بر شود وفانرارد
مِ + مه لیر ره
سم
۷۹
9
«یرتری علوم اسلامی |
3 والطاا وس ناماس ری
باتش دوست وادنتشان ول ی
۲ خر له ۳4
دوس نان شمیت
هه
درز ۷۱۷ کیت 9۱ ال
پژوللدا
ری ]ار
۱۸۴
ن کث شماد.ست-- در کنارخان ثبت شده است
ان کناب بشادس یت سس ونان ملی ثبت
۲ ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن
۴ دورگردون گردوروژی پرمراد ما ترفت
۴ کسربهار عمرباشد با ؛ بستدت چمن
۵ هان مشو نومید چون اقفنهایازسرفیب
۶ در ببایان گربشرق کنبه خواهی زدقدم
۷حال ما و فرقت جانان و ابرام دقیب
۸ ای دل اد میل فا بنیاد هستی برکند
٩ کر چهمنزل بسخطر ناگ استومقصد بسبمید
۰ حافظا درکنج فقر و خلوت شبهای ناد
کله احزان شود دوزی گلستان فم مور
وین سرشودیده بازآیسه به مامسان فم مود
دایم بسکمان نباد کساد ۱ دوران غم مخور
چتر کل؟ برس کثیای هرغخوشخوان فم مخود
باشد انددپرده بازیهای پنهان فم مخود
مرزشها گر کسند خاد مسفیلان فم مخور
جبله میداند خدای حال گسردان غم مضور
چون نورا نوح است کشتی بان ز نوفان فم مخور
عیع داهی نیست کان دا نیست پایان غم مخور
تابود وردت دعا و دری قسسآن غنم مور
پیش از شرح غزل بجاست گفته شود که درکناب نفایس الفنون
فیعرابس الیو که درزمن لت شاه شیخابوالسحقتالبفشده غزلی
آمدهاست بمطلع :
کلبه احزانشود روز یکاستان غم مخور بتکند گلهایوسل ازخاد هجران غمعغور
وآن را از شمسالدین محمد جوبنی وزبرکه بسال ۶۸۳ بقتل
رسیدهرانستهاست و دردبوان سلمان ساوجی نیزغزلی است بمطلع :
۴پردمدسیی نشاط ازسللع جان فممخور وین شب سودارسد روزی بهپایان مشود
شاد روان سعید نفیسی درکتاب؟ «درپیراسون اشعار واحوال
حافظ» نبز بحثی در ابن باره بمیان آورده لبکن آنچه گفتنی است
اینکه : عمواه غزل ازشمسالدین محمد جوینی وزیر باشد یا نباشد
چون درکتاب نفابسالفنون آمده بدیهی است پیش از خواجه حافظ
این غزل سروده شده بودهوخواجه حافط مطلع آ را پسندیده و
1-ق : حالدوران ۲-
.در ۳- دیوال سلمان ی ۳۴۶ ۴-ص۱۳۳
۱۵۰4۵
مصرعی از مطلع را تضمین وغزل را استقبال کرده است و چون این
غزل شهرتی_بهمرسانیده سلمان ساوجی نیز آن را ازغزلخواجه حافظ
استقبال کردهاست .
درصفحات گذشته گفتهابم که منظور خواجه حافظ ازربرست »
شاه شجا ع است بمناسبت_زیباشی صوری و اینکه برادران وبرادر
زاده گانش پیوسته برجاه وجلالوحمن و کمال اورشگ میبروندوحمد
مسیورزیدند و برای او دام ها میگستردند و فتنهها بر میانگیختند ؛
غزل موردشرحرا نیز خواجه حافظ بیادوبنام شاه شجا ع سروده است ۰
هنگامی که در کرمانبه حالت سرگردانی بسرمیبرده و ازتاج وتخت
وسلطات خودبدورو بهجور برده است .
بیت ۱ : پوسفی که گم شده است ونمپدانم کجاست ؟ بار دیگر
به زادگاه و مستقر ود «کنعان) باز جواهدگشت [حضرت یوسف در
کنعان بود که برادرانش اورا بچاه اند و سپس از چاه رهائیبافت
وبمصر برده شد ؛ منظور از با آمدن پوت بکنعان و عانه پدری و
سامان خود ور اینجا ؛ بازگثنت شاه شجاع_بب شبراز است] وخانه
اندوهبار پدرش بعقوب «کلبه احزانع که خزان زده است » بار دیگر با
باز گشت او چونگلسان سرسبزوخرم میشود؛ پس آندوه مبر وغم مدار
[کلبه احزان یمنی خانه محقر اندوههء که منزل یعفوب پدر بوسفباشد
واین نام کنایه واشاره است برای هرمکان وجائ که بر آن اندوه و غم
سابه گسترده باشد] حواجه حافظ در این استعاره و اشاره میفرماید:
شاه شجاغ بارویگر به شیراز باز خواهد گشت وشیر از را کهاز
دوری اووظلم وستم جلایریانوشاه محمودچون کلبهاحزانمصیتزدهو
اندوهبارشده وبهارآن زان مبدلگرویدهبار دیگرباورود خود آن را
۱۶
بگلستانپرگل ورباحین میدلخواهد ساخت ؛بنابراینشمنالهواندوهگین
مباش,
بیث ۲ : [حافظ خطاب بخود وهم چنین بکسانی که با او دراین
دردسهیم هستند میگوید.]
ای دلهاثی که از رفتن برسف وگم شدن او «شاه شجاع» بستم
واندوه رسیدهاید رل پد مدارید وبدل بد میاوربد وتخاطر را مشرش
مکنید ودل بد مدار» زیرا ؛ آن سری که آشفته و پربشان نخاطر است
«شوریده سر)باردیگر ترتیب وسامانعواهد یافت»«سامان» پساندوهناك
مبائی[دراپنجا سرجزأس بمعنی بزرگ فوم کجمیع آنسران است نیز
هست؛ وبا این توجبه نی چنین میشودکه : آن رئیس وبزدگ قوم
که برحال و احوالش پریشانی ونا بسامانی دست داده بود بار دیگر
کارش سامان و نظام خواهد بافت واز شوریدهگیوبی نظمیوپریشانی
رهائی خواهد یافت پسنباید
بود و غم خورد]
بیت ۳ ؛ اگر گردش «دور»روز گار«گردون»یکیدو روزبخواسته
«مراد» ومیل و آرزویما تمراد» گروش نکرده ونچرعد» «نرفت» نگران
مباش و بدان که کار روز گار ودورآنهمیشه«دایما» يكنواخت «یکسان»
و يك جور «یکسان» نمیماند و پیوسته «دایماه درحالگردش وتحول
است پس ایناوضا عهم ثابت و پایدار نمیماندو تفییرنخواهد کرداپنست
کهنباید غمگین بورواندوه بخودراهداد.
بیت ۴ : اگرعمری بافی باشد «بهار عمر باشده وبار دیگر بهار
فرارسد «بهار عمر» هنم چنانکه پس از گذشت دی وبهمن و
زمستان وخزان » جهان روی تازهگي و جوانی به خود میبپیند وتحول
یر درجهان رخ میهد » نخوت باد غزان بایان میرسد و بار دیگر
درتختگاه چمن گل به تخت مینشیند وبلیل هم چترگل را بجایساییان
۱۷
پادشاهی برسرخواهدگرفت هم چنانکه این تحولات در جهان پدیدار
میشود » نخوت وبادوبروت شاه محمود و جلایربان هم با آمدن شاه
شجا ع روبه پایان میگذارد واو برئخت سلطنت مینشیندو حافظ شاعر
«بلبل؛«هسمدر ظل ممدود او (چتر گل)برسرخواهد کشید » پسای حافظ
نباید اندوه خورد وغمگین بود [گُفتتی است که خواجه حافظ پس از
پابان کار شاه محمودوجلایریان و آمدن شاه شجاع به شیراز در غزلی
که بهمین مناست سروده ودرصفحات آبنده خواهد آمد اين نی را
چنین بیان کرده است :
آنهبه ناژ ونن که خزالهبارمود عاقبت_ درفسدم باد بهار آخدرشد
شکرایزد که به افبال کله کوشهکل .. نخوتباد دی وشوکت ار آخسرشد
آن پسریشانی شبهای ددازشم بل ."همه دد ساپه کیسوینکار آخرشد
در اين غزل در یت سوم آن که آوردهيم میبنم که چگونه آن
سرشوریده بسامان رسیده است]
یت ۵ : آگاه وهوشبار باش«هان»! واز آینده نا امید مشوزیر!
از آنچه درنهان بصورت راژ میگلدرو آگاهنلتی « واقف نهای از سر
غیب» تو» چه میدانی که دربس پرده از طرف خداوند چه بازیهانی
برای معلحت جهاني انجام میگیرد؛ تاه رآنچه میشودحکمبیکنی
و از حقبقت و واقعیت بی خبری ؛ چه بسا اعمالی که بظاهرخوش آیند
است و بدبختی نودراوست و چه بسا اعمالی که ظاهر آن کراهت و
نامیمونیداردو عیر و صلاحتو در آنست.
۱ب هان کلمه تنبیه است درمحل ] گاهانیدن و تا کید در کاری وامری ر
دداین مودت باتکرارهان است . خواه پطریق اهر باشد وخواه بنوان نهی ؛ و
آمر به شتاب کردن هم هست یعتی بشتاب , برهان
۱۰۸
پیت ۶ : اگردر دل قصدوئیتی باك داری ومیخواهیبه آرزویت
برسی » آنهم آرزونی بزرگهه هم چنانکه حاجیان به شوق دیدار و
زیارت کبه دربيابانهاي بيآب و سوزان و خارزار رهسبار میشوند
اما چرن به شوق و عشنی دیدار خانه خدا کام میزنند اگرخار مفیلان
پیابان بامایشان را ریش وپریش کند از آزارو رنج آن ناله سر نمیدهند
و آن را برخود هموار میسازند؛ ونیز چون به عشق دبدار جمال د
آرای شاه شجاع هستی ۰ در داه این مقصود اگر از طرف افرادبست
«خاره وزیون وناچیز و فرو مایه مانندخارءبرتوگزندی هم برسد بردلت
بد میاور و مأیوسمشو, در اینجاشاهمحمود و جلایربان را خار مفیلان
نایده است باستناد ابنکه در غزل دیگر او راار وشاه شجاع داگل
نامیله وفرمودهاست.
شکرایزوکه به انبال کله گوه کل نوت بساد دی وشوکت خارآخرشد
وضتاً بیت خعطاب بشاه شنجا ع هم هست و او دا تسلی خاطر
میدهد وتقوبت روحی بیکن و ميفرماید:توکه قصد و هدف عالی
داری ومیخواهی بار ویگربه سلطنت برسی و فرماثروالی کنی و کبه
متصود تو آنست ؛ پس دراین راه اگر نیشی از کسانی که خار راه نو
هستند برتووارد آمد. نباید غعناك وماپوس بشوی.
بیت۷:احوالمن و کسانی که مانندمنهستندماازبكطرف؛وفراق
وهجراندوست «فرفتبار» ازطرفی دیگروبستوه آوردن «ابرام» وملال
خاطری که وابرام» از طرف دشمن «رقبب» دوست(هنی شاسحمود)
داریم » برهمه این ناروائها و ناملایمات خداوند جهان آفرین که
گرداننههمه احوالهاوحالهاست«حال گردان»آ گاودانوبیناست؛وبراو
چیزی از این وقایع پوشیده وپنهان نیست» حداوند میداند و آگاهست
که بر دوستان و هواداران شاه شجاع چه میگذرد و در دوری او بر
۱۵۰۹
مردم شیراژ چهگذشنه و هم چنین ؛ شاه شجاع چه رنجهانی دراین
دربدریتحمل شدهاست: بنابراینهیج ملالی بخاطر راهمده و بدان که
اوضاع دگرگون خواهد شد.
بیت ۸ : ای کسی که چون جان من عزیزهستی «ایدل» (اینبیت
خحطاببه شاه شجا غاست)بدان که اگرسرل نابور کنندهای پیایدو اساس
وپایه هستی و زندهگی را از بخ و بن برکند » ماننه نسوفان نوج
که درزمین چیزی برجای نگذاشت و همه چیز را ابوه و فنا کرد ؛
اما چون تسوکشتی بانی چون نوح داری و خداوند بانموست » هم
چنانکه نوح و کسانش را خداوند از آن نوفان سهمنا نجات
داد تورا یز که نوفان درزندهگیت رخ داره چون خداوند بافوست
مانند نوح از این بلاها و آفت ها نگاهبانی ونگاهداری خواهد کرو ؛
پس بادلت غم راه مده وبدان که از این توفان حادثوبلانجاتخواهی
بافت هم چنانکه نوح پیفمیر ببه نشتگی قلم نهاد تونز بر دیگر به
سرزمین خود قدم خواهی گذاشت -
[در انجا نی است که همین معنی" زا خواجه حافظ در غزل
دیگریخطاب به شاه شجااع میفرماید:
یادمردان خداباش که در کشتی نوع همت خاکی که به آمی بخرد نوفان داز
ببت ٩ : هرچند مقصدی که موردنظرن است «منزل و آنجائی
که تو میخواهی بآن برسی و از راهی که میگذدری کمین گساه رهزنان
است ویر پرمخاطره است «خطرنال» و آنجائی که تو فصد و تصمیم
داری بروی بمیار دوراست«بمید؛ ولی بایدبدانی که در دنیا هیچ راهی
نیست کهپابان نداشته باشد وسرانجام به پیانی منتهی نشود » پس باید
راه را طی کرد بامید آنکه پایان دارد آری:
۱۱۰
در ده میزل ليليکه خطرهاست بجان . شرط اول فدم آست که مجنولبافی
منظور از ان خطاب به شاه شجا اینس تک :
هر چند نظر و قصدی که توداری کناری بسیار بزرگه است
«خطبر - ره وناروائیها وصدمات دارد «خطره و برای رسیدن بآن
متصود میبابست راه درازی راطی کنی(بمید» یمنی صبروحوصله داشته
باشی تا بتواني به مقصدت پرسی و باید این را بدانی هر چیزی که
آغازی دارد پیانی هم دارد و کار شاه محمود و جلابربان هم پایان
میرسد وخائمه مییاید.
بیت ۱۰ : ایحافظ ؛ درگوشه دروبشی «ففر» وتنهائی «خلوت»
وشبهای تاريك و ظلمانی ظلم وستم » تزمانیکه کار هرروزهات دودد»
دعا خواندن وگفتن درس فر آن است » نبابد هیج غمی_داشته بافی
و بیمی بلل راه دمی » اين کاری نیست که کسی بنواند آنرا ازتو
بازبگیرد و با آزاریبتوبرساندو از طرفينتایج این اعمال نیکت مشگل
گدا یکارهاست:
[دراین غزل بخشوص مجنی.یپت_مقطلع کاملا روشن است که
خواجه حافظ دو دوران سلطنت شاه محمود بار دیگ رکنج عزاتگزیده
وبکار دائمی وهمبشگی نخود دورود عاو درس فررآن .که محضردرس
ترآن برای طالبان آن بوده است اشتغال میداشته واز کارهای دیوانی
مراوده بادولنیان پرهبزمیکرده است]
۱۱
۱ چوبرشکست صبا زلف عبر افشانش
۲ کجاست هم نفمی نابشرحعرضه دهم
۳ سیم ۲ صبحوفانمهای کهبرد بدوست
۴ زمانه ازورق گل مثالرویتوساعت؟
۵ توخفتهای ونشد عمق را کرانه پدید
۶ جمال کبه مگر عذر رمروان شواهد
۷ براین شکستهییتالحزن که می آرو
۸بگیرم آن سرزف و بدستخواجه دهم
بهرشکسته کهبگذشت ۱ نازهشد جانش
که دل چه میکشد ازروز گار هجرانش
زخون دینده مسابود مهسرو عنوانش
ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش
تبارالله ازاین ره که نیست پا
که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
نشان پرسف دل ازجه زنخندانش
که * دادمن بهسناند زمکر و دستانش
« پیش از شرح غزل گفتنی است که چون شاه شجساعبه آثار
سعدی بسیارولیسته گی داشت: ویشتر آنها را ازسر میدانست خواجه
حافظنیز باتوجه بین علاقه معدوحنودا غزل مورو شرح را دراتقبال
غزل شیخ سعدی که دربدایع ارثبت استٍ بمطللع زیر سروو :
خوشاستدرد که باشدامیدورمانش دراز یستبیابان کههستپایانش
بیت ۱ : بساد » همینکه زلف عببر بیز اورا رک
گوئیدرمحفله خر را شکسته وگشور زیراه بد را مر وخعوشبو کرو
واین بادبرهر شکسته دلی که گذ رکرر روح اورا تازه و زنده ساعت
[ زلف برشکستن یعنی زلف را خم کردن » زلف دراصل بستیقستی
ازشب است ودرزبان قارسیباعتبار اپنکه گیسوی محبوب سیاه است ؛
سس
ا- ۰3 پیوست ۰-۲ این بیت دا ندازد ۳
بدین ۵ - ق . که سوخت حافل بیدل
ق پیت ۴
۱۱۲
قسمتی از گیسوان را که برگرد بناگوش باشد زلف و زلفان و زلفین
خوانده اند ؛ دردوران کهن عم کردن سردوقسمت از گیسوانی که در
کنر ناگوش بوده آرایشی بحساب میآمده وسرآن رامنند سرچوب
چوگان و باهلال ماه بطمرف صورت خم میکردند واین کار گونهای
از آرایشودلربائی بود وازاین روست که حافظمیفرماید:
ظل ممدود خمذلی نوام برسر با کاندرین سایه فرار دل شیدا باشد
دلدادهگان بادیدن خمز لباز لف برشکسته بحالتمیرفتند و دل
ازدست میدادند وبدینناسبت استکهخواجهحافظ فرموده است :
گفتمش زلفبهفونکهشکستی گفتا حافظ این قصهدراز استپف رآ ن که بپرس
یمنی ؛ باوگفتم قصد حون ریختن وقتل چه کسی را کردهای که
باین خیال زلفت دا خم دادای تا او بانظاره آن ازشیفتهگی و شیدائی
جان بسپارد ویاخودرا بکشد ؟ در باسخم گنست ای حافظ » اين کار
ماجرای طولانی داردنورا بر آن سود بیلهم کهازاین ماجرا وداستان
درگذروسئوال مکن ! بنابراین زلف برشکستن بمنی گیسوان دوطرف
بثاگوش را نمیده کردن ]
پیت ۷ : کو ؟ و کجاست ؟ همدم ورفبق وهم کلامی «ممنفس»
نا باوباروانی یا کنم و آشکارسازم « شرح »وبعرضش برسانم «عرضه
دمم » که دم ازاام فا آن یاچه میکشد وبرمن چهمیگذرد ؟
بیت ۳ : باد خوشبوی « نسیم » صبحگاهی « صبا که از روک
بجاي آوردن عهد وپیمان « وف »نامه وپیمیراکهازطرف من برا ی آن
روست درغربت فده میبر +آن نامه عنوا ومهری کهداشت باون
دیدهگانم بودکه درهجرانش سرداده و گرپسته بودم ۰ [ دراین اشارهو
وزژ
استماره رمزی است که این رمز مبرساند نامه را برای پارشاه فرسناده
بوده است » و آن رمز درسرخ بودن مهر وعنوان نامه استکه باون
نوشته بودهاست ؟ زیرامرسوم چنین بود که نامه پادشاهانرادر آغاز آن
طغرای سر خودرپاپانش آل تمفا میزدند. آل تمفا واژهایمفولیاست
بمنی مهر سرخ زبرا آ بمعتی سرخ است ونمفابضی مهر و آل تمفا
عبارت بود ازمهر مریعی که بر روی فرمنهامزدندواینعملرایرلیغ
میگفنند واین مهررابررویفرمانها ومنشورها وناههای رسمی بام رکب
سرخ میزدند ؛ اگر این مهر را بسا آب طلامیزدند به آن «آلئون نمناا
میگفتند نی مهر طلاثي واگربامرکپ سیاهمهر میکربند به آنفره
تمفا» پعنی مهر سیاه میگفتهاند , درزمان حواجه حافظ این رسوم در
در بارمظفریهامرسوم بودزیرا نان ازابلخانان وقره ختائیاناین شیرهرا
تفلید می کردند وبه همین منامی یر آثار خواجه حافظ به واژههای
طفراکش وطنرالی برمیخوزیم که درجای خود بتوضیح آنها نیز
پرداختهامبات ضیح ی که دادیم دزمبابمچرا خواجه حافظ میفرماید
عنوان آن نامه را باخون وشته وباحون مهر کرده است . در واقع
میفرماید عنوان نامه طفرا واشت وپایانش آل نمفازوه شده ۱ بوو .
1 - ممکن است بشی بگویند؛ غیر این توجیه مجیح لیست زیر ؛ ور
ادپیات فادسی مصطل است که مءشوق برای نشان دادن سوز واشتیاق ودنجی که
ازمهجودی وفرافن میبرد نامهاش دا باخوننوشتد و باخوننوشتن منهوم دیکرش
ادای سوکندان به مهد وپیمان است مسی گوئماکسنامه باشددوست است ولی
صحتبرسر عنوان و مهرراست و گرزه خواجهحاف تیزدر غزل_دیگرمتن کراس که
نامهاش را باخون نوشته امت و میفرماید :
ازخون ول نوتم نزديك دومت نامه انی دایت دهراً من حجراه القیامه
۱۴
در آن زمان مرسوم بودکه نام سلطا را دربالاینامهها باخعلوط
فوسی رسم می کردند وباین طرط منحنی طفرا میگفتند وچون طفرا
از حطوط فوسیشکل تشکیل میبافت ودرنتبجهشباهت به کمان ویاابرو
داشتشعرا ابروی محبوب را به طغراو یا طفرارا به هلال ابروو کمان
تشبیه میکردهاند ازجمله حافظ میفرهاید :
آمید هست کهمنشور عشفبازی من از آن کمانچهابرو رسدپهطفرالی
وبا :
مطبو عترزنقش توصورتهبستباز طفرا نویس ابروی مشکینثالتو
ویا:
علالی شد تنم ذینغم که باطفر ایابرویش - که باشه مه که پنماید زطاق آسان ابرد
ویا :
ایکه اتدای عطادد سفت شوکت توست" عقل کل جااکر طفراکش دیوان تواد
خواجه حافظ بااشاره براینگه نامه عنوانش سرخ نوشته شده و
درپابان آن نیز مهر سرخ داشته میرساندکسی را که برايش نامه ارسال
دراشتهپادشاهبوده کهنامه اورا طفرا کشی کردهو آل تمفاژ زدهبوده است +
رما باین رمز طرف مخاطب اورا میشناسیم ]
پیت ۲ : روزگار وجهان وخلفت « زمانه باعتبار اينکه زمانه
نی رهر ودهر نیز بمعنی خالق و جهان هستی است ؛سند آثرا درذیل
صفحه۷۶٩ بىدست دادهیمهبرگهایگل سرخ رادرلطاقت ورنگ » از
رویچهره زیبایتوآفرپد ولیچوندید که زیائولطافت وخوش رنگی
چهره توبرآنبرثریدارد ازساخنه موش که خواسته بود درمفاممهارضه
ومقابله بارنگ ورو وعطر وبوی تو برآید شرمگین شد» زیرا زیالی
۱۵
ورنگ ولطافت چهره ورخسارتبرساخته او میچریید » ناچار گلسرخ
را درغنچه پنهان کرد » یمنی تولد اورا درپردهگی وغنچهگی گذاشتتا
خودآرائی وخودستائی دربرابر تو نکند[ این مضمون اغرافی بسیسار
ملیح ودانشین وشاعرانه است]
بیت ۵ : توای حافظ » درخواب غفاتی ودرمسرحله عشق راه
نمیسپری » آنهم راهی که پایان آن و کرانه»پیدا نیست : راهیکه
خداوند و آفریدهگار آن را پل آفرید و تبارلائه » و طرینی «راهی»
که نجدای تعالی آرابزرگث کرده استونبا ره مواین شگفتطریفت
ومسلکی است «تبارك اه »و آفرین با براین طسریقت عسن ورندی
« باه » [ این معانی باعتبار آنست که نبالهله را بکار بردهرسعانی
تبار لاله چنین است : بزرگک شد وپاك شد خداوند تعالی » و استعمال
آن درمدح بوقت تعجب است ]
بیت۶ : ممکناسث«فگزا»زیبئی رو ی کمبه «جمال» سالکاذاین
طریقت را « رهروان » معذور و غثر » بدارد و ازاواین تمنی را دارم
«گر» که اگر نتوانستا خودارا بعقضد برسانم» پوزشم را بپذیرو
«معذور » زبرا : جان بسیاری ازعاشقان « زنده دلان» دربیابان بیپایان
عثق از ثابش وسوزش آتشی که دراین راه هست سوخنه و خاکستر
شده ودر نتیجهاینراهراباباننبرهاند ونوانته ندیم قصدبرسند [ومنیم
بای طلبم دراین راه بازمانده و عذر وپوزشم راجمال که مقصودم
«که شام شجاع باشد وروی زیبای او » باید بهپذیر که توانساپرنج
سفر برخود همواردارموبه زیارتشبه کرمان بروع چود در زبر بارهجر
1 س مکی که درعرپی آلا گویند درمقا نك و کمان وگاهی درمحل یقین
وئعنی یکار میرود
۱۵۶
شکسته وازپا در آمدهام ]
بیت ۷ : شرمسار وعجلتزده « شکسته ) درخسانه اندوه وغم
«بیتالحزنه همچرن یطرب درغم هجر بوسف باغموحسرت نشمتم
اباینم چهکمی نشانهای از آن پرسف گم شدهام برایم نعواهد آورد
بخصوص نشان چاه زنخدانش راکه نعود نشانی است از آنکه من در
چاه غموعشق او اسپرودربندم [ ورغزل گذشنه وبیت؛
پوسف گم کشت باز آ یدبه کنعان خپمنخود . کلبهاحزانشود روزیکاستانفمهدود
شرح داده. وگفتم که خواجه حافظ خودش رایمقوب خواندهو
شاه شجاع راکه پوسف ثنی لفب داشتهبجای حضرت بوسف گرفته
است ودرشرح بیت :
بهبینکهسیبز نخداناوچهمیگوبد «هزاریوسف»صریفنادهدرچه ماس»
که در صحفه ۱۷۸۳ تا ۱۲۸۴ آمدة به تفصیل بیان کردهايم که زنخدان
شاه شجاع فرو رفنهگی (داشتهکه آنرا دراصطلاح حس شناسی
چاه زنخ میگوبند واین يكي از متیزات وشخصات چهره شاه شجاع
بوده است وخزاجه سافظ بخصوص زاین چاه زنخدان واینکهحضرت
پوسف را به چاه انداختند وسپس ازچاه نجات یافت ؛ بانوجه باپنکه
شاه شجاع را درزیائی بوسفانیمیخواندهندبرداشتزیا ودلنشینی
کرده ودرغزلهایش به ابداع وآفرینش مضامین بکر پرداخنه؛ و ضمناً
برای خوانندهگان آثارش رد پائی بمنظور باز شناحت کسی که غزل
را بیاد وبرای او سروده بجا گذاشته است ۰ بااین نشانی درسیبابیم
شخصیتی راکه پادشاه بوده ونم وعنوانش را باطفرامی نوشته ومهرش
را آل ثمفا میزدهاند کیست ]
۱۱۷
بیث ۸ : من آن سر گیسوی سیاه را که اوخم کردهوباحم کردنش
خونم را ريخته وجانمرا گرفته » واینهمه برمن پیدادرواداشته,خواهم
گرفت و آنرا بدست خواجه حافظ خواهم داد تاازاینبیدادگر که با
دستان و مکر » وحیله و مکر » وترویر «دستان » دلمرا ربوده است داد
مرا بازگیرد[ دراین بیت واژههای: رهمدداد ۰ دست» دستان » ستاندن
بایکدیگر از نظرهنی و آمنگونناسب بسپار خوشنشسنهاست]
نکته دیگر آنکه : دردیواث فزوینی مصرع دوم اين ببت چنین
آمده است « که سوخت حافظ ببدل زمکر ودستانش » وکملا پیداست
که ناسخان دیوانخواجهحافظ متوجه نشدهاندکه دراین بیت«خراجه
بنی آقا وبزرك بکار نرفه بلکه بجاي تخلصحافظ بکار برده شده
است ودرغزلهای دیگر خواجه حافظ نیز این امر سابقه دارد ودرمورو
دیگر یز ملذکر آن شدایم وچون,متوجه این نکن نبوهاندمصر عدوم
را ازخود ساخنه ودر آن تخل آوردهاند تابزعم ود وغزل راکمال
بخشیده باشد درحالیکه باابن دست کاریهنی بت رامخدوش ونامربوط
کرده اند ]
۱۸۸
۱ ای جلگر از آن چاه زنعدان بدرآلی
۲ شایدکه به آبسی فلکتدست نهگیرد
۳ هشدار که گر وسوسه عقلکنی گسوش
۴ جانميدهم از حسرت دیداد توچون صبح
۵ چندان چو میا برتو گیادم دم همث
۶ اذ 7
۲۷ درخانه غم چند نثینی به ملامن
» ثب, هجر تو جانم بلپ آمد
۸ بر دهگلدت بستهام اژدیده دوسد جوی
٩ حافظ مکناندیش که آذیوسف خوبان ۴
هرجایه روی باذا پشیمان بدرآئی
گس تشه لب از چشمه حیوانبدد آلی
آدم منت اژ ددشه دضوان بدرآی
بائد که چو خورشید_ در خشان بدر آثی
کاز غچه جوگل خرم و خندان بدر آلی
رت است که همچون مه ابا بدرآلی
وقت است که از دولت سلطان بدرآئی
تابوکه توچون سرو خرامان بددآئی
باذ آبه داز کابه احزان بددآئی
بیت ۱ : ای آنکسي که دلت را به عثق آن زیاروثی داده ای
که چاه زنخدان دارد » اگر بخواهی خودت را ازعشق آن زیباروثی
که چاه زنخدان دارد آزاد کنی » وعشفش را بفراموشيبسپاری وازچاه
زنخدان او بدرآنی » ودلبدیگری بسپاری » ازاین کارتپشیمانخواهی
شد وبار دیگرباندات از کردهانبهمنچاه نخسئین باز خوامی گشت,
ر اینکه :اگر بخواهی ازعثق وبحبت شاه شجاع دل
برگیری ودل بجای دیگر بسپاری زاین کردهات نادم وپشیمان میشوی
وبهعشاو بازخوامیگشت زیرا هیچکس را بهتر وبرتر از اونخاهی
یافت
بیت ۷ : ار ازچشمه آب حبات که درظلمات است بهتونصیبه
وقسمتندهند وئو از آن چشمه سار حیات بخشلب نشنه وناکامبرون
شوی ؛ شایسته است « شاید » که جهان « فلك » تورا برایدستبافتن
( -ق .زرد ۲ -ق. در -ق. این بیت دا ندادد سقبپوسفمارو
۱2۹
به عزت ورونقی «آب » دبگر؛ كمك وساعدت «دستگیری ) نکند
زیراکسی که آب حبات را بیابد ونتواند از آن بنوشد سزایش همین
اس تکه از آب ساده هم محروم بماند : منظور اینکه : اگر بناباشد که
تو ازدولث ومحبت شاه شجاع که لب نوش چون چشمه آب حیوان
داردوزنده گیوحبات میبخشد وچون چشمه وجودش فباض و کریم و
بخشنده است خودت را محروم بداری وازآن ممنع وبهر؛ مندنشوی
شایسته است که جهان هم بتو روی موافق نشان ندهد وبنو در دولت
نگشاید [ شاید بمنی شایسته ودرخور است وبمنی « باشد کهاشنباه
واین معنی مستحدث است ودرهمین غزل خواجه حافظ « باشد که »
را بمعنی 7 بو که» وهمچنین « بو که » را بجای باشدکه » بکار برده
استبنابرین شاید را نبابد «بمعنی باشد که بمفهرم ممکن استوگمان
میرود که ؛ بجای گمان وتردید:بکار برد وبمعنی گرفت ]
بت ۳ : هوشیار زآگاه باش /بدانکه «هشدار) اگر تو نیزمانند
آدم دربهشت به اغوای «وتوسه » عفل اندیشه خطا به رل راه
بدهی «وسوسه » » مان" آدمابوالیشر که دراثر سخنان شیطان که دودل
کننده بود ووسواسآمیز» ازمیوه معنوعهحورد زبراعقلبار چنین حکم
میکردوبر عشقغابهبافت ومقام معنویودناوجهان معنوبترابهلذاللمادی
ولذتر شهرت شکم فروخت ودرنتیجه از بهشت راندهشدوبدنیایماهونساد
تبعید گردید ؛ نو نیز اگرجهان معنوی و عشق را به وسوسه عقلگوش
دمی وبهجهانمادیبفروشی به جهنم دنبای مادی دچار خواهی شد .
منظور ازاين استعاره اینست که : نو اگر به وسوسههای عفل »
دراین موقع وهنگام گوش بدهی » عقل بتومیگوبد که شاه شجاع از
۱۸۲۰
سلطنت بر کنار گردیده وشاه محمود اکنون سلطان و فرمان رواست .
پادشاه جلابری شیخاوبس ابلخانی تورا معزز ومکرممیداردبنابرایندر
سلك ملاژمان ان قدرت در آی وباحکومت وقت بساز و از همه نعم و
مواهب برخوردارشو؛ وعثن ومحبت وخواستنرا کنار بگذار ؛ وفای
بعهد وپیمان دوستی وحق شناسی و سباس وحقوق صحبت ایتها همه
از عشق ومحبت سبراب میشود آنها را کنار بگذار و بکار دنی بپرداز
واز زمان وموفعیت استفاده کن؛ ابنها سخنانی اس که عفل ومردمعافل
ودنیادار بگوشتو میخوانند .ما اگر این گفهها گوش فرا بدهی از
جهان معنی بر کذار شدهای و ازبهشت صفا وپاکی خودت را راندهای,
بیت۴ : ازدریغ وپشیمانی «حسرت » و آرزوی «حسرت »دیدن
روی تو که مانند خورشید دلعروز است؛ . من؛ همانندصیح صادق که
درانتظاروحسرت برون آمدنخورشِیهٌایت؛ وهمینکهحورشیدسربرزد؛
اودصبعصادق»جان میسپارد؛ منهم دراین آرزووحسرتجانمیدهمباین
امبد که تاز پستیر دشبتلمانیدجرو فراقوووریچون آفتاب تاباذفوی
ولااقل یکبار بدیدثرویتوچون صبح صادقنائل شوم وجانتسلیم کنم.
ببت ۵ : هم چنانکه باد صبا پیوسته ودمبدم بنج گل میوزد
وبراو میدمد تابرگهایش را باز کند وشگفته شود ناعطروبوگیردهمنهم
مانند باد صبا برای دیدارتو وبرون آمدنت ازپس پرده خفاکه چون
غنچه در پوشش مختفی هستی ۰ پیدرپیوباعزمی راسخ وبلندوهمت»
آنقدر « چندان » برتو میدمم تا بشگفی واز پس پرده غهت چون گل
سرخ بدرآلی.
منظوراینکه : برایباز گشت تو آتفدر برتو مطالب تشویقکننده
اون
بخوانم وبرایت دعا مبگویم وبرتو میدمم زا تو مانند غنچهگل که
خونین ول و گره خورده است» شکفته وخندان شوی وازغیت بدرآفی
وبازگردی
بیت ۶ : ازشبهای تاريك وظلمانی فراق تو » جانمپلب رسیده
وتاب توانم را ازدست دادهام» هنگام آن فرارسیده که ای مارخسار؛
تونیز مانند ماه تابان که در آسمان شب طلو ع ی کند وتاریکیها را بر
طرف میسازد » نمایان شوی واین ظامت ونیرهگی را پل کنی ومرا
ازهجر وفراق رهائی بخشی.
ببت ۷ : پرسرراهت؛ « رهگذارت » راهی که از آنبازغواهی
گشت : اربسگریستهام جویبارانی ازاشك بوجود آمده» باین امیدکه»
باشد » تاتونیز مانند سرو خرامان که بر کذار جویباران مسکسن دارد ؛
ازسفرباز آئی وبر کنار آن سپرشویَلَشینی .
بیت ۸ :[ این بیت را حافظ خطاب بخود مبگوید ] ایحافظ!
درسرای اندوه « ببت الحزن) وخانه غم تاک به سرزنش و اکوهش
« ملامت» کردنخودت نشمتهای؟ هنگام آن فرارسیده که بمناصبتظفر
وپیروزی « دولت » پادشاه «سلطان» ازخانه اندوه «بیتالحزن» پیسرون
آئی وبه شادمانی پردازی [ مقصود ابنست که: بتو بشارن میدهمهنگام
پیروزی وموفقیت پسادشاه فرا رسیده وتو بزودی ازغم واندوه نجات
خواهی یافت : این غزل هنگامی سروده شده است که از طسرف مردم
ز گروهی برگزبده برای دیدار شاه شجاع بکرمارفتند وامیدوار
گشتند وما چگونهگی آن را درص ۱۲۳۸ آوردهایم].
بیت ٩ : ای حافظ + بیش ازاین خیال وفکر مکن « اندیشه و
۱۸۲
,دان آن زيباروئي کهجادارد درمیانیوسفها ازهمه خوبترشناخته شود«
«بوسف خربان ) وخوبتر ازهمه پوسفهاست و سر آمد پوسفها در
زیبالی وخوبی است » بزودی بازخواهد گشت وتونیز ازستالحزن
« کلبه احزان » بیرون خواهی آمد وبشادمانی خواهی نشست .
[ ببت مقطع ومطالب مطروحه درغزل کاملاارتباط آنرا بامعانی
وطالب غزل بعطلع :
پوسف گمکشته با آید هکنمان نیمخود_ کلبه احزان شودروزی گلتان غومنود
تأیید ونظر مارا درصحت شأن نزول این غزلهاتصدیق وگراهی
میکند].
۱۳
۱ ای مه بهنت ذ کویت حکاینی
۲ انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهای
۳ عر پادهازدلمن ۲ ۰ اذغصاقسهای
۴ کیعطر سایمجلس دوحانیان شدی
۵ در آرزوی خالك ده۴ باد سوخنيم
۶ بوی دل کباب من ۰ آفاف داگرفت
۷ در آتش ارخیال دخش دست میدهد
۸ ای دلبهرده دانش وعمرتبباددفت
٩ دانیهر ادحافظ ازایندددوغعاچیست
شرح جمال حور ز دویت بوایفی
وآب خنر زنوش! دهانت کناینی
هرسطری از خصالتو۳ازدحمت آبفی
گلدا. اکر نبویتو کردیدعاینی
بادآود ای سباء کهنکردیحمایی
این آنش درون بکند هم سراینی
ساقی بیا که نبست زدوزخ شکاینی
مدعابه دائتی و نکردی کفاینی
از بختباوریه وزخسروعناینی
بیت ۱ :ای آن کسی که داستان؟بهشت ازنظر نزهت و بهچت
و صفا و پاکی و دل ربائی در برابر گذرگاه «کوی» و جالی که تو
درآن سکنی «کوی» داری داستان و افساننهای «قصه» بیش نیست »
و کوی تو گویبرتری از بهشت |فسانهای ميرباید و بنظر انبم انب
بهتر و دلگشاتر از آنست؛ و ای آن کسی که » توصیف زیبائیحوران
بهشتی در وجاهت وصباحت ؛ درحقیات وصف و ال سخن و حکایت
«روابت» زیائی نوست ,
[دراین نوصیف که زیبائی ممدوح را برتر از حوران و کوش
را بهترازبهشت خوانده وما این تعریف و توصیفر ادربارة شامشجاع
ابقءلات۱ .موق نووز -ق. ود
۵ - ف . از توگرشمهای وزخسرو ۰ ۶ . اين ذکته فابلنوجه است که خواچه
حافطهمهجا اذبهشت بعورتافا تعوقصه يادمي کند
۱2۳۴
دانستهاپم ؛ مستند ما غزل دیگری است که پساز ان غزل شرح شده
و در آن میفرماید :
بیا.باهکهنوحوربهشترارضوان بدین جهان زبرایدل رهیآورد
و چون درسفطع همین غزل با صراحت از شاه شجاع پعنوان
شاهنشاه باد کردهو به استناد موارد دیگری که درغزل آمده استماغزل
را درستایسشاه شجاع دانستهایم],
ییت۲ : دم های زنده کننده و روحبخش عبسیبن مربمسخنی
است از تازهگی «لطیفه» و نکوئی «طیفه» و تازهگیلبهای لعل فام تسو
که حیات بخش است و آنچه از آب خضر و چشمه حبوانگفتاندکه
عمر جاوید میبخشد؛ اشاراتی در لفافه « کنایت » و سخنی پوشیده
و پنهان است «کنابت» از دهان نو که چشمه ایست گوارا «نسوش» و
شیرین «نوش» و چون آب زندهگی «نوش» زندهگی بخش «نوش»
و پادزهری است «نوش» بزای خی کردن سموم و شهدانگیز است
«نوش»[این توصبف ازوهان شاه شجاع را در غزلهانیکه ناکنونشرح
کر.هايم خواجه حافظ جلا جلا رده است» مانند : خسرو شیرین-
دمنان وبا : ایپسته توخندهزده برحدیث قند ودهها مورد دیگر]
بیت ۳ : هر قطعه «پاره؛ از قلب شرحه شرحه «پاره» شدهام
از فراق و هجر گوبای داستان و حکایتی است «قصه؛ از غم و درد
دوری و مجهوری از تو و چون کتابی است که برگهای «پاره» آن
داستانگوی«قصه ایندرد واندوه وغم است «غصه» ود کناب نیکونی؛
هرنوشته آن«سطره بیان کننده حوی نيك توخصال» و؛ صف وردیفی
است «سطر» ازصفات و بخشندهگیهای تو «درحمت» ونشانه وعلامتی
۱۵۲۵
است «آیت» ازملکات فاضلهتو دخصائل).
ببت ۷ : کج ؟ و چه هنگام «کی» و چگونه «کسی؛ گلسرخ
میتوانست در محضر و انجمن فرشتهگان و پربان «روحسانبان» اعطر
افشانی «عطرسای»۲ کند؛ ار ازتر بویخوش را باشرمنده گی«عاریت»
بطور موقت «عاریت» پوام نگرفته بود [عاریت بمنی آنچه بدهند و
بستانند است لیکن چنانکه صراحالغههم متذکر است معنی آن گرفتن
چبز و شیلی از کسی است با عار و ننگ و بطور موقت ؛ بتوضیح
دیگر » گرفتن شیلی از کسان بطور موقت و فرض کسردن جنس برای
دقع نباز وچون دراینکار گیرنده جنسوشیئی درخود احساس شرم و
نحجلت میکند واز کاري که کرده عار دارد؛ بآنعاریت گفهاندوخواجه
حافظ آنرا بجایشرمگینی وموقنی بکاربرده است].
ببت ۵ : دربر آورده شدن ین تمنی «آرزوه و خواسننوآرزوه
خاله رهگذر دوست ( که آن رالاس آورم و سرمه چشم کنم) از
حسرت سوغتهام » ای باد صبا بادداری که از تو مبخواسنم که بمن
كمك کنی««حمایت»وبرایانجاماین آرزو آزمن پشتیبنینمائی«حمایت»
1 - دوحانيان پینیفرشته کان و پریان لیکن دراینجا خواجهحافظ آنرا
بجای عاشقان ور ندارنیاکیاز آوروه است,
۲ - عاردایپینیسائدن» عطر ومتمود نهیه مخلوط ودرهم ریختهایست
از عببر ومشک و کافور و عود وشکر که آنرا میسایند تا عصاده خوشبو تهبه
کنند وهنگام سائیدن_آن بوی خوش متعاعد میکند وبه همین علت هنکامی که
بخواهند درمکانی عطر افشانی کنند این مخلوط را در آنجا
رهگذد عطرسای بمفهوم عطر افثانیگرفته شدهاست
یمان و از این
۱۵۳۶
و تو دریغ کردی ؟!
[باید توجه داشت که مضمون ان بیت اشاره استبه مضامین و
مفاهیم نی که درغزاهای گذشته دراین باره سروده است و ما برای
نمونه چند مورد را بادآوری میکنیم که در آنها از خاله کوی شاه
شجاع و غبار رهگذار او اد کرد .وازبدمباخواسته استکه برایش
آذرا ارمفان بیاورد از جمله :
ای صبانکهتی از نالدره پاربیار
تا معط رکنم از لطف نسیم نوشام
بوفایتو کهالاره آن پارعزیز
کردیازخال دهدوست, بکوریدقیب
و
غبار راه گذارت کجاستتاحافظظ
و
هر کس که گفت خالك دردوستتونباستت.
د:
زکوی یار بیازای نسم صیح غبادی
و
چنانبهحسرت خالادرتهمیمرم
پسم حکایت دل هت با تسیم سجن
و
سبابهچشهمن انداخت خاکی از کویت
۵ص ۱۴۷۷ ۶ص ۱۴۷۸
۱ می ۲۴۶۲ ۲ص ۱۳۶۳ ۳ص ۱۴۳۲ ۴ -س۱۳۵۲
هبراندوه ول و مژده دلدار بیار
شمهای از نفحات نفس بار بیار
بیغباری که ندیدآید ازاغیاربیار
بهر آسایش این دیده خونباد بیاد ۱
یادگار نسیم صبا نگ دارد؟
کو این سشن معاینه ورچشمابکو ۴
کهبویخوندل ریش از آنتابشنیدم ۴
که آب زندهگیم در نظر نمی آید
ولی بهیخت من امشیسخر تیآید «
که آب زنده کیم دد نظر نمیآید ۶
۱۵۳۷
و این موارد خود نشانهوسندی است ازاینکه استنباط واستدراله
ما درمورد شأن نزول و مفاهیم مضامین و استعارهها واینکه غزلهابرای
موضوعی خاص و شخصینی واحد سروده شده صحیح بسوده و بلین
ومیله تائیدگرویده است]
بت ۶ : در آتش حسرت دیدار روی او ؛ دلم مانند گوشتی که
کباب کنند : کباب شاه و بوی این کباب به همه جهان سرایت کرده
و همه آنرا شنبدهاند [اشاره است به سوز و گدازش ار دوری وفراق
شاهشجا ع و آثاری که دراین زمینه سروده و همهگان آن را شنیده و
برماجرا آگاه شدهاند] و سرانخام ابن آتشی که در درون من شعلهور
است ؛ هم بنو و هم به وشمنان تو اثر «سرایت» خواهد کرد و درآنها
تأثیر خواهدگذاشت «سراپت» زیرا ایسن آنش و سوزش واگیر دارد
«سرایت» وبههبه کسساری است .
بیت ۷ : اگر دراین سوز و گدازها و آتش گرفتنها ؛ تصویرو
پندار وعکس روی او حاصل میشود ورست مبدهد؛ و او را میتوان در
عالم پندار و خبال دید » پم ایساقی جامی ,ده و مرا آتش بزن ؛ و
بدان که برای نوشیدن می اگسر مرا به جهنم «دوز خ» هم ببرند گله و
شکره «شکایت» نخواهم کرد ؛ زیرا در آتش مي و آنش جهنممتوانم
لااقل درعالمپنداروخبال روی اورا بهبینم وبدینوسیله بوصالاوبرسم؛
واين برایم کفایت است .
ببت ۸ : ای حافظ «ایدل» بیهوده «هرزه؛ دانش و علفراگرفتی
وعمرت را ببادفنا دادی و نتوانستی از آنچه فراگرفتهای و آموشتهای
بهرهبرداری کنی و از دانشت سود بر گبری + تو صدها سرمابه مایم
۱۵۳۸
وبنیاد «مایهه برای هر کاری دراختیارن بود و از آنها سود بسرنگرفتی
«کنایت» و نخواستی مانند دیگران بشوی «کفایت»۱ [مقصود اپنست
که : تو مردی دانشمند بوری و شاعسری ساحر و درفن سخن ماهر ؛
اینهاهمهسر ماب نوبود که میتو انستی بوسیهٌینهنر هادر دستگاهشاهمحمود
وجلابریان نقرب حاصل کنی و صاحب مال و منال وجاه وجلالبشوی
اما تو » چون دیگران باین عرامل توجهی نکردی ورنگک نباختی و با
ابنای زمان نساختی و از شاه شجااع روی برنتافتی وهمچنان درعهد و
مئاق خود پابدار ماندی وپاس حفوقبجای آوردی و درتتیجهانكباد
بدست داری و از عمررفته ودانش آموخنهچیزینباندوختهای],
بت ٩ : میدانی مفصود «مراد» حافظ از بیان این اندوه و درد
فراق چیست ؟ اینست که از اقبال و بخت کمك و مساعدت «یاودی»
و مدد و یاری «یاوری» بخواهد و از پاشاه نیز تقاضا کند که قصد کند
«عتابت» و تصمیمبگیرد «عنایت» راهتمام ورزد «عنایت» برای بازگشت.
به شیراز .
۱- کفایت بدینهعانی است * بسشدن«ودگرفتن؛ وما نندهمدییگر شدان,
۱۵۹
| پرید" باد صبا دوشم آگهی آورد
۲به مط بالصبر حيدهيم جامه چالا
۳همی رویم بشیراز با عنایتاخت
۴یا کدتوحوربهشت را رضوان
۵به خبر خاطرما کوش کاین کلاه نمد
تچه الهها که رسید ازدلمبه خر منماه
۷رساند رابت منصور برفلك حافظظ
پیش از شرح غزل بجاست
مد کرشویم :
کهروزمحنتوغمروبه کوتهی آورد
بدین نود که باد سحرگهی آورد
زهیرفیق که بخنم به همرهی آوزد
دراین جهان ز برای رل رهی آورد
بسا شکست که بر افسر شهی آورد
چویاد ارض آماه خر هي آورد
که النجا به جذاب شهنشهی آورد
شعهای دربا .3 شأن نزول این غزل
درصفحه۱۲۳۸ آوردنم وگیم ؛ درمدت روسالی که شاه شجاع
از شیراز بدور بود ؛ دز-انن مدت"شاه محمود ممسك و بخبل و
ننگگنظر ۲ وبهغارت و چپاول مال مردم میپرداخت و در ابنکار پاران
و مددکارانش بعنی امرای جلایری نیز دست او را از پشت بسته وگوی
سبقت ربوده و از او پیشی جسته بورند ؛ آنچنان ظلم و ستم بر مردم
روا میداشتند که روی غارتگرا مفول را سپید کرده بودند مردم شیراز
وفارس از آنهمه طلم ونمدی و تجاوز بجان آمده فرباد دارشواه بر آوروه
و در پی چاره بر آمده بودند ؛ بردوران فرمانروائی شاه شجاع اشگ
۱-ق.. نسیم پاد سبا ! ۷- حافظ او دا تتگلاچدم و تنكنظر خوانده
و در سفحات آینده این مورد را ور شرح غزلی خواهیم دید
۱۵۳۰
حسرت میباریدند و از اينکه در هنگام فرارش نجنبیده بودند انگشت
ندامت بدندان میگزیدند.
تنهامیدایشان برای رهائی از آن مظلمهوبیداد باز گشتشاهشجاع
بود » باشنیدن اخبار متواتری که از پیشرفتهای شاه شجاغ درحدود
کرمان بمردمشیراز میرسید این امبد روی بفوت مینهاد و برای مردم
/گشار ؛ لیکن جسته و گریخنه از کسانی که از
شیر از روزنه نجات
کرمان بشیراز مبآمدند میشنیدند که شاه شجاع از بیبهری و حق
نامپاسی آنان تکدر خاطری یفته وبدین مناسبت برایباز گشت بشیراز
چندان ولع و شنابی ازنشود نشن نمدهد .
در آثار حواجه حافظ بعنی آن غزلهائیکه در این مدت اززمان
برای شاه شجا ع سروده نبزاشارهها و کنابههائی دیده میشود کهاز آ
بوی این مفاهیم بمشام محقق میرسا, . مینوان دریافت که شاه شجاع
چون شنیده بوده که مردم شیراز جند یور زمان حکومت اینجوها "
یعنی دوران سلطلنت غیاث الدین کیخسرو و شاه شیغ ابو اسحق به
هواداریآنان برخاسنه ویزوشمن شوریده و آنارا ازشهر راندهبوهاند
گلهسند شده بودکه چرا هنگامیکه او با جلایریان و برادرش شاهمحمود
در جنگ وسنبز بووه ايشان به باری و هواداری او برنخاسته و ازخود
هیچگونه جنبش و حرکنی به سود اوظاهرنساخنه بوداد . شاهشجاع
این بیتفاونی و سکوت را بحساببیمهری و عدم علاقه مردم نسبت
آذرا
بخود گذاشته بودودر بر عوردش با کسانی که ازشیر از به نزدش هیر فت
ذاشت . این بود علت و جهت آن تکدر خاطری که مردم
شیراز احساس و استنباط کرده بودند .
شبرازیانپس از شورو مشورت بسیار؛ سرانجام از خواجهگان
۱۵۳۱
در میا مي
واعبان وگلویان شیراز خواسننه که برای با گشت شاه شجاغ تدییری
باندیشندوطرحی بریزند.زاینروخواجه گان واعبانو گلوباشیرازروزی
بطور محرمانه انجمن کردند و در آن انجمن چنین رأی زدند که يكتن
از گلوبان شیراز را که فبول عامه داشه باشد برگزیند و با اختیارتامو
تقدیم هدایا نزو شاه شجاع بکرمان پفرستند و اين نماینده مستدعیات
مردم شیراز را بسمع پادشاه رسانیده وضمناًبهنماینده گیاز ارف مردم
تمهد کند وپیمان بندرکهبا رسیدن سپاهبان شاه شجا ع به کناردروازههای
شبراز» مردم شهر برمنجاوزان قبام کردهومیشورنه و دروازههارا بروی
سپاهیان او میگشایند وشهر را بتصرف او میدهند .
نتیجه کنکاش مردم شیراز این شد کهلوحمن را که مقبول عامو
خواص بود و شاه شجاع نیزبرایش احترامی فاثل بود برگزیدند و نزر
شاه شجاع بکرمان فرستادند.
"للوحسن بکرمان رفت وشاه شجاع پسازاطلاع از این ماجرا
کسانی را به پیشواز او فرستاد وبا نکریم تمام او را پذیرفت. و پساز
اطلاع از نحواسنه مردم شبراز قبرل کرد کهپس از نهیه و دارگ نیروی
کافی هرچه زودتر برای تصرف شیرآز عزیمت کند .
بطوریکه در صفحه ۱۱۳۸ گفيم شاه شجا ع در علی این من
توانسته بودگذشنه از رفع غائله دولتشاه وتصرف خزائن کرمان واموال
دولتشاه : مالیات عقبمانده گرمسیر و هرمز و طارم را وصول کند و با
سرکوبی دوطایفه باغی وطاغیجرمائی واوغانی آنان را نیزبطیعوستقاد
ومالیاتسرانه را از آنها وصولسازد و همچنین با دربافت خراج وباج
از جزابر هرمز از نظر مالیگنایش محسوسی در وضع او پدید آمده
بود و میتوانست با این سرمابهای که فراهم آورده بود دست به تجهیز
۱۵۳۲
قوای کافی ومجهزی بزند ونبروی خود را برای مقابله با جلایریان و
شاه محمود و متحدان او کاملا آماده سازد . پس از دریافت پم مردم
شیراز بیش از پیش به موفقبت و پیروزی خود امیدوار شد وبا دلگرمی
بیشتر به تهیه و تدارله حمله پرداثغت +
کلوحمن بهشبرازبازگشت و مژدهقبول شاه شجاع را برد
شبرازاطلاع داد ۰ نشر این خبردر شیرار بخصوص درمیان هواخواهان
شاه شجاع شور و ولولهای برانگیخت و آنان را وصول این بشارت»
وجد وطرب آورد -
بدیهی است خواجه حافظ که طی مدت این دو سال؛ محرومیت
و بیحرتی کشیده و طعم مجران و دوری و نامرومی منجاوزان را
چشیده بود . بیش از دیگران از شنیدن این نوید و بشارن مسرور و
مشکور شده بوده است .
خواجه حافظط ی این ال ناظر اعمال شنیع و فیح و
رفتار وقیح جلابربان و سپاهبان شاه محمود بوده و بسیار بر حال نباه
و روزگار سیاه مردبی که گرقتاز پنجه گرگان حونخوار و کفتاران
مردارخوار شده بودند اشک تأثر باریده ودرطی آثار دلگدازی که ناظر
بر این وقایع سروده از خود پرسیده بووه است «کسانی که بیگنه و
بیجرم و جنایتی بخاطر مطامع و شهرات این گروه بخ و حون
غلتیدهاند ۰ آحرشهیدچه راهی هستند؟ | وبرایچهشهیدشدهاند؟!؟!
ناظر بر همین وقایع اس ت که سروده است :
باصبادرچمنلالهسحرهی گفتم کهشهیدان که انداینهمه عو ین کفنان؟!
خواجه حافظ پس از دریافت خبر ابنکه شاه شجاع مستدعیات
مردم شیراز را پذیرفته و بزودی بفصد تصرف شبراز و آزاد کردن
۳۳
مردم آناز دست و پنجهٌ اهریمنان حرکت خواهد کرد آنجنان به شور
وشوقآمده برده که بياخنیارسرود پیروزی شاهشجا ع راسروده و در
شهر شیراز نشر داده بوده است ۰
این سرود » غزلی است که انكبشرح آن میپردازيم وشأن نزول آن
مطلبی است که بدان اشاره کردیم ناگفتهنماند که حواجه حافظ این غزل
را پسازگذشت چند روز بعداز غزل پیش بمطلع :
ای قصه بهشت ز کویت روایتی .. شرحجمالحور زرویت روایتی
سروده ومادئیل اين استنباط را ضمنشرح غزل «مروض خواهیمداشت
اينك شرح غزل :
ببت ۱ ؛ پيك ونامه بر» باد صبا « برید » دبروز برایم خبر آورد
وبمن اطلاع داد که روزگاران سختی « محنت » ورنج « محنت » وبا
«محنت »بطرف پایان میرود «روبه کوتهی »۱ وهنگام آسایش و آرامش
فرا میرسد .[ بطوربکه میبنیمتحواچه حافظ در مطلع غزل میفرماید:
مژره رسیده استکه روزگاران رنج و زحمت و بلا و مصییبت
ایند بكشدهاست وبائوجه به بیتعفطعوبیتسوم درمیییم که این
بشارت و نوید برای آمدن پادشاه است و با در نظر گرفتن وقابع دوران
زندهگی خواجه حافظ تنهابايك موردبرخورد می کنیم وروبرومیشویم
بخشیدن به منت و رنج و الم حافظ
که آمدن پادشاهی موجب با
و مردم شبراز میشده است و آن آمدن شاه شجاع از کرمان به شیراز
وپایان یانتی دوران حکومت وسلعله شاه محمود وجلایریان بودهاست]
بیت۲ : به نوازندهگان صبحگاهی که برای صبوحی زدهگال با
ثهی آوردن بهنی بپایان رسیدن روز و اینکنایه ازپایان
پافتن دنج و ذحمت است ذیرا دوژ برای تلاش دب برایآسارش وراحتاست
۱۵۳۴
نواختن سرودهای دل نشین رنح خمار شبانه را از میان میبرند ۰ ما
جامههائیرا کهازهیجان و شوروشوق
انش راچاللزدهايم» با ناندرازای
ابنمزوهرنو بد که باد صبارسحر گاهی» آورده استمژد گانیخواهیم داد .
بیت ۲: [مطالب این ببت اززبان شاه شجاع سپاهیان اوست]
ما به طرف شیراز خواهیم رفت با کوشش و اهتمام « عنایت » و قصد
تصرف « عنایت » که بخت و اقبال با ما خواهدکرد ۰ آفرین «زهی »
به همراهانی « رفیق » که اقبال برای همراهی و یاوری و کمک برایم
آورده است . [متصودازاین رفبق» دراینجا كمك وهمراهی وساعدتی
است که مردم شیرازبه شاه شجا ع وعده دادهاند واین بیت درستپاسخ
مصرغ ببت مقطع غزلی است که پیش از این شرحکردیم و آن چنین
بود « از بخت یاوری وز خسرو عناپتی » و در این پیت » خسر و که
شاهنشاه باشد : بن مصرع پاسخ دهد که ۰ آفرین بر همراهانی که
اقبال و بخت برایباوری و کمك بمن فرستاده است].
ببت ۴ :[ دز ببت سوم از بان شا شجا ع بود که مبگوید : به
شیراز میرویم ودراین ببت خافط او را یه شیزاز میخوانه و میفرماید:
آری بیاءببا. و زودنر بیا ]اينك توجه کنیم به معنی بیت:
یا با (این ناکید بمعنی زود و هر چه زودتر است) زیراکه
مانندتوپری وحوریبهشتی سپرت وصورث را باغبان بهشت «رضوا»
از آن نیا بدین دنیابرای خاطردل اینبنده خدمتگزارو چا کرت «رهی»
آورده است . [منظوراینکه : خداوند فرشتهای چون نو زا پرای نخاعار
دل غمدیده و دعاهای یمه شیام ؛ از کرمان به شیراز فرستاده و وسیله
سازگشته که مرانجات دهد ؛ وجون فرشتهگان ؛ وسیله رحمت باشی ]
بیت ۵ : [خواجه حافظ » در این ببت متذکر این-نکنه اس که
۱۵۳۵
دعاهای او و خواسته او بوده که در درگاه نجداوند کارساز مستجاب
گردیده و سرانجام این آرزو بحصول پیوسته و وسایلیبوجود آمده نا
بار دیگر شاه شجاع توانسته است برای آمدن به شبراز خود را مجهز
ومهیا سازد وبنا براین با آوراست که نحاطردرویشان و رندان را(کسانی
که کلاه نمد درویشی و با تاج ففره برسرمیگذارند ) نکو دارد ورعایت
آنانرابکند و جانب ایشان را نگهدارد . ]اینست که میفرماید :
ای پادشاه به آسایش فکرواندیشه «خاطر» ونیکی کردن برای آراش
دل «غیر خاطره من کوشا باش و بدان که کلاه نمد من درویش ؛ بدون
سپاه ولشکر؛ چنانکه هم اکنون دیدهای؛ بسیارشکستها برتاج ونخت
پادشاهان وارد آورده ؛ و مندارایچنان پبروی معنوی هستم که میتوانم
درصور تیکه به آزارم بپرداژنه ودست یازند » ستم کار ان را بر اندازم»
چنانکه دراثراستدعا و دعاهایم بر گاه حداوند میینی چگونه شکست
دردستگاه شاه محمود وجلابریان افاده وهمه ازابشانبر گشته وپریشانی
به وستگاههای ایشان راه باه و ونان فرا رسیده است .
بیت ۶ : میدانی که دردوزی نو و الم و ستمی که شاه محمود
و جلایریان میکردند و لها و استفئههای من که از دلم بسر میخاست
وبآسمانمیرفت وبرهلههای ماه « خرمن ماه > ( که گوثی آههایمه بود)
میرسید و از دبدن ماهکه آن را هالهای فراگرفته بود ؛ بیاد روی تو
میافندمکهگیسوانت چونهاله مه بر گرد رخمارمه و شت(خرگهی )بود
که هاله داشت « ماه خرگهی» [خر گهی؛ مخفف خر گاه است. و خر گاه
خیمه وچادر بزر گکاست که مخص وصپارشاهان است؛ ودراینجانبزبطور
استعارهاشارهمیفرماید:آنمهوشی که در خرگاه پاوشاهینشسته است].
این پیت بمنطوریاد آوری است برای مفهوم و تاکید مطلببیت
۱۵۳۶
پنجم منذکر استکه در اثر این اله ها بود که سر انجام به شکست
شاه محمود دار و دسته او انجامید.
پیت ۷ : حافظ ؛ پرچم « رابت » پیروزی خود و پادشاه را بر
آسمان « فلك » برافراشت « رساند » بخصوص هنگامبکه به «درگاه»
شاهنشاه پناه « التجا » آورد -
نکته :
دیده شده است بعضی تصور کردهاند که متصور در این بت
نام استو آذرامخففشاه «نصور مغلفری دانستهانه درصور تیکه دراینجا
منصور صفتاست برای رابت وسعدی نیز نظیر این گفته حافظراچنین
سروده است :
دررفتن وباز آمدنرایتمنصور . پسفانحه خواندیم وباخلاصدميديم
منصوربمعنی پیروزوهظفراست و آنهمبرای حافط؛ چنانکهنی کردیم.
برغزل بمطلع زیر تیرصفت است ودراین موردهم کسانیکه
پنداشته اند غزل را در مسدح شاه آمنصور سروده است اشتباه کردهاند
چنانکه حواهیم گفت
بياکه رای منصور پادشاه رننید" "وید فتح وبشارت بهمهروهاه رسید
۱ صلاح» کار کجا و من شراب کجا
۴ چهنسبتاستبهر ندیصلاح و تقوی را
۳ دلم ز صومعه برفت و خرقه سالوس
۴ بشده که یاد حوششباد روز گار وصال
۵ ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
۶ مبین بهسیب ز نخدان که چاهرراهاست
۷ ج و کحل بینش ما خالك آستان شماست
۸ قراروخواب زحافظ طمع چهمیداری!
ساع وعظ کجا » ننمه رباب کجا
به بین تفاوت ره از کجاست تا بکجا
کجاست دبر مفان و شراب ثاب کجا
خود آن کرش کجا رفتو آنعتاب کجا
چراغ مرده کجا شمم آفتاب کجا
کجا همی روی ایدل بدین شتاب کجا
کجا رویم_پفرما از آن جناب کجا
قرارچیست ؟ صبوری کدام نعواب کجا
بیت ۱ : [ صلاح کار بدون اضافت است مانند صلاح اندیش و
صلاح وید » و بمعنی زاهد؟ و متلی است و آثرا با اضافت خواندن
اشتباه است].
مرد زاهدومتقی«صلاحکارکهکازهاز! بصلحت اندیشی وصلا حدید
انجام میدهد » کار و رفتار وروش اوچه نسبتی میتواند با من که خرایمو
حرابانی :درو پشمو بی حو شم»داشتهباشد؟مر در ندو عاشق»مصلحتاندیش
نبست آری :
چونءصاحتاندیشیدور است زدرو یشی _همسینهپراز آنشهم دیدهپراباولی
مرد متقی و زاهد ؛ به مسجد مبرود و گوشش بر شنیدن وعظ
وعاظ است و آن را خوش میدارد ولیمنجاومکانم درخر ابات ومبخانه
است؛ منازسازو آواز ونفمةً چنگ ورباب لت میبرم وازشنیدنوعظ
وعاظط غیرمنعظ برنجاندرم ولی آنها که زاهد ومنقیهستند ازشنیدن وعظ
اس ای دوست ۲ آتنددامص ۲۷۶۰
۱۵۳۸
لذت میبرند و رندان پا کبازه از نالههای نی » ونغمهای رباب؛ پند و
اندرز میگیرند. صلاحکاره مصلحتاندیش است ولی رند نه دراندیشةً
خوبشونهدرفکر کم و بیش: آری:
رندعالمسوزرابامصلحتبینی چهکار- کارملكاستآنکه تدبیروتأمل بایدش
حافظ از وعاظ غیرمتعظ متتفر ومنزجر و بیزار است چنانکهور
آتارش بکرات بر اين گروه تاخنه و آنان را اغواگران و سودائبان
دنیالی خوانده است آنها را افسانهساز و درو غپرداز میداند و دربارة
آنها گفته است :
دموزعشقوسمستیزمن بشنونه اذواعظ. کهباجاموفدحهرشب فرین ماه و پروينم
و؛
واعظمابویحن نشنیدبشنو کاینسخن, در حضورش یر هویم نهغییتیکنم
1
و اعظمکن نصیحتشوریدهگان که بنالا کویدوستبهفردوسننگریم
و
و اعظشحنهشناس ابن عفلمت گومفروش زانکهنزلگهسلطانولمسکینمناست
ماحصل اینکه : حافظ با ابن نحوه بیان به تعریض از واعظان و
صوفیان و زاهدان دنیادار پرداخته و متذکر اس که اینگونه مرومان »
صلاح و تقوی را برای فریب و اغفال مردم میخواهند وگرنه کسی که
عاشقانه ولباخته حتبقت و مرامی است نبازی به خرقه و سجاده و دستار
و وعده به بهشت نعیم و حور و پری و غلمان و جوی آب روان وسایه
طوبی و سدره ندارد ] :
۱۵۳۹
بیت۷ : چه مناسبت وئناسبی هست میانرندان پارساو کسانی که
کارنیک و کردن و پرهیز گاریر! پعربا شمارز نده گیظاهری خودساختهاند؟
نگاه کن و بهبین که میان ابن دوطریق «راه» چه اختلاف فاحشی وجود
دارد؟ ودوری وفاصله میان(تفاوت» ایندوطریفتبراه» یمن رندیوزهد
و پرهیز گاری خشكك؛ از کجا تا به کجا هست؟ [ و اعظ مردم را به بهشت
موعود وعده میدهد و آنان را وامپدارد که در بهشت زمبنی از همه
تعمات خداوند محروم بمانند : آری :
چمنحکایت اردیبهشت میگوید .نهعفلاست که نسیهعریدونقدبههشت؟
ولی رندان حفیقت نگرند وحفایقر! میبینند وفکرواندیشهرندان
با زاهدان از زمین نا آسمان اختلاف دارد . واعظان تاب و توان
فکر و اندیشه تابناك و آنشین رندان را ندارند زیرا قدرت درونشان
ضعیف و فکرشان مخف است
ضمناًباید توجه داشث که در این بیت ازلحاظ رعایت اصولدر
قافبه» خواجه حافظ سنتشکنی کرده است زیرا قافبه درابن غزل تاب
و آب و آفتاباست وردیف آ۵«کجاء و در اين پیت بای اضافه با ناب
و شتاب قافبه شده است ؟ ۱
بیت ۳ ؛ خاطرم «دلم 4 از صوععه بازی صوفبان و پوشیدن جامه
ایشان که برای فریب مردم است «سالرس»او با این جامه خاص «خرقه»
میخواهند زهد و نقوی و صلاح ظاهری خود را جلوه دهند و مردم را
بفریبند و بدروغ خود را پرهیزگار بنمابانند » ملول و غمگین است
۱- سالوس پر وژن ناموی «کسی دا گویندکه خود را به چرب زبانی و
ژهد وصلاح ظاهری جلوه دهد ومردم دا پفریبد و با همه دروغکوید «آننددای»
۱۵۴۰
«دل گرفتن»! آری منازاینهمه درو غ پردازی وظاهرسازیدل گیر وهتنفر
شددام» بمن نشان بدهید که که عبادتگاه «دبر» رندان «مفان» کجاست تا
با نجاپنا بر موازشرابالص«ناب»آنجا که در آنهیجغل وغشینیست
«ناب» بنوشم و با کسانی که در آن دیرهستند و خورشان را آنچنانکه
هستندنشانمردنديكر گر يكر و واز ریا سالوس بدورند» هم یلهشوم.
بیت ۴: او رفت «بشد» و باد آوری روز گاران غوب و شیرین
«عوش)» که با او داشتم بخصوص ایامی که از دیدارش بهرهمند بودم
دروزگار وصال) مراشاد میدارد و پیاد آن روزگاران دلخوشم و همبشه
آذرابیاد خواهمداشت: واینخاطردراجاوید وپاینده نگاهنعواهمداشت
«بادبواد»آننازهاوغمزههار اشارههایچشماوابرو اد انگیز چهشد؟!
«کرشمه کجا رفت» و آن سرزنشها که با نز تم بود و عتاب » وخشم
گرفتنهایش ازروی مهر وعشق «غتاب» کجا رفتند ؟!
[ این پیت درست مفهوم,و مضبمون پیت دیگری را که درغزلی
برای شاه شجاع سروده بیاد مبآوزد که میفرماید :
یادبادآنکهچوچشمت بتامنی گشنن" مج عیسویت در لبشکر شابود
در این بیت خواجه حافظ بیاد دوران خوش سلطنت شاه شجاع
فناده و از آن به حسرت باد کرده و متذکر است که این بادبودها را
هبچگاه فرابرش نخواهد کرد و در همین هنگام نیز غزلی یادبود آن
دوران سروده که پس از این غزل بشرح آ خواهیم پردانعت] .
بیت۵: خاطر«دل» دشمنان ومعاندان اززیبائی رخسار آندل آرای
-دلگرفنوول زد شدن ودل سرد شدن, همهکداهامت املولدتاخونبود
از چیزی و تحقیق آندتکه دل زدن اژ چیزی یعنی سیر شدن از آن بنوعی که
دیکر خاطر دا بآن میل و نوجهی نباشه پلکه از آن چیزو یا کار شفر بهمرسد.
۱۵۴۱
ماوشاهشجاع) جه ور له واستناط ودریافتی «دریابد» مین انندراشنهباشند؟!
آنان کورباطن هستند ونمیتوانند حقابقرا دریابند «دریابد» ووجوداورا
که چون خورشید درندشنده و تابال است «شمع آفتاب» وجهانی را نور
میرهد و بخشاینده است وهمه از پرتو آن بهرهور و بهرهمند میشوند »
با شمع هرده « شاه محمود » یکسان میپندارند ؛ درصورتیکه ؛ نور
آفتاب منیر و درخشان را نمینوان با چراغ مرده که روبخاموشی است
مقایسه کرد ؛ وراین کجا و آن کجا؟! برای کسانیکه دیده بصبرتندارند
نور آفتاب وچرا غ مرده برابراست!
بیت ۶ [دراین بیتخواجه حافظ عطاب بخود مبگوبد:بسیب
زنخدان شاه شجا ع که چاه زنخ دارد وهزارپوسف»صری در آنزندانی
است » نگاه مکن و بشوق و اشتباق بهرهوری از آن زیائی ؛ بیمحابا
پیش مران که در این راه دشمنان؛لو چاهها کنده و ب» کمین دوستانش
نشستاند, «شیارباش وباییدازی وجمان باز دراین راهگام بردار],
ای حافظ » دابدل» برای ونست بافتن بآن سیب ز نخدان ب
وصال شاه شجاع است) نها وصال اوزا درنظر :مگ وبدان که دراین
راه چاهها کندهاند تا تورا درآن سرنگون سازند » اینست که باشتاب و
عجله پیش مران وهوشیارباش واز مکرو کیددشمنانایمن مباش:
[در اين بیت با آوردن سیب زنخ داستان پوسف را باد خواننده
میآورد که پس ازحضوردرمجلسی که زلیخا اززیارویان مصرترتیبداده
بود زیا رویان با دیدن حضرت یوسف چنان از عود بیخود شدند که
دست از سیب و ترنج باز نشناختند و ساعد و پنجه خورشان را با کارد
زخمی کردند وبدیناشاره میفرماید ؛ که نباید محوجمال دل آراو کمال
شاه شجا ع بود وچشم بسته دست بهکاری زد که موجب حرمان شود وبا
۱۵۴۲
تذ کرزنخدان؛ کهگفتیم شاه شجاع چاه رنخ داشنه: داستان بچاه افتادن
بوسف را القاء میکند وازابنکه بیگناه بهچاه ممکن است سرنگونشد
ببت دیگری که درغزل دیگر
هشدار میرهد ؛ دراین بیت نظر خوا.
سروده نیزهست و آل پیت اپئست :
هپین که سیب نخدانتوچهیگوید . هزاریوسنمصریفنادهدرچهماست]
بیت۷: از آنجا که «چون» خاله در گاه شما ؛ توتیای چشم ماست
«کحلبینش» وبهدیدگانمایینئی میبخشد؛ بنابراین شما بگوئیدوخطاب
بشاه شجاع است» بکدام درگاه «آستانه» جزآن حضرت«جناب» روی
پیاوریم که جنین موهبتی برایمان داشته باشد؟؟
آبااکس دبگری شابستهتر ازشماهست؟! وم متوانیم بجای شما
دیگریرا بیابیم که روشنائی بخش زندهگی ما باشد؟ «کحل بینش ماد
[جناب کلمه نعظیم استوبرای پازشاهان بکارمیبردهاند]
ببتم۸: درهجران ورزری أآن تجناب؛ آرامش و آسایش «قرارو
خواب» ازحافظ نباید امید واشت «طمع» وباید برابن حفیف تآگاه بود
که دردوری اوحافظ نه آرانش دازه ونهعواب ونه تاب وتوان بردباری
برای اوباقیمانده است«صبوری» و از هجران وفراق+حافظه شکیبانیش
«صبوری» را ازوست داده است .
۱2۴۳
| بادباد آنکه نهانت نطری با ما بود
۲ یادباد آنکه چوچشمتبهعذابممی گشت
۳بادباد آنکه مهمن چو کله بشکستی
۴ بادباد آنکهرختشمعطربی افروخت
۵ یادباد آنکه چو یاقوت قدح خندزدی
یادباد آنکه در آن مجلس نمکیناوادب
۷بادباد آنکه صبو حیزده درمجلس انس
۸ بادباد آنکه خرابات شین بودم ومست
؟ یادباد آنکه بهاصلاحشما میشد راست
رقم مهسر تو بر چهره ماپیدا
ممجز عیسویت در لب شکر خا
در رکابش مه نو پيك جهان پیما
وین دل سوخته پروانه پا بر جا
در مان من و لعل نو حکایتها
آنکه او خنده مستانه زدی صهبا
جز من و بار نبودیم و ند پام
و آنچهدرمجلسممروزکماستآنجا
نم هر گوهر ناسفته که حافظ را
بیت ۱ : همیشه در خافارم بووه و «ست «یادباد» که توبا من در
پنهان لعف ومحبتی داشتی «نهانت نظریبود) وفرمان ومنشرر «رفم»؟
محبت تو ازرخسارمن کاملا خوانده میشد.
منظور اینکه :بیاددرم وبباد خواهم داشت آن روز گاران ی کهتو
۱- ق . بزمگه خلق دادب . ۲- دقم بمعتیخط ونوشته است وپارچههای
راکه پر آن خط نوشته باشد و بفارسی دیبا میگویند نیز رقم مبقوانند
ن و امشا را هم رقم میکویند حافظ میقرماید +
نام حاقط رقم نيك پذیرفت ولی
با ؛
زینخوشدقم که بر گلدخساد میکتی
پیشد ندان دقمسودوژ بان اینهمه نیست
خط بر محیفه کل و گلزار میکشی
رقم بخون من اررویاضطر اب نوشت.
بود
بود
بود
بود
بود
بود
بود
بود
برد
سبت بمن مهرومحبنی داشتی ولیاینمحبت و لطفت را آشکارا نمیکردی
ودرنهان خانه دلت» مهرمنجای داشتو فرمانومنشورونوشته اینمحبت
وعنابت توازچهره من خوانده میشد ؛ زیرا محبت نورا نسبت بخودم
احماس میکردم واز اين رهگذر پیوسته شاد وخرم بودم واين شادی و
خرمی وخرسندی درچهرهام منعکس مبگردید وهمه آنها را میدیدند؛ و
این بودآن رقم مهرتوبرچهره من .
بیت ۲؛ بیددارم ویباد خواهم داشت آنگاه که چشماندلفرییت
بانازو کرشمههایشمر | سرزنشمبکرد«عناب بومی گفتچرا زندهام وبآل
حر کات دلنشین آ نها جانم گ دنه وی لبهایشکرافشانتوهباعجاز
عیسوبش که بمرده روج میبخشد؛ مرا جان تازه میبخشید و باردیگر
زندهام میکرد .
ببت ۳ : بیاد دارم و بیاد خواهم داشت؛ آن زمانی راکه پار ماه
رخسارم ؛ چون با غرور و تکبر و شکوه وش و کت سوار میشد « کلاه
میشکست!»»مهجهاننورد؛پیدهمراهازبراهمیافادر اوراهمراهیمیکرد؛
«درر کاببودن" [مقصود از ماه و که در کاب این پادشاهمادرخسار پیاده
جون غلامی راه میپیمود؛ نمل اسب پادشاه است که چون ماه نوهلالی
۱- کلام عکستن » پمنی گوشه کلام دا کچ کردن «کلاه شکستن و کلام کج
نهادان . آئین پادشاهان است که بافروروتکبر هنگام سوادیگوتهای از کلاهشان
نه بزرکی وتفاخربوده خواجه حافظ درجایدیگی
که زم شاه ممود است میفرهاید :
تمه کسلر کل کي نهاووتندنشت . کلاهداری و آلین سودی داند
چون معنی کلاعداری یعنی پادشاهی , پس کله کج نهادن وجست «جالاگ براسب
را میشکستهاند واين عدل
نشستن نیز مخصوص پادشاها بوده است.
۲- دررکاب بودن پنيهنگام سواری, کسي تواددا پیاده همراهیکند.
۱۵۴۵
شکلاست واز آنجا که تال بر سم اسب است؛ بنابراینپیاده است وهم
چنانکه اسب که شاه براوسوار است »گام برمیدارد وپیده میرود ابنماه
و که نعل اسب باشد نیز هم رکاب با شاه پیاده میرود خواجه حافظ در
بینی دبگر یزاین نشبیه را آورده وانفااًابنیت نیزورسنایش شاهشجا غ
است میفرماید :
درنعلسمند اوه شکل مه نوپیدا .. وزقد بللداو؛ بالایصنوبرپست
در این بیت ؛ کلاه شکستن ؛ ماه و : پیاده در رکاب بودن همه
استعاره واشاره است براینکه شخصی که از او بادمیشود پاوشاه است]
بیت ۴: ورتحاطرم هست وخواهد بو که رخساره جهان افروزتو
چون شمعی محفل و مجلس شادمانی ما را دوشن می کرد مجلس ما نیز
ازپرتو تونشاط وشادی میبافتودل شیدا وشیفنهام که از عشق ومهر تو
میسوخت؛ ماند پروانهای که بگرزیعارض شمع طواف میکند وبال و
پرش میسوزد اما ازپای طلب؟فقی نشینله تعلی خاطرم بنونیز هرچندکه
عثق ومهر تو آن را آزار میداد وگاه مورد بیمهری فرارمبگرفت بااین
همه مانند آن پروانه ازبای علب ذمینشست زهرچند مبسوخت دیچگاه
از مهرورزی بتو باز نمیانستاد .
بیت ۵ : بیاد دارم و پادش را بکو میدارم آنگاه که قدح شراب
باقوت رنگگ لب ریز بودوقد حدمان گشوددو برویهامبخندید کاور| پنوشیم
وخندان وسرمست چون او شویم : همان هنگام میان من ولبان لعلگون
ت و که بهتر ازبافوت شراب سکر آور بود داستانهائی ازعشن و محبست
وسرور رد وبدل ميشد وحالت ها میرفت .
ببت ۶ بیاد دارم وازیاد نخواهم برد آن روزگارانی را که در
۱۵۴۶
مجلسطربر انستو که مجممبرارزش ورفیع ووقع(نمکین» ومدحو
ستایشونمکین»ودانشدادب»و اطو ار پسندیده«ادب» بودوهمهدر آنمجلس
انداز وحدهر چیزر انگاهمیداشتندوادپ)ننها کسیکهجرأتداشتپاازدایره
اطاعت « تمکین»وحد نگاهداشتن « ادب )بیرون بگذارد ومستانهبخند
شراب سرخ «صهبا » بود که هنگسام ریخته شدن از صراحی بساغر
مینعندید ؛ وصدای خنده او بگوش میرسید » وگرنه ؛ درآن مجلس
شاهانه: همه گوش بودند تااز محضر تو مستفیدشو ندونکنهها بیاموزند,
[ ابن وصفی است ازمجلس خاص شاه شجاع » چنانکه درشرح
قصیده خواجه حافظ که در مدح خواجه قوام الدینمحمد صاحبعیار
سروده گفتهابم و درشرح بیت:
شنیده ام که زمن بادیکنی گهگاه ولیبه مجلس خاص خودمنمیخوانی
آوردايم .در آن روزگار بازشاهان و صدور جز مجلس عام ؛
مجلس خاصی داشهاند که دراین گووثه بجالس ازدوسنان محرم وائیس
ودانشمندان وسخنوران وصاحب لقن زغون میکردند وباایشان به
محاوره و گفنگو مینستند شاه شجاع یر ملس حاص داشتودراین
مجالس بود که نکنههای نفزمیگفت وستمعان را به شکفتی وامیداشت
وازاین رهگذر است که خواجهحافظ دروصف مجلسیازاینمجالساو
گفته است :
ستارهایبدر خشید وماهمجلس شد . دلرمیده مارا ایسوسونس شد
نگارمن که بسکتب نرفت و خطننوشت بغمزه مسأله آموز صد مدرس شد
ومادرشرح این غزل نوضبح لامددهايمکه چرا بمکنب ثرفتدو
چگونه مساأله آموزصدمدرسشدهاست حواجه حافظ دراین پیت نیزیاد
۱2۳۷
ازمجلس خاصشاه شجا ع کرده ومیفرماید: و آن مجلس علم وادب که
همه بمدح و ستابش توبرمبخاسنند « تمکین » ازسخنان ونکتههایتو
سراپ گوشمیشدند وصدالیجز قهقهشر اب وصر احی بگوش نمی سید ]
بیت ۷؛ بباد دارم و بخاطر خوآهم داشت» بادبود آن مجلسهای
انس والفت باتوره که شب هنگام تاسحر گاهانبهیگساری گذشته بود و
سبددمان که جزمنو تو وخداوند در آن مجلس کسیدبگرنبود؛ توهمی
مبوحی! « صبحگاهی» میزدی و من تنها بار غار توبودم .
ببت ۸ : باد دارم ویادش بخبر و خوشی باد آنکه : آن زمان در
مجلسانستودن؛ گوئی درخرابات مسکن داشتم و آنچه امروزدرمجلس
ومحفل مننیست ؛ در آنجا بود » و آنچه درهحفل ومجاسم کم دارم
ونبست وجود توست که صفاومحبت وعشق ؛ بمن میداد .
بیت ٩ : باد دارم وبیادنقواهم داشت که درمجلس انس باتوودر
محفل ادب » شما آثار مرا بصلاخ اصلاح » و درستی « اصلاح 4
میاوردید و آنرا ازعیب وعوارپالد ومتزه میکروید وبهنر آذمیافزودید
ولفزشهالی که درشعرمنبود را وراست میکردید ؛ و گوهرهائیرا که
سوراخ نشده ونمیشد به عفد آورد وبنظم کشید ۰ آنهارا از گوهرهای
سفتهشده جدا میکردید [ منظور اینکه غث وئمین » کلمات شعرم را
سره میساختید وناسره را شاندادی و آنرا نظیم وتصحیحمبکروید]
بدیهی است خواجه حافظ دراینجا خواسته است شاه شجاع را
ستایش کند واز او به بزرگی بادکرده باشد ولی آنچه راکه اينگنتةً
حافظ نشال میدهد؛ این حقبئت اس که درنجلس خصوصی شاهشجاع
تجامراجمه فرمایند.
حافظ آثارش را میخوانده وچون شاه شجا غ خو را شاعر میدانسته و
سخنور + وادیب ونکته دان ؛ برسرودههای حافظ نظر میداده و تهسری
است خواجه حافظ نیز بخاطرخوش آبندممدوح برگنتههایشاه شجاع
ایراد واعتراض نمیکرده ؛ واينك که شاه شجاع بحالت آوارهگسی در
کرمان بسر میبرده از آن خاطارهها باد مبکند : نکنهای که دراینجا باد
آوری آن بجاست اینکه : نکنهگیریهای شاه شجاع برآنار حواجه
حافظ سرانجام سبب ماجرائی میشور که ورصفحات آبنده از آنگنتگو
خواهیم کرد . ویکی ازاسناد ومدار کی که نشان میدهد این امر واقعبت
وحقیفت داشته همین مورداست و تصریح صریح نحواجه حافط در این
بیت است که جای هر گونه بحث و گننگو و شك و تردید را از میان
برمیدارد
۱۵۴۹
۱ نا زمیخانه ومی نام و نثان خواهد بود سر مسا خال ده پیر منان خواهد بو
۲ حلنه پیر منانم ژاذل دد کوش است . « پرهمانيم که بودیم و همان خواهد بود»
۳ب سس تربت ما چون گذری همت خواه . که زیارنگه رندان جهان خواهد بر
۴ بر اذمینی که نثان کف پای تو بود سالها سجده صاحب نظران خواهد. بود
۵ برد ای زامد خود بين که دچثم من وتو راز این پرده نهانست ونهان خواهد بود
۶ ترلعاشق کش منجست۲ برونرف:
تاکه۳ را خون دل از دیده روان خواهد. بوو
۷ عیبر ندانکن ای خواجهکازین کهنه رباط کی ندانست "ه رحات بهچسان خواهد بود
۸ چشمم آن دم که ز خوق نو نود سربلحد ."تا دم میم فیسامت نگران خواهد. بود
٩ بخت حافظ گراز اینگونه مدد خواهده داد زلف معشوقه بدست دکران خواهد بوو
بادآودی و پوزش
«پش ازشرح این غزل اگزیراست توضیح مختصری بدهد :»
«چاپ کناب حاضر که بهصحیفه ۱۲۴۹ رسید وراثرفشارکار وخستهگی »
«مفرط ناگهانی بیماری قلبياین بنهشارح را از بای در آوردواز کارم »
«باز داشت و ناچار بدستور پزشککمعالج به استراحت پرداختم ۰ 4
7 بدین»ناسیت چا کتاب مدب ششماهبمهد:تموینافناده صفحانیچند 4
« ازرونویس کتاب درمطبعه مانده بود وخود نمیدانستم که بدرسنیتا 4
« کجاست؟ بهرحال اخنلالی اجباری در کار تنظیم اخبار کناب برای »
«چاپ پیش آمده پس ازحصول اجازه برای ادمهکار نخست بهچاپ »
« رونویسهائی که درچابخانه بود پرداخنم» پس ازچاپ ۲۵۶صحیفه »
«ناگهان اوراقی چندازرونویسهابدست آمدکه متفه ازاخبارجاپی »
«جدا ودرمحل دبگری حفظ شده بود؛ ازجمله شرح غزلی اس که »
« اينك بچاپ آن مبادرری میشود » این غزل میبایست از نظر رعابت »
ساقط است ۲- ق . هست ۳- ق . تا دگر
خون که ۴- ق . این بیت دا ندارد ۵, ق . خواهدترد
۱۵۰
« تاریخ وتندم موضوع پیش ازغزل بمطلع :
«آنترلبریچهره کهدوش از برمارفت آباچه خطادیدکه ازراه ختارفت»
« که درصحیفه ۱۳۳۰ بچاپرسیده است؛ چاپ شده باشد؛ بهر حال »
« دراینجا بچاپ آذمیپرذازم رازخوانندهگاارجمند بوزشمبخواهم »
« ابدوارم ابن فصور را بر بیماری و گرفتاری اين بنه شارح»
و بهبخشایند . »
چنانکه درشر ح غزلگفنه خواهد شد. خواجه حافظ اینغزلرا
پس ازحروج شاه شجاع از #راز سروده است وغرض از سرودن آن
بیان ثابت قدمی خوددرطریفت ومسلك عشق ومحبت ودرنتیجه دوستی
وصمیمیت بودهاست .
چنانکه پیش ازاینهم گفته شده است ؛ معاندان ومخالفان حواجه
حافظ کهصوفی حقهباز وزاهد ظاهر فریب باشند ؛ طریقت وسلك اورا
که مکنب عشق ورندی بودرست آوبزحمله و تعرض بر اوقرار دادند و
قصد داشتند با كمك امیر مبارزالدین محمد؛ بدین تهمت اورا از میان
بردارند چنانکه به تفصیل شرحدادهایم» خواجه حافظ به كمك خواجه
برهانالدین فتحالله وزیر و خواجه قوام لین محمد بن علی از آن
مهلکه جست؛ مخالفانپيشنهار میکردندکهازمسلكك وطریقی که برگزیده
با گرودوترآنگوید وراه استففار پوبد» لبکن چنانکه دیدیم»نحواجه
حافظ تسلیم این نظر نشد ودرعقیده ومسلك خودپا برجا واستوار ماند و
اینماجرا بهزمان شاه شجاع کشید .
در آغاز سلطنت شاه شجا ع نیزمخالغان ومعاندان نلاش و کوشش
را برایآزار حواجه حافظ از سرگرفتند وخواسنند ذهن و نار بادشاه
۱۵۵۱
جوان را نت بهخواجه حافظ دچار ظن وبدگمانی سازند ؛ ليکن این
بار نیزتیرشان بهسنکث فاکامیخورد وتلاششان کاریازپیشنبرده از آنجا
کهشاه شجا ع مردی آزاد اندیش بود تسلیموسیسه و
برخلان اننظار مخالفان با خواجه روی مساعد ونظرموافق نشان داد و
اورا نواعت وموزد مهرومحبت خود قرار داد.
پساز ابنکه دامنه اختلاف میان شاه محمود وشاه شجاع پالا
گرفت وکاربهچنكجدال انجامید وشاهمحمود پسازهءحاصره اصفهان
کاری ازپیش نبردو بشیرازباز کشت وشاه محمودباوریافت کمكازسلطان
اویس جلایری بهمحاصره شیرازپردنعت و کار بر مردم شبراز سخت
شده بود .
درمیان مردم سخن از این بود که شاه شجاع در برابر قدرت و
قوای مهاجماننا گزیربهفرار است وسرانجام شاه محمودبرشیر ازوفارس
مسلط خواهد شد؛ درهمین زمان و اوانٌ,صوفی حفه باز و زامد ظاهر
پرست وعوامفریبان آن دوران که برایپیشبرد مقاصل دنبوی خودبساط
تعزبروتکفیر می گستروند ودرزمانامیرمبارزالدین محمد اورا حامی و
پشنبان بورند ودر مدت شش سال سلطنت شاه شجاع او را برحلاف
پدرش بهاسور مذهبی سخت گیرندیده بودند وازاعمال وافعال نایوای
ابشان بادشاه وقت جلو گیری میکرد و اجازه میداد که نحت لوای
انجام فر ایض مذهبی واجرای نهی از منکر وممانت از معاصی ومناهی
بهمال وجال رهستی مردم بتازند وزعمامت بفروشند ومردم را بنام دین
پدوشند؛ از اورنجیده خاطر بودند ودر پی مفری میگشتند که آنان رادر
راه اجرایفاصد ومنافشان دستگیرومدرکار وبارودوستارباشد از آنجا
که شهرت داشت؛ شاهمحمود مانند امپرمبارزالدین محمد درعرامفریی
۱۵۵۲
ورعایت ظراهرونهی ازمنکر کوشاست: نفوذ و قدرت اورا برای نخود
ال نيك گرفند وبرای آنکه توفبق اورا در تصرف شیرازسریمتر کنند
بهفم اوبهتبلیغ درمیانعوامالناس پرداختند ومحرمانه نیز با او بابدکنبه
ومراوده را مفتوح ساختند.
این وقایع ازچشم شاهشجا ع دور نبود لیکن در تتگنایمحاصره
شیراز و از طرفی خیانت و ناسپاسی و نمك ناشناسی اطرافیان شکه
هرروز دسهای ازاو میگسسنند وبهشاه محمود میپیوستند اورا ناگزبر
میداشت که خاموشیگزیند و راه چارهای بجوبد وگوئی این بیت
خواجه حافظ زبان حال او بو دکه میگفت :
من که از آنش دل چولخم می ددجوشم مهر برلب زده خون میخودم و خامودم
تحواجه حافظ و هواخواهان شاهشجاع نب زکم و بیش از آنچه
میگذشت آگاه بودند و ميدانستندکه بار دیگر ماران خفته بیدار و
آنش فتنه شرربار میگردد +
ابن پرسش برای دوستاران خواجه جافظ پیش آمده بورکه :
اگر شاه شجاع شیراز را بگذارد وبرود و شاه محمود بر فارس مبلط
گردد و معاندان و مخالفان خراجه که از هماکنون وسیله فرب به شاه
محمود را تدارا دینده وخود را پباو نزويك ساختهانند , و شاه
محمود نیز بدیهی است از نظر جلب نظر عواماللاس و متتفذان دبنی و
رعایت خاطر آنان بدیشان اقبال وروی حوش نشان خواهد داد باچنین
پش آمدی بر خحواجه حافظ چه خوامدگذشت و او چه راه و روشی
پیش خواهدگرفت ؟ آبا ناگزیر خواهد بود برای رهائي از مهلکهترل
مسلك و طریفت ود گوید و از راه تسلیم پیش آید ؟ با آنکهمچنان
۱۵۵۳
راه و روش خود در پیش خواهدگرفت و همچنان ثابت قدم خواهد
ماند ؟ بایدنوجه داشت که در اثرهمین گونه شایعه هاست که نحواجهحافظ
فرموده است :
سرتملیم منوخشت درمیکدهها . مدعی گر نکندفهمسخن گوسروخشت
و با این بیاناعلام راشنه است که من تسلیم میشومولی بهعشت
در میکدهها نه به مدعیان خود | و چون شاه شجاغ نیز میداند و آگاه
است که اگر برادرش به شیراز آید چه بساطی گمترده میشود و کسانی
همانند خواجه حافظ چگوه در تنگنا و سختی خواهد بود. با وجه
باین مختصر توضیح در میپاببم که خواجه حافظ پس از شنیدن ان
شابعههانظراتش را درباره «سلك و طریقتش در هنگامی که شاه شجاع
شیراز را تلا می کند و بطرف ابرفوه مبرود و ثبروی شاه محمودشهر
را بتصرف خود در میآورد میشزاید تا دیگران بدانند ؛ او بنظرو
عفبدهاش مومن است و با هرباقی که بوژد از پای در نمی آیدتاه زنده
است پای بند معتقداتش خواهد برد و از حق و حفیفت سر نخواهد
پیچید و هبچگاه معنی را فذای ماده تخواهدکرد ؛ او لاب معنوبش
را به لذایذپست مادی وشکمبارهگیوشهوت رانیو مقام پرستینخواهد
فروخت ۰ غزلی که اينك بشرح آذ میپردازيم »الهمگرفنه شدهازيك
مصرغ است که آن را شاه شجا غ در همین اوان ضمن نامهای که برای
شاه محمود نوشته ؛ بکار برده و چون خواجه حافظ از مفاد نامه شاه
شجاع مطلع و آگاه شده بود آن را پمندیده و آن را باکمی تحریف
و تفیر » اساس و پایه غزل نود قرار داده و ضمنا نی هم از غزل
خواجه همام الدین تبریزی عارف شهیر فرن هفتم را نیز در آن تضمین
۱۵۴
کرده و نظرانش را در ضمن این غزل فاش سالخته است .
نامهای که بان اشاره شد سیب تحریر آن چنین بود کسه :چون
مذاکره صلح میان شاه شجاع وشاه محمود بجائی نوسید قراربراین
شد که شاه شجاع نامهای برای شاه محمود پنویسد وقبول کند که
خواستههای اورا بر آوروه کند وسپس شبراز را نرلك گوید و تصرف
شاه محمود هد . شاه محمود پس از تصرف شیراز امرای جلایری را
بسن ااینکه کم آنهابهنیجه رسیده بااعزاز واکرام به تبریز با گرداند
وسبس خود یز ازشیراز عارج شود وشاه شجاع باردیگر به شیراز
آید وطبق تمهدی کهسپرده بهجو اسههای شاهمحمورجامعه عملپپوشاند.
میدائیم که شاه شجا ع براساس نعهد وپیمانی که بابسرادرش بستسه بود
شیراز را ترك کرد ولی شاه محمود که دردست جلابریان بصورت
بازیچهای در آمده بود نتوانسبه عهد وپبمان حود عمل کند وازاینرو
میان هواداران شاه شجا ع ومردع مان نود به پیمان شکننامزد ومتهم
گودید .
امهای که شاه شجا ع به شاه محمود نوشته چنین اسست «برادر
اعز اکرم فیروز جنگ محمود؛ که انشاءلله قوقاللهرو عضدالیمینباشده
ملتسمات که نموده علملقّه که تادراین مقام باشد باضعا فآ از قوه به
فعل رسد تا به حفیفتداند « ماهمائیم که بودیم دمحمتبافی است
نمیدانم که معاقد سلسله نحوت را چه افتاد که چنین ازهم گسته شد و
جاذبه خون ورگ را چه بود والعرق نزاخ را چه پی شسآمدکهبدیناو ع
دست از کار باز داشت.
اگرچه دل بکسیدادهجانماستهنوز _بجاناو که دلمبرسر وفاستهنوژه
۱۵۵۵
چنانکه گفنیم خواجه حافظ مصر ع « ماهمانیم که بودیم ومحبت
باقی است » را پسندیده وبصورن «ماهمانیم که بودبم و همان خواهد
بود » درغزل خود آورده است .
روزی که شاه شجا ع بطور ناگهانی و باشناب شیراز را بقصد
ابرقوه ترلك کرد گفت حروج شاه شجا عازشیر از درمیان مردم شهرشایع
گردید وخواجهحافظ برماجرا آگاه شد وهمان روز این غزل را سروده
وخود باینمطلب درغزل نیز شاه کرد وایننشنه راضعن شرحغزل
خواهیم گفت :
اينك شرح غزل :
بیت ۱ : تازمانیکه ازمیخانه ومی دردنیا نام ونشانی برجا بساشد
سر ارادت منهم خالد راه بزر گه مغان که صاحب و دارنده و گسرداننده
میخانهاست و اهدبود.
[ منظور اینکه: تادرلیا نام ونشانی ازشراب وشرابخانه وکسی
که شراب رامیسازد ومیفروشاء هست ؛ منهم از سرسپرده گان مبضانه
و میفروش خواهم بود؛ البنه این مفیوم ظاهری بیت است و میخائه
دی د میفروش د پیرمغان دراین بیت نامهای مستعار است برای
جایگاه تجمع ر ناو فصد ازمیشور وهیجانو آنچه بر انگیزندهسرمستی
درمکنب عشق است . چنانکه درغزل عرفانی دیکر خود فرمردهاست:
ز آن میعشق کازو پخنه شودهرخامی گرچه ماه رمضان استیاورجامی
ونظر از پپرمغانبزر گرندانوراهنها ومرشد ومراد است» دراین
مورد نیز حور حو اجه حافظ میفرماید :
حافظ جنابپیرمفان مأمن وفاست_ درس حدبثعشقبر اوخوان وژوشنو
۱۵۵۶
دراین بیت بدون هیچگونهپردهبوشی واستناری روشنو واضح
میفرماید پیرمغان کسیاست که بابد درس وسخن تازه ونودر باره عشق
را ازاو آموعت وباو ابن درسرا پس داد ؛ بمنی اومربي و آموزگار و
معلم عشق است بابیانیدیگررجناب پیرهفانچنان کسی است کهبسالکان
طربقت عثق ورندی تعلیم میدهد وسالکان را رهنما ودستگیر است» در
جای دیگر نیز میفرماید :
گرم نه پیرمنان ددبردی بکشاید کدام در بزئم چاره از کجاجويم
مکن دراین چمنم مرژنش بخود دوئی .. جنانکه پرورشم میدهند میددیم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواست که هرجاکه هستبااديم
غبار راء طلب کیمیای به دوذی است غازم درلت آن خاك عرینبويم
بنابرین پیرمفان کسی است که رندان پا کباز وعشاق سرانداز را
برورش وتعلیم میدهد خراباتومیخانه مکانی است که رندان در آنگرد
میآبند وراه وروش طریفت را م ی آموزژند واز راهنمائیها و ارشادپیر
بهرور میشو ند :
خواننده ان ااجفند ددمقدمه این کتاب و دد من شرح
بسبادی اذغزلها باین نکته توجه فرموده اندکه بادهاشادحابن
شرح متذ کر شده است :
دداین جلد از کتابحافظ خرابانی کوشش کردهایم که از
شرح 9 تشبر و توضیح آثاد مسلکی وعرفانی خواجه حافظ
بپرهیز بم وخود داد ی کنیم ذبرا دد این مجلد از کتاب حافظ
خرابانی سخن ما پیر امون آثادی است که متعلق به ذندهگانی
سباسی واجتماعی خواجاحافظ است واطرفی چون : ببان و
شرح مطالب و مسائل و نشان دادن گوشها و اشادههای خاص
۱۵۷
عرفافیو با نو ضح مهطلحات ود موز مکنب عشق ود ندی لازمه اش
طرح مطالب و مقدمانی است تاس از بحث د توضبح آن
مطالب دسائل که داهنما و مشگلگشا وحل کننده معضلات و
غوایض سخن هستند؛ مبتوان باعمق مطالبعرفانی که خواجه
حافظ بآن اشادا یداد نددسبافن, ودداین مجلد اگر بخواهيم
برای هر بیت دد غزلی که اشار نی عرفانی دارد آن توضیحات
,پیش به کشیمو بشرحو بسط ببرداماذمطلب 9 «وضوعطرح
شده وقصد نهالی خود باذميمانيسم » ذیرا ابن توضیحات و
تحقبقات که ددباده مسلك خاص خواجه حافظ انجام گرفته
بیش از ,بکهزار و حشتصد صحیفه است دمسلم است نمیتوان
مطالبی که دد.بکهز ارو هشحصدصحبفه آمدهددچند سطر خلاصه
"ترد واز آن شیر بی,بال وسرو اشکم ساخت ؛ بنابرایین مصلحت
آن دیدهایم که مطالب عرفانی دسللکی خواجه حافظ دا در
محلدي جداانه آودرم نانوانسته باشم ازعهده بیان موضوع
ومطلب بر آلیم .
بنابراندراینجا کانا گزیر به پچ مختضری بودهابم بهمیناندازه
بمنده میکنيم و میگولیم نظر خواجه حافظ در اینجا بسراینست :تا
آنگاه که ازعشق ورندی درجهان سخن هست من وامثال من سرسپرده
آن درگاه هستیم وخ کسار وذره بمیقدار آستان بزرگ وپیر ومراد اين
طریفنیم
ییت ۲ : از آنگاه که وجودم تکوین یفنه و روز ازل » وخمیره
ونطفهام بستهشده ازهمان زمان حلفه بکوش بزرگ عاشفان ورندان
بودهام» یمنی عاشق آفریدهشدهام؛ واینست که هیچگاه نمیتوانم تفییسر
۱۵۵۸
وتحولی درفکر و ذوق وخواسته وروشم بدهم ؛ همچنانکه بودهام ؛
همیشهبههمانراه وروش باقی خواهم بود.
[ چنانکه پیش ازاین گفتیم مصرع دوم این بیت باکمی تفیر +
مصرعی است ازشاه شجا ع که در نامهاش برای شاه محمود آورده ]
بیت ۳ : [ من از آن دسته مرومی هستم و در مسلك وطریفتی
گام میزنم که رهروان آن همه از برگزیدهگان ورهبران بوداند وآنها
نه نها در زندهگی میتوانسنهاند حاجات ونیاز مردم را پر آورند بلکه
پس ازمر گشان هم گور ابشان كمك کننده و مددکا کسانی بوده است
که از آنها طلب باری و كمك کرداند] و اگر موفق بدیدارت نشدم »
باکی نبست ؛ دراین صورت هرگاه برگورم گذرتفاد؛ از خالگورم ؛
كمك و مساعدت «همت؛ و قصد بلند «همت؛ بخواه و بدانکه نبازت
برآورده میشود . و بدانکه خال گرم پس از اپنکه در گذشتم زبارتگاه
رندان و عاشقان جهان خواهدبود ؛ آنانکه از عثق بولی برده و به
عشق و محبت سرسپردهاند ؛ مراکه ازعشاق ورندان نامدارم بهسروری
خود میپذبرند و از این رهگفر چون سخنائم بشر مهر و محبت و
سرودههايم همه سرودهای عشق و عاطفت است؛ پس ازمرگمنیزعشاق
و دلدادهگان و رندان جهان بر سر حاکم بزیارت و فاتحه ! خوانی
خواهند آمد و از روان پا و قدسیم همت و کماك خواهند خواستتا
در مراحل و مسالك عشق پیروز و موفق باشند .
ببت ۴ ؛ [ابن بیت از غزلی است که همام الدین نبریزی سروده
و خواجه حافظ آنرا با بس وپیش آوردن مصراعها تضمین کرده بیت
۱ -فاتحهایچو آمدیبرسرختهایبخوان اب پکشا کهمیدهد لمللبت به مرده جاث
۱۵۹
خواجه همام آلدین چنین است :
سااها مچده ماحب نظر ان خواهد بود که نشان کف پای تو بود
و باب توجه داشت که ابن بیت در تکمیل معنی و «فهوم پیت
قبل است و مخاطب در این بیت خود حواجه حافظ است که در وافع
طرف خطاب خواجه همام الاین نبریزی قرار گرفنه و او میگوید که :]
قرنها : مردم دانا وبنا «صاحب نان که قدر وارزشدانایان و
بینایان و عاشقان و رندان را میدانند هرجا اثری از بای نو را به بینند
بآن سجده خواهندکرد و بر آن نماژ خواهند برد وبه آن نعطیم ونکریم
خواهند کرد .
ید باین نکته توجه کرد که در این پیت « جای پا » بمنی اثر
است و آن اصطلاح است + چنانکهگویند فلانکس جایپانی ازحووش
باقی نگذاشته ؛ بمنی اثری و آئمازی از خود برجای ننهاده است .
«نشان کف پا» تعبیری است « از /چسای پا » و در این صورت مقصود
اینست در سرزمینی که آثاری از و برجا باشد ؛ آن سرزمین سالها قبله
اهل دل و زبارتگه رندان جهانست و مروم دانا و یا قرنها آثار تورا
تبجیل و تعظیم خواهندکرد ,
ببت ۵ : ای زاهدی که جز منافع و مطامع حودت در دنا چیز
دیگری نمیبینی و به چبز دبگری نمیاندیشی ! برو پی کارت «بروه و
کم خودگیر ۱ «برو» آنچه را که تو درباره دنا و آخرت میاندیشی
همه در جهت منافع و مصالح شخصی خودت دور میزند و جز آن
اس کم خود گرفتن و کم چیزیکرفتن ۰ ناشده و نابود انگاشتن بدانکه
ثم در مقام معدوم و نفی مطلق استععال کندد . ممطلحات
12
چشم تو چبز دیگری را نمیبیند : خورخواهیهای تواجازه نعیدهد که
دیده جهان بین داشته باشی ! توازخود گذشته نیستی نا بتوانیهمصالح
اجتما ع و دیگران بیاندیشی ؛ آنجه را تو درباره جهان و چگسونگی
آن میگوئی همه برجشمان من و تو و دیگران نهان و پوشیده است و
پوشیده هم خواهد مانده زیرا اگرفرار براینبود که دانسته شود آن رااز
چشمان مانهان نمیداشتند؛ پسمصلحت در آنست که بردانشوفهم ماو بر
چشم ما ان اسرارپنهان بماند و اوعاهای توو اثالت همه پوج و بیبایه
واصل است و جز برای فریب و اغفال مردم ادن نیست ؛ آنچه را دد
باره آعرت وجز او سزا وبهشت و دوذخ و اثال آن میگوئی همه
برای رضای حس خودخواهی خودت است و بنابرین من چرا گوش
بای لاطائل و باطل کنم و از راه حق و حفیقت که مهرورزی وعلفبازی
است بازگردم و از نو پیرویکنم ؟
بت ۶ : [ این ببت نشائي اس" از اينکه غزل را در آن روز
سروده که شاه شجا ع شهرشبرازرا بقصد ابر قوه تر لا گفته است» چنانکه
گنتهايم. خواجه حافظ به جهات ورمناسباتی ,که بکرات از آن در این
کتاب باد کردايم شاه شجاغ را تلد با اه ترکان خوانده و نامیده
بنابرابن قصد از ترلك اوست ؛ ترله در زبان فارسی اول نام قومی است
موب به ترا ومجازا بمعنی سپاهی ومعشوق هم بکار رفته,ودراینجا
جزنام ستعار که برای شاه شجا غ است بمعنی آن سپاه که معشوق او
نیز هست بکار گرفته شده و بنابراین معنی چنین است] : آن پادشاهی
که ترژه است و معشوقی من است «عاشق کش؛» و صفت او عاشق کشی
است ؛ امروز » چالالا و جلد «چست» و تند وچابك «چست» وسربع»
لبری - بهاد - عجم - سویدالفضاا : لفات تر کی
۱۵۶۱
از شهر خارج شد ۰ « برون رفت » تا با این بیرون شدنش از شهر چه
وقایعی بروز و ظهور کند» و در نتیجه آن وفابع خون دل از ویده
چهکسانی جاری خواهد شد و با جاری خواهد کرد ؟
[ در اینگفنهایهامی است: ! بدین معني که : او از شهربیرون
رفتوبهچستی وچالاکی خود را از معر که پدر برد و با این رفتن خون
دل از دیده کسانی که چول من باو دل بستهاند و نمیتوانند هجران و
فراقش را تحل کنند روان خواهد ساخت؛ و معنی دیگراینکهناوچست
و چالاك ببرون رفت » باشد که ؛ بر دشمنانش شکست آورد و آنان را
مقهور و منکوپ سارد و خوئیندلشان کند و حون دل از دیده حسرت
بارشان فروریزد.
در اینجا این نکتهقاپل دفت و تأمل و توجه است که میفرماید
« ترله عاشق کش من چمت برو رفت امروز» و با درنظر گرفتن اینکه
شاه شجاع بطوریکه درصفحه ۱۲۳۰ آوردهايم چنان با شتاب وجالاکی
و چسنی و جلدی شهر شیراز 1 تلا گفت که فرزند حروسالش سلطا
زینالعابدین را در مقبره شب خکییر جا گذاشت . درمیبایمت کی که با
چسنی و چالاکی شهر را ترك میکند و خواجه حافظ از مسافرت و
دوری او دنج میبرد و مینالد و اشگ میریزد کیست ؟
بای دانست که خواجه حافظ بفصد و عمد فرموده است « تاکه
را حون دل از دیده روان خواهد بود » و جمله را بصورت استفهام و
پرسش اداکرده است زیرا در آن موقع وم نبودکه آیا شاه شجاع
پس ازخروج ازشبراز چه واهد کرد؟ آیابازخواهد گشت ؟ وبردشمن
غابه خواهد یافت ؟ و یا در برابرآثان ملوپ ومنکوب میگردد وناچار
بازگشتنش مو کول بهزمان نامعلومی میگردد ؟
۱2۶۲
نکته دیگر آنکه : در نسخه قزوینی ؛ بجای چست «مست» آمده
است » در حالبکه در چهار نسخه کهن این جسانب چست ثبت است و
جنانکه دیدیم با شان نزول غزل چست صحیح است و مست اساسا بی
معنی است .
بیت ۷ :ای آفا و ای بزرگ «خواجه » بر کسانی که می کر شند
تا دردنبا ه مستی بگذرانند وهشیار نباشند ؛ خرده مگیر « عیب مکن »
برای اینکه از این کاروانسرای کهن «کهنه رباط هبچکس نمیداند که
چگونه عزیمت « رحلت» و کوج « رحلت » عواهه کرد ورفتن اوبرای
سفر چگونه انجام خواهد شد .
[منظور اینکه : چون هیچکس از آمدن و رفتش آگاهی ندارد
و نمبداند که چه برسرش خواهد آمد و مرگ چگونه پیش آمد خواهد
کرد « رحلت » و از این دنب که چونکاروان سرائی است که هرروز و
هر ساعتگروهی در آن بصورث موق حل افامت میافکنند وسپس
بارهارا میبنهند و کو ج میکنند ونمدانند به کجا سفری هستند ومفصد
و منزلشان کجاست ؛ و این مجهوّلات مریم داثیا را رنج میدهد اپنست
که می کوشند دربیهوشی و ستی بسربرندتاز غم تفکرو نادانیبرهنده
پس ایآفای بزرگ : برمستان خره مگی رکه چرا مست میشوند ۰ آنها
مست میشوند نا ازهستی برهند زبرا این هستی که سرانجامش به نیستی
منتهی میشود بهتر وشایستهترنیست در مستی بگذرو؟ تا این نشأت رادر
بیهوشیبگذرانند و ازغم بسود و نبود ؛ فراق و هجر ؛ زشت و زیبا »
خیانتو تزویر» دوروئیوبيوفائی درامانباشندوبرهند؟| [من نبزازویدن
این وقایع و اینکه دوست و معشوق و محبوبم ناچار شده است که از
شهر بیرون رود و وش را به آبندهای نا معلوم همچچون زندهگی و
۱۵۶۳
پابان آن بسبارد ؛ در رنج و دردم و از زهر فرافس جانی خسته دارم ؛
باید مست شوم تا از غم برهم ].
بیت ۸ : ازبس درانتطار تو وبامید دیدارت بر من سختخواهد
گذشت ومیدانما شدت اشتیای دبدارتجاخواهمسپرد, آنگاه که مرا در
گور میگذارند و سرم را پر روی سنگ لحد مینهند و چشمم را
میگشابند :۱ من ازهمان لحظه «آندم )نا صبح « دم » رستاخبزوقیامت»
که بار دیگر بر خیزم و زنده شوم ؛ چشمانم هم چنان بامید باز گشت
و » باز و نگرنده و مننظر « نگران » خواهد بود ومن برای بازگشت
تو از سفر همچنان دلواپس و مضطرب « نگران » خواهم بود [نگران
جز معنی نگرنده و بیننده و منتفلردر زبان فارسی بمنی پریشان خاطر
و مضطرب ودلواپسی هم هست وشواجه حافظ آنرا به ابن معنی بارها
بر پروه از جمه :
دلب رآسایشما مصلحت وفتندید. "ونه ازجانب ما دلنگرانیدانست
مفهوم بیت هشتم این غزل نیز گواهی است صادق برابنکه:
ترله عاشق کش که چست وچالاك از شهرببرون رفته وباز گشتدش
معلوم و آشکارنبوده وضمنًبا استماره وایهامی که در کهنه رباط و رحلت
هست در میباييم که آن تر سپاهی وعاشق کش و چالالد ؛ کسي است
که بسفر رفئة و همه این مطالب با وقایمی که برای شاه شجاع در آن
هنگام دح داده تطبیق می کند].
ت ٩ : افبال ونصیب و بهره « بخت »۲ حافط از دنا اگراینطور
۱ این دسمی امتکهدر گذشته را پی از اینکه درگود نهادندجهرهانی
دا از کفن باز میکنند و نیمی از دخمارش دا بر روی سک لحدکه اقلب قملمه
آجری است م ی گذار ند
۲ بت دا فرهنگههای_جواهرالحروی و بهار عجم فانسی دانسته داصل
یگفتهاند . هعنی آن بوره و تصیب است و دد عسربی ثیز به همین
اس
۱۵۶۴
که هست بخواهد كمك کننده باشد باید انتظار داشت که زاف معشوق
او در دست دیگران باشد .
منظور اینکه : اگرچنین است که تا کنون من از هرچیزی دردنبا
بی بهره ونصیب بودهامواقبلینداشتهام »این بارهم اگربختم بخواهد
کمکی کنده نثیجهاشاین میشود که منازدیدارمهشوق ودوستم بینصیب
وبیبهره بمائم ودیگران ازدیدار ووصالاو بهرهمند شوند؛ که مفصوداز
این استعاره آنست که » من در هجر و فراق او باقی بمانم و او ازسفر
باز نگردد و به شهرهای دیگر برود و در آنجا مقیم شود .
در باره معشوفه لازم است باد آور شودکه : هاي آن در فارسی های
تأثیت نبست و بمعنی کسی اسکه با اوعشق ورزی مشود » خوادزن
و با مرد؛ و خواجه در همه جا باين مفهوم و معنی بکار برده وبنابرین
درآثار عواجه حافظ چه بخوانیم معشوق و با معشوفه مقصود ومفهوم
یکی است .
_ٍ
درنسخههای : وب ) وزج ) و« د 6 اين جانب غزلیبنامخواجه
حافظ ثبت است که در نسخه فزوینی نیست ؛ این سه نسخه چنانکه در
مغدمهتوضیح دادهایم ازنسخههایکهن دبواننهو اجه حافظ است .بدون
اینکه هیچگونهتصبی واصراری نسبتبه صحتاین انتساب داشتهباشم
آن را عبناً بچاپ میرسانم : در صورتیکه این غزل متعلق به نحواجه
حافظ باشد شأن نزول آن » شکایت از مفارقت و دوری از شاه شجاع
است و هنگامی سروده شده است که شاه شجاع در کرمان بسر
میبرده است -
۱۵۶۵
میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد
چهکنم گر نهکنم ناله و فریاد و فان
روزو شب فصهوغمبخورموچوننخورم
تا تو از چشم من سوختهول دور شدی
از بن هر مژهام قطره عون بیش چکد
حافظ دلشده مستغرق بادتشب وروز
آه اگر ناله زارم نرساند بتو باد
در فراق تو چنانم که بداندیش مباد
چزن ز دیدارتو دورم به چهباشم رلشاد
ای بسا چشمهونین که دل ازویده گشاد
چون برآرد دلم از دست فراقت فرباد
تو از این بنده دل داده بکلی آزاد
۱۵۶۶
۱کسی که حسننخط دوستدرنظر دارد
۲چوخامه برخط فرمان او سرطاعت
۲کسی بوصلتوچونشمم بافتپروانه
۴بپای پوس تروست کسی رسید که او
۵ززهد خشگ ملولم کجاست باده ناب
۶زباده هبچت اکُرئبست ایننهبستورا
۷کسی که ازره تقوی قدم برون نیاد
۸دل شکسته حافظ بخ خواهد بر
محقق است که او حاصل بصر دارد
نهاد دبیم مکر او به تبیغ بردارد
که زیر تیغ تو» هردم سری دگردارد
چو آستانه بدین در همیشه سردارد
که بوی باده مسدامم دماغ تردارد
دمی ز وسوسه عفشل بيغبردارد
بمزم میکده اکنون سر سفردارد
چولاله داغ هوائیکه بر جگردادد
بیت ۱ : هر آنکسی که زیبائی « حسن » عذار « خط » دوست
را مورد توجه فرار داده باشد.( درنظر دأشتن » بفین است « محقق » که
او بصبرت وخبرهگی درحسن شناسی:داره « حاصل بصر داشتن »
نکنهای دراین ببت هست و آن اپنکه :حواجه حافظ بااستعاره
از زیانی خط وخوشنویسی شاه شجااغ نیز تمجیسد و توصی فکرده
است و بااين بیان از « حسن خط » بعنی خوشنویسی او بخصوص در
نوشتن قلم محقق بادکرده است وبدین مناسبت دربیت دوم هم از
قلم وخط سخنبیان آورده استدرص ۷۹۷ به تفصبل نوشنه وتوضیح
دادهایم که یکی ازمحسنات شاه شجاع خوشنویسی اوبوده و ماسنداین
مدعی را که در آنجا بدست دادهایم ۰ ]
پیت ۲ :ما برای اجرای دسنور و اوامر او :۱ خسط فرمان »
۱۸۶۷
سر بندهگی وفرمانبری«طاعت » خور رامانند فلم که برای خط نوشتن
بررویکاغذمی گذارد وبسرمیدوده سرخودمان را بر آستاناوگذاشتهايم
وبرعهد وپیمان نعود پایداریم و از آن سربرنخواهیم داشت واز آن
آستانه سربندهگی برنخواهیمگرفت ؛ مگر اینکه اوسرمارا مانند سرقلم
بائیغ پزند وقطع کند 7 بردارد ».
دراین بیت واینکه چرا خواجه حافظ اینگونه سخن ازاطاعت و
فرمانبری بمیان آوردداست بای بسوضوعیتوجه داشت در ص۱۲۳۸
آوردیم که گلو حسن بکرمارفت وازطرف مردمشیرازبشاه شجا عتعهد
سپرد دراین باره بجاست به نوشته مطلع الم«دین در اینبرهتوجه کیم»
عبدالرزای سمرقندیدرهطلع السعدینمینوبسد :
« چون کرمان دیگر باره بلطف الهی و حسن عنایت لمیزلی
مسخر ومظبوط گردید و آوازه انتظامامورسلطنت برحسب ارادهاولیای
حضرن مننشر گشت هرروز فوجی به یه چترهمایون استطلالمیجستند
وهر زمان جوقی به آمتان فلك زثبت ومده سدره منزلت عبرسیدند و
خواجه صدرالدین محمد آناریکه بنده هوانعواه شاه شجاع بود ور
دیرأن شاه محمود پمنصب استیفا اشتفال داشت «مواحب سپاهراهرروز
فلم میزد ودرصورت کفایت ونادیده به شاه محمود باز مینمود تا لشکر
بسیارناچار وناکم عازم کرمان شدند ودر کرمان سپاه بسیار جمع شد
وا کابرفادس خاصه شبراز از صمیم دل خراهان شاه شجاع بووند
واز تعلببفدادیان وتبریزبان متفر گشته پنهانگلوحسن را پکرمانروان
کردند وعرضه داشنها فرستادند که آگربندهگی پادشاه عازمشیرازشوند
پندهگان بجان بکوشيم ؛ گلوحسن را با احترمتعام پارگاه در آوردند
۱۵۶۸
و پادشاه لطف بسیار کرده صورتاسندعای اهالی شبراز مملوم شد » با
توجه بابن وقابع میتوان دریافت که خواجهحافظ درواقع از زبانمردم
شیراز در ابن غزل به بیان جان سپاری و فرماثبرداری پرداخته اینست
که میفرماید ؛
چوخامهبر خط فرمان او سرطاعت نهادهايم مکی او به تیغبردادد]
بیت ۳ :[ بیش از شرحاینبیتبجاست توضیحمخنصری برای
روشن شدن مفهوم و مضمون (سر شمع»و «بنغ سرآآنرا برداشتن 4
داده شود تامعنی ومفهوم ونقصودهعلومگردد ۰
درادبیات فارسی ازجمله تشبیهاتی کهبرای شعله
یکی تشبیه آن به زبان است و از آنجهت آن را به زبان شباهت داده
شدهاست
ومانند کردهاند که شله شیع بصورت زبان آدمی است و بلند و کوتاه
میشود وحرکت مبکند گولیدردهان میچرخد وسخن میگوید واز آنجا
که گاهند, می کشدوبرشعلهاش میافز ای آنرا غماز وزبان باز وزباندراز
خوانده اند. حواجه حافظ میثرماید:
افشای رازخلوتیان خواستکره مع 777 شکواشدا که سردلش دد ذبا
وبا:
چوشممهر کهبهافشای راز شدمشغول _بسشزمانهچومقراضدرزبان گیرد
وازطرفی چوف شمع سرکش است وزباد وکم میشود ازاین
رهگذر شعله رابجایسرشمع گرفته و کوتاه وبلندشد ولرزشوحرکات
آنرا بجای سرکشیانگاشته و در نتجه شعله را سر شمع داستهاند :
بدیهی است ار با نیغ و دشنه شمله را ببرند و قطعکنند بصورنی
که سرآدمیان را از گرون بانبغ وشمشیر میزنند » شعلبرزهمین نمیافتد
وهمچنان پابرجا مبسوزد وحاموشهم نمیشود؛ زیرا شعلهچیزی نیست
۱2۶۹
که بابریدن قطعشود. خواجه حافظ باالهام ازاین مضمون میفرماید:]
کسی به وصال تو » اجازه « پروانه » حاصل میکند و بآن ناثل
میگردر که مانند پروانه درعشق به ضمع؛پابرجا وبیپروا باشد! ودراین
جانبازی وبیپروالی همان شمع که اگر صدبار بانبغ و شمشیر سر
اورا بردارند وزنند بازسردیگری در راه مهر و عشقش عرضه میکند »
سرانداز وسرافشان باشد واز زبر بار مهر وعشق تو سربرندارد و اب
قلم بماند .
بیت ۴: برای آنکمی بندهگی «پای بوسی» تو مقدور و مبسور
است « دست رسیدن » وبراین کار انا وقادر است « دست ۲ رسیدن »
که مانندچوب در حانه «آستانه") پیوستهس بردر گاهو آستانه؛,نوبر خالا
بندهگی نهاده باشد [ منظرر اینکه: کسانیمیتوانند وشایسنهگیبنده گی
تورا دارندکه نسبت به تو خاکسارومطیع وفرمانبردار باشند],
ببت ۵ ؛ [ دراینبیت وف نامب زمان و جوران استبلای
شاه محمود وگرم شدن بازار ریا وسالوس را یاد آور ومتذکر است و
بااشاره به شاه شجاع میرساند که عوام فریآل بار دیگر بساط و دکان
ریاکاری گسترده وبه عوامفریبی پرداخنه اند ؛ خواجه حافظبااینتذکر
دراین بیتبااستعاره ازدوراننعرشو آزادیبخششاهشجا عنیزیاد کرده
۱ - این ددست مفهوم بیت دیگری است از خواجه حافظ که میفرماید 4
یاد باد آنکه دخت شمم طرب میافروخت دین دل سوخته پروانةٌ پابرجا بود
۴ - دست دسیلان برچوزی بهنی مقدور بودل وتوأنا وقادد بودنخواجه
حافظ میفرماید :
تا بکیسوی تودستناسز ابا کمرسد هردلیدرحلفاز لفتویاربپارب است
۳ - آستانه آستانه جوب یاسنگی است که پیتی در نشانند وبمعنی با رگاه
ودرخا نه ملولاهم هست
۱۵۷۰
است و این اسنعاره در شراب و بوی آن برای تر دماغی استچنانکه
خواهیمگفت :
از عبادتخلافطبیعت «زهد» و قشری ر ستلحی بور کسان يکه
به باین گونه عبادات و اعمال می پردازند و به فاواهر دین و مذعب
مینگرند وزهد خشگم بستوه «ملول» آمدهام و متنفرم ودماغم حشگی
گرفته است ؛ شراب ناب را کجا مینوان بافت ؟ کجاست نا بوی
فرج آور آن مفزم « دما غ » را که از دیدن و از شنیدن اعمال ناروای
سالوسیان و ظاهربینان عشگ شده است تری و تازهگی بهبخشد .؟
[ باید توجه داشت که شاه شجااع میل مفرط به بادهنوشی داشت
و با اين اسنعاره و اشاره مقصود اینست که کجاست آن کسی که نهود
شراب مینوشید وبا شرابخواری دماغیتر وتازه داشت و ازاین عشگی
جلوگیری میکرد و با آزاداندپشی دمارغ مرا هم تازدگی میبخشيد ] .
بیت ۶ : [خطاب به راهان حشگگ و قشری و سطحی و عرام
فربباست که تنها از دینو آلبن و اجرای مقررات آن به مبارزه با
میگساری میبرداخنند و دراین کار راة افراط میپیمودند وشرابخواران
را حد میزدند و نم میشکسنند و خم خانه میبستند و نهیازسکر و
امر بمعروف را تها برای منع از شرابخواری اعمال میکردند ولی
خودبه هزار گونه مناهی و کارهای لاف اصولو انسانی دستمیزدند]
میفرماید :
اگر از شراب هیج سود و فایهای «هیچت نیست» برای آدمی
حاصل نباشد اینقدر مفید هست که نوشندهگان آن را از عقل و خرد
میرهاند و از بداندیشیدن «وسوسه» و اغوای شیطان شدن و وسوسه »
بازمیدارد ؟ |
۱۵۷۱
[ گلتهایم که رندان و عاشقان عقل را موجب گمراهی و نباهی
آدمیان میدانند و عشق را بجای عفل راهنمای خود میشمارند و کسانی
را که پای پند عقل هستند مردمی دنیادار و مادهپرست و مفهور ومنقاد
نفس و شیظان میخوانند : ازاینروخواجهحافط میفرماید: شراب هرچه
بد باشد این حسن را دارد که آدمي را از وسوسه عفل باز میدارد و
میرهاند و این حسن برای شراببسوکافی است چنانکه در بیتی دیگر
نیز فرموده است :
عیبمیجملیگفتیهنرشنیزیگو نفیحکمتهکن ازبهرول عامی چند]
بیت ۷ : آذکسی که از خانه وراه و طریق پرهیزگاری گامی
بیرون نمیگذاشت » امروز از گردش روزگار واوضاع ناهنجار ناچار
شده_ است که فصد «عزم» و نبت «سره رفتن (سفر » به میخانه را داشته
باشد نا در آنجا سکوئت گزیندو ون گیرد « سف رکند و ساکن شودم.
بیت ۸ : سوزش و آنش3داغ» آرزوهائی « هوائی» که حافظ
بر دل دارد ؛ سرانجام او را از پای درمی آورد وخاطرمحزون وغمگین
«دلشکسته؛ او که بیمار عشق است جتان آز این آتش و سوزش «اغ»
سوغته که ار را نحاکستر کرده و در نتیجه او آرزوی وصال و دیداررا
بگور خواهد برد ۰ همچنانکه داغ للاهائی که برگل لاله هست ونشانی
است از محرومیت در عشق + عمر اور کوتاه کردهوهستی اش زا بر باد
میدهد و بخا کش میبرد -
۱۵۷۲
| باغبانگر پنم روژی صحبت کل بایدش
۲ ای دل اندد پند ژلقش از پربشانی منال
۳ با چنین زاضورخشبادا نظربازی حرام
۴ دنه عالم سوز را با مملحت بینی چکار
۶ تازها زان غمزء؟ تر کانهاش باید کشید
۷ساقیا در گردش اف تعلل تا بکی ۳
۸ کیستهافظ تا ندوشدباده یبا نگ سرود ۴
بر جفای خاد بستان سجر بلبل بایدش
مرغ ذيرك چول بدام اقتد تحمل بایدش
هر که دوی پاسمین و جمد سنبل بایدش
کاد ملك است آنکه تبیر و تأمل بایدش
داء روکر مد هت دادد. توکل باینش
این دل شوریده , تا آن جمد و کا کل بایدش
دور چون با عاشقان افتد تسلسل پاینش
عاثق مسکین جرا چندین نحمل بایش
:ابا اگر میخواهد مت کوتاهی«پجروز > ازیدار
گل « صحبت » ومجالست با او « صحبت » برخوردار گردد ميبایست؛
همانندبلبل بای برخورداری ازهمنشینی و صحب تگل؛نیشها وآزاری
راکه خارهای شاخهگل بر ار وارد میآورد بر عود هموار دارد و مانند
ببل در تحملزجر و سختی فراق؛ شکیبائی کند «صبر » تا به مقصود
خود ناثلگردد :
[معروف است که پلبل عاشق وشیفته وبی قراردیدار شکفته شدن
غنچهگل سرخ است و برای بر آورده شدن این آرزو از نیمه شب بر
بوته گلسرخ مینشیند و ازشاخعی بشاخی میپرد و بی تاب وبي توش
نغمه عاشقانه سر مبدهد و اظهار شوق و اشتیاق به شکفتن گل میکند و
هر لحظه این آتش شوق شعله ورتر میگردد و آرام و قرار را از او
میربارد ؛ او نغمههایش را شورانگیزتر میسراید و شیفهتر به طراف
غنچههایگل میپردازد و بیتابی می کند ؛ هنگامیکه از اين شاخ بدان
شاخ مینشیند و از لابلای شاخههای در هم بوتههایگل سرخ میگذدرد
1 تفوی ۲ -ق ۰ کی مستانه ۳- ق. تابهچندق. بیآواژ دود
۱۵۷۳
خارهایگل به پا و بال او آزار میرساند ؛ لیکن او بامید دیدار چهره
خندان و شکوفانگل همه اين رنجها را بجان میخرد ونغمه سر میدهد»
سپیده دمان که زمان شکفتن غنچه است؛»بلبل همین هنگام از بس فنان
کرده وولوله درافکنده خستهووامانده میشود ونایگلویش ربشوبخون
مینشیندهآنگاههم چنانکهسر ش از گردن آویختهاستفطرهای چند ازخون
گلویش از و کش بر روی غنچه فرو میربزد و از هوش میرود ؛زمانی
از بی هوشی و بی خبری باز میآید کهگل شکفنه و پر باژ کرده و او
هم چنان درحسرت ودریغ این دیدار میماند وشب دیگر هم چنانباین
کار مینشیند و این داستان تکرار مبگرووا .
شرا و گوبندگانپارسی زبان ازاین داستان برداشت شاعرانهای
کردهاند ودر آثارسر اینده گان فارسی زبان داستان گل و بلبل وصفهای
داپذیر دارد : حافظ نیزیکرات با مضمونهای مختلف در عشق بلبل به
کل حکایتها سا زکرده از جملة :
1 -تحقیق علمی آنست. ابروانههائیهستده که سافههای کل سرخ دا سوراخ
میکننه و در میان آن تدم میگذارنت و این تخمها در فصل بهاد بمورت کرم
و لادد » دد میآیند وازمفز ساقه کل سرخ تنئیه میکنند و سپس بمودت پروانه
در میآیند واژ لاف ساقه خارج میشوزه د پرواز میکنند ر این خود آفتی است
برایگل سرخ , بلبل بشتاد این کرمها شوقی وافی دارد و از آن تغذیه میکند
اینست که پیوسته دد میان بوته زادهای کل سرخ آشیان میگیرد و شب هنگام
که آفتاب نیست و هوا خنك میشود , به ننمه سرائی میپرداژد و دد اثر صدای
ارامواج صوني با ارتعاشی خاص ازسوراخها ثبکه کرمها ددساقه بوجود آوردهانه
بداخل سافه کل سرخ رسوخ ميکند واینارنهاخات صونی موجب آزار کرمهامیشود
د آنها ناجار میشوند از فلاف ساهاخادج شونه و همین هنکام بلرل که بهکمین
نشته آنها دا صید میکنه
۱۵۷۴
بلبل اذقیش گل آموخت سخنود نهنبود . اینهمه قول و غزل تعبیه ده منفادش
و
بلبلی خوندلی خورد و گلیحامل کرد باد غبرت بسدش خاد پریشان دلکرد
9
لیب رگ گایخوشر نگهددمنفارداشت... ونددانبر و نواخوشنلههای ذادداشت
و
بل عاثق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و سرخگل بد؛
1
منظور اینست که : هکس میخواهد آزموهبتی بر نحوردار شود
ناگزیر باید بداند درکنارگل خار هم هست و بخاطر بر خورداری از
دیدارگل رنج نیش خار را نیز میبایست تحمل کند ؛ دوستی و عشق +
رنج هجران و فراق هم دارد . دد بوستان جهان هم چنانکهگل هست
خار هم هست » برای بهرهوری از گلهای جهان میباپست نبشهای خخار
آنرا هم تحم لکرد ضمناً در اینبیت استعارهایهستو آناشاره بهشاه
شجاع ودوری اوازشیراز استبفرهاید:اوچون گل استوجانشینششاه
محمود کهنعار است موجبرنج خاطروآزارعاشفانگل است.وازطرفی
بیت مقهوم خطابی به شاه شجاع را هم دارد وباو هم منذ کراستکه :
ه رکسگل میخواهد و تصد زارد ازگلهای باغ جهانگل آرژو
به چیند ناگزیر باید از بیش خارهالی که در این راه هست رنجور و
رنجیله خاطر نگردد و بردبار باشد ؛ برای رسبدن و دست بافتن به
تخت سلطنت که گل است و کنر آن را خارهائی فراگرفنه «شاه محمود
و جلایربان » باید تحملگزش ابن خارها راکرد و باغبان مك و علت
کهپادشاه است می بایست همانندببل برایبرخورداری ازگل شکییائی
«صبرداشته باشد نا خارها را از سر راه نود دور کند .
بیت۲:ایحافظ ار ایدلبوایخاطر پریشان منرایدل»» گردردام
۱۵۷۵
«بندهر کمند «دام:زنجیر گیسوان او بدام افناهایو زندانی شدهای «در
بندی»از آشفته حالی«پرپشانی#نعودنالهسر مدهوبدان که پر ندهدانا وهوشیار
«زیر» کهدردام صیاداسیرمیشودناچاراست بر ودرنج ومشقت | هموار
سازد و تحمل بایلش » تا موفیتی بدستآورد واز دام بجهد و بگربزد؛
تو نب که دردام مهرو عشق ومحبت شاه شجا عگرفتار آمدهای چارهای
جز شکیبائی نداری و نباید ابنهمه ناله وافقان سر بدهی » هوشمندی و
دانای « زب کی » بتو حکم مبکند که ابن رنج دوری را برنخود هموار
سازی نا زمان آزادی نو فرا رسد و او باز آید و در قفس را بگٌشاید .
[مفهوم اینکه شاه شجا ع باز آید و تو را از قفس و دام حکومت شاه
محمود آژاد کند].
بیت ۳ : هر کسی که ۰ اینگولهگیسووچهره زیبا وول آرا را دیده
است ؛ بر او » عشقبازیکردن با رنگ رخسارگل یاسمین و جمدهای
گیسوان سنبل حرام است » [ توکه زیبازونی» چونشاه شجاع که شاه
خوبان است داری + دیگر عشقبازی و دلداوه گیب تو در چمنو گلستان
جهان باگلهای دیگر حرام ابنت ],:
بیت #: کسی که در مکتب عشق و رندی » گام میزند » اوه همه
لذایذ جهانی و مقامات آنرا در راه عشق خود سوزانده و نا کستر کروه
و با چشم و دیده بی اعتائیبر همه مرانب و مفامات دئیائی مینگرد و
این چنین آدمی را باصلاح اندیشی چهکاراست ؛ واو نباید دراین اندیشه
باشدکه اگرچنینکنم چنا مبشود و آیابمصلحت استچنینپچیزیبگویم
و عاقبت آن زین بارنیست ؟ ؟ عاشق رندکه پشت پا مفامات ونبوی
۱۵۷۶
مصلحتنگرنیست ؛ مصلحت اندبشی کارووظیفهپاشاهان وفرمانروابان
است ؛ و در آن مفاماست که ناچارند امورخود را با حرومندی «تدییر»
و دوراندیشی « تامل » به سنجند و بکار بندند اما توکه رند عالم سوزی
باید بداني ؛
چوذ «سلحتاندیشدوداست زدودیشی - ههسینه پر آتشب. هم دیده پر آباولی
بتابراین تو مینوانی غم و دردت را از دوری شاه شجاع فاش و
آشکار بگوئی .
بیت ۵ : در مسلكك عاشقان بیدل » و رندانکامل + بر پایانکاری
نگریستن «ندبیر» پشتوپناه «نکیه" » به علم ودانش داد ؛کاریتعلاف
طریفت و مسلك است «کافری » و تباهی وسبامکاری است «کافری » و
باچنین عملی روی حفیقت وطریفت راپوشانیان است «کافری » سالك
«راه رو » اگرصدهاکار برجسته راشثه باشد «هنر » و اگر از صدگوله
دانش وبینش برخوردار باشد ؛ باتهم دزکاری که میخواهد بکند بید
دل از هر چیز و هرکس بر دارد توکل » و خود را بخداوند بسپارد
« توکل» تا آنچه راکه میت او مبخواهد بشود .
پیت ۶ : ای خاطر پربشان من « ایدل شوریده و اگر آنگیسوال
مجعد و پرشکن «جعد » و آن طره «کاکل » زیبای دوست را میخواهی
میبابست بی اعتنئیهاوستغنای فراوان «ناز» حرکات چشمان وابروان
۱ - تکیه بمعنی پث
آن پشتگذادند نیز آمده است . ددبهاد عجم آمده استکهتکیه فادسی ام و از
به چيزی گذاشتن و بمنی متکا منی چیزی که بر
گگاه ماخوز است و بطور مجاذ بمنی پشن و بناء و مکان بو و باش و اعتماد
کردن هم بکاد میرود
۱۵۳۷
«غمزه »ترك ماننداورا «ثر کنه » خریدارباشی؛ واورابنوازی«ناز کشیدن»
تا وصال او وست دهد [غمزه تاه درین بت نشنی است از محبوب
و منظور در این غزل شاه شجاعاست ].
بیت ۷: ای تقسیم کنندهفسمتها ونصیبها «ای ساقی» جامشراب
خوشیها و قسمت و نصیب راکه بدور میدهی و میگردانی «گردش »
تا نوبت به عاشفان برسد . تأخیر «تعلل ) و درنگ « تعلل » قاکی روا
بیداری؟ وجام عاشقانرا ازبهره نعوشیها چرااندكانده «تعلل » مبدمی؟
هنگایکه نوبت « دور » جرعه نوشی به عاشقان میرسد و جام
شراب راگرداگرد بگردش در آوردی « دور » باید این دوران پی در پی
باشد «تسلل» [دراصطلاح قدما وحکما دور یمنیگرد گشتن وباصطللاح
توقف الشی علی تفه و آن مستلزم تسلسل است وببضی اینگونه تعریف
کردهاند که : دور توقف شیثی بر دیگر و توقف دیگر بر همان شبلی
چنانکه وجود مر غ موقون انت بربیضه و بیضه نیز موقوف است بر
وجود مرغ و اینرا دود لسلسل میگویند بعبارت دیگرگردش دورانی
از نفطهای به همان نقطه را يلك دور وتکرار آنرا دور تسلسل میگویندو
منظور خواجه حافظ از اٍ
ای مقسم روزی ونصیب » درتقسیم وقسمت ازنعمات دنیانابکی
در باره عاشتان فصور وتأخبر و درنگ میکنی و نصیب و بهره آنهارا
ازلائذ وحوشیما اندك اندك میدهی » هنگامیکه نوبت و زمان عاشقان
بیان وتعبیراینست که :]
فرا رسید » تیه و بهره آنها را بصورت دور تسلسل بده که همچنا
پی گبر و مداوم باشد [ از این استعاره مقصود اینست که : چود هنگام
فرمانروائی شاه شجا ع بار دیگرفرا رسید و نوبت او شد دیگر این دور
را فطع مکن و آنرا به نسلسل در آور تا عاشفال و دوستداران او از
۱۵۸
نعست وصال ونسمات اوبهره وافی بگیرند وازنوشیدن ساغرهای
مرمست راد
بیت ۸ : [ در این بیت سخن بصورت طنزی مخفی است و بیان
جمله صورت استفهام استهزا اء آمپزیدارد] مگرحافظط کیست؟ که میخواهد
شراب را بدون نغمه و آواز ننوشد ؟؟ او مگر عاشقی پیش نبست ؟ او
کهپادشاهنیستتاچنیننوقعیراشنه باشد ؟ آیا عاشفانبایدبینواهسکین»
باشند؟ از دیا نصیب و بهرهای نبرند ؟ «مسکین » برای چه میبایست
عاشان بیتاب وتوشباشند « مسکین » برای انجام حواستههای ایشان
اینهمه «چندین » شکیبائی « تحمل » و بارهایگران بی نصیبی بر دوش
کشند ؟ « تحمل » و چرا باید درمشقت و رنج بردبار باشند ؟ ! چرا و
برای چه؟ |
۱۵۷۹
ادیده دریا کنم وصبربه صحرافکنم واندرینکارول خریش به دریا فکنم
۲از دل ننگ گنه کار برآرم آهی کآتش اندرگنه آدم و حوانکنم
۲مایه خوشدلیآنجاست که دلداآنجامت - ميکنمجهدکه خودرا مگر آنجا فکنم
۴بگشا بند قباای مه خورشید کلاه نا چو زلفت سرسودا زده درپا فکنم
۵خوردهام تیفلكباهبده تاسرمست عفده در بندکمر ت رکش جوزا فکنم
عجرعه جام برین تختروان افشانم غلفل چنگ در این گنبد ما نکم
۷حانظاتکیه برایمچوسهوستوخطا من چراعشرت امروز بفردا نکنم
بیت! : از بسخواهم گریست؛ دیدهگانم را چون دربائی غرقهدر
آبخواهم کردوشکیبانی وبردباریمرهیابانخواهم اندات نا ازمندور
شود در این عمل دل بدریا میزنم گو هرچه میخواهد بشود» بشود . هر
چه بادا باد [غم و اندوه را بمحرا برین و بصحراافکندناز پلسنت
دیرین ایرانی سر چشمه میگیردگه رفتن روزسیزده فرودین بصحرا نیز
براين پایه است که بصحر| میروند ونحوست ودردها و غمها را با حور
میبرند و بصحرا میافکنند «البنه این آمر يكك تلقین روحی است » در
این مضمون نیز خواجه حافظ دریا و صحرا را مقابل آورده و قصدش
ایئست که : کاسه چشمانم راکه از گربستن بسار خشكشده بدریائی از
اشك مبدل میکنم و شکیبائی وصبروبردباری در فراق و هجر دوست
که مرا باين روز نشانده یکباره از خود دور میکنمو آن رابصحرارها
میسازم تااز این بارگران برهم ] وبفهوم دیگر : از فراق و هجر و
بانتظارنشستن و شکیبایی کرون بجان آمدهام یکباره در عشق وهجر سر
بعصیان برداشهام ؛ میخواهم بجای قطره قطره اشگك ربختن توفانی
۱۵۸۰
توفنده برپا کنیم ودیلهگانم را در آب غرقه سازم » دربائی از اشگ
بوجود آورم که خودم را غرق کنم و یکباره باین بارندهگی ها پایبان
بابخثم » وصبروشکیبائی کهکامم را چون داروی صبر نلخ کرده و مرا
شفانه بخشيده ) آنراهم بدورافکنم«بصحرافکنم» ودراین عصیاوطنیان
با بیباکی از حطرات احتمالی از آنها استقبال خواهم کرد « دلبدربا
افکندن).
ببت ۲ : از خاطر ملول و ناخوشم ودلتنگ» که مسرئک بگناه و
خطا شده است گنه کار» چنان آه سوزندهای برمی کشم که از لهیب
آن آنش درگناه آدم وحوا ؛ پدرومادرم ؛ که بوجود آورندهامهستند»
ودراثرگناهشان از نیم بهشت رانده شدم و بان هراب آباد آمدم و
کناهشان مرا باینروز سیاهنشانده آتش افکنم و آنرابسوزانم وخاکستر
کنم وبا از مبان بردن آثار اینگناه آنان راك و از خطامبری سازم +
[دراین ببتآطیفایستنهائی و آناینکهاز دلمچنانآهی سوزان
برمی کشم که آنشش هستی ودودَان آدم وحوا را بر باد دهد که چرا
گناه کردند و عشق ورزیدند و مرا بوجود آوردند تا اینهمهرنج و
عذاب پبینم ] «
پیت ۳ : اساس وامید «مایهع دلخوشي درجائی استکه محبوب
آدمی آنجاست؛ منهم میکرشم تا خودم را پشهری و دیاریکه اودد
آنجاست برسانم[ اشارهایست پنهانی براینکه : سرمایه شادکامیوامیام
در زندهگانیبه کسی است که او را دوست میدارم واو هرجاهست دل و
خاطر متهم با اوست ؛ واوس که میتوند مرا شادمان وشادکام سازد و
۱ در مصطلحات , دل بددیا کردنرا ضبط ر معنی آن دا ماوت فوق
المقدود مبیکرده ولی دل پددیا ون ودل پدر پا افکندان_بمنیبیا کیدازخود
گذشته کی وخطررا نا پای جان استقبال کرد است -
۱۸۱
من درنزد او خود را سعادت پار وبختیار مییابم وبرای همین جدوجهد
و کوشش میکنم نا نحودم را باو برسانم وبنزداو بروم ؛ وچونميدانم
که این دوست و محبوبگرامی حواجه حافظ در این زمان شاه شجاع
است درمیبایم که این سخن اشاره است براینکه ؛ جدوجهد و کوششم
براینست نا بتوانم عودم را به کرمان ونزد او برسانم »درغزلهای گذشته
گفته ونشان دادیم که حواجه بهاشاره شادشجا ع قصد سفر به کرمان را
داشته ولی بهعلت ضعف وناتوانی از اپن مسافرین عذر خواسته و حال
در اینجا متذ کر است که نهایت آرزو وآمالش رفتن بهنزد دوستاست
واو کوشش و مجاهدت خواهد کرد که این آرزو را بر آورده کند ] .
بیت ۷ : [لازم است درباره اسطلاح بند با گشودن ونام مستعار
خورشید کلاه پیش از شرح بیت توضیحی مختصر بدهیم :
بندقباگشودن بمعنیگره ابا باز کرون است و این کنایایست
از «گره گشائی کردن چنانکه اجه حاقظ درجائی دیگرفرموده است:
یکشا بند. قاتا بگشاید دمن 7 که گشادی کهمرابودزپهلویتوبود
دراین بیت «گشاد بمعنیگشایش و فتوح وخوشی در زندهگی
بکار رفته و معنی بیت چنین است :
گره از فبایت با زکن تاگرفنهگی نحاطرم باز شود و باگرهگشانی
نو از ارم آسایش یاب زبرا گفایش وفنوح و خوشی من «گشادی »
در زندهگانیم از جانب « پهلوی » نو برایم حاصل میشد .
چنانکه نیم گشادینباز کرد و گشود وهم چنینبممانی خوبی
و تعرشی مرادف با نتح وفتوح و گثایش درکاراست و در زبان فارسی
گشادبرابرد حل » وبند مقابل « عقد »بکار میرود ود بند وگشاد » درست
ترجمه «حل و عفد » است چنانکه واله هروی میگوبد :
۱۸۸۲
بهین به بند وگشاد ستم ظریفیناز رهسئوالنهبستودرجواببهبست
و خورشید کلاه یعنی کلاهی باشمسه: و کلاه شمسادارمخصوص
پادشاهاناست و خورشید کلاه پمنی کسی که کلاه خورشیدی بر سردارد
واین کناهایست ازپادشاه .با ینتوضیح معنی وشرحبیت چنیناست د]
ای پادشاه زیبا روی که رخسارت چون ماه است و ماهی هستی
که خورشید کلاه توست و توپاوشاهی و کلاه پادشاهی برسرداری؛ ای
ادشاه ؛ گره از کر فرو بسته ما بازگشا + ومشگل مرا بر طرف ساز وبند
محرومی را از برابرم بردار و بگذار تور بهبینم « این استعارهبراکه
آنستکهشاه مورد ستایشنزد اونیست ومیخواهد که آنپارشاه وسیلهای
بسازه نا بدیدار او ناثل آید وچنانکه تیم این غزل هم از جملهآثاری
ست که نحواجه حافظ هنگام دوری شاه شجاع از شبراز سروده و با
این ان میفرماید که : ای باوشه تر پرای با گشت به شیراز بدا
دوستارانت را با دیدار جمال جهن آراي خجود ؛ ازگرفتهی خاطر باز
رماني و آنان راکه چون غنچه خوئبن دل وگره دارند مانندگل شکفته
سازی وگره ازکارهایشان بگشائی ] و آنگاة مان گسوان ث که سر بر
پای ت و آوبخنهاند » منهم سر عاشت پیشهام « سودا زده »۱ راکه درعشق
تو دچارجنو شده است « سودا زده » بعنواد بندهگی درپای تواندازم
و بخا انکنم و خاکساری کنم .
پیت ۵ : دنا بمن زخم زده است « نبر از فلك خوردهام » و از
جهان زخمدار و مجروحم و جهان بمن تبر زده است و چون رنجودم»
به من شرابی دهنابا نوشیدن آن این درد را فرامو شکنم وسرمست شوم
1 وید شوواد کن اس که سودا درمزاچش تأثیر کردهباشد + ما ندد شراب
زده د بطودکلی بمعن ی کسی است که دچارجنون ددعشق شده باشد.
۱۸۳
وبار دیگرنیرو وتوانم را باز يبم و درجدال با جهان برشیزم و آنچنان
بشور وهیجان آیم که گره « عفد » در کمربند وحمایل تبردان « تر کش »
صورت جوزا بباندازم و اوراکه تبرافکی جهان و پهلوان آسمان است
به بند کشم [دو صورت ازصورفلکی را جوزا! خواندهاند یکی شکلی
است که همانند دو کودلك برهنه تصور شده که درپی یکدیگرند وویگری
نام صورتی است از صورجنوبی به سیمای مردی اسناده بر دو کرسی
که کمر بند بسته و شمشیری حمایل انداخنه و بدست راست عصائی بر
بالای سرگرفته است واین صورت نماینده مردی پهلوان وجنگاوراست
وازاین رمگذراست که حواجه حافظ میفرماید : چون از آسمان وجهان
وفلك بمن ثیری زده شده است ومن ستاره « تیر6 را خوردهام بعنی تیر
حورده ازفلك هستم وبمن خدنگ وسنال زده شدهاست ومورد اصابت
آن قرارگرفتهام »با نوشیدن جامی شراب چنان نیرووتوان میگیرم که
با بهلوان فلکی که جوز باشد هپکاربرمیخبزم و کمربند وت رکشران
او راکه تبرهایش را در آن میگذارد گره میزنم و میبندم تا دیگر
وان تر ندازی کند: ماحصل آبنکه: آو را ایر و بهبندمی کشم و
از جنگاوری باز مپدارم].
دراینیت خواجه حافظ اشارنی دارد براینکه : روز گارو گردش
زمانه او را رنجور کرده وبا فرار شاه شجاع وروری او از شیرازگوثی
با بر زداند و او تبر خورده است و میخواهد بمقم ماه با ین
۱ 3 نا برجی است ازبرجهای فلکی, جوذا دداسل بمهبیکو
سیاه است که مان سپید باشد و چون
,سپندی در میان رمه 0
مود داده و اين مورتفلی همدرمیان صود قلکی وافح وررشن دیده میشود
آنرا جوزا خواندهاند .
۱۵۸۴
وفایع ناگوار بر آید .
بت ۶ : [پس ازاینکه پهاوان فلك را تیرزدم وازپایش در آوردم
و دست او را در تير اندازی بستم و حربه و صلاحش را از کارانداختم]
آنگاهبه شادمانی این پیروزی جرعهای از جام شرابم را بر این جهان
گذران « نخت روان ۱» نثر میکنم و آنرا جرعه نوش خود میسازم
[جرعه نوش بعنینواله ۲ خوارو کسی را رهین احسان ومنت خود کردن]
وچنان جشن شادمانی براین پیروزی خود برپا میکنم که آهنگك ولوله
ساز و آوازم در آسمان «گنبد مینا) به پیچد.
بیت ۷ : ای حافظ »از آنجابکه روز گار« ابام» حودشناپایدار
است + بنابراینباواعتماد « تکیه » کردن و بر او پشت دادن « تکبه) و
متکی بودن ؛ امرینائواب «خطا » وفراموش کاری « سهو» ونرم خولی
« سهو » و کارها را آسانگرفتن امست,«سهو » و این اشتباه است زیرا
چیزی که خود ثبات ندارد قا پل اغتماد وابلمینان نبست » بنابراین امروز
که دنیابتوفرصت داده چرا ۰ شادمانی ولذت بردن اززندهگی «عشرت»
را مفتنم نه میشماری و آنرا بهفردا ع کول می کنی» تو بجه میدانی که
فردا جه خراهد شد ؟ ۱
نت روانتختی است کهبر ای سواری وادشاهان براسب ویا.
له آیمیان آن دا پحر کت درمیآور د ولی دد اینچا بممیژمین
ال یی دهش و عطا و مزاوارو بهره و تصیب و نواله خوار ی
که دهین عطا وبخثش قيار گیرد.
۱۵۸۵
۱
[
اچه مستی است ندانم که رو بما آورد
سرودهای امید
چه؟ راه میزند این مظرب منام شناس
۴صبا به خوشخبری هدهد سلیمان است
ولا » چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
۵رسبدن گل ونسرین به خبر و عوبی با
غتونیز بادهبه چنگک آر و راه صحرا گیر
۷علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی است
۸مرید پیر مغانم » ز من مرنج ای شیخ
٩ تنك چشمی آن نرل لشکری نازم
لك غلامی حافظ کنون بطوغ کند
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
که در مبان غمزل فول آشنا آورد
که مزده طرب از گلشن سبا آورد
که باد صبح نسیم گرهگثا آورد
پنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
که مرغ نفمهسرا ساز خوشنوا آورد
برآر سر که طبیب آمدو دوا آورد
چراکه وعده تر کردی و او بجا آورد
که حمله بر من درویش يك قبا آورد
که التجا بدر دولت شا آورد
غرلهائی که ازاین پس میآوريم همه آثاری است که نوبد و مژده
آمدن شاهشجاع در آنها بصورتي و بهاشارهای منمکس شده است .
چنانکه درصفحه ۱۵۳۰ درشرخ غزّل بعطلع :
برید باد صبا دوشم آگهی آورد
که روزمحنتوغمروبه کوتهی آورد
آوردهايم و چگونهگی اعزام نمابنده مردم شیر ازرا برای عرض
بلتمسات مردم فارس بهشاه شجاع در صفحه ۱۲۳۸متذکر شدیم و در
صفحه ۱۵۳۲ /۱۵۳۳در این مورد نکاتی را با آور گشتهايم .
۳
و استفصای کامل در آثارخواجهحافظ بهغزلهائی برخورد
می کنیم که مضامین وهفاهيمآنها گوبایاین مطلب ویبانکننده ایو اقمیت
اس که: شاهشجاع پس از اطمینان و اطلاع از نظرات مردم شیراز و
۱- قزوینیاین ببت دا ندارد.
۱۸۸۶
خواسته و تفاضایشان در این عزم و آهنگ که بشیراز بازگردد ودست
منجاوزان را ار سرزمین فارس کوناه سازد و با جلایربان و سپاهیان
متحدان به برد پردازد راسخ و مصمم گثنه و به تجهیز و نفویت نبرو
پرداخته و اخبار«نواتر برای #سخیرشهرشیراز ننشرمی کرده بطوریکه
از مطلمالسمدین عبدرالزاق سمرقندی تقلکردیم!ابن اخبارو شایها
و از طرفی کمكطر فداران او در شیراز من جمله خواجه صدرالاین
اناری موجب شد که دسته دسته از سپاهیانشاهمحمود ازاو رویگردان
شدهوبه کرمال نزو اهشجا میرفتاو باو ملتجیمیگشتهاندواین امربیش
ازپیشدرتضعیف نبرویمنحدانوروحبهابشانهثربوده وآنان رابوحشت
و رهشت مي انداخته و برعکس مزید اعتماه و امید مردم شبراز وهوا-
داران شاهشجا غ میشدهاست ۰
باید توجه داشت که :روم رنجیده و زج رکشیده و غارنزده
شبراز و فادس چرن نحت فشاژ و شکنجه بودهانده بدیهی است برای
آزادی ورهائی از قیدوبند وستم و آزارروزشماری میکردهو گوش بزنگگ
اخباروشنیدن پیشرفتهای شاهشجا غ بودهاند وهمین دسته ازطرفداران
این پادشاه در نشمر اطلاعات و شایمهها کمك میکردند و با پرداعتن
داستانها از فدرت نظظامی او در تضعیف روحیه سپاهیان شاهمحمود و
و تبربزیال میکوشيدهاند .
ما اینامیدوشادی را در آثاری کهدر اینزمان خواجهحافظسروده
بخوبی وروشنیمیبنيم؛ آثاریرا کهدر اینمدت اززمان یمنی پایانسال
۶۷و آغازسال ۱۷۶۸سرودههمه آنها ابدبخشوسرشار ازشادی و نوبد
بهروزی و فرارسیدن روزپیروزیاستو زاین رهگذرما این آثاررانحت
۱۵۶۸ -۱
۱۵۸۷
عنوان «سرودهای امید 4 آورده ایم .
نخستین غزل ازغزلهای سرود امیدغزلیبود که درصحیفه ۱۵۳۰
سل :
بریلبادصبادرشم آگهی آورد . که روز محنت وغمروبه کوتهی آورد
به شرح آن پرداخنیم و اینك نیز به ترتیب زمانی و چگُونهگی
وقایع آنها را دربی یکدیگر مبآوریم .
بیت ۱ : چه حالت حرش وسرور آمیزی بمندست داده زروی
آورده » ونمیدانم این حالت برای چه بمن رو آور شدء است؟ این
حالت چنانست که گولي شراب نوشیده وسرمست شده باشم انمیدانم
دهنده « سافی » این شراب سکر آو رکه بود ؟ و شرابش را از کجا
آوره بود؟ که اين همنشات آورو شادی بخش است !؟ [مفهومابنکه:
خبري خوش بمن رسیده استدرستلمیلانم آورنده خبرکیست؟ و آن
خبر مژدهوبشارنی بود که ازشنیدن آن چنان سرمست شدم که دامنم از
دستبرفت] .
ببت ۷ : چه آهنگی «راه » وچه سرردی مینوازد و مبخواند
«راه زدن »این نوازنده ای که میداند هرپرده از سرودهای دوازده گانه
را درچه موقمیت وزمان مناسبی باید نوانعت «مقام ! شناس» و ازهمین
شناسانی اوست که درمیان خواندن اشعار عاشقانه « غزل » گفته «فول»
آشنار! آورد و ازاوسخنبمیانانداخت وشعری از آشنای مانعواند کهدر
۱ - مفادداسالاحموسیقیداثال پرده مرودر! کویدد و آن دواژده است.
۱ داست ۲ شباب ۳بوسليك ۴ عثاق ۵ ذیر بزر ۶ ذیر خورد ۷ نهاوند
۸ عراق 4 باخرژ ۱۰ حسینی ۱۱ رهاری ۱۲ نوا
۱۸۸
آن بیتهای عربی بود [ قول دراصطلاح موسیقی دانان گونهای ازسرود
استکه در آن بیتی از عربی هم باشد بعنی نوی ملمع و این استعاره
واشارهبه اشعر شاه شجاع استزیرا شاه شجاع اشعار عربیوفارسی
میسرود وملمع را میپسندید و دوست میداشت وبدین بیان خواجه
حافظ مفرمید :این نوزنده «مطرب » موفع شناس «مقام شناس »
که بمقامات وپردههای موسیقی آشنائی کامل دارد « مقام شناس »هم
چنانکه سرود و غزل میخواند ؛ دانست که زمان مناسبی اسست واز
اشعار شاه شجاع که ملمع بود وگفته ای« قول » از شاه شجاع بود ؛
خواند ومارا بوجد وحال آوردزیرایاد ازمحبوب کردیم وبیاد اوافتادیم
وضمناً چون دوراذفراقودوری بپابانمیرسید ومژده آمدن او در میا
ست این نوازنده وقت شناسبا مرفع شناسی خساص سرود و غزلی
مناسب خواند].
بیت ۳ بادصبا که یام آوزندهبرای ءشاقاست ؛ خبرهای وش
برایمان ازمحبوب و دوست غربزمان آورد ؛ واو درآوردن خبرهای
خوش گولی هدهدحضرت سلیمانا انست" که از بلفیس ملکه سباخبر
وصلردیدار برایسلیمانمی آورد؛ این خبر آورنده هم از کشور دوست
ما کرمان « سا ۱ »برایمان خبرهاثی آورد که بشارت وصال میداد واین
اخبار نشانی بود از ابنکه بزودی دوران هجران بسر میرسد .
نکته :
دراشعار حواجه حافظ بکرات سخن از هدهد وحضرت سلیمان
۱ - درغزلهای گذشته علت اینکه حافظ کرمال دابجایسبا کررفتتوضی
دادهایم
۱۵۸۹
بمیان آمده وناگزیر است برای پکبار درباره اين پرنده و داستن او با
حضرت سلبمان شرح مختصری بدهد تالطلف کلام حواجه حافظ در
بیان این داستان واستفاده ازاین استعاره روشن شود .
هدهدنام پرنده ومرغك زیبائی است که نام فارسی آن پوپك
است ونام هدهد مأخوذ از آهنگی است که سرمیدهد » عرام این پرنده
را شانه بسر میگویند زیراچند پرورسردارد که گهگاهآنرا ازهمیگناید
ودانههای این پرها بدان میماند که شانهای برسرزوه است . وجون ور
گذشته بانوان برای آرایش گیسوانشان شانههای مخصوصی بر بالای
گیسوانشان فرو می کردند اورا هم بانوی زیبائیتصور کردهاند کهشانه
برسرزده وبرای ابن معنی هم داستانی ساخته وپرواخته اند ,
هدهد باپوپك در آغاز فصل بهاردرباغ وبوستان به پروازمی آید
ودراین هنگام است که آواز دلنشین خود را سر میدهد و چون ننمه
سرائی او مصادف با فرا رسیدان گل وسرئیبزی چمن و خرمی دشت و
دمن است جنین پنداشتهاند که اوعوشخبر است و خبر بهار و آمدن
گل را بگلزار میدهد .
درداستانهای کهن مذهیفوم بنی اسرائل نیز برای این پرنده
عنوان ومقامی قائل شدهاند واین داستانهای مذهبی در قر آن مجیسد نبز
آمده است . خواجه حافظ هم به همینمناسبتاورا خوش خبر خوانده
ومیفرماید:
صبا بهخوش خبریهدهدسلیماناست_ که مژده طرب از گلشنسبا آورر
درزبان عربی این پرنده چند کنیه دارد » از جمله ابسوالانعبار»
ابوالربیع » ابوسجاد و ابوعبادات؛ داستان هدهد و حضرت سلیمان در
۱۹۰
قر آن مجید ضمن سوره تمل آبه ۲۷ ۲۴۱ آمدهوماحصل آن داستان
چنین است .
« کشور سبا | در فرمانروالی ملکهای بوده است بنام بلفیس و
این ملکه وساکنان کشررش کیش آفتاب پرستی داشتهاند [ چون اين
سرزمین قرنها متعلق بایران بوره وبنامهاماوران خوانده می شده مردم
آن کیش مهرپرسنی داشتهند ] پس ازابنکه حضرتسلیمانبهوادینمل
رسد ؛ هدهد را برای کسب خبر به سرزمین سبا فرستاد . هدهد بهسبا
رفتوباز گشت, آنچهدیده بوو باز گفت حضرت ملیمان وسیله آصف
وزیرش نامه ای به نام ملکه سبا بلقیس نوشت و آنرا و سبله هدهد به
سرزمین سبافرستاد وبه هدهد گفت « نامه را نزد بلقپس ببر و پیش او
یفکن وبه بین اوچه میگوید » .
هدهد به شهر سبا رفت ونامه را در کنار بلفیس افکند » بلقیس
ازاین کیفیتدر شگفت شد؛ سرا کشور سبارا بخواند وباآنهاجربان
را درمیان گذاشت » آنها نامه را خوزاندند وبس از مشاوره مقررداشتند
گروهی به رسالت بايك خشت ساخته شده؛از زر وخشتی از سیم وصد
غلام وکنیز و درجی که در آن بافوت های سفته بود بدرگاه سلیمان
فرستاده شود .
هدهد پیشاپیش به پارگاه سلیمان آمد و آنچه دیده و شنبده بود
بازگفت ۰ سلیمان پساز آگاهی از ابنکه برای او دو نجشت زر و
۱ - کشور سبا سرژمینی بوده است ددیمن کهس تز آن مرب نامداشته,
ان ؟شودی بوده متقل و
درئوراة نام آن شبا آمده. اینسزمین دردودان
بزراه وازنظر سیاسی وافتصادی ددشبه جزیره عربستان حائز اهمیت فرادانبوده
است «نادیخ عربستانقبلاز اسلام ج ۲ سس ۰۱۰۰
۱۱
میم هدیه وارمفان خواهند آورو . دستور داد تامیدانفراعیرا باعشت
های زر وسیم يك درمیان مفروش ساختند وجای دوخشت از زر وسیم
را خالی گذاشتند و چونفرسناده گان بلتیس آمدند ؛ ازحشمت وجلال
بارگاه درشگفت افنادند وبادیدن آن میدان بزرگگ از ناچیزی ارمفال
خود شرنده شدند وبناجار آن دوعشت را درجالی کهعالی بودنهارند
وبخدمت سلیمان رسیدند ,
سلیمان گفت : ازطرف من به بلفیس واتباعش بگوئید. بخدالی
که مرا آفریده ویگانه است بابد ایمان آورند وگرنه به با ی آیم و
شما تاب وتوان ایستادهگی وپایداریدر برابرم را ندارید بس کشورتان
را وبران وخودتان را زمیان برخواهم داشت .
رسولان رفنند وماجر | باز گنند وبلقیس دل به سلیمان باخت و
باشکوه هرچه تمامتر به نزد سلیمان پاز آمد وایمان آورد واو راهسر
شد ۱
هدهد اذنظر عارفان
عار فاننظور شان از نید اشاره است به مرد کامل و راهنیا که
طریق جان را میداند وموزد نظر وتوجه سلیمان وقطب زمان است
دلیمان از نظر عادفان
سلیمان قطب عالم امکان است که به همه رموز و اسرار جهان
آگاست ۲
آیات ۲۰ - ۴۵ - فصس فر آن ص۱۹۳-
آن «جید سوده ن
تفسیر ابوالقتوح دازی ج ۴ ص د ۱۵ جبیب السور ج اول صی ۱۲۴
۲ - درچلد دوم این کذاب درباده مسا رمطالب وتوچیه عرفانی هدهد
دسلیمان مطا ایشروح دادیم
۱2۹۲
چرا سا دا کرمان بنداشتهایم ٩
درصفحات گذشته بکرات باد آور شدهایم که ور آثدار خحواجه
حافظ ؛ همهجا مقصود ومنظور ازسلیمانپادشاه فارس است ؛ شادروان
محمد قزوینی نیز در رساله ممدوحین سعدی متذکر این نکته شده
است بنابراین جون بادشاه فارس بعنی سلیمان بکرمان رفته وسلیماهم
برای بدست آوردن بائیس بکشور سبارفت وشاه شجاع بمنی سلیمان
نیز بمنظور بدست آورون ناج و نخت و فرمانروائی ونهیسه و ندارل
نیرو وفوای کافی بکرمان عزیمت کرد ومحبوب او که سلطنت باشد به
جای ملکه بلقیس گرفته شده ابنست که کرمان را بجای سا گرفتهايم و
هدهد که پيك ونامهبر است برای آگامی شاه شجاع از او ضاع شیراز
«ملك سلیمان » از شیراز به کرمان فرستاده شده والبته در این غزل باد
صبا کار هدهد حضرت سلیمان را برعهده گرفته است .
بیت ۴ : ای حافظ « لا 6 نویز اند غنچه که گره خورده و
خونین جگر است از کار فرو هه مکن وبدان و اسدوار باش»
ممچنانکه نسیم صبحگاهی ره غُنچه زا می گاید که گل شگفتسه و
خندان شور ء این خبر خوش ومسرت بخش هم ؛ خبری است که گره
از کارهای فرو بسته خواهد کُشود واین خبرها مشعر بر آنست که
معضلان ومشکلات کارها حل وعقده ها گشوده خواهد شد و گثايش
در کارها حاصل میگردد [ اگر توجه کنیم درغزل بمطلع :
دیدهدرباکنم وصبر به صحرافکنم واندرین کاردل عویش به دریانکنم
که درصحینه ۱۵۸۰ آوردهايم درباردبیت :
۱2۹۳
بگثابندقبا ای مه خورشید کلاه تاچوزلفت سرسودا زده در پافکنم
شرح آذ مینواند بخربی مزید این واقعبت باشد که این بیت
یز ناظر برهمان مطلب است واینجا همان موضو ع مجددا طرح شده و
بنابرای ارتباط مبان این غزلها را تنید وصحه میگذارد] .
خرانندهگان ارجمند خودمیتوانند دریافت که منظور و مقصود
ازبد گره شا دراینجا چیست ؟ آمدن شاه شجاع به شیراز است که
میتواند برای همه مردم آن شهر مصیبت دیده گره گشائی کند .
ببت ۵ : فرارسیدن بهار وشکفنه شدن گلهای سرخ ونسرین و
تعیری به مبار کیوخوشی باشد انشاءلّه خیرم پعنی: بفال نيكمیگیرم؛
آمدن بنفشه راکه طلایدار بهاری است وشاد وخوش و نك « کش)
آمد و گل سمن هم برای چمننازهگی وتری «صفا » آورد وابها همه
نشانه آنست که سال خوشی درپیش است وبدبختی وسیاه روزی چون
زمستان گذشنه ورفته وزمان بهروزی ونیکی فراز آمده است [ انفاقاً
چنانکه خواهیم کفت ورود شامشجاع به شیر از نیز مصادفبا بهارسال
۶۸ بوده است و این تشانی کاملا بامطلالب ابن بت تطبیق میکند
ذیرا این غزل یکی دوماه پیش از ورود شاه شجباع به شیراز سروده
شاه است وزمان اواخر اسفند و اوائل فروردین ماه شیراز بودهاست ].
بیت ۶ : توهم : برای هم آهنگی بااین شادیها وشادکامیها ؛ با
جهان وطبیمت همکاری کن وشرابی بدست آور و با چنگ و چنانه
بهرشتردمنبرو : برای آنکه در بزمگاه چمن مرغان خوش آهنگ
نغمههای دلئواز ساز کرده اند .
ببت ۷ : داروی درمان کننده سستی و ناتوانیقلب ما اشارههای
۱۵۴
« کرشمه )چشم وابروی ساقی است ؛ آنکسی که میتواند بما بانشانا
واشاراتش » آمدن دوست و کسی را که درانتظارشهستيم مژده بدهد
آری ایبیمار عشق ومحبت وای کسی که ازور روزگار و هجربیمار
وبستری شدهای » از بستر بیماری سربردار وبرخییز بر آنکه پزشاث
درمان کننده تو آمده وداروی درد تورا هم آورده است . شادباش و
شاری کن کههنگام شفاونجات ورحائیتوازغم ومحنت فرارسیدهاست.
بیت ۸: ای شیخ هرزه درآ » ازمن بی جا رنجیده نعاطر مشو
که جرا از تو روبرتافنه ومریدیوارادت پیر مان را از جان پذیرفتهام!
دلیلش اپنست که تو وعدهها میدادی که دعایت مستجاب است و شر
ظالمان وطاغیان واهریمنان را ازسر مردم کوتاه خواهی کرد ولی همه
وعده وعید های تو پوچ از آب درآمد » همچنانکه وعدههای بهشت
ودوز ختولیز تو الیو بیاساس اسیت؛ولیبزرگ ورهبررندانوعاشقان
«پیر مغان » هبچگونه وعدهوعیدنداووتظاهنکرد و برای باز گشت شاه
شجاع باو ملتجی شدیم و باراهتمالی اوشب قدریرا بخلوتگذراندیم
ونتبجه گرفتیم» ومبینی کهبههست پیشوایرندان؛ شاه شجاع به مستفر
حکومت خود بازمی گرد .
[ اشاره به غزل : آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب
است : شرح شدهدرصحفه ۱۲۶۷]:
ببت ٩ :[ پیش از شرحغزل بجاست یادآور شویم که برخی
از تذکرهها و به تبع آنها شادروادد کترغنیاینبیت را تعریض خواجه
برامیر نیمور گورگان پنداشته اند : وبایدگفت متأسفانهابن نظرصحیح
نیست زیرا هنگامیکه امیر تیمور بشبراز آمدخواجه حافظ درگذشنهبود
۱۵۹۵
وچنانکه در بخش خواجه والبر نبمور ودرشرح حال شاه «نعسور
آوردهایم بهیچوجه ملاقاتی مبان خواجه حافظ و امبر یسور روی
نداده بررهاست ؛ کسانی که چنین پنداری بافهاند از این رهگذر است
که « تنگچشمی » را نشانهای از چشمان مفولی گرفنهاند در حالیکه
اساسامبر تبمور ازمردمسمرقنداسنو سمرقندیان از آریائیهایاصیل و
ابرانی الاصل بوداند واو بدرو غ بمنظورهای سیاسیباجعل شجرهنامه
ساختهگیخورش را از دودمال چنگیز میشمردهاست بنابرین ترلهفول
نبوده ناچشمانی تنگ داشته باشد ۰ دیگر اینکه تنگچشمی درزبان
فارسی اصطللاحی استبهنی نو کیسهوبخرل وچون معنی ومفهومننگات
چشم را درنیافاندبرای آنچنین تصوری کردهاد«ضمناً تیمورنهن و کیسه
بودو نه بخیل ومسك» بجای خود باداشهای کلان میداد ودانشمندان
وسخنوران ومنرمندان را مینواعت و گرامی مبداشت .
در اینبیت! «بنازم» نیرز نبازبهتوضبحداره ۰ بنازم ور زبانفارسی
در نسعه فح) که شرح آن را دز مقدمه دادهایم فطهایت و منوان آرا
با آبزدچنیننوشتهاند ,
در مد امیرتیمور گور گانگوید :
پادثاها لشکر توفیق همراء_ نواند خبزاکر برعزم تسخبرجهانهره میکنی
پا چنین اوح جلال از پیشگاه +کرمت . آکهی و خدمت «لهای آگه میکنی
با فریب دنگث این ثبلی خم زنگارفام کار بر دفق مراد صبفااله میکنی
آ لکد پا هفتو نوم آورد بسسودینکرد فرصتت بادا که هفتدنيم باده میکنی
دربادء اين قطمه و زمان سرودل آن و ارتباط آن با آمیرتوموددد بذش
خودشرح لاژمخواهيم داد .
9۶
درست معادل است با «بنامپزده جزاینکه ؛ بنامیزد را درحال تعجبتوأ
بانبرلا وتیمن اداکنند ولی بنازم را درحال تعجب وشگفتی آمیخته با
طنز وسخربهبکر میبرند» بابراین نوضیحانمیگولم که نظرخواجه
حافظ دراین ببت از ترللشکری شاه محمود است ۰ زیرا :
همچنانکه شاهشجا عتره است واز طرف مادر نیت بهفراختاان
میبرده او نیز همین نسبت را داشته لیکن حواجه حافظ برای اینکه
امنیازی میان او وشاهشجاع باشد » او را تركه لشکری وشاه شجاغ را
شاه ترکان وترله شیرزای نامیدهویفامشاه محمود را در برابرشاهشجاع
تا حدسپاهی تنزل داده است ؛ دیگر آنکه از عصوصبات شاه محمرد
منصف بودن به بخ و اسال و لثامت اوست که ابنها همه درتنگلچشمی
توصیف شده است » بنابراین اجه حافظ میفرماید:]
چشمی» آن ترك
سپاهی ونو کیسه وتازه بدوران رسیده زتنكجشم» باید در شگفت بود
و ایواله گفت «بنازم» کهبرای لخت کرد و غارت مال از من درویش
بهحدت وشدت لثامت و خست و دنات وا
يكقبا وتهی کسیه هم ابا نداشت وقصد تاختن «حمله» وغارت مراکردو
شرم نیارد «بنازم» [خواجهحافظ با این اشاره و اسنعاره میرساند که در
دوران شاه محمود مورد هجوم و تاخت وناز او قرار گرفته و از باز
خواست او برکنارنبودهونهنها از او متمتم نگردیده بلکه اهمحمود
قصد سر کیسه کرول نحواجه را هم داشنه است ] .
: اکنون دیگر دنیا و فلكك » بندهگی « غلامی 4 حافظ را
۱۵۹۷
پذبرفنهوفرمنبر «طو عء ومنفد«طو غ» او خواهد شد برای آنکه او
بدر گاه شما «ایپادشاه مطا ع شاه شجا غ »پناه آورده است «التجا» در
غزل دبگرهم کهپیش ازاین آوردیم دیدیم که بدرگاه شاه شجا ع ملتحی
شده و گنته بوو :
رساند رایت منصور برفلك حافظظ. که النجا به جناب شهنشهی آورد
۱۵۹۸
مینه مالامال دردست ای ددینا مرهمی
چم آمایش که دارد از -په گرم ۱ دو
ذیر کید گفتمایناحوالبین, خندید و گفت
موختم در جاه عبر از بهر آن شمع چگل
در طریق ءشقباژی امن و آسایش بلاست
اهل کام وناز را در کوی رندی دام نیست
آدمي در عاام خاکی نمی
خیز نا خاطر بدان ترله
٩_گرية حاقطچه منجد پشاستندایدوسته
پ چ م م ع و
دل ز تنهاشی یجان آمد» خدا دا همدمی
تاقیا چام میم ۲ده تا باماپو دی
عب روزی بلمچبکادی پریشان عالمی
خاء ان فارغ است از حال ما کورستمی
دیش باد آن دل که با دره تو جوید ۲ مرهمی
رهروی باید جهانوژی نه خامی بی فمی
عالمی دیکر پیاید داخست و ز نو آدمی
تا ز نیش بوی جوی مولیان آید هی
کاندرین ۶ نوفان نمایه هفت ددیا شینعی
پیش ازشر حانغزلناچا است توضبحیمختصردربرٌینفزلبدهد:
بضیاین غزل را معلتق بدوران هرج و مرج پس از مرگ شاه
شجا ع وساطتسلطانزین لع دید نستورتفدند کسظو رخ واجهحافظ
از ترك سمرقندی امبر تبوررگورگاناستو بنابراین «شات نیز
دراینغزل بنابرینتوجیهی بایست امیرتیمور گورگان باشد. این دسنه
عفیده دارند که خواجه حافظ از اوضاع ناهموار آن زمان به تنگ آمده
و آرز وکرده استکه امیرتیمور به فارس آآید و سروسامانی بآن سامان
هبخشدلیکن ما با اين نظر بهیچوجه موافق نیستیم و معلقدیم که بیت :
خیز تا خاطر پدان رل سبقددی دهیم از نسیش بوی چوی مولیان آیه همی
فقط اشاره به امیر تیمور است و غزل هم منعلق بدورانی است
که شاه شجاع در کرمان بسر میبرده و بطوریکه طي شرح غزلهای
گذشته بکرات یاد آور شدهابم منظور از شاه ترکان » شاه شجاعاست.
اسف
بین ده ۳ خواهه ۴سق: پلست
۵ عثق ۶ ف. دبا ؛
۱۹۹
و اگر بگوايم شاه تکان یعنی امبر تیمور پس معنی این بیت در غزل
دیگر را چگوزه توجه میتوا کر
شاه تر ان چو پمددید و پچاهم انداخت دستگیر اد نشود لعف تهمتن چهاکی
۳ و پسندید و بو اهر دو نم
دیا
شاء تر کال سفن مدعیان هیشنود شرمي از مظامه خون سیاووشش باو
در شرحغزلهائی کهاین دوییت را از آنها شاهد آورديم بتفصیل
توضیح دادهبم که مقصود و منظور چیست ؟ و شأن نزول اين دو غزل
راهم بدست داده و منذ کر وافعهای که غزل اظربر آنست شدایم واین
وقایع همه مربوط به دوران سطلت شاد شجاخ است ؛ ه مدت زمان
کوتاهی که امیر تیمور به شبراز آمسده وانگهی هنگامبکه امیر تیمور
بشیراز آمده چند سال از ور گذشت خواجه حافظ می کذشنّه و
ملاقانی میان امیر نبمور و حواجه حافظ وست نداده بوره است .
در غزلی که انكك بشرح آ نم پردازیمچوندراینهنگام (۱۶۸)
لیر یمور قدرنی ور تر کبتان بهمرسانیده و بنمپادشاه فرکستان نام و
عنوانی بافنه بود خواجه حافظ + از اوضا ع نابسامان شیراز در دوران
سلطهو قدرت تبریزیانوشاه محمود وعدم توجهباهلمعرفت وسخنوران
بجان آمده و دریت مورد بحث آرزو کرده است که بنواند به سمرقند
برود و از پادشاه سمرفند «ترل سعرفندی» در برابر «نرلك شیرازی»
اعزازو اکرام بیند هم چنانکه رود کی در آن سررمین ازپاشاهانسامانی
تواخت و بهره میبرد .
ضناً با این بیان و ابنکه «شاه ترگان» از حال او آسوده خبال
است و آرژوی رستمی راکروه تا از سیاه چال مذلت و بدبختینجانش
دهد شواسته است رشگك وغیرت شاه شجا ع را سلسله چنانشود ویر
۴۰
آن دارد نا در آمدن بشیراز تعجیل کند.
اينك شرح اییات غزل :
بت ۱ : سینام لبریز «مالامال!) و پرشده از درد هجر است ؛
افسرس وحسرتا «ای دریفا» که براي آن دارو و درمانی نیست! مرهم).
دلم از غم ننهائی » بیمار شده « بجان ۲ آمده » خداوندا ببرای
برطرف کردن اين تنهائی؛ هم صحبتی «همدم)برايم پفرست تا با او به
درد دل نثینم و از تنهاثی بدرهم » [زیرا در اين روزگارکسی که با آدم
همزبان باشد نیست و نمینوان با هکس به
نشست ؛ دردتنهالی
بد دردی است].
پیت ۲ ؛ چه کسی مبنواند انتظار «چشم» و امید «چشم داشت»
آسووه زیستن در جهان را داشته باشد ۰ آنهم جهن و دنیائی که زود
خیزو نیزروست «گرمرو» [چون جهانبسرعت میگذرد ودر گذر گاهش
نظر برنيك و بد اين و آن ندازد .و این کناهابست از عمر کوتاه آدمی»
با اشاره میفرماید : عمر آدمی بسیاز کوّئاه و زودگذر است زیرا جهان
۱-مالامال , در این ثر کیب قال لح اهل حساد استکه چون عددی
را در نفی خووش ضربکننه آنچه حامل شود آن را مالگویند , پس مالامال
بهالف اتصال پممال پا مال بائد واژ آن کرت مال هفهوم شود ودر وافعجند
عدو را مالامال کویند و پتابرین بمسنی دافرو فراوان باشد و فراوانی شیشی
موجب پری ظرف است از این جهت مجاذاً بمسنی پر و مملو آید این مجاز در
ز است و پیضی کویند دداین تر کیب مال محفف مالي است اسم فاعل املاع.
همزه اسم فاعل به سیپکسره مافبل با ک_دیده مالی شده بمداز آن دراثکثرت
سمالا افتاده چنانکه از لنظ مافي با اقط ده صاف مانده , مال نی پر
حاملشده بعد از آن الف اتصال لاحق نمودند پس مالامال پمعتی پر باشد .
غیاث اللفات .
۳- بجان آمدن. ناخوش و بی دماغ . بهار
۱۶۰۱
گذرنده وگرم روست و فرصت ومهات این را نبیدهدکه کسیباسایش
در آن بسربرد؛ نا آدمی میخواهد برای خودش سامانی ساز کند هنگام
کوج او فرا رسیده است]-
ای سافی » بمن جامی_بده تا بنوشم و از خود بی خود شوم و
غم هستی را فرامو شکنم » باشد که لحظهای آسایش بابم «یاسایم».
پیت : به حکیمیدانشمند «زی رکی»گفنم : اب اوضاع را بنگر
و بگو چگونه میبینی ؟!
او در پاسخم به طنز خندید وگفت :
روزگاری سخت « صعب » و دشوار و از شعبده بازیهای آن
«بلعجب!4 احوالی پرپشانمی ینم . [قصد از روزگار سخت و دشوار
و شعبده بازیهای جهان مکار : نقلاي احوالی است که در آن دورا
1- بلمچب , غیات اللفات درباده شعیده باز مینویسه رکسی که باژیهای
تمسب افزا ظاه ميکند و این گنه مردم دا به کنیه ابوالعچپ میخواندهاند .
ابن ندیم دد الفهرست یکی آز اینگونه مردم را بنام منصورابوالمجبکه
دد قرل چهارم هچری میژیسته معرفی میکندگنتنی است که منصورین اپوالچب
دا بامتصود نحسینحل(م بیشاوی اشتباء گر فتهواعمال وافعال اینمنمود اپوالیچب
دا درشرحذ ند کی متمود حلاج وارد کرده و اورا ساحر وجادو گر پنداشتهاند ۱!
پس پوالعچب که در فادسی بشکل و صورت پلمجب مینویسند دراسلللفب
مردی شعبده باز بوده است که از او کارهاي عجیب وشگفت بظهود هیرسیدهاست.
در زبان فادسی دوزگاد دا هم بلعچپ خواندهاند چنانکه سیفاسفر ایک گوید
چدمبندی کرد ذاید روز کار پابجب کازنظرهای سادت چشمدودان بستهند
و حافتل نیز در جای دیگر فرموده ؛
ری نهفته دخ و دیو در کرشمهو ناژ بسوختدیده (حیرت کهاینچه بلهچبیاست!
۱۳۰۲
از حبات خواجه حافظ روی داد و آن تسلط ناگهانی و غیره منتظره
شاه محمود وجلابربان برفارس بود ..کور شدن امیرمبارزالدین محمد
سفالا و برکنار شدن او از سلطت . اینها همه وقایم شگفت انگیزینی
بلعجب و غیر منتظره بود ؛ وسرانجام نابسامانی و پربشان حالی مردم
از جور و سنم جلایریان و عدم کفابت و درایت شاه محمود و لثامت
و لمع و اساك او]
پیت ۴ :[ در این بت از داستان بیژن که بخاطر عشق منیژه در
چاه زندانی شد یاد کرده و ماحصل آن داستان که در شاهنامه فردوسی
آمدهچنین است که: مردم تر کستان برای آزاروستمی که ازهجوم گلههای
گرازبه کشنزارهابشان میشده از پادشاه اير ان كمك میخو اهنده ازطرف
پادشاه ۱
بران بیژن که مادرش دختررستم وپدرشگودز بود باتفاقگرگین
پهلواندیگرابرانی مأموراینکارمیشولك , در ترکستان بیژن؛ منیژه دختر
افراسیاب را میبیند و باو ول میبندد وملیژه نیزدل به عشق و مهربیژن
میسبارد . افراسیاب از ماجرا آگاه میگردد و در آغاز قصد جان بیژن
را میکند ولی به وساطت و صلاح دید پیران ویسه » بیژن را در
چاهی «سیاه چال » زندانی میکند نا ازشد تآلام در گذرد .گرگین هر
چه جسنجو می کندییژن را نمیبابد بایران بازمیگردد وپس ازماجرائی
سرانجام رستم بهلو ان ایرانی درجامه بازرگنان به توران مپرود وموفق
میشود کهپیژن را بیابد واورانجات دهد وبهمراه خودبایران بازگرداندب
خواجه حافظ با الهام از این داستان و مضمون آن میفرماید :]
منهم چونبیژن درعشق شاه شجاع «شمع چگلا» وبخاطرعشق
1 - کل شهری بوده در رکستان که مردم آن به بای و تی اندازی
شهره بودهاند
۱۶۰۳
و محبت باو درسیاه چال بدبختی بدست ترکان تبریزی زندانی واسیرم
و این سیاه چال ؛ در حقیقت چاه شکیبائی «صبر » از دوری و فراق
شاهشجا ع است زیرا ازیس انتظار کشیده و شکیائی در این راه کردهام
نجان آمدهام.
شاه ترکان « شاه شجا ع » ازرنج و دردی که ازدوری و فراق او
میکشم آسوده نار است «فرا غ درد واز حال و احوالم تشویشی
بدارر « فراغ » وبی خبر است » کجاست رستمی که بیابد و مرا همچون
بیژن ازاین زندان و چاه بدبختی که بخاطر عثق ومحبت باو بت دچار
شدهام نجات و رهائیم بخشد ؟
بیت ۵ : ورمسلك وطریفت « طریق » عشقی و رندی برایسالکان
این طریق وروش؛ راحنی و آسايش « امن » وبی تشریشی «امن #کاری
مکروه و آفت « بلا» سلولك و رفزوی است [ بنابراین اگر از وضع
نابسامان خور مینالم نه از آن تجهت است که چرا به تو مهر ورزیدهام
بلکه از گرفتاریها و صلعات دیگر ات ] و آن دلی که با درد عشق نو
در پی درمان و دارو بر آید انندوارم همیشه یتمار ومجروح بماناد [اين
مصرغ بصورت تفرین ادا شده است].
قصد اینست که : عاشقان ورندان ازغم و الم ودرد عشق استفبال
میکنند ؛ زیرا در مسلك عشن و رندی آسایش طلبی و آراش خواهی
آفت سالکان طریی است و سالك در این ریت کسی است که از غم و
الم ودرد وهجر نوراسد و پیم نداشنه باشد ؛ اگر من شکایت و شکوهای
میکنم » از درد عثق نو نیست زبرا درد عشق تو برایم لت بخش
است . واگرمن چنین اندبشهای داشته باشم خداوند دلم را برای همیشه
رنجور و بیمار پدارد .
۱۳۰۴
بیت ع: صاحبان آسایش واهل کام» وئعست و کامرانیرا درمحلت
و مکان و محفل ومکنب رندان وعاشقان راه نمیلهند؛ زیرا طریقت عثق
و رندی ؛ رهروی و سالکی میخواهد که دنبادیده «جهانسوز» و تجربت
آموختهدجهانسوز» باشده آتش برهمه امیال ومطامش زده «جهانسوژ»
و شهوانش را سوزانده باشد « جهانسوز » نه مرومان ناپخنه « خام »
و سختی نکشیده و بغم والم مبتلا نشده .
بیت ۷ : مردمی و آدمیت ؛ در دنیای خاکی و ابن جهاني که
ما در آن زیست میکنیم پیدا نمیشود «نمیآید پدید» و بنابرین توقع
و انتظار از مرومی که از خالا سرشنه شده و در خاه زندهگی میکنند
نباید داشت که فرشته خصات و ملائکهنعوی باشند | بابد برای این کار
جهانی دیگر آفربد و آدبیان آنرا هم از خمیره دیگری سرشت .
بیت ۸ : آماوه باش «خیز) و برپاشو « یز 4 [نا برویم] و دل
«خاطر » را به مهر آن ترلا توقندی «امپرتبمور » بدهیم» زیرا : از
نسیم کوی او بوی جویبار مولیانمی آید آنجائی که رودکی را پرورد
و همالسرزمنی که رودکیها را آنگونه به عزت و حرمتمینواخنند؛
و مکرم و عزیز
باشدکه: ترك سمرقندیهم مارا چون اجدادش که رودکیرا مینوانفتند,
اشتند , آری بآنجا برویم تا سامان بهتری بیاییم و
بنوازد و فدر و ارزش هنر و دانش ها را بداند .[در اینهنگاممیرتیمور
هنوز به جهانگیری نپرداعته بود و تنهاتر کستان را در تصرف داشت
و به یبای شهر سمرقندمی کوشید] .
بیث ٩ :کربستن حافظ برای دوری و مهجوری دوست درچشم
او هیچ ارزشی ندارد و او را بهتأثر و تأسف وانمی دارد ۰ زیرا :او
۱۶۰۵
بییازاست وباین بیتابیها بیعتاه درمفاممفایسهرسنجش» بینازی
او و گریستن من ؛ بایدگفت » بینبازی او جون توفان عفلیمی استکه
همه دریاهای جهان «هفتدربا» در برابرش به شبنمي میماند ؛ و گریه و
استفاثه من نیز در برابر طبع و روح توفنده او همچنان دانه شبنمی در
برابر درپاست +
2
نکته: باتوجه به موفعبت ومقام» شابسته است نکنهای را باد آور
شود و آن اینکه :
در بعضی از نخههایچاپی واحاا خی غزلی توب بهحواجه
حافظ ثبت است که از نظر موضو غ و مضمول با غزلی که بشرح آن
پرداعتیم بيارتباط نیست. دراینجا نخدت بقل غزل میپردازيم سبس
نظر ود را درباره آن اعلام میدارپم :
این اچهشوریاست کهدردورقمرمیپینم .مه آفاق پر از فتنه و شر میبینم
دالله ول که ارفا تامتار اواخر ترن
نهم است در ردیف «
حافظ نیست و درب
دیوان شاء نستالله اپشان غزلي سروده و مطالبی کلی دا پیش کوش کرده است
لیکن در فرون بمد پیروان و دو-تداران تاء از وفایع انفاقیه_ اریاتی ساخته و
پموسته بر آن مزید کردهاند ببلودیکه بمورت
شاه تال ولی نیز غزاشداباالهام و استقبال از فزل عبید بشرح ذیی مروده
پودد ات +
حال خود بی 7
یویف دوع دا ز
خط طودار عمرمی خوانم مه را
در دل بیقراد_ مینگرم تال و موز رآ
ده درا است و دود.منخودر! همه پیزاد
عذرخواه_ عبید _ بیچاده رم
هر کسی روز بهی میطبه از ایام
ابلهانرا همه شربت زگلاب وقنداست
اسب نازی شده مجروح بزير پالان
رختر را همهچنگگاست وجدل بامادر
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
علت آنست که هر روز بتر میبینم
قوت دانا همه از خون جگر میبینم
طوق زرین همه در گردن خر میبینم
پسران را همه بدنعواه در میبینم
که من این پند به از در وگهر میبینم
در ۳۶ نسخه خعی این جانب که اکثر آنها قبل از سال نهصد
هجری تحریر بافتهاند این غزل نبامده است ؛ لیکن آنچه میتوانسد به
حقیفت نزويك باشد انست که : غزل ار از نخواجه حافظ نباشد فطاً
متعلق ببکی ازسر ایندگان همعصر اوست ومرابنده آن اوضا عنابسامان
شیراز و فادس و کرمان و اصفهان ویزد را درعصر خواجه حافظ دراثر
خود منعکس ساخته است » از زمانی که دودمان اینجو بر فارس سلطه
یافت و سپس مظفریها جایگزین آنان شدند ؛ وضع فارس واصفهان و
کرمان وبزد پیوسته دستخوش شون و اغتشاش بود وفرمانروایان آن
همه دولتهای مستعجل بودهاند . برادران بجان یکدیگر میافتادند وبه
کشت کشتار هم می رالد مار به پسرنجبانت میکرد «مادرشاهشیخ»
زن بشوهر وزن شاه محمود» پسران پدر را کور میکردند و پدر بسران
را بهمبل می کشید؛ پسرقصد پدر می کرد « سلطان اوبس پسرشاهشجاع»
و برای فنل پسر نوطئه میچید « مبارزالدین محمد برای شاه شجاع »
پسروبرادرانبمعاندنهلهپدرهمپیمانمیشدنده برادران وبرادرزادهگان
همه علبه یکدبگر درکار قیام و اقدام بودهاند» ودراین مان مردم بیگناه
درگیرودار این جنگهای دانعلی و خعانوادهگی لگ کوب و منکوب
میگشتهاند : امن و امان از له فارس و کرمان و اصفهان رختبربسته
بوده و هرروز و هرماه برزیگران و"وهقانان و پیشهوران و مالکان با
۱۶۷
دارودستهای نازه سرو کار میداشتهاند و هبچکس بر فردای ود ایمن
و امیدوار نبوده و در این دارو گیر نحانمانها بر باد ميرفته و نابود و
فنا ميشده و با توجه باین و قابع است که میگولیم اگر غزل از حافظ
نباشد قطعاً از شاعران معاصر اوست که چون آلینهای منعکس کنده آن
اوضاع آشفته و درهم و نباهی و سیاهی و تنزل سطح معرفت واخلاقی
طفات حا کمه آن دوران است .
فرمانروایان و حاکمان طماغ و سمسك و خونخوار و کژرفتار:
کر به امل علم و معرفت توجه میکروند و از نظر پیشرفت وپیشر,برد
مقاصد مادی و تسلط بر افکار عمومی پیشتر متوجه کسانی میشدند که
در لباس دین و آئین کباده زعامت وغاشیه پیشواثی بردوش می کشیدند»
باز ارعو امفریی و نحمینرو اج کاملداشتهوهردستار برسر کهبهترمیتوانسته
ا ریاکاری به فربب مردم توفبق یاپ پیشتر مورو توجه و عنایت حکام
خونآشام قرار میگیر
صحبت حکام طلست شب پلداست ورزخورشیدخواه ب که بر آید
وبا دربارهواعظان غیرمتعظ و عالمان تیعلم واغواگران غارنگر
و صوفبان و زهدان سوداگ رکه ار راه تحمیق مردم و ساختن باحکام بر
فنه و اینشت که خوانچه حافظ میفرماید :
خر مراد و آرزو و زغامت سوار شده بودند میفرماید :
واعظانکاین جلوهدرمحراب ومنبرمی کنند چرن بخلوت میرونده آنکارویگرمی کنند
مشگلی دارم ز وانشمند مجلس بازپرس توبه فرمابان چرا ود توبه کمترمی کنند
گونبا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل درکار واورمیکنند
بارب ایننودولتان را برعرخحووشاننشان
آه» آه از دست صرافان گوهرناشناس
کاین همه ناز از غلام ترله واسترمی کنند
هرزمان خر مهره را با در برابرمی کنند
۱۶۸
رییت آخر این غزل که آوردیم درست بیان کنندههمان مضمون
غزل منسوب است که میگوید :
اسب تازی شده مجروح بزیرپالان . طوق زرینهعه درگردنهرمیینم
وما درجای نحود ازاين صرافانگوهرناشناس و چگونهگیشکوه
و شکایت خواجه حافظ وعات و جهت آذ پرده بر حواهیمگرفت دنظر
از طرح این مطلب در اینجا اپنست که در یايیم چرا و برای چه نعواجه
حافظ در غزل مورد شرح همانندکمال الدرین اسبعیل خلاق المعانی
که آرزو کرده بود مغول بر جویباره بتازدو کار همه را یکسره بسازد +
او نیزشیر ازرا بگذارد و بگذرد وبه ترثا سمرقندی روی آورد و ازبوی
جوی مولیان رما غ خاطرمعطر سازد ؟ | حواجه حافظ چند باردرآثارش
آرزوی مهاجرتو کوج کردهوازشیرازومردم آندلخسته گیوشکستهگی
تخاطر نشان میدهد و میگوید :
ره نبردیم بمفصود تعود اندرشپراژ رم آن روز که حافظره بندا کند
ماحصل ازابن بحث این بود که ورپاييم چرا حافظ از زبانمردی
حکیم و دانا «زی رکه سخن میگوید و زمان عود را بلعجب و صعبو
پربشان میخو اند و میفرماید :
زیرکی راگفتماین احوال بین . خندید وگفت :
صعب روزی باسجبکاری ! پربشان عالمی !
ِ
۱۶۰۹
۱ شنیهامهسخنیخوشیکهپیرکنمان گفت
۲ حدیثهول قبامت کهگفت اعظشهر
۳ غمکین به می سالخورددفع کنید
۴ نشان ار سفر کرده از که پرسم باز
۵ فغان که آن مه نامهربان مهر گسل
من ومقامرضا بعد ازاين وشکر رقیب
۷ مزن ز چون و چرا دم که بنده مفبل
۸ گره به باد مزن ورچه بر مراد وزه ۱
٩ بمهاتی که سپهرت دهد ز راه مرو
۰ که گفت حافظ ازاندیشه نو آمد باز
فراق بار نهآنمی کند که بنوانگفت
کناینی است که از روزگار هجرانگفت
کهئخم خوشدلی ابنست پردهفانگفت
که هرچه گفت برید صبا پریشانگنت
بترله صحبت پاران خودچه آسان گت
که دلبدرد توخ و کرد وترلادستان لت
قبول کرد بجان هرسخن که جانانگفت
که این سخن_بمثل بادباسلیمانگفت
توراکه گفت که ابنزال ترگ دستانگفت
منایننگفنم اه کس کهگفت بهتان گفت
بیت ۱ : گفهینفز وخئو نب وخوش» شنبدام که حضرتبهقوب
درفراق فرزندش بوسف گفته و آنابنست : هجراندوستوعزیزیر آدمی
کاریمبکند «آنمی کند» وصلههای وارد میآورد وآن می کند» که گفتتی
۳
تاکسی دردهجران نکشیده وزهرفراق نهچشیده باشد نمیداند که
ابندرد چیست ؟ [ميدانيم که خواجهحافظ دردوران زندگانیاش دوبار
دچارفراق وهجرانشد؛ یکباردردوران هجرانشاهشیابواسحق بودکه
اوبطور متواریوسرگردان میزیست ادستگیر وبهشهادت رسیدو. بار
دیگر دورانفراق وهجرانیاستکه طیمدت دوسال غیبت شاه شجاع
۱ ق . رود
۱۶۰
براوواردآمد فراقنامههای خراجه حافظ در دوری شاهشیغ ابواسحق
نشانهها واشارههائی دارد کهبنابآن معبارها ونکنهها و اشارههاو استعارهها
آنجهمربوط بدوران فراقوهجران شادشیخابواسحق بود مابجای خود
آوردبم واینغزل از آناشارهها و کنایهها واستعارهها عاریاست ؛بلکه
برخلافنشانهماو اشارههائی دارد که میرساند اینغزل دردوریوهجران
شامشجاع سروده شده از جملهچنانکه درغزلهای گذشت
بخصوص نحت
عترال «بوسدانی» متذکر شدیم خواجه حسافظ بنا بمناساتی که ۳
صحبفه ۱۲۸۷ و ۰۱ آوردايم شاشجاع رایوسفانی خوانده ودر
برابر؛ خودشرا وب وپیر کنعان نامیدهاست » ومااین نشانرابااشاره
دراینغزل میبینيم +
ناب آنچه آوردیم نوانگفت که غزل در هجران وفراق و دوری
شاشجاع سروده شده است خاصه اینکه در بیت چهارم صراحت دارد
براینکه سخنازیار سفر کرده دزمیاناستِ ],
بیت ۷ : سخنی«حدیث» که واغظشهر برای ترسانیدن «هول» و
قیافت) ورمیانافکنده و عذابهاو
بیمووحشت ازروز رستا:
ماثی که در آنروز بر آدمبان وارد می آورند وصف و شرح آرده برای
دربافت و درل ناگواربهای درد هجران میتوان گفت این سختان اشاره
«کنایه» وگوشهمختصری است ازنواثب ومصالب ایام «روزگار» فراق
«هجران» که بر فراقدیده گان و ارومي آید .
بت ۳ : اندوه دیرین « غمکهن » را با نوشیدن شراب دو ساله
«میسالخوردهی۱ از خود دور کنید «رفع» [دراین مصرع نکتهای هست
1- خواچهحاقظ میدوساله را گهنوما لهورده میداندذ,
می دوساله و مجبوب چهارده سالا . همینبی
۱۱۱
که باید بآن توجه کرد و آذ «غم کهن» و «میسالخودده» است بدین
توضی حکه 3
خواجهحافظ میسالخورده را می دوساله میداند پس «غم کهن»
کهمعادل «میسالخورده» است نیز بابد نغمیدوساله باشدوبادر نظرداشتن
انکهفراق وهجران شاهشجا عودوری اوازشیراز دوسالم اندیماهطول
انجامیدمیتو اندربافت که غزلدراواحر دوران دوریومهجوریوهجران
ازشاهشجا ع سرودهشده پمنیتاریخ سروردغزل بابدوراو ار سال۷۶۷
با اوائلسال ۷۶۸ هجریباشد و بههمینمناسبت نیزمااین غزلرادر کنار
غزلهائی آوردیم که همینهنگام سرودهشده است ] میفرماید :
آری. دهقانسالخورده چنین گفتهاست که در کشنزاردلتان برای
دفع آفات وبلیات » سرمایه شادمانی بکارید و آذانگوراست که نتبجه و
محصولششراباست » و بانوشیدن آن میتوانبرهمه آلام ومصالب دپیوی
غلبه کرد [ ایندهقان سالخوزوه که خواچهحافظ بگفتهاواشارهو استدلال
و استناد میکند رومورد داروة یکی عیتو اند اشاره به حمربه معروف و
مشهررمنو چهریباشد که س رآغا آن چنینآنت :
خیزید وخز آریداکه هنگام
تا آنجا که میگوید:
آنگاه یکی سانگنی باره بر آرد وهقال و زمانی یکفدت بر آرد
گوند که مرا اینمیمشگ نگوارد . الاکه خورم باد شهیعادل ومختار
ودیگری: پندرهقاناست که خواجهحاقظ درجایریگر بگفته او
تمللجسته ودروافع بعاورنطع ویقینمنظورهمین»ورداست کهفرماید:
دهتان سالخودده چهخوش گفت باپسر کاینورچثم منبجزاز کشته ندروی۱
۱ - درفزل بمطلع ۱
بلبل به شاخ سرو به کلب نك بهلوی میخواند دوش دری مقامات نوی
۱۶۲
اناست .. بادخیك ازجاني خوارزم وذان است
ومفهوم پند دهقان اینست که : اگر غم بکاری غمدرو میکنی و
اگرتخم شادی بکاریهمان راخواهی دروید پس شماهم بگفتهدهفانپیر
عمل کنید ودر دلنان بذرشادی بکارید وتخمناامیای ویأسرا از مزرعهدل
دور کنید «دفم؛تائمره ونتیجه ومحصول آن راکهشادمانی استبرداشت
کنید [دراین اشاره کنایه و نکتهای مستتر است و آن اینکه بههواداران
شاهشجاع میگوید : بأس وبددلی بدلراه ندهید »امیدوارباشید تا نهال
امیدتان ربشه کند وثمربدهده پأسریشه درختمیدرا میخشگاند ],
پیت ۷ : خبرواثر «نشان» دوستعزیز سفررفته را ؛ از چه کسی
پرس و جوکنم ؟ برای آنکه آنچه را پك صبا «برین - تخیر گزار شاه
شجاع» آوردهاست اخبار درهموبرهم است «پریشان» ونمیتوان از آل
چیزی فهمید و نتیجهای گرفت [چنین استنباط میشود که از شاهشجاع و
موفقبتهای او در کرمان اخبار ضد ونقیض بشیراز میرسیده کهبعضی
پأسآور وبرخی امیدوار کنده بو وئهمین مناسبت استکه خواجه
درییتسوم میفرماید که نباید بأس بل رآه داد بلکه میبایست دردلنخم
امید وخوشی کاشتومنظور مبازه انار اش آمیزی است که ازجانب
شاهشجا ع بهشیرازمیرسیده وناشراین اخبار نیزدشمنان اوبوداند].
پیت ۵ : داد وفرباد «ففان» وشیون وشکایت «فنان» از رفتار آن
دوست بیمهر که رشته محبتش راازهااگسیخت«مهر قمل) وساده وپدون
هیچگونه احساس رنجی و آسوده وراحت ب«آسان» مارا ترگفت و از
مصاحبت مادوری جست و بسنررفت ودیگر بامانیست |
بیت ۶ : [پس ازدریافت این اخبار متواتر وپریشان چارهای جز
بردباری وتسلیم و رضا در برابر حوادث ندارم وناگزیرم که درمفام ۱
| - مقامرضا یکی اژمقامات سلوکدرمذهت : ندیاست ودراینجا ازتوضبیو
توجیه عرفانیآمی کندوو آنابهجلددوم حوالهمیدهم , دداینجابرای ددیافتسه
۱۶۱۳
رضاباشم ودر آنچه باید بشود مگریزموتسليم مشیتالهی باشم],
من در حاات تسلیم و رضا با پیش آمد در آمدهام ولی رقیب نو
«شاهمحموده ازابنکه در آمدن بهشیراز علمی کنی از مقام سپاسگزاری
وشکر بدرگاه باری است او ازخدا میخاهدکه وقایموحوادثبنحوی
باشد که تورا ازباز گشت بهشیراز بازدارد . منهم باین وضععادت کرده
«خو کرده) وبورر هجران ساختهام ونیازی بدرمان ندارم ؛ زیرا درمفام
رضا ب رآمدهام وابن درمرحله ناگزیریاست +
بیت ۷ : [در توجیه مفام رضاست] آفریده شدهای «بنده »که
تبول کننده فرمان حنی است «مقبل» از چون و چند و چرا و چگونهدر
برابر حوادث و خواستههای آفریدگار نباید دم بر آورد و سخنیگوید
و پرسنده و سائل وموأخذ باشد ؛ بلکه دربرابرپروردگار بنده فرماثبر و
خوشبخت «مقبل» کسی است که تسم محض خر استهو مثیتالهیباشدو با
میل و رغبت از جانم پذیر ندباشد #رچهراکه آفریدگار خواسته و
فرموده است«جانان).
بیت ۸ :کار بیهوده و لغز انجام مده «گره بر باد زدذ» هر چند
که بظاهر » اموربر آرزو ومبل توباشد «باد برمراد وزیدن» این ضرب-
المثلیاست که باد با حضرتسلیمان درمیانگذاشته است [معروفاست
«فهوم دچگونه کی اين مرجله ازسلول وقسد از آن به نوجیه خودخواجه«ا ان
فا هی کنیم که میفرماین
یاه هاتف میخانه دوش با م
که در مقام دف؛ باش و از قضا مگریز
د
اده بده وژ چبین کره بکشا .که پر من و تو دراختبار نکنوده ات
دا بدا
یوبن جوا ندب
وبرود برجمنوعانسان
م و در جقیان مشاف بوی حق باشد
۱۶۴
که باد در فرمان حضرت سلیمان بود وباختبار و خواسته او میوزید و
بااینهمه باد به حضرت سلیمان پند داد و گفت من هرچند در اعتبار تو
هستم و بر مراد و خواستهتومیوزم ولی تو هیچگاهکرهایت دا باه
من حساب مکن زیرا در این صورت بدا میماند که بخواهی با باد
گره زده باشی و این امری بی حاصل و لغو وغیرسمکن است].
بیت ٩ : ازفرصتی «مهلت» که دنبا بتو داده است » فریب مخور
«ازراه رفتن» .بو چه کسی گفته است که این عجوزه «زال) ترلنبرنگگ
بازیهایش راکرده است ؟ «ترلك دستان» وحبلهگریهایش را فراموش
کرده است ؟
) در ابنجا نکنه و اشارهاپست از خود خواجه حافظ در باره
غزل ی که در همین زمینه سروده و در آنجا فرموده است :
نصحنی کنمت بادگیر و در عمل آور .۰ که این حدیث زپیر طریقنم یاد است
رضا بداده بده و زجبینگره بگثا 77 که برامن و تو در اختیار نگشاد است
مجو درستی عهد از جهان سستنهاد , - (کهاینجوزه عروس هزارداماد است»
غم جهان مخضور و پندمبراز با که این لطیفه نفزم ز رهروی باد است
نان عهد و وفا نیست در آبسمگمل .ال ببل عاشتکسه جای فریاد است
در باره این غزل دربخش وجدال حافظ با مدعی» سخنگفهیم؛
آنچه در این جا بایدگفت اینکه : مطالبی که درغزل مورد شرح درباره
مقام رضاگفتیم در این غزل نیز هست و اشاره به جهان مکارنیز دداین
غزل آمده است +
مقصود از اين استعارهها و اشارهها به شاه شجاع اپنست که :
هوشیار باش و از فرصتهای ظاهر فریبی که جهان در اخنیارت
۱۶۱۵
مي گرد فریب»خور وتاموقعیت واستعدا
امی فراهم نیاوردهای
دست بکار مشو .
بیت ۱۰ ؛ چهکسی بتوگفته استکه حافظ از فکرکردن بتو
«اندیشه تو) و در باره نو » واز غم و اندوه و دوری نو بر گشنهاست؟1
«باز آسدنء و تو را فراموش کرده است ؟! و باگفته است که تو را
فراموشکرده امن چنین سخنی نگفتهم و هر کس چنین سخنی را از
زبان من با زک و کرده است او به من تهمت زده و افترا «بهنان) بسته
است بنابراین باور مکن [همچنان به مهر و عشنی تو پای بندم و پرسر
یمان ایستادهامو برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود .]
۱۶۶
!اگرچه عرض هنر پیشیار بیادبیاست
ابری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
۳ دوای درد خوداکنون از آذمفرحجوی
۴دراین چمن گل بیعارکس نجید آری
۵سبب مپرس که چرخ ازچه سفلپرورشد
نم جو نخرم طاق خانفاه و رباط
۷جمال وختر رز ور چشم ماست مگر
۸هزار عفل وادب داشنم من ای خواجه
ار می که چوحافظ مدامم- اسنظهار
دهان خموش ولیکن زبان پرازعربی است
بسوختتقل زحیرت کهاینچهبلعجبی است
که در صراحی چینی وشیشه حلبیاست
چراغ مصطفوی باثرار بولهیاست
که کم بخشی او را بهانه بی سببیاست
مراکه مصطبه ایوان و پای خم طنبی است
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیاست
کنون کهستوخرابم "صلایبیادبیاست
پهگربه سحری و
نمشبیاست
هرچند ظاهر کردن اعرضی )و به نمایش گذاشتن خوبسیها
«هنر» و دانش وادب و معرفت هتر) وزنزد دوست دور از تزاکت
« بیادیی » است بدین لحاظ ناویات عرب است لیکن +
دهانم خاموش است و چیزی برزبان نمی آورم [ گفهايم که شاهشجاع
درزبان وادب عرب دستی داشت وباین زبانهم منشآتمینوشت و هم
شعر میسرود ومعاصرانش اورا براین هنربسیار میستودند. اجائیکه
کسانی مانند ابنعر بشا ز فصاحت وبلاغت اوراستایش کرده است.
گرچهدرزبان و ادب عربیوفارسیازنوادر نبوده و آنچه رکه میسروده
نمینوان از آثار فصیح وبلبغخواند لیکن باتوجه بانکهجوانی۵ ۷یا۲۶
سالهآنهمپادشاه دار ایچنینهنری باشد برایمردمانزمانش اعجابانگیز
1 - ق . این بیت داندارد 3-۲ ۰ ملاح ۱۱
2
مینموده زیرا در آن دوران پادشاهان میبایستدر فنون وهنر رزمآوری
قهرمان وپهلوان باشند نه ادب وسخنوری » درفرون گذشتهپارشاهانیکه
خوو جنگاور ورهلوان بووند میتوانسنند سلطلنت کنند و بانیروی بازو
وشهامت و تهور نعود مقام سلطنت وپادشاهی را در دست داشتبه باشند
باتوجه باین نکات دانش واطلاع شاه شجا ع ازادب عرب و بهرهوری
ازذوق و قریعت شاعریونویسندهگی برای معاصرانش قابل ستایش و
توجه بوده است ۰ نظربایننکات است که نحواجه حافظ نیز بااینکهنهود
واقف است که مطلومات واطلاعات شاه شجا عنهبآن درچه ومفاماست
که دانشوران بر آن صحه بگذارند و آنرا بستابند لیکنچون از پادشاهان
چنین انتظار وچشم داشنی نمیرود آنرا موهبنی به حساب آورده ودر
مقام ستايش ومدح ازاین هنر شاه شجاع بر آمده وا آن به بزرگی یاد
کرده و آنرا ستوده واینست که میفرمانید:
گرچه منهم درادب عرب دست دارم و میتوانم به استادی شعر
عربی بگویم و هم نثر عربي انشاءکنم باینهمه دربرابر شاه شجا که
دراین هنر سر آمد است اظهارفضل کردذرا دورازادب ونزاکتمیدانم
وخاموشیببگزینم ]
بیت ۲ : روز گار شعبده بازیاست «بلعجب» وعقل ازاینبازیها
درشگفت میماند « حبرت » ودر آنش تأسف و نمجب میسوزد کهجرا
بایدفرشتهء روی پنهان کندو اهر بمنددبو» بجایاوخودنمائی کند« کرشمه
حسن » وحرکات « کرشمه » زیباروبان را ازخود دز آورد ؟ وبفلیداز
فرشنه بپردازد ؟ [ ضمناًاشاره است به داستان دیو وحضرت سلیمان که
مدتی دبو بجای او به سلطنت نشست و همچنین اشاره و کنایه ابست
از بهسلطنت نشستنشاه محمود بجای شاه شجاع و چنانکه گفتهام او
۶۸
را دبو وشاه شجا ع را فرشته خوانده است ]
بیت ۳ : دارویدرد دوریوغمزمانه را از آن داروی نشاطانگیز
«مفرح » بخواه : آن داروی شادی آفرینی که در شرایدان ساخت
چین! و شیشههای ساخت حلب ۲ است .
نتوانسته است گل آرزویش
را بدون اینکه براوصدمه وئیش خار وارد آید چیدهباشد»همیشه درکنار
بیت ۷ : درچمندنیاوجهان
گلهای این جهان خارهم هست » همچنانکسه بانور محمدی «حضرت
مصطفی صعلم »که هدایت کننده براه راست بود » آنش کینه وجهنمی
« شرار » وشرارت بار عبدالفری عم پیغمبر « بولهب » همراه بود.
[ بولهب يعني پدر شعله واین کنیت عبدالفری عم پیفمبر اکرم
است که با آنحضرت عداوت ودشمنیهایبسپارمیکردوازطرفحضرت
پینمبر براونفرین شد ونامشرا بولهپ یمنی شعله آنش که سوزنده
است کردند؛ دراین بیت چراغ وشرار وبولهب باهم پسبار حوشافناده
وبجا نشتهاند]
منظور اینست که دراینجهان پیوسته زشتوزیبا» حنوباطل فرشته
واهریمن ؛غاروگلتلخ وشیرین بایکدیگر برای نشاندادن تدروارزش
نیکیهاو ابنکهیزان ومعباریدردستباشدو نيكازبدشناخته وامیاز داده
شوند وجوددارد بنابراینبایست ازاینکه چرا در کنارحضرت مصطفی
بولهب و در دامن گل خار و گاه بجای فرشته دیو حکومت کند ؛
دلریش وپربش بود
۱ چینی هسوب به چین است ونظود -فالهای چینی است
۲ - حلپ شهری درغام است که شیشههای ساخت آن شهرت داشته
۱۶۹
بیت ۵ : ازمن پرسش مکن وعلت وجهت آنرا مخراه که برای
چه دنیا ؛ مردم پستوزبون را پرورش میدهد وفلسفه این کار چیست
وچرا باید اساسا پستی و دنائت وجود داشته باشد ؟ بتو بابد بگویم ؛
که هیچ سیب وجهت وعلنی درکارئیست؛ همچنانکه میبنيم آرزوهای
« کام بخشی » بسیاری بدون علت وجهتی بر آورده میشود .
بیت ۶ درپیشچنم رندیچومن؛ که جایگاهنیایشش درمیخاههاست
وسکویآنجامصطب» بجای ایوان ارست ونشستن درپای خمشراب +
برای! و بجای ایوانهای بز رگ ومجلل است « طنبی » سففهای گنبد
مانند و مجلل خانقاهها و مهمانسراهای بزرگی «رباطه بقدر جوی
ارزشندارو,
مقصود اينکه : رندان برای نپايش وستایشخداوند وباعشقبازی
با الق نعور نيازي به مکان ,خاص ژذارند» جائیکه آنه بهنیایش
میپرداز ند عاری ازهر گونهآزابشوشکوه است سکوی میخانهویابای
خم شرابخانه برای نبایش آنها کافی است « همهجاخانه عشق است چه
مسجد چه کنشت » این » صوفبان ظاهر ساز وزهاد حقه بازند که نبازیه
خانقامهای بزرکگ و ساختمانهای مجلل و باشکوه و گنبدای «طاق»
برافراشته و نیاز به مبهمان سراها و تکیه و لنگر دارند . این تجملات
و آرایش درنظر منوامثالم بقدر نیمجو ارزش ندارد :
بت ۷ : زیبانی چهره وخوی » خوبیصورتوسبرت «جمال»
شراب « دختر انگور » وپرنو و تلولز آن» روشنائی بخش دیدهگان
۱ - دربخش ادپیات خرابانی و کلانتری درباده مصعلیه و چکونگیاین
داژه ومنی حفیقی آنوعلت ا-تسعال آن در ادبیات عرفانی توضیی منصلدادهايم
۶۳۰
ماست و به چشمان تاريك ما پرتو جها بینیمیبخشد ومانند ورچشم
پیش ما عزیز وگرامیاست» برایاینکه «مگر 4 اوخودش را در پرده
شیشه وآبگینهرقرابه بوپرهانگوری «عنبی) [مقصودایشت که: هنگامی
که انگوراست در پرده و پرستاست] مانندمرومكچشم که درپردههای
زجاجیه وعنبیه خورش را پنهان میکنه [ چشم آدمی هفت پرده دارد
که عبارتند از: صلییه؛مشیمیه؛ شبکیه؛ عنکبوتبه؛عنبیه؛ قرنیه؛ ملنحمه»]
منظور اينکه : کسانی پیش مارندان عزیز و محترم وگرامي هستند که
دارای عفاف وستر باشند زیراساتران و پردهرارانسا کنانحرمحرمتاند!
ببت ۸ : منهم + ای آقای محترم ای خواجه» زمانی ارب فراوان
داشتم واز عفل برخودار بودم؛ منهم؛ روزگاریازعانلان بودم وبیروی
ازعقل میکردم وعفل بمن حکم میکرد که ادبداشته باشموباین:ناسبت
دم ازحفایق نزنم وبرده دری نکم ثاکسانیکه باریا وتظاهروعوامفرمی
به تحمیی مردم پرداخته وپرایشمور بجاه ومفام ساختهاند. ازمن نرنجند
ودنیا را فروشم اما »حال که سرنستعشقم و وجودم را خرابکردهام
نا از نو بسازم » و عالمی و برای شودم بوجودم آورم اینست که
آواز عم « صلا درداده!م وهمهرابرای نوشیدن شراب دعو تکردهام
رصلادادن» تا بامن هم پیمانه شوند ؛ پنابرین + ازمن مست حراب جز
دعوت عام«صلای» برایبیادبی دیگر چه اتظاریمیتوان داشت؟!
بیت ٩ : غم مدار و اده بیار « بیارمی » برای آنکه منهم مانند
حافظ همبشه پشت وپناهم «استهظارم » وکمكخواستتم «استظهار »برای
انجام کارها وحل معضلات وبرطرف شدن گرفتاربها و توفیق در امور»
| -سا کیانحرم دتروعنافملکوت بامن دا نشین باده مستانه زدنه
۱۶۲۱
به گربههای سحرگاهی وراژ ونبارهای نبمهشبی بووه است.
منظور اینکه:ای دوست غممخور » وبدان که برای مشگلگشائی
وباري خواستن درکارهای نو » حافظ بگربههائیکه سحر گاهان بدرگاه
خداو ند کارساز سرمیدهد ودرتتهائی وخلوت نیمه شبهابراز ونیاز بالو
مینشیند امیدوار ددلگرم است »
۱۶۲
نا بلبل اگر با منت سر یاری است
در آن چمن که نسيمي ود ذطرء دوست
اد اک دنگينکنيمجساسه زد
خیال زلف توپخنن نه کارهرخامی است
لطیفه ایست نهانی که عشق از آن خیزد
جمالشخس نهجث است زلف وعارشوخال
فلندران حقبنت به نیم جو حرند
بر آستان تو مشگل نوان دسید آدی
محر کرشه چشمت به خواب میدیدم
داش بنله مپزاد و ختمکن + حانظ
که ما دو عاشق ذادیموکار ما ذادی
چه جسای دم زدن نافههمای ناناری
که مست جام فرودیم و نام هبار
که زیر سلمله دفتن طریق عیادی
که نام آن نه لب لل و خط زنگاری
هزاد نکن دد اینکارو اد دلدادی
بای اطلی آن کی که اذ هن عادی
عروج بر فلك سرودی بدوادی
زهی مرانب خوابیکه به ذ بیدادی
که رستگاری جاوید درکم آذادی
بیت ۱ : ای بلبل نغمه مرا ؛ اک آهنگ كمك و یاوری با مرا
داری با من هم دردی کن و ناله سر بده زیرا منهم چون نو نغمه سرایم
و عاشتم وبا تو در عشفبازی و نالیدن از فراق و هجران همکارم و
کارم گریستن و زاری کرو است -
ببت ۷ : در چمنی که ازگیسوان پار بوی خوشی « نسیمی » با
باد همراه باشد ؛ در آنجا جای خود نمائي «دم زدذه و عطر پراکنی
«دم زدن» ونفسکشیدن «دم زدن» مشگ نتاری نیست » زیرا بوی طره
محبوب عطرانگیزتر است » وبرای عاشق بویگیسوان معشوق عزیزتر
از بوی نافه خنن است ,
یت ۳ : شرابسرخ را بیاورنالباسهای تزویرمان راکه بخاطر
فرب واغغالمردم پوشیدهيم آن را باآن رنگین کنیم تاهمه بدانند که ما
اوزم(
رنگ پذیریم و رنگ عوض میکنيم .
[ذرق : این واژه در زبان عربی_بمفاهیم و معانی که در فارسی
بکار رود استعمال نمیشود ؛ در زبان فارسی از آث این معانی اراده
شده اسن :
ریاکاری و خودرا دبن دار و نيك سرشت جلوه دادن ؛ حقه
بازی و چشم بندی و شمبده بازیکردن ؛ در کناب نزهت نامه ثالبف
شهمردان بن ابیالخیر که نثری استکهن سال » اعمال وکارهاییکه
تردستان وشعبده بازان انجام میدهند آنهارازرق خوانده وعمل کنندهگان
آن را خداوندان زرق وناموس نامیده و برای آنان ۱۳ عمل برشمرده
از جمله:« آرد مبر در آب برجوشد بیآنش » آنش بی روغن ور
شیشه میسوزد» و بنابرین خحواجه حافظ نبز زرق را در آثارش باين
مفاهیم و معانی بکار برده است]:
میفرماید : ما شعبده بازی میکنیم و برآننام کرامات میگذاريم
و از این اعمال فریب کارانه دچارسرستی ونجود پرستی وخورعواهی
«غرور» میشویم و برنهود میبالیم «غروره و نام خودمان را هوشیار
میگذرايم و بر باده نوشان و بادهپرستان اراد مسیگيريم و آنان را
زندیق وکافرمیوانيم [این یت منغیر مسنفیم تعریض است به اعمال
شیخ زین الدین علی کلاه] .
ببت ۷ : آرزوی دستیافتن بهگیسوان تووخیال زلف توپختن»
و بهول امیدوصال آن را دادن »کار هر آدم نپخته ونجربه نباموخنه و از
بوته آزسایش درنیامده «نخام» نیست کسانی که در عشق گداخته نهشده
باشند » حق ندارندکه چنین آرژولی در دل بپرورند
فنفل
این بیت ضمناً اشاره است به پیت +
اهل کام وناز دا در کویدندی داه ثیست رهروی بایدجها نوزی نهخاموبوشی
این پیت در ص ۱۶۰۵ شرح شده است +
[در اپنجا : اين نکنه برای کسانی استکه به زرق و ربا دم از
طریفتومحبت میزدهاند و بهدرو غنخودرا سالك وعارف میخواندهاند
وضمن ابنکه با شاه محمود و جلابریان مراوده و معاشرت داشتهاند و
عنبه برس آن دستگاه بودهاند به طرفداران شاه شجاع نیز تظاهر به
هواداریوعلاقه مندی می کردهاند. خواجهحافظ ایشانرا شایسته اظهار
محبت و صمیمیت سبت به شاه شجاع ندانسته و اعمال آنها را ریای
و فریب کارانه خوانده و در وانع حطاب به شاه شجاخ مفرماید ]
در دل آرزویدست یافتن بهگیسوان تو »کار هر آدم بی سروپا
و خامان ره نرفنهنیست ۱ »کسانی مرد این راهندکه در طریفت رندی
و عاشفی از بوته آزهایش آبدیده پدر آمده باشند »کسانی میتوانند
ادعای دست یافتن به زنجیر «سلسلهم گیسوان و را داشته باشند که مانند
عباران به بند و زنجبر اه و ور این راه « طربق » و دوش « طربق »
پزندان وبندحو کرده و آزمودهشدهباشند [عبار درلفت بمعنیمرد بسیار
حرکت و بسبار آمد و رفت کننده و مأخوز از عیر است و فارسی آنر|
باید چالاك وجابكگرفت واینکه ,عضی عبار را دزد و عیاری را دزدی
و شبرویگرانهاند سخت در اشتباهند » عباران جوانمردانی بودندکه
علیه ظلم و بیدادگری عربهای اشفالگر برپاخاستند و این جوانمردانی
که خود را «فتبان» میخواندنه چون درکار رزم بسپار ماهر و زبردست
دریا دلی بچری د دلیری سرآمدی
۱۶۲۵
و چابك و چست بودند و در حر کت سریعالسیر ایشان را عربان عیار
خواندند و گرنه در آغاز نام این وسته جوانمردان و مکی که آنان را
پرورش میداد جوانمردی و بعدها چسون آنان خود را فتی مینامیدند
فنیننمگرفتند. ینان ازهیچچیز با نداشتند وبفرمان پیر و بزرگطایفه
آمری را که بر عهده میگرفتند باجانبازی وجانفشانی بنجاممیرسانیدزد
جوانمردان یا بگفته اعراب عیاران در سیستان با خاستند » و علیه
بیددگری حکام عرب به نبرد پرداخنند وبزرگ ايشان که برای نخمتین
بار لوای فرمانروائی و آزادی برافراشت یعقوب لیث صفاری بو »
عیاران دیگر نقاط ایران یز به كمك و همراهی او پرداختند ودر لتبجه
او توانست در اندلا مدنی قسمت بزرگی از ایران را از زبر سلطه و
نفوذ حکومت عرب برهاند و سبب قیمهای دیگر شود .
بنیانگذراناین آ ین که جوانمردی سرلوحه مرام ایشانو آزادی
و آزاده گیغایت آمالشان بوذبرای آنکه جرانمردان بتوانند باْمال عرب
و ثیرویمجهز آناندرایر ان بمفابلهومقائله بپردازدانجمنهای سریتشکیل
میدادند و ور خانههای تحود زیر زمینهالسی یه میکردند که از چشم
نامحرمان پنهان بودو جوانمردان نوجوان را در آنجا فتون رزمآوری
و تبراندازی و سپرگیری وکشتی و فلاخن افکنی وکمند اندازی و
پیاده روی وامیداشنند و از ایشان پهلوانانی چست و چالاك میساخنند
که قادر بودند با سرعت و چابکی چند روز پیابی پیده راه سپارند و
با انداعتن کمند از دیوار های بلند بالا روند ودر جنگ نیز يك تنه با
چند تن هم آوردیکنن ؛عباران در آغاز کار چنان رعب و وحشتیبر
ثیروی اشغالگر عرب درایران ستولی ساخد که اگردرحلتیوشهری
مافل
شنبده میشد که دوشینه بفلان محلت عیاران زدهاند پاسداران عسرب
میگریخنند.
برای آنکه عباران اگر گرفتار و دستگیر شدند بتوانند در برابر
شکنجه تاب مفاومت آورند و سر بدهند ولی سر ندهند ؛ پایشان را در
غل وزنجبر و کمند وقبد میگذاشتند و بدنشان را درزیر ضرباتتازیانه
مینواتند و ایشان را چنان آماده میکردند که میتوانمنند و قدرت
آن را داشتند که چنین مشفانی را مدتها متحمل شوند . با توجه به
توضیحی که دادیم در میباييم چرا خواجه حافظ میفرماید « که زیر
سلسله رفتن طریق عباریاست خواجه حافظ نیزعباری را طریق پمنی
طریفت و روش خوانده و باد آور است که عباران به بند و زنجیر
خوگرند و از آن نمی هراسند ؛ بنا براین در ببت مذکور مقصود
اینست که :
۷ عشقباژی کار باژینیسایدلسس پباز 7آودنه کویعمقننوان زد به چوکان هوس
و چنانکهگفتيم روی سخن با صوفبان حفه باز وزاهدان ظاهر
ساز است و بایشان میفرماید :
شماراچه بهعشقبازی» شماخامیدو آرزوی و صالشاهشجا ع برایتان
کارعبثیاست شما ليافت و سزاواری عشقورزی را ندارید و اینمیدان
جولانگاه عیاران و جوانمردان و قلندران است نه چاپلوسان وزرافان
۱- دد غزل بمطلع +
ای مپاکی بگذری پرساحل رود ارس بوسژنبر خال آن وادیدمشگین کننفس
که دد سفحات آینده شرح غزل دا آوردهايم و اين غزل نیز در ستایش
شاه شجاع است .
۱۶۳۷
وسالوسیان]۱.
بیت ۵: از کاریهای مخصوص «لطیفهء واعمالي نيكك وپسندیده
که دیدنینیست «لطیفه-نهانی بوغیرقاپل وصف ورژّیت «لطیفه-نهانی»
است که سیب بروز و ظهور عشق و برانگیختن مهر و محبت میگردد؛
نام این تطیفه آب لعلگون و چشمو ابروی زا « زنگار 4 و موهای
نورسته برعذار ماهروبان «عط زنگاری» نیست » این حالت نام ونشان
ندارر و به بیان درئمی آید .
[قصود آندت که : آن زیبائی و دارباث که موجب برانگیختن
علاقه ومحبت وشوق و دوست داشتن آدمي میشوده ارتباطی با زیبائی
های صوری و چشم و ابرو و لب و دندان و عارض و اندام ندارد ,
نیکیها و نکوئیها وناز کاریبائی در افراد هست که موچب جلب و
انجذاب میگردد ؛ این محسناِ و حصوصیات معنوی است نه صوری
و جممی و در تکمیل این بیان در بیت ششم توضیح بیشتری داده
شده است] :
بیت ع؛ زیبائیهای آدمی«جمال شخص» باچشم وف وعارض
و خط و حال بستهگی ندارو چه میان نفش دیوار و میان آدمیت ؛ بلکه
زیبائی واقعی وحقبقی درمعنویت وداشتن حصائل وفضائل است وبرای
آنکه کسی محبوب واقع شود نا باو عشق بورزند وقایقی «نکنهدالی۲
- دریاده عرارال و جوانمردان در مخنی عرفان تحقیق جامس دادیم
ی مي داب
۲ نکته در زان فادسی مقاهیم مختلف و متمدد دارد و در امل پمعتی
نقطه است و سجن یاکیزه و پاديك ؛ پکر « دفیق « دلکش + سربسته, شبرین .
موژون از سفات ارست خواجه حافظ آنرا بممائي م«تلف پکاد برده ازجمله :
حلاح بر سرداد این نکته خوش مراید "از شافمینه پرسید امثال این مسائل
۱۶۸
در کار است و ریزه کاریهائی میخواهد و برای اینکار هزار رمزوراز
در میان دلداده و دلبر هست که وصف ناپذیر است [ در اینجا خواجه
حافظ برای کسانی که دم از عشق و محبت میزنند و در این گیرودار از
زمان خود را در جرگه حامیان و دوستاران و هواخواهان شاه شجاع
وارد ساخته و با استنباط اینکه سمکن است اوضا ع به سود شاه شجاع
تغیبر یابد رنگ باخنه و حوپش را پمپان مع رکه انداختهاند و سرجنبان
اینگروه صوفی دجال فعل ملحدشکل بمنی شیخ زینالدین علکلاه
بوده است میگوید:
شما که از عشق چبزی جز ظواهر آن بمنی شاهدبازی و شهرت
پرستی نمیدانیه و تصور میکنبد هکس دم از عشق و محبت زد و رد
عشق باخت به چشم و ابرو و خال وگیسو » دلباخنه و از لطاثف مهر و
محبت جز ظواهر آن چيزي درد نمی کنیده حنی ندارید» سخن ازعشق
و محبت بمیان آورید؛ شما چه میفهمید که غرض ونظر من ازعشفبازی
با شاه شجاع چیست و من .چه چبز در شاه شجاع دیدام که باو نرد
محبت میباژم و در راه عثق آواينهمه بر خود ناهمواری و اگواری
هموا رکردهام ] شما مردمی فرصتطلب هستید و میخواهید هميشه از
موقعبت و زمان بهرهبرداری کنبد شما را چه به عشفبازی
بیت ۷: رندان وعاشقان «قلندران»! واقعی وحقیقی کسانیهستند
که سر و وضع و حشمت و جلال و شکوه و شوکت رقبای اطلس» و
هی ای هگم دز ومفآن مایل ."هر کس شنید کنتا ل دز قالل
زان پار ولوازم شکری است با شکایت .. گرنکنهدانعشقیخوشبشنواینحکایت
۱- دررارهفلنبریور بخش «ادبیات خرابائی و کلانتری» تحفیق میتکر اله
دادیم ورپط آندا باعشق ورندی بازکو گردهایم .
۱۶۳۹
جامههای شاهانه در آنها بیاثر است و به آن وقری و وقعی نمینهند و
پادشاهانی را که کمال و معرفت «هتر» نداشته باشند برای آنها باندازه
نیم جوارزش واعتبارقاثل نبستند [باید دانست که قبای اطلس و شرب!
زر کشیده مخصوصپارشاهان بودهاست؛ درباره فبا پیش از این توضیح
دادهایم و اين لباس و پارچه آن در گذشته از شهرقبای تر کستان بایران
آمده ودر آغاز پاوشاهان میپوشیدهاند وبعدها بصورت جامهای پیشباز
وگشاده برای عموم «عمول ومنداولگردیده است] .
دراینیت فصد ازلباس اطلس؛ جامه زریفت وابریشمیناست که
پادشاهان مي پوشیدهاند ونظر خواجه حافظ ازابنبیان آنس که : رندان
وعاشفان وافعی وحفینی » کسانی راکه ظاهری آراسته و مجلل داشته
باشند باپاوشاهنیکه جامهای زریفت پوشند وخودرا با گوهرها یایند
اگر از کمال ودانش ومعرفتو آدمیت بیبهره باشند بهشیزینمی گیرند
وبفدر ارزن ونیمی از یكدانهج رکههیج ارزشی ندارد؛ قدرنمی گذارند
[ و اگربه شاه شجا غ ازطرف من که فلشدر ودرویش هستم » ارزدسی
گذاشته مشود از آن جهت است که دراو جز جمال ؛ کسال دیدهام »
او هنرهائی دارد واز نظر اخلاق ومعرفت واجدمحسناتوهلکاتفاضله
است؛» مردی است دانشمند » سخنور وسخنشناس» به عهد و میثاق
ود و
۱ ۹ غرببردزنغرب پادچهای بوده است از کتانکهبیار لطیف و ری
میبافهاند ور زمانخواجه حافظ پاوفاهان وصدور اذ این پارچه میپوشیدهاند
و باسطلاحپابومتداول و مرسوم روزبوده و بهترین دلیل براین مدها پکاربرون
ایند اژهاذطرفقادی بزدی در کتاب البسهاست که همزمانبا خواجهحاقظ بودهاست.
۱۶۳۰
است + بخشاینده ورادگر است . عرامفریب ومتظاهر نیست » با توجه
بان کمالات ومقامات است که اورا قدر مینهم وستایشش مس یکنم +
نه اپنکه چون پادشاه است ولباس زربفت و ابربشیمین وجواهر نشان
میپوشد ؟ اگرچنین بود بهشاهمحمودهم که پادشاه است ولباس زربفت
وقبای اطلس میپوشد تعظیم ونکریم می کردم واورامیستودم اماچون
اوراازهنر عاری ميبینم اینست که برایش بقدرنیمجو ارزش فائل نیسنم؛»
آری قلندران ورندان اگر بکسی توجه وعناپنی میکنند از نظرهضی
است ونه حطم دنا ؛برای رندان وعاشفان ودرويشاق مقاممعنوی افراد
واشخاص مورد نظر است ه مفامات دنیوی وزرق وبرقي ظاهری!
پیت ۸ : بردرگاه تو به سختی میتوان وست یافت + زبراصعود
«عروج » کرد ب رآسمان بزرگی کاری آسان نیست . « مقصود اینکه
دسترسیبه آستان ت و که مفاميبلندوشامخ داریوشاء وسروروبزدگی؛
کاری سهل و آسان نیستکسانی بابد به آستانه نو راه یابند که لیافت و
شایستگی وسزاواری آنرا داشته باشندم
بت 4 : سحرگاهان که با پادتو بخواب رفنهبودم ؛ در خواب
هم اشارت « غمزه » وحرکات چشمان دلفریب تورا میدیسدم » مفام و
۱ - چنانکه کنتيم درباره فلندری و آئین آن درجلد دوم تحت عنوان
«ادبیات کلانتری و خرابانی» که تحقیق بیسایقه است
آمیدواریم با (معنواناینبتعش پختهخودان بیهنرد
فردشی نفرما بنه در اینجا همین انداژه متذکر میشویم که دنداث و عاشقان و
قلنددان و درریشان همه يك مذحب ويك مسلك داشتهانه وخواجه حانظ همجا
نظرشاز «روبشبارندویافاند. پیروانمسلك عشق ودندی است که بدذهب«ملامت»
ه
۱۶۳۱
مرنبه «مرانب » این خراب چه بهتر « زهی » و والانسر «زهی » از
بیداری است زیرا در ببداری ازتو دور ودرخواب به شرف حضور تو
مسرور شدبروم .
[ دراين بیت نهایت اشتیاق و آرزوبش را بدیدار شاه شجا ع عبان وبیان
سائخته است ]
بیت ۱۰ : ای حافتً با اینهمه ازدوری و مهجوری او شکوه و
وشکایت مکن وله وزاریسرمده زیرا چهبسا سکن استخاطرنازداو
را اینناله وزاربها رنجور کند؛ پسسخن را بهپایان آور این زاریها
پایان به بخش « ختم کن » برای اینکه عذهب تو ۰ رستن از بلیات
«رستگاری » است برای همیشه . چنانکه خود گفتهای :
جفابریم وملامت کشیم وخوش کهددطر یفت ما کافریاسترنجیدن
«رنجیدنرر اینجاهم لازم وهمتمددی بکاررثته» ونجات از گناماو
سخنیهادرسنگاری»و یر وزی«رستگاری» برزشتیهادرنیازروندیگر اناست
شهرت داشته است, کنتیم کهخو (جه حاآناارپروان خواجوی کرمانی و ازهپسلکان
بادهنیزدر بخشجدا کا هه تفیل حبتخواهیم کرد ودلائل
ومدارگ خود دا ادائه دادهایم + کنیکه خواجهجافظ را بسذهپ عشق و دندی
دهبری کرد ودستکین اودداین طریة
برای آنکه ازمنهوم رملك ومرام قلندر آگاء بشویم بهتراست توجیه و توضیح
آنر! از ذبان معلم واستاد خواجه حافظ مولانا عبید بشنویم - میگوید »
عبیدذا کانیبود ودرا
ت شد مولانا بیدا زاکانی بوده است و
چون با قلددانم ۰ درما دا نباشد
درهیی ملك . باماکی دوستی نورزد
گرنام ما نداننه بگذاد تاندانند
شوریدگان ما دا زدنینی
دد لنگری که مائیم اندوه کس فبیند
آزمحشی نترسیم و ژشحنه غم ندادیم
باخاد خوش بر آئیم گر گل بدست ناید
هر کس بههرگروهی دارد آمید چیزی
همچون عبید مارا دریوژه عار ناید
ور ند
تزویر وذرق و سالوی آئینها نباشد
در میم شهرمارا با کسآشنا لباشد
ورهم جنان نیاشد یکنار تا نباشد
دیوانه کان
در تکیهای که مائیم غیر ازصفا نباشه
لیم کثتگان دا بیم اذبلا نباند
پرخاك ده _ نشينيم گر بودیا نباشه
مارا آمید کاهی فیر از خدا نیاشده
«ددر متهب قاندر عارف کدا نباشد
ماد باغ وسیا نباشد
۱۶۳۲
هوا خواه توامجانا و «یدانم که میدانی
۷ملامت گوچادریابدمیان عاشق وسشوق
۲بیفشانز افو صوفیرایپابازیورقص آور
۷ خم زلفتبنامیزد کنونهجموعهدلهاست
م گشارکارمشناقان در آن ابروی دلبندست
مك درسجده آدمزمینبوس توثیتکرد
۷چراغ افروزچشممانسيمزافجانان است
رین باد شبگبری که درخواب سحر بکذشت
#ملول ازهمرهان بودنطریق کادوانی؟ نیست
۰خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
بیت ۱ : دوسندار وخواستار «هواخواه » توا
کهسمنادیدهمیبینی و هم ننوشتهمیخوانی
هبیند چشم نابینا خصوص اسرارپنهانی
که از هر رقعه دلقش هزاران بتبیفشانی
از آن باور نمیدارم که انگیزد پریشانی
خدارا يك نفس بنشین گره بگشازپیشانی
کهررحمنتوچیز ییافت بیش از حدانسانی
مباد آن ۲ جمع را باربغم ازبادپریشانی
ندانیقدر وقت ایدلمگروقتی که درمانی
بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی
نگر تاحلته اقبال ناسمکن نهجنبانی
هستم ای آن کسی
کهعزیرتر ازجان منی « جانا» وآگاهم که پر این حفیفت واقفی زیرا
تو برضمیر آدمیانو احساساتوتمنبات و آرزوها که اموری استعنوی
و دبده نبیشود آگاهی و بسا چشم بصیرت آنرا میبنی ؛ آلینه ضمیر
توجنان جلا وصفا دارد که آنچهراقابل وصف ونوشتن نیست اومیبیند
ومیخواند» لازیست دربرابر ادراك تو با درك ودریافت شارقالمادهای
که داری وقادری آنهارا در یابی و بدانینوشتو گفت[این توصیف در
باره شامشجا است وحدت ذهن ودرایت ودرلفوقالعاده او ؛ چنانکه
درغزل بمطلع ؛
اف آق نی بت را و ۲-ق ۳۳ ۲ ق .کاددانی
۱۶۳۷
« پفرمان » ویا ام رکرده باشم « بفرمان » ازتو میخواهم برای رسانیدن
پیم او آنطور که شایسنه است بناز « بران » که خودت بسرآن واقف
هستی [ قصد اینست که: باسر عت وتندوبارفناری چست وچالالح کت
کن که هرچه زودتر باو برسی ]
ببت ۳ :[ پساز اپنکه باو رسیدی واورا دربافتی ] باوازجانب
منبک و که : جان خسنه ورنجور وناتوانم « ضعفم » ازشدت غمهجران
وفراق وشوق دیدار تودارد از دست میرود ونباه میشود ؛ ترا بخذاوند
سوگند میدهم برای رضای خداوند و عدارا » لطلفی کن و برایم پیامهای
روح بخش بفرست » پیامهائی ازلبان لمل گونت که زنده کننده جان
وروان من استوبمن جان نازهمیبخشد وخودت براین حفیفتو اقفی؛
از آن لبان برایمپیامهائی بفرست نا جان ازدست رفنهام را باز يابم و
بار دیگر زنده شوم وبامید بازگشت تو زنده بمانم [ منظور اینکه :
برایم اخبار مسرت بخش وامبدوّاکنئده|بفرست ]
ببت ۴؛ من ایندو کلمه را زد و حرف پرایت + بعنوان پیامنوشتم
[ مقصود اینکه مختصر نوشتم ] بطوربکه هیچکس نفهمید و نگذاشنم
کسی بر آن آگاه گردو[زبرا ار کسی میفهمیدکهبرایت پیاممیفرستم
برایوز حمتومرارتو گرفناری فراهم میاورد ]نونیز ازروی بزرگواری
وبخشایندهگی « کرامت ) آثرا طرری مطالمه کن کهننها نعودت برآن
آگاه شوی؛ من نمیخواهم اغبار ونامحرمان برپیامم آگاهی پابند .
[ گفنهايم که هنگام نسلط شاه محمود وجلابربانبرای هواداران
و هواعراهان شاه شجا ع مضیقهوننگی فراهم کردهبورند و کسانی راکه
باشاه شجا غ مکانبه وپیام ردو بدل میکردند بمنوان جاسوس دستگیر و
۱۶۳۴
مجازات میکردند؛ خواجه حافظ با این بیان بهشاه شجا عمیفهماندکه
درشیراز چه وضعی حکمفر ماست وطرفداراناو آز ادیندارند تابتوانند
پیام ونامه مفصل بنویسند وشاه شجاع را ازوضع شهر ویامنوبات قلبی
خود آگاه سازند و اگر دراینکار قصوری میرود لت وجود خبرچینان
وزحمت لشکربان وجلایربان است که ارسال خبر ونامه را گناه وجرم
میدانند وبه تهمت جاسوسی مرتکبرا مجازات میکنند ]
ببت ۵؛ آرزویداهیده دستبافتن به کمربند زر دوز توراچطور
میتوانم دردل به پرورم ] وخود را بوصال تو امیلوار سازم؟ درحالیکه
کمر تو از باریکی « دقیفه » چنان لطبسف و نامحسوس است که
نمبتوان برآن دست برد ودست بافت » درمیان اين للیفهسا نکنهمالی
است که خودت بر آن واقفی
( درایمن بیت من غر یم اشاره است به نکانی که در غزل
اگر بامنت سرپاري است_ که ما ووعاشقزاريموکارمازاریست
آورده وبخصوس توجه بة سه بت زیر دارد :
جمالشخص نهچشم استوزلنوعادشوخط مزارنکنه دراین کادوباددلدادیاست
بر آسنانتو مشکل توا دسید آدی عروج برفلك سرودیبهدشوادیاست
رونده گان طریقت به نیم جو نخرنه فبایاطلس آنکس کهازهنرعاریاست
وما اين نکته را درصفحه ۱۶۲۳ آوردیم )
بیت ۶: تصوروپندار « خیال » اینکه به دیدار روی تو ناثل شوم
داستان تشنهلب و آرزوی نوشبدن آبست » نشنهکامان چگونه برای
نوشیدن آبحریص وبیتابند ؟ منهم در آرزوی دیدارروی ن وآنچنانمه
من گرفنارودربند عشقتوهستم» حا لکهاسپر عشقنوشدهام پسمرا بکشو
۳۳۵
و ای کوبی برمیخیزد «بابازی » و وجد صوفیانه میکند [همچنانکه
ترنیز زوا حدیبرقصایداوچون درحالت وجد وسماع نمیتوند
ظاهرش را حفظ کند واختبار از دسنش بدر میرود ناچسار ماهیست و
وافعیت حنیفی خودش را نشان میدهد ؛ بدین معنی که از هر پاره ای
که درلباسشی هست وهريك رنگیدارد؛ دراثر رقصیدن» هزار تپنهان
شده برزمین میربزد؛واو رارسوا مي کند ؛زیرانشانمیدهد که اووحدت
پرستنیست بلکه بتپرست است. [دلی جامه ملمع است که صوفبان
برتن میکردهاند ؛ واين جامهرقهرقهبمنی بارهپاره بود بدین توضی ح که
وصله و پارههای رنگارنگگ را گاه بیش از صد پاره بهممیروختند واژ
آن دلق ملمع میساختند ؛ واین کار درظاهر بدینمعنی بود کهآنها از
آرابشوپیر ابش وتجمل وخود آرائیبرهیزمی کنندوبدنیااعتنئیندارند
درحالیکه همین لباس رنگرنگكا ُوشیدن ونظاهر به بیاعتنائی و عدم
توجه بدنیا کرون » خود نوعی تودنمالی وخود سنائی بود زیرا عدم
توجه واعتناء وعلاقه بدنبا؛ جامه وشعار ودارحاص نمیخواهد ؛ میتوان
درهر لباس وجامه ای بدنا زفامات آن بی وجه بود وشهرت و ول
مقام ومال نداشت ؛ خواجهحاففلدراین بیانشیربن
بتپرسی
لازمهاش این نیست که مجسمهای را بتراشند ودرپای آنزانو بزنند وبر
دست صنم بوسه بگذارند ! دلبستگی وعلاقه به هر
خداو ند خودنوعی بتپرستی است؛ خودپرستبدن؛ ب زگترین بتپرستیها
است ۰ واین صوفیان ملمع پوشخود پرستانند نه حداپرستان! زیرااگر
جز اینست چرا برای مس طریقتیکهمدعیهسنند شمارآ بینوجهی
زیش از حد جز
بدنیا ومال ومنال وجاه ومفام است.جامه مخصوص و آرایشمخصوص
۱۳۴۰
۱ نسیم مبح سعادت بدان نشان که ودانی
۲توپيك خلوت دازی و دیده برس داهت
۳پکو که جان ضینم! زدست دفت,خدا را
۴منایندوحرف؟ _ نوشتمچنانکه غیر ندانست
۵امید دد کس زدکشت چگونه بندم
خپال دوی۴ توباما حدیث تشنه و آباست
۷یکیاست تررکی ونازیدداین معامله حافظ
گذد بکوی فلانکن دد آن زمان که تودانو,
بهمردمینه پفرمان ؛ چنان_برانکه تودانی
زلمل دوح فزایش پبخش ازآنکه تودانی
توهم زرویکرامت چنان بخوانکه تودانی
دثیقهایست_نکادا دد آن میانکه تودانی
امبر خویش گرفنی پکش چنانکه تودانی
حدیث عشق ببان کن بدان زبانکه تودانی
بیت ۱ : ای بوهای خوش که سحر گاهان میوزید وچون وزش
معطر بامداد نيكبختی هستبد « نسیم صیح سعادت » بدان نام و نشانی
که خودت بدان آشنا و آگاهی؛یهمنزلگاه « کوی » آنکسی کهحودت
نام ونشانش را میدانی بگذر ,درآ هنگام و وفتی که خودت واقفی
که شایسته است اورا آگاهی ای ؛ براو گذرکن .
بیت ۲ ؛ تو » اینتبم ضبحگاهی که برید وپیم برنده اسرار
محرمانهای «خلوتراز » وميتواني درعلوتگاه محبوبراه ببی«خلوت
راز » وبا او به تنهای سخن بگولی « خلوت راز 4 وسخنان محرمانه
اورا بشنوی «خلوتراژ» وبتابراین برهمه اسرار اوآگاهی ومیئوانی
برای هواعواهانش اخبار و آگاهیهای تازه بیاوری » با که چشسانم
پرسر راه تو منتظراست . تورابه جوانمردی وبزرگواری سوگندمپدهم
«بمردمی » واز نو خواهش وتهنی میکنم ؛ نه آنکه به تو وستور بلهم
3-۱, عزیزم ۲- ف. این حروف ۳- ق. خیال تیغ
اورفا
ستارهای بدرخشد و ماه مجلس شد دلرمیده ما را انیس و مونس شد
که بنام از شاه شجا ع سنایش شد نبز خواجه حافظ درباره او میفرماید:
نگارمن کهبمکنبنرفتوخطننوشت_ بعغمزهسأله آموزصد مدرسشد
میبينیم درست همین وصف بامضموئی دیگر دراین بیت آمده
است وعلت اینکه حواجه حافظ شاه شجااع را به چنین صفاتی متصف
وستایش میکند درصفحه ۱۰۹۱ ضمن شرح آذ غزل آوردهايم وهم
چنین در غزل بمطلع:
دلی که غیب نمایستوجام جم دار زخانمی که ازاوگمشووچهفمدارد
که درصفحه۱۳۴۴ آوردهایممیبنیم که ول شاه شجا ع راغیبنما
مینامند که دروافع همانفهوم«نادیده میبنی وننوشته میخوانی»واست؛
یعنی آنچه از نظردیگرانغاببوپنهان وپوشیدهاست درنظر نو آشکارا
ودیدنی است ۰ ]
بیت ۲ : [ دراین بیت رویسخن خواجه حافظ باصوفي دجال
فمل است که منکر عشق بود و آثرا عملیشیطانی وشاهدبازی میخواند
وچنانکه درصفحات گذشته آوردیم همین سك ودست آویز قصد
جان خواجه حافظ را کرده واورا بدین تهمت قصد محاکبه داشت و
سرانجام شاه شجا غ بان توطله گریهای اوبابان بخشید ونعواجهحافظ
دراین پیت بااغتنام فرصت به شاه شجا ع نیز ید آوراست که ملامتگو
کسرا از عفشبازی سرزنش و نکوهش میکردو آفرادرو غبیخواند ومنکر
عشق باله وحفبقی وصمیمیت و محبت بود چون از عاطفت ومحبت و
پاکی وصیمیت بونی نبرده ؛ اوچه مبداند که عذق چیست ۱ و قهری
1 -پشمینهپوشنندخو کازعشق نشنیده اسنبو ازمستیاش رمزیبکوتاترا#هشیار ی کند
۱۶۳۸
است که نمینواند دریابد ودرل کند چه عوالمی میان عاشق و معشوق
مگذرد و چه حالات سکر آوریهبان روتن که به یکدیگر مهر مبورزند
پدید می آید.اینس که بانوجه باینسابقه میفرماید : ] صوفیظاهرساز
وحقهباز که مراسرزنش «ملامت»میکرد که چرا پپرو مکتب عشق وملامتم
برای این بود که او نمینوانست عوالمیرا که میان عاشقان ومعشوقان
میگذرد درك کند و دربابد 4 واحساس کندوبفهمد « دریابد » اوازسحبت
وبهر وعاطفه وروستی بوئی ثبرده بودواز این رهگذر منکر آن بود +
او کور باطن است زیرا باطنی کثیف و آلوده به اخراض و ملامع دارد
بابراین چشمحقیفتنگر او کوراست و کسي که کور بان بودچشمش
پارای دیدن ظواهر را ندارد وچه رسد به کشف وشهود عوالم ننهائی و
دریافت معالی و مفاهیم احساس درونی وغیبی « اسرار پنهانی »
بیت ۳ : برای آنکه این صنوفي حقهباز ظاهرساز را رسواکنی
واز حالت عادی بدر آوري؛ گیشوان زیبایت را پریشان و آشفته کن و
بر باد بده ۴ نادین وایماب ظاهریشرا برباد بدهی . او دراثرح رکات و
لرزشها ورقصیدن تارهای زلف وئرنم او تار گیسوانت که نفمه_عذق
و شور مینوازد ؛ به روش صوفبان به حالسما عدرمی آید بعنی برقص
۱ - اینکه همهجا ازصوفی بدام حقهباز وظاهرساز و با دجال فمل ملحد
شکل یاد میکنیم باستناد فمودهومسرفی خود خواچه حافظ است چنانکهفرموده
است +
صوفینهاد دام وسرحقهباژ کرد بنیاد هکر بافلك حقهباز کرد
درشرح اینغزلدد بختش جدال حافظ بامدعی به تفصیل صحبتکرددهايم .
۲ - ژلف برباد مده تا ندعی بربادم ناژ پنیاد مکن تافکنی بنیادم
زلف برباد دادن یش پریشان کردن کیسوء
۱۶۳۹
از این رنج ودرد رهائیام بخش ؛ مرابکش آنطور که خودت میدانی
[یعنی باناز وعتابهابت مرابکش وبالبانتدوباره زندهم کن - اینهمان
مضمونی است که ورچندغزل گذشته که درباره شاه شجااع سرودهنذ کر
شده و گفله است :
گفبهای لملليم همدرد بخشد هم درا پیش ددد وگه پیشمداوا میرمت
بیت ۷ : در دادوسته عشق ؛ وبرای بیانحال واحوال دل ؛زبان
ترکی وعربی و فارسی ؛ همه یکسان است زیرا عشق ومحبت و تفزل
وزبان عاطفه ویبان حالات روحی خود زبانی خاص دارد که جز این
زبانهاست » بنابراین عشق بهر زبانی باشد ۰ یکی است وتو ایحافظ:
سخن عشقرا بازبانی که به آن واتفوسلط و آگاهی بعنی زبان فارسی
دری وزبان عشق ومحبت اداکن .
[ از آنجا که شاه شجاغ » کی میدانست زیرا مادرش نرله
برد وپدرش هم بازبان تر کی ضحیث مبکرد وچنانکه درصفحه ۴۷۵
آورهايم بزبان تر کی وشنامهالییدادکهرایج ومنداول میان استربنان
بوده است؛ شاه شجاع نیز برس نعانوارهگی پات کیآشنائیداشت
وازطرفی بزبان عربی شعر میگفت ونثر مینوشت وصحبت میکرد پس
او با زبانهای ت کی وعربی وفارسی آشنا و بدین زبانها شعر میگفت +
خواجه حافظ دراین بیت که روی سخنش باوسست و برای آنکه از
ممدوحش که به هنرها آراسته است وگوچه کمر زرکش دارد ولی
ازهنر عاری نیست ستایشی دل پذیر کرده باشد بااین بیان میفرماید :
گرچه شاه شجاع زبان ترکی وعربی میداند ولی نو بااو بسه زبان ول
سخن بگوزیرانو بازبان ول « فارسی دری» ازهرزبان دیگرآشناتری
۶۳۶
بود سجده بردند و او را ستورند ۰۱
مقام آدمیت متامی است که بانسان آنجنان منزلتی ميبخش دکه
مچيك از آفریده شدهگان بآن مقام و منزلت نرسیهاند و اينآندرجه
و مقامی است که احمن الخالنین لقب باقن واراده خداوند از خلفت
آرمی آن بوده استکه بمقام شامخ آدمیت پرسد تا در این مرحله از
تکامل افتخار آنرا پابد تا همه چیز را خدا به بنند و در نتیجه بخدا
واصل شود . نحواجه حافظ با شاره باین موضوع میفرماید :
شاه شجاع از زمره مرومی استکه بمقام آدمی رسیده و از
عثق بهره و نصیب برده وحصلت از آدم برده که در روز خلقت ملكگ
بر ار سجده برده و آن روزی که فرشهگان برآدم سجده بردند و فص
و مرادشان «نبت» از سجده بر او سجده بر سجایای آدمیت بودکه آن
سجابا در تو بحد کمال است بنابراین«قصود ونظر فرشتگان ازسجده
برآیم نیش و ستايش خصلت و سجابائي بود که در او بودیمت نهاده
بردند و این سجابا و فضائل دز توب کتال هست زیرا درخوبیهایتو
«حسن توه از روزازل فرشنهگان یرای دریافنه بودند وخصلتهافی
دیدن که این حصائل از حد و اندازه انسان متعارف بیشتر و برتر بود
و توبمقام آدیت رسیله بودی؛ منظور و مقصود خواجه حافظ در ان
۱ بخ دی با تجهب همین نی که ده شرف آدمیثمیفرماید ۱
تن آسی ثرید اسن یجان آسمت
اکر آدمی به چشم است و دهانگوش دبینی
اگر این ددنده خوئي ز طبیشت برد
جهلوطلمت
خورو خواب و خنمشهوت شنب|
طیران مرغ دیدی نو ز با شهوت
رسد آدمی_بجائي که به چز خدا نه پیند
نه همین لبای زیباست نشان آدمیت
چهمیان نقش دیواد و مسیان آدمیت
هبه عبر ژنده ساشی به روا آدمیت
حیوان خبر ندادد ز جهان آدمیت
بیر آی و تا به بینی طیرا آدمیت
نک که تا چه حد است مکسان آدمیت
1۶۴۵
نحود پریشان است اما پربشانی آوموجب جمعیت خاطرهاست ؛ وازاین
رمگذر است که من نمیتوانم باور بدارم وقبول کنم که ممکن است با
چنین موهبت وخاصیتی سبب پربشانی دبگران شود | [ این مضسون
اسنعارهایست پراینکه : امروز همه مردم شیراز وفارس دل وامیدشانبه
و بسته شده و آسایش خاطرشان را در وجود تو احساس میکنند وبه
تو امیدو ارند که آنها را ازپربشان خاطری که دراثر اوضاع نامطلوب
فارس و نسلط تبربزیان وشاه محمود بآن دچار شدهاند بازرهانی]
بیت ۵ ؛ گشایش امور « گشاد کار » کسانی که اشتباق دیدارتو
را دارند « مشناقان» وطرفدار وهواخواءتو هستند « مشتاقان #درابروان
توست که میتوانددلهای همه رابهم پیوندبدهد ودلبندع وبه آندلیستگی
ید کردهان ؛ تورا بخداوند سو گند مبدهم «خدا را » اندکی آرام
بگیر واعم وغضب « گره ۱ پرپیشانی داشتن » وبیدماغ بودن « گرهبر
پیشانی داشتن 4 ودلگیری وغمرا اژچهرت با کن و گره از پیشانیت
بگشا وروی خوش نشان بده تا دراثر گشوده شدنگره ازییشانی نوگره
از کار مردم گشاده شود [ دراین استعاره لکنهای هست و آن اینکه : در
صفحات گذشته منذ کر شدیم که شاه شجاع ازمردم شیراز دل نگران
بود وازاینکه هنگام هجوم جلایربان وشاه محمود به نفع او قیامنکر ده
بودند دلگیر وافسرده خاطر بود اینکه برارفع کلورت وملالعاطر
ار شیرازبان گلوحمن کلانترشبراز را بهمایندگینود نزداوفرستاند
پیشانی زدن دگرهبرچبین زدن و گرهبردوزدنو گرء بر ابرو
زدن اینها همه کنایهاست از اخمروئی وبیوماغی سعدیمیفرماید :
مونه اگر شاهد درویشانی دیوخوشطبع به از حود گره بیشانی
۱۶۴
واظهار ندامت ویشیمانی کردند و
گشتند وبه وفاداریوهواداری حودباو اطمرنان دادندو عهد وپیمانبستند,
نا حضوراورا درشیراز خواستار
دراین یتنیزحواجه حافظبطور ایماواشارهضین این استعارهیفرماید:
حل معضل « گرهگشائی بوگشودن گره وعقداز کار مردمفارس
«گره گشائی » که بتو دلبسته هستند وتورا دوست میدارند وهواندواه
تواند بدست تو سپرده شده است « گشاد کار مشتافان بدان ابروی دل
بند است» بنابراین تورا بخداوند سوگند میدهمکه از دلگیری ودل
نگرانی باز آلی وبه آنها روی وش شان بدهی نا دراثرخوشنودی
نو ازکار آنها گرهگشائی شود .
بیت ۶ : [ پیش از شرح بیت لازم است نکته ای را متذ کر
شود ؛ در داستان خلفت آدم آمده است که خداوند تبارك و تعالی
اراده فرمود که بهترین وشایستهتزینتلفت و آفرینش خود را بابند
وباو ازنحود هدیهای بدهد تابتواند قسمتی ا حود را در آن خلفت و
منعکس بهبیند »این بود که رده بهآفرینش آدمي کرد وچونفرشتگان
ازنور وشیطان از آتش بود آدمیرا ازگل خلفت فرمود رهنگام دمیده
شدن نفحه پر او عشق ودرا باو ارزانی فرمود ؛ آدم تحملحمل این
بارگران وامانت ۱ دا آورد درحالیکه فرشتگان وشیطان از فبول آن
بملت عم توانائی و نحمل سرباز زدهبودند آدمباقبول هدب عشقمزیت
وبرتری نسبت به فرشتگان وشبطان بافت زیرا حامل هدیه و ارمفانی از
خداوند بود . پس از اپنکه جان یافت باجان وروا: عشق درخمره
وطینتش مخمر گروبدخداونه برای تظیموتکريم مقام عشق بهفرشتگان
| -اینجان عاریت که بحافظ سپرددوست روژی دخش بهبينم وتسلیم وی کنم
۱۶۴۳
بود و من تنها بووم + حال که قدروفت را نشناختم وفرصت راازوست
دادهام ؛ ارزش هم کاروان بودن با دوست وشاه شجاع) را دریافتهام»
منظور اینکه :
تا با شاه شجاع بودم قدر دولت او را ندانستم و هنگانیکه او
بسفر رفت من به ظفلت گذراندم و با او همراه نشدم و حال که در منزل
بجا مانده و با اوکوچ نکردهام و به مصیبت دوری از او وگرفتاری
دررست عمال جلایریان و شاه محمود دچارشدهام ارزش نعمات گذشته
بر من مشهود افناده و ناسف میبرم وحسرت میخورم که چرا قدروقت
را نشناختم و ندانستم و فرصت را به غذلتگذراندم و در شبرازاندم.
ببت ٩ : [پیش از شرح بیت توجه باین نکنه ضروری است که:
در نسخهتزوینیونسخدیگرطرین کاردانیاسث ولی درسهنسخه. آ.ج.و.
این جانب صریحاً و واضحاأکارقاني امت و از آنجا که در حط قلمی
شباهت وو د بسیار نزویل است: نسارخ) کاردان راکاروان نوشنهاند .
لکن معنیکاروانی در این نیت "با توجه بمفاهيم بیت هشتم چنانکه
خواهیم گفت مطبوعترویععتی واقتی تزوكترازکاردانی استبهمین
جهت ما ثبت سه نسخه خود را بر همه نسخ دیگر مرجح شمردیم .
خحواجهحافظ در اشعار ود کاردانرا چندباریکار برده امابجای
خود و بمی خود از جمله :
بر کهخود گفتن طریق کاردانی نیست کلاه سرودیاینستکازین ترلپرووزی
و چوذ در این بیت طریقکاردانی بکار برده در پیت مورد شرح
نیز رونوبس کننده ان دیوان طریق کاروانی را به بت از این بیت
طربقکاردانی خوانده و نوشتهاند. ]میفرماید :
(اينك که من شبگیر نکرده و در حواب سحرگاهی فرورفته واز
۱۶۳۸
« گیسوی دراز وربش وسبلت فراوان نبرزین وکشکول و ۰و ۰و ۰»
برای خود ساخته و آن را نشان طریقت شناخهاند ؟ ؟ اين ریا کاریها
همه پتپرستی است | جامه رنگین آنها نشان رنگ وئیرنگشان اس .
وهر پاره از اين جامه رنگارنگ پرچم و نشانه ایست از بنی که هوسو
هویهای دنبای آنها آنرا ساختهوپرداخته است ]
وباییرون ریخته شدن اینبتها که صوفیحقهباز زیر جامهاش
پنهان ونهان کرده وهزارگونه فسق وفجور درخفا مرتکب میشود و دد
ظاهر منکر عثق ومسنی ومهر ودوسنی است » پسرده از راز نهانش بر
میگیری ورسوای خاص وعامش میسازی منظظور اینست که : صوفی
حفهباز که منکر عشق ومستی بود و آن را کفر وزندفه مپدانست ؛حال
که نو رفنه ای واوضا ع شیراز را بروفق مراد و مرام خود نسیببند و
شاه محمود نیز بابشانتوجهی که اواشند معطوف ندا
ابیت
ازمردم شیراز وفارس که همه هرانخواه تواهستند برای فریب و اغفال
مردم و فرصتطلبی به خاصیت. آبنآلوقت ۱ بودن رنگ عوض کرده
واوهمدم ازعلق ومحبتبتو زده آست ولی این عشقومحبت اوواظهار
اشتبافش به بازگشت نو » دام تزوبری دیگر است . وتسو میتوانی با
نشاندادنچهره واقمیاش؛ اورا رسوا و پردهازاعمالثبطانیش بر گیری.
پیت ۷ : چشمبد ازچین وشکن « خم زلف »های زلفان تودور
با « پنامیزد » وتبارثاله بر آن گیسوان تابدار «بنمیزد » زیرا : اکنون
چین وشکنهای طرهنو ؛ جایگاه دلهاوجمم کننده خاطر پربشان مردم
است «به مردم پریشان جمعیت خاطر مبدهدهاین گیسوانتابدار ؛اگرچه
<<
- سوفیابنالوقت باشدای دفیق
۱۶۳۱
شاه شجا که دارای فضائل و ملکات آدمی است از انسانهای
متعارف زمان نهود به همین مناسبت برتری هائی دارد و این خوبیها
حصائل و فضانلی استکه میبایست در يك آدم شریف و ممناز باشد»
اگر منهم باو عشق میورزم بخاطر آن محسنات اخلاقی اوست که اورا
بیش از حد يك انسان جلوه میدهد و گرنه چنانک گنها :
جمال شعسچشم استوز افرعارضوخط هزار تکته ور ان کاروبارودنداریاست
بیت ۷ : روشنائی بخش چشمان «چراغ افروز» و نور چم ماه
نسیمی استکه از رویگیسوان آن بار عزیزتر از جان میگذرد .
خداوندا آنگیسوان را دآن جمع را» هیچگاه اندوه پریشانی وملال
خاطر مباد ؟ واوپیوسته جمعبت خاطرداشنه باشد. [در این بیتشواجه
حافظ بدولت شاه شجا غ دعا میکند وبرای او با استعاره جمعیت خاطر
میخواهد]
بیت۸: فسوسا! «دریام واندوه بر گذشته «وریناه وبر آنشادمانیها
و حوشیها که هنگام سحر گاهان «نبگیرا» میداشنیمو بجای آنکه فدر
آن را دنم و با هوشاری یدای از نتم «عش بهرهندشویم»
نفلت گذراندیم ! «خواب سحری» و از آن خوشبختی غافل ماندیم ۱
و بیفهوم دیگر :
افسوس وپشیمانی میبرد ازابنکه : هنگام سفربا کسانی کههمراه
اج شبگیربپنی اوفتاستن پا ازاسیخ و تدین: عی آفیر شوخ
«یگوید :
کیش همي دوشتی دهد بیرون ... بود هر آینه از غب دمیدن شبکیر
و نام مرغی استکه هنکام محر آواژ میدهه و آهنگک حزيني داره .و
در اسطلاع اهل سفر کوج کرد آخ شب را کویند و این
با قرکاش هیگوید ,
چرن شمع مبحگاه به پسعل دسیدهايم شبگیر کردهايم و به منزل دسیدهايم
۶۴۶
ن نام برابر ایواه است.
و با کاروانی که همسفر بودم بجا ی آنکهسحر گاهان کوج کنبم «شبگیر»
و خود را از خطرات منزلسی که در پیش داربسم پرهانيم تا بسر منز
مقصود برسیم؛ خواب غفلت وخوش سحرگاهی مارا درربود وبخراب
رفنبم ؛ هنگامي از این راب غغلت پیدار شدی مکه کاروان رفته و ما
درخواب وبیابان در پیش ۰۱
منظور از این بیان اپنست که : تاسف میبرم و حسرت میخودم
بر آن روزگارانیکه در نازونتعم از همجواری و مجالست و موآنست
باشاهشجا غبر خوردار بودیم» آنزمان را بهغغلتگذراندیم ونمیدانستیم
آن سعادت چه ارزشی دارد تا به مصیبت هجران دچار آمدیم,
آری آدمی قدر اوقات خوش را نمیداند و آن را به بیحاصلی
میگذراند ؛ هنگامی «وقنی» بیبه ارزش وقت خوش میبردکادرمانده
باشد ؛ باید وفت شناس بود و قبر وقت را شناحت |
پا که وقت شناسان دو کول بفروت: ۷۳ به یاه هی صاف و عحبت صنمی
وفت دا مه دان آنقدر که نی مر حاصل ازحیات ایدل ایندماستنادانی
و مصود از این استعارهها در پیت مور شرح اینست که :
تاسف میبرم و حسرت مبخورم بر آن روزگارانیکه درنازوتتعم
از همجواری دوست برخوردار بودم «با او هم کاروان بودم» ولی مرا
خواب غفلت فراگرفت «شبگیر» و آنها شبگیر کردند «کو جکردند»
و رفتند و من در منزل بجا باندم و هنگامی بیدار شدم که کاروان رفته
5 ترا خواجه دافط وو باد دیکن بدین مضمول آورده است:
کاروال دفته تودر خواب بیا باندد پیش آلی دویاده زکهبرسی؛ چه کنی«جونباشی
و
کاروانرفترنودرخواب دپیابان در پیش وهله پس بیخبر از قلنل بانک جرسی
۱۳۴۷
و شیطان فرمان داد که بر آدم سجده کنند و به سنایش اودر آیند ؛ شیطان
سرباززه وگلت؛ من از آتشم و بر خالد سجده نخواهم برد و چون از
فرمان خداوند سرپیچید معرود و مفضوب گردید و از درگاه رانده شد
ابا فرشتهگان بر آدم سجده بردند و او را ستودند زیرا در آدم عثق
بخداو ند که ودیمه و عطبهای خدائی بود وجود داشت» خواجه حافظور
چند مورد باین « داستان رمزی » اشاره دارد از جمله میفرماید :
دوش دیدم که ملايك در مینخاله ژدند .کل آدم ببرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من اه نشین باده مستانه زدند
تا آنجا که میفرماید :
آسمان باد امانت نتوانست شید قرعه فال بنام من دیوانه زدند
و اين بت و آنچه راگلتیم اشاره است به آبه ۷۷ از سوره۳۳
احزاب که میفرماید :
انا عرضنا الامانة علسی التموات و الارض و الجبال فايین ان
یحملنها و اشفتن منها و حملها الاان انهکان طلوماً جهولا.
مقصود اینستکسه : شرف و اعتبار و امتباز آدسی برگوهر
ابنا عشق است که امائت نحداوندی_ است و کسی باین شرف مشرف
است که از عشق بهره برده باشد و آنانکه ضمیره و ینتشان با شراب
مکر آور عشق سرشته و خمیر شده باشد از مرانب و مراهب آدمیت
برخوردارند و از فضائل و کمالات بهرهمند واز رذائل وپستیهابدورند
کسانی که از موهبت عشن بهآنها نصیب داده شده بر فرشتهگان آسمان
هم برتری دارند زیرا فرشتهگان بر آدمی که صاحب فضیلت عشق شده
۱۶۳۴
کاروان بازماندهايم) نباید از کسانی که با آنان همراه بودم به گناه اینکه
چرا مرا جاگذاشنه و رفهاند. دلگیر و افسرده « ملول » و اندوهگین
باشم و از اینکه ننها ماندام نباید بستوه آیم « ملول » زیرا این راه و
ررش « طربق » هم سفری وکاروانی» نبست کی که با دیگران هم سفر
رهمتصد و هممسلك است « همکاروان » نباید از آنها برنجد و آزرده
خاطر شود ؛ می بایست سخنیهای سفر و راه را ومنزل» بیاد دوران و
روزگارانی که بهراحنی وخوشی باآنهاگذرانبده است برخود هموار
سازد ودماز شکوهوشکایت نزند.
در ابن بیت یز قصد از اين اشاره و استعاره اپنس تکه :
چرن با شاه شجا ع دوران شادمانی و خوشی را گذرانیدهام ودر
وافع درکاروان زندهگی با اوودولتش همسفر بودهام ۰ بفرض اینگه من
درمنزل جا ماندهام و آنها مرا همراه اند وبا درطی سفر ی که همراه
آنها میکنم نا بمقصد برسم اگر تاروائیهائی برابم پیش آمد کرد و با
بکند میبایست بیاد ایام خحوش گذشنه که با آنها گذراندهام برخودهموار
سازم زیرا قصد و مقصد آنها با من در رسیدن به سرمنزلی که در پیش
است یکی است و آن توفیق و پیروزی شاه شجاع است ؛ بنابراین
میبایست تحمل ان دوران محرومیت را بکنم .
بیت ۱۰ ؛ ای حافظ ؛ تصور و پندار و آرزوی دست یافتن ب
حلفههای «چنبر» گیسوان او تو را فریب میدهند ؛ هوشیار باش «نگره
نامباوا حلقه ورخانبخت را که حصول بآن غبرسکن مینماید بح کت
درنباوری | مفهوم اپنکه :
ایحافظ تو آرزوهاینعامیدردل میبروری و آن اپنستکهبدات
۱۶۳۹
مزده های باطل میدهی از اینکه سرانجام روزی دست تو بگیسوان او
خوامد رسید ؛ بمنی بوصال و دبدار او ناثل خواهی شد هوشیار باش و
بهیین آبا چنین نصور و پنداری بیحاصل نباشد و توحلقه درعانهبخت
ناممکن وغیرمندور را نزده باشی ؟
مصر ع دوم ابنپیت تضمینشده است از فطعهای که آنوریسروده
ودر آن از سنائی غزنوی عارف بزرگ ایران و در وافع ملم اولحافظط
بادکرده و حافظ بعناسینی که خواهیمگفت آنرا مین کروه است .
اپنك قطعه انوریرا که در آنگفنه سنائی منعکس است میآوريم :
نکر نا حلقه اقبال ناممکن تجنبانی
سنائی گرچه از وجه مناجانی همي گوید
« کهباربمر سنالیداسنالدهتودد حکمت
ولیکن از طریق آدذو پختن خره داند
پروجان پدد تن درمشیت ده که دیراد
به امتعداد پابدهر که ازما چیز کل با
بلیازجاهدوا, یکسر_بدستتمتابنزشته
ملیماابلها لاپلکه محروما! و مسکینا
بشعری درز حرص آنکه پابد دیده پینا
چنان کازوی برش ك آید دوان بوعلیسبنا»
که با تخت زمرد کس نیابد دتبت والا
رژیأچوج تمني دخنه_ درس و لوفبنا
ند بدوفطرت بیشآذاینکانلفیطبنا
وليك ازجاهدوا, همبر نمبزدهيجبیفینا
در ان قطعه انوری از کیرمتجدتودین" آدم سنائی غزنوی یاد
میکند که در آن سنائی از خداوند خواسته است باو دیده بینا و نور
حقیفت به بخشاید نا حقایق را بهتر از بوعلی سین بهبیند سپس انوری
میگوید : آرم عرومند میداند که تنها با آرزو؛کاری از پیش نمیرود
و بآرزودلخرش بودن امید خام پختناست» متام ومرثبت دانش وینش
«چشم حفیقت نگرونوربصیرت بافتن»با تجملات دنیئی به کسیارزانی
نمیذود همچنانکه بر نخت زمرد تکیه زن بآدمی مقام والای آدپت
را نمیدهد !
(- دیوان مصحی مدری روی . مرحوما ۱
۱۶۵۰
ای عزیز ؛ نوهم برو خودن را به خواسته نعداوند تسلیم کن و
بدان که بأجوج وماجوج با آرزو وخراهشنمینوانندسد محکموسدیدی
که پیرامنآنهاکشبده شدهاست بشکنند و آرزوی آدمیچون؛ بأجوج و
مأجو جاست که پیراماوسدها کشیدهشدهو تنهاباهمت ومجاهدتیتوان
اپن سدها را شکست » هرکس را بقدر استعداد و کوشش وهمت او
عطهای دادهاندنه آنکه در آغاز تکوین و آفرینش «فطرت» درگل و
خمیره اوبزرگی و معرفت را مخمر و خوگر «الفت» کرده باشند . باید
کوشش ومجاهدت کردز بر اخداوندهم فرمودهاست «جاهدواء و اینرشته
را بدست نودادهاند تا با سعی و کوشش خود بجائي برمي » .دراینجا
نظر به آیههائازقر آن مجید است که در بایان شرح اینغزل آوردهايم.
منصودخواجه حافظ بانفمینءصر عنخست ابننطمه: وجه وتذکر
دادن خواننده و مملوح خود باین نکته استکه ؛ تنها با آرزو وخیال
نمیشودکامیاب شد بلکه همچنانکه خذاوند فرموده است با مجاهدت و
کرشش و همت میتوان برسد سید سکنیر فائق آمد و آنرا شکست !
یأجوج ومأجوج!: برانسانای کهن آمده است فوم وحشی
بأجوج وماجرج مردمی کوتاهاندام وخوثربزوچپاولگر بودند وبحریم
حرمت ملل دیگر تجاوز میکردند . اسکندر برای جلوگیری از تهاجم
۱- آنندراج درپاده پاجوج و ماجوج مینویسد « یاجوع کي که آش
برافروزد و فاد انکیزد و یاجوج و ماجوج نوعي از خلقتاند ماخرز ازهج و
مجم ؛ در حدیث است که یاجوح امتیاند از فرزندان وج و جهاد امیر دارند
و درازای قه ایتان یکمد وبیست زراع است و کوشهای ایشان آنفدد بهناست که
یکی دا میکمترد و دیگری دا لحاف میسازد و هر که از ۱
میخودنه » مسلماست اپن سختان زائیده نوهمات عوام اللاس امن .
درژرها بسسی_پیردان محمدین اسممیل درژی ممتقدند که الحا کم خلیفه
خاملبی که وسیله او اسیمیل درژی مذهي خوو را اشاعه داد بعد اژ اپنکه یاجوع
و ماجوج از چین خروج کردند باد دیکر پدنیا با خواهه گشت وجهان را از
تلط آنان نجات خراهد داد .
ان میمیرد او دا
۱۶۵۱
آنها سد محکمی کشید و آنها را در میان دیراری پولادین زندان کرد .
اما نحفیق آنست که : باجوح و مأجوج افسانهای همان هیتها و
هونها «بقولمورخانعربهباطله»بورند و کورش بزرگ نخستین کسی
اسث که در برابرآنها دبواری کشید تا از هجومشان به این فسمت از
آسبا جلوگیری کند و این سد نا زمان ساسانبان پابرجا بود » ور زمان
انوشپروان بملت خراییهائی که طی چند فرن در آن راه بافته بود ابن
فوم وحشی با استفاده از فروریختهگی دبوارها بار دبگردست به نجاوز
وهجوم زدند» انوشیروان در برابرآنها ایسنادهگی کرد وپس ازشکست
وعفب راندنآنان» به مرمت دیوارپرداعت ازطرف دیگره چینیها هم
که ازمجرم این قیال وحشی در امان نبودند بهپپروی از ابنکار کورش
بزرگ در برابر آنها دبواری کشیدنه که بدیوار چین معرون است و
هنوز پابرجاست .
#ب
نظر و تصد ازجاهدوام) اشاره:به عفاهیم آیههای زیر است
والدینهاجرو | ءوجاهدو) افی یلاله اولنك برجون رحمالّه
۸ البفره ۲
جاهدوا منکم و بعلمالصابرین ۱۴۲ آل عمران ۳ والذینجاهدوا
فیناهاجروا من بعدها لغفور رحیم ۱۱۰ الحل ۱۶
9
۱۶۵۲
| من دوستدار دوی خوش د موی دلکشم
۲ کفتی ز سر عهد اذل يك دهن بکوی
۳ دد عاشقی گریز نباشد ژ ساز و موز
۴من آدم بهئتيم اما دد این سرای؟
۵ شیراز معدن لب لمل است و کان حسن
۶ شهری است بر کرم» وخوبان زششجهت
۷ از بسکه چشم مست ده این شهر دیدهام
۸ بخت ار مدد دهد که کم دخت سوییار۴
٩ حمن؟ عروی طبع مرا جلوه آرژوست
۰ حافظه , ژ ثاب فکر,. پی حاصلم سسوخت
مدهوش چشم مست و می صاف بسی غشم
آن گه یکویت که دد پیمانه دد کشم
استادهام جر شمع بسوزان ۱ به آنشم
حالی ار عثق جوانان مهوشم
مین چرعری مفلسم ایرا مشوشم
جيزيم نست ودنه خریداد هر شلم
حفا که می نمیخسودم اکنون و سخوثم
گیسوی حنور گرد فقانه ذ هفسرتم
آلینهای ندادم از آن آه ميکتم
سافی کجاست نا زند آبی بر آئشم
پپش از شرح غزل بجاست یاد آور شود که غزل مورد نظر را
خواجه حافظ در اواخر دورانی سروده که شاه شجااع در کرمان بسر
میبرده و دیگر تاب و توان وطافتاو بسر آمده واز اوضاع اهنجار
حکومت شاه محمود بستوه سل بوده الست و مطالب غزل در حفیفت
وصف الحال اوست وعفیده ونظرش را درباره زیبا پرستی فاشمی کند
و از اینکه ذوق و فسربحتش خریدار ندارد زبان بشکوه میگشاید .
ضمناً بطوراشاره سخن از وفادازیش به شاه شجاع بمبان آورده و از
مردم شیراز وصفی دلپذیر کرده است.
از مفاهیم این غزل باین نکنه واقف میشویم کسه شاه محمود
هیچگونهتوجه وعنایتی بمنویات نمیداشته وبه سخنوران ودانشمندان
میل و رغبتی نشاننمیداده و از همین رهگذر است که هيچيك ازشاعران
معاصرش او را مدح و ستایش نکردهاند.
۱ -ق. مترسال ۷ ق, مفی ۳-. ق. دوست
این بیت را ندارو
۴ ق. حافظا؟ ۵-ف,
۱۶۵۳
در این غزل خواجه حافظ آرزو دارد که کاش به کرمان نزو
شاه شجا ع رفته بود و ار نعم و مواهب و نوجه و عنایت اوبرخوردار
میشد . اينك شرح غزل :
بت ۱ : منروی خوب و موی زیا رادوستمیدارم وهوانعواه
و هوادار زیاروبانم» از دیدن چشمان خمار و مست؛ گوئی میزدهابو
از شدت لذت ببهوش میشوم » و به شراب بی درد «صافه و پالا و
خالص « بیغش » علاقه دارم
بیت ۲ :به من گفتی که از راز روز آفرینش برابت حدیشی و
رمزی بازگو کنم ؟ زمانی میتوانم از اين دازها برابت سخن سازکنم
که دو سه ساغر شراب زده باشم و در عالم بی خودی و سرستی به
فاش کمردن راز پردازم و تا زمنیکهمیزده نباشم نمبوانم از خلقت
خردم برایت چیزی بگویم زبرا چنانکه نام ؛ لفت و آفرینشم در
روز ازل بسا شراب عشق بووة و کل ماه وجردم را با شراب عشق
خمیر کردند و مرا باآن آفرین[اشازه است به غزل بمطلع :
دبه پیمانه زدند)
ایش که گل وجودم را با فراب عشنق سرشتهاند و تا سرست
ادرش دیدم که ملائك در میخانه وید 777 کل آدم
شوم و به هستی خودم باز نگردم نمیتوانم از خودم و آفرینشم بای
تو چیزی بازگو کنم
بیت ۴ : من عاشق آفریده شدهام و در عشق نیز چارهای و راه
فراری «گربز»ازسرختن و ساختن در عشق نیست» هر کسعائنبیشود
لازماش سوز وگداز است تا پخته شود و از خامي بازآید.
۱ - در سفحه ۰۱۶۴۳ ۱۶۴۵ در معنی بیت؛
ملكدرسجده آدم مینبوی تو یت کرد که درحسنوچپزی دیدبیشازحدانانی
توضیح «راین باه دادءایم
۱۶۵۴
اپنس که منهم مانند شم که عاشق پروانه اس ثابت قدم و
راسخ وایمناهم» برای سوختن درعاشقیهستم؛ و دراین راهپابرجایم
« استادهام ) و لو » ای محبوب من + مرا مانند شمع به آتش علفت
روشن کن نا بسوزم و اشگگ بربزم وسرانجام همه وجودم چوذشمع
از پا درآید.
پیت ۷ :من آدمی هستم که سرشنی بهشتی دارم زیرا در دوز
ازل سرشنم را برای زندهگی در بهشت آفربدند و دراثر يك فریب و
غفلث به این دنیا «سرای» آوردهشدهام لیکن سرشنم راکه با آبعشن
خمیرشده و عجیناست از دست ندادهام و همچنان عاشقم و هماکنون
نیز « حالیاا» به عبت از سرشت و طینتم گرفنار و دربند « اسیر » و
زندانی « اسیر » عشق جوانان ماهرو و زیبایم و از این نبا بهدام عشق
زیارویانش امیر و دربندم
ببت ۵ : شهر شیراز بت مر کز «معدن» و بوجودآورنده
«بعدن » و پرورش دهنده «معلل » بان لعل فام و خلق کننده «کان»
زیبائی و خوبروئی است 9 حسن 6 من هزنجند گوهر شناسم اماچه کنم
که تهی دستم و چون نمیتوانم از این گوهرهای گرانها و بینظیر و
3 حالي مشنف. ۳1 و منسوب به حال است و بای آنن بای ممروف است
ر مینی میدهد به نقد و درحال و این واژء در واقع در آثار خواجه حافظمورت
تکیه کلام ابت خواجه ده بیان خوو آنرا بسیار بکاومیبرده اژجمله,
چون نیست تفش دوداندرهيجحالثابت حافظ مکن شکایت تا می خودیمحالی
ور حالی چو مرا نمیدهد دمن بوسیدن پاي آثه صن افسراز
را مائيم د فم فسراق حالس تا خود پکچا سد مرانجام
و . حالامشوهلطفئو ز بنیادم برد ما دگر باد جذای توچه بنیاد کند
۱۶۵۵
دربا وزیا بخرم و آنها را نلك و تصرف و تصاحب کنم؛ پربشان
خاطرم «مشوشم»
ببت ۶ : شهر شبرازه شهریاست پر از حوبروبان با عشوه و
از « کسرشمه » و زیا روبان آن از هرطرف آدمی را در محاصسره
میگیرند « ز شش جهت » چه کنم که سرماهای ندارم وگرنه همه
آنها را یکجا خربدار بودم و مبل و آرزو داشنم همه خوبروبانیراکه
در دور و برم همتند همه را تصاحب کنم « حریدار هرششم»
بیت ۷ : در شهر شیراز آن اندازه چشمان مخمور دبدهام که
می نخورده مستم؛ و هم اکنون سرحال و تروماغم« سرخوشم »
ببت ۸ : اگراقبالم باریکند که بتوانم به نزد دوسنم سفر کنم
«رخت سوی بار کشیدن» و در پیش او رحل افامت انکنم «رخنسوی
با کشیدن » و مقیم درگاه او شوم.«خیت سوی بار کشبدن » در آنجا
آنچنان فدر و منزلت والا حواهم/یافت کم فرشتهگان و حوران» با
گیسوانشان جارو کشی فرش و رح نخوآب و له منزلم را بر عهده
خواهند گرفت و غبار اندوه وانگدستی را از آن خواهند زدوو .
[ در این پیت ضمن این استعاره آرزو می کندکه کاش اقبال با
ار همراهی میکرد و به نزد شاه شجاع میرفت و از سختی و زحمتی
که در شبراز بدان دچار است رهائی میبافت ضمناً از تضامین پیت
چنین مستفاد است که شاه شجا ع فدر و ارزش او را سیدانسته و در
نکریم و آسایش زندهگی اومی کرشیده ودرسابه حمابت او زندهگی
مرفهی میداشته است]
بیت ٩ : دختر بکر وزیبا روی ذوق وقریحن من «عروسطبم»
۱۶۵۶
که به هنرها آراسته است « حسن » و خوییها و محسنانی دارد «حسن)
آرزومند آنست که به حجله بخت برود و خواستگار و خواستاری
بیابد که بتواند زیبائیهایش را بر او عرضه و بنمايش در آورد و برای
ابنکه این هنرها و زیابها منعکس شود و بنظر آید؛ آئنهای هم در
دستررسمنیست تااینجلوههادر آنمنعکس گردد ودیدهشود؛ وا زآذر و که
آئنهایجهت انمکاسهنرهايم ندارمو کسی هم نحواستار این همهخوبی
و زیبانی نبست ؛ از راه تحمر و تأسف آه می کشم و حسرت میبرم
[ منظور از این اشاره ز استعاره اینست که ؛ من فریحت و دوف
سرشاری در سخنوری و ادب دارم و متاسفانه کسی نبست که خریدار
انهنرهایم باشد تا باانمکاس آنها در آثینه ضمبرش؛ او پی به خوبیها
و زیبائیها و هنرهایم به برد و فدر چنین فربحت و استعدادی را بداند.
و اینمطلب بدان مناسبتاست که دژژورانشاه محمود چون او مردی
بی ذوق و بی توجه به ادب و دانشآو معرفت بود نا جائیکه هبچيك
از شعرای معاصر تحواجه حافظ او نیقی نکرده و مدحی نگفتهاند
و همین هنگام است که خواجه حافظط از نداشتن ممدوحی سخنشناس
مینالد و اظهار تأثر میکند و چون در ببت هشتم صریحاً آرزو کرده
است که کاش اقبال با او همراهي میکرد که میتوانست به نزد دوست
سف رکند واز مواهب و ننسات اوبرخوردارشود اینست که حکممی کنیم
منظور ومفصود خواجه حافظ دربیت نیم |زاینکه سخنشناسی درشیراز
نیست تا هنرهایش را بسه او عرضه دارد از بارشاهی شاه محمود اظهار
ناخلنودی و ول تگکردهاست ]
بت ۱۰ : ای حافظ از آنش و نف اندیشههای غم آلود «فکره
۱۶۵۷
ریشههای کشنزار «حاصل» دانش و فریحهام سوخته شد؛ کجاست؛
آن ساقی و سقایت کننده ؛ تا با آب دادن باین کشتزار آبی بر روی
آنشی که در من گرفنه و دارم میسوزم بریزده بزند » و به پا شد
«بزنه» و مرا از سوختن برهاند و این کثتزار را از عشگ سالی
و فحط نجات و رهائی بخشد [ منظور اپنست که : از غصه واندوه
که چرا با دشن ایهم هنره ۵ یج طبعم بینيجه وبی مر
مانده وراندیشه فرو رفتام »از آنش اين غم وحسرت واندو بنیانزوق
و دانش و فربحنم دارد میعشکد و میسوزد : کجاست آن کم ی که
بتواند این آتش مرا فرو نشاند و حاصل زجمات مرا کسه دانش و
سخنوریم است از نابودی و فا نجات بخشد؟!]
ت
۱۶۵۸
| بخت ازدهان دوست نشانم نمیدهد
۲ ازبهره بوسهایزلبش جان همیدهم
۳ مردودراینفراقودر آنپردهراه ثیست
۲شکر به صبر وست دهد عاقبت ولی
۵ زانش کشید باد صبا چرخ سفلهیین
ع چندانکه بر کنار چو پرگار میشدم
۷ گفنمزوم بخواب وبهبینمجمال دوست
دولت خبر از راز نهانیم نمیدهد
اینم] نسیستاند . و آنم نمیدهد
پاهست و پرده دار نشائم نمیوهد
بد عهدی زمانه امانم نمیدهد
کانجا مجال باد وزانم نمیدهد
دوران چو نقطه ره به میانم نميدهد
حافظ : زآه ر ال امانم نمیوهد
بیت اندرطالع «ابخت نعودنشانی از گشاد کارهاو رهانروست؛
نمیبینم واز دیدار و مصاحبت « دهان دوست » و شنیدن سخنان آو
و دهان روست » برای خودم بهره زقيبي ام بخت » نمیبابم و گردش
زمانه وروزگار و دولت » بروقق رادم نمیچرد « دولت » رازاسرار
نهان هیچگونه عبری بمن نمیزدء
[ مقصود اینکه: ازطلو غوبرآمدن ستاره اقبالم « طالع » ددبرج
نيك بختی وسعادت که این سعادت ونيكثبختی وبهروزی دیدن وشنیدن
سخن از دهان دوست محبوبم باشد ؛ زشانهای نمیبینم و گردش زمانه
1 - بخت واژءای فادسیاست وممنی آن بهره ونصیب است واین واژه در
اسل
بوده رین آن بهتابدل کردیده ورعت شده امت . ددزپانعسربی هم
مستمیل امث ولي پممشی طالع وطالع يمني طلوع کننده وبر آینده وسمود کننده
وور اسللاح علم نجوم پسنی برچي است که هنگام ولادت با دقت سئوال چیزی
اذافق خرفی لموداد باشد اولیرا طالع ولادت ودومیدا طالع ستبله گویند واثر
هرطالع دوازدهکانه براماي برچها برتحوست وپاسماوت است.
۱۶۵۹
«دولت » نیز به روالی نیست که ازاین, سعادت ونيكبختی بمن خبری
ومزده مسرتبخشی بدمد ؛ واز ظهور طلوع دولت شاهشجاع « راز
نهان » بمن اطلاع امیدبخشی برساند وماحصل اژاین استعرههااینست
که : از بر آمدن ستارم افبال و نيكبختی و سعادنمکه طلو و ظهور
دولت شاه شجاع باشد و :ژده و بشارت دیدار او و برخورداری از
مصاحبتش را بدهد » اثری و خبری نمیبینم و ازغلبه و پیروزی او در
جنگ « رولت » که راز پنهانی است هبچکس برابم اطلاع و خبری
نمیدهد ۰ ]
بادآوری
شبوه بیان این غزل آنچنال است که مینوان آن را بر وجوه
عرفانیهم تفسیر وتاوبل کرد وبخصوص بیتسوم وچهارموهفتم آنرا؛
وپنداشت کهغزل منعکس کننده جالاتروحی و احساسان معنویخو اجه
حانظ درهلی مقام «غم » بوده ات .لیکن چنانکه درجلد دوم حافظ
خرابانی گفهایم ؛ بطور کلی شبوه وروال بیان نفزلی خواجه حافظاز
چاشنی عرفان و مصطلحات و اشارهها ی آن برشار و بر حورداراست»
گواینکه فصددرتغزل صر فأستابش شخصینی باشد . خواننده گان ارجمند
توجه فرمایندکهشار حبراین اصلمستحضراست وچون برطریفتو سلوله
ومقامات مسلك ومذهب خر اجه حاقظ آشنائی کاملدارد؛غزلهایعارفانه
اورادستچین وبر گزیده وهرغزل را برپابه حال ومقامی که حافظذدرلی
سلولدچهل سالهعرفانیخود آنر! سروره مشخص ساخنه وبشرح وتفیر
پرداخته و پرده از روی بسیاری نکات مکتومزندهگی معنوی وطربقتی
حواجه حافظ برگرفته اسث وبنابراین با آشنالی به مشرب و مسلك و
طریفتوشنانعت غرلهایعارفانهاوغزلی را که اينكشرحمی کنیم از جمله
2
غزلهای مسلکی وعرفانی خواجهحافظ ندانسته وبشمارنباوردهایم.
بیت ۲ : برای « ازبهر » گرفتن بكبوسه از لبان او چنانهشتاقی
وبیتاب وتوشم که حاضرم جانمرا بدهم وبرسهای ازاو بستانم ولی او
حاضر نبست جانم را بگیرد ودرازای آن بوسه ای بمن بدهد , [منظور
اینکه : برای دیدار وبرعورداری از وصال ومصاحبت او دیگر تاب و
توانم را از دست داده وبیطافت شدهام ناجالیکه آمادهام برای يكثبار
دیدناو جانمرا بدهم : امالو چنان سنگدلاست که باین دادوسند رضا
نمیدهد ]
بیت ۳ : ازناروائیهای ایندوری « فراق » وهجران دیگر جانم
بلب رسبده و مردم » ومرا درسراپردهاوراه تست ونمیتوانم باو دست
یابم وبهنزد اوبروم ونمیدام که اساسا راهیوچارهایبرای دستیافتن
ورفشن بهنزداو وجود داردویااینکفوسیلهای برای رفتن بهپشاوهست؟!
اما حاجب ودربانش این راه رااژم پنهان و پوشیده میداردو بمناجازه
ورود ودخول درسرابرده را نمیدهد ۱۲
[قصد از این استعارهاینست که : از مفارقت و هجران او بجان
آمدهام و وسیله ای برای دیدار ورسیدن بهنزد او ندارم وننیدانمچگونه
میئوان بدیداراو نائلشد زبرا رفتن به نزدار راهنما و آشنا مبخواهد و
آیا وسلهای وطریفی هست که بتوان بهنزداو به کرمان رفت بعلوریکه
معاندان ورشمناناودرنیابندومزاحم حالمنشوند؟! ودراینصورتمحرمان
او « پرده دار » چرا این طریق را بمن ارائه نمیدهند و راهنسائیم
نمی کقد]
بیت ۴ : شیرینی «شکر » بابردباری وشکیبائی « صبر » درب ر ابر
۱۶۶۱
تلخی وزهر « صبر » به کسانی که به بیماری هجر وفراق مبتلا هستند
داده میشرد « دست میدهد 6 وروی مپاورد ؛ و از آن بهرهمند میگردند
[ ذیرا : بیمارانیکه دچار صفرا وسودا شوند وهرعاشقی دچاربیماری
سوداوصفراست » چاره ودرمانشان داروی صبراست؛ که اینداروبسیار
تلخ وزهرنالك است ولی پساز نوشیدن صبر: دهانتلخشان که ازشدت
صفرا نلخگام است پس از دفع صفرا ؛به شبرینی میگراید وازشبرینی
صحت وتندرستی برجوردار میشوند » دربیماری فراق وهجرهمداروی
آن صبر «شکیبائی » است وبااین دارو مینوان ازنمست وصال و دبدار
شیرین کمشد ] : من به سرانجام شکیبائی وثره وبهره آن که شبرین
کامی است واقفم »اما » روزگار پیمان گمل « بدعهد » بسن فراست و
مهلت « امان » نمیدهد که بصبر و شکیبای بپردازم و چه بسا که دور
عمرم بسر آید ودراین صبر وشکینی درگذرم وروزگار به زندهگيم پابان
دهد وبدیدار او ائل نشوم!
ببت ۵ : بنگر بهبازیهای روژگار پست و زبون « چر خسفله »
که بادصبا این اجازه وپروانه وا دارو که رنمت به گیسوان او برساند و
باطرههای او بازی کند ولیبمن فرصت « مجال » نمیدهد کهنفسهايم
را به گیسوان او پرسانم « بادوزانم نمدهد » [ منظور اینکه اورابهينم
وگسوانش را بانفهايم باد بزنم وییوسم وربویم ]
بیت ۶: هرچند وهرچه « چنانکه » از حوادث و کارهای دئیاثی
خود را ماند پبه دوم رگا که برکناراز نله مر کزمی گردد ومیچر ند
نگاه میداشتم که از امور بررکنار بمانم و دخالتی در کارهای دیوانی و
مملکنی و دنیوی نداشتباشمما روز گر وگردش آن چونبرگاره حال
که در کناردأیره قرارگرفتماجازه نمیدهد که دردایره قسمت راهيابم
۱۶۶۲
مرا مانند نفطه مر کز دابره که يكپای پر گار آنجامیچر خد ونقطهبوجود
میاورد واین بایه هرچه میچر حدبدور خودشمیچرنخد وبمیانداپرهراه
ندارد ؛ منهمچوناو هرچه تلاش میکنم گوئی بدور خودم میچرخم
وراهی بجائی نمیبرم ؛ آری روزگار مرا ببازی نمیگبرد .
بیت ۷: باخود گننم :« حال که در بیداری دیدار او برایت
میسر نیست وروزگاربتو این اجازهرانمیدهد» پسبهتراست کهبخواب
بروی ثاروی زیبای اورا درخواب بهبینی ؛ اما چهکنم » کهآه و ناله و
زاری حافظ » ازدوری محبوب » اجازه نمیدهد ونمیگذارد تا بخواب
شوم ودرخواب باینسعادت برسم ۰
[ ابن ببت تلوبحاً اشارهای داره به پیت زیر :
محر کرشهاچشمت بخوابمیديدم - ذهیمرانب خوابی که بازییدااست
واين ببت درصفحه ۱۶۲۳ آمدة وشرح شدهاست ]
۱۶۶۳
باز گشت مولانا نظام الدرین
عبید زا کانی از کرمان
در این کتاب بعطوریکه بکرات کفتهایمچون شرحفزلها»
«به ترئیب نادیخ شا نزول آنها آمده و در این »
«پخش از کتاب فزلهالي دا شرح ميکلیم که ناظر بر 4
«رفایم مال ۷۶۷ هجری فمری است و در این زمان»
"نیز مولانا نظامالدین عبیدزاکانی که از نظر معنوی»
دود ززدهکي_خواجه حافظ سهاد مژثر بوده و او راء
«نعت نفوذمنوی و مسلکی خود فرارداده بوده است»
«ازمسافرت اجباری خود به بندادبار دیگر به کرمان»
«وفاری باز گشته ناگزپرنم ار این وافعه یا کنيم. دره
«باده این کوینده تامداو:عارق قالهمقدار در بخش4
«حافظ و عبید شرح جامع و مفعلی خواهيم داشت ۰
« دد اینجا به اجیار"یطور مرفن_رشیه فزلهائ ی که »
«خواجه حاقظ دد دودی ر مهجوری از شاء تجاح »
«سرزده فطع د پاره میکنیم و بصورث جمله معترضه :
«به شرح_ با کشت مولانا هبید ژاکانی از سفر بفداد»
«میپردازيم وشرح حال مختمری از ارنیز بستميدم»
«نا کفته نماناد که آنچه ما درباره مولانا عبید ژاکانی»
کی منوا نکرده و علت عفر»
«او را به بنداد متذکر نشده , بنا برین آنچه دره
«خواهي مکفت تا
«اینتحقیق آمده بکراست و ماخوذ با منقولنیست»
۰۰
در صحیفه۴۰۴ این کتاب درباره موش و گربه مولانا عبیدزاکانی
9۶۲
نقدی آوردیم و متذ کر شدیم که در بخش عرفان بعنی جلد دوم کتاب
« حافظ خراباتی » نحت عنوان «مولنا عبید و حافظه بحلی و سخنی
داریم + آنچچه در جلد دوم حافظ خرابانی در باره روابط مولانا عبید و
خواجه حافط آوردهایم مربوط به روابط مسلکی و عقبدنی این دو
عارف نامدار قر هشتم ابران است » لیکن در ایسن مجله از حسافظ
خرابائی چون آنچه می آوریم ارنباط بروابط اجنماعی وسیاسیخواجه
حافظ با معاصرانش دارد » در ابنجا نیز چون خواجه حسافظ از نظر
اجنماعی و سباسی با مولاا عبیدالته زاکانی و کمالالدین خواجوی
کرمانی روابطی دوستانه داشته ناگزيريم در موفع و مقام خود من کر
آن شریم .
آنچه راکه آثار خواجه حافظ و خواجو وعبیدبما نان میدهد؛
از نظر معنوی و مسلکی هم آهنگی/,و ارتباط حاصی میان این سه تن
دیده میشود وچون خواجو ی کزهانی ازنظر سن وسال برخواجه حافظ
و مولانا عبید برثری داشته و آناری که درباره مسلك ومکتبش سروده و
خسوشبخنانه تاریخ سروده این آثار در دست است نیز حاکی و
گواه برآناست که و اجوی کرمانیهنگامی که خواجه حافظنوجوانی
بوده او در طریفت عشن و رندی سررآمد بوده و خود از پیشروان و
رهبران این اریقت بشمار میآمده است و نا آنجا که اززندهگی مولائا
نظام الدین عبید زاکانی میتوانیم استنباط و استدر ال کنیم آمدن مولانا
عبید زاکانی بفارس درزمان سلطنتشاه شیخ اب واسحنبوده وخواجوی
کرمانی سالها پیش از بسلطنت رسیدن شاه شیخ ابراسحق شاعری
امآور و مردی سخنور وشهیر ودر مرحله طریفت پیر و کیبر و دمبت
۱۶۶۵
بوده است . بنابراین کمالالدین خواجوی کرمانی در شیراز از پیش-
گامان و پیش آهنگان مك و طربفت عشق و رندی بوده استک»
مینوان او را شناخعت و بسابقه و سالقه همین عفیده و مسلك او بوده که
پساز آمدن مولاا عببد زاکانی به شبراز و آشنالی با اوه سلسله مودت
میان این دو سخنور امور استوار و برقرار گرویده و حواجه حافظپس
از رشد و نمو فکری و آشنائی با دربار اینجوها و مورد توجه قرار
گرفتتش نزو شاه شیخ ابواسحق مجذوب عفیده وسلك خواجو وعبید
گردیده و با این دو گوینده نامی که از مصاحبان و ممدوحان دربارشیخ
ابواسحق بودهاند طرحالفت ومژانست ربخنه واز مصاحبتومجالست
با صونیان و زاهدانگربخته و پیوند آشنالی با آنان راگسبخته است؛
در بخش عرفان (ضمن شرح سیر فکری و معنوی نحسواجه حافظ در
جلد دوم دراین باره به تقصیل سخن زاندهایم) ء
مولاا کمالالدینخواجو درّشال ۱۷۵۰ درشیر اردرمیگدردودرابین
سالخواجهحافظ بنابه تحفیق؟ ما ببشاز۳۳سالنداشتهاست پس از م رگ
خواجو؛ خحواجه حافظبامولاناعبیة بیش ازپیش نزديكلمیشود زیراافکار
و عفاید این دو یکسان و در رك مکنب وطربفتگام میزدهند و بهسابقه
این هم فکری و هم سلکی فهری است که جلیس و انیس یکدبگر
بودهاند .
درهمین بخشمختصری از عقاید و افکار و نظر انمولاناعبید را که
درست همان عقاید و نظران مکتب و مسلك خواجه حافظ است
ا- به یط مجمل فسیحن ۲- به سنصات از ۱ تا ۳۵ همین کتاب
۳ ۱
براجمه فرمابند :
۱۶۶۶
میآوریم واین هم بستگیمعنوی میان او وخواجهحافظرا نشان میدهیم
تا برصدق نظرات ما گواهی صادق وشاهدی واثق باشد .
با توجه بآ نچه در باره مولناعبید آوردیم چون شناخت عنابد
و نظرات مولانا عبید زاکانی در باز شناعت عقاید و نظرات اجتماعیو
مسلکی خواجه حافظ کمك موثر و بسزالی میکند و ما را بر این سر"
مکنوم و نکته امهفوم رهبر است بنابرین ناگزبريم مخنصری در باره
احوال و شرح حال و عقاید و آثار مولانا نام الدین عبید زاکانی بحث
کم
درنقد برمرش و گربه مولانا عبید آوردبم که پس از نسخبرشیراز
بدست امیر مبارزالدین محمد ؛ مولانا عبید زاکانی ناچار شد از شیراز
بگریزد وگریز و فرار او از شیراز چنانکه در اين مختصرنواهیم گفت
بمناسبت این بو که بیم آن میداشت/مهاندانش که صوفبان و زاهدان
سالوسکاروزراق زمان بودنه علیة انز ابیرمبارزالدین محمد که خود
او نیز از تبر طنز و زهم زبان, و قلم عبید برحذر نمانده بود تومهای
ترئیب دهند و فصد جانش کنند و جنانکه در صفحات گذشته بکراتدر
باره خواجه حافظ متذکر شدهایم » «یدیم و دريافتیم که همان عوامل و
همان محافلوهمان افراد و اشخاص که برایما شناختهشدهاند بهمانافثر|
و تهمنی که سکن بود برای عیید زاکنی ترتیب دهند ؛ برای عواجه
حافظ نرتبب دادنه و او را اباحنی و منکر خواندند و فصد جانش
کردند . اينك با توضیحوشرحی که درباره زندهگی و علت فرارمولان
عبید به بفداد مستند به آنارش خواهیم آورد در میپایم که موضوع
توطله علبه خواجه حافظ از طرف قشریان و ظاهر ببنان و صوفبان و
۱۳۶۷
عوام فریبان زمان » از صورت بك-عدس و گمان بمرحله پقین ميرسد و
ماجرای مولانا عبید که معاصر اوست مبنواند نمونه و سندی باشد برای
آنچه درباره خواجه حافظگفهایم اينك بطور اختصار به شرح حال
مولاا نظام الدین عبید زاکانی میپردازیم +
حمد مستوفی موف کنابهای تاریخگزیده و نزهت القلوب که
از معاصران مسولانا عبید است در تارب خگزیده مینویسد : !عبید از
خاندان ز) کانیان است و زاکنبان نبرهای بودند از مردم بنی خفاجه که
بقروین مهاجرت کرده بودند » این نعاندان دو دسته بودهاند » دستهای
از آنها در سلك دیوانيان در آمدهاند و همه صاحب شهرت و مکنتو
معروفیت شدهاند و رستهای دیگر به علوم دبنی رویآورده و ازجمله
غلما و مجدثان بشمار آمدهان حمد مستوفی ضمن معرفسی صدور و
اکابر این خاندان از عبید زاکانی نجنین بساد مسیکند و صاحب سعید
صفیالدین زاکانی خداوند املالا و اسباب از ابشان صاحب معظم
نظامالدین عبید ذاکانی اثعار خوب و رسائل بی نظیر دارد».
بر اثر آنچه حمد مستوفی در تارنخ گزیده آورده و با توجه به
ناریختحر برو تیم گزیدهبابدگفت مولاا نظاملاین عببد زاکانی پیش از
اینکه بشیراز رود در زمان سلطان ابوسعید مقام صدارت و پا وزارت
داشنه زیراحمله مستوفی او را بلفب صاحب معظم یار کرده است ۰
بطوریکه در تاریخگزیده آمده است خاندان زاکانیدر فارس
صاحب ضیاغ وعتار واملاك بووهاند ومیتوان گمان بردکهپس ازانفلاب
احوال دولت سلطان ابو سعبد ۲ بهادرخان که ارکان دولت او درهم
۱- نابخگزیده ص ۸۴۵ - ۸۴۶ ۷- ابوسمید در تادیخ میزده
دببی الثانی سال ۷۳۶ در گذشته است .
۱۳۶۸
ریخت و حمد مستوفی نیز خود پس از آن وفایع به فارس گریخت و
ما این واقعه را که مستند به شرح حال حمد مستوفی بقلم خود اوست و
برای نخستین بار در این کتاب به نشر آن اقدام شده است ۱ پیش
از این آوردهايم» مولانانظام الدین عبید نیز سالی چند بعد از مسافرت
حمدمستوفی برای بهرهوریازاملا موروئی خود به شیرازرفته است ۲
و ما آمدن مولاناعید را از قزوین به شبراز سال ۷۳۴ میدانم زیر ین
زمان جمالالدین شیخ ابراسحق پس از نصرنکامل فارسخودرا پادشاه
خواند ودراین هنگام آوازهمکرمتودادووهشاوو تو جهش به گویندهگان
ودانشمندان بهدیگر نفاط ایران نشر یافت و ضمناً با ملطنت اواوضاع
آشننهوورهم فارسسروسامان وان وامنبافت. دیگر آنکه اگرمولاناعبید
زاکانی پیش از سلطنت شاه شیخ ابواسحن به شیر از رفته بود ؛ حمد
مستوفی که او را میشناخته و درکنابش از او باددکرده است هنگام
ا- ص ۵۴-۷۷
۲-دد تادیخ گزیده صفحه ۸۴۸ آمتگه سال 9۱۴ که اتابك سعدبنزنگی
بقمد نسغیر عراق به جنک سنجمه خوارزمتاء رفت و بدست اک رفتاد
آمد پس از آذادی برای باز کشت بنارس پقزوین آمد و ددخانه ععادالدین
احمد زاکانی در معله ارداق نزولکرد آن سال دد فزوین فعطی بود ومباد -
آلدین احمه ذا کانی هرجنه بدستی او دا نمیشناخته و او نیز خود دا معرفی
نکرده بوده نسبت به انابك تعظیم و تکریم
چنانکه اتايك از محبتهای او شرمنده میشود -
جذیرائی شایسته و درخورمی کند
انايك پی از اینکه بفارس باژ میگردد او دا بفارس دعوت میکند ود
باده اد نیکوئیها و احسانها بسل میآردد شادرواناقبال آشتیانی احتمال دار
استکه اتابك سعدین زنگیاعلاکی را به ثبول عمادالدین احمد ژاکانی درفارس
داده بودء امت و ما اين نظریه دا قریب به بقین میدانیم
۱۶۶۹
توقف بازده ماهاش در شبزاز با او ملاقات میکرد ودر سفرنامهاش از
او ذکری بمیان میآورد .
بنابرین ظن قریب به بقین اینست که : مولانا نظام الدین عبید
زاکانی دربدو سلطنت شاه شبخ ابواسحت به شبراز آمده وپسازمعرفی
بحضوراین پادشاه ادب پرور ازملازمانومصاحبان مخصوص او گردیده
است. مولا کمالالدین خعواجوی کرمانینبززمانیکه شاه شیخابواسحق
حکومتکازرون را داشت (سال ۷۴۰) نزد او درکازرون میزیست ودر
شیخ ابو
اسحن در آنجا ساخته بوده قصیدهای سروده و پساز ستابش شاه شیخ
میگوید :
جمال دیئی و دین شاه شرف ابوامحق که قاصر است ذاددالمابهاش اوهام
همین سال درکازرون بمناسبت_ اتمام بارو و قعلها ی که
جیلگذشته بتادیغ هجری از هفنمد رز عیدگفنه پبید و فریب ماء میا
اسای قلمه بچسالی دسید کاز دفمت" " برد دونق این نه دواق مینا فا
باستناد این سند خواجوی گرمانی از زمانیکه شاه شیخ حکومت
کازرون را داشته در دستگاه او میژیسته و قهری است پس از اینکه
بسللنت فارس رسیده از مقربان درگاه ودوستان و مصاحبالومجالسان
او برده است .
بر اساس قصابدی که در دیوان مولاناعبید زاکانی در مدح شاه
شبخ ابواسحق میبینيموآثار ی که پساز مرگ این پاشاه مروده درمی-
بابیم که مولانا عبید نیز همانند خواجه حسافظ به شاه شیخ ابو اسحق
گذشته از انکه او پادشاه و ممدوح ایشانبوره مرانب صمبمبت والفت
بین آنها بیش از يك ممدوح و مادح برقرار و استوار بوده است
1۶۷۰
گفنیم پس از اينکه امیرمبارزالدین محمد به غبه بسرشهر شیراز
دست یافت وشاه شیخ ابواسحن که غافل گیرشدهبود ازشیر از گربخت؛
مولاناعید زاکنی نیز که اوضاع را براینخود بعللی که یاد کردپممناسب
نمیدید او نیز به باری و
دوسنانش از طریق کازرون به شوشتر و
سپس به بصره و بفداد مئواری و فراری شد. سند ما در این استتباط
آثاری است که از مولانا عبید در دست داریم و با دفت و موشکافی در
این آثار این حفابق آشکار میشود .
مولانا عبید پس از فرار از شیراز غزلی سروده که در آن پرده
ازراز فرادش برمیگیرد وعاتآن را برایکسانی که باوضاع واحوال
او آشنائی داشتهاند شر ح میدهد و بگوید:
دفتم از خطه شبراز و بجان در خطرم
میروم دست ذنان بر سر و یای انددگل
گاه چون بلبل شودیده دد آیم بخروثل
من اذ اينشهر اگر برشکنم , «دشکنم
بي خود و بی دل وبی یاد برونازشهراز
قوت دست ندادم چسو عنان می گیرم
اپن چنین زار که آمروز منم ددم عثق
ای عببد این سفری نیستکه من میخواهم
وه کازیندفتن ناچادچه خونین جگرم
زین سفر تا چه شود حال وچه آیدبسرم
گاه چون ننچه دل تنگه گریبن بددم
من اذ این کوی اگر بر گذدم:در گذدم
میروم و ز سر حمرت_بقفا مينگرم
خبر از پای ندادم که زمین میمپرم
فول ناسح نکنه چساده و پند پددم
میکشد دهر پبه زنجیر قفا و قشددم
بطوریکه مطالب این غزل بازگ وکننده است عبید میگویدومناز
شیراز پیروث رفتم برای آنکه جانم درخخطر بود واز این رفتن بناچاری
دلخونم زیرا به میل و رضای خودم نبوده است در اين گریز ناگزیر
بودهام ؛ از شبراز مبروم در حالی که دست افسوس و دریغ و تأسف
برسر میزنم و حسرت میبرم + میروم افسو سکنان و نمیدانم برمن چه
خواهدگذشت و در غربت چه برسرم خواهد آمد.
12
اگر ازشیراز دور شوم و اعراض کنم «برشکنما» از ایناعراض
کرد در هم نعواهد شکست « درشکنم » و اگر از این سکان و محل
«کوی» که شبراز باشد بروم خواهم مرد؛ در حالتی از خود غافل وبی
وماغ و بدون ووست از شیراز بیرون مبروم و از سر تأثر و تاسف پی
درپی به پشتسرم که شیرازاست نگاه میکنم زیرا دلم را در آنجا جا
گذاشتم » از اين رفتن اجباری نه اختباری چنان متاثرم که دسنم بارای
گرفتن عنان اسب را ندارد و پایم نیز در اتیارم نیست که قدم از فدم
بردارم .
ان آن سفری نیس ت که عبید آرزوی آنراداشت» بلکه سفری
اجباری است که پیش آمدها و گرفتاربها برابش پیش آورده است.»
موید این مطلب کهغزرا عبد هنگام مسافرت ازشیرازیمنامیت
گریختن ازنزد امیرمبارزالدین محملپس ازشکست شاهشیخابواسدق
سروده است غزل دیگری استکه آنر در بنداد سروده و از شبراز
باد کرده و متأسف از دوری آنازهتگاه انس بوده است میگوید:
مرا دلی است گرفتار خطه شرا
خوشابستاده و بالعل دلبران درعشق
گهی بگوی خرابات با مفان همدم
همیثه بر در میخانه میکند مسکن
بروی لاله رعانش گمانهای نو
شده برابر چشمی همیشه گوشه نشین
امیدوار چنانم که آن خجمته دار
1 برشکستن یمنی اعراضکردن اذکادی و چیزی و دد شکستن ینیدن
شکستن و خرد شدن که کنایهایست از نابود شدن ۲- در ند
۱۶۷
هن بریده و خو کرده با عم وناز
طرب گزیده و با جور نیکوان دساز
گهی مقامر؟ وگه رند و گاه شاهد باز
مدام بسر سر میخانسه میکند پرواز
بزلت سر و قدانش امیدهای دراز
مدام در خم محراب ابروئی به نماز
بفر دولت سلطان اویس ینم باز
دراین غزل این حقبقت منعکس است که دل عبید درهوایشیراز
به پرواز آمده و از روزگار خوشگذشته کهبا تنم و ناز در شپراز
میگذرانیده و از دیدار زیبا رخا شبراز برنعوردار و با هم سلکانش
در عبادنگاه عشاق «خرابات» براز و نیاز بوده و با مرادش «پیر مفان»
بسر میبرده یاد کرده و در پایان اظهار امید مي کند که بکمك سلعلان
اوبس جلایری بتواند بار ویگر پدبدار شبراز اثلگردد .
مسلم است غمزل را هنگامی سروده که امیر مبارزالدین محسل
منوز سلطنت میکرده و متعلقبزانی است که جلایربان بر فارس مسلط
نشده بودهاند ؛ و همین هنگام است که در غزلی دبگر «و با تصیده »
که برای شاه شیخ ابواسحق وییاد او که دراصفهان پسر میبردسروده
و در آن برای امیر مبارزالدین محمد. آرزوی دارو نابودی و مرگ و
فناکرده است:
خوش آن نسم که بولیز زلفیارآرد. ",بر به عاشفی خبر یار غعگسار آرد
بسوی بلبل بیدل برد بشارت گل پاغ مژده ایام نوبهار آرد
رش کسي که سلامی بدان دیار برد وز آن دیار پیامی بدین دیار آرد
اگر ه پيك نسیم بهار رنجه شود عنایتی به مسر عاشقان زار آرد
که حال من بسر کوی يار عرضهکند که یادش از من مهجور دلفکار آرد
به اختیاد نکردم جدالی از برباد بلا که بر سر خامار به اختبار آردا
غریب شهر کسام ه دد شماد آبم غریب بی سرد وداک ددشماد آد؟
عبی. را به از آن نیست درچنینسخنی که روی عجز بدرگاه کردگار آرد
مگرکه بخت بللدش زخواببرشیزد . . تهوری کنسد و دولنی بسکار آرد
که آن غربب بریشان خستهء کشنیعمر ز سوج لجه ابام بسر کنار آرد
جو بخث و دولت واقالرنتم دنمرت روی بسوی سارگه شاه کاسکار آرد
جمال دبنی ودین حسروی که روزنبرد بزخم یر فلك را به زینهار آرد
حسود جاهتورا تخت و تاج باید لك زمانه از پسی او ریسمان دار آرد
قصیده یاد شده مثذ کر این واقعیت است که عبید هنگام سرورن
آذ در غربت بسر میبرده و از شهر غریسب به دار آشنا پم و سلام
رسانبده و چون مخاطب درقصیده جمالالدین شاه شیخ ابواسحقاست
بابراین مسلم است که قصیده را هنگام نوقف و افامت در بغداد بیاد و
برای شاه شیخ ابواسحق که در اصفهان بسر میبرده و امیدوار بسوده
است که بکماك انابکان لر بار دیگر شیراز رامسخر بندارد سروده ودر
این قصیده منذ کر است که سفر او به بفداد به اجباد بودهنه به اختیار
و از اینکه در بغداد او را نمیشناعته و چنانکه شایسته او بوده فدر و
منزلتش نمینهادهاند نکدر ام ّاشته است؛ و در پایان قصبده از
خداوند خو استه اس که از دبگر وولت شاه شیخ رویکار آید وخود
او و شاه شیخ کهبصوزت غربت وزیا غریب بسر میبرند بدیارخور
با گردند و کشتی عمرشان از غرقاب و لجه ایام برساحل مراد و آرزو
نشیند و قتح و پیروزی و بخت و اقبال بار دیگر به شاه شیخابواسحق
دوی آورد ۰ در پابان تصیده برای حسود مفام و سلطنت او که
امپرمبارزالدین محمد باشد . ریسمان دار را که مرگ باشد و مسافات
اعمال ناپسندش را آرزو کرده است.
آنبجه از آثارعبیدمستفاد است اینکه بهشبراز داستهگی حاصی
داشته بطوریکه یاد وطن خود قزوین را پاك از خاطر زدوهبووه است
۱۶۷۴
و وصنی که از ال مصلی و آب رذن آباد میکند» گویای این حفیقث
است که : وصف خواجه حافظ نیز از گلگشت مصلی و آب رکن آباد
وصفي وافمی بوده نه شاعرانه چنانکه ما در جای نحسود آث را شح
دادیم و گفتیم که در روزگاران حافظ دشت مصلی چگونه بوده و آب
رکن آبادچهصفاو نزهنی میداشته است؛ عبید در وصیفشیر از ؛میگوبد:
نسیم ناه مصلی و آب رکن آباد
زهی خجسته مقامی و جان فزا ملکی
بهر طرف که روی نغمه میکند بلبل
بهر که در نگریشاهدیاست چون شیرین
در اين دیار دلمشهر بند دلداریاست
سرم هوای وطن_میبزد و لبك دلم
ز جور سبل کافر مزاج او اففان
غنیمتاست»غنیمت شمارفر صتعیش
بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن
بسوی باده و نی مبل کن که میگویند
خوشاست ازو نعیمجهانولیچوعبید
# و
غریب را وطن خویش میبرد از باد
که باد خطه عاليش تسا ایسد آباد
بهرچمن که رسیجلوه می کندشمشاد
بهر کهدر گذری عاشفی استچوذفرهاد
که جان به طلمت او خرم استوخاطرشاد
ز بند زلف سیاهش نمیشود آزاد
ز دست نرگس جادو فریب او فریاد
آکهتن ضعیف نهاداست وعمربیبنیاد
بثوش باده صافی و هرچه باداباد
«جهان بر آبنهاده استو آدمیبر باده
«غلام همست آنم که دل براوهنهاده
نکنهای کسه بجاست در اینجا منذ کر آن شوبم وخواننهگان
ارجمند را بان نوجه دهیم اینکه : عبید در غزلی که آوردیم و درآن
شاه شخ ابواسحق را ستوده است ؛ او را بجای محبوب و معشوق و
دلدار قسرار داده و بصورت مغازله با محبوب بمقام ستايش ممدوج
بر آمده و این درست همان روال و روشی است که خواجه حافسظ یز
در غزلهایش پیروی کرده و این سبك را پسندیده و بکرگرفنهوایننکته
۱۶۷۵
بوضوح و روشنی از روی آثار این دو گوبنده نامی و هم عصرهشهرد
است و نمیتوان منکر این حقیفت شد که دراینکار خواجه حافظازعبید
تببیت کرده و بجای فصیده غزل را بمنظور ادای سخن خسود با
ممدوحانش دراختبارگرفته و با آنان نرد سخن و محبت باغنه و ضمناً
به ادای مطلب و منویاتش پرداخته است.
۰۰
عبید در بنداد در خدمت سلطان اویس جلابریبه امید تحول
اوضاع فارس روزشماری میکرد و از اینکه از درگاه شامشیخ محروم
و دورافتاده بود و درغربت پسر میبرده مینالیده است و اینشکایتها
و شکوهها با گوکننده این ماجراست که پادشاه جلایری آنچنانکه
شایسته شأن و مقام او بوده براو قدر نمینهاده و ضمناً حسد و رشگه
سلمان ساوچی را هم نباید نادیدهگرفت داستانی از طنزگوئی عببدعلیه
سلمانساوجی در تذکرهها آمده واژ این نمونه و اشاره میتواندریافت
چونسلمانساوجیخودرا لك الشعرای دربارجلایربان میدانستهوش
نمیداشت که رقیبی #خنورو دانشهند چسون عبیدزاکانی در محیط
زندهگانی اورشد و نمو کند و شکوفان شود غزل زير میتواند نمودار
احماس و تفکر او دراین دوران دربدری و دوری او از شاه شیخ که
خداو ند گارش بوده باشد.
منم اسیر و پربشان زبار خودمحروم .. غریبشه رکسانوزدبار خودمحروم
گزیده صحبت بیگانگان و نا اعلان . زفوم و کشورو ایلونبارخودهحروم
زروز گارمرا بهره نیست جز حرمان مباد هیچکس ازروز گار خودمحروم
ز آه مینه بسوزم اگر شوم نفمی ز سب این مزه سیل بار حوومحروم
زهربدی که بمنمپرسدپترزان ثیست .. که ماندام ز خداوندگار خودحروم
۱۶۷۶
امید هست عبید آنکه عاغبت نشوم . زاطفورحمتپرورگار خودمحروم
پس از اینکه شاه شیخ ابواسحن دستگیر و کشته شد ؛ امید عبید
هب گشت بهشیر ازیکباره از میان رفت و اورا یاس وحرمان فرا گرفت
و فتل نابهنگام شاه شبخ ابو اسحی او را سخت آزردهخاطر ساخث +
عببد فطمهایدررای شاهشیخ سروده که ما آن را درصفحه ۲۳۳ آوردهایم
1
نباید گذاش تکه بر اساس يكحلس و گمان» عبید زاکانی موش و
گربه ود را که در قدح وذم امیرمبارزالاین محمد سروده است ؛ در
مدت افامت در بغداد و بنام سلطلان اویس جلایری سروده و اینگما
برایاینبنده نویسندهز آنجادستداده است که عبیددر پایانموش و گربه
خود بر اساس نسخهای که متن آن را در صفحات ۲۳۳-۴۱۸ بچاپ
آنرابرایخافانی نام سروده ونحوانده وچنانکه ورمیگوید:
نزد خافانی حجسته سیر نيك خواندی عبید زاکانا
و از آنجا که حافانی از القاب سلیلان اویس جلایری بوده است
چنانکهعواجهحافظ نیزدرغزلیاین پادشاه را چنین سنایش کردهاست :
برشک نک کل ترکانکه در طالع توست" " بختش وکوشش خافانی وچنگزخانی!
باين حدس وگمان نوبسنده را نظر بر آنست که موش وگربه را
هنگاماقامت دربغداد ودر قدحرهجرامیر مبارزالدین محمدسرودداست :
رسازیده
میتوان دربافت که ارتباط حافظ با سلطان ایس جلایری نیز در
اثر معرفی و توصیف عبید زاکانی انجامگرفته و هنگامیکه عبید دربنداد
]- چتانکه متذکر شدیم : آنچه کنتيم نها يك حدس وکمان ات ودوکا
این نظر استواد و با برجا نیستی که خاقانی منود ملطان ادیس جل(یری است و
لافیر: خهر بمید تیست خافانیکس دیگر برده وشخمیتدیکرداشته این یادآوری
وتأکید دداین باده از آنجهت استکه « ملانقطیان» دامت افاضاته و کسانی که
کمین میکنند تا پر اثری نکهای بکیر ند و با دست آویزآن به تعرض وجنجال
دست بزنید واقف و آگاه باشندکه شارح را هیچ نظلر خاص دد این مورد ثیمت
۱۶۳۲
میزیسته و در مجالس و محافل سلعطان اویس حضور میبافنه ازخواجه
شمسالدینمحمدحافظ توصیف وتعریف کرده و آثار و کمالات اورامی
ستودهودر نتهجهسلطان او پس خو استاردیدار نو اجهحافظشده ودراثری که
حافظ برایستایش سلطان ویس سرو دهابنمعنیاستنباط میگردد که پادشاه
مذ کور میل به دیدارحواجه حافظ کرده واورا به بفداد فراعوانده بووه
است. ومیتوان پذیرفت که بسفارش وتو صیه عبیدز اکانیوسبلهارسالپيام
یا نامه» واجهحافظ نیز بهستایش سلطان اویسجلابری پرداخته است.
پس از بر کناری امپر مبارزالدین محمد از آنجا که مولانا عببد
امظفریان ولق و عویایشان آشنائينداشنهاز باز گشت بشیر ازنحودداری
میکند » پس از اینکه میان شاه شجاع و شاه محموو جنگ در گرفت
وشاه محمود از ملطان اویس جلایری مدد و كمك خواست و در نتبجه
سلطان اوپس با قبرل درحراست: او نفود نجود را در اصفهان و فارس
و بزد نا سواحل خلیج فاریل مستفر سالوت » عبید با ایدواری مراحم
سلطان جلایری فصد عزیمت به شبراز را می کند زبرا اطمینان دارو که
ممعاندان او با توجهبهعنایت وجمایت سلطان اربس باونمیتوانند زحمت
وآزاری برسانند » لیکن پس از آمدن بهکازرون و کسب اطلا عازاعمال
و رفتار شاه محمود و دربافت اینکه شاه شجاع از نظر فیم و کمال و
درابت و سخاوت بر او برنری دارد و اوضاع شهراز نیز دردست عمال
جلایربان بیسامان است و شاه محمود هم به تبعیت از پدرش همان راه
و روش عوامفرییی را پیش گرفته ؛ناجار فسخ عزیمت میکند و بجای
آمدن به شرازاز راهکناره علیج بکرمان میرود و در سل ۷۶۷بکرمان
میرسد و ی فصیدهای در کرمان به ستايش شاه شجاخ میبردازد و
وصفالحال خر بازیگوید و ابنقصیده چنین است :
ود بعش جلارپان و خواجه حاظ دراین پارستروتر محبتکردهایم
پآ نجا مياجمه فرمایده
۱۶۷۸
مپیده دم که شهنشاه گنبد گردان
مپهر غالیه سا و صبا عبر آمبز
زیهر دم سلطان چرخ پرتو صبح
طلوع کرده زمشرق طلایه خورشید
به پمن دولت و افبال شاه بنده نواز
نظر گشادم و دبلم خجسته مملکتی
تا آنجا کهگوید :
جلال دولت و دین پادشاه هفت افلیم
همای همت او طابر هماپون است
بلند مره شاها ز عدل شامل تو
زمین به بازوی طبع تو میشود آباد
ز جور و داد تو منسوخ گشت یکباره
ز شعر خویش سه بیتم بیاد میآید
«بعهد عدل تو جز نی نمی کند ناله
« بخواب امن فرو رفت چشمهای زره
« فلك بجاه تو رم چنانکه جان بخرد
جهان پناها من آن کسم که از ول پا
نا و مدح توخوانم بر وضیع وشربف
مرا همیشه سلاطین عزیز داشتهاند
ز حضرت تو چنان چشم تربیت دادم
همیشه تا نبود دور مهر را انجام
کشید تبیغ وبراطراف شرق گشت روان
شمال مجمره گردان ؛ نسیم مزده رسال
بسوي عرضه خاور کشید شادروان
چو از بلاد حبش پادشاه ثرکستان
مرا بجانب کرمان کشید بختعنان
مقر جاه و جلال و مفام امن و امان
که آفتاب بلند است و سابه پزدان
کهروزوشب همهبرسد ره می کندطبران
خلاص بافت جهان از طوارق حدئان
قلك, به پشتی جاه تو میکند دوران
غطای حانم طائی و عدل نوشروان
در این فصیده هم آوردهام کنون بمیا
ز دست حادثه جز دف نمی کند افنان»
ز گوشمال امان بافتگوشهای کمان »
جهان بهجودتوفائم چنانکتنبهروان »
گشاهام به ولای تو در زمانه زبان
دعای جان تو گویم به آشکار و نها
ز ابندای صبی تابه این زمان و اوان
که دیدهام ز بزرگان و عسروان زمان
مدام تا نبود سیر ماه را پایال
۱۶۷
در این قصیده به شاه شجا ع یاد آور است که از هنگام جوانی
موره عنابت و توجهساعلان ابوسعید بهادرخان وسپسشاه شبخابواسحق
و بعد طرف توجه سلطلان اوپسجلابری بودهاست و ازشاه شجا ع نیز
همین اننظار و چشمداشت را دارد . شاه شجا ع که مردی سخنشناس و
اهل ذوق و ادب بود مندم او راگرامی میلدارد وعبید دردربارشاهشجاع
در کرمان مقیم میشود و همینهنگام میان او و حواجه حافظ مکانبانی نیز
انجام میگیرد . از جمله بنظر این بنده شارح غزل زبر را خواجهحافظ
برای عبید سروده و بکرمان فرستاده است :
ملامی چو بوی خرش آشناثی . بسدان مسردم دبده روشنالی
سلامی چو نور دل پارسابان . بر آن شمع خلونگه پارسالی
نمیبینم از همدمان هیچ برجا . دلمخون شد ازغصهساقی کجائی
می صوفی افکن کجا میفروشت. که در نابم از دست زهد ریائی
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند. منتاح مشکل گشائی
رفیقانچنان عهدصحبت شکنتدد 7 کهگوئینبوده است حود آشنالی
عروسجهان گرچاورجدضنایت 7 ز. نهد میبرد شبوه_بیوفانی
پیاسوزمت کیمیای سعادت . ز همصحبت بد جدائی جدائی
مرا گرتو بگذاری اینفسطامع بسی پادشاهی کنم در گداثی
مکن حافظ ازجوردوران شکابت .. چه دانی نو ای بنده کار نعدائی
در این غزل نحواجه حافظ به خبید متذ کر است که همچنان زهد
ریائی و رباکاری و عوافریی و ظاهرپرستی در شیراز بازارش گرم
است و او ننها راه نجات و فلاح خود را طریفت عشق و همصحبتی و
معاشرت با همسلکانش میداند و با آوراست که دوستان قدیم پیشترشان
در گذشته و رفهاند و گروهی نیز که تخود را از زمره دوستان میشمردند
۱۶۸۰
پس ازتفییر وضع آنهانیزتغیبرصورت وسیرت دادند و در این هنگامه
از زمان بهترین راه سعادت و سلامت را کنارهگیری و انزواو دودک
از مصاحبت و مجالست مردمان ریاکار و دورو دانسته است .
۰
پس ازاینکه شاه شجاع بدعوت مردم فارس عازم تصرف شبراز
شد عبید زاکانی نیز با او همراه بود و پس از تصرف شیراز ؛ عبید
زاکانی پساز چندسالروری بهشیرازشهر یکهبنعاشقانهمهرمیورزید
رسید و با هممسلکانی که در غربت بیاد آنها اش حمرت میریخت
از جمله دوست و ممفکر بگانه و یکرنگش خواجه حافظ عهد مودت
و مهر و محبت را تجدیدکرد و ارآدیدار باران ومصاحبان دیری نکامدل
شیرین کرد . در آثار خواجچه حافظ غزلی چند هست که این دیدار را
پس از سالها مفارقت بشارت میدهد و مار در جای خود بآنها اشاره
تخواهیم کرد .
عبیده همچنین ناظر وشاهد فنح اصنهان بدست شاه شجاع بوده
و این فتح در هندهم زیالحجه سال ۷۶۸واقع شده وعبید درفصیدهای
بسناسست این فنح بشاه شجااغ نهنیت و تبريك گفته است! ۰
در این فصیده میگوید :
در سفحات آینده فصیدهای را که خواجه حافظ بمناسبت این فتع
مروده آدرده و ددباده آن سخنگفتهايم .
۱۶۸۱
صباح عد ورخ پار وروز گار شباب
هوای دلبرو غوغای عشق و آنش شوق
نوید فتم صفامان و مژده . اقبال
دماغ باده گساران زخرمی درجوش
غنیمت است غنیمتشمار فرصتعیش
بنوش جام می؛ ای جان نازنین عبید
به بزم شاه جهان عیش ران وشادی کن
جلالدواتودین تاج بخش تختشین
خدابگانا از پرتو عنابت تو
برآسنان توگشتم مفیمر_دولت گفت:
خروش چنگولبزنده روروجامشراب
نوای بربط و آواز عرد وبانك رباب
نشان بخت باه و امد فتحالباب
دروذ مهر برستان زعاشفسی دراب
زباده دست مدار و زعیشروی متاب
شتاب میکند این عمر نازنین دریاب
خدایگان جهان آفتاب عالمتاب
مپهر مهر و سخابادشاه عرش جناب
که باد سایسه او مستدام بسراحباب
نزلت ۱ خیر مقام وجدت خیر تب
زاین گو نهآ ثارعبیدکاملا آشکار وهویداست که از نوجه وعنایت خاصشاه
شجاع برنحوردار بوده واینست کهازالطاف ومخبتهای او شکرگزار استچنانکه
ضمن قصیده دیگری یزمگوید :
آمد ننیم و نکهت گل در جهان فکند
شرح جلال قدر تو میداد اعلقه
از جود دوز کار ننالر دتر عمید
د«موجع خیز لجه غم غرقه دنه بود
ودرفصیده دیگر میگوید :
بلبل زشوق غلفله در پوسنان فکند
افلاك راز هسنی خود درگمان فکند
اودا چو بختنيك براین آستانفکنهد
لطف تواش بهساحل امن دامان فکند
۱ - خواجه حافظ درفزلی که برای شامشجاع مروده و درصفدات آینده
احت عتوان « قرل وغزل » آدردهایمهمینجمله را برای شاه شجاع بکاربرده
دعبید برمصرع حافط نظر داشته است حافظ میفرماید,
خوشا دمیکه درآئی دکویمت بسلامت قبدمت خیر فدوم نزلت خیر مقام
۱۶۸۲
عبیدرا؛ که مربی عنایت . توبود. چهغم ز ثابه دور آسمان دارد
زهمت تو به پیرانه سریبابد زود . امیدهاکه بدین دولت جوان دارد
بطوریکه عبید دراین پیت اشاره میکند هنگامیکه درسال ۷۶۷
درشیراز بسرمیبرده پیروسالخورده بوده وچنانکه خواهیسم گشت در
اوایل سال ۷۷۲ اجل باومهاتنداد که دوران پیری را در کنف حمایت
شاه شجاع به آسایش بگذراند وور گذشت .
نقیالدین کاشانی در ذ کره خللاصالاشعار خود در گذشتعبید
را سال ۲ دانسته واین تاریخ را نوشتهای که درپشت کناب اشچار
وائمار تالیف علیشاهبنمحمد قاسم خرارزمی معروف به علاه بخاری
منجم آمده است تایبد میکند بدینتوضیح که :
در کتابخانه ملی ملك نسخهای از کتاب اشجار و المار که در
احکام نجوم است بخط مولانا عید: زا کانیموجود است که آن راعیید
بسال ۷۶۸ بینی نخمنین سالي, که پسٌ از ممافرت بفداد به شیراز
آمده ازروینسخهایبرای روش استتناخ کردهاست وفرز ندش اسحق-
بنعبید زاکانی دربر که آخر همیخ چنین انوشته است :
« انتقل بحقالارث » حرره اسحق بن عبید الزاكاني احسناله
احواله سنه ای وسبعین وسیعمائه پوبنابراین عبید تاسال۷۴۷۲ زندبوده
وپساز درگذشتش کتاب م کور سهمالارث بفرزندش اسحسق زاکانی
رسیده است . دراین صورت مولانا ۱ نظمالدین عبیدزاکانی درباز گشت
[- درمقسه ای که بر کلیات عبید نوشتهاند نام اورا تجمالدین آودده ند
درحالیکه در نسغه متملق پکتابغانه وحید که آنرا شادروان افبال اشتیانی
نشرداده وهمچنین پایان نعخهای که از آن موش وگر به دا دداین کتابنقل کرده
آیرونخهای کهناست نام اورانظامالدین آورده استوفطمی است که اینناسحیح
ات ونجرالدین تحریف واشتباء است
۱۴۸۳
از بفدادفقط نرويك بهپنسال اواغر عمر را بار ویگر در شیراز زیسته
است ۰
شنیست که مولانا نظمالدین عبیداله زاکانی منخلص به عببد
درشیراز در گذشته وبخاك سپرده شده ولی مناهفانه از مزار اونشانیدر
دست نیست وچه بسا اگر مردم صاحبدل شیراز به جستجو و تفحص
بپردازند آرامگاه ابدی اورا پيابند .
تس
درصفحه ۷۱۱ ضمننقد برموش و گربه عبیدزاکانی اشاره کرده
وباد آورشدیم که « مولانا عبد يك منقد صریح الهجه و وارسنه وبی
پروای اجتماعی بوده است » این نوی وحصلت برسایر حصوصبات
اخلافی ومعنوی او میچرییده است ؛ او نویسندهایست که بههیچ بهائی
نمیتو اند از اعمال وافعال ناپسند تسانیکه به تحمبق وتدلیس و تلبیس
وربا میپردازند چشم بپوشد و کارهای رپانی آنان را نادیده بگیرد »
اوریاکاران وسالوسیان ۰ عبادوزمارمتظاهر ومردم فریب وعاما وفقهای
پررنگ وریب ۰ اشراف واعیان حورخواه وکارنامه ساهرا با تزباه
طنز وسخریه وزبان هزل وطیبت میکوبد ورسوایشان میسازد .
از گفتن حفابق ونشان دادن زشتیها وناروائها بصورني عریان
آمیهراسد واز اینکار بازنمیایسند حتی اگر به بهای جانش و فطع
روزی ونانش باشد . بازندهگی مختصر ودرویشی وماحضرساخته و بر
یغما گران مال وجان مردم تاخنه وزندهگی آسودهاشرا برسراینایمان
باخته است .
عببد زاکانی بالین چنین حوی وخصلت دردوران سلطنت شاه
۱۳۸۴
شیخ ابواسحی بهزم وقدح رباکاران صاحب نفوذ شیراز میپردانعت و
آنان را رسوایعاص وعام میساخت + کسانی امثال صوفی زمانش
ینی خزین الدینعلی کلاهویازاهدمنظاهری چوذا بومحمدشمس الدین
عبدا
ی نشنه بخونش بودنه و در پی فرصت و موفعیت مناسب
میگشتند نابخاك وخونش کشند ودمار ازروزگارش بر آرند .
شاه شیخ ابو اسدق مردی روشندل بود وهیچگاه نن بهوسوسه
رموعظه رباکاران نمیداد وبااین گروه آمپزش و معاشرتی نداشت و
بههمین مناسبت تازمانیکه او برتخت سلطنت فارس فرمان مپراندمولانا
عبید زاکانی وممسلکانش از گزند معاندان ووشمناندرامان بودند زیرا
شاهشیخ ابو اسحق ازایشان حمایت وجانبداری می کرد و در اثر همین
پشتیبانی وعنایت او بود که عبید میتوانست در آن عهد وزمان خففان و
عوامفرییی آنچنان بیبروا هرچه زا بخواهد بگوید وبنویمد بنابراین
مولانا عبید زاکانی دردوران سلطنت شاهئیخ ابراسحق در مبان طبقات
صوفیه وزهادرشمنان سرسخت برائ تخود فراهم آورددبور
ضمناًدرهمان زمان ازریاکاریهایانیر مبارزالدین محمد وتوبه
معروفش در کرمان آگاهشد ودانست که آن امیر خونخوار که سالیان
دراز به شرابخواری درمیان باده عواران ممتاز بوده برای اغوایمردم
به توبت واثابت نشمتهو خودر بصورتمجتهدیجامم الشرابطدر آوروه
و وظیفه قاضیالقضائی را هم بدا امارت میکشد این بود که درمحضر
شاه شیخخابواسحق درباره رباکاریهای آن نابکار طنزها میساخت و
داستانها وللیهها ساز میکرد واين لطیفهها وملكها از مجلس خاص
شاه شبخ بمبان مردم شیراز راه میبافت و شایع میشد و کم وبیش
۱۶۸۵
بگوش امیرمبارز الدین محمد بکرمان میرسید .
مولانا عبید میدانست هرگاه امیرمبارزالاین محمدبهشبرازچبره
شود وماراز روز گار اوبرخواهد آوردوبا آمدن او میدانبدسترباکاران
وسالوسیان خواهد افتاد و آنان که پیوسنه از زخمزبان وقلم او دلریش
وپریش بودهاند با اغتناع فرصت آثارش را دستآوبز تعرضبراوقرار
خواهند داد وبهتهمت اباجت متهمش خواهند ساخت و بر هستیاش
خواهند تاخت و نرد انتقامجوئی بااو درخواهند پاخت ۰
عقابد و نظرات عبید درمبارزه باغرافه پرستی و عوام
دکانداری زاهدان وسالوسان درست باافکار ومعتقدات خسراجه حافظ
بکسان مینمید » واو درقدح وذم رباکاران زسان خود همان راه و
روشیرامیسپارو که نو اجهحافظمی سپردهوطیمی کردهاست اينكبرای
آنکه دریاییم چرا از جان خود نیم میداشته اثریچند ازاو را در اینجا
میآوريم که درمذمت صوفیان وشرتهبوشان گفته است .
منگر پهحدیت خرقه "پوشان آنسخت دلان سخت کوشان
پخته سبحشان بگردن " همچرن جرس از درازگوشان
ازدور چو روبشان! بهینی از راه بگرد ورو پپوشان
از بند ریا و زرق برخبز با ساده نشیین و باده نوشان
منروش به ملك هر دو عالم.. خالا سر کوی میفروشان
در باغ چه خوش بود سحرگاه .ما سر خوش و بلبلان خروشان
مطرب غزل عبید برخوان دل برده ز دست بز هوشان
۷۰
هوس خانقهمنیست کهبیزارمازآن . بوریا که در اوبوی ریائیباشد
700 جاپی : شتکان
۱۸۶
موفی سافیدرمذهبمادانی کیست
مرد به عشوه زاهدزده که اد دایم
ذکر سجادءوتمبیحها کن چو عبید
عبید قلندریاست با باخته ورندعالمسوز
آنکه باباده سافیش صفالی باشد
وه
فریب مردم نادان پدینفسانه دهد
9
نوی مید بدیندآنا بنادامیچند
وه
بردی کوید:
قلندری است مجرد عبیدزاکانی حریفخواجهگیومرد کدنعدائی نیست
او سك وطریقتش را فاش میگوید وعقاید ونظرانش » همان
عقاید و معتقدات طریقت وسلكك
و آشنا شدن بامکنب عشق ورندی
خواجهحافظاست وبرای بهترشناختن
»آشنالی بانظرات عبید زاکانی برای
ما که دربخش مسلكك ومرام وطریفت خحراجهحافظ سخن خواهیم گت
لازم وضروری است ابنك نظرات
عبیدرا درباره مسلك وطرینتش که
همان مسلكعشق ورندی اسث مبآوربم) درباره قلندری میگوید:
جوفی قلنددانيم] پرمادفم. نباد
ساعطان وقت خويشیم گرچهزدوی اهر
مشنی مجردانيم برفقی دل نهاده
دددست و کیسما دیثاد کس ند بیند
جان درمراد یابی ددحلفهای کسائیم
اچونمابههييحالی آذادکس نهراهيم
دد داء پاك باذان گولاف فقرکمزن
پودو وجود مادا باك از عدم نباشد
اعگر کمان مادا طبل وعام نباشد
گرهچنان نباشد. ازهیچ غباشد
بر سک دل ما نش درباند
دندان بینوادا نبل و بم نباشد
آزاد خاطر "ما شرط کمنباشد
همچون عببد هر کاو ثا بت قنمنباشد
سس
| - خواجه میفرمایه ,
جفابریم وملامت کشیم وخوش باشیم
که در طریقت ما کافریاست رنجیدن
۱۶۸۷
جون ما فلندرانیم در با ربا نباشد
در هیچ مك باماکس دوستی نورژد
گر نام ما ندانند بگذار سا ندانند
شوریدگان ما را در بند زرنه بینی
در لنگری که مثیم اندوه کس نه بیند
از محتسب نترسیم وز شحنهم نداریم
با عار رش برآثمگرگل بدست اید
هرکس به هرگروهی دارد امید چیزی
همچون عبید مارا دریوژه عار ناید
1
دد مکتب دندی
ما سریر سلیلنت در بینوالی بافتیم
سالها در پوزه کردیم از در صاحبدلات
همت ما ازسر صورت پرستیدرگذشت
پرتو شمع تجلی بر دل سا شعله ژد
صحبت مخواره گان ازنعاطرهامحو کرد
پش ازایندرسرغرورسرفرازی داشتیم
گرچه آسیبفلكبشکست مارا چوذعبید
۰
باز در میکده سر حلقه رنسدان شدهام
نه به مسجد بودم راه ته در میکده جای
بر من خسته بي چاره به بخشبدکه من
۱۶۸۸
تزوبر و زرف وسالوس آلین ما نباشد
در هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد
ور هم چنان نباشد بگذار نما باشد
دیوانهگان ما را باغ و سرا نباشد
در تکیهای که مائیم غیر از صفا نباشد
لیم کشتهگان را یم از بلا نباشد
بر خاله ره نشینیم گر بوریانباشد
مارا امید گاهی غیر از خدا نباشد
در مذعب قلندر عارف گُدا نباشد
لت رندی ز ترله پارمائی یاتیم
بابه اين پادشاهسی زان گداشی بافتیم
لاجرم در ملك معنی پادشامی یافیم
یمه نور و ضیا زان روشنالی بافتیم
آن کدورتها که از زهد رمائی بافتیم
ترلسرکردبموزانزحمترهائی بافیم
از درونهای بزرگا مومیائی بافتیم
باز در كوي مفان بیسرو سامان شدهام
من سر گشته در اینواقعه حیران شدهام
مبتلای دل شوربده نالا شدهام
رغینمسوی بناناستولیکندو سه روز
بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو
زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند
گفت رندی که عبید از پی سالوس مرو
۰
ما که رندان کیسه پردایسم
پبار دردی کشان شنگولیم
شکر ایزد که ما نه صرافیم
وال دلبر شکر دهنیم
همه با عودو چنگك هم دهنیم
از جفاهای چرخ نگربزیم
همه در دزدی و سیه کاری
وه
ماگدایان بعد ازاين از کار وبار آسودهايم
هر کسی بر قدر همت اعتباری کرداند
دیگر اندربحرحرص اردستوپالی میزنند
در پی مستی ماری بود ما را وین زمان
اهل دنبا فخر خود جوبند و عار دیگران
۰
در طریقت عشق
جانجوباعفق آشناشه ازخرد بیکانه گشت
راستی دا حق بدستش بود انکارش مکن
۱۶۸۹
از بی مصلحتی چنسد مسلمان شدهام
کردم توبه و در حال پشیمان شدهام
بهتر آنست که من منکر ایشان شدهام
زین سخن معتقد بذهب رندان شدهام
کشنه شاهدان شیرازیم
همدم جمریان طنازیم
منت حق که ما نه بزازیم
عاشن مطرب خوش آوازیم
همه با جام و باده دسازیم
وز بلاما پر نباندازیم
روز و شب با عبید انبازیم
چون بهروزیفانمیمازروزگار آسو دایم
ما توکل کردهایم از اعتبار آسودهایم
ما قناعت کردایم و برکنار آسودهايم
ترلاسنیچون گرفنیم ازخمار آسودهابم
حالیا ماچونعبیدازفخر وعار آسودهايم
عمدمی ذین بیش با اغیاد تثوانست کرد
مدعی دا همسیم امرار تتوانت کرد
نام سرهسنان عاشق پیش مسنودان نگفت
نفسکافر سالها کوشید و چندان آذمسود
زاهد ازمحراببیروندفت ودرمبخانهجمت
ای عبید اد عافلی از عشق انکارش مکن
دلا با مغان آشنائی طلسب
بکنج قناعنگرت راه نیست
وگر اوح فدست کند آرزو
اگر عادفی » دادمیخاناگیر
دوای دل خسته از درد چوی
اگر صد رهت بشکند روز گار
عببد ار گدائی» غنیمت شمار
انست کسرد
لت کسود
تا قيامت دوی دد دبواد نتوانست کسرد
هیچ عائل عفق دا انکاد نتوانست کرد
هیچکی منود دا پردار
ترك معشوق و می و زناد
ز پیر مفان _ روشنائی طلب
ز دیوانگان رهنمائی طلب
ز دام طبیعت رهائی طلب
ور ابلهی» بادسانی طلب
نوای خود از بی نوائي طلب
مکن از حسان مومیایی طلب
وگر بادشاهی گدائی طلب
#وو
ه به ز شیوه مستان طربق و راهیهست
دام به میکده زان میکشد که رندان را
ز کنج صومعه از بهر آن گربزانم
گرت بدبر منان ره دهند مگسذر از آن
غنیمت ازدلدرویش جو کهمستفنیاست
به عیشکوش و مپندار همچمو نا اهلان
9
خدایا تو ما را صفائی بده
در گنج رحمت بما برگشا
نه به ز کویمغان گوشهایوجائی هست
کدورئی نه و با یکدیگر صفائی هست
که در حوالی آن بوریا ؛ ریاثی هست
قدم بله که در آن کوچه آشنائی هست
ز هرکجا که امبری و پادشاشی هت
کهعمر را عوض ووفترا قضالی هست
0
بما بینوایان نوائی بده
وز آذ داد هر بینوائی بده
1۶۹۰
همه دردنماکان درهاندهايم حکیمی؛ به هريك دوائی بده
سگ کوی رندان آزادايم در آن کوچه ما راسرائی بده
بلائی است این نفس کافرعبید گرش_میتوانی سزاثی بده
از افکار ومذهب مختار عبید نمونهای چند آوردیم» قصد و نظر
ما این بود که خوانندهگان با شروحی که تا کنون ازغزلهای خواجه
حافظ دراین کتاب آمده است برابر نهند ووجه تشابه و بگانه گینظرات
و افکار و معتقدات و مکتب این دو سراینده را دریابند . غزلهاثی را
که از عبید آوردهايم در بخش « عبید وخواجه حافظ » بطور مشروح
از آن سخن خواهیم گفت و باآثار حواجه حافظ که درست بیان کننده
همین نظرات و معتقدات بمفام است مقایسه پر آملهایم .
1۶۱
۱ بالا بلند ءتوگر سرو ناز من کوتاه کرد قسه زهد دداز من
۷ دبدی دلاکه آخر پپری وزهدوعلم بامن چهکرد دیده مشوقه باز من؛
۳ میترسم از خرابی ایمان که میبرد . محراب ابروی توحضود نماز عن
۴ مستاست پارویاد حریفان نمیکنه . یادش به خیر سافی مسکین نواز من
۵ يادبکي آن میا بوزدکازننيم او کردد شمامهکرهشکاد ساز من
۶برخودچوشمخندهز نان گربهمیکنم تا با تومنگدل چهکنه موز وساز من
یده حالبا . تاکي شود فرین حقبت مجاذ من
۸ گفتم بدلق زدف بپوثم نشان عشق از بود اشکه و عیانکرد داز من
۷ نقثی بر آب مبزنم
٩ ذاهه چر اذ نماز توکادی نمیدود . هم مستی شبان وداز و نیاز من
۰ حافظازمه سوختبکوحااش اعسبا با شاه دوست پرود دشمن گداذ من
بیت ۱ : آن زیبا روی بل اندام :که اندام دلکشش چون سرو
ناز است » داستان زهد و پرهیگاری طولانی «دراز» مراکه سالیانی
همه جا واگو میشد «بصورت قضه) با زیای خودش و اینکه دلمرا
ربود و ازداهم بدر بر دنه پیان داد وخانمه بخشيد بکوتاه کرد
زهد و تفوی افسانهای من که از بس پرهیزگاری میکردم و کف نفس
نشان میدادم بصورت قصه در آمده بود » و همچون قصه درو غ بود !
زیائی جادونی او قصه و دروغ مرا فاش کرد و نشان داد که منهم در
برابر زیبائی و عشق ناب و توان ندارم و دل از دست میدهم :
(در اين بیت بلندبلا و کوتاه و دراز؛ از صنایح بدیمی آست و
اشارهابسپار ولنشین و زیاکنارهم نشتهاند ؟) منظور از اين استعاردو
اشارهها ايشست که :
۱۶۹۲
آن پادشاه بلند فامت که فامتش چون سرو نازهای شیراز دلربا
و دل انگیز است» پرهیزگاری و زهد مراکه سالبان دراز بدست آورده
بودم وخرد را بدنشهره ساخته رم :ابا زبائیش بدان پایانبخشید
و مرا از راه بدر برد [و فصد از این توصبف و توجبه اینست که ؛ او
آنقدر زیبا و ولرباست که حتی زاهدان افسانهای را میتواند به عثق
و محبت خود دچار سازد و به تقوی و زهدشان پسایمان دهد »
و این اغرافی شاعرانه و بسبار لطیف است در توصیف از زییائی
فوقالماره شاه شجا ع؛ میدانیم که اینبادشاه بلند قامت شاه شجا عاست
زیرا براساس بیت فطع توصیف در ستایش از پاشاده است چنانکه
بکرات در این شرح اشارت کردهایمشاهشجا ع اندامي موزون وبندبالا
داشته و خواجه حافظ چندین بار در آثارش او را بدین زیبالی و حسن
ستوده است از جمله :
هیر هن خوش میروی کا نددس| یامپامت تام خوشمیرامی» پیشبالا میرعث
ماشق مخمود مهجودم بت ساقي کچاست گو خرامان شواکه پیش قد دعنا میرمت
که در صحیفه ٩۸۲ شرح شله .
وبا :
طوبی ژ قامت نو نیايدکه دم ذنه . زتن قمه بکندم ۳ سجن میشود بلند
بیت ۲ : اي دل من «دلا» وای دلعشفباز من) دریافتی «دیدی» و
مشاهده کردی «دیدی» که سرانجام چشمان زیبا پرستم «معشوقه باز» در
سرپپری و پابان عمر «آخر پبری» و آنهمه پرهبزگاری «زهد» و دانش
اندوژی «علم» برسرمن چه آورد ؟ «با من چه کرده و مرا به عشق نو
مبتلا ساخعت ا؟
ببت ۳ : ابروان هلالی تو » که مانند طاق نمای محراب مسجد
اولما
است که در برابر آن نماز میگذارند» هرگاه که به نماز میایستم و
میخواهم برای نیايش بدرگاه آفرید گار حضور قلب پیدااکنم» وازدنا
و مردم آن درگذرم و جز من و او در دلم دیگری نباشد تا بتوائم با
صفای قلب و پاکی و خلوص نیت بهراز و نیاز بپردازم ؛ با دیدن نقش
محراب " بی اختبار ابروان توسی تو بیادم سیآید و حضور فلبم را
میگیرد و بجای آنکه بمحراب نماز ببرم: بهطان ابروان تو نمازمی-
گذارم ویم آن دارم «میترسم »که ایمانم را سرانجام ابروان و بر
باد دهد !
بیت ۴ ؛ روست من از شادی و عوشی مدهوش است «مست
است » و برای همین دوستان و هم پیمانه هایش را «حریفان 6 بیاد
نمی آورد .
راستی یاد آنکسی که یا بي میداد و ما را سرخوش میکرد
«ساقی» به نیکوئی باد «خیر باده و او چه بسیار نیک کار بود «خبرباده
و در حق ما نیکی میکرد «خیرناوع:
[قصد از اين استعازه اس که با شاشجاع به نکوئی بادکه
که او در حق ما بسبار نیکی میکرد او مردی بسپار نیک و کار بو ما را
از تممات تخود متتعم ميساخعت «ساقی بود و سقابت میکرد» وموجب
شادیووشیمامیشد «همچنانکه ساقیان میمینوشانند وموجب انبساط
و فرح خاطر دیگران میشونده و ابنك که او بسفر رفته و در سفر است
ام دد جای دیگر در همین مضمون میفرداید:
ددنمازم خم ابروی توبا یاد آمد حالنیدفت که محراب بفریاد آمد
۲- خریف پمنی همکار است ولی ود اینچا مقصود همان ت که منی
کردهمايم -
۱۹۴
خداوند او را نیکو دارد (استتباط و استدرا ما در اينکه نوشنهایم او
درسفر است وخداوند او را نکو دارد مبتنی برایست که کلمه «خبرباد»
را در وقت رخصت با یکدیگر گوبند مجازا و بععنی رخصت سفر
ستعمل است ۰ ۱)
بیت ۵ : خداوندا «پارب» چه زمانی آن باد پیام آورنده وصباه
وزبدنخواهدرفت که از بری وش اوونسیم» وبویوشمامه» جوانبردی
و عطایش دما غ جانم معطر شود و این نسیم کرم و عطای اوگرهگفای
کار و زندهگیم گردد «کار ساز» و بمن نعدمتی کند «کار ساز" (مفهومو
مقصود اینکه: عداوندا کی وچه زمانی خواهد رسید که او با گردد و
من زندهگی بهنر ببابم وگره ا زکارم باز شود) ۰
بیت ۶؛ من از سوز درون و آنش دل در هجران و فراق و
دوری تو مانند شمع میگدازم اما دهائی حندان دارم و در میان خنده
اشگ ميریزم [زیرا نمبخواهم دشمنائم و دشمنانت از گربه و زاریم
شادمان شوند اینست که ناچارم ظأهرم را حفظ کنم و آبرو و اعبارم را
نگاه درم »پیش کسی دم از ننگدستی تنم و نیازم را پیش دیگسران
فاشنکنم» هرچند درونی خونندارم وجگریسوزان اماچهرهامراچنان
نشان میدهم که تصور کنند شادم ومبخندم » خواجه حافظ همینمضمون
را در جای دیگر این چنین آورده است :
میان گربه میخندم کهچوشع|نددینمجاس زبان آنشينم هست_ لیکن ددنم کیرد
نا در دل سنگ تو این اشگباری و سوزش من چه اثری بجا
بگذارد
بهاد عجم ۲سکارساژ پیننی پادتیمالی است ۸ پمعتی خدمتکاد و
مانند آن نیز مجاز است » بهاز .
۱۶۹۵
پیت ۷ : هم کنون و در حال حاضر «حالیاءکاری عبث وییهوده
«نفش بر آب زدنه باگربه و زاریمانجاممیدهم «نقش بر آب زدن» و
نفشی و تصویری از جمال تو در آبی که از گربههايم گرد آمده تصویر
میکنم» نا چه زمانی این کار بی پابه و غبر وافع « مجاز » به
حقیقت و وافعبت نزديك شود «فرین» و این آرزوی خام پختن «نقش
ب رآب زدذه چهزمانی صورت واقعیت وسقولیت بخود خواهدگرفت؟
و بر آورده خواهد شد ؟
[مقصود اینکه : آرزوی آمدن و برخوردارشدن ازوصال ودولت
و کرم نو را در ال میبرورم وبرای خود تصررات و پندارمائی درعالم
تخیل میبرورم و آرزوهای خام میپزم تا چه زمانسی این تخبلات و
تصورات و پندارهايم صورت واقعیت بخود بگیر و نو با آلی و
آرزوهايم بر آورده شود.]
بیت ۸ : با خودگفنم لباس ریا کاری و حقه بازی «زرق» را با
علامت «نشان» عشق و محیت زینت دهم «یپوشانم» و روی آن جامه
فرومایه وپست «دلق» و شیادی را باشعار و دثار عشق از انظار پوشیده
«ییوشانم» و پنهان بدارم لیکن چه کنم که سرشگمسخن چین وپردهدر
بود « غماز » و فرو ریخت و رن ریا را شست و حقیقت را بر ملا
و آشکار کرد «عیان» و رازم را فالی ساخت ۰ [ آرزو داشنم منهم
میتوانستمچون ریا کاران وسقه بازانوشیادان که ورلباس تصوفبدروغ
خود را پیرو عثق و حفبقت نشان میدهند وهزاررنگ و نبرنگه میزنند
و منوانند صورت و سرت خود را با اوضاع و احوال مختلف زمان
و مکان وفق بدهند؛ و بر خر مرادو آرزو سوار شوند؛ رنگ و
۱۶۹۶
جامه خود را عو ضکنم و ماهیت خودم را بصورت دیگری جلوهدهم»
اما چه کنم که اینکار ازمن ساخته نیست و نمیتوانم خودم را جز آنچه
هستم نشان بدهم ۱
تعریض نو اجهحافظ دراینجا ودراینبیت برصوفیزمانوزاهدان
دوران اویمنیشیخ زینالدینعلی وابومحمدشس الدین عبداهبنجیری
است که در زمان شاه محمود پااوساختند ورن بانعتند وهمینکه ریدند
اوضا عو احوال به تفع شاه شجاع در تغیر است و مردم شیراز یکدل
ویكصد! اوراطالبند ومیخواهند؛ باب مراوده ومعاشرتباه و ادارانشاه
شجا عگشودند و به ارسال نامه و پیام پرداختند .]
بیت ٩ ؛ ای زاهد که مدعی شدهای برای باز گشت شاه شجاع و
تغییراوضا ع بنماز حاجت ایستادهای ودر اثردعا ونماز نوشاه شجاعبه
مقصود خود خواهد رسید پدانک» : نه از تو در این بارهکاری ساخته
است و ه از مسنیهای شباله «بیخودیهای عارفانه» وبا راز و نبازهای
سحرگاهی من [
پیت ۱۰ : ایباد صبا »که پیام برعاشقان بیدلی؛ به پادشاهرشمن
سوز و دوست نوازم که شاه شجاع است احسوال پریشان و غمهای
حافظ را بازگو و بر او آشکار سا که دلم از درد و اندوه و دوری او
و اعمال دشمنانش آتشگرفته و میسوزد و او هرچه زودتر با گردد
و آبی براین آتش بریزد :
[اين یادآوری که حواجه حافظ دربیت نهم متذکر آن شدهاست
چنانکه در صفحات آبنده خواهیم دید صحبت از يكواقیت است +
بدین معنی که پس از باز گشت شاه شجاع این گروه شایع ساختند و او
۱۶۹۷
را در فشار گذاشتند که باز گشت او نتبجه وعا و نماز و نیاز آنها بودهو
او باید از این پس توجه مخصوص به شعاثر دینی داشته باشد و ترلد
رفتار گذشته کند وما درجای خود بهتفصیل اینجریان وحوادث مربوط
پآنرا آوردهايم در اپنجا برای آنکه خواننه ان توجه داشته باشندکه
خواجه حافظ از يكجربانواقمی صحبت می کند و میداد که چرا مردم
را این گروه بهنماز جماعت»,خوانند و از دعاهالی که برمنابرمبشود چه
قصد و نظری درپیشاستخواسته است پیشاپیش مج آنانرا بگشاید
و پرده از دام تزویرشان بردارد ۰ ]
۱۶۹۸
۱ مژده ابدل که مسیحا نفسی می آید
۲ از غم هجرمکن اله و فربا که دوش
۴ ز آتش وادی ایمن نه منم رم و بس
۴ کس ندانست که منز لگه مشوق کجاست
۵هبچکس نیت کادرکویتواشکادایست
۶ دوست راگرسرپرسیدن بیمارغماست
۷ غبرا بلبل اين باغ مپرسید که من
۸ جرعهای" ده که به میخانه ارباب کرم
٩ پار دارد سر صید ۴ دل حافظ ؛ ياران
که ز انفاس نحوشش بویکسی میآید
زدهام فالی و فریاد رسی میآید
موسی_آنجا به امبد قبسی ميآید
این قدر هست که بانگه جرسی میآید
هرکس آنجا بطریق هوسی میآید
گوبران وش که هنوزش نفسی می آید
ناله ای میشنوم کاز ففسی میآید
هر حریفی از پسی_ملتمسی میآید
شاهبازی به شکار مگسی میآید
این غزل یکی از غزلهای امیل"نجواجه حافظ است ؛ در نسخه
قزوبنی این غزل نیامده و از آن ساقط است » ما در اینجا اعتلافهای
نسخه خود را با نسخه آفای دکتر خانلری سنجیده و موارد اختلاف
را نشان دادهایم .
بیت ۱: ای دل آرزوهند من؛ بتوبشارتی میدهم که احباکنندهای
«مسیحا نفس » خواهد آمد و از دمهای خوب و نبك او « خوشش »
بوی آذ شخص بمشام خواهد رسید که آرزوی « بوی » دیدار او را
داري .
بیت ۷ ؛ بیش از ابن دبگر از فراق و دوری او اله و زاری و
افغان مکن ؛ زیرا دیروز تغالی و شگونی زدهام «فالء و از ابن شون
۲-۱- این دو بیت در نسخه د کترخانلری نیست
آدردن حافظ
۳- نسخهخا نلریه
۱۶۹۹
چنین دربافتهام که دادخواهی «فریادرس» خواهد آمد و بداد ما خواهد
رسید و ظلم و سنمی که بر ما وارد آمده برطرف خواهد کرد وظالمان
و ستمگران را خواهد راند .
ببت ۳: [پیشازشرح بیت بجاست درباره «وادی» ودوادیایمن»
مختصر توضیحی بدهیم» وادی در اصل بمعنی رورخانه و رهگذر آب
وسبل بعنی زمین پست هموار کمورنعت است ولی درزبان فارسیبمعنی
صحرا و بیابان بکار میرود .
وادی ابمن : نام صحرائیاست که موسی(ع) بازوجهنعود شب
هنگامز آزجا ميگذشت زوجه موسی(ع) رادرد زایمانفراگرفتونباز
به آتش پیدا کردند » موسی بناگاه از دور بر فراز بلندی روشنائی دید
و بطرف آن روشنالی شتافتند و آنگاه که بآن رسیدند دریافتند که آن
روشنائی آتش نبوده بلکه درنعتیاست که از آن نور ساطع است و
در آنجا بموسی از غیب نبا آمداو این نخسنین معراج حضرت موسی
بوده است وا زآنجاکه وادی موز طرفدست راست موسی وافحبود
بان ابمن گفنهاند. زرا یمتح اول وسکون پاوفتح میمپمنی صاحب
جانبراستاست و آنصفت مشبهه است مأخوذ ازیمین که بمعنی دست
راست است بعضی معتقدند که وادی مذ کور بر جانپ دست راست کوه
طور بوده و از ابن رهگذر بان وادی ایمنگنتهاند . اما ایمن به کسر
الف بمعنی بیخوف و وحشت وبیترس است که اماله آمن است و
اگر آن را بالفتح بخوانیم بمعنی مبارلاتر است ]با توجه باین شروح
خواجه حافظ میفرماید :
حضرت موسی به امید دست یافتن به آنش «ثبس) برف کوه
لور کشیده شد و در آنجا بجای آنش؛ ورخدائی دید و به آن موهبت
۱۳۰
مفثخر گردید و شادمان شد وگرنه در آغاز که حضرت موسی ور خدا
را ندیده و درنیافته بودء بامید دست یافنن بهنیازی که داشت بآن مببع
نور هدایت و رهنمائی شد ؛ منهم از نوری که از صحرای دست راستم
که «دشت روم است برنعاسته و ابن نور و آنش امن و امان و آسایش
است وازهر آنشی مبارلتر است مانندحضرتموسی که ازدیدن آتشی از
دورشادمان شد ودرنتیجه بهعنابت خداوند مستظلهر گشت؛ من نیز همانند
اواژابن پرتوونوری که بچشمم رسبده که ازطرف صحرای روم برخاسته
شادمان وخوشدلم[منظور اینست که نوری درتاریکی وظلمت و اامیدی
ویأس ازجانب راست درخشیده ومرا این پرتوامید؛ شادمان وخوشحال
کرده وامیدوارم» همچنان که حضرتموسی برای دست یافتن به آنش؛
به نورعدائي رسید و از موهبت خداوندی برخوردار شد؛ منهم از اپن
روزنه امیدی که گشوده شده است ندای رستگاری و توفیق الهی
بشنوم و از آنجا برای نجات مردم شبراز » خداوند پرتو عنایتی از
خود را نموده باشد .
این استباط باستنومفاهیم پیت چهارم است که در آن صریحاً
همین معنیرا بصورت دیگریتوجیه میکند. وفصد این استعاره اینست
که: آن فربادرسی که در تلم بمن الهام شده است که حواهد آمدهمانند
نوری است که از گوشهای تابید و موسی را برگزید که علیهبیدادگری
فرعون فیام کند وقومی را از اسارت و بردهگی و بندهگی نجات بخشد
من نبز»به امد ان نور و ابن برگزیدهنعداوند: حوشحالم و تفأل من
| دشت روم که دشت رون هم گفتهاند میغزادی در ملوك ممستی است
«دواستان کهن» اینبلوگ واقع است میان مرب وشمال شیراز وقصبه آن بهفهلهان
موموم استکه تا شیراز پستويك فرسنگه فاصله دادد و دشث دوم واقع اس دد
شمال فهلیان بساحت دوازده فرسنكك_ فارسنامه ابنبلخی دنزهتالقلوب «
۱۷۱
اینست که او از جانب راست خواهد آمد و مانند حضرت موسی قوم
ود را که مردم فارس باشند از زبر بو غ بندهگی و ستم بیگانگان که
جلابریان و فرعون زمان که شاه محمود باشد نجات و رهائی خواهد
بخشوو .
بت ۷ : هبچکس آگاه نیست که آرامگاه و غانه محبوب ازلی
که نحداوند باشد کجاست تا بدان سری رهسپر شود وخود را بهمحبوب
برساند همین اندازه از يك کاروان ناشناخنهای از دورصدای زنگهائی
« جرس » بگوش میرسد که گوش هوش به مردم هوشیار این وید را
میدهد کهکاروانی رهسپر سرمنزلی است و میتواند رهگم کردهگان را ابن
آواز و درای به سرمنزل برساند » آنچه که ما را به نعداوند و عناپت او
وید میدهد بانگ جرسهاست و گرنه؛ کاروانرا یدهایم ونهازمنزلگاه
معشوق خبری بدست داریم
( آنچه را بشرح آوردهايم طاهز بیان ومضمون است اما در متن
این تشبیه و استعاره این موضوح مینتر است که : ما هیچ نمیدانیم
شاه شجا ع که بقصد آزازی مردم ار کرمان جر کت کرده است اکنون
در کجاست و چه مبخواهد بکند وچه فصدی دارد ۰ همین اندازه آهنگ
زنگهایکاروانی را میشنویم که از دور بحرکت در آمده است و ابن
صد! بمااین نوید را میدهد که لشگریانی برای نجات مابحر کتدر آمده
است) ۰
بیت ۵ :[ اگرانظر عرفانی بخواهیمبیترا ماندیت قبلمعنی
کنبم میفرماید : « خداوندا ؛
امیه وانتظاری آمده باشد وازی توقع واسندعا وحاجتی نداشته باشد »
بندهای نیست که بدر خانسه توبدون
بدرخخانه داوند هربندهای برای نباز وخواهشو آرزوئی گامزناست»
۱۳۲
لیکن از آنجا که مشرب خواجه حافظ درمکنب عشنق ورندی عدم نیز
واستغنای محض از معشوق استواو خداوندرانه از آنجهت میپرسند
ونبایش میکندوبارعشقمیورزد که حاجتشرابر آورد وبا ازگناهانش
درگذرد وبا درزندهگاني وسعت معاش دهد وبا درجهاندبگر باوبهشت
ارزانيدارد؛بلکهداو ندرا از آنجا که آفرناده عشقومحبت ومع بهر
وعطوفت است میستاید و باو عشق میورزد و کسانی را که بمنظور
سوداگری به خداپرستی می پردازند قدح و زم میکند و دنباپرست و
خود خواه میشناسد وميخواند + بنبراین نمیتوان بهیچوجه این بیت
ویت مافبل آذرا بروجه عرفانی شرح وتوصیف کرد واز این رهگذر
است که ما اين بیت وییت ماقبل آنرا ظاهرا بایانی عرفانی ولی در
بعان آذرا این چنین معنی میکنم :
دوستاران وخواستاراتو ای کسی که بسرای رهائی و آزادی
مردم مژده آمدنت را دادهاند؛ هررکس بامید رسیدن بآرزو وخواهش و
نبازی « هوس » که دارد هر هیور فداری ازتورا برگزیده ومقیم
در گاه ورولت تو شدهاست:عروم نالا وه کس برای آمدنتو
آرزوئی دردل میپرورد که آرزویش با آمدنتوبر آورده شود؛ هکس
که بطرف اقامتگاه تو روی میآورد ازراه « طربق » آرزوی نفس و
هوائی است «هوس » که دارد ۰
بیت ۶ : اگر محبوب وبار گرامی من « دوست » قصد ومیل
«سر » آن دارد ازحال من که از عشق او بیمار واز غم دوری او بحال
زار افتدهام جویا شود : بار بکوئد که بهنر وسربعتر حرکست کند
وبتازد » برا ی آنکه هنوز نفسی وحبانی بافی است وزندهام واگرناخیر
۱۷۳۳
کند چه بسا که درگذرم ودیگر افتخار ویدار روی اورا نداشته باشم و
اگر پرسر این بیمار غم برسد ومن اورابهبینم ازمرگ نجات میپابم و
عمر دوبارهخواهم یافت,
[اگر شاه شجا ع دراندبشه وفکر دوستارانش هست و میل دارد
که علاقهمندانش را از شر دشمنان ودوری وهجران خودرهائی بخشد
باو بگوئید تادرجان آنها رمفی باقیاستخودشرابرساند ودر آمدنش
شتاب کند « خوشبراند » وگرنه چهبسا دراثر تاعیر آنان ازپادر آیند
وئوشدارو دير شدهباشد ]
بت ۷ : ار ازحال رلبل نجوشگو ونفمهسرائی که زمانی آزاد
بود ودربا غ وبوستانمسکن ومأوا داشت وبه عشقگل نفمه و آهن
میداد پپرسده خبر بلبل را پپرسد » باو بگوئید: بجای دستال زدذونفمه
سرالی کردن آواینلهای میشنویم که از گوشه قفسی برمیخیزدو نشان
میدهد که آن پلبل زندانی وبیفار ورپجور است .
[ متصود اینکه : اگر ازحال این ششاعر « بلبل » حوش آوا وننمه
سرا جوباشود باوبگو که» آن شاغر آژازة که آژادی گفتارداشت وشور
2 اشعار آبدارش برپامی کرد حالیا دراثرایناوضا ع نابسامان
وناگوار گوشه گرفنه و درکنجی « قفسی » عزلت گزیده وبرگرفتاری
ورنجوریش بجای نغمهسرائی ناله وزاری مي کند و نوحه سر میدهد
بت ۸: ای جوانمرد کریم » تو نیز جواندردی و کرم کن!
«جرعهایده)و بدانهر کس بردر کرامتخانهتو در دنبال«درپی» وجوینده
۱ - جرنه داد وجرءنوشی کنایه از کر امت کرد و جوانمردی است
وماسد آثرا درجرعه برخالافشاندن آوردهايم
۳۷۴
چبزی است«ملنمس»وبرای بر آوردهشدن اسندعا والتماسی «ملتمس» به
درگاهنو «میخانه» رویمیآوردو خواهشیدارد[مانیز بدرخانهتو؛ برای
برآورده شدن آرزوهای حود که آزادی ازجنگال سنمگرانولشگریان
جبار تبریز و اعمال ناشایست شاه محمود است رویآور شدهايم» تو
جوانمردی و کرم کنوبماازخواناحسان و کرمت «میخانهنصببهوقستی
عطافرما وبر ایاین کارشتاب کن که تازندهایمورمقی داریمنجات یابیم ]
بیت۹: ای دوستانء ( بشمامژدهیدهم) که دوست فصد و آهنگ
«سر » آنداردکه باردیگر ول حافظ را بدست آورد و آثرا شکار کند
« صبه ببنید چه افتخاری استبرایمن» که شاهباز وهمائی قصدشکار
مگس ناچیزی را کرده است ( پادشاه کامکاری قصد پدست آوروندل
مراکردهاست ؟ !)
۲ دیدم بخواب دوش کهماهي بر آمدی
۲ تعبیر رفت یار سفر کرده ميرسد
۲ ذکرش به خبر سافی فرخنده فال را
۲ خخوشبودیاربخواببدیدیدیار عویش
۵ ایض ازل بزور و زر ار آمدی بدست
۶ آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
۷ کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
۸ خامان ره نرفتهچه دانند وق عشق
4 آنکه تو را به نگدلی گشت رهنمون
۰ گردیگری بشبوه حافظ زدی رثم
باد آوری
از عکس روی او شب هجران سر آمدی
ای کاج هرچه زودتر » از در در آمدی
کاز در مدام با قدح و ساغر آمدی
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
آب خضر نصیه اسکندر آمدی
هسردم پیام پار و خسط دلبر آمدی
مظلومسی ار شبی بدر داور آمدی
دربا دلی به وی و دلبری سر آمدی
ای کاشکی که پاش به سنگیبر آمدی
متبول طبع شاه هنر پرور آمدی
در صفحه ۱۵۸۶ تحست عنوان و سرودهای امید » متد کر شدیم
غزلهائی که پس از آن عنوان تخواهد آمد متعلق بدورانی است کهردم
شیراز نمایندهای بکرمان فرستاونه و از شاه شجا ع استدها کردند که
بشیراز باز گردد و با كمك مردم شیراز و فارس بدوران فرماتروائیشاه
محمود و جلایریان پایان بخشد وشاه شجا ع به ندای مردمشیرازپاسخ
مساعد داد و آنان را بهباز گشت خود انپدوار ساخت.
در اینجا نیز نیاز بهبادآوری است غزلهائی را که نعواهیم آورد
متعلق است به تاریخ و زمانی که ( بایان سال ۷۶۷ ) شاه شجاع عازم
تسخیر شیراز شده است و خواجه حافسظ پس از آگاهی از حس کت
شاه شجاع بصوب شیراز از آنجا که برای بازگشت او بسیار بیتاب و
۱۷۶
بیشکیب بوده وحصول این آرزو را روزشماریببکردهاستغزلهالی
دراین ایام سروده که همه حاکی از شور و هیجان و التهاب و بی تابی
اوبرای ورود شاه شجاع بشیراز اسث زیرا با آمدن وتوفیق شاهشجاع
در جنگه» بهسکومت ننگبار وسراسر ادبار شاسحمود قهراًپایانداده
میشد و مردم شبراز از کابوس وحشتنا کی که چون بختك بر آنهاافتاده
بود رهائی میجستند ,
نکنه دیگری کسه لازم یا آوری است اینکه: در همین هنگام
خواجه حافظ غزلهای ملمعی « فارسی و عربی » سروده که ما آنها
را بمناسبتی که خواهبم گفت«قول وغزل » نام نهادهایم و ترجبحدادهايم
که آنهارایکجا و پی در پیبياوريم و از اين رهگذر هرچندميبابست
قول و غزلهاراهمین هنگام و در ردبف غزلهائی که ابنك شرحمی کنیم
آورده باشیم بمناسیتی که منذکر شیم آنها را با عنوانی که بادکردیم
پس از این خواهیم آورد .
ابن یا آوری از آن روس که کسی بر ما رده و نکنه نگیرد
که چرا غزلهائی که معنقد هستیم هنگامفمت شاه شجاع در کرمان از
طرف خواجه حافظ برای او سروده شده پس از غزلهانی که محقدیم
بمناسبت حرکت و عزیمت شاه شجاع از کرمان انشاد افته آوردهايم,
پس از این توضیح اينك بشرح غزل مورد نظر میپردازیم :
بیت ۱ : دیشب در خواب دید م که ماهی طاو ع کرد و ازانمکاس
پرتو آن ماه تاریکیهای شب دوری و فراق برطرف شد و روشنائی
وصال و دیدار همه جا را فراگرفت » وبزمان فراق و هجر وظلمات آن
با تاش خحود پایان داد [ این ماه زیباپادشاه بسودکه چهرهای مسادوش
۱۷۳۷
داشت - این تعبیر به استناد ببت مقطع غزل است ]
ببت ۷ : غوابگزار» خواب دوش مرا چنین شکون زد وخواب
مرا اینگونه معنی و تفسیر کرد وتعییر» که : مفهوم و مفصود ازبرآمدن
و طلوع ماه اینست که بار سفر کرده ت که چهرهای چون ماه زیبا دارد
باز خواهدگشت وظلمتفراق و هجران را باطلو ع و ظهور خودپایان
خعواهد داد .
آرزو میکنم « ایکاشکی» که این خواب هرچه زودتربهحقیفت
میپیوست و تعببر میشد و او پیشتر از آنکه اننظار دارم و زودتراز
آنچه فکر میکنم به شهرما وارد میشد و بخانه خود میآمد .
[ بدیپهی است این غزل را حواجه حافظ هنگامی سروده کسه
اخبار متوانسر از باز گشت شاه شجاع بشیراز مبرسیده و صواداران و
دوستاران این پادشاه هر آبنه منتظر ورود او بشیراز بوده و باز گئنشرا
دقیقه شماری میکردهاند اینش ت که نخواچه میفرمایسد : ای کاج هسرچه
زودتر از در در آمدی!]
بیت ۳ : باد او «ذکرش ) به مبارکی و تخوبی بادا «ببه خیر»
آن ساقی مبارك « فرخنده » و خوششگون « فال» و نيك نفس « فال »
که پیوسته سخنان نيك و امبدوار کننده میگنت و هرگاه که بدیدار ما
می آمد قدحی ازشراب باساغری همراه مبآورد تا ما راشادابوشنگول
وسرمست کند و از غم دوری وهجر برهاند و سبکبارمان سازد. [قصد
ازساقی دراینجا آن کسی است کهبا سخنان دلگرم کنندهنسبتبهباز گشت
شاه شجا ع روستان اینپادشاه را امیدوار و دلخوض میکرره و تفألنيك
میزده است و اينك که آن فالها و تفألها با رسیدن خبرحرکت وقصد
۱۷۳۸
شاه شجاع برای تصرف شیراژ به حفیفت پیوسته » خواجه حافظ از
از آن دوست و يا آن پيك خوشخبر به نیکی یادمی کند و ذکرخبرش
را بمناسبت بمپان مود ]
بیت ۲: چه خوب و نيك وبجا بود «خوش بود » اگر او دشاه
شجاع » شهر شیراز و دوستانش را در خسواب میدید و بدپسن وسیله
گذشنههای نحوشی که با دوستان وهوادارانش دراین شهر داشته بیادش
میآمد و بادآوری آن مجالس انس و ات و عاطفتی کمه باد وستانش
میداشت موجب میگردید که آنش اشتیاق را در دل او دامن میزد و
او را پرمبانگیخت و محر مشد تا هرچه زودتر به شیراز بازگردد و
در تصمیم و عزمش شتاب ورزد ۰
بیت ۵ ؛ اگر برخسورداری از مواهب و نعسم و خبر وسعادت؛
« فبض » ابدی « ازل » و جاودانی ال ) ممکن بود و میشدک با
زورمندی و یرو و قدرت » سعاد و نك بختی جاردانی دا بمدست
آورد؛ دراین صورت میبایشت اسکندر, با آنهنهکیکبه و دبدبه ونبرو
و لشکر وقدرت وتوان وقوت و شوکت از آب حبات وچشمهزندهگی
آب خضر »که حیات ابدی میبخشد برحسوردار میشد و نصیب و
بهره میبافت؟ در حالبکه میدانيم اواز ابن مت بی نصیب و محروم
ماند و نتوانست به سرچشمه آب حبوان دست یاببد [ پس؛ بازور و
قدرت نمیتوان به همهعواستها و خواهشها و آرزوها رسید و از
همه مواهب و نعم برای همیشه و بطور جاودانی برخوردار بسود؛ این
شوکتها و قدرنها پایانی دارد و زودگذر است تنها توفبق الهیاست
که میتواند برای آدمی در کارها پار ومددکار باشد و آدمی را ازفبوضات
۱۷۳۹
معنوی بهرهمند سازد ؛ تنها اعمال و افعال آدمی است که میتواند ضامن
موققیت وجلب عنایتخداوند برای توقیق در امور گردد [ بطورضمنی
در این یهام و اشاره میفرماید : شاه محمود و اعوان و انصارش گرچه
رفارس مسلط شوند ولی ابننسلط و
موفقیت موقتی است زیسرا فیض اژل + نصیب آنها نيست و از توفیق
با زور و نیروی فراوان توانستند
الهی محرومند چون اعمال و افعالشان لاف مروت و آدمست است]
یا آن روز گاران عوش به نیکی باد که از همه طرف
«بام و در» هرلحظهٌ «هردم» برایم ازدوست محبوبم؛ پیام وبا نامسی آمد
ومرا شاد وشادان میکرد. [مقصود ازاین باد آوری از روز گارانی که از
پیت و :
طرف شاه شجاع برای حافظ پیام و نسامه میرسیده است اینست که :
عبت بهسدوح خود تعظیم و تکریم وستابشی بجا آورده ومحبتهای
او راستوده باشد و تلویحاً میج واهد,بگوید که دریافت پیام و اه
از طرف شاه برای او افتخار آمیز بوده است ]
بیت ۷ : دشمن ؛ و آن كسي که در بدست آوردن جاه و مفام
و منزلت با تو رقابت و هم چشمی میکند «رقیب»! و بر جاه ومقام و
سلطنت توچشم دوخته و از آن پاسبانی سیکند کسه بدست تو نیفند
(- دقیب در اصل بستی پاسبان و نگهیان است و دوکس که بر يك
ممشوق عاشق هستند هر یکی بر دیکری دقیب است يعني دیگری دا میباید و
پاهداری میکند تا بمسشوق دست نبابد ومشوق دا نکهبانی و پاسبانی میکند
تا دست دیگری باو نرسد و اژاین نظر دو تنی داکه هرددپهيك نن عاشقباشنه
دقیب یکدیکی خوانداند لیکن دد این پیت مفهوم رقیب بدبین مننی است که
دو تن بر سر سلطلدت کهمعشوق آنهاستبا یکذییگر هم چشمی می کندد ومی کوشند
پابه و سلطنت نها از آن او باشد
۱۷۰
که دیکری بر سلطنت فارس
ورقیب» اینهمه فرصت و میدان نمیبافت « مجال » که بنازد و بمرومان
ستم کند» اگره يكتنازلومان وستمریدهگنازراه ایمان وخلوصئیت
بدرگاه خداوند کار ساز روی نیاز مپاورد و دست تو کل دراز مبکرد و
و میخواست که خداوند دست رقبب را از تعدی و تجاوز کوتاه کنده
پتین که باین ستم کاریها حداوند زودتر از این پابان بخشوده بود ودهای
نبازمندان مستجاب میشد.
[ در این گفته اين نکنه نیز مستتر است که : (ولي متاسفانه هیچ
يك از کسانی که مدعی هستند کسراماتی دارند و مستجابالاعوات
هستند » دعابشان کارگر نيامد زبرا آنها بلروغ خودرا صاحب کشف
و کرامات میدانند و بنابرین از ایشان برای رفع ظلم و طرد رقیب تسو
کاری ساخنه نبود) آنچه دراینمورد آوردهایم بمناسیت استتباطیاست
که از مفاهیم ببتهشتم برای ما نعاصلشده است]
بیت ۸ : کسانی که دز سلوله عشق طی طربق نکردهاند « ره
نرفتهاندم ودر بوته آزمابش گانختهآبخنه, نشدوازیوخامهستند» وهمچنان
بیحاصل وبیاصل «خام» باقي ماندهاند و یکمال! نرسیدهاند» اینچنین
مردم؛بهنی قشربان وصوفیانوعابدان وظاهر بینان ,چگونه مذاق جانشان
میتواند مزه وچاشنی عش را دریابد و بهچشد وازآن درلالات یکنند؟
اینگونه مرومان ازچشیدن مزه «ذوق»ولذتجاشنی«ذوق» شوق و نشاط
«ذوف» و خوشی «ذوق» عوالم عشن بی نصیب و بیبهرهاند و بدیفی
است از آنچیزی استباط و دراه نمی کنند وچه دننء تو اگرمرخواهی
۱ -مولان مولوی هی پس از توقبق در سلول دیدن مق ملیفاید؛
حاصل عمرم سه سخن پیش نیست خام بدم پخته دم » موختم
۱۷۱
در عالم معرفت و سلوك عشق و حقیفت کی را بیابی » میباید درپی
عردمی باشی که دلی جوندریایپهناوروبی کراندارند ودربرابرحوادت
وناملایات بیباکند و نمی هرامند و ازوزش بادی از پای درنمي آیند
و در عشق و محبت پا برجا هستند [ نه آن کساني که همچون حساند
و بنابراین ناکساند و چون خاشالك از وزشی از جاي میجنبند و هر
جا اد بوزدبن رف متمابل ميشوند و از کوچکترین پیش آمدی
پای ثباتمان میلفزد وتفییر مسلك و عقیده و نظر میدهند ۰ در این گفنه
ایهامی است و در آن اشاره است به صوفیان و عابدانی که پس ازتفییر
اوضاع بدستگاه شاه محمود و جلایربانروی آوردند و از شادشجاع
روی برتافتند و با رقیب او نرد محبت باختند و با دولت او ساختند تا
از مطامع دئیوی و منافع روزمره بهرهمند شوند ؛ و پس از اینکه بار
دبگر استنباط کردند دورانحکومت شاه محمود سر آمده و مردمفارس
وشیراز هوادار و هواخواه شاهشجاع هستند وامید فراوان است که این
پادشاه توفیق یابده رویمراففت و مرافقت با شاه شجا ع نشاندادند و
پیامهافرستادند که برای واژ گونشدندسنگاه حکومت جابرشاه محمور
وئوفیقاو روزوشب دستدعابدر گاهداو ند برداشتهاندو بهنیاز نشستهاند.
آزاین رمگذر است که خواجهحافظ در ببت هفتمبه شاه شجا عمیگوید:
ایناندرو غبیگویندزیر!آنهاظلومرولت جابرشاه محمود نبودندتادست
دعا پدر گاخداوند دراز کره باشند » چه اگر » مظلومی بدر گاهخداوند
روی میآورد و از صحیم دل دفمظلم وشرظالمانرا میخواست ؛ هیال
ظلم اینهمه مجال و فرصت داده نشده بود]
یت ٩ : آرزو میکنم « کاشکی » آن کسی که بتو گفته است
۱۷۲
که در آمدن به شبرازتاخیر کنیو با اینکار بتو سنگدلی آموخته است
پایش بسنگگ برنعورد میکرد ومیشکست واز راه رفتن باز میماند و
نمیتوانست بنو برسد و چنین راهنمائی بئو بکند . [ از این بیان چنین
بفهوم است که پیکی از شبراز بکرمان رفته و نسبت بسه حرکت شاه
شجاع صلاح و مصلحت چنان دیده بوده است که مدنی در حرکت و
عزیمت تاخبر کند و اینست که خواجه حافظ در باره او چنین آرزونی
کرده که کاش پای او ضرب دیده بود ونمبتوانست برود و در نتیجهادر
حرکت شاه شجاع تاخیری رخ نمیداد وان موضو ع مربوط است به
نامشاه پحبی که در صفحا تآینده آمده است .]
بیت ۱۰ : اگر کس دیگسری همم میتوانست به مباك وروش
«شیره» ویکتب حافظ شعر بسرایده فطع نار اوهم نزوشاهشجاع قبول
خاطرمی یافت زیرا شاه شجاع پادشاهی هنرشناس و سخنور است
وامتیاز سخن پختهوسخته و گوهرسفتا رامیدهد؛ وهنروراذر امیپروراند
و مینوازد :
[ این بیت گواه بر ایس ت که غرلبرایشاهشجا عسروده شدهزیرا شاد
شجا عچنانکه بکرات با آور شدهایم مردیادیب وسخنشناس وسخنور
بود و سخنان و آثار گوبندهگان گذشته و معاصر نود را نفد میکرد
و مان سخنان سست و الفاظ نادرست و اشعار آبدار امتباز میگذاشت
و سخنوران رامینواعت و آنان را از نازمندیهای زندهگي بی نیاز
میساخت]
۱سأفي پا کسه باد ذدخ پرده بر گرفت
۲ آن شمم سر گرفته دگرچهره برفروخت
۴ آن عشوه داد عشق کسه مفني ز ده
۳ زنهاد از آن عبادت شبریین
۵ باد غمیکه خاطر ما خسته کرده بو
۸ حافط تواینسخن ز که آموخنی که پخت
کار چراغ خلوتبان بساز دد گرفت
دین پبر سالخودده جوانی ز سر گرفت
و آن اف کرد دوست که دشمنحند گرفت
گوئی که پسنه توسخن ددشکر گرفت
عیی دمي شا پفستاد و سس گرقت
جون ت-و در آمدی پیکاری دگر گرفت
کوته ثلر به بن که سخن مختصر گرفت
تویف کرد شعر تسودا و بزد گرفت
بیت ۱: ای آن کسی که بما شادی و نشاط ارزانسی میداری
«سافی» و بما باده میده
ی تا غم را فراموش کنیم و بشارمانی به ینیم
«سافی» آماده باش «یاء و به نز ما پا گرد «ی» زیر آن دوستگرامی
«یاره که تاکنون دوی از پنهاناکرده بود و ما او را نمیتوانستموید
«ارپس پرده و حجاب بود و صورئش را از ما پنهان مبداشت و دیده
نمیشد» رفح حجاب کرد «رده بر گرفت) ورختمارشرا عبان و آشکار
ساخت [مقصود ابنکه : باردیگر ظاهر شد واز فا و نهانگه پدر آمد]
و با پرده برگرفتن از رخسار ماه مانندش + خلوتنشینان مجلسانس؛
و عزلتگزیدهگان عشن » و مهجوراز فراق «غلوتیان» و عارفانی که
روزها در گوشهای برای عبادت و دءسا نشسته بورند «نعلوتان» ۱ نا
نبازشان که باز گشت او بود بر آورده شود. باظهور ار چراغشان روشن
شد وبا برآورده شدن نیاز و آرزویشان که ظاهر شدن اوبود؛ بارویگر
خدوث در اممللاح عارفان دو نیمروز داگویند که برای بر آورده
تند - فروح و «سطلحات
ولفل
چراغشانفرو غورونقوروغنگرفت وبدولترسیدند «چرا غبر گرفتن»!
و کارشان «سکه شد - چراغ برگرفتن».
منظور اینکه : ای سافی ببا نا بزم را بياراثیم و بشاومنی اینکه
دوستگرامی و محبوبمان از نهانگاه و فا بیرون آمسده و خسود را
نشان داده و آشکار شده ؛ جشن وسرور برپاکنیم وبانشان دادندوست
خود را ؛ و باز آمدنش؛ بار دیگرگوشه نشینان و گوشهگیران کسه از
وقایم نامطلوب ایام خویشرا بر کنار و پرگارداشته بودند» دولت و
انبال به آنها روی آورد و باز بجلوه در آمدند و زندگی ایشان سر و
سامانی و فروغ و روشنائیگرفته است «چراغ بر گرفتن»
[شاه شجاع فصد آمسدن بشیراز را کرده است و بسه میمنت و
شگون آمدن او که مبخواهد بار دبگر در ععرصه و صحنه کشور داری
ظاهر شود ۰ ای سافی بیا و محفلقارا بیارا تا بشادمانی و سلامتی
پپروزی او می بنوشیم زیرا با آمدن او عاشقان و رندان «غلوتبان» که
کناره گرفته بودند و کسی بر آنها ازجی نميگذاشت بار دیگر کارشان
رونق خواهدگرفت و مانند چسرا غ تور معرفت و پرتوبینش ساطع
خواهندکرد]
بیت ۲: آن شمعی که خاموش شده ود «سرگرفنه ۲ باردیگر
رخمارش را روشن ساخت و نور افشانی آغاز کرد «چهره برفروخت»
۱ .- چراغ برگرفتن مرادن چراغ برافروختن است و آن کنابه است
پمتی پدولت دیدن :و دوثق گرفتن کار
در گرفتن دانستهانه و س در گرفتن یی
فتن شمع» یمنی شمعراخاموش
۲ - سرگرفتن دا پیضی بمنی
مخمود و فضبنال, لیکن تحت
کردن و شمع سرگرفته یمنی شمع خاموش شده سائب کوید:
دوش مجلیاز زبال شکوهامدرمیگرفت کاشاینشمعرر پشان دا کسیسهیکرقت
۱۷۵
و با روشن شدن شمع وجود او ؛ ابنپیر سالمند «حافظه هم نیرو و
توان بافت و هم چنانکه شمع بار دیگر زندهگی آغاز کرد وروشنشد
و بهپرتو افشانی نشست این پیر سالمند نیز باردیگر دوران جوانی را
آغاز کرد و جوان شد .
[دراینیت پیرسالخورده دربرابر آن شمع سرگرفنه که دگرباره
چهره برافروخته, آمده است و بنابراین آن شمع که چهره برافروخته
میباپست جوان باشد و چنانکهگفتیم فصد از شمع سر برگرفنه که دگر
باره ب پرتو افمانی نشته شاه شجاع است» درمیبابیم که این استعاره
و اشاره بجاست زبرا شاهشجا ع جوان است و حافظ همه جا در برابر
جوانی او ود را سالخورده و سالمند و پبر عوانده است . بتابر ابن
قصد از همه این استعارهها و اشارهها اینست که :
شاه شجا ع که مدتی چرن شمعی که آن راخاموش کنند هیچگونه
اثری از او ظاهر نبود وبسکوت و نجامرشیمی گذرانید باردیگرفعالیت
را از سرگرفت و چهره ان داد و پرتق افشانی
آغاز کرد و در پرتو
ذات ورجود او منهم که پیری تعالمنا و نانوانم چنان شاد ومسرورشدم
که نیروی جوانی را باز یفتم وب زنددگی وجیات خود چوننوجوانان
امیدوار گشتم]
ببت ۷ :[با ظهور و بجلوه در آمدن و پرتو افشانی کسردن آن
شمعی که دیگران دراثر پرنو آن از طلست ظلم و ستم و بدبختی و
میاه روزی رهائیمیپابند و وجودش منشأً شور و شادی و مهرومحبت
است] آنچنان ناز و کرشمههای محبت «عشوه» فرببنده بود «عشوه) که
فتوی دهنده برحرمت و تحریم عشق را «مفتی» هم از راه بدر برد وبه
عاشقی واداشت .
[در این مصرع دو نکته هست که میبایست بآن نوجه کرد تا از
لطف بیشتر سخن خواجه حافظ بر هوردارگشت .
۱۷۶
۱- اگرعشوه را با ضم اولبخوانيم وبگیریم» چوذعشوه بمعنی
آتشی است که از دور در شب دیده شود . بنبرین با توجه به شمع سر
گرفته که به نورافشان ی آغاز کرده وبر طلمت و تاریکی چیره شده معنی
چنین مبشودکه :
آنچنان در ول تاریکی وظلمت عشق درخشید و از دور ویده شد
و بجلوه آمدکه دل از کسی که حکم بر تحریم عشق داده بود ربود .
ضمناً ابدمتذ کر بو که قصد و نظر اصلی خواجه حافظ همان عشوه با
کسر عین است ولی تلوبحاًابن نی را هم در نظر داشته است ۰
۲ - منظور خحواجه حافظ از بکار گرفتن « مفنی » در این بیت
تعریض برشیخ زینالدین علی کلاه است زیرا مفتی کسی است که فتوی
بر حکم شرغ میدهد و چنانکه در صفحه ۷.۰ ۰۱ گفنهايم و در
شرح بیت :
قاضی بهعشنباز ی هو نم حلال نت" فنوایعشقچوناستاینزمره موالی
آوردایم ومتذ کرشتهابم که شب زینالدین علي کلاه وابربحید
شمسالدین عبداله بنجیری کساتی بوّدند که قنوی دادند « مذهب عشق
وملامت » اباحت دارد ومعتقدان پآن کسانی هستند که به شریعت وسنت
پای بند نیستند و معتقدند بمقامی رسبدهاند که بند و فیلو تکلیف از آنها
برداشته شده ,بنبرینآنها نعروج کنندهبرسنت وشریمت هستند وبدعت
گذار در دین مهدوراللم است .
در این ببت خواجه حافظ با اشاره در اپن استعاره میفرماید :
همان کسائی که بر حرمت عشقبازی فتوی داده بودند با ظهور و
طلو ع ودرخشیدن دولت مجدد شاه شجا غ آنچنال فریفته جلال وحسن
او شدند که بر حلاف عتیده و نیت خخود از راه ب
۱۷۷
پیشه کردند و خودشان را شفته و مشتاق نشان دادند .
شاه شجاع هم بدوستانش آن چنان مهر و محبت و عنایت نشان
داد که دشمنانش دانهتند بارد از آزارووستان شاه شجاع بپرهیزند وحذر
کنند» . [ منلوراینست که : علاقه ومحبت مروم به شاه شجاع آنچنان
بالاگرفت و حرکات و رفتار دانشین او «عشوه » بنحوی دلخواه مردم
بردکه همه هوا خواه او شدند و کسانیهم که منکر عشقی و رندی بودند
اجار و ناگزیر شدندکه راه عثق بهپویند . و دشمن او شاه محمود و
و دار و دستهاش نبز همین که اوضا غ را چنین دیدند ناچار گشتند که از
آزار و فشار بر دوستان شاه شجاغ پره زکنند وبر حذر باشند ]
ببت ۲ : پناه میبرم بر نعدا « زنهار » وحسرت میبرم «زنهار
بر او از آنگنتار و نوشنههاي دلنشین و کلمات دلربا « دلفریب » که او
بان می کند ودرگفتن ونوشتن بکا برد [ زیر آنچه میگوید ومینویسد
در سرحدکمال وجمال و فصاحت وبلات است ] پنداری که «گوئی »
دهان چون پسته خندانش را بچاي آنکه با نك آغشته باشند » مانندنقل
بشکر آلووهاند واز آن هنگام سخن گفتن نفل ونبات وشکروقند میریزد.
[ در صفحات گذشنه گفته و نوشتهايم ۱ که این چنین وصف از دهان و
خندیدن و سخنگفتن را حواجه حاقظ در باره رما شاه شجاغ بکر
میبرد چنانکه در غزلی دیگر فرموده است :
اي پسته توخنده زده برحدرث قند محتاجم ازبرای خدايك شکربخند
و هم چنین ستاپش از « عبارن شیرین و دلفریب » نیز وصفی است از
مرانب سخنوری وفصاحت وبلاغت شاه شجا ع درانشاءروانشد شعر]
۹٩۳ سفحه ۱
۱۳۸
بیت ۵ ؛ بسیاری « بار » و سنگینی « بار اندوه و غمی « بار »
که اندیشه « خاطر » ودل وخبال ما را آزرده « خسته » ورنجورنستهع
میداشت وبردل وروح ما «حاطر »گرانی میکرد «باری بود » خداوند:
احبا کنندهای « عیسی دمی » را مأمور کرد و گسیل داشت « فرستاد » واو
این غم و اندوهگران را از دل واندیشه ما بازگرفت و ما را از ان رنج
و خسنهگی نجات بخشود.
[منظور اپنست که : دلهای کسائی که همانندمن » ازاعمال ورفتار
وگفتار و کردار شاه محمود به رنج اندر بود و او بر ول ما چون بار و
محموله سنگینگرانی میکرد و بار نار بود نار شاطر + و ما را
میآزرد؛ خداوند کسی رابرای نجات و رهائی مافرستاد و او که مانند
حضرت عیسی: نفسی احبا کننده داشت ومیتوانست مرده گان را زندهگی
تازه به بخشد و حیات نو پدهد» آمد و کسانی که از شدت غم و اندوه
و تحمل حمل ناملایماي فروة بووند؛ بار دیگر زندهگی تازه و نو داد
( این عیسی دم را ما بر صفحات گذشته شناساندهايم ؛ خواجه حافظ در
غزل دیگر که درصحیفه ۱۶۹۹ آوردهایم درباره همین عیسی دممیفرماید :
مژده ایدل که مسیحا نفسی میآید که زانفاسنعوشش بویکسی میآید
این عیسی دم شاه شجا ع۱ است که بمناسبت سخنان شیربن ونفز
| - فابل توجه و تذکر : پمید نیستلسانی باشند وبر ما خرده بکگیرند
و پکویند که چکونه در اینجا « عیسی دم » دا شاه شجاغ دانستهايم وبزعم آنها
پادشاهی قلدر وقهاد دا عیسی نفی کرفتهايم !4 دز حالي که ميبایست عیسی دم دا
مراد و پیر و داهنما و دستگین خواجه حافظ بشناسیم که توانسته است با انفاس
عیسویش دوح مرده حافظرا احیاکرده باشه ذیرا اين مقام و مرثبت دتومیف
در خور اقطاب و اولیاء ال است نهعناسب ستایش پادشاهی قهارا هر چند خود
| موظف داشهايمکه دراین مجلد از حافظ خراباتی پیرامن مسلك ومکتب حافظ
۱۷۹
وگفتار دلنشین و پر مفز و سرودن اشعار و انشام آثار » حواجه حافظ
آورا عبسی دم و مسبحا نقس خوانده و این نسبت به شاه شجاع ازاین
ن سخنان
رهگذراست . زیرابرای مردمی دانشمند وسخن شناس +
و عبارات دل نشین حبات بخش است و دوح پرور و مصرع « زنهار
از آن عبارن میرن دلفریب »نیز مزید این مطلب است .
امروزبا دروستنداشتن همه مداركد ومآخذ عصری خواجهحافظ
ما بدرستی نمیدانیم که شاه شجا ع دراین هنگام که عازم فتح شیراز بوره
و هم چنین عرفان و توجیه و تفسیر آذار عارفنه حافط سجن نگويم وآنچه را
که دد این باده بایدگنت در مجلد دوم آوردهايم و از تکرار مطلب ناگزيريم
بيرهيزيم لکن دد اینجا به نذکری بسنده میکنیم ومیکوئم گرچه حافظ درچده
ان و داهنمایان و بزرگ عارفان دا عیسی دم خوانده از جمله ,
داه تشین درد عثق نشناسد... پروپدستکن ای مرده دل میج دمی
د
طبیب عشقمسرجا دم است ومشفق ایک تجو درد دد تو نهبیندکرا دوا بکند .
دلی باید مترجه بودکه درهر جا قیذ ازسیی دم مراد وب
این نکته حائز توجه است که ميبایست زمان و مکان و شأن نرول غزلها
دا در نلر دا یبرد و حنمود و منظوردا ددیادی
و گرنه اگی بخواهيم دود از محیعلی که شاعر به سرودن شعرخود پرداختهقضاوت
کنیم داهی خطا سهررايم .کسانی له پخواهند اوضاع و احوال تخمد سال پیش
دا پمانند امروز ايران تمور کنه سخت در اشتباهند ذیرا , در آن زمان نه
تا بهکنه دفایق و ایا
قانونی بود ونکسی بر مال وجان خود ایمن بود - حا کمانمختار وفلمایتاء
پرسنوشت مردم بیپناه بودند و کسی دا
شرح فز لهای گذشته ندان داده و کفتهایم که حکومت شاه محمود و تبریزیان ور
یادای مخالفت و دم دل نبود . در
شیر از گوثی بلائی بود که برس مردم پیپناه نازل آردید مردم در دمتگروهی
ملح و خونخوار و لماع اسیر و به ژنجیر شده بودند مال و هستی مردم را به
غارت میبردند و اکر کسی دم پرمیآورد از دم ششیر پاسخ میشنید و باه
د خون میغلطید و فبجایع و جنایانی که آنها دد طول مدت سیطره و تسلط خوو
در شیراز مرتکب شدند
نجا میتوان به میزان آث بیبرد که خواجه
مه
۱۷۳۰
است برای دوستانش چه پیامی فرستاده . وچه مطلبی نوشته بوده است
که خواجه حافظ از آن بعنوان « عبارات شبرین و دلفریب » باد مي کند
ودرهفام تبجیل از آن عبارات فصیح وپرمفز و دلنشین » تعویذ وزنهار»
بکارمی برد ۰ زبرا زنهاربمعنیامان دادن وپناه دادن است مختاریغزنوی
در لفز انگشتری میگوید:
زهان کنندبزرگانبه چشمش اندرزهر وهند ازاوملکانزهرخورده رازنهار
و سعدی میفرماید :
زینهار از دهان خندانش آنشین لعل و آب دندانش .
بنابرین» زنهارازآن عبارت شبرین دلفریب » دروافع بیان کننده
این مطلب نیز هست :
« عباراتی که امان دهنده بود وما را درپنه میداشت » وتوانگفت
حافل آنان را اهریمن و دیو و زاغ و زفنخوانده وبرخال ومزار بیگناهانی
که شهید راه حرمي و آزاد اشنا لکزان شنن,اشك تحسر باریده و گفتهاست؛
به صبا در چمن لاله سح میگفتم 7 کم شهیدان کهانداینهمه خونین کفیانه
مردم شیرازگوی ذنده بکود ده بودئد و حیات وزندهگی دا از آنانه
با گرفته بودهاند, شدت رحیت نتم" ظلم و ناردائي که طیمدت دوسال برمرد+
شیراژ وادد آمده بود از اینجا میتوان دریافت که چنان کادد باستخوان مردم
دسیده بودکه حافر و آماده شدنه به نع شام شجاع قیامکند و با متجاوزاث
كمك سپاهیان شاء نجاع به جنگه و ستبز برخبزنه باید توجه داشتکه دد
آن روزگار جز دسته سپاهیان, دیگر مردمان کادی با کمان و سنا و دشنه و
نیزه و شمتیر و تير نداشتند و آنگه که حاضی شوند دست به ثیغ تیز وجنگه
ستیز برنه آشکاد است که از جان گذشته و مرک دا برژنده کی ترجیدادهاند
در پا چنین اوناع و احوالی اگر مردی از خویش بیرون آید و اذ سمرد
دفعش و فرد و ظلم وستم کنه و به آنان آذادی و زندهگي و دفاه به پفشد آیا
مسیجا دم نیست و اخهای نفوي نکردها » شجاع در آن وضع و هنگام
برایردم شیر اذ حکم غیسیرا داش ت کهبا اه حیاث وزندهگی دو باده میبخشید
وناجی ومنجی بودهچتانکه درغزلی دیگراور| مهدق موعود خوانده وگنتاست,
کجاست صونی دجال فیل ملحد شکل .بو بسوذکه مهدی دین بتاه دسید
اقف
نوشتهای که از آن به شیرینی اد شده « خط امان » برای مردم شیراز
بوده است ۰
در ببت مورد شرح . نظرخواجه حافظ از زنهار بردووجهاست
یکی اینکه ؛ خداوند او را در مان و پناه حور نگاه دارد از چشم زخحم
برای ادای آن جملهها و کلمه های دلفریب و ول نشینی که ادا کرده
و باو نوشته است . ودرواقم زنهار دراینجا بجای پنامیزد بکار گرفته
شده و صورت تعویذ دارد , وهم چنین بدین معني که :
« امان و پناه میخواهم از خدا» که مرا آن عبارن شیرین و
دلنشین از شدت لذت از پای درنیاورد»
بیت ۶ : [دراین بیت ستایش ازاندام زیا ورعنای شاه شجاع
شدهاست]
هر بلابلندی«سروفد که چهرهای چون ماه وخورشیدورخشان
وفتان داشت وزیائیش زا به رخ مردم مسی کشید «حسن میفروخست»
ویاچهرهایچون ماه حودستائیببکرد «خود فروشی کردن) همین که تو
باز آمدی وبشهر وار شدیداننشت «بادانشنند» که دیگر جای حسن
فروشی آنها نیست وبازارشان کساد است وبایدپیکار دگر روند » این
بودکه میدان زیبائی وحسن را بتو واگذاشتند وبکار دیگری پرداختند
[زیراتودر جمال و کمال وخوبی نظبر ومانند نداری و کسی را بارای
رقابت وهم چشمیبانویست]
ببت ۷ :داستان عشق درطبغات هفنگانه آسمان «هفتگنبد افلال
۱ - ميدانيم که اندام
انکه دداین بیت
الا پلندعشوه کر سروناژ من کوتاء کرد قعه زهددراژمن
۱۷۳۲
وهمهکائنات طنین افکن است «پرصدا است» ودرعرش اعلااز آنولولهای
درگرفته وغوغائی برپاست؛ آسمانها همسه مسخرعثق گشت وهبسج
چیز جزعشن برجهان حکومت وفرمانروائی نمیکند و آنچه در جهان
معنوی مطرح مذاکره است , مقام ومنزلتعشق است . جهان آفرپنش
برمدار عشق میگردد وباابنهمه ؛ نگاه کن وبهبین کسانی کسه شعاع
دیده ایشان کوتاه است ونمیتوانند وسعت فکر و انديشه داشته باشندو
کوتاه فکرند «کونهنظر وقشری وظاهربنند» این سخبلند وپرآوازه
را چه کم ونا چیز پنداشتهاند ۲ «مختصر گرفت ؟ »زیرا هر کس باندازه
فهم وشعور ودرایت خود میاندیشد | صوفبان وعابدان وزاهدان که
منکر عشاند چون فهم ودرابت وشورشان قدنمیدهه تابمفام عشنراه
پابند اینست که بمقدار فهم ودرایت خود آن را درپافته ودانستهاند »
آری «هر کس بقدر همت خور ناه ساخته.
[چرا مادر شرح اين ببت فصلازقصهای که از آن هنت گنبدافلالء
ویاسراسرجهانآفرینش پرازسخن ووأوله وشور اسنه عشگرفهایم!
بدلیل آنکه خواجه حافظ خود ء مارا رین ماجرا رهنمون است آنجا
که میفرماید:
از صدایسخن عشنندیدمخوشتر - بادگاری کهدراین کنید افلالبماند
پس صدائی که درگنبد افلاك طنین افکن است و همچنان جاودال
پابرجاست » سخن عشق است ودرجائی دیگر نیز فصه بشر را غمعشق
تعیر و تفسیر کرده ومیفرماید:
يك قصه یش نیستغم عشقووینعجب_ازهرزبان کسیشنومنامکرراست
۱ - صدا - بافتم اولیمنی انمکاس و طنینسوت
۱۷۳۳
بت ۸ : ایحافظ ؛ تو این سخنوری و ساحری در شاعسری را
ازچه صاحب کرامتی فراگرفنهای که سخنان نغزو «لنشینت را حتسی
قبال«بخت» وطالع «بخت» که فرخندهگی وعجسته فالی برای آدمیان
میآورد برای آنکه درکارش پیروز وموفق و دربختیاری موثر باشد
خودش را درپناه تو آورده «تعویذا» و این اشعار را مانند اسمای الهی
«تعویذ) برای برحذر بودن ازبلیات نوشته ومانند بسازوبند درفاب زر
گرفته وبخود آویخته است !!
باید منذ کر بود که این غزل راخواجه حافظ پس ازحرکت شاه
شجاع بصوب شیراز وورود اوبه حومه شهر سرودهاست.
۰
نکن جالب نوجه اینست که این هردو غزل که بی دد بی شرح
شده اند و متعق بيك زمان ودوزان است درییت مقطع وتخلصخواجه
حافظ منذ کر این نکنه است که شبوه وسبك سخن سرالی او غبر فابسل
تفلید است وسخن او آنچنان عالی وبلند وزیا و دلپسند است که جا
دارد بجای تعویذ پاوشاهان بر عفیق حكکنند و آن را بزر بگیرند وبر
بازو ببندند ,
اشاره باین نکته از آنجهث است که شاه شجاع در کرمان با
شاعرانیمحشور و انیس وجلیسشده ولیکن هبچيك از ابشان آثارشان
مورد پسندینپادشاه شخن شناس قرارنگرفتهاست
ده آوردن , مجازا بسن ی آنجه از ادعب
ای الهی نوشته و در کلو وباژوبند بسه جهت ینام دادن ازبلیات
برخود آویزند
پا اعداد اس
۱۷۳۲
۱ کرشمهایکن وبازاد ساجری بشکن بنمزه دونق بازاد ۱ سامری بشکسن
۲ بپاده مرو دستاد عالسی پشی کلاه گوثه بآئین سرودی بشکن
۳بزلف گوی که آئبن سر کی بگذار ۲ . به فعزه گوی کافلب سثمگری بشکن
۴ برونخرآموبدیر گویخوییازهمکس مزای حود بده_ دونق پر بشکنن
۴ بهآهوان نقلر شیر آفشاب بکیر به ابروان ده تا قوس مشنری بشکن
۶ چوطر سایشود زلف سنبلازدباد توقیمتش بهسر ذلسف علبری بشکسن
۷ چوعادلیب فماحت فروشد ایحافظ . تودونتش به مخن گفتن دری بشکسن
مشتاقان و هواداران شاه شجاع برای باز گشت او به شبراز روز
شماری میکردهاند و آرزومند بودهاند کهپس از ملاقات ومذا کرهنمایندة
مردم شیر از با اوبی درنگ آهنك چنك کند و بساط جنابت بار شاه
محمودوتبرپزبان را درهم ربزد »لیکنثبام شجا ع که مردی نبردآزموده
ودر فرماندهی تجربت آموخنه بود؟ نیدائست تا اسنعداد جنگی کاسسل
فراهم نیاوره نبابد دست بتعرض بزند این بو که پساز آگاهی از
خواسته مرشیراز واطمینان و اعتماد به هواداری آنان مجدانه به جح
آوری سپاه ولشکر پرداخت ویر آغاز کوشید که وضع کرمان وسواحل
۱ ق» نامون ۲ -ق ,دلبری ۳ب گرچه شاه شجاع دراین هنکام جوان
بوده ات لیککن باید ددنظردائت کهاز دودان نوجوانی دد جنگها شرکت
میکرده وا چهارده سالهکیدد لشک کبیهای پدرش شرکت میجسته و آنگاه
که اودا پولیمهدیب کزیدند وبرايش نایپالسلمله انتخاب کردنه و باستفلال
درامور کرمان وجرمائی واوغانی اقدام میکرد بیستو یکماله بود . شاه نجاع
درجمادی الاخر ۷۳۳ تولد یافته بود و ددجنك شیراژ که پباپدرش مشارکت
کره وتوفیق فتج یافت (سال۷۵۴) بیستو یکالداشت
۱۷۵
ودوطایفه جرمائی واوغانی را سروسامانی ده تا از پشت جبهسه خسود
اطمینان کامل داشته باشد .
در اینجا بجاست مختصری از وقایمی که در این هنگام برای
شاه شجاع رخ داده است باد آوری شود تادریییمچرا وبرای چهخواجه
حافظ درآثاری که ناظر برای زمان است از تعلل و دست بدست کرد
شاهشجا عبرای آمدنبشیرازنگرا ان وشتاب زدهاست و گامنندغزلیمطلع:
دیدم پخواب دوشکه ماهی برآمدی . کازعکس دویاوشب هجرانسر آمدی
که درصفحه۱۷۱۳شر حشدهاستاز شنیدناخبار ناگوارول آزروه
میشود ومبگوید: ایکاش پایخبر آورنده به سنگی برخورو می کرد و
میشکست واین خبرناگوار رانمآورد ؟1 پس اژاطلاع از وفایعی که
این هنگام برای شاه شجاع رخ داده است بعلت نگسرانی و تشویش
خواجه حافظ بیمیبریم واشباق وشوّر اورا درشتاب شاه شجاع برای
تصرف شیراز در میبییم:
شاه شجاع پس از اینکه وزیافت, مردغ شیراز صمیمانعواستار
بازگلت او هستند . تصمیم بحر کت برای تصرف شبراز گرفت و با
دلگرمی بطرف شیراز راند . همین هنگام به او خبر رسید کهاسرای
اوغانی وجرمائیبا هماتفانق کرده وبا اوراه نفاق پیش گرفنهاند, نا بر
این مصلعت دانست که ازراه باز گردد وازحرکت بهشیراز تاپایان دادن
بکار امرای جرمائی و اوغانی این امررابه تاخیر اندازد , از بد حادئه
پس از فسخ غریمت شیراز و آماوه شدن برای جنكك و سرکوبی امرای
جرائی و اوغانی ناگهان بیمار ورنجور شد چنانکه ناجار شدند اورا
در کجاوه بگذارند و بکرمانبیاورند.
۱۷۶
شاه شجاع درکرمان اندکی استراحت کرد وحالش بهپودیافت
وباعرمی راسخ برای سرکوبی جرمائبان و اوغانبان حرکت کسرد ,
امیر سیورغتمش امیر جرمائی که محر اوغانیان نیزاو سود باتفاق
اوغانیان و جرمائبان دردژهای خود منحصن شدند وشاه شجاع آنها را
درمحاصرهگرفت +
اوغانبان از شاه محمود كمك خواستند ؛ شاه محمود برای آنکه
شاه شجاع را تضمیف سازد واز حمله بهشیراز باز دار فورا شاه یحبی
را مأمور کرد که باجماعتیاز سران سپادبه كمك امیرسیورغتمش بر ند
شاه یحبی که مدتی بود ازشاه محمود ورفتار ناهنجار او رنجیده
خاطر شده بود وبخصوص ازاینکه شاه محمود امرایجلابریرا بر اوو
برادرو بر ادرزاده گانش برتریمیداد و آنهارازبروستایشان کرده وموجب
نخفیف شاهزاده گان مظفری شدهبود ذربی فرصت میگشت که ازاوروی
برتابد این بودکه با اغتام فرصت و اطلاع از خواسته مسردم شیراز
محرمانه نمهایبهشاه شجا ع نوت و او را از جرپان مطلع کرد واز
گذشته ود اظهار ندامت وبشیمانی نمود . و بشاه شجاع اطمینان داد
پس ازخروج از شبراز بجای آنکه بکرمان آید بطرف بزد خواهد
رفت ویزد را بارویگربه تصرف خواهد آورد . وازشاه شجاع عواست
که اورا مورد عذو قراردهد
شاه شجاع در باسخ برای او امن ای نوشت و وله پيك
مخصوص بشیراز فرستاد ؛ شاه یحیی هم چنانکه بشاه شجا ع اطمینان
داده بود پس ازخروج ازشیرازبجا ی آنکه بجانب کرمان رود باگروهی
از مان ونزدیکانش راء بد پیش گرفت؛ مبارکشاهانا غ و گروهی دیگر
۱۷۷
از امرای شاه محمودکه با او همراه بودند چون چنین یدند به تعقیب
او پرداختند و در نزدیکی بزد مبان او و امرای متعاقب جنگی رخ داد
که به هزیمت مبار کشاه انجامید و در نتبجه شاه بجیی به بزد در آمد و
در آنجا موضعگرفت و مبارکشاه ایناغ و امرای دیگر ناچار شدندکه
بجای رفتن بکرمان بهشیراز بازگردند .
شاه یحیی پس ازاستفراردر بزدگروهی ازاکابر و اعبان رنزویکان
رد رابکرمان نزوشاه شجاع فرستاد و دنختر او را بنام «سلطان پاوشاهم
خواستگاری کرد . شادشجا ع نیزسلملان پاوشاه را بوقد ناح اودر آورده
به بزد فرستاد .
شاه شجاع بملت درد پاثی که بر او عارض شده برد و از طرفی
چون شنیده بود که شاه محمود فصد كمك به امیرسیمور غتمش دارد در
جنگ با آنها مماشات ميکرد : مر ,سیمور غتمش و اوغانیان تصور
میکردند که شاه شجاع از مقاله با آتهاهراسنلك است . این بودکه بر"
جسارت ود افزودن و از تجصن پدر آمدند وبه حمله پردانعتند , شاه
شجاع که جنگ آزموده بود ؛ نخست میدان خالی کرده و عقب نشست
و آنها را از کمن گاه بدر آورد و سپس باز گلت و به سر کوبی آنها
پرداعت جرمابان و اوغانیان متواری و منهزم شدند و از شاه شجاغ
تفاضای تسلیم و عفو ز بخشودگی کردند شاه شجاع آنه را با شرایطی
بخشود و پس از حصول اطمینان از ناحبه گرمسپر و بزد تدارگ حمله
بفارس را دید وبطرف سردمیر حرکت کرد ودر محلی که به چهار گنبد
مشهوراست «شاه شجا غ الدین منصور بن مظفرینمحمدع که برادر کهتر
شاه یحبی بود و از یزد برای کمك به شاه شجاغ آمده بود در آنجا
نف
به او پیوست +
این شجاع الاین منصو رکه در تاریخ آل مظفر به شاه منصور
مشهور است يکي از قهرمانان و دل آوران و پهلوانان نامی ایرانست
که درتاریخ حماسی و قهرمانی ایران نها مبتوان رستم دستان افسانهای
را نظیر و بدیل او دانست با پیوستن شاه منصود به شاه شجاع نیروی
تهاجمی این بادشاه برای تصرف شیراز افزايش یافت و شاه شجاع با
اعتماد و اطمبنان بپشتری عازم تصرف شیراز گروید .
اینكباتوضیحی که دادیم درمیبايیم چر | نعواجه حافظ ازدریافت
اخبار و پیمهایکرمان در ان هنگام» گاه دچاریأمسو حرمان میشده و
زمانی از ابنکه شاه شجاع فسخ عزیمتبه شیراز راکرده بوده است +
اظهار دلننگی و با شتاب زدهگی می کند !
پس ازاینکه مردم شیر ازدزیفتند که شادیحیبه شاه شجا عپیوسته
و امرای جرمائی و اوغانی لبزشکشت یافهاند و شاه شجااع عزم داسخ
به تصرف شبراز دارد وبدین منتلوز بطرتی سروسیر حرکت کرده است
غرق در شادی و سرور شدد و این احساس مردم شبراز رااملا مینوان
ازآثار عواجه حافظ متعلق باین دوران دریافت ۰
باید توجه داشت که در يك چنین اوضا ع و احوال که خبرهای
مسرت بخش برای مردم شبرازپی درپی میرسیده است . خواجه حافظ
نیز که هوادار وخواستاردیدار و آرزومند پیروزیاووشکست منجاوزان
بوده است نمیتوانسته تحت تاثیرمحیط خود فرار نگیرد و از هیجان و
شوروزوق و شوفی که امید پایان بخشودن به روز گار تباه وسپاه بوجود
میآورده است بر کنار بماند ,
۱۷۳۹
غزلهائیرا که دريك چنین حالتتو موقیمت سروده منمکس کننده
ات و آرزوهایاوست واز آن بیتابی ومشتافی کاملااستنباط میگردد
و در بضی از این آشار به تهیج ونشویق شاه شجاع پرداخته و او را
برای حرکت به شیراژ و درهم ريختن بساط حکومت جابر وکافر شاه
محمود فرا نعوانده و مشوق شده است ۰
در غزلی که شرح میکنيم شاه شجاع را نوبد و بشارت میدهد
که ساره بخت واقبال اودرحال صعود است وزمان سعداکبرفرا رسیده
و توفیق او در جنگث تضمین است .
بت ۱ : [پیش از شرح بیت براي آنکه بهتربه منظورو مقصود
خواجه حافظ از بکار بردن نام سامسری و شکستن رونق بازار او پی
ببریم ووافف شویم شایسته است در باره سامری توضیحی بدهیم :
سامری دو معنی و دو مفهوم داد پدین توضب ح که :
۱ - سامردرزبانعرب یعنی ایساژه گوبنده وبا افسانهگویندهگان
و بنابرین درزبن فارسی نامر نی کسی پاکسانیکه افانهمیگریند
۲- سامر نام محلتی و ناحیتی بوده است دریمن ؛ درافسانههای
مذهبي آمده است که در زمان ظهور حشرت موسی مردی منسوبباین
ناحیت نیز خود را پیخمبر خوانده و چون در جادو گری و ساحری
دستی داشت شعبده میکرد ونام آن را ممجزه میگذاشت و در میانامت
حضرت موسی تفرقه میافکند و میکوشید آنها را از پیروی آئین
موسي باز دارد ؛ از جمله کارهای او گاوی بود که از طلا سانعت و ان
گاو به دستور او آواز میکرد و این را معجزه خود نامیده بود» لته
۱۷۳۰
باید توجه داشت که طبق افسانههای مذهبی ؛ قیام حضرت موسی در
مصر بوده وگاو آپیس در میان مردم مصبر پرستش میشده است و این
پیغمبر دروغین یعنی سامری در برابرگاو آپیس مصریان ؛گاوی از زر
ساخت و چون زر پیوسته سبودآرمیان بوده است ؛ مردم را بپرستش
آن وامیداشت و با استفاده از حسوی مادیگری بشری در پیشبرد و
مقاصدش توفیق
پانت ؛ درشرخ بت :
بانك گاوی چه صدا بازدهد عشوء مر سامری کیستکه دست از یه بیضاپبرد
که چون نساخ بدرستی پی بمفهوم مصر ع نخست این غزل
نبردهاند آن را تحریفکرده و ازنعود چنین مصرعی ساخته ودرنسخه
های قرون بعد بکار بردهاند «سحر با معجزه پهلو نزند ول خوشداره
درباره این گاووابنکه چگونه صدا میکرده است در جای نخود بهتفصیل
شرح کردهایم.
[داستان حضرت موسیآ عجزات او در سوره اعراف آبات
۴۶ نا ۱۵۳ و سره طه آیات ٩۷-۸۴ آمده و همچنین در توراة سفر
خروج باب سیودوم درباره معجزاتموسی وسامری بحث شدهاست]
بطوربکه در شرح غرل بمطلح :
لیست دد شهر نگادی که دل ما ببرد . بخنم ادیاد شود دختم ازاینجا پپرد
آورده وگنتهايم + در این غزل نظر و قصد حواجه حافظ از
سامری و اعمال ساحسری او ؛ تعریض و طنز بر شیخ زین الاین علی
کلاه بوده است و شأن نزول غزل نیز به جهت و سبب و علتی است
که درشرح آن آوردهايم. لیکن درغزلی که انكك بشرحآن میپردازیم
۱۷۳۱
قصد و نظر خواجه از عنوان کردن سامری که بدرو غ ادعای زعامت و
پیمبری کرده » نظر برشاه محمود است که مدعیتاج وتخت وسلطنت
و فرمانروائی فارس شده بود . وگروهی را بفریب از راه بدر بردو
مانند سامری چند صباحی به حقه بازی زعامت کرد . خواجه حافظ به
شاه شجاع فرهید : همچنانکه حضرت موسی برای آزادی قوم بنی
اسرانبل قیام کرد و چون حن با او بود برحقه بازیها و نبرنگهای
سامری غالب و پیروز شد ؛ تو نیز پرای نجات قسوم نخود که مردم
فارس باشند علیه مرومی فریب کار و غاصب و دغل تیم کن و بداننکه
خداوند بار و پاور توست و تو پیروز شواهی شد : و حق برباطل ظبه
خواهد کرد ؛ با آنچه در این مسورد برای توجیه و توضیح موضوع
آوردیم اينك توجه می کنیم که نعواجه حافظ حطاب به شاه شجاع ور
این بیث میفرماید ]
تو از خودت حرکتاو جتبشی «کرشمهای» نشان بده و با این
حرکت » بقین بدا که ۰ رواجکار«بازا و فرمانروائی «بازار» آن
دروغ پرداز «ساحسره را وربا حقیفت و راستی دچار شکست و
ورشکستهگی خواهی کرد . زبراکمترین حرکتی از تو «کرشمه» کافی
است که همه مردم شبراز به نفع تو به جنبش در آیند و بازار و بساط
او را برچینند و او را برانند.
با اشاره ابروی «غمزهای» کفایت می کند که جلا و جلوهدرو ثق»
و رواجکار آذکسی که خودش را بجای نو پیشوا و زعیم و پادشاه
1- درباده باژادذیل صحیثه ۴۰۱ توضیی دادهايم , بازاد بعاود کنایه
بمنی رایج و دداع نیز آمده است
۱۷۳۲
خوانده : همچنانکه سامری خودش را بجای موسی پیغمبر میخواند .
از میان برداشته شود .
[منهرم و مقصود از این استعاره درباره سامری ايشست که :
تو حرکتی از خووت نشان بده و بطرف شیراز بناز تا به بینی
مردم چگونهعلبه ان دروغگوی منظاهر و فریب کا رکه بناحق حورش
را بجای توپادشاه وسلطان فارسخوانده فیام و اقدام عواهند کرد؛ ازتو
اشاره ابروئی «غمزه» کافی است تابساط او را درهم ریزند وبرچینند].
بیت۲: کافی است که توباافتخاره کلاهگوشه شکستن» ودلفرییی
«غروره به روش پادشاهان «آئین سروری» عزم سلطنتکنی و با ابن
قصد و آهنگگ سرو کلاه بسیاری را به نابودی وفنا بسباری «سر ودستار
باد دادن» » برای این کار کافی است که بقصد سلطنت و بادشاهی و
فرماندهی »کلاه برسر بگذاری و آمام فرماندهی بشوی ,
[ابن معنی و عفهرم ا زآنجا حاصل اس تبکه اصطلا حکلاه گوشه
به آلین سروری شکستن بعنی یه آنین, پاشهان «سروری» کلاه برسر
نهاون و با لفریبی «غرور» ونخرهکلاه شکستن» پادشاهی وفرمانهی
کردن .
در فرونگذشته آئین و روش پادشاهان بلند مرنبه و مقام این
بود که در گوشهای از کلاه ود فرورفتهگی ایجاد میکردند و آنراکچ
پرسرمينهارند »و این نموداری از تکبر و غرور و افتخار و مباهاتو
بزرگی بود خواجه حافظ در جای دیگر ضمن قدح و ذم شاه محمود
میفرماید :
نه هر که طر فکله کج نهاد وتند نشست کللء دادی و آئین سروری داند
۱۳۳
و در این بیت «سروری» را بمعتی پادشاهیآورده زیرا مراوف
باکلاه داری بکار برده و کلاه داری نی سلطنت وپادشاهی . بنابرین
معنی و مفهوم سروری کردن در پبت مورد شرح یعنی پاوشاه یکرون؛
و کلاهگوشه شکستن نی گوشه کلاه را کج کرون که آن نیز مجازاً
بمعنی فخر کردن است ۲ پس قصد ازابنهمه استعاره و اشاره اینست که:
تو بقصد پاوشاهی و سلطنت افتخار آمبز بر فارس بر اسبنشین
و حرکت کن ؛ ا به بینی چه سرها و چه وستارها که در آنها بادنخوت
و غرور بود » دراین راه برباد خواهد رفت وفنا و نابود خواهد شده
وبدیهی است مقصود از سرو دستارها؛ سر و کلاه و سربند شاه محمود
و اعوان و انصار اوست که تبریزبان و امرای جلایری باشند که با
شاه محمود همکاری ودستیاریکردند -
[درظاهرنیزاین معنی حاصل است که : همین که تو کلاه پادشاهی
برسر میگذاری و بمنظور دلربائی و دلفریبی و افتخارگوشه کلاهت
را میشکنی » نعلق عالسم شرم ميکنند در برابرتو کلاه و دستار بر
سر داشته باشند و اینست که آسراً ازسرشان برمیدار ند و پیاد میرهند
[و با] در راه زیائی و دلربائی تو »که باکلاه پارشاهی جلوهگرشوی»
مردم همهگی » چنان دل از دست میدهند » که حاضرند ور راه تو سر
بدهند؛ و مقام و منزأتها «سرودستار» همه در راه تو بباد داده میشرد؟
ببت ۳؛ [پس ازاینکهبه ین پاوشاهی پرنشستی و مسنفرشدی]
۱-آنندداي م۳۴۴۶ و ۳۴۴۷ ۷- نزديكك به منهوم اخیریکهبرای
متذکر شدهايم خواجه <افظ دد بیت دیکری که آنهم در ستابش
مود
اع اصت میفرهابد »
دل عالمی پوزیچو عذاد بر فروزی ..."نو اژاین چسووداری کهنمی کنیهدادا
۱۷۳۴
به گیسوان سر کشت که پبوسته راه و روش س رکشی داد دستور بده
که دیگر نسبت به عاشقان و هوادارانترسم وراه سر کشی را فراموش
کنه » و بهحر کات ابروائت «غمزه» که میتواند ناوك به دلها بهنشاند »
فرمان بده که دل ستمگران و جابران وکسانن ی که به عشاق » ظلم روا
میدارند ؛ درهم شکند و همچنین سپاه دشمنان «قلب سپاه که میانه سپاه
و فوج باشد» رادرهم فرو ریز وتارومارکن «بشکن»,
[همیناشاره و اسنعاره میرساند که منظوراز بیاددادن سرودستاردر
ببت پیشو«قلبسنمگریشکستن» دراینبیت که مفهوم آنورهمشکستن
فرماندهی سپاه دشمنان و ظالمان است [ زیرا در فنون جنگ آوری هر
سپاهی در جنگ و میدان کارزار سه جناح دارد » میمنه میسره و قلب
بعنی راست و چپ و میانه با وسط دل سپاه » و در قلب سباه هميشه
فرمانده و پادشاه جای دارد و از آنجا سپاهبان خود را درجنگك رهبری
و اداره میکند» بنابراین اگر ری مهاجم بتواند بهقلب مپاه مخالف
بزند و آنرا در هم بشکند » در حقیقت سپاه رشمن را به شکست قعلعی
واداشتهاست . ودراین ببت خواجهحافظ میفرماید بهدوستان وروستاران
ومتحدانت؛ و کساني که در حال حاضر من تبع تو هستند ؛ مانند امرای
جرمائی و اوغائی وشاه بحبی و امرای لارو ۰ بگ و که راهوروش
طنیان و مخالفت و قیام را کنار بگذارندا . و تو با حرکتی و اشارهای
1- باید توچه ع یکبار بقصد تصرف شیراز حر کن کرد
ولی در این هنگام امیر میور غتش امیر جرمائی با همدستی اوغانیان طفیان
کردنه و شاه شجاع ناچارشدکه فسخ عزیمت شیراز کند و بسکوبی آنها بشتابه
همین هنگام آمیر سیور متش از شام محمودکمك خواست وشاه محمود شاميحيي
وگروهی از امرای تبریزی دا به فرماندهی شاه پحبی نامزد کمك به جره
راغانیان ترد ولیشاه بحبی چنا نکهخواهم
۷۳۵
ت نامهایبه تاه نجاع نوشت وسه
به قلب سپاه دشمن سنمکار وجبار که شاه محمود است حملهور شو و
آذ را درهمشکن و از پای در آور ] .
بیت ۲ : از پروه فا نعار ج شووبیرون خرام» و نخودت را نشان
بده «برون خرام» و در میدان مسابقه زندهگی «چگانبازی» وسروری
و پادشاهی ؛ از همه خوبان و زیباروبان و سروران و پادشاهان ؛ گوی
مبقت را به ربا [ زیرا تو از همه شایستهتری ] بس از توفیق ؛ پاداش
خوبان وبهشنیان «حوران» و کسانی که بهشتی خوی هستند و بتووفادار
مانده بووند بده و با به جلوه در آوردن حودت بازار حسن فروشان
را دچار شکست تن .
بیت ۵ *[ در این بیت خواجه حافظ از اصطلاحات و تعبیرات
علمتنجيم برای مدح و ستایش شاه شجاع مد گرفنهاست ودرقصیدهای
هم کهپسازفتحاصفهان بدستاین پاواه؛ سرودهاصطلاحات نجومیرا
بکار گرفته است . نك شایسته میدائيم که پیش ازشرح یت مختصری
توضیح در شرح این مصطلحات بدهیم تا مینی و مطلب آن مفهوم و
شیرینیودلنلین تعیرها بهترنمووه شود.
چشمان زیبا را به چشمان آهو تشبیه میکنند . بنابراپن قصد از
آهوان نظر نی چشمانی که مانند چشمانآهوست وضمناًدربرابرشیر»
آهو را بکار برده زیرا شکار شیر آهوست ؛ اما در اینجا ازجهت آنکه
ه
او را از ماوقع آگاه ساخت و از دفتاد و کردارش با اظهار ندامت تقاضای
پختش کرد و شاه تجاع اطمهنان دادکه پکمك اوغانی و جرمائی نخواهد رفت
بلکه بس ازخروج ازشیراز بایزد میرود و آنجا دا متصرف میشود , شاه یحبی
همین کاد را کرد و اين عمل او سیار بسود شاء شجاع تمام شد . اشارمخواجه
حافظ باین موضوع است
۱۷۳۶
گیرائی و دلربائی بیش از حد چشمان دلفریب شاه شجاع را توصیف
کرده باشد اغراقی ملیح و لیف دارد و آن اینکه : آن چشمان چتان
گیرنده است که میتواند صید شیر کنده اما شیر آفتاب چیست؟
منجماد وستارهشناسان پنجمین بر جاز برجهای دوازدهگنفلکی
را بصورت شیر تجسم دادهاند و این برج در نخانه آفتاب است وجوذ
آفتاب در خانه اسد «شبر» در آید زمان سعد است یعنی اقدام بهر کاری
فرخنده ومیمون ومفرون بهتولیق و پپروزی است -
و اما اضافه قوس به مشتری بدا مناسبت است که برج قوس
یکی ازدونعانه مشتری است وخانه دیگرمشتریحوتاست و درمصرع
نخست فصد از شیر چنانهگفتیم برع اسد یینی خانسه آفتاب است
ودرمصرع دوم کمانابروان شاه شجاع راکه قومیشکل استبه قوس
که کمان باشد تشیه کردهاست وچونگتم که برجقوس یکیازدوخانه
مشتری است بنابراین مفرمايب با قوس تجودت که وکمان ابروانت
باشد» ارزش و اهمیت دوخانه مشتری زا که دو قوس است درهمیشکن
و شکست بده و از همه این یره و تازهها قصد و نظر توصیف و
تعریف زیبائی و حسن و دل آرائی صوری شاه شجاع است و چنانکه
درشرح حال این پادشاه پیش ازاین آوردهام» زیائی صوری اومورد
تصدیق و تائید همه معاصرانش بوده و اورا مردم شیراز بوسف انی
لقب دادهبودهاندوهمینتوصیف ونعریف اززیبئیوحسن بکمالوجمال
بیشالنمدوح دراین غزلنیزخود راهنما ونشانهایست براینکهشخصیت
مورد نظر و ستایش شده شاه شجاع است ,
از توضیحی که در باره برج اسد «شیرآفتاب » و فوس مشتری
دادیم درمیبایم گذشته از توصبف و تعریف زیبادی چشم و ابروی
۱۳۳۷
شاه شجاع که این سنایش در پیت ؛ در وافع معنیظاهری آئست » در
بعلن آن فصد از اين اشارهها و استعرهها نظر خواجه حافظ بر اینست
که بشاه شجا ع تفهیم کند و اعلامدارکه:
برای تصرف شیراز و از پا در آوردن دشمن «شیر» زماني سعد
و فرخنده است زیرا آفتاب در خانه شیر است و تابراین بحکم احکام
نجومی زمان سعد اکبر است و دشمن و نیز آنچنان زبون است که
آهوان یز میتونند او را صیدکنند[اوچون شبرعلم است وحملهاش
از باد باشد دمبدم] و تو با اشره ابروئی به هوادارائت میتوانی او را
در این هنگام که همه چیز بر وفق مراد تو پیش میرود از پا درآوری
زیرازمان سعداست» پس بروذخرام کلاهگوشه بالینسروری بشکن و
سرورستار عالمی برباد ده وشیر آفتاب را بگیر,
پیت ۶ : اگرگل سنبل عطرافننیکند «عطرسای شردها و تفس
باد «دم باد» بوی خوش آنر! بهگیسوان منبل پرساند و آنرا خوشب وکند
ا- دد فرهنگها سای روا مين نکرقوانه , بهادعجم آنندرام در
برابر عطرسای نوشتهاند «پمتی (۱؛) خواجه نظامی
پس صاف پالوده عطرسای سا منز کالوده آمد بجای
ددبر ابر اسللاح عطرافشان وعطرسای «بجای معنی کرون آنچند
بیت شعر آوردهاند . اما هعنی عطرسای نی عطرافشانی و عطر پراکنی و این
بدان جهت است که برای تهیه خوشبو «عطر» مشک دا با زعفر ان و عنبی و موو
ره
یایند ودرهییسود ند ومجامی 4 بدست میآمد بسیارخوش بو بود, هرگام
سود این خوبوه ۰ بوی خوشی درهوانثرمیبفت . وگاه برای آنکمعوله
نی را خوتبو کننه بجای بخود تردن عود و عنبر, به سائیدن خوشیو
میپرداختند و در نتجه این تملمائی بوی خوش نشرميیافت و از این رهکذر
عطرسائی کرون مجازاً بممنی عطر افشانیکردن است .
۱۳۳۸
«زلف سنبل بر گهای آنست» تونیزدر برابر برای آنکه به این خودنمائی
گل سنبل و زلف آن که در مقابل تو به جلوهگری در آمده است ؛ بوی
خوش آنرا بیقدر و بیارزشکنی «قیمت شکستن » و آنرا ارزان و
بیمقدارسازی «بیقیمت کردذ» بگذار » سر گیسوانت در دسترس باد
قرارگیرد تا بوی عنبر شمیم آثرا نسیم بپراکند و ور هوا نشر دهد و با
نشربوی خوشگیسوان نوم دیگرعطرسنبل قدر و پهائی نخواهد داشت
[ این طرز وشبوه ستایش و وصف از زیبائی ودل آرائی در آثارخواجه
حافظ بسیار است که در برابر زیبائی ممدوح با محبوب آنچه که در
طبیعت بزییائی شهرهاند مرزنش و نکوهش میکندکه چرا در برایر
زیبائی محبوب و معشوق او بخودنمائی برخاسنهاند .
از جمله در پیت زیر :
شوخین رگسنگ رکهپیشتوبشکفت. چشم پریده ادب نگاه ندارد
قصد اینست که : تو بمیدان درآ و خودنمائیکن و خسودت را
نشان بده نا همهدربرابر توتلیم شونل از نهان اه شود که کرمان است
برون خرام و ظاهرشو تا بهبینی که سرهای پرباد و غرور و متکبر که
در غیابت عرض اندام میکردند؛ همه بباد فا داده خواهند شد وهرکس
هم در میدان حسنفروشی بهگسوی بازی با تو درآیسد ؛ بازی را بتو
خواهد باخت . همه دربرابرتواعتراف بهشکست خواهند کرد؛بنابرایز
میدان موفقیت باتوجه به همه جهات وجوانب» چه درپهلوانی وچه در
فرمانروائی؛چه درسخنوری وچهدرزیبائیو کمال دراختیار توست وبتو
واگذاشته شده است.
ببت۷: ای حافظ » دراین هنگامه؛ نیز ؛ اگر بلبل «عندلیب » که
بهترین نغمهسرای وش آواز است . بخواهد در برابر تودم ازبلافت
۱۷۳۳
و سخنوری بزند و خودستائی در سخنرانی کند «فصاحت بفروشدم تو
هم بازار سخنوری و جلا ودرخشش «روقاو را در نفمهسرائی ؛ با
سرودن اشعار و سرودهای دلانگیز نفز فارسی «دری» دچار کسادی و
شکست کن » و اجازه مده که در برابر تو بجلوهگری درآید و قد علم
کند. چون سخنان و ننمههای نو بعرانب بهنر و شیوا تر از چهچه
بلبل و دانوازتر از صوت و آهنك هزار دستان است ۰ [ فصد اینست
که : در اين هنگامه و گیر و دار که شاه شجاع عازم تسخیر شیراز
است و میخواهد قلب ستمگران را بشکافد وصف پهلوانان رادرهم
شکند و سر و دستار کسانی که بباد غرور و نخوت دچار شدند بر
باد رهد ؛ تو اجازه مده که شاعران و سخنوران دیگر « عندلیبان »
بمیدان آمده و سخنوری کنند ؛ تو هم ؛ بمانند او که یکهنازه میدان
شجاعت و زیبائی است» یکهتازمدان بلاغت وفصاحت شو وبا سرودن
اشعاری بموقع و بهنگام و نفز و دلیذدیر » دیگر سخنوران را دچار
شکتکن. ]
ن
۱۷۴۰
۱ جهان درابرویعید ازهلالوسمه کشبد
۲ شکستهگشتچو پشت هلال قامت من
۳ وش رویو مشو درخطاز تفرجمن
۴ مگرنسیم نعطتصبحدرچمن بگلشت
۵ نبرد چنگگ ورباب ونبید وعودکهبود
يياکه باتو بگویسم غم ملالت دل
۷ بهار وصل نو گرجان بود خریدارم
۲۸ مربز آبسرشگم که بیتودور از تو
4 چوماه روی نودر شام زلف میدبدم
۰ پلب رسید مرا جمان و برنیامد کلم
۱۱ زشوق رویتوحافظ نوشتحرفیچند
مسلالعید در اببروی باز بساید دید
کمان ابروی یارم چو بار اوسمه کشید
که خواند خط توبروی وان یکاد ومید
که گلبهبوی توبرتن چوصبحجامهدرید
گل وجود من آغشته گلاب ونبید
چراکه بیتوندارم مجال گفت وشنید
که جنس خوب مبصر بهرچه دید خرید
چو باد میشد و بر ال راه میغلطید
شبم بروی توروشن چو روز میگردید
پسر رسید امیلو طلب بسه سر نسرسید
بخوان۴نونفلشودر گوش کنچومروارید
بیت۱: [این غزلبمناسبت پاپانپافتن ماه رمضان و آغازعیدفطر
وفراز آمدن ماه شوال که ررژه وازان بااشتياق فراوان در آسمان برای
دیدار ملال ماه بی تابی میکنند وبارویت هلال مساه شوال بسه روژه
داری پایان میدهند سروده شده است ؛ یکی از اعبادیکه درقسرون
گذشته بمناسبت آنشاعران برایپاوشاهان وامراوصدور شعرمیسرودند
عید فطر پووه است خواجه حافظ نیز پمناسیت عید فطعر چند السر
سروده کهدر باره هريك بموفع خود شرح وتوضیح لازمدادهايم ؛اين
غزلنیز چنانکه مطلم آن شاهد و گواهاست . بمناسبت عید فطر سروده
ا-ق. چووسه
ندارد - ۴-ق. زنظش؟
۱۷۴۱
نید مق
اینبیت داندادد ۳ب ق, اپسن پیت دا
این ایسن
شده و میتوان تصور کرد که تاربخ سروده شدن آن شوال سال ۷۶۷
بودهاست] میفرماید:
آسمان و افلاجهان» ۱ بمناسبت جدن وسروی که برای پایان
یافتن ماه صیام وروزه و گرسنهگی درپیش است ؛ «ینی عبد فطره بسه
آرابش ماه شوال پرداخت وابروان عبد فطررا (کهجلال ماهباشد) بسا؟
وسمه آرایش کرد . وبي رنگی آذرنگگرفت و در نتبجه چون شناف
وبراق گشت در آسماندیده شد ,
دراین جشن «عید»" وسرور که بارویگر فرح وشادی بازیگردد
«هود میکند» برایآنکه اینجشن وسرور وسال مبارلا ومیمون باشد
شایسته است « باید- بایستن» بجایدیدن هلال ماه » در آسمان؛ گشودل
روزه را بادیدن ابروان هلالی دوست آغاز کرد ؛ ناشکون راشته باشد.
[واگر میشا بجای هلال ؛ در ایسن عید روزهگشا « عید فطر
ابروان درست را میديديم و از محرژّمی و روزهای که از دیدار او
داشتیم بگشودن روزه فراقی وهجران اوه نایل می آمدیم چهسبارکنربور
ماههاست که از دیدارآن درشت«بار» محروم هستیم و گولی روزهایم
ایکاش عید روزه گٌشای دیدار اوفرا میرسید ومابجای دیدن هلالماددر
(- جهان دا پمتی جهنده وعالم کرفنه و کتهاند چون عالم نایسایسدا۴
است گوئی که جهنده است «پضی نظرداده اندکه جهان پممتي دوز کاد دراسل
کوان + بوده است و آن مشفف کاهان مر کب اگه بسني وقت والف ونوننسبت
است یعنی اوقأت و دد اینجا جهان بمعنی کیهان بکار دفته , ینیءالم و آسان
وافلاك
۲ب وسمه خضابی بوده است که آنرا از برثگیاهی ورست میکودندد
برای دنكکردن موی ابرد و گیسو آنرا بکاد میبردند ومویکیسو و اب رو دا
بیکردندوچول دردور ان گذشته کیسوانرابروان مشکیموردیسند بودموسه
بدن نیزجزد آایش وذیبالی بشماد هی آمدهاست .
۳ - عید پمعنی هرچه باژ آید وعرد کند وروزفر اهم آمدن قوم وجشن.
۱۷۳۲
آسمان هلال ابروان اور درچهره چون ماهش نظاره می کردیم وبه
محرومی وروزه وصوم ما ازدیدارش پایان داده میشد وجشن و سرور
دیدار ووصال اورا برپامیکردیم].
ببت ۷ : اندام منزیر بار فراقومجران اومانند هلال ماه کمانی
است » شکستهگی پیدا کرده وخم شده است و ایسن شکستهگی بیشتر
پمناسبت آن است که ابروان زیبای او باروسمه را برای زیبائی متحمل
شده وبر اوگران آمدهاست,
ببت ۳ : روی از من نهان مکن » «مپوش» واز اینکه در روی
زیبای توب سیاحت وسیرو نظاره پرداختهم «تفرج»۱ واز اینرهگ لیر
خورم را از تگی ودشواریهجر ودوری نو ببرون کشبده ام «تفرج»
خشمناك و آزردهعاطرمساز ور حط شدن» "وبدان که چون روی ورخسار
تورا بنظر آوردم «خطنو» ونوشته زیایتوراوخطع که خواندم رویدم »
برای آنکه بآن چشم زخمی نربند آیه ووانبکادالذین کفروا لیزلقونك
بابسارهم لما سمعو الذ کر وولو آنه لمجنون "هرا خواندم وسر آن
دمیدم[برطبق نوشته مفسرال قرآن + این آیه زعالی برپیغمبر اکرمنسازله
شدکه گرومی ازشورچشمان آهنك آن داشتندکه پیامبررا چشم زخسم
بزنند آن حضرت این آیه راخراندند وا زآسیب وگزند شورچشماندر
۱- تفرج در اصل پمعنی کشایش یافتن داذ تنگی ودشوادی بیرون شد
است ددر زبان فارسی چون پس ازسیاحت وسیرو گردش ددباغ وبوستاندل آدمی
از تنگي بیرون میشود وروح افعرده کنایتی میب به مجاذاً آند! بمنی سیرو
سیاحت درباغ و بوستان گرفتهانه وبکاد میبرنه , ۲- ددخط شدن بمسنی متنیر
و آزرده شدن است نظامی کنجوی داست:
زدینارو فلام واستررگني دبیر الما قلم درخطعداژرنج
۳ آیه ۵۱ موده قلم.
۱۷۳۳
مان ماندند ۰ واز این رهگذر است که برای دفع چشم زین آیه را
در اینگونه مواقع میخواندند وبرشخص میدمدندو یا آنرا نوشته و
هبراه میداشنند واما مناسبت این آیه دراینبیت وعید قطروپایان رمضان
بدان مناسبت است که : درشیراز مرسوم بوده است درآخرین جمعه
ماه رمضال«چهل ایکاد؛ تهیه میکردند نی مردم وبا کودکان جهل برك
کاغذ شش گوش کوچك تهیه میکردند وبهمساجد میرفنند واز چهل تن
میخواستند تابرهر يك از اين اوراق این آیه رابنویسند وسپبس اینچهل
آبه فراهم شده را درمحفظهای چرمین بافلزی میگذاشنند و بسر بسازو
میبستند تا ازچشم زخم حاسدان وشورچشمان درامان بمانند] از آنجا
که عبد فطر پایان ماه رمضان است حواجه دراین بیت بسه شاه شجاع
میفرماید که :
برای دفع چشم زخمحاسیدان و دشمنان وشور چشمان از تو +
در رمضان چهل انیکاد تهیة کرده وتو وبرعذار تو «خطه وبرنوشته
زیبای تووحط» فروخواندهم تاازگزندآنان درامان پمانی + پسازاینکه
اینهمه از زیائی نو داد سخنميدهم وآنرامیسنايم و با از خط زیبایت
توصیف میکنم ؛ ازین درخشم مشو و آزرده نعاطر مباش زیرا بر آن
دعا وتعویذ چشم زخم دمیدهام (در این بیت ستايش از نحط زیانشانی
است براینکهمدوح وستایش شده شاه شجا عاست زبرا چنانکه گفهیم
شاه شجاع از خوشنویسان عصر خود بود و سند آن را در صفحات
پیش بدست دادهایم ودر این بیت ضمن این استعاره اشارهایست بر
اینکه خحواجهحافظ نامهای نیز ازشاه شجاع دریافت داشنه بودهاست)
بت ۷ : آیا «مگره بویخوش نسیم موهای نو رسته غذار تو
«حطء بانوشته زیبایت سحرگاهان از بوستان وبا غ گذر کرده استکه
۱۷۴
در اثر نشر اینبوی خوش کهنشانهای ازنوست وتورا بیاد سیآورد و
آمدن ونزديك شدن تو را مژده میدمد و از این رهگذر استکه گلهای
سرخ با غ وبوستان از شدت بیتابی واشتباق هم چنانکه سحرگاهان +
آسمان » بهاشتیاق فراز آمدن خورشید» گریبان چاله میکند ودر نتیجه
سیامی برطرف وفلق میدمد ؛ گلها نیز در آرزوی ظهور توو آمدنت با
شنیدن بولی ازتوء گرییان چال کردهاندا
ببت ۵ : هرچند درجشن وسرور من(بمناست فرا رسیدن عبد
فطر) ونبودن نوهچنگث ورباب برای نواخنن ونبید براینوشیدن و عود
برای بخور کردننداشتمدولی »خمیره وطینتم «گلوجودم» کبمناسیت
ید تو باگلاب درهم آمیخنه شده و آغشته» وسرزمین وجردم از لاب
عشق توسیراب گشتهرآغشته ا» [بمنامبت گلوجود] وگوئی از محبت
شیده وسیراب وسرمست بوّرم [منصود اینست که : دراینعید
چون تونبودی ؛ منهم جشن وسروری شایسته نداشتم زیسراتهمی دسنی
مانع از آن بود که مجلس جشن فراهم کنم و از آهنك چنگک و رباب
برخوردار شوموبهشادمانی نید بئوشم وبرایتر وماغی عود بخو رکنم
ولی با باد توگونیسراسروجودمرادر گلاب بجای بخور عورشتهشده
وگل وجودم را باگلابی که از کل رویتو عطرگرفته بود سیراب کرده
بودم وازنبید عشق ومحبت تودرشنگولی و سرمستی بسر میبردم]
بیت ۶: هرچهزودتر بازگرد «ییاه ناباتواندوه دلگویم «ملالت»
وغمدل را بائو درمیان نهم و ازالم وستمی که ازدوری تو بر منگذشته
است برایت حکایت سا کنم ؛ واکنون نمی توانم هیچگسونمه سخن
۱ - آغشته, بسنی آلوده وتر کرده و آمیخته باشدوزمینی دا نیز گویند
که آب داده فده پاشد
۱۷۳۵
بگویم زیرا » بانبودن تو » حوصله (مجال» وفرصت «مجال» وحال
«مجال» ومیدان «مجال»سخن گوئی برمن تنکاست وبرایگلنگ وکسی
را ندارم [ازدوری ومهجوری توچنال تنكدلم که حال واحوالگفت و
شنود با کسی برای من باقي نماندهاست ].
ببت ۷ : برای برخعورداری ازوصال تو ورسیدن بتو » و دیدن
تو » اگر جانم را بخواهند : حاضرم بدهم واین دادو سند را انجام
بدهم ؛ بعنی دبدار روی تو :بهدادن چان بابت قیمت این دیدار ارزنده
است و من آمادهام که چنین معاملهای بکنم » برای آنکه هبر آدمی
بصبرت داشته باشد ؛ هرچیز خوب وشایستهای راکه بهبیند هرقیمت و
بهائی برايش تعیین کنند؛ برای تصاحب آنچیز حوب میپردازه ناآن
را بچنگ آورد ۰ مهم در دنباپهتر وشایسهتر ازتوچیزی سراغ ندارم
وبرای تصاحب آن جانم را حاضرع نها بپردازم.
ببت ۸ : در فراق وهجرائتمگذار چشمم بیش ازایناشگباری
کنده زیراه اشگهایمهمچنانکه بادباسرعت مبوزد وخود را بخال آغشته
میکند آنها هم باهمان سرعت و پیدزپی به خالا می افتادند و در آن
غوطه میعوردند وخا کساریمی کردندوهمچون دانههای مروارید نثار
قدوم تومیشدند .
بت ٩ : [در خیال وتصور] چهره مساوشت را درمیان زلفان
سیاهت که چون شب است درخشان وتابان میدیدم و از یادآوری اين
منظره چنان شعف وشادی بمن دست میداد که ناریکی شب هجران و
ظلمبفراق توء ازپرنو رنسار ماهت » بمانند روزبرمن روشن میشد.
بیت ۱۰ : در آرزوی حمرت دیدارتو؛ جانم بلبرمیده و مرگ
دارد مرا درم خود فرو میبرد وبا انهمه هنوز آرزويم که دیدار روی
۱۷۴۶
توست ؛ بر آورده نشده » جانم ازدوری وفراق دارد بپایان میرسد
«سررسیدن » و امیدم به نومیدی ویأس بدل میشود «سررسیدن» ولبی
با اینهمه خواستن و آرزوی بدست آوردن تو «طلب» بهانتهی نرسیدمو
پایان نافته است ۰ هنوز امبدوارم و آرزومندم که سر انجام روی نورا
بهبینم [وبدیدار تونائلشوم]ء
ببت ۱۱ ؛ در اشتباق دپدار روی زیبایتو , حافظ چند کلمهای
نوشته وبیتی چند سروده است نواین اشعار را بضوان وازآنجا که
مانند مروارید غلطان و دریتم پیهمنا وبکناست شایستهگی آن را دارد
که مانند مروارید آنرا بگوش بگیری و گوشواره خود سازی که زینت
زیبندهابست[مقصود اینکه شایستهاست که آنهار| پیوسته بیادداشته باشی]
۱۷۳۷
| «خبرهای خوش»
۱ مژدهای دل که دگر باد صبا باز آمد
۲ بر کش ای مرغ سحرنغمه داودیباز
۳عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
۴ مردمی کرد و کرم بختخدا داد بهمن
۵ لاله بوی می نوشین بشنید ازوم صبح
۶چشم من در پی آن قافله راه بماند
۷ گرچهحافظدررنجش زدوپیمان کیت
هدهه خرشخبر از طرف سبا باز آید
که سلیمان گل از با دهوا باز آمد
نا بهپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
کان بت مامرخ از راه وفا باز آمد
داغ دل برد به امید دوا باز آید
تا بگوش دلم آوای درآ باز آمد
لطف او بین کهبصلح از در ما باز آمد
ببت ۱ : ای عزیز وگرامی چون روح و قلبم « ابدل » و ای ول
بیتاب و فرارم د ایدل»و ای روع و روالم » « ایدل » بنو بشارت
میدهم « مزده ) که باردیگر پيك او بازگشتهاست « باد صبا » و پيك و
پیام آور از جانب او این بار بر های خوش و امبد بخش آورده
است ؛ هم چنانکه هدهد حضرت سلیمان اخبار وش و حوب و
امید بخش برای او از جانب کشور سبا مآورد : این پيك نیز همچون
ههد حضرت سلیمان از طرن سلیمان برای دلداده او « بلفیس »
[هوادارانش و کسانی که باو عشن میورزند] پامهای امبدوار کننده باز
آورده » این پيك از جانب کرمان آمده است [ کشور سبا ؛ در غزل
شرح شده در صفحه ۱۵۹۳ گفتهابم که چرا و به چه مناسبت خواجه
۱۳۳۸
حافظ ملك سبا را بجای ملك کرمان در آلارش آورده است همچنیندر
صفحه۳۰۵ در شرح غزل بمطلع:
ای هدهد صبا به سب میفرستمت . بنگ رکه ازکجا به کجا میفرستمت
آوردهايم که قصد از سبا در آنغزل اصفهان است ودر باره هدهد نیز
شرحداديم]
در اين ببت سخن از هدهد و آوردن آن بجای پيك ما را باین
نکته رهبر و رهنماست که اشارهایست بر ابن واقعبت که پك متعلنق به
حضرت سلیمان است و چون سلیمان و با «وارِ ملك سلیمان» لثب
پادشاهان فارس بوده است بنابرین شك نیست که منظور از این استعاره
پيك پادشاه فارس است وبنا براشارهها ونشانههاث که درغزل میباییم
میتوانیمدرببیم که فصد از این پادشاه + شاه شجاع است ۰
در این کناب ضمن شرح غزلها بکرات اشاره کرده و گفهایم که
حضرت سلیمان و با وارث ملك نییان لقب پادشاهان فارس بودهاست
ودرچند موردهم اسنادیارا4 داوهام و نهیم که بهمینمنامبت خواجه
حافظ وزرای فارس را به لنب آصنت میخواند و مینامد و در صفحه
۳ منذ کر شده ایم که شاوروان علانه محمد قزوینی در رساله
ممدوحبن سعدیدراینباره تحقیقیدارد اپنك بجا ومناسباست که ازاین
تحقیق با کنیم +
علاس» قزوینی مدارله و اسند این انتساب را در پیان رساله
ممدوحین سمدی فراهمآوردهاند وهرچند این موارد و اسناد بنظرشارح
اين شرح رسیده لیکن چون علامه فقید در این باره زحمتی کشیده و
حق تدم درند عنتحقی یشان را بعنوانسند در اینجا عینًبآوریم!
۱ - شارح این اثر بدون اطلاع از تحقوق شاددوان علامه محمد قزوینی
بشرح فزلی مشنول بودم ناگزیربه لحقیق درباده انتساب حضرت
سلیمان و انتخاب این لقب بر ایپادشاهانفارس شدم ودراین باره یادداشتهائی»
۱۷۳۹
ابنك تحقیق شاددوانعلامه فزوبنی!
(توضیح در حصوص « ملك سلیمان » - تعبیر «ملك سلیمان »در
اصطلاح مورعین ایرانی در قرون وسطی بخصوص در دوره سلنرپان
مراد از آن مملکت فارس برده است و در تاریخ وصاف بسیار مکرر
از آن به « مك سلیمان »با د مملکت سلیمان» تییر شده رجوع شود
از جمله به صفحات ۱۴۵ ) ۰۳۳۰۰۲۳۷۰۱۵۵ ۱۳۸۵ ۳۸۶ ) ۷۲
و همچنین است در شیرازنامه مکررا ازجمله در صفحات ۱۴ ۰۱۷ ۱۲۰
۸ شیخ سعدی در یکی از قصابد خود در وصف شبراز که مطلع
آن ایشست :
خوشا سپیدهرمیباشد آنکه بینم از رسیده بر سر الاکبر شبراز
گوید -
لایق ظلمانست باه این اقلیم کهنختگاهسلیمانبدستو حضرتراز
و یکیزالقاب رسمی پسیاریا بلفربن و شایدنیزعموم ایشان
« وارث ملك سلیمان »بوده است صاحب تاریخ وصافگوید که طفرای
سعدبن زنگی چنین بوده.است. وارث ملك سلیمان سلغفر سلطان ملك
مظفرالدنیا والدین تهمتن سعدین اتابك زنگی ناصر امراْمژمنین » ؟ و
طغرای پسرش ابوبکر چنین « وارث ملك سلیمان عادل جهانسلطانالبر
والبحر مظفرالدنیا والدین ابوبکرین سعد ناصر عبالئه المژمنین
و شیخ سعدی در مقدمه گلستان در باره همین اتبك ابوبگرین سعدین
از شبراز نامه زرکوب و تادیخ وساف فراهم آورده بودم خونبختانه در آن
هنکام به خرید دساله مدوحین سمدی تولیق یافتم و پبی از مطالمهدریات که
شادروان علامهقزدیتی_دد این مورد نتم مستوفی بل آورده است و تحقیق
ایشانر! مورد استناد واستفادهقرا. دادم ۱- دسا لهمندوحین سندیس ۷۹-۷۷
۲- «ماف ص۱۵۵ ۳ دماف س۱۷۸
۱۷۵۰
زنگی یکجا «قائفامسلیمان» وجایدیگر «وارتهلك سلیمان» استعمال
کرده است وهمچنین در اواخر باب هفتم در فصلجدال سعدی بامدعی
زوارثملكسلیمان؛ وهماو درمدح اتاكمحمدین شعد بن ابوبکر گوید:
خداو ند فرمان ملك سلیمان شهنشاه عادل انا پك محمد
ودرمقدمه لمعجممیدعایراشعار العجمنیز مولضف آن کتابشمس
قیس باز از همین اتابك ابوبکر به « وارث بلك سلیمان ) تعبیر کرده
است ,ودرفصاید کمال الدیناسمعیل درمدح انابك سمدینزنگیوپسرش
انابك ابربکر همیشه ایشان را بنعوت «وارث تخت سلیمان» میسناید +
از جمله درمدح سعدزنگی گوید :
مملکت رازنوی دادشکوهی دیگر شاه جمشبدصفتخسروافریدونفر
وارث تختسلیمان فلك حبدر دل کهبگسترد در آفاق جهانعدلعمر
لیآخرالییات ودرتصیده دیگر گوید ورمدحهم او:
خسروروی زمینشاه مظفر که برژم گذر نیزه او بر دل سندان باشد
سعدینزنگیشاهی کهفرودحقاوست_سعد اکبر اگرش نایب دربان باث
وارث نخت سلیمانچوتوشاهی زیید کاصفی ازجهتش حاکم_دبوان باشد
ودرتصیده دیگر درمدج اتايك ابوبکر بنسدینزنگی گوید :
قطب گردون ظفر شاهنشهسلفر نسب وارث نخت سلیمان خسروجمشیدفر
شاهابربکرینسعدآنکازدمجانبخش او زندهشد دردامنآنحر زمان عدل عمر
ومنشاً ین تعییر نی اطلاق « نماك سنلیمان : پرمملکت فارس
چنانکه صاحب فارسنامه ناصری ( ج ۷ ص ۱۸ ) نیزبدان اشاره کرده
بدون شك آن بوره که از طرفی ابرانیان تختگاه جمشید باستانی را
درمعلکت فارس فرض میکردهاند و آثارابنیه تخت جمشید را درحقیقت
چنانکهامروز معلومشدهاطلال قصوردار بو شکببرو پسرش خحشایارشاست
۱۷۵۱
بواسطه بعد عهد وبیاطلاعی از تاریخ وطن خود چنانکه اسم « تخت
جمشید » حاکی از آن است بهمان پادشاه باستانی نسبت میسداده اند
واز طرف دبگر درنتبجه يك افسانه مذهبی کهپعداز اسلام بواسطه تشابه
کامل بین بعضی احوال واعمال متقوله ازجشید وبعضی احوالواعمال
منفوله از حضرت سلیمان از قبیل فهر شیاطینو اسنخدام دیوان وجنیان
وطاعت جن وانس بر ایشاثرا وسفر کردن درهوا ازشهری بشهردیگر
درزمانی کو تاه وامثالزلك مابین ايرانیان مسلمان تولید شده بودهبسیاری
ازعوام ایشان جمشید را باحضرت سلیمان یکی میبنداشته ازد ۱ و از
مجمرع یندوافسانهالطبع این عقیدهاین عامه فارسشایع شده بووه
که مملکت ذارس نخت گاه حضرتسلیمان بوده و انییه فضمیه تختجمشید
عبارت بوده از مسجدی ازساجد سلیمان باملعب ملیمان یاحمامسلیمان
يا شادروان سلیمان ( برحسب اختلاف تعبیر ملفین از قبیل استخری
ص ۱۲۳ و۱۵۰ وابنحوقل 187وبُسی ۲ ۴۲۷ ونزهة القلرب ۱۲۱
وشیراز نامه ۱۷ ) وظاهر وقتی که وراواسط فرن ششم سلفربان ترله
بعروج برنخت سلطنت فازس نابل مد بر اولین بار از اینعنیده
شایمهبین عوامستفاده کرده خود را ائمقم سلیسان و وارث ملك
سلیمان خواندهواین لقب باطمطراق را بر القابرسمی حود افزودند؟)
۱ - استخری در کتاب مسالك ومماللك خرد صفحه ۱۲۳ و ۵۰ امتذکر
این نکتهاست
و ددهتنجایی ی ۱
۳ - ثعالبی ددفرد وسیر کوید ؛ جمشيد وبقال ادجم ترخیماً و یقالانه
سلیمان بنداوه علیهالسلام تخمينً و ذلك محال کبین و فلط عظیم ولما کانت
فیملنکه وحاله مشابه منملكسایمان وحالهفیالقوه والندده وطاعة الجن والانس
۱۷۵۲
درنیمیم اینتحقیق باید افزود که : پیش از ظهور اسلام بهودا
که به ایران آمدهبودند پساز اطلا ع از داستانهای باستانی ایران برای
بزرگان مجعول و اساطبر قوم بهود همان داستانهای پاستانی پهلوانان
وفهرمانان آریائی مانند کیخسرو وجمشید راببزرگان قوم خودمنتسب
ساخنند وورهمان زمیهها برایآنانداستانها پرداختند نا ازافوا آریاثی
واپس نمانند وهمچنانکه امروزمیدانبم حماسههای گی لکمش قهرمانفوم
سومر وسار کي اولرا به حضرت موسی منتسب داشتهاند وپساز اسلا
یر نبانبرای آنکهاماکن وساختمانهای تاربخی ومقدس آنها از تخریب
عمال عربمصون بماند وعوام الناس متعصب نیز به آنهاصدمه ولطمه
وارد نسازندآنهارا به حضرت سلیمان موب داشنند ]
چنانکه گفتیم چون هدهد پيك حضرت سلیمان بوده واز زسا
سلفریان سلیمانلقب پادشاهان فارش شاه وبه همینسابقه شاعرانوران
اینجوها وسپس مظفریان نیز اين لب را براي پادشاهان ایسن دوسلسله
بکار بردندو خواجهحافظنیزاینلقببرا برایپاشاهانفارس بکارمیبرد:
بنابراین شك نیست که فصد ازهدهد» در اینبیت پیكث پادشاه فارس
است . و چوناین بار پيك پادشاه فذارس خبرهای امپدبخش و شادی
آفرین آورده | ورا بنام هدهد خوانده است زیرا هدهد پیوسته برای
حضرت سلیمان احبار نحوشمیآورده وازاین رهگذر عوامالناس نفمه
وغبرهاقتل انه هورهیهات, مابمدی نما فیالسب والزمان والمکان - و در
زمینه همین کونه عقاید عامیانه بوده که یکی دیگر از آثادقدیمه فارس وأقعه در
مشهد میغان را که ظاهرا مقبره کورش کبیر است آن دا نیز عوام قبر مادد
حفرتملیمان فرض کردهاند وبه همین جهت به مشهد مادد سلیسمان پا مشهد
ام اللبی مشهور شده ,
۱۷۵۳
سرائی هدهد و دیدار او را بشگون میگیرند و دربیتدوم نب با توجه
به ما نخست سخن از سلیمان بنداود بمبان آورده است
پیت ۲ : ای بلبل » «مرغسحر » آوای معجزه آسایت که
همچون آوای دلنواز دار نبی پدر حضرت سلیمان زندهگی بخش
است؛ سرده «بر کش » و بهنواخوانی آغاز کن؛ بهشادمانی آنکه پادشاه
گلها «سلبمان گل » بر باد سوار است وباز میگردد وباز گشتمی کنسد
« باز آمد » وبوی اورا باد بارمغان آوردهاست [ سوارشدنگل برهوا؛
سلیمانو ار یعنی عطر گلر! باد آورده است زیر! سلیمان م کیش بادبود
و بادپیما بوده است ۲ ] از اين استعارهها منظور ابنست که : پيك شاه
شجاعخبر ومژده مسرتبخشی آوردهاست مشعر براینکه : شاهشجاع
بعزم تسخیر شیراز برباد پایش سوار شده است »
نکته فابلنوجه درابنغزل زریفٍ آن « باز آمد » است زیرا
باز آمدن بمعنی بار دیگر بر گشتن وَرجمت کردن است و این ردیف
خود القاء کننده آنسث که سخن از پازشاهی میرود که رفته و ابنكك
مجدداًبازمی گردد.
۱ - خواجه حافظ این استعاده ومعنی دا ددمودد دیگري هم بکار پرده
ومیفرماید ب
چوگل سوار شود برهوا سلیمان سواد .. سحر,که مرغ ددآید به نمهداود
وبه قصد هرجا سلیمان بکاد میبرد نام داود دا که پدر سلیمان است
نیز میآورد آنهم به جای بلبل
بود دعردد گوی بود وبه همین
| حضرت داود میجزهاش سای دلنوازش
اسیت کتاب اودا ذبود گفتهاند . این بیتدر
صفحهُ ۱۱۷ شرح شدهاست
۱۷۹۴
[ درصفحه ۳۰۵ غزل بمطلع :
اي مدهذصبا بسبامیفرستمت. بنگر کهازکجا به کجا میفرستمت
را شرح کرده و گفتهايم که غزل را خواجه حافظ برای شناه
شیخ ابواسحنی سروده و متعل به هنگامی است که او مئواری بوره
ودراصفهان میزیسته ومی کوشیده که ثیرولی فراهم آوزد و مجدداً به
جنگ بامیربارزالاین محمد که شیراز رابتصرف آورده بود پردازد؛
درآن غزل گفتهايم که چرا آن را درمدح وستایش شاشیخ ابنواسخق
دانسته ایم وهمچنیندرصحیفه ۱۵۳۹ درباره غزل دیگر که سخن ازسبا
بمین آمدد گفتايم که این بار مقصود از سب شهر کرمان است وغسزل
برای شاه شجاع سروده شده و ولائل آن را با زآوردهايم ؛ با توجه به
مطابی که عنوان شدحواندهگان آرجمندمیتانند در اند که يكي از
مشگلات شرح غزلهای خواجه حافظ بتخصوص در غزلهائیکه بسرای
سنایش پاوشاهان دوران زنده گیش سروده تشابهات آنها بایکدبگراست
چه ازنظرموضوع وجهازلحاظ یکسان رون استاهه ؛ برای تفکیا
این گونه غزلها وتمایز آنها از یکدیگر وقرار دادن هريك در محسل و
موقعبت خود از نظرشأن نزول هريك » شارح سالها به تببع وتجزیه و
تحلیلهرغزل پرداخته وبا بدست آوردن معیارهائی رای هريك توانسته
وتوفیق یافته آنهارا درجای خود بیاورد وشرح کند .
بت ۳ :کبجاست آن دانائی که «عارفی» زبان حموشي وسکوت
را دریابد و بلهمد و بداندکهگل سوسن.با داشتن ده زبان در خاموشی
و سکون نجود چه مگوبد و چرا خاموشی و سکوت پیش گراته است
و با زبان سکوت و خاموشی آشنا باشد و از سوسن پپرسد که چرا
۱۷۵۵
رفت و چرا بار دیگر بازگشت ؟
[ در این استعاره نکانی مسنتر است + از جمله اینکه : اگرقرار
بودکه سوسن بمیرد و برود پس چرا بار دیگسر بوته آن روئید و سبز
شد و در گلسنان به گل نشست ؟ فلسفه مرگه و زنده گی چیست ؟!
آباکسی مبنواند در برابر اين پرسش که پاسخ آن سکسوت و
خاموشی است و هیچکس تاکنون نتوانمثه جز سکوت ملق در برابر
آن پاسخیبدهد جوابی بشنود؟ تنهاعارفانند که بزبان سکوتوخاموشی
آشنایند و آنها هستند که میتوانند پاسخ این پرسش را درپابند ,
معنی دیگر اینکه : چرا وقایمیپیش میآید که اوضاعي واژگون
و حکومتی سرنگون میشود و پس از چندی همان وضم بحال عادی
خود باز میگردد ؟ فلسفه این کارچیست؟ وه حکمتی در آنست؟ اگر
حکومت ودستگاهی باید بماند چرامیرود؟ واگر باید برودچراباردیگر
بازمیگردد؟ کیست که بگوید چا شاه شجا ع رفت و چرا بازمیگردد ؟!
حافظ زبان سوسنرادزیافه واززبانسوسندرینیچنینمبگوید:
از زبان سوسن آزادهام آمتة کوش نددینکیر کون کادسبکباران خوش است
و با توجه باین منی میتوان گفت در اینج نیز میفرماید : شاه
شجا عچونسبکبار بود وبجاهومالتعلق خاطرنداشت توانست با گردد
و همین معني سبکباری شاه شجاع را در غزلی که در صحیفه ۱۷۶۰
آوردهايم دربیت هفتم آن با زگ کرده است ۰
منظور از این اسنعره و اشاره اینست که : چه کسی مبتواندباین
پرسش پاسخ بدهدکه در رفتن و باز آمدن شاه شجاع چه مصلحتی
نهان و از چشم مرومان پوشیده و پنهال بود؟ مشبت الهی در این امر
چه بود و چه مصلحتی در این فطلرت پیش بینی شده بود ؟ فهم مردم
۱۷۵۶
عادی و عامی از درل حقیقت آن قاصر است تنها عارفان هستندکسه
میتوانند در برابر اين پرسش پاسخگو باشند و آنها هم مانند سوسن
آزاده که ده زباندارد با انکه براین حقایق واقفند به مصلحتی سکوت
و خاموشی پیش میگبرند و صلاح نمبدانند ک» از آنچه گذشنه و
میگذر پرده برگیرند ۰۱ همچنانکه سوسن ده زبان دارد ولی مجاز
نیست با داشتن ده زبان سخن از ماجرای خور با گو کند ؛ عارفان هم
که پاپن زبانها آشنا و از حقابق آگاهند مجاز نیستند آنچه را میبینند
و میدانند بازگ و کنند : [در ایندور وزمان آباعارفیبافت میشود کهدرل
این حفابق و وقایع را بکند و بنهمد که سوسن آزاده با زبان سکوت
و خاموشی چه میگوید ؟ و آنرا بازگ و کند ؟! نه . زیراکسانی که دراین
زمان دم از معرفت و دانلی و بنائی میزنند ؛ لاف زننند و متظاهران +
متعارفند نهعارف» زیر عارقان عاشقأبند . حواجه حافظ این معنی را با
صور مختلف و بیان مضامین گونهگوّن دز آثارش آورره است ازجمله:
نان مرو خداعاثقی است باخودداد "که در مثاپخ شهر اين نشان نمپینم]
بیت ۷ : افبال و سعازتی که خداوند به من نصیب و بهرهکرده
بود «بخت» در بارهام جوانمردی و بخشش نشان داد و برای همين بار
دیگر آن زیبا روی پرستیدنی «بت» راکه روئی چون ماه دارد » اززاه
بجای آوردن عهد و پیمان «وفا» و دوستی » بمن بازگردانید ومرجب
شدکه او بار دیگر باز گردد ۰
طالع و نصیب ی که خداوند بمن ارزانی داشت «بخت خدا داد
میب شد که با بازگردانیدن او به نزدم بمن بخشش و کرم شود « و در
1 بسان سوسن اگردهذبان شودحافظ چوضچه پیش نواش مهر بردهن باشد
۱۲۰۷
۱۷۵۷
اثر این کرامت وجوانمردی وطالع واقبال خدا,دادی» آن زیبا روی از
طریق بجای آوردن عهد وپیمان دوستی «وفام که بامن داشت ؛ بار دبگر
بنزدم پا گردد «باز آمدنه .
یت ۵ :لاله که از حمرت خوئین چگر بود و دلی چون جام و
ساغرءی داشت [نشبیه لاله است بهساغر که چون جامی تهی است ولی
رنگینچون می است] ازنسیمصبحگاهیبویشراب شبعشرت«دوشین»
که درصر احیمانده وازنسیم صبحگاهی خنك شده و آمادهنوشیدن بوو؛
شنید و استشمام کرد ؛ و به آرزوی « بوی » نوشیدن و سیراب شدن
آن ؛چون از حسرت ورنج دوری وفراق داغ بل داشت ومیخواست
آبی برآنشش بریزد و داغش را مداواکند و از سوزش آن بکاهد ؛ به
آرزوی بدست آوردن داروی درد و داغش به باغ آمد و شکفته شده
[منظوراینکه: دلمن» از سرت (دوری وفراق اومنندجام لاله که خونین
است غرقه درنعون بود؛ و دراینآمید که داروی دردم که همانا باز آمدن
وبا گُشتاو ازسفرباشد بر آوردهمیشود؛ مانندلاله که سحر گاهانشکنته
میگرود» شکنتگی خاطر یافت زبرا: آرزومند استکه داوری درد او
یعنی باز آمدن دوست و رسبدن بوصل او حاصلگردد و انجامگیرد]
یت ۶ : دیدگان منتظر و نگرانم؛ (چشم براه بودن» همچنان
از زمانیکه او با کاروانشرفته بود ؛ چشیم براه او نگران بود « در بی
آن غاله راهیمانده ودمی ازنگریستن راهی که او رفنه بود غفلت نکروا
وباز سنا تازمنیکه بمالهامشد «بگوش دلشندن» که آمنكزنگ
کاروان او که دار بازمیگردده برنخاستهاست» ودرضهیرم» صدأی زنگ
کارزان ا که بازمی کشت منعکس گردید : نداغییی وسروش این آوا
۱۳۸
را بگوشم رسانید و بمن مزده این دولت داد
بیت۷: [دراینجاحافظ برای وش آمدممدوح»غفاتوپیمنشکنی
مردمشیراز را در آغاز جنگ شاه شجاع وشاه محمرد به طرفداری شاه
شجاع که پاوشاهشان بود و باصطلاحبااودرسلطنت بیعت کرده بودند »
وعلیهمنجاو زکه شاه محمود باشدقیام نکردد و در واقع پیمان شكني
کرده بودند بخود نسبت داده و ضمنا بطور ایهام و اسنماره این
معنی را هم الفاء ميکند که حافظ هرچند بمناسبت آنکه او را همراه
برده و لطف و عنایت حاص باو مبذول نشده رنجبده خاطر گردیده و
پیمان دوستی را شکسته بود؛ بانهمه آن بزرگ و بزرگوار «بااشام
دربار او و مردم شیراز بهبنید و بنگرید چه اندازه گذشت و محبت
«لطف» و عنابت « لطف» و ترمش«لطف!» و رفق و رحمت بربندهگان
«لعلت» مبذول کرد که از راه آشتیپیش آمد وبا دوستی ومحبت به خانه
و کاشانه و شهرما باز گشت کرد :
ف
۱- لطف ه ضم . ترمی و نا کی درکار وکردارازخدای توفیق وعممت 7
و رحمت و دقق بربندهگان میذول داشتن وبهفنحتین پممنینرمی وتوفیقخدای.
حکیم ستائی داست .
ای پلطف ثمل تو چشمه حبوان جان ..."وی بشرفکوی تو روضه دغوان تن
منکیم خاقانی کوید :
صد لطف از کرد کار وذلب و يك سخن صد ستم از دوژکاد دز دل تو پك جفا
۱۷۵۹
۱ درنمازم خم ابروی تو با بساد آمید
۲ ازمن | کنونطممصبرودلوهوش؛ مدار
۳ باده صافیشدومرغال چمنمستشدند
۴ بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
۵ ای عروس هنر از بخت شکابت منما
دلفریان نبانی همه زیسور بستند
۷ زیر بارند درختان که تعلق دارند
مطرب ازگفته حافظ غزلی نفز بخوان
حالتی رفت که محراب بفریاد آمد
کان تحمل که تردیدی همه برباد آمد
موسم عاشفی و کار به بنیاد آمد
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
حجله ین بیارای که داماد آمد
دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد
ای نحوشا سرو که از بارغم آزاد آمد
تا بگویمکه ز عهد طربم بساد آمد
بیت ۱ : هنگامیکه برای پجایآوردن نماز بدرگاه بینیازکارساز
در پرابر محراب ایستاده پزدم؛ بادیدن خموقوس محراب ناگهان برایم
تداعی معانی شد و ابروان خمیده و هلالی و کمانی تو که چسون طاق
محراب است درنظر مجسم گشنتتو ازناطّمگذشت ونمازرابشکست!
در آنحال بتونیازبردم ؛ ابروانت را بیاد آوردم وبادم آمد با یادآمده و
چنانحال واحوالی برمن گذشت که ازحال واحوال زارم محراببه نرحم
آمد وچنان بیتاب وطافت شدکه بدرد آمد وفغان برداشت «بفریاد آمد)
پ پچدکه مدایآن مد !بل گت و سکس
گردید [ساختمان محراب گنبدی است وقوس دار استهمانند
گنید صداوصوت در آن منعکس میگردد وهرصوتی که درجائی منمکس
گردد مانندصدا در کوه بازمی گردد وچند برابرمیشود وازاینروس تکه
ات مدا بالنتع آواژیکه ازکنید وکوه رچاء وغیرهبازآید
۱۷۶۰
الم چنان درمحرا
حافظ نالیدنش را دربرایر محراب بذین مضمون که در آن منعکسشده
وففان ب رآورده است توجیه کروه .
«خراجهحافظدرغزلی که بیاد شاه شیخ|براسحق سرودهیفرمید:
محراب ابروان بنما تا سحرگهی دستدعابر آرمو در گردنت آرمت
این ببت را درصفحه ۳۰۱ شرح کردهايم ؛ منظور اینست که اگر
ابروان محرابیت راهنگام نماز بیا آورم در آن هنگام آنچنان بسوزو
گداز ورازونیاز درمی آیم که بطورقطع ویقیندر حالتدعایمستجاب
میشود . وخداو ند مرابمرادم که وصال توست مبرسانلم).
خواجه حافظ معنفد است که اگرهنگام نماز سحر گاهیهرنبازی
داشتهباشد واز خداوند بخواهد بر آورده میشود . در غزل مورد شرح
متذکر است که درهنگامنماز سحر هی نم ابروی دوست بنظرش آمده
وبراو حالنی گذشتهکه محراب تاپتحمل/و بردباری نیاورده وبئنان و
له افتدهاست و اینست کهامیاز نت زتایش بدر گاه نعداوندمستجاب
گردد ویار سف رکروه باز آل ومیيت هبات دیگرغزل با آور ایس
که دعا و نازش بر آورده شده و او به حجله بخت در میآید و بار
سف رکرده میرسد]
بیت ۲ ؛ دراین زمان « کنون» وحالیا دیگر بدوطمع» بردباری
وشکیبائی وهوشمندی واعمال وافعال ورفناری کبر مدار حرد و عفل
باشد از مننداشته باشبد » برایآنکه دیگر بردباری «تحمل» من بپایان
رسیده و آن شکیبائی که پیش از اینداشتم وتودیدهبودی وبر آن وقوف
داشنی » بسر آمده ونابود شده «بربادآمدنه [ کاسه صررم بر
حوصلهام بایان رسیده] مندیگر عفل وموشم را در اثرهجسر وضراق
۱۷۶۱
طولانی ودراز مدت از دست دادام ودست بکارهائی میزنم که دوراز
عقل وهوش وخرد است.
بیت۳: امروز » روزی است که در نم » پسا زگذراندن انقلاب
احوال و گذراندن دوران کدورت وناگواری » میصاف شده و دردش
ته نشسته و آرامش یافته وزمانی فرارسیده که باید از آن نوشید وچنید
ربهرهورگشت[این استعاره بعناسبت وقایع ایام است میفرماید : دوران
انقلاب احرالسپری گشته : آن جوش وخروشها که مخالفانورشمنان
میکردند (منند جوش رخروشیکه شراب قبل ازرسیدن درم ميکند)
مانند شراب که درخمبیجوشد وسقلب است وسپس دردها و اخالصها
ته نشین میگردد و پس از آن تیرهگیها؛ شراب صاف و زلال نمودار
میگردد انقلاباحوال شیراز هم اينك بایان رسیده .
آنهمهنازو تنعم کهخزان میفرهود. عافبت درقدم باد بهسا رآخضر شد
آن پریشانی شبهای دراز وغم ول " همه ورسابه گیسوی نگارآخرشد]
ازپس آن ناگراربها وغلوغش ها » دوران صافی وبا کیونی -
غلوغشی فرازآمده ودوزان تیکون و آرامش فرارسیده وسرمارصولت
زستان رفته وباغ سرسبزی وخرمی آزسرگرفته و بلبلان«مرغانچمن»
از خود بیحود گشهاند « مست شدند » برای آنکه این مزده داده شده
که باردیگر زمان و هنگام «موسم» عشق ورزی وعمل«کار» بیان وپایه
گرفته است« بهبناد آمدن» دوران شقاون وقساوت ودشمنیوظلم وستم
سپریگُشته و زمان مهرورزی و محبت و نیکی کردن ونکو کاری «کار»
پابهگذاشته شده است .
قصد از اين استعاههااینست که:
دورآن ناگوار ومنقلب حکرمت شاه محمود وجلابریان که زمان
غل وغش ودرد آلودبودسبریگشتهوهنگامصفارصافی» پا کی و بیغل وخشی
۱۷۶۲
«صافی » و روشنائی از پس تاریکی و ظلمت «صافی » فرا رسیده و
حکومتی که چون زستان ممهاش تبرهگی وسرما و کدورت بودهگذشته
وبهار امید و آرزو + وهوای مطلوب ومفر ح باز آمده اینست که بلبلان
«مرغانچمن» ازچمن گریخته » باردیگر بهچمن باز گشنند ونغمهسردادند
وبانوشیدن شراب شورو صفا ازودبی خود شدند وست شدند» زیر
زمان وموقع وهنگام «موسم» عشقبازی وکارهای اساسی کرد کار به
بنیاد کردن» فرارسیدهاست .
ییت ۷ ؛ ازوضع دئیمید بهروزی احساس می کنم «بوی بهبود
شنیدن» برای آنکه گلهای باغ ضاداب وشادی بخش شدهاند؛ وبادصباهم
خندان ومسرور آمده است.
[ مقصود اینکه : ا<ساس میکنم در وضع شیراز و فارس يك
دگرگونی پدید خواهد آمد وبا لین تغیبر وضع اوضاع روی بخویی و
خوشی وسلامت «بهبود» نحواهکذاشت. نمونه ونشانه این بهروزی و
امیدواری در تغیبر اوضا ع شیر ازآپنست که بر خلاف گذشته که گلستانها و
گلهای با غه تشنه لب بودند و جگٌرسوخته و بلبلان ازجور دی نالان و
من دراین باره سروده بودم :
ذ ند بدحوادت نمی توا دیدن دراین چم که لیبدات ياممنی
آذینسموم که برطرف بوستان بکشت عجب کهرنگ گلیما نده استوتستر نی
وهمچنین گفته بودم :
چه جورها که کشيدند بلبلان ازدی به بوی آنکه دکر نوبهاد باژ آید
لیکن امروز آن آرزو «بو» بر آوروه شده و نوبهار وافمی برای
بلبلان چمن «شاعران و دانشوران وعاشقان و آزاده گانشیراز» باز آمده
۱۷۶۳
وگلهای با غ شاداب وشکنته وشادی آفرین است بسرای آنکه با صبا
«پك پا آورشاه شجاع»ازنزد دوست پامهایشادی آفرینوادیلبخش
آورده است (و این اخبار مشعر بر اینست کبه شاه شجاع بطرف
شبراز رانده و با نیروئیکافی برای واژگون ساختن بساط خودکامهگی
شاه محمود و جلایریان بحرکت در آمده است]
بیت۵ : ای مظهر کمالوجمال هنر«عروس هنر» دیگر از بطالعی
وبداقبالی شکوه مکن و گلهسند «شکایت» مباش وخودت را شاکی نشان
مده «شکابتمنمام واپنك برخیزو آماده پذیرائی آن کسیش و که نواستار
وخواستگارتوست وارزش نورا میداند وخریدار وپذیرفتارو دلداده و
دلباخته هنر توست «داماد» و میخواهد از توبهرهور و بهرهمند شود و
لذت ونشاط بگیرد؛ برای پذیرانی از اوجای آراستهای را آرايش کن
«حجله حسن ببارای» زیر ااو دارذ میآید نا تورا بدستآورد وازتوکام
بگیرد «بحجله رفتن» [منظوزوهفضود زاین استعارههابو ضو حوروشنی
ان این معنیاست:
ایحافظ؛ توئی که درهنرندی وسخنوری ودانشو ینش بسرحد
کمال رسیدهای «چون عروس» زمان آن فرا رسیده که دیگر از طالع و
اقبالت گلهمند مباشی زیر ا آن دوران که کسی بتوئوجه نمی کرد و پادشاه
وقت شاه محمود به هنرارزش نمی گذاشت گذشت وس رآمسد و کس یکه
هنرشناس است وخواستارهتروشعروادب است وارزش هنررامیداند و
هنرمند رامیستایدو باهثرپیوند الفت دارد «عروسیمی کندورارد میآید.
پس توبرخبز وبسرای پلدیرائی از اوبسرودن اشعارول انگیزونغز بپرداز
«حجله حس آراستن» ووسائلپذیرائی ازاورابافصید, وغزل فراهم کن؛
۱۷۶۴
چون اوخریداروخواستگار متاغ هنری توبرای بهره وری و کامروائی
اززیبائیهای معنوی نوست وبه منظور وصلت ووصال با نوی
پیت ع ؛ با غوبوستان؛ برای پذیرائی از دوم او همه آرایش
کردهاند و کوشیلهاندکه خود را زینت و زیو رکنند اساآن زا روی
محبوب که دل ازعارف وعامی میرباید «رلبر» چنان زیباست وخداوند
اورا آنچنان زیا ودلربا آفریده که هیچ نبازی بسه آرایش ندارد و با
خر ببهای«.<سن)تحدادادی کهداردو خعداو ندباوعطا کرده و آنحسنصورت
وسیرن است» دارد می آید .
بیت ۷ : آنانکه به آرایش های ظاهری میپردازند وخود را با
تجملات وباپیرابههائی زیباوبا کمال جلوه میوهند مانند در ختأنیهستند
که شکوفه میکنند این آرایشوزبوربرای حودشان بارسنگین فراهم
ميآورند ودرنتبجه کمرشان دزیر تعقاتمادی ودنبوی خم میگردد
وازپادرم آیند ولیدلبرا که درو آزادقدیبند وبالادرداوچو
سروآزاد ازبار تعلقات دنبوي و مال و منال آزاد است و برای همین
هیچگاه غم دنا او را ازبای در نمیآورد وشکست بر اندامش وارد
نمیشود. [قصد زاین استعره دربره شاه شجا عاینست که: شاه شجاع
همانند شاه محمود به مال دنبانمی اندیشد وتعلقخاطر به زخارف مادی
ندارد وبرای همین هنگامیکه سلطنت فارس رااز دست داد ازبا درنيمد
وبا بردباری وتحمل بدون اندوه وغم و آزاد منشیکامل پایداری کرد و
ثبات نشان داد تاتوفان حوادث را گذراند و از آن نه شکست ؛ اوهم
چنانکه اندامی موزون و کشیده وبالابلند چون سرو دارد؛ مانند سروهم
ازتطقات دنبوی آزاد است وبرای همین دربرایر هربادی خم نمیشود
۱۷۶۵
و نمی شکند]
بيت۸ : اینوازنده شادي آفرین «مطرب» ازغزلهای نشاطانگیز
حافظ شعر تازه و نو و بدیع «نفز » بخوان تا با شندن آنها که یادگار
دوران غرمی و شارمانی گذشنه است . بگویم که بار دیگر شاومانیها را
یاد کردم زیر! دوران شادی و نشاط نیز باز آغاز خواهد شد . منهوم
اینکه : شاه شجا غ بار دیگر میآید و همان دوران شادی آفرین ازسر
۱۷۶۶
| دیشب به سیل اشگره خواب میزدم نقشی بیاد حط نو بسر آب میزدم
۲ ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی ییاد گوشه محراب میزدم
۲ هر مر غفکرکازسرشاخ سخنبهجست بازش زطره تو به مضراب میزدم
۴ روی نگار در نظلرم جلوه مینمود . وز دور بوسه بر رخ مهناب میزدم
۵ چشممبرویسافی و گوشمفولچنگ . فالی به چشم و گوش دراینباب میزدم
نقش خبال روی نو تا وقت صبحدم _ بر کارگساه دیده بی خواب میزدم
۷ ساقی بصوت ابن غزلمکاسه میگرفت میگفتم اینسرود و می ناب میزدم
۸ نحوشبود وفتحافظ وفالوبراد وکام بر نام عمر و دولت احباب میزدم
بت ۱ : شبگذشنه «دوش) با سیلاب اشگی که در غسم فراق
نو » از دیده میباریلم راه را برعبور کاروان خواب به چشمانممیبستم
«راه زدنا» و کاروان خواب و خبال را کهفصد فرود به منزلگاه چشمم
برای استراحت و خواب داشتِ تازاج میکردم «راهزدن» و راهزنسان؟
که پنداروخبال من بودند وجون شیر وان برکاروان آسایش من میزوننده»
و راه برآن میگرفتند و با روال ماختن آب از دیدهگانم برای تسکین
خاطر » کاری عبث و بیهووه و بی حاصل میکردم « نقش ب رآبزدن »
و باه چهره و عذار دلربایت و آن حط زبثیکه داری بر آبدبدهانم
نقاشی میکردم «نقشزدن؟» و بباد روی تو بمراد دلم در خبال و پندار
۱ - داء ژدن؛ پمتی سرود گفتن است ربه همین مناسبت نواژنده دا نیز
راهزن کنتهاند و همچنین بمعنی تاراج کردن اموال و اسباب مسافران و داء
بریدن برایشان و گمراه کردن آنان و هم جنین بمعنی واه پند کردن نیز آمده
ات .۰ ۲ - نزديك به همین منهوم خواجه دربیت دیکر میفرماید «
مایه انکند حالیا ثب هجر "نا چه بازند شبروان خیال
۳- نش نقاشی ونگار کرد «منتهیالادب»
۱۳۶۷
قمارمیکردم «نفش !4 اما چه سود که همهانهاکاری ببهوده وعبث بودند
زبرا: چون هنوز برآبچشمم نقش وتصوبر تورا نکشیده محو ونابود
ميشد « نفش برآب زدذ » و هنوز خی بیاد تو ننوشنه سیل اشگم
آنرا میشست
یت ۲ : ابروان محرابی محبوبم در نظرم بودند و بن نماز و
و نباز میبردم و از بس اشک میریختم مردمك چشمم در آ نشسته
بود «نخرقه سوخته "و با بباد آورون محراب ابروان تو » ترلا دین و
آئین کردم «خرقهسوختن» واز ندامت وپشیمانی اینکهچرا بجایابروان
1 - نقش ؛ داوپاژیکه بمراد آید
۲ - در فرهنکهای «سطاحات خرقه موزاندن را نیاوردمانه اما خرقه
سوژاندن که خواجه حاقظ دربیت دیگر چد
ماجراکم کن وبا آ که مرا مردم
جمعنی اظهارنداعت
باز آمدن و بنوان سپاسکزاري"برای"ادای دین « برداخت نباژ و دقع بلا
«دبرابی بر آورده شدن حاجتاست /ضوفیان ددپیشگام مراد خرقه از ش بدر
میآوردنه و میسوزاندند وباعطالاح بچایقزبان کردن معمول ومتداول بودهاست
لیکن این عمل
از کار ناصواب الجام میگرفتة تدین مت که ؛ مرید هرگاه دجاد گمراهی و
عجب و خودخواهی میکشته و
آورده ,
۳ خرفه اس بدد آوردو شکرانهبوخت.
انی وتو کردن ومجاژات دن وازدرعذرخواهی
در غزرد لب پخشش و بوزش و باز آمدن پىندخواهی
ابر مراد و باشاده اد برای تنبیه و پیداری
رفته و بآتش میافکند, و با این کاد اشماد میداشته کسزاوار
آن شاد نیست و با سوزاندن خرقه , آنش شهوت و گناه دا در خود موزانده
د نابودکرده است . سپس مرراد با توجه به چگونگی عطای مربد اورا بسای
مدئی از پوشیدان خرقه عمور میداشته و سپس از ددبختش پیش مرآهنده و ار
خرقه ازس برم
دیکی مراد او دا در پوشیدن خرقه مجاز میداشته . خواجه حافظ دداین بیتکه
تر نا بدیین مفهوم ومنی بکار گرفته است که, چون چشم دارای هفت
برده است آنرا بمعنی هذت یاده گرفته و خرقه که ازپارهها دوخته میشود آنرا
بمانند خرقه و جامه چشم دانسته و ددبیت غزلی کهشرحمی کنیم بدینمعتیاست که
از کار کد ته خود نادم و پشیمانم و طلب پسوزش و بختش دارم وتثیر
روش و مسلكك ميدهم و دیا و نظاهر دا به آتش میکشم و خاکسای میکنم. دز
باده این اسطلاح ددشرحبیتیکهمتذکرشديم مجایخود مشروحتر توضييداده يم
۱۷۶۸
تو؛ ترله دین و آئین کردم «حرقه سوختن » و از ندامت و پشیمانی
اینکه جرا بجای ابروان توبه محراب بی روح و بی جان نماز میبردم
از در عذرخواهیباز آمدم «خرفهسوختن» و بجای آنکه برسیلصوفیان
به ظواهر بپردازم؛ آن آئیننظاهر وریا را کنرگذاشتم «غرفسوختن»
و دربرابر محراب بیاد بودگوشه ابروان دوست؛ که مانند گوشهمحراب
خمیده و کمانی است ؛ جام شراب میوشیلم و بجای نماز گسزاردن
بربا و سالوس ؛ می میزدم و برای او سلامنی و تندرستیبیخواستم +
[ وچون اینکارم از روی صدت و صفا و خلسوص یت بود » پیش از
نماز به ریا گزاردن مستجاب و بکار میآمد ]
بیت ۳ : هر اندیشه نیز پروازی که روی شاخسار درخعت سخن
بپرواز میآمد بار دیگر آنرا بیاد گیسوان «طره» تو که دامی برایدل
عشاق است بدام میافکندم و نببگذاشتم کهبگریزد ار راصیدمیکردم
«بمضراب میزدم» [منظوراینکه: دپشپ که یا تو اشگك میربختم و
۱ - مضراب بطور مطلق بدنتی آلت زدن است و نام وسیله ایستکه با
آن زشمه برتارهای سازوعود وتان وجنکیینوازند تا از آن آهنگ برخبزد
لیکن در امطلاح شکادیان , تام آلتی است که از استخوان میساژند وبرپایه
آن سوداخی استکه آنرا به نار موی دم اسب بستهاند و همچول فلاخن که با
درسمان استدرمیان آن سنك مبگذاد ند وبا منك بر آدمیان یا حیواناتمیننند.
با ترتیب خامیاین آلت استذوانی را رزشکاریان با نشانهگیری به پرنده کال
ميزندد و چون مضراب » برتادموی بسته است, رها نمیشود و بايك
مشراب دهها شکا کرد مضراب مخصوص شکار پرندهگاث بودهات و مطوزی
ور الفغرب تین مینویند: ضربالشبکهعلیالطاش ۰ دانشمده ارچمند آفایمجتبی
مینوید_حاشبه ص ۹ کلیه ودته آن داتوعی آلت صیدمرغ وماه_دانستهاند
که حلقهای بوده است اذ چوب یا آهن که مانند غربال بر آن تور آدیختبوده
و دسته چوبی بلندی دأشته د بوسیله آن مرغ دا ددهوا و ماهی را در آب سید
میکردهاند. لیکنآنچه ازمفهبشرشمر ای متفدم و نام آن برمیسه این وسیله
۱۷۶۹
یاد تو سرود میگفتم و عط مینوشنم » نی غزل میسرودم » معانی
بکر و تازهای که از زهنم خطور میکرد و مانند باز تبزپروازمبخواست
بگرپزد؛ آنهارا يکيك تارهای گیسوان تو که دام ول عشاق است ومانند
تار موی مضراب در گرفتل صید چالاك و کارآمد است ؛ آنها راصیدو
شکار میکردم وبهرشنه و سلك میکشیدوبرایت غزل بکرمیسرائدم]
بیت ۴ : [ بباد او بودم و شمرمیسروده] و چهسره او در پیش
چم نمابان میگشت و چرن در زیباثی ودل آرائی بماه میمانست»
اد روی او به قرص ماه که درآسمان طلو ع کرده ؛ بوسهی فرستادم؛
زبرا او نی زکه ماهروست ؛ همانند قرص ماه از من دور بود.
بیت ۵ : [ در آن شب فرخنده که بیاد او بودم و ساقسی و مفنی
با من همراهسی میکردند و برایم ساقی مس میربخت و مفني چنگگ
مینواخت ] دیسده گانم را بسه رخسار ماهروی ساقسی دوخته بودم >
گوشم را بهآهنگ و سرودي «قول که چنگث مینواعت دادهبووم ؛
وبرایگفتههای رقول» چنگک درابباره رباب» [که دیدار رویدوست
ووصال او بود] شکون «فاله میمون وشایسته و درخور «باب» میزدم :
ذدتی بوده و آثرا بشکاد میزدءاند . هبچنانکه با ترمیزننلیکن وسلای طا
استاد متذ کر شدهاند گرفتنی بوده همنی با تود میگرفنهاند چنانکه در آنار
شمرای متقدم آمده است همهچا مضراب دا پا زدن آوردهاند
مختادی غززنوی میکوید +
شب دد این چرخ پرستاده دنم چون کبوتر میان مضرابم
و انریگوید:
تو از فلك فرو دیزند ز انجم جو کیوتران مضرابی
:طوریکه شعرانوریحا کی است مضراب به کبوتران آسیپ داردمیآوردر
و آنها دا فرد میریشته همچنانکه با نير آتها دا پزنند, در حالیکه اکربانور
میگرفتهاند یگ آسیبی نیدیدند.والْعلمبه حقایق امود ۱۰ - باببسنی
ددواژه است بعبی و در فادسی پممتی شایسته و برابر و درخود و مزاوار و
باده و حق بکار میرود
۱۷۷۰
[تفأل به چشم وگوشم میزدم که چشمم چهره زیبای اورا خواهد
دید رگوشمآهنگ دلنشین او را خواهد شنید ؛ پعنی بزودی بدیدار
او نائلخواهم شد ]
بیت ۶ : آنشب » تا پگاه « صبحدم» صورت «نقش» تصوری
و پنداری « خبالی » روی تو را در کارگاه نفاشی چشمانم که خواب از
آنها ربوده شده و بتاراج رفته بسود میکشیدم و خود را با ایننقش
مشغول مبداشتم
بت ۷ : (در آن شب) سافی نا صبحدم به آهنگ وصوت و
آواز این غزلی که میسرودم ؛ برایم ساغر پر میکرد. و منهم این غزل
را میسرودم و بی در بی شراب خالص مينوشیدم
بیت ۸ : [ دیشب زمانوفت» وهنگام خوش بود ] عمرووفت»
حافظ ؛ دیشب به نعوشی میگذشت وبههمین مناسبت برای بکامرسیدن
و بر آورده شدن آرزوی دوستانمودوامعبر و پایدهگی سلطنت«دولت»
او شکرن نيك میزدم [ و امیدوارم که فالم صحیح تمیر شود ]
بنی آواز است و دراصطلاح موسیفی دانان,بمنی آهنك وننمه
ایستته برای شعر و ثرانهمیساژنه و دداین پیت بسنی آهنك و نغمه است؛
حافظ درجای دیکی بمعني آواژ و صدا آودده و میفرماید ؛
از آنزمان کهبحافظ دسیدصوت حبیب .. فضای سینه شوقم هنوز پر ز سداست
این بت دد نسخه فزوینی چنین است :
دایعشق تو دوشم در اندرون دادنه ..- ففای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
افف
۱ ساقسی پیار باده که ماه صیام رفت
۲وقت عزیز رفست با تا فضساکنيم
۳ درتاب توبهچندتوانسوختهمچوعود
۴ ستم کن آنچنان که ندانم زبی خودی
۵ بر بوی آنکه جرعه جامت بما رسد
۶ دل را که مرده بود حیانی ز نو رسید
۷زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
۸نقد دلی که بود مرا صرف پاده شد
٩ دیگر مکن نصبحت حافظکه ره نیافت
در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت
عدریکه بی حضور صراحي وجام رفت
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
در عسرصه خیال که آمد کدام رفت
در مصملبه دعای تو هر صبح و شام رفت
تا بونی از نسیم بیش در مشام رفت
رنمد از ره نیاز به دارالسلام رفت
قلب سیاه بسود؛ از آن در حرام رفت
گمگثتهای که باده ناش بکام رفت
چنانکه در صحیفه ۱۷۲۱ اه کردهایم خواجه حافظ بعناسبت
عید فطر و سبری شدن ماه صیام سال ۷۶۷ چون این ایام مصادف با
آمدن شاه شجاع از کرمان بوای تصرف شیراز بوده و در این هنگام
اخبارمتوانر ومتوالی از تجهیر فوایشاه شجاع وافزوده شدن برقدرت
وئیروی اوو بدو پیوستن شاه بحیی و مطبع و منقاد شدن امرایجرمای
و اوغانی + وسیله پيكهای پیدربی بشیراز مبرسیده و اين اخبار برای
خواجهحافظ مسرت بخش وامبدوار کننده بوده است ایئست کهخواجه
حافظ از آمدن عید سعبد فطر آن را بشگون و میمنت و فال نيك
گرفته و بمناسبت آمدن این عید سه غزل سروده که نخستین آن را در
صحیفه ۱۷۴۱ بمطلع :
جهان بر بروییدازهاا وس کشید
هلال عید دد اپروی ناد ای دید
۱۳۷۳۲
آوردیم ودوغزل دبگررا اینجامآوریم وبشرح آنهامیبردازيم.
بت ۱ : اي ساقي بشادماني و مبارکی اینکه ماه روزه و صرم
وگرستهگی رفت شراب بیاور نا بنوشیم و از آنجاکه در مساه صیام
میننوشیدهايم برای جبرانآن بجای آنکه در ساغر می بریزی درفاح
می اور زیر در ماه رمضان ناگزبر بودیم برای عوام فرییی و مکر و
حله پنهانی «ناموس؛ در اعمال و رفتارمان سیاست و تزویر بکار بریم
وناموس» و از آشکار کردن اعمال و افعالمان شرم و آزرم وننگ»راشته
باشیم . بشادمانی اینکه چنین ماه و زمانی رفت «موسم» » می بده تا
بنوشیم »
[در این بیت با بکار برد واژههای « ناموس و نام » برای ماه
صیام این مفاهیم ومعانیرا بخواننده القاء می کند که : درماه صیام کساه
و زمان و موسم ناصوس و ننگك.است » بعنی دوران رواخ تزویر و
سباست وربا کاری برای عوام فریبی انب دراین ماه زهاد و عبادرباکار
و شیخان گمراه و نامه سراهبترین"وسم را برای اعمال ریاکارانه
بدست مآورند ؛ و بهنظاهر"میپردازئد و وم از مسلمانی میزنند و جز
به امور فشری و ظاهریتحت عنوان حفنظ شمائر دین کاري ندارند
و کسانی را که نظاهر به عبادت وصوم نکنندکافر میخوانند و تکفیر
میکنند و بنابرین دبگران ناچارند که برای رسوا نشدن همرنگ
جماعت شوند وتظاهر و ریاکنند اماآنها خورشان روزها بسرسر منبر
بازاریگرم دارند و خود را عابد و زاهد نشان میدهند و از مردم وفع
حرمت بسبار دارند « امرس » و اینگونه تظاهرات را موجب
نبكنامیدناموس» میدانند واینست که ماه صیام را مردم ماهی میدنند
۱۷۳
که باید ور آن از اقدام به زشت کاریشرم وآرزم داشت» لیکن زعما و
پیشوایان این مدعا » چون بخلوت میروند» به شراب مینشینند ومزار
کار ناصواب میکنند ۱ ؛ چه وب و خوش است که این ماه و زمان
و فصل ربا کاری گذشت؛ پس ببار باده که بشادمانی درگذشت آن می
بنوشیم] .
برت ۲ : عمر «وفت)گرامی اد رفت و ببهودهگذشت «رفت»
آماده باش «یاه و از آنچه واجب بوده و ناگزیر در ماه رمضان به
اجبار از انجام آن چشم پوشیدیم ؛ حال بجا آوریم «قضاکنیم"» واین
تاسف و تاثربرای آنست که درماه رمضان عمرمان بدون بردن«حضور»
صراحی شراب و ساغر میگذشت ۰
بیت۳ : [درماه صیام که ماه توبه ازگناهان است] نا چند میتوان
در آتش «تاب» اظهار ندامت ازگناهکردن «توبهم و ازگنه بازگشتن
«توبه»منند عوربخاطر ویگ ان سوت ؟ (زیرا عود ازسوختنشبرای
خودش جز سوزش و تاب و خاکستر شدن سودی نمیبرد ؛ این ؛
دیگران هستند که از سوختن آن بخاطر بوی خوشی که پر کندهی کند
حظ و لذت میبرند) بيا : بمن شراب بده » برای آنکه عمرم ببهوده و
بیتمر برای ودر هوس «درسر» سوداگریو معامله«سودای» پیحاصل
و بینتیجهای «خام) گذشت و ببادرفت ۰ زهاد و عباد برای بازارگرمی
»محر اب وضرمیکند- چون بخلو
هآ کاردیگرمی کنتد
نمیدارند دوز داودی . کاين همقلپ ردغلدر کار داور میکندد
| کردن ینی بجا آوددن و آن بسنی واجب دا پایآوردناست
چنین بهمنی انجام دادن عبادتي استکه وقت آن گذشعه باشد
۱۷۳۴
خودشان دوست دارند که مردمرا درادایاعمالی که با نها تحمیلمی کنند
و سخت میگیرند اند عود پرآتش بسوزانند؛ آنچه نصیب مردم از
این اعمال است سوختن است ولی آنها از دیدن اين اعمال و افعال که
بدستور وزهمامت ایشان انجام میگیرد لذتمیبردند وبکیف میشوند
هم چنانکه از بوی سوختن آنهاگولی بوی عوو امنشمام میکنند.
[ منظور اینکه : در ماه رمضان به فنوای واعظان غیر متعظ و
عالمان بی علم و زهاد ریا کار : حکم برینست که هر روز وشببادت
در اینماه مساویاست باهزار روز وشب عبادت در ماههای دیگر!! و
هر کس در این ماه توبه کند ؛ تسوبه او مستجاب و بخشوده است و
بنابراین دربر ابر عبادت این ماه به عبادت کننده گان» در آن دنیا حوری
وغلمان شیر و شربت وعمل مینوشانند وآنها را بابهشت راه میدهند»
این معامه و سوراثی استکه در ماه رمضان رایچ است ؛ اما سودای
پوج و خامی است . زبرا عبادت و ستاپش خداوند نمیتواند اعتصاص
بروز و ماه و ساعت خاصي داشته باشد چون زمان در نظر آفریده
آن یکی است دیگر آنکه آنهاکه توبت و آنابت میکنند بلافاصلهپس
ازپایان ماه رمضان بسر کار نحود بازمیگردند وهمچنان به اعمالناصواب
خود دست میزنند و آنهائی هم که برسر عهد و پیمان میمانند در برابر
ابنگونه عبادت ها که سوداگری است گذشته از اینکسه لذایذ دنیا را
برایطمع حام ازدست دادهاند در آننجهان هم بایشان بهشتر انخواهند
بخشود! زیراخداوند سود گرنیستواینسودا رانمیپذٍبرد» هرک س که
به نايش خدا میپردازد باید از خلوص نیت و پاکی عقیدت باشد و
خداوند عشق ورزد نه بخاطر بهشت و حوری و غلماناورا نبايش کند»
۱۳۵
خواجه حافظ در بیت هفتم همین غزل این مطالب را باز گو کردهاست]
یت ۷ : [ای ساقی می ده] و مرا آنچنان بیهو شکن «مست »که
از خرد بیخود شوم و از هوش بروم نا آنجاکه در میدان « عرصه »
پندار «خیال» و تصورات ننوانم بدانم و منوجه شوم که چه ماهی رفت
وچه ماه آمده چه کسی آمد! وچه کمیرفت ![چوندانستن این ماجراها
جز نباهی عمر و ایجاد ناثر و تاسف چه حاصلی دارد ؟]
بت ۵ : در آرژوی « بوی ) آنکه بار دیگر از جام شراب و
کرم و جوانمردی تو «جرعه نسوشی» یکبار «جرعه» پیاشامم ؛ در
میخانه «مصطبه» برای بازگشت تو ؛ هر صبح و شام هنگام نماز ونباز
برای تودعا کردم [درمعبدعشاق + عاشفان برای باز گشت نو که ازوجود
ذیجودت بهرههند شوند و جرعه نوشتو کردند هر صبح هنگامبایش
بدرگاه خداو ند برای تو دعا کردندکه با زگردی]
بیت ۶ : از باد خوشبوئی که «نسیم» به همراهش بسوی شراب
اورا . آورده بود «از بساط بزم او ومشام و دماغسم آن را شنید »
احماس کردم و پنهانی خبردار شدم «بوشنیدن؟: که او خواهدآمد »
باین آرژو «بر» و بویروح بخش و مژده جان آفرین روحم «دل من»
۱- دد این بیت مصطیه «مستبه» پمینی میخانه آمده لبکن معنی واقبی
و حقیقی آن را در جلددوم نحت عنوان ادات خرابانی و قنددانهبه تقمیل
ادلی
۲- بو شنیدل دا حافظ بجای خبرداد شدن د خبرگرفتن و مرادف
«رو بردنه که آگاه شدن اور نهانی است بکاد برده از جمله دد بیت یر +
پا لبی وسدهزارانخنده کلآمد بیاغ از کریمیکوئیا در گوثهای پوئی شتید
۱۷۳۴
که از غم و اندوهگوئی مرده بود بار دیگر زنده گی نازه پافت .
بیت ۷ : زهدانریا کار که بکارهای ريائي خودشان غره وفرپفته
شده بودند «غرور» و مردم فریب بودند «غرور) بقصد معامله باخداوند
به زهدوعبادت پرداختند ؛ ن آنکه از روی خلوص نیت وعشن وسحبت
او را نيايش کرده باشند ؛ در کارشان قلب و دغل بود» زیر ؛ آنها
عادتشان بر این است که هر کاری میکنند سودی در آن باثد وعبادت
را همبسودای سود مي کردند ؛ اینست که بدونآسیب وگزندوسلامت؛
و بدون عیب نتوانستند به حفبقت راه یابند » بنابراین در راهی کهپیش
گرفته بودند از گزند مصون نماندند ؛ ما تا رندان عاشق که از طریق
یثار «نباز» و اظهار عشق نیز ونحفه و هدیه کرونجان «نباز» دراه
عشق نیاپشمیکردند توانستند به بهشت «دارالسلام» راه پابند.
بیت ۸ : سیم و زری که واشتم» «نقد» وهستی و روائم «نقدرلی»
را؛ بمصرف شراب و لذت برول از زنل گی خرح کردم «صرف شدن»
زیرا آنچه در دلم بود » تقلبیبود «قلب یاه » و دغل بود«قلب سیاهم
و روحی تاریك و نبزه دام یباهو بنابرین چنین نقدیهای
لازمهاش هم این بوده که در راه حرام خرج شود و بمصرف می وباره
برسد . دل سپاه « قلب سیاه » و سیاه دلی «فاب سیاه» جز این صرفی
نداشت که جایگاه اعمال سیاه و نباه شود .
[بدیهی است این گفته تمریض است به زهاد و صوفبه »اما برای
آنکه بر او خسرده نگیرند و برایش پا پوش ندوزند؛ ایسن تهمت دا
بخودش نسبت داره وگره آنچه را میگوید » درباره زاهد مفروراست.
و میفرماید :
۱۷۳۳۷
او چن برای فریب دیگران بکار نحمودش فریفته شده بود ؛
بنابرین سیاه کار بود و روحش تبره وتاريك بود و قلب و دغلداشت.
از همین رهگذر عمرش در راه بالل صرف شد و لمری نمیتوانستاز
راه کج و غلط پبرد]
ببت ٩ : ای نصبحتگو » پس از این و بیش از این حافظ را
پند و اندرز مدمه زیرا گمراهی که « گمگشته » براه عطا رفت و باره
وشیدومزه آذرا چشید وازلدتشراب بی غل و غشدناب»بهرهورگشت
دیگر از آن راه با شننینیست و بهراه راست بزعم تونخواهد رفت +
پس بخودت زحمت مله و دم از پند و اندرز فروبند [منفلور اینکه :
حافظ که راه بمیخانه عشاق برده و طعم باده عشق چشیده :و بنظر
تو او گمراهست (برای اینکه بطریفی که تو پي سپری ره نسپرده و به
تصوف نگرالیده و از ربا پرهیز داشته ) پس باو پند و اندرز مده که از
راه رفته با گردد زبرا هکس که از باه عشق ورندی چشید دیگر محال
است که بتواند از آن باده اب روی برتابد و آن را ننوشده]
س
۱۳۷۳6۰
| ساقبا آمدن عید مبارکت بادت
۲ شادی مجلسیان در قدمومقدم توست
۴ برسان بندگی وختررز ؛گو بدرآی
۴ درشگفتم که دراین مدت ایام فراق
۵ چشمبدرورکازآنتفرتمخوش با آورد
۶ شکرایزدکه زتاراجزانر نا
۷حافظاز دستمدهرولتای ن کشنینوح
وان مواعید که کردی مروادازبادت
جایفم باد هر آث ل کهنخواهدشادت
که دم هبت ماکرد زبند آزادت
برگرفتی زحریفان دل و دل میدادت
طالع نامور و دولت مادرزادت
بوستان وسمن و سرو و گلوشمشادت
ورنه توفان حوادث برد بنیادت
پیت ۱ : ای سافی » فرارسیدن عیدفطر برتوفرخنده ومیمون باد؛
وآنرا بتو شادباش میگویم ؛ وامیدوارم آن وعدههاکه بمن داده بودی
اينك آنرا فراموش نکرده بای و آنهارا بجای آوری و انجام دهی ,
[ منظور اينکه : ایکس که بنن وعدهدادهبودی که بافرارسیدن
عید فطر ؛ دوستم خواهد آمد مره داده بودی که در عبدفطر مجلس
خواهی آراست وبشادی با گشت دوست جلن خحواهی گرفت ( این
استتباط باستناد یتهای ۴ و ۵ همین غزل است ) : پس آن و عسده ها
که داده بودی از بادت نرود وفراموش مکنی]
بیت ۷ : شادمانی کسانی که درمجلس جشن شرکت کزده اند
در آمدن توست «قدم ومفدم» ودراینست کهتو قدمرنجه کنی وبسجلس
درآئی » وبه شادمانی بنشینی » ( از سفر بازگردی ) هردلی که نخواهد
تو شاد باشی ودرمجلس عیش وعشرت شرکت نکنی » دلش جایگاه
اندوه وعضه باشد . [ دراین یت نب زکه نفرین است تعریض برصوفی
۱۳۷۹
دجال فعل بلحد شکل است زبرا اوبود که میگفت: شاه شجاع دراثر
عیش ونوش وشرب شرأب مردم فارس را گرفتار بلای بندادیان و شاه
محمود کرد . وبرای همین معتفد بود که شاه شجاع باید چون پدرش
متعبد باشد واز شراب بپرهیزد ؛ اپنست که خواجه حافظ دراین بیت با
اغتنام فرصت وموقعیت ومقام موقع را برای تعریض براومفتنم شمرده
ویاد اتفادش گرفته وبنفرینش پرداخته است ]
پیت ۳ :[ ای سساقی + توبه آن دوست محبوب] خدمتگزاری
« بندگی » و غلامی ومطیم بودن « بندگي » شراب « دختررز » را
ابلاغ کن «برسان » وباو بگوی که : از بردهخفا بدرآید و حردش
را نشان بدهد[ مقصوو اینکه : از کرمان باز آید ] چون نفس گرم
واراده بلند «همت » وخواسته دل من «همت » او را از زندان « بند»
اندوه رهائی بخشید و آزادی داد [,باید توجه داشت که خواجه حافظ
درباره چه کسی چنین بیانی میکند؟ کهدر اثر انفاس قدسبه اشاورا
از زندان اندوه وغم نجات بخشووه است و بزعم صو فان » وزاهدان
که او را منع از شراب میکزدةاند پیم وخنارز را برایش میفرسند؟
بانوجه به اوضا عواحوالدوران زندگی خواجه حافظ چنانکه طی این
شرح حال آورده ایم و گام به گم پیش رفته ایم درمیبابيم که این
گونه سخنان میتواند درباره شاه شجاع صادتق باشد که سرانجام از
زندان غم واندوهی که بمناسبت از وستدادن ناج وتخت بدان گرفتار
آمده بود ؛ رهائی یاقت واندوهشبشادی بدل گشت » چنانکه دربیت
پنجم همین غزل آ ثرا باصراحت باز گومی کند ضمناً این ایهام راهم دارد
که بانگور بگوی که من تو را از بند غم آزاد کردم و در عم رهایت
ساختم و از عم به بازار آوردمت و منع شراب دا مانع شدم]
یت ۴ : در عجبم از اینکه : دراین زمان طولانی «ملت »
۱۷۸۰
ودرازروز گاراهجر ان»توانسنی از کسانی که بانوهمکار بودندوحرینان»
ودرساطنت بانو رقابت میکردند و حریفان » آنانرا امیسر خود کنسی
«دل گرفتن - دل ربودن » وایامهجران بتو شهامت وشجاعتمیبخشید
«دل میداد »[ این عجیب است که در نبودات + نوانستی هم رقیبانتر!
منکوب کنی وبهترسانی « دل گرفتن » وهمشهامت وشجاعت پیشتری
بدست آوری « دل دادنم]
بیت ۵ : از چشم زحم حسودان وشور چشمان ؛ درامان بای
«جثم بد دور » , برای آنکه: تورا بخت واقبال « طالع » نام آورت
وسلطنتی « دولت » که بتو به ارث رسیده است «مادر زاد » از آن
پریشانی « نفرفه » به خوبی و بهروژی « خسوشی » و بسدون هب
زحمت ومرارت « به حوشی » باز گرداند « باز آورد»
[ این ببت اشارهای دارد بر اینکه : توسلطنت را گذشته ازپدر
ازمادرت که از شاهزادگان قراختائي بت ؛ به مبراتبردهایوسلطنت
ودولت را عداوند بنو مادر زآدی دادهاست. وباز آمدنت به معجزهای
شباهت داشت » و کاری شگفت انجام شنه: آنهم بسهولست و بدوث
سختی ومرارت - اشارهاست به شکستهای پیدرپیشاه محمود وفرار
لشکربان او وپیوستن آنها به شاه شجا عواقبال مردمشیراز از دولتاو]
بيت : خداوند راسپاس بایدگذاشت؛ وسپاسبگذاریماورارشکر
ایزد » که از پغمای بادخزان وسموم آن + دربوستان زندگانیت صلمه
ولطمهایندیدی وگلهای باغ وجودنو» همه سلامت ماندند؛ و بر اندام
چون شمشادن هیچگونه صدمه ای راهنیافت« رخنه نکرد» و در ارکان
مملکت ودولت تودراینمدت ازهجوم نابهنگام خزان » هیچفنوری راه
۱۷۸۱
نیافت « رخنه نکرد »
[ تصداینست که : آن نفرقه وفطرت که موجبشد؛ نوازبوسنان
«شیراز» دورشری (توئی که برای مردهچون بهار بودی ورشمنتچون
خزان » جای شکر بافی است که این دوران غمانگیز« پائیز» سر آمد
و بتو و خاندانت گزند و آسیی وارد نیم گفتیم که اجه حافظ شاه
محمود را بانامهایمستعار زان ودیوصف میکندچنانکه ورشکست او
میفرماید :
آنهمهناز وتتعم که خزان میفرمود - عاقبت درفدم باد بهار آحر شد
شکر ابزد که بهابال کلهگرشه گل . نخوتباد دیوش و کتتفار آخرشد
بت ۷: ای حافظاين اقبال « دولت مورسیدن پپروزی«دولت»
وسلطنتزدولت» را؛ که بتو رسیده استوتو باز دیگربآن دستبافنهای
و آذ مانند کشنی نوح نجات بخشتاده تو از توفان حوادث است » از
دست مگذار و مهل «ازدستنده»واگر آنرا قدر ندانی وبآن نگروی
بدان که چهبسا وفایم ناگوار 7 توفانة حوادث » هستی نورا برباد دهد
[ هم چنانکه مشاهده کردی بارفتن او چه رت وریگران گذشت وچه
توفانی شیراز و فارس را در خود فرو برد] ,
۳
۹
۱۷۸۲
۱ نف باد مبا مشک فشان خواهد شد علم پیر دگر باره جوان خواهه شد
۲ زین تطاول که کشید ازنمهجران بلبل تا ساپرده گل نمره زنان خواهد شد
۲ گرزهسچه بخراباتشدم خرده مگیر مجلس وعظ درازاست وزمان خواهد شد
۴ ادغوان جابعفیقی به سمن خواهد داد چم ن رکسبه شقایقنگران خواهد شد
۵ اي دل اد مشرت امروز بفردا فکنی مابه نند بقا داکه ضبان خواهد شد
۶ _ کل عزبزاست فنیمتشمردیش صحبت که بباغآمد اذایندامواآن خواهد شد
۷ ماءشبانملهازدست قدح کاینخودشید از قلر تا شب عبد دمان خواهد شد
مسر بامجلس|نیاستغزلخوانوسرود چند گول ی کهچنینبودوچنان خواهد شد
٩ حافظ از بهر توآمد سوی اقلبم وجود قدمی نه بوداعشکه دوان خواهد شد
بعطوربکه طی سه غزلی که در صفحات گذشته (ص۱ ۱۷۷۲2۱۷۴
به بعد) آوردايم نشان دادیم که تحواجه افظ آن سه غزل را بمناسبت
پابان ماه رمضان و حلول عید سعید فطرسال ۷۶۷ ه . ق . سروده بوده
و دلیل براین مدعا آنکه زرهر یلك از این,سه غزل سخن از امید و
نوید و بهروزی و پابان دوران هجران وسیه روزی است و با اشاره و
استماره میرساند که اخبار مسرت بخش از با گشت شاه شجا ع دریافت
میداشته و چنانکه در شرح غزلها آوردايم فرائن و امارات و اشارات
مستتر در آنها ان نظر را تائید می کند .
نك با توجه به شأن نزول آن سه غزل میگوئیم که غزل مورد
شرح را نیز پیش از آن دو غزل بعنی در آغاز ماه شعبان سال ۷۶۷
سروده و از اين زمانست که اخبارمتواتر و متوالی درباره بازگشت
شاه شجاع به شیراز میرسیده و وفایم و حوادی که بیدربی به نفع
۱۷۳
شاه شجاع در این ماه انجام میبافته همه مژید این وافعیت بوده است
که سرانجام شاه شجاغ درجنك بابرادرش شاه محمود براو پیروز
میگردد وبدوران سلطه واقندار او وجلابربان برفارسپایانداده میشود .
پیت ۱ : دم 7 نفس» ونسیم « لفس 6 ؛ بادصبا ( که پیم آورنده
محبوباست ) عیبر ببز وعطر انگیز خواهد گشت وبجهان بوی مشك
خواهد پراکند ومانند دممسیحا به احبای جهان فرتوت خواهدپرداعت
این دم مسيحائي وزنده کننده که پیم آوردوست ومحبوب است «بادصباي
جهان فرسوده وسالخورده را که درارهجوم ناگوارخزان ودی؛ دوران
سرسبزیوخرميخود را از دستداده برد ؛ دراثر این مزدگانیوبشارتی
که باد صبا خواهد آورد بار دیگر جوانی وشادابی را از سر خواهد
گرفت [ دراین ببت اشاره وایهامی نسبت به اوضاع شیراز وجود دارد
وبااستعانت این استعاره حاجهحافظ فیفرماید: شبر از که باوقابعناگوار
هجوم شاه محمود وجلایربان به باغیخزانژدهمبدل شده بود ازبشارتی
که باه صبا آورده چنین برمپاید که نار دیگر بوی خوش (بجای بوی
نامطبو ع ) فضای آن را دربرخواهد گرفت وگلها شگفته خواهد شد و
بعببرافشانیخ واهند پرداخت؛ شیراز کهروز گاریشاداب وشنگولچون
جوانان رعنا وزیبا بود وابنك از گردش چرخ نامساعد به پیری فرتوت
مبدل گردیده؛ بار دیگردراثرنفیر وضع؛ جوانی وشادابی وطراوت ۳
تازهگی خود را از سرخعواهد گرفت ]
بیت ۲ : از دراز دستی وظلم وستمی « تعلاول » که شاعروبلیل)
از اندوه فراق « هجران » براو وارر آمد وبراو رسیسد « کشید » ؛ به
جبران این ظلم وستم ودراز دستی و تجاوز وتعدی » پس از اینکه باغ
۱۷۸۴
شکوفان و عببر افشان گشت ؛ برای استقبال از مو کب و فسدوم گل
« شاه شجا ع) ناسراپرده وخیمه وخرگاه و » که در کنار شهر افراشته
خواهد شد » بجای آواز بافرباد وفغان وولوله « نعره زنان » حواهد
رفت « خواهد شد »
[ دراین بیت « تطاول وبلبل » ماهیت موضو ع ومطلب را پرما
روشن میکنند زبرا بطوربکه درصفحات پیش بخصوص درصفحا/(و
۳ آوردايم عراجه نام ستعار شاعر را پلمل که غزلخوان است
تخاب و بر گرفته
است » یکی در برابر طوطی ؛ که آذرا شاعران وسخنورانهندوستان
برای ودانتخاب کرده بورند وماورصفحه۳۳ سند آن را بدست دادهایم
ودیگر آنکه : چون شاعر سرود میشراید و غزل گوو غزلخواناست
و خواجه حافظ بلبل را هم غزلخوان و غزلسرا میداند چنانکه خود
مفرماید :
لپلاذفیش کل آموخت سن ودنهنبود آرنهمه قول و غزل تمیه د منقادش
وبلبل را درمیان پرندهگان حرش آوا از همه بلیغثر و فصححثر
دانسته و میفرماید :
چو عندلیب فماحت فرو شد ای حافظ تو قدد او به سخن گنتن ددی بشکن
و با توجه به مفهوم این بیت در میپاييم که خورش را در برابر
برگزیده واین نام مستعار را از دوجهت برای شاعر |
عندلیب قرار داده و پلبل زبان دری خوانده است خخواجه حافظ » غزل
را سرود میداند و میخواند و آهنگهای جانسوز نوازندهگان را هم غزل
نامیده هم چنانکه قول را برای سرود مطربان بکار برده وفرموده است:
مطرب از.درد مخبت غزلی میپرداخت که حکیمان جهاندا مژده خونالابود
۱۷۸۵
و
مطرب از گفته حافظ غزلی ندز بخوان تا بکویم که ز عهد طربم یاد آمد
و در غزل بمطلع :
بلبل ز شاخ سرو بکلبانگه پهلوی میخوانه دوش درس متامات معنوی
ویا:
بلبل عاثق تو عمر خواه که آخر سبز شود باغو شاخها به بر آید
۳
فکر بلبل همه آنست که کل _ شد یارش گلدداندیشه که چون عشوءکنددر کارش
که در صفحات آینده بشرح هريك از آنها پرداختهايم ؛ در همه
اين غزلها منظور و مقصود از بلبل شاعسر است و تلویحاً از خودش
سخن میگوید وخودشی را بلبل پعنی شاعرنغمه سرا وغزلخوان میدند.
با توضبحي که معروض داشتیم وراین ببت نیزقصد ونظرخواجه
حافظ از بل شاعر استتکه حود آو اد و منظور از قطاول » ناراج
بعنیدست ورازی کرد وتعدی وظلم وستماست که از طرف عمال شاه
محمود وامرایتبریزیرمردمنگونبختفارس طیمدتدوسال حضورشان
درآنجا بر مردم آسامان وا آمد ودرثنجه باغ سر سبز و خرمشیراز
راکه در آن شادی ونشاطوسرور موج میزد و دلها همه لبریزازشادکامی
بود به سرزمینی خزال زده و آفت رسیده مبدل ساخت ودروافع تطاول
خزانی بودکه بر باغ و بسوستان شیرازگذشت و با توجه باین مرانب
درمیبایم که خراجه حافظ با شره ه این وقیع میفرمید :
شاعر نفمراه (حافظ) ازظموسنموتمدیونجاوزی کمرتطارل»
از طرف شاه محمود ولشکریان غاصب؛ همچون دیگرمرومان شیسراز
۱۷/۶۴
دید ودرغم فراق شاهشجاغ زجر کشید ؛ ينك آنچنان بیتاب وناشکیا
شده است که بمحض شنیدن خبر ورود گُل به یشتاز و پیشباز او تا
خیمهگاهش فنان کنان از شادی ودادخواه از ستم وظلم خزان«فنن بو
دوریوهجران شتابانشو اهد رفت.
ببت ۳ : اگر میبنید که » اکنون ؛ بجای آنکه به مسجد بسروم
به خرابات رامی شدم؛ بر من ایراد «خرده ) وعیب « خرده » و گناه
« خرده » مگیرید برای آنکه اگر در مسجه میماندم؛ فرصت از دستم
میرفت « زمان میشد » زیرا واعظ برسر منبر برای آمسدن مامرمضان
موفع رامنتنم شمرده ومیخواهد مدت دوماه سخترانی کند «مجلس
وعفذدر ازاست» ودرطیاینمدتمجال رفتن بهعبادتگاه عشاق کهدر آناز
معنوبات بهرهمی برم«خرابات)ودرآنجاکارهاازر یا وتظاهر وفسقوفجور
بدوراست» ازدستم بدرمیرفت, درحالیکهدرمسجد کهوعاظغیرمتعظبمنبر
میروند جز سخنانیژاژ و مروم فرب از آنها چیزی دسنگیرم نمیشد .
ببت ۷ :[ پس از اینکه جهن از آمدن و وزیدن باد مشگک بیز
که چون بهاردنباراتریونازهگی میبخشده طراوت وشکننهگیبافتو
باغ برای پذیراثی از پادشاه لها به زیور وزینست دادن «جلسس عیش
حود پرداخث ] و برای این پذیرای درخعت ارضوان از رنگ
گلهایش به گل سمن که گلی سفید رنگ است و چون جام و ساغر
شراب میماند رنگک عقبق دانه اناری » داد که مانند جام شراب لبربز
جلوهگری کند ؛ و این جام شراب برای تقدیم به پادشاه گلهاست که
از غم هجرانش خونین جگرم ( و جگرم همانند جام شراب غرقه در
خونست) وچشمان خمار نرگسنیز که از بیشرابی وننوشیدن شسراب
۱۷۸۲
خمار آلود گشته است» برای نوشیدن می به گل شفایق که همانند جام
لبریز از حون است توجه خواهد کرد « نگرانخواهد شد » وطالب می
خواهدشد.
بیت ۵ :« ای حافظ » و ای کسی که نو را چون فلبم دوست
میدارم « ایدل » ار شادمانی وخوشی امروزت را بسه فردا محسول و
م کول کنی « بفردافکنی » چه کسی میتواند بتو ضمانست پایداری و
برجاماندهگی «ضمانت »وپذیرفتاری « ضمان! » اپن را بدهد که فردا
سرمایه هستیتو بجاخواهد بود ؟« نقد بقسا » ونوزنده خواهمی ماند ؟
« ضمان نقد بقاشدن » پس دم را نغنیمت شمار وازفرصت و مجالی که
بو داده شده است ؛ برای خحوش گذراندن استفده کن وبهرهببر (وبی
سیب خودنرا امپر سرپنجغم واندوه مکن )
بیت ۶ : گل وجودیگرامیاست؛ مجالستوهمنشنی ومعاشرت
وبرخورداری از او را مفتثم ,شبار و ضحبت » زیرا مدت عمر آن
کوتاه است» آن اندازه کوتاه استت که گولی از این درباغ وارد
میشود واز آث در باغ بیروکبرود؛؟ زندگی وعمرش از تولد نامرگه
قدمی چندبیش نیست ؛ همه خوییهای جهان مانند گل » عمری کوناه
دارند ؛ پس از وجود آنها بهره ورشو ووصالشان را مفتنم بدار,
بت ۷ : ( با توجه به کوناهی عمر گل و فرصت های مفتتم )
اکنون که ماه شعبان است و یکماه تافرا رسیدن رمضان که ماه
حسرمت ومحرومیت ازهمهچیز است . باقی مانده ؛ این مدت زمانرا
دادن روژیضان کردیتواژ اینرومکر وتو کرد ایزدمگراقبالهرروزیضان
وحب وبرجاما نده گی- آنندراج
۱۷/۸
غنیمت بدان و به عیش و عشرت به نشین » زیرا ؛ هیچکس نمیداند
که تا ماه رمضان چه خواهد شد و چه پیش خواهد آمد و آپا زنده
خواهد ماند ؟ [ مابه نقد بقا راکه ضمان خواهد شد ؟ ] و دراین ماه تا
مینوا
آن غافل مشوید و از دست منه » و از نوشیدن آن کوتاهی مکنید و از
قدح شراب را از دست بزمین مگذارید « از دستمنه » واز
دست منه » و فرصست را از کف مدهید « از دست من » و از فداح
شرابی بنوشید که مانندآفتاب جهانتاب است ( باعتباراینکه دهانفاح
مانند فرص خورشید مدور است و از اين نظر آثرا به حورشید مانند
کرده؛خاصه اینکهقدح لبریز از شراب لعلی ورنك آن درخشش داشته
باشد . چنین قدحی را سربکشید واز دیدارش بهره ببربد , چون این
آفتاب تاهلالیشدن ماه درشب عبدفطر از نظرها پوشیدهوپنهان خواهد
شد ودیگر از پرتو آن نا آن زمال بهرهور نخواهید گشت واز دسترس
شما بدور خواهد بود . [ با این توصیت نخواجه حافظ میفرماید که
درماه رمضان برایعوامفریی»رباگاران دست بهچه امور تصبآمبز و
فشارهائی بر آزاد اندبشان میزنند و چهسخت گیریهائی که نمیکنند؟!]
ببت ب : اي نوازنده | اکنون مجلس ساز و آواز است ومحبطو
محفل محبت وخ گری است « انس » .اينك با کساني همدغ وهمنثینی
که بآنها الشت داری «انس » بنا بر این زما را مفتتم شمار و در ابن
مجلس سخن از آنچه رفت و آنچه خواهد آمد ؛ بمیان میاور که
موجب دلگیری و آزار روح خواهد شد . شعر بخوال وترانه ساز کن
تا بانغمههای دلنشینت معاشر ان ومجالسانرا حالی خوش به بخشی ؛
نه آنکهباگفتن سخنانی از رفثار و کردار مردم دل آزار» رنجش خاطر
۱۷۹
برایشان فراهم کنیا
بطوریکه پیش ازایننیزگفتهشد . عواجه همه جاغزل را مرادف
باسرود آورده ومتصود آنست که غزلهالیرا که میسروده آهنداشته
ومانند ترانهآنرا درردیف آوازها دروستگاههایمختلف, میخواندهاند
وقوالاومننیانمیتوانستهاند آنها را در آهنكهای خاصبخوانندچنانکه
خود میفرماید :
سافی پصوت این عزلم کاسه میکرفت . می گفتي ابنسرود ومنابیزدم
درصفحات آینده این بترامعنی کردهایمکهفصداز صوتچیست؟
نار این میفرماید که ساقی به آهنك این غزلی که میگفتم ومیسرودم و
میخواندم؛ برایم بادمپربخت «کاسهگرفتن» (آنندراج وبهارعجم این
اصطلاحرا معنی نکر دهاند لیکنمعنی آنمرادف بالقمه گرفتن»استیهنی
برای کسیازرویمحبت و الفت؛,پمنوان نعارف مقداریغذا وبا نوشابه
را لقمه بگیرند وتفدیم دارند ,)وم این غزلرا میسرودم و آن باده
اي را که ساقي از روی محبث ولطف برایم مپربخت وتعارفم میکسرد
مینوشیدم
اینوازنده؛ اینجامحفلمحبت ودوستیاست وهمه باهم مانوسیم
پس در ان محفل با آواز غزلی بخوان تالّت ببریم و از غم فارغ
شویم. وسخن از اینکه چرا چنین وبا چنان شد وبا در آینده اوضاع
چه سان خواهد بود بمیان میاور و این مباحث کسل کننده و کسالت
آورراکه بینتیجه استمطرح مکن وبگذار دمیازغم فار غبنثيم که :
دمیباغمبسر بردنجهان یکسرنمی ارزد بمی بفروشدانمکازین بهترنمیارزد
ببت 4 ؛ حافظ باین دنبا بخاطر تو آمده وهستی یافته است[ به
۱۷
عشن نو از آن جهان واز بهشت معنی باین دنبای ماده وجسم پانهادها
از عشق تو برحوردار وبدیدارت شاد خوار باشد ]
بنابراین برای دبدار وملافات با اوقدمی پیش بگذار و گرنه بآن دبانی
کهاز آنجا آمده بود « بهشت» :
(منملكبورموفردوسبرینجایمبزد آدم آوره بدین دیر خراب آبادم)
باز شواهد گشت ۰
[ منظور اینکه ؛ زندهبودنم دراین جهان تنها به عشن وجود نو
ودیدار توست وگرنه در این جهافانی بههیچچیز دلخوش نبستسم ؛ و
ماندنم نیز بدین امیداست که تورا بایینم + بنابراین پیش از اينکه از غم
دوری تو جان بسپارم وبار دبگر بآن دنا روان شوم ؛ برای بدرودگفتن
بامن «وداع » گامی رنجهفرما وهپرسش حالم بیه این بیان را ددغزلی
دیگر نیز آورده و مقصود از ادای آن تحریص وتشویق محبوباست
درشتاب بدیدار وملاقات وچون غزل رایباد وبرای شاهشجاع سروده
ومیدانیم که آن راهنگامی انشادکرده که شاه شجاع آمادهح رکتبرای
تصرف شبراز بوده است ذرمیپام که فصبر ونظر حواجه از اینیان
آنست که در آمدنتشتاب کن پیش از آنکه ناملایمات مراازپایدرآورده
۷
۱۷۱
ابرسرآنم که گر ز وست برآید
خلوتدلنیستجای صحبتاغیار۱
صحبت حکام طلمت شب بلداست
۴بر در ارباب بی مروت دنا
وترك گدانی مکن که گنج بیابی
ماج ما یش نم
۷بلبل عاشق نو عمر نعواه که آغر
۸بگذرد ؟ اين روزگار تلختراززهر
#صبر ؟ وظفر هردو دوستان. قدیمند
۰ ۱غفلتحاقظ دراینسراچه عجب نست
دست بکاری زئم که غصه سر آید
دیو چو بیروذ رود فرشته درآید
نور زخورشید واه بو که برآید
چند نثینی که خواجه کی بدرآید
از نظر رهروی که در گذر آید
تاکه قبول افند و که در نظر آید
باغ شود سبز و شاخهها به؟ بر آید
پار وگر روزگار چوذ شکرآید
براشر صبر نوبست ظفسرآید
هر که به میخانه دفت بی خبرآید
بیت ۱ ۰ براین قصد وآهنام « برس آنم» وچنین بت و آرزو
دارم « برس آنم» که اگر از پم برودو زدست برآید »و برایم مفدور
باشد « از دست بر آید » اقدام بکاری بکنم ست بکاری زدن » کهبر
اثرآذاندوه وغمم پایان پذپرد وسرآبد» [ در این بیت جناسهای برسر و
سرآید ودست بر آید ودست بکاری زدن بسیار حوش وزیا ؛ ترکیب
یافته وبهم جمع آمدهاست ]
بیت ۲ : هنگامی کهدرون دابرای عبادت« خلوت » از هرچیزی
خالی می کنی « خلوت » دیگر در آن جاومکان خالی از غیر «خلوت»
جاومحل برای گفنگو کرون «صحبت» ومژانست ومعاشرت «صحبت )
اسف . اضداد ۲ -. ف .سرخ گل بر ۳و ۴ - این دوپیت از نه
قروینی ساقط است
۱۷۳۲
بابیگانگان « اغیار » نیست ونمیماند . زبرا : پس از آنکه درون«دل»
وروح و روان «دل » از اندیشه وفکر و توجه بدیگران پرداخته شد
تنها برای شنبدن سخن وبا اندیشیدن به دوست اختصاص میبابد «در
این کار ؛ پیگانگان که چون دیوان پلیدند ؛ همینکه از دل بیرون شدند
وخانهازغیرپرداخته شده فرشتهگان در آن جامیگیرند وسکنی میگزینند.
[ قصد اپنست : کسانی که دل وروحشان را از مصاحبت مردم
ناهمرنگث و ناجنسوپلید بدورمیدارند ودر خانه ول را برروی بیگانو
غیر میبندند » گوئی دیو نفس را از درونشان بدور میکنند و همینکه
چنین توفیقی بافتند دلشان مأواو مسکن افکار واندیههای پا و نابنا
میگردد وفرشتههای رحمت الهی در آن فرود میایند آنها کهاز مصاحبت
و مجالست مردم دیوسرشت با عرلت گزینی پرهیز میکنند و نامجرم
را به علوت خانه دل راه نمیهتا, اندیشه و تفکر آنها پاك و تابتلا
مبگردد و در دل آنان بجای دیون فرثتهگانمنزل میگزینند و درنتیجه
افکار واندیشه اینگونه مردمان پا و منزه از پلیدی وعناداست ۰
همچنین در تلواین بیان لور آبهم اين مفصود نیز منظور نظسر
است که :
همینکه آدمی از مصاحبت مردم ناجنس پرهی ز کند ؛ دیسو را از
خود رانده و جا برای پذیرش فرشته خحصلتان آماده ساخته است 4
همچنانکه اگر مردم شبراز از همکاری وعاضدت باشاه محمود که
مردی دبوصفت است روی برتابند واورابرانند : بجایاو ؛ شاه شجاع
که چون فرشته است نزول اجلال خواهدکرد . ( دربمضی نسخ و از
جمله قزوبنی بجای اغبار » اضداد آمده و چون اضداد خود از نات
۱۷۳
اضداد است یعنیهم بمعنی همنا ومانند وهم بمعنیناهمتاو ناهم نندبکار
میرود وباتوجه بسعانی ومقصرد ازهفاهیم؛ درمیپاييم که اغباردر اینبیت
مناسینتر از اضداد است
بیت ۳: پاریوملازمت(صحبت»وهم نشينی ومجالست وسعاشرت
«صحبت)باحا کمان و فرمانروایان وحکام » چنان عذاب دهنده وشکنجه
آور است که گوئی شب ۲ بلدا بر آدمی میگذرد وابنعذابوشکنجه
پایان ناپذیر است . از تاریکی « ظلست » شب یلدا که همسحبتی و
مجالست ومعاشرت باحکام باشده فتوحوگشایشی جز ثیره شدن روح
ودل حاصل نمیگردد . زبرا : آنان سیاهکارانند ودلجای صحبتاغیار
نیست » آنان اغیارند ودیو ؛ پسبرای بهرهمندیوروشنائی دل جویای
نور باش نه طلست» ونورهم از ورشید ساطع میگردد اینست که در
پی خورشید جهانتاب باش واز اوطلب روشنائی دلکن « نورخواه »
باشد «ب که» و آرزو نوان داشت که «ب و که ) این انتظارت بر آورده
شود وخورشید از پس ظلمت برون آید و کاری بکند ,
در اين پیت تلویحاً راید : همصحتی ومعاشرت و مجالست
بادو لثبان شاه محمود وتوقع از ایشان بمانند انتظار نور و روشنائی از
خواجهحافظ صحبتدا بمعانی مختلف بکاد برده درشرح فزل آینده
به تفعیل صحیت کردهايم .
۲- شیپبادا « شبیاست بنایت دداژ و گوینه شب اول زستان است که
باندهم جدی باشد. بعضی آنزا شب آخرقویدانستهانه وبطور کنایه منظور از آن
پابان ناپذیس دطولانی وشکنجه دهنده مراد است ذیرا دراینش همه در انتظار
طلوع سبح وپایال شبدرانتظار می کذر انند واين انتظاد بسیار دی رکنراست.
۱۷۹۴
شب بلدا داشتن است ؛ بدنبال کسی باش که چون خورشید زاینده و
بخشنده و جوانمرد و نعست دهنده باشد و اگر درپی چنین آرزوشی
بائی امید هست که آرزوبت بر آورده شود ]
بیت۴: کنار در خانارئیسان ومهتران (حاکمان وعمالحکومت)
« ارباب» اجوانمرد « بیمروت » دنیا دار تاکی بانتظار آن خسواهی
نشست که چه زمانی ازخانهشان ببرون حرامند ونیاز نو را بر آورند 1٩
[ ترك این کارناپسند را یکن زبرا چنین مردمی شایستهگی آنرا ندارند
که نو دست نیاز بسوی ایشان دراز کنی
دست حاجت چو برع پیشخداوندی پر " که دحیم استوکریاست وثفوراتودود[
ببت ۵ :[ گدا بفتح بمعنیرربوزهگر وسائل است ولی خواجه
حافظ گدارا جز بهنیدربوزه گر بمعنیسائل ازنظرطالب علمی «طلبه» و
جویندهوپرسنده در آثارش بمعانیدیگر نیزبکارمیبرد ماند :
ای گدای نانقه از آ که در دیرهفان "مهن آبیودلهارا معطرمی کنند
وبا :
گدا چرا نزند لاف سلطنت. آموّژ./, کهسایسیه براستوبزمگه لب گشت
و
ایعاشق گدا چولب روح بخش یار میداندت وظیفهنفاضاچهحاجتاست
و
گدایبیکده امليك وفتمستیبین .که ناز برلكوحکم بر ستاره کنم
:
گدائی درجانان بهسلطلنت مفروش کسی زسایه ایندربه آفتاب رود ؟
و
گدانیدرمیخانهطرفه اکسیربست گراینعملبکنی؛خالازرتوانی کرد
۱۷۹۵
بنابراین دربیت مورد نظر نیز گداثی کردن تنهابمنی دریوزهگی
نیس بلکه بدین معانی « در طلب معرفت بودن وراه عرفان و درویشی
پیشگرفتن و بینیاز و ستفنی بودل از غبر »نیز آمده است ۰ ]
نا مینوانیبرایسعادت وخوشبختیخودت از قناعث روبرمناب
« ترك گدائی کردن » ودر طلب معرفت باش « گدالی کردن» ودرویشی
پیشاگیر« گدانی کردن » برای آنکه باپیش گرفتن این طریقت ؛ به
گنجینه معرفت وبینیازی دست تحواهی بافت ؛ واین عقبده « نظر » و
ونظریه کسانی است که درطریق طلب؛ سالك هستند « رهرو» وازایسن
طریفت پیروی کردهاند «گذر کردهانه» واین را را پیمودهان ۰
بیت ۶ : مردم یکوکار «صالح » و آدمیان به کردار « طالح )در
بازار زندگیودنیاه بانشان ان اعمال وافعالشان «متاع » کلا «متاع»
وسودشان «متاع » و برخورداریمتاع ا» از کارهائی که کسردهاند
نمايش ونشان دادهاند «نمودند) کهچه کردهاند؛ حال باید دید اعمال چه
کسانیو کداميك ازایند و گروه » مورد پسند « قبول » وافع خواهد شد
نظر » قرار خواهدگرفت؟
[ منظوراینکه : صوفبان متظاهر وزامدان ریاکار ؛ از يكطرن؛
وعارفان وسالکان ورندان پاکباز از طرف دیگر بانشاندادن اعسال و
کارهایشان به خلق وپیشگاه خداوند مامیت خودشان را نشان دادند»
حال باید دبد که رفتار و کردار کدام يك از این دو گروه مورد پسند
خواهد افتد ؟ (تلویحا در اینجا اشاره این موضو غاست که دردوران
وکارهای کداميك مورد نو
1 - متاع بمنی کالا وسودوبرخودداریو آخریاناست وآخربان بغارسس
یی رختد کالا وقمای گزیده وخوب
۱۷۶
حکومت حاکمان ستمگر و حکام ظالم که صحبت ایشان ظلمت شب
پلداست؛ گروهی از طابفه صوفه که سردمدارشان شیخزینالدین علی
کلاه بوده وزاهدانمتظاهر که حود را پرهیز کار وخیراندایش میخواندند
صحبت اینحکام را اختبار کروند و برخلانمصلحت و منفمت عمومی
باظالمانوستمگران ساختند و همهریدند که آنها چگونه مرومیهستند»
پس از اینکه خورشید بر آمد ودیو بیرون رفت و فرشته در آمد « شاه
شجاع باز آمد » باید دید اعمال آنها با کسانی که مانند من گداشی و
انزوا و دوری مصاحبت و مجالست با اين حکام را برگزیده بودند »
مورد قبول حاطر اوقرار عواهندگرفت یااعمال وافعال آن دسته متظاهر
ورباکار وهمکار باحکام وفت؟ ]
پیت ۷ ؛ ای شاعری « بلبل » که عاشقی پیشه توسست؛ ومانند
بلبل به عشق گل نغمهسرائی ميکنی » و از خداوند تنها اسندا ی آنرا
داشتهباش که بتو عمر وحبان پدهد تابمّانی وشکیبائی کنی زیسرا در
پابان « آخر » و سرانجام « آهرع زمتتان خواد رفت و پس از آن
بهار دلگشا خواهد آمدوبا غ سر خواهد شد ودرخنان ببار خواهند
نشست وئمری راکه ازصبر وشکیبائی درطول پائیز و زمستان گرفهند
عرضه خواهد کرد . [در ص ۱۷۸۵ و ۱۷۸۶ گفتهايم که حافظ شاعر را
بلبل نامیده و در اینجا میگوئیم که حافظ به همین مناسبت نخووشرا نیز
بلبل خوانده است . اينك سند دیگری در این مورد :
ایگلبن جوان بردولت بخور من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
که با صراحت میفرماید دراثر پرورش توشاعر نامدار وشهیریشدم -
چونصباگنته حافظ بشنبد ازبلبل عنبر افشان به تعاشای رباحین آمد]
بیت ب۸: آری این روزگاروايامي کهبرای تو ودیگران ؛ ناگوار
۱۷۷
و از زهر تلختر بوده وکامت را زهرآگین کرده است ؛ خواهد گذشت
ودگر بارهیام ودوران « روزگار » حوشی وکامرانی کهکام تو راشیرین
کند فرا خواهد رسید .
بیت ٩ : شکیبائی و پیروزی؛ دوبار وباور کهن هستند و ازدیرباز
«قدیم » این را گفته و آزمایش کرده ومیدانند که هیچ پیروزی بدون
شکیبانی برایکسیدستنخواهدداد .هکس شکیائیکند ؛ سرانجام
پیروز خواهدشد [بناباینتوهم دربرابراین ناملایماتروز گارشکیباثی
پیثه کن : تا درخواستهات موف شوی ؛ شاه شجا هم در اثرشکیبالی
سرانجام پیروز خواهد شد ]
بیت ۱۰ : از ابنکه حافظدراین بای کوچك « سراچه » ازامور
آن غافل است جای شگفتی نیست برای آنکه او خرابنی و پرورش
یافه میکدهاست کسانی که بهیکدوهیخانهروند دراثر نوشیدنشراب
وحالت بیخودی و مستی؛ ازهستی"4 بیخبرمبشوند واز آنچه در حول
وحوش آنها میگذرد بیخبرند زرا آنها در عالم بیخبری « غفلت »
میگذرانند ومنهم که میخانهنشین هستم ومسلکم خرابانی ورندی است
میبایست از حال واحوال دنياي مادی بیخبر باشم ,
۱۳۹۸
۱ فکربلبل همه آنست که گل شدیارش
۲ دلربائي همه آن نیست کهعاشقبکشند
۳ جای آنست که حون مو جزنددردللعل
۷ بل ازثی گلآموخنسخن ورنهنبود
۵ آنسفررکرده کهصدقافله آدلهمرهاوست
۶ صحبت عافیئتگرچهنعوش افتاو ابدل
۷ ای که از کوچه معشوفه ما میگذری
۸ صوفی سرخوثزایند که کج کرد که
٩ گر از وسوسنفسوهویدور شری
۰ دل حافظ که بدیدارتوخو گرشدهبود
گل دراندبشه کهچون عشوه کنددر کارش
خواجه آنست که باشد غمخدمتکارش
زین تغابن کهعذف ۱ میشکنددیوارش
اینهمه قول و غزل تعبیه درمنقارش
هر کجاهست تدای بسلامتدارش
جانب عثق عزیز اسنفروهگذارش
برحذر باش که سرمیشکنددیرارش
بدو جام دگر آشفته شوودسنارش
بیشکی راه بری در حرمدیدارش
ازپرورد وصال است مجوی آزارش
بجاست باد آور شود که ان غّل را حواجه حسافظ دراستفبال
از فزل ببطلع :
مرودا پای بکل میرود از دفتارش
خواجوی کرمانی سروده است .
وآب شبربن ذعقیق لبشکربارش
بیت ۱ : بلبل همه اندیشه ونظرش دراینست که گل یار او شده
است وگل نیز در این فکراست کهچگونه بانازوغمزهوحرکات دلفریب
۱ - جز کنزاللغه ور فمات وسراج و آنندراج ودیگران خذف باذالثبت
شده ولیدرنسخه آزوینی با « ۵ آمده است +
این پیتدا ندارد .
۲ - ق. قافله جان ۴ - ق
۱۳۹
دل عاشق را بدست آورد «عشوه » و اورا بیشتر شیفته و مسحور و
مفتول خود کند .
مقصود اینست که : عاشفان ودلداده گان دراندیشه آنند که پیشتر
موردپسند وعلاقسهشوقان قرارگیرند؛ اينيك خواسته طبیعت وناموس
خلفت است . و دراین بیت برای نمونه از گل وبلبل مثال آوردهشده
است که کار گلعشوه وغمزه واز آن بلبل نفمهسرالیوغزلخوانیاست,
[ بحضی اظهار عفیده کرده اند که شد در مصرع نخست آشد با
فتح اول استو آنمخنف شود است بدین معنی که؛اندیشه بلبل همهاش
دراینست کهکل پارش بشود و گلدر ابن تفکر است که به چه روشی
درکار وبار دلداری اوییشتردلفریبی کند . در حالیکه مصرعنجود نشان
دهنده اپنست که چنین پنداری خطاست زيرا درمصر ع نخست « شد
بارش » برعایت قافیه ونظم و آهنگه شعر مفدم وموژخر « بارش شد »
واقع شده ودرحقیفتمصر غ چتین است «فکر بلبل همه آنست کهگل
پارش شد » ودیگر آنکه درزبانفارستی(شد هبچگاهمخفف شود نبوده
وسابقه نداشته است . واز طرفی آنچه را واه حافظ بعنوان مثال
آورده جنبه کلی وعمومیداردومیتواندشامل گذشتهوحالو آبنده شود
همین معنی را درغزل دیگگریهم عیً آورده و مطلع غزل مزید صحت
نظرماست میفرماید .
بل اند نله گلخندهایخوش میزند چوننسوزدول کهرلبردرویآتشمیزند]
وفصد از این تمثیل اپنست که : کار بلبل عشق ورزی است و
کر گل عشوهگری ؛ نعداوند بل را برای عشقبزی وگل رابرایعاش
پروری آفریده است . اما نه آنکه گل بجای عاشنپروری عاشقکشی
کند + بلکه در کار دربنیوعشوه گریبکوشد آتش شوق واشنانعاش
۱۸۳۰
را تیزتر کند وبر آن دامن بزند وبرشیدائی او یفزاید ( وایین یل و
مقدمه برای آنست که دربیت دوم از آن نتیجهگیری کند )
ببت ۲ : بطررکلی «همه» دلبری و عشوهگری برای آن نیست
که بدانوسیله جان عاشق را بگیر ند واورا از پاد رآورند « بکشندبلکه
رمز وراز دلربائی و عشوهگری در آن است که عاشق را تحریص و
تشویبه عشقباز ی کنند تازنده بماند وبعاشفی بپردازد ۰ همچنانکآقائی
وبزرگي « خواجهگی » ایجاب میکند که آفا و بزرك و سرور وسالار
غمخوار وبار خدمتگذار حویش باشد تا آنهابمانندوبتوانندبهخواجه
خود خدمت کنند وگرنه ننها آفائی وبزرگی نه آنست که خواجه به
خدمتگزارانشعتاب وخطاب کند و آنانرا از رنج وعذاببجان آورد؟!
پادشاه وسلطان باداشتن رعایامیتواند سلطنت کند و گرنه پادشاهی که
رعایایش را در اثر سختی وبدبختی,وفلاکت و فساوت بخاك سیاه و
روزگارتباه هنشانده سلطان نيشتِ وملطنث نمی کند زیراسللنتی ندارد
[ اين دربیت درلفاف ایهم واشازه واستعاره اظر بر ان معنی
است که : من شاعرم « بلبل ) وبة عشن رزوی گل ننمه سرائی_میکنم
وهمه اندیشه وافکارم درپیرامن آن دورمبزند ومیچرخد که چگونه و
به چهطرز وروشیمیتوانم بهتر وییشتردردل عُل»مهر ومحبت خودم را
بگنجانم وجابدهم وبنشانم وخاطر اورا مشعوف وسرور وشاد و خرم
سازم؛ وگل نیز میایست دراین اندیشه باشد که مرا بهچه طرز وروشی
میتواند ببشتر به این عشقورزی ونردمحبتباعتن نحربص و تشوبق کنده
نه آنکه از نظر بیاعننائی و بافراقومجر انجانمرا بگیرد وبدبار نیستی
رهسپارمسازد . من به شاه شجاع مانندببلی که برای دیدار رویگل
نغمه سرمیدهد و عشق میورزد » عاشقم » و همه همت وکوششم براین
۱۱۸۰۱
است که نعاطر اورا از نود پیشتر راضی کنم واونیز میبایست جنان
باشد کهسانندگلدر کاروبار دلداریشوقمرادامن بزند نه آنکه مرادراینراه
ازپادر آوردارسموروشآقائی برایناست که به تبمارخاطر خدمتگزاران
برسند نهآنکه باییتوجهی وعدملطضو عنایت آنان را بهنومیدی ویأس
و حرمان بکشانند! بااین بیان خراجه حافظ از شاه شجا ع میخواهد .
که بفکر دوستاران وعلافسندان ورعایابشدرشیراز باشد و برای آمدن
شتاب کند ودرنگ را جایز نشمارد وچنانکه در مقطع غزل سروده .
است» آزار ورنج آنان را درشیراز یش از این روا ندارد )
ببت۴ : [ چوننظر ما براینست که غزلراخواجه حافظ هنگامی
سروده که شاه شجاع در کرمان بسرمیبرده» تابر این اصل؛ بیت مورد
شرحناظراست براوضا ع نامساعد شیراز در دوران تسلط شاه محمود
و تبریزیان و از آنجا که شاه محمود هیچگونه توجه و عناینی به شعر
وشاعری وادب وسخنوری نمیداشته بدیهی است درنظر چنین آدسی
حذف وصدف با در وگهر یکسان مینمودهاستوچنانکه تاریخ شاد
است دردوران این چنین فرمانروايني که نعود ذوق و شوق وشم هنر
وادیشناسینداشهانده امتبازی برایسخنورماهر و گوینده وشاعرءفائل
نمیشدهاندوچه بساه چون مردان دانشمند وسخنورانهنرمنده بهارزش
دانش و بینش خرد واقف و آگاه بوده اند » استنای طبع و انکای
مقام علم و ادب بایشان اجازه نمیداده است که به چاپلوسی و تملق
وعجز ونیازپردازندو بدرگاه صاحبان قدرت روی آورند وبهاینعلت و
در اثر اين غغلت و مسابحت از هر گونه کمك و معاضدتی برکتار
ممانده اند و بالعکس متشاعران که خود بر بی مایگی خویش آگاه
بودهاند وتظاهر بهعلمودانشرا برای کسب مال و پرخورداری از نعم
دنبوی پیشه خود میساخته اند ؛ چون نعرهگس ؛ با سماجب و وفاحت
۱۸۲
هرچه بیشتر به خانه ارباب بیمروت دنبا روی میاوردهاند وبازبانبازی
وتملن و گزافهگوئیوچا کری وبنده گی خودرا بصاحبانمقاوجاه تحمیل
میکردهاند وناچارازهر گونه نمی برنعوردارمی گشنهاند وبنو انسخنور
و دانشمند نامبردار میشدهاند . و در واقع » خذفهائی بسودهاند که
بر گوهرها تفابن میکرداند ؛ در دوران شاه محمود چون او مرد ثثیم
وسخنناشناس بود وبه اهلعلمودانش روی مساعد نشان نمیداد کسانی
مانند خواجه حافظ؛ هر چند مقامی دردولت میداشهاند عسزت نفس و
استنفای طبعشان که زائیده مقاممسنوی ایشان بودهاست نمی گذاشتهاست
که خود را برای دریافت وظبفه مقرر بامتنعم شدن از صله وجابزهعوار
وبی مفدار کنند وچون مگسان هرچند» ابشان را برانند ازدر دیگروارد
شوند تاکامخود شیرین سازند واگر شده برای انتفاع وبهره وری ازمال
ومفام اعبار و حرمت خود را نیزآذربازند واز این رهگذر نم بابرو
نمی آوردهانه و آنرالازمه بقای یات وزندهگی میشمردهاند. با توجه
به اینچنینموقعبت وزمانی اس که تحواجهحافظ از ناساعدی ارضاع
وناسباسیابنای زمان به شکوّه وشکابت ردان بر آمده ومیگوید : ]
بجاست « جای آنست» و جادارد « جای آنست » که لعل (اين
جواهر گرانبها) از اینکه خر مهره نود را بااو همسنك گرفته وپاراهم
فرانر گذاشنه ورواج ورونق بازاراورا شکسته وازرونق انداخته «بازار
شکستن » از راه فریب واغفال تغابن » اورا زبان زده کرده «تغاین» و
از شدت تاثر وناسف وافسوس « تفابن » خوئین جگر و دلی از حون
لبریز داشتهباشد .
[ مصود اينکه : بجاست اگر لمل که از گوهرهای گرانبهاست
۱۳۳
ورنگی خونین دارد و نزو همه عزیز است از اینکه میبنید خرمهره با
اولاف برابری و برتری میزند واز راءنیرنگک وفرپبدست به چنین کاری
زیانمند زده افسوس بخورد ودلش از حسر غرفه درخول گردد .
وبااین استعاره افاده این معنی میکند که : دراوضاع واحوالی
که شاعری چومرا؛ قدر نگذارند و ارزش نشناسند وهر رطب ویابسی
را با درهای گرانماهام برابرنهند وحتی پارا فرانر ازابن بگذارند و آنها
را بر آثارمن برتر شمارند آیا جاندارد که دلم غرفه درخون باشد و از
تحسر ونأسف چگری خونین داشتهباشم ]
پیت ۲ : آنچه مسلم است » بلبل از خیر وبر کت« فیض مزیباثی
ودلربانی وعشوهگریگل؛ به نغمهسرائی پرداخت وسخنوری فراگرفت
واگر جز این بود و کسی نبود که طالب و شیفه نغمات روح نواز او
باشد امکان نداشت که بلبل بتوانه بانو کش « منفار » این مفدارسیار
« اپنهمه » سرودها ونغمههای «فول وغزل » دلانگیز وشگفت آمپسزرا
بسازد وپردازد « نبیه ۱ »
[ منظور اینست که : اگز شاغرنوازیوسخنشناسی شاه شجاع
نبود امکان نداشت که من بتوانم اين تعداد آثار نادر و غریب «تمبیه »
که همه قولوغزل است بپردازم وبسازم؛ زیرا ؛ مستمعصاحبسخنرا
پرسرحالآورد؛ واکنون نیز چون گوهرشناسی درمباذنیست گوهرهايم
خریدار ندارد وز این رهگذر متأثر ومأمفم وخون دل مبخردم ]
ببت ۵ *[ این بیت موید نظر ماست براینکه : غزل را خواجه
حافظ بیاد شاه شجاع ودرزمانی سروده که اودر کرمان بسر میپرده و
ار تیه آداستن وساختن چیزی که فدری غریب تماید . خیابان
۱۸۰۴
بنابراین موضو ع فدرناشناسی وناسپاسی از سخن ومفام خواجه حافظ
متعلق بدوران شاه محمود است زبرا شاه شجاع چنانکه بارها گفهایم
خردشاعربود وقدرسخنمیشناختوسخنوران را معزز ومکرمبیداشت]
میفرماید :
خداوندا» بدر گاهت نیا میبرم واز تومیخواهم » آن دوست و
محبوبم راکه به سفر رفنه وورسفراست؛ وچون نيك ونک و کردار است
همه دلها جایگاه اوست وبه همین مناسبت کاروانهائی « صدفافله » از
دل مردم هرجا اوهست نگران اوست ؛ واو را همراهی میکنند و ول
درگرو مهر او دارند؛بهر منزل که فرود آید وهرجاسکنی گزیند «مر
کجا هست ؛ او را بخاطر دلهاثی که به عشق و محبت او میطبد » و
دعاگوي اوهستند» سلامتو نندرست بدار؛ [چون نندرستیوسلامتاو
موجب تندرستیوسلامتهر رم است(سلامتهمه آفاقدر سلامتتوست»)
[ میدانیم این سفر کرو که صدمائافله دل اورا همراهی میکندو
بیاد او دلهامیطبه دردوران و اجه اف" نمیتواندکسی جز شاهشجاع
باشده زبرا علق وحوی اور در میان زمامدارانی اکه در حبسات وزندگی
خواجه حافظ بر فارس فرمانروائی کردند از نظر شاعربروری واعزاز
واکرام دانشمندان و کرم وجوانعردی وحسن تدییروسیاستممتاز بوده
ناجائیکه درهنگامفرارش بهکرمان از بر ابر سپاهیانشاهمحمود و تبریزبان؛
پس از سالی مردم شیراز برای باز گشتش به تلاش و کوشش افنادند و
نمابنده به نزوش فرستادند وازاو خواستند که به شیراز بازآید و متعهد
شدند کهآ نها پس ازرسیدنسپاهش بدرو ازههایشیراز؛ درواژهمارابرروی
او وسپاهبانش خجواهندگشود ودوشادوش لشگریان بههواداریاوخواهند
۱/۸۵
جنگید » واز نظر فرطعلاقهای که باو داشتندبازگشتش را روزشماری
میکردند» اینست که نعواجه میفرماید صدقافله دل همره اوست ]
پیت ۷:[ پیش از شرح بیت لازم است که به من (صحبت»
و «عافیت » توجه کنیم واینست که درزبر توضیح مختصری در این
باره ميدهيم :
صجبت! . : درمحاوره بیعنی گفتگو وبکالمه وگفت و شنبد
وسخن است ؛ لیکن خواجه حافظ آنر بمعانی, رفافت ؛ موأنست و
مجالست وهملمی ومحبت و معاشرت وملازمت بکار میبرد ؛ از جمله
در ابیات زیر :
صحبتحورنخواهم کهبودعینفصور باخیال تواگر بادگریپردازم
که بمعنی همنشینی ورفافت ومعاشرت وملازمت است
و
صحبت عشاق بدنامت کندذاهد بر خوشنگهکن باده درجام است ومچلسمنمم
که بمتی همدمی ونجالستاست
و؛
صحبت حکام ظلمتشب پلداست .. نورزخورشید خواهب وک برآید
عافیت ۲ که بمعنی صحت وتندرستی ورستگاری و امنیت است
خواجه حافظ آنرابیشتر بمعنی رستگاری بکار میرد ماد :
عافیت چثممداد از من میخاننشین . کهدم از خدمت دندان زدام تأهستم
۱ - فرهنك نفیسی و «مین یزاین معانی را بران صحبت ثبت کردهانده
نقیسس ی ۲۱۳۱
۲ - عافیت پهنی رستکاری وامنیت وهمچنونسحت وسلامی استنفیسی
۳ مین
۱۸۶
که بمنی رستگاری آمده و :
عافتمیطلبد خاطرم اربگذارند .- غمزه شوخش و آناطرهطراردگر
که بمعنی آسایش و رستگاری هردو باهم آمده است . باوجه
باین معانی خوجه حافظ میفرماید : ]
ای آن کسی که ازمحل ومکانوسکن و گذر گاه« کوچه» محبوب
من گذر میکني » باخبر وهوشیار باش « برحذر باش»وبترس و برهیز
کن « حذر » برای ابنکه نامحرمان را در کوی او راه ثیست و حنی
دیوار مسکن او نیز از سر غیرت سر امحرمان را میشکافد وبهافیار
اجازه ورود نمیدهند .
[ در این بیت روی سخن باصوفی سرخوش است که در ببت
هشتم از او سخن رفنه وبه نعریض براوتاخته است ]۰ مفرمید :
گذر از گذرگاه عشق » کارهر تعامي نیست ؛ کسانیباید از این
معبر وراه وطریق « طریفتسللل بگذر که محرم باشند و گرنهاغیار
را بحربم عثق راه نیست
(حریمشنراددگ ی بالات زعلاست کین آستانبوس دکجاندرآسینداده)
واگر فضولی بخواهد از راه تزوبر وریا از ابنراه بگذروخشت
پارههای دیوار کوچه و گذرگاه سکن محبوب سرش را بجرم این
بیپروائی وپرده درآثی درهم میشکند . ضمناً بطور اشاره و با یهام
درباره شاه شجا ع میفرماید :
ای صوفی نامحرم » اگر بخواهي به تقلب وریا خودت راجزو
دوستان وطر نداران وعاشقان شاه شجا ع جابزنی ؛ بدا وآگاه باش و
ترس از اینکه . رسوابت کنند وسرت را باسنگ بدنامی بکوبند ]
۱۸۷
سخن « صحبت » از محبت « صحبت » ورستگاری « عافیت 4
هرچند بتوبسیار وش آمده است « خوش افنده» و در دلت خوش
نشستهاست« حوش افناد ایدل » بااینهمه تمابل و طرفداری « جانب »از
عشق بسپار گرامی است آنرا از دست مگذذار.
منظور اینکه: هرچند سخن ازرستگاری و آسایش ودور بودناز
رنج وشکنجه و عذاب عشقبازی و عشوهگری و عاشق کشی معثوق و
محبوب بسیار دلنشین است اما نباید طرف عشق را فرو گذاشت زیرا
عشن ازهمهچیز درجهان برتر وبالاتر وگرامیتر است
بیت ۸ : آذصوفی که دراثرباهنوشی از نشأتشرابخوشحال
است « سرخوش ۲ » بدینگونه « ازیندست » که اورا تکبر وغرور
فرا گرفنه است « کج کردن کلاه » بانوشیدن دوسه ساغر دیگر از باوه
نخوت قعماً مندیل و کمر بندش بروستار» را باز میکند وعریان میشود.
(9آشفته شود دستارش»چنبن مني میداید که و آنچنان بیخودمیشود.
که کمربندش کشوده میشود ومیافند وضاً اهامی است به آشفتهگی
و اختلال حال و احوال وحوان وعفل)
[ این بیت مستقیماً تعریض شدیدی است به شیخ زینالدین علی
کلاه صوفی حفهباز عصر حافظ که یکی از مخالفان ومعاندان ومدعبان
سرسخت خو اجهحافظ بوده است.ودر اینجا خواجهحافظبااغتنم فرصت
ی 5 که از نشأتشر اب خوتحال باشد , وامامستی
| درجاث ومرائمی است , اول مرحله سرخوضاست پعدترومافی سپس سياهستی
آنگاه خرابی (سرحاللغات )
۲ - اژ این دست بمنی. بدین گونهوبدینسان است طالب آملی مگوید
شکستهمچو منی از ژمان عیبنبود که دوز کار از این دسبیشارشکیت
۱۸۸
ابن کته را فاش میکند که : اینصوفی ابنالوقت باشاه محمودساخته
وبااو نرد دوستی باخته واینست که غرور وکبر او رافراگرفته است و
اگر دو سه جام دیگر از بده نخوت بنوشد پس از مرحله سرخوشی به
مراحل مستی وسیاه ستی وخرابی کشیده خواهد شد و آن زمان است
که خرابکاری ببار میاورد و ماهیت وشخصیت واقعیش را بهسه نشان
خواهد داد و کوس رسوائیش بربامها زدهخواهد شد ]
بیت٩:اگر بتوانیازتحریکانی که درضمیرت میشود « وسوسها»
تا تورا برآن دارد که از میل وخواهشهای نفس اماره «هوی » پیووی
کنی؛ بپرهبزی وخودت را دور بداری ؛ ببون ظن وتردید وبیگمان
« بیشك » میتوانی به منزلگاه او که دبدارش برای دیگران تحربمشده
است راهپابی وموفق بهلقایاو گردی ۰
[ دراین بیت روی سخن باصوفی سرخوش استوباو میفرماید:
اگر از زرق وسالوسواغوایشِطَل؛ ونفیپرستیودنیاداری بازگردی
وبا پاکی وصفا وخلوص نیت وپاگی عفیدت به عبادت پبسردازی وراه
عثن نعداوند را بهپیماثی بی گم از اینراهمیتوانی بر حریم حرمت
خداوند راهیابی .
همچنین بطور ایهم این نظر نیز در آن مسنتر است که : اگرتو
نیز در راه ارادت بهشاه شجاع از طریتی ربا و وسوسه نفس خودت
را دور بداری واینهمه بخاطر مال و منال دنبا بدنبال هرصاحب نفوذی
| -وسوسایمنیابجاد کرد امری تفع یاپضردددضمیر کسیوحافظ وسوسهرا
بمنهوم ومعنی تحریکات تفسائی به اغوای تمایلا شهوانی د لسذایذ چسمانی و
اعمال اهریینی میداند واینست که میفرماید «
درداء عثق وسوسه اهرمنبسياست .پیش آي و کوش دل به پیام سروشکن
۱۸۳۹
نروی ونشان بدهی که در صمیمیت ورفاقت یکدل ویکزبانی؛ تورا به
حریم ورستگاه شاه شجا ع راه خواهند داد و آنوقت میتوانی از نعت
دیدار او بهرهندشوی ]
بیت۱۰:[ این پیت تحطاب به شاه شجا ع است » یعنی خطاببه
همان کسی است که در آغاز غزل وبیت چهارم وپنجم وششم ازسحبت
وعشق او وسفرش باد کرده است ] باو میفرماید : روح وروان وجسم و
جان « دل » حافظ ؛ به ملاقاتوبرخورداری از دیدار و وصال توعادت
کرده «خو گرشده » وبه همین مناسبت او بانوازشهای تو پرورش یافته
« از پرور » واز این رهگذر چون ناز پروردهاست تحمل وتوان بیش
از این بار هجرانرا ندارد؛ پس نو نیز اورا زجر و آزار مده وبرایش
رنج وغذاب مخواه « مجوی » وازسفر با گرد تا بینبحنت و آزار او
پیان دا باشی .
۰
دد توجیه و تنموریکه در مورة ملع غزل آوددیم جا داد این نکته
دا نیز بوفزاليم که خواجه حافن از اسان کل و بلیل برداشتهای مختلف کرده
وهمه جا ازجاذبه زیبائی کل برای بلبل سخن بعیان آودده امت غزل زیر دانیز
ددهمین مین سروده که براینميم فایده دراینجا می آودیم .
رفتم بباغ تا که به چینم سحر کلی آمد بکوش ناکهم آداژ بلیش
مسکون چومن بهعشق کی کشنه مبتلا و اندر چمن فکنده ذفریاد فلفلی
ميگشتم اندد آنچس و باغ دمبدم میگردم اندر آن کل و بلبل تأملی
کل پارحم نکفته وبلیل فرین عتق آنرا تفضلی نه و این دا تبدلي
چونکرد دد دلم اثر آواژ عدلیب کشتم چنان که هیچ نماندم تحملی
بس کل شکفته مینود این باغراولی "کسبیجفای خار نهچیده است ازاو کلی
حاقل مداد امید فرج از مدار چرخ دادد هزار عیب و ندارد تفضلی
۱۸۰
۱ سلام اه ماکر" اللیالی
۲ علی وادی الاراك ومن علیها
۳ ععاگوی غریبان جهانم
۴ منال ایدل که درزنجیر زلش
۵ بهرمنزل که روآرد؛_دایا!
۶ تومیباید کهباشی؛ورنهسهلاست
۷ زخطت صدجمال دیگر افزود
۸ برآن ناش قدرت آفرین یاد
٩ محبك راحتی فیکل حبق
۰ سوپدای دلما افیا
۱ ۲ اموت صبابة یات شعری
۲ کجا بابم وصالچونتوشاهی
۴ خداداندکه حافظادا فرض چیست
و جاوبت الشانی و المثالی
ودار باللوی_ فوق الرمال
و ادعوا بالنوانر و الوالی
همه جممیت است آشفنه حالی
نگهدارش .. بلطف لایزالی
زیان مابه جاهی و مالی
که عمرت باد صد سال جلالی
که گرد مه کشد خط ملالی
و ذکرل "موی فیکلحال
مباد از شوق سودای تو خالی
تیم ,نطتق البشیر عنالوصالی
من بدنام رند لابالی
وعلم ال حمبی من سژالی
درصحفه ۱۷۰۷ باد آورشدبم که خواجه حافظ بمناسبتاینکه
شاه شجا غ نود شعر عریی مپسرود؛ وضمتآدراشعار فارمیثیز مصراع
ویایتی عربی بکار میبرده واین هنررا که ملمح ببگوبنددوستمیداشنه؛
حافظ باتوجه باین ذوق وخواسته سدوح » هنگایکه شاه شجاع در
۱ -ق. خدارا ۲ ق. اینبیتداندادد
۱۸۱۱
کرمان بمرمیبردهبخصوص زمانیکه قصدمراجمت بشبرازرا داشنه است
چندغزل ملمع برای او سروده و آنهارا « قول وغزل »نامیده است +
چنانکه در آثار خود بهمین نام و عنوان از آنهایاد میکند از جمله در
اییاتزیر؛
تامطر بان زشوق منت آگهی دهند فول وغزل بساز و نوا میفرستمت
ویا:
چه را میزند این مطرب مقامشناس که درمیان غزل » قول آشنا آورد
وبا :
مفنی نوای طرب سازکن به قول و غزل قصه آغاز کن
قول در اصطلاح موسیفیدانان ونوازندهگان گوهایاز سرود
بودهاست که در آن عبارت عربینیزداخل میکردهانه ومیدانیم ملمع نبز
دراصطلاح شاعران به شعری گفته مشود کهبك مصر ععربیومصرعی
فارسی یابیتی عربی وبیتی فارسی"داشته باشد ,
خواجهحافظ غزلهایش را سر ودنامیده وخوانده واینبدانعلت
وجهت است که فزلهای خواجه اف را موسیفیدانان برآن صوت
میبستهاند « یعنی آهنگ میساختهاند » واز آنجا که حواجه حافظخود
به اصول علم موسیقی آشنائی داشنه ومیدانسته است؛ بنابراینغزلهای
فراقی ,بااشتیاقی دا از نظر وزن و آهنگ در دستگاههائی میساختهکه
مناسب آن مقام باشد و درنتیجه خواندن این غزلهادر دستگاههائیکه با
موضو ع آذاز نظر آهنگناسبت داشته بیشتر درشنونده اثرمیگذاشته
است . خواجه حافظ میفرماید :
غزلیات عراقی است سرود حافظ_کهشنیداین رهدلسو ز که فربادنکرد
۱۸۲
چنانکه منم حافظ غزلهایش را سرورخوانده ونامیده ومتذ کر
است که دربقامها و دستگامها «راه» سروده شده وه رکس اینسرودهها
را که در مفامی از مقامات ودستگاههای موسفی سروده شده بشنود »
چنان دراو موثر میافندکه بغغان برمیخیزد وآه وناله سرمبدهد -
نحواجه حافظ بیشتر فول وغزلهالی که سروده برای شاه شجاع
بوده است وسبب وجهت آذرا نیز گفتیم بدانمناسبت بوده که شاه
شجاع خودبه زبان عرب آشنالی داشته وباین زبان همنثر ببنوشنرهم
شعرمیسروده است » ممکن است برای کسائی این توهم و یااین نظر
پیش آید که معکن است این ملمعها را خواجه حافظ برای پادشاهان
جلابری که دربغداد میزیسنند سروده باشد زیرا آنا نیز بزبان عربی
آشنای داشتهاند ؛ وچون در بعضی از علمعها سخن از وایی الار ال
« سرزمین ارالث »یمین آمده چه بساامکاندارد هنگامیکه پادشاهجلایری
با كمك شاهمحمود بهفتحفارنس نوفینبافت » اینغزلها اشاره بهوعراق-
ارالك» باشد؟ ودر آنها بهستابش پارشیاه جلایری پرداخته باشد؟ با منعلق
بهزمانی است که دنر بادشافجلایریز! بعقدشاسحمود در آوردهاند ودر
اثر وصلت میان این دوخاندان حافظ بعناسبت این پیوندغزلهای مورد
نظر را سروده باشد ؟ نعاصه آنکه درغزلهای دبگر هم از دوپایشاه
جلایریبانامونشان بمقامسنایش بر آمده وبرای ایشانغزلسرودهاستا؟
درپاسخ میگوئیم :
چنانکه درصفحات گذشته بکرات بحث شده واین سخن بمیان
آمده وسند ودلیل از گفتهنحود خواجه حافظ نشان دادهایم » خسواجه
حافظ اساسا واصولا نظرخوش باشاهمحمود نداشته ونهتنهااورا درهیچ
۱۸۳
اثری نستوده پلکه برخلاف وبالکسبمقام مذمت وتحثیر و نوهینباو
بر آمده است . ودراین صورت چونشاهمحمود خود را در تحتتبعیت
رانقیاپاوشاه جلایری قرار داده بود حواجه حافظ هیچچگاه نمیتوانسنه
استبخاط راو بمقامستایش پادشاهجلایریبر آید. امااینکه چگونهبمدح
شاه جلایری غزلی سروده است .۰ چنانکه این نکنه را نیز در صفحات
گذشنه ضمن شرح حال مولانا عبیدزاکانی وباز گشتاو به شیرازوفارس
ید آور شدیم » چنین بنظر مپرسد که مولاا عبید زاکانی هنگام توفف
وسکونت در بخداد که خود او نیز ورمدح شاه جلایری چنداثر سروره
ونشان میدهدکهبحضرر آن پادشاه باریافته بورهوچه بسا درمجالسخاص
او نیز حاضرمیشده استضمنسخن از گوینده گانامی ؛سخن ازفارس بمیان
آمده ومولانا عبید زاکانی از محامد ومحاسنوقدرت خلاقه وزهن وقاد
و آثار بیظیر خواجه حافظ منخن گنه و بعفاممعرفی اوبرآمدباشد
وپادشاه جلایری پس از اطلاع از مفام معنوی و آثار دلانگیز خواچه
حافظ اظهار تمایل به ملافانق ودیدار وهمچنینطلب آار عراجهحافظ
کردباشد ودرنتیجه این مراحم به خواجه حافظ ابلاغ گردیده وخواجه
پس از اطلاع از عنایت پادشاه برای سپاسگزاری از مراحم شاهغزلی
درستایش او سروده و به بغداد یتبریز فرسناده باشد. وگرنه آنچهسلم
است هیچگاه ملاقانی میان خواجهحافظ وپادشاهان جلایری رخ نداره
است و از نزديك محشر یکدیگر را درلانکرده بودهاند
آنچه درابنفول وغزلها آمدهبهیچوجهنمیتو اند دربارهپاوشاهان
جلابری تطببق وصدق کند وما اين موارد را درشرح هريك از فول و
۱۸۳۴
غزلها با آور شدهايم و بنابراينگماناين که ممکناست فول وغزلها را
برای پادشاهان جلابری سروره باشد منقفی میسازد .
در اینجا چهار ملسع باچهار قرل وغزل ماوریم که دو غزل آن
را خواجه حافظ هنگامی سروده که شاه شجاخ برای مراجعت به
شیراز فولساعد بهنمایندگان اعزامی شیراز داده وغزل دیگر متعلق به
تاربخی است که شاه شجا ع از شبراز قراری ومتواری شدهبوده است؛
يك ملمع دیگر نیز سروده که مربوط است بهسافرتشاه شجاع برای
فنح اصفهان وفتح آن شهر و شکست شاهمحمود که آنرا هم درجای
خرد شرح وتوفیح مکنیم
غزلی که اينك بشرح آن میپردازيم مربوط به دورانی اس که
شاه شجاع از برابر سپاهبان شاه محمود وبندادیان فراری ومتو اریشد
وشیراز را فرله گفت . وهم چنانکه ورصحیفه ۱۷۰۷ یادآور شدیم چون
نظر ما براین بود که « فول وغل » مزا یکجايباوريم ایس تکهبشرج
آن در اینجا مبادرت شده ااست
بیث ۱ : همچنانکه شبّها»پیدرپ ییایند واعداد ۲ و ۳ پشت
سرهم هستند ومتوانر ومتوالیاند ؛ سلام ابدی برتو باد ۲۰
درمصر ع دوم مثالی باید مثااث باشدولی تصورمیرود وبهرعایت
5 ٩-پجامیداك پادآوز شود که در ترجمه ابیات عربی کوثش شدهاست
سود مرا ینده بای خواننده مفهوم کردد و بمید
نمیدانه باشنه کسالیکه بهمقتضای عربسی دانی وفضل فدشی_بمقام انتقاد
ترچمه تحت الط باه
بر آینکه جرا وازجه, واژهها باشرحربسط وتوضیممواردسرفونحوی آنهاثرجمه
نشدهاست ! باین دسته ازعیب جویان میکوئیم که اساسا واصولا ددشرج اپیات چه
فادسی وجه عربی نظرما برمنی ومفهوم است نه مسائل ومرانب مرف و تحوقو
نه منایع بدیمی وعروضی آن
۱۸۵
قافبه عواجه حافظ آنرا مثالی آورده است . شادروان علامه فزوینی
نیز متذکر آن شده است و آنراتارهای دوموسومعود از آلات موسیقی
دانسته است . درحالیکه این مورد اشاره به سیع المثانیاست که کنایه
از عدد هفت است ودر ق رآن مجیدهم درباره آن اشارانی آسده و این
موضوع مربوط به اسرار اعداد است در اینجا به استناد ماکراللالی
مقصود ۷ و۲ پشتهم است یعنی همچنانکه عدرسه بعد از عدد دواست
وعدد چهار بعداز عدد سه است واین تواتروتوالیابدی است وشبها
هم بلاانقطا ع پس از هرروز شب است وبس از هرشب روز و اين نیز
يكناموس طبیعی وخلفت است ؛ وجاودانه است باین توجیه خواسته
است که سلام جاوید وهمبشهگی وبلا انقعطاع برای شاهشجا ع فرستاره
باشد واینست که میفرماید : ] سلامخداهم بر تو همیشهگی وجاویدباره
دراینجا سلام جز بمعنی درود بمفهومسلامتونندرستیهم هست +یعنی
خداوند تورا همیشه ممچنانکه روزها ربها پیدربی هستند و اعداد
انقطاع ندارند نندرست و سلامت بدارد ؛ در واقع دعا برای تندرستی
شاه شجاع است .
بیت۲ : درود » بروادی الاراك ۱ وساکنانش ؛ وبرآن عانهای که
درسرزمین لوای» بررویشنها هست ؛ [ مقصود خواجهحافظ دراینجا
ازوادی الارالا وسا کنان آن وخانهای که رویشنها بناشده بنظرمیرسد؛
بطور استعاره واشاره ابرفوه وقصد از ساکنان آن شاه شجاع و انباع
او باشد که هنگام روج از شیراز بدان سوی روینهاوند » در اشعار
شاعران عرب فصد از وادی الارا ٩ فذیسم » که آنهم نام
ناحینی است ؛ منزل وشهر وماوای محبوب مراد است و خراجهحافظ
هر ماس ام
ما
بااستعارهاز ایناشاره به بیان مصود خود در پرده و رمز پرداخنه است]
پیت ۲ : برای مسافرانکهبهشهر غربت میروند ود رآنجاغریب
هستند ؛ همبثه دعاگوی سلامت و تندرستی آنها هستم؛ و پیوسته و
پیددبی برایشان دعامیکنم [این غریب غربت؛ جزشاه شجاغ نیس که
بناگهانیازدپاروشهر خود بهفربتافتاد وهمراهاناو نبزدرشهرهایدیگر
جزشیراز غریب بودند؛ باایناسنعاره بهشاهشجا ع میفرماید: هرجاهستی
تورا برای سلامنیت ورهائي از مهلکه دعامیکنم » و گشایش_برایت از
خداوند میخواهم ]
بیت ۶ : ایدلمن ؛ از اینکه درسلسله گیسوان او ببندافتدهای
ناله وزاری مکن وبدان » گرفتار شدن درسلسله وزنجیر گیسوان او »
با اینکه گیسوانش پریشان است ولی برای عاشقانش
خاطر میبخشد. [منظور اینکه : اگربه عشق اودچاری و گرفتار آمدهای
واو اکنون وضی آشفته و دزهم دار با اینهمه تو الان ماش و
بدان که عشنی او بنو جمعیث خاطر خواهد داد ؛ و محبت او سرانجام
سب تامین آسایش نو نخواهد, شد چون آشفته حالسی او سرانجام به
جمعیتحاطر خو اهدانجامیدودوبارهاوضا عبهحالنحود بازخواهد گشت]
بیت ۵: خداوندا ؛ او بهمرمنزلی که برود وروی آور شود؛ازتو
میخواهم که اورا باعنابت ونوجه کمناشدنیوایزلی» و پایان ناپذیرت
« لابزالی» حافظ ونگهبان باشی [ او بهر شهر ی که رویآور میشود +
اررا ازبلا ومصائب وحطرات محافظلت فرما ونگاهدارش باش ]
بیت ۶ : آنچه برابم» ارزنده و مهم است اینست کمه ؛ تو
سلامتباشی ووجودت بمانده وامور دیگر چندان ارزنده ومهم پست
فز
بلکه تحمل آنهابرایم آسان است » ضبرر سرمایه از لحاظ مال ومنال و
پاجاه ومقامحائزاهمیت یستوقابل جبراناست. آنچهقابلجبراذنیست
وجود توست که باید از آسیب و گزند ورامان بماند . [ فصد اینست که
پس ازفرار ازشیراز درباره توب نچه میاندیشمسلامت وحفظ وجود
توست وگرنه از دست دادن خزائن و یامقام ساطنت آنهم بطور موقت
مهم نیست ؛ وبرای منهم که پس از رفتن نو ؛ آن مقام ومتزلت را از
دست دادهام وبا ازنعمات وصلههایتو محروم گشته ام ؛ اهمیتی ندارده
آنچه دراین حال برایم ارزش دارد بقای وجود توست زیرا وجود تو
میتواند با دیگر ما وفراهم کنده همه اینهاباشد ]
بیت۷: [چنینستنباطمیگر رکه خواجه حافظ اینغزلراپس از
دریافتنمای که مشعر برسلامت جمتن شاه شجا عواتباعش از دامی که
شاهمحمود وشاه بحیی وامرای جلایری برایدستگیری او فراهمسانخته
بودند سرودهوخواجه پس ازدریافت نامه است کهسلاع و تهنیتمیفرسند
ودرپاسخ بااشاره بهعط زیبای شاه شجاع ؛ اورا ستایش میکند ].
از عط زیای توءبه زياني جهان وزیبائی زندهگی صد زیبنی
وآدایش دیگر اضافه شده انشاءاقه عمر تو دویست سالباشد [وویست
سال؛دربرابر صدجمال است که درمصر عاول آورده ضمناً سال جلالی
نیز ایهامی بانام شاه شجاع که جلالالدین است دارد ]
بیت: [برای آنکه به معاندان ومخالفانراه گمکند ) دروصیف
توضیح خط که دربیت پیش آورده دراین بیت سخن از عط عذار و
زیبالی رخمار شاه شجاع پیش کشیده است ] بر آن نگارنده«نقاش »
غیب که این همه نفشهای بدیع و دلفریب از صور زیبا میآفرند
۱۸۳۸
هزاران مرحبا ؛ ودست مریزاد باید گفت » که بانیروی خلافه نخود در
اطراف ماه رخسار نواز موهای تازه رسته يك هلالماه آفریده است!۱
[ ماهیبرگرد ماهی دیگر !1
بیت ٩ : دوستیتو » ماه آسایشماست همه وفت ؛ وباد توبجای
همدمم است در همهحال [ بیاد تو پیوسته خوشم »و بهترین مونس و
همدمم یاد توست ودوستی ومحبت نو برایم سرمایه آسایش زندگانی
است ]
پیت ۱۰ : نفطه سیاهی که بردلم «سویدا! » از غم هجر توست
ونشانی است از عشقم بتو » تاروز رستاهیز « قیامت » انشاءاله دلم از
اشتبنق معامله « سودا » عشن تو تهی مباد [ دلم همبشه جایگاه عشق
تو باشد واین داغ «سویدا» که نشانی است از فرای وهجر عشق توه
پیوسته در دلم باشد ؛ چون نموداری از عشق توسث ]
بیت ۱ خحواهم مردازعشقوشیذدای؛ا یکاش میدانست که بشیر چه
هنگامیسخن از زمانوصالخواهد گفت[بشارت وصلتورا خواهد داد ]
بیت ۱۲ :کیمیتوانم بو صل نو امیدوار باشم ؟ «کجایابم بو کی
درخواهم بافت « کجايابم» وچه هنگام بوصل تو ترانم رسید ؟ آنهم
بوصل پادشاهی مانند تو [
آیا کسی مانند من » بدنام شده ورند و لاابالی میئواند بوصل
پادشاهی عالیفدر چون تو امپدوار باشد ۱٩
بیت ۱۳ : خداوند آگاهاست که منظور و تصد حافظ از این
سخنان چیست ؟ . وچه نظری دار ؟ آگاهي خداوند کنابت میکندمرا
بدا - نقطه سیاه که بردل است واین تصفیر سودا باشد که مونث
۱۳۹
ازپرسشم واو داناست بر آنچه برزبان ودلم میگذرد[ خداوند میداند که
غرض وقصدم از سرودن اين غزل چه بوده ؟ وداوند گارهم کهپارشاه
باشد خودنظروقصدم را درمییابد ومیداند که منظورم از پرسشی که در
ببت میزدهم کردم چیست؟ , چرا ودرا بدنام ورند ولابالی خوانددام
و بت بوصال خوو با آنچنن پادشاهیاظهار شك و تردید کردم ؟
دراینجا خواجهحافظ به داستانی که در آغاز سلطنت شاه شجاع براو
گذشته است اشاره دارد وموضوع بدنامی ورندی همالتهمتی است که
پر او بسته بودند ودر این گفته ضمنًاین موضوع را به شاه شجا ع القء
مکندکه امروز همان کسی راکه به تهمت رندی وعاشقی بدنا و مرتد
خوانده بودند به عشق ودوستی تو پایدار مانده اما آنان که اوراتهمت
زدند وخودراخادممیدانسنند بادشمن تو ساختهاند ]
۱۸۳۰
| کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
۲بسا که گفتهامازشوق بادودیدهخود
۳عجیب وافعهای وغریب حادلهای
۴کرارسد که کندعیب دامن پاکت
وزخاله پای تو دادآبرویلاله وگل
صبا عبیر فشان گشت سافیا برخیز
۷اثرنماند زمن بیشما بلت آری
دعلنکاسل تنم فقد جری مثل
ببا که بیتو بجان آمدم زغمناکی
ابا منازل سلمی فاين سلماله
انا اصطبرت قتبلا و فاتلی شاکی
کههمچوقطره که بربرگگلفندپاکی
چوکلكصنمرنمزد به آبیوخاکی
وهات_شمتة _ کرم میب ژاکی
اری . ماثر مجای من محیاك
کهزادراهرو اذچستیاستوچالاکی
+ذوصف حسن توحافناچگونه نلق زند که همچو منم الهی ودای ادیاکی
ببت ۱ : داستان اشتیاقمرابة دیذارت نوشتم ؛ درحالیکهچشمانم
گربان بود ؛ پس باز گرد «ببا » که از غمگینی واندوهناکی بجانآمده
و از زندگی سبرشدهم
بیت ۷ : چه بسیار که ز بسا 4 از زاه اشتباق باچشمان اشگبارم
گفتهام ؛ ای خانهها ؟ سلمای تو کجاست ؟ کسی که درنو منزل گزیده
بود کجا رفنه است ؟ [ سلمی نام یکی از عشاق عرب است که در آثار
تفزلی ادیبات عرب از او بسیار
گرفت » شادروان علامه محمد فزوینی آبن مصر ع را بااندکی تغییر از
شریضرضی دانستهاست» خواجه حافظ قلعه دبگری که وصف الحال
بادشده ومیتوان آنرا بجای محبوب
اوست ومربوط بههمین هنگام است نیز سروده وهمین مصرع عربیرا
در آن قطمه نیز بکار برده . این قطعه درسه نسخه ۰ ۲ ج - ت«ترقی»
۱۸۳۳۱
ثبت است و آنرا برای مزید فایده دراينجامياوريم :
کبوتری زولآرام خود جدا ناد میان باغه شنیدم ازاو بهفمناکی
که درفراهم آوازخویشتنبیگفت « ایا منازسلمی فاين سلمال» ]
امامنتور ومفصودخواجهحافظ از ایناستعاره ومجازاینست که
بارها بادیده گان اشکبارم که در هجر محبوب اشك میربخته و
آرزوی دیداراوراداشتهاست ( باحودگفهام ای اماکن وجابگامهائیکه
محبوبم در شما منزل گزیده بود , بگوئیداویکجا رفنهوبر اوچهگذشته
وچه خبری از او دارید آ)
درواقع از قصور و ابنهای که شاه شجاع درآن منسزل داشته
است این پرسش را میکند واز آنها جوا میشود که صاحسب و مالك
ودارنده آن قصور و اماکن راچه شدهآوچه برسر او آمده ؟ واویکجا
رفته است ؟ وبالین پرسش میخواهه این نکنه را به ممدوح خود القاء
کند که درغیابش بادیدن اماکنی که بنزلگاه او بوده چه بارها گریسته
ریاد او نوحه سر داده وبازبان حال ؛ از آنان پرسش کرده که محبوبش
کجاست ؟ وچه میکند ؟ وجه برنسر آو آمده است ؟
بیت ۴ : چاشگفت اتفقی «عجیبواقهای» که رخراده وچانادر
« غریب » وقایع تازه ونو که بظهور رسبده « حادثه » وبوقوع پیوسته
است ؟ | واین واقعه شگفتانگیز اینکه : من بدست او کشته شدهام
بااینهمهشکيبيمودم برنمیاورم! اماو که کشنده من است زبانبشکایت
گشرده که چرا بدستش کشته شدهام ؟!
[منظو رومفهومی نکه: اوبارفتنودورشدنشعرا ازغمهجروفرانش
کشته اما من ایندرد ورنج را تحمل میکنم وشکیبايملیکن شگفت در
۱۸۳۲
اینست که او این بلارا برسرم آورده وبااینهمه شاکی است که چرا به
عشفش دچار وگرفتار آمدهام ۲!]
بیت ۲ ؛ بهچه کسی آمده است ؟ « کرارسد » وچه کسیحق
دار ؟ « کرا رسد؟ و در حد چه کس است که؟ « که را رسد از
عفت و عصمت تو « دامن پاکت » خرده گیری کند ودم زند ؟1
« عیب جوئی» وبگویدکه بر تو آلایشیهست «عیب » ودرپاکدامنی
توشك کند ؟ وتو را بیهنر بداند « عیب ۱ »برای آنکهوجود تومانند
دانه باران بهاری که برب رگ گل مینشیند « بربرگگل فند » از هر آلایش
وغل وغشمبرا وپاك است.[ در این بیت خواجه حافظ تلوبحاً میرساند
که پس از فرار شاه شجا ع تنی چند بودهاند که در غجاب او به اخلاقی
ورفتارش خرده میگرفهاند وعیبگوئی وبراو عیبجولی میکرده اند
ومیدانیم ۴ که شیخ زینالدین علی کلاه وشیخ بنجبری میگفنهاند که
وقوع حوادث ناگوار بطلت آن وه که شاه شجاع برخخلاف روبه
پدرش به امر بسعروف توجهی نمیگرده وآن را باطل وعاطل گذاشته
بودهودر شرب شراب و گستربساط خیش وعشرت»و آزادیشرابخواری
وبرخواستن صدای چنك ورباب سختگیری نمیکرده است . اینست که
خواجهحافظ در این ببت ضمناًبه این اباطیل واراجیف پاسخ داده .
ومگوید : دامن تو از هرتهمت وافترائی پاله ومبراست ]
بیت ۵ *[ دراین بیت پس از بیت چهارم بوصف نیکوثی خلق
وخوی « خلفت » شاه شجا ع میپردازد ومیفرماید : ]
1 هب متالفودهنراست پنابراین عیبجولی یعنی_بیهنری آقسی
را بازشناختن .
۲ ب درصفحات آینده دراینباده بنفصیل جریان دا شرح دادهایم .
۱۸۳
آنگاه که فلم خلفت « کلك صنع 4 نقش بدیم تورا کشید « رفم زد »
ودر آب وگل تور آبی وخاکی » وجود ذیجودت را مقعر سانست ؛
پس از آفرینش تو » از حاکی که پای تو برآن نهاده شده و از آن
گذر کرده بودی به رنگ وبویلالهو گلسرخ » اعنبار و شرف«آبروی»
بخشید وبنابراين زیبایله وخوشبوثی گلسرخ وام دار حلفت وجود
نوست ؛ و آنجه ازموجودات بری وبحریخلق شدهاند از خاك بای نو
اعنبارگرفتهانده (پس نوازگلپاکتروشریف تروهنرورتر ودلانگیزتری)
بیت عء : ای ساقی آماده شو « برخبز » برای سفایت ؛ زرا ؛
باد صباء بری عطر میپراکند وان شانیاست از اینکه آن محبوب ما
که ناه پایش بهگل سرخ عطر وبو وبه لاه رنگشراب داد داردیید
پس تو ننک بلورین ودرخشنده وپائك شراب را پپاور .
بیت ۷ : از وجودم درائز غم دوری ومهجوری وندیدن روی
زیابت « شمایلت » دیگر اثریافی نماند :[ آری» اگر از من چپزی
هم باقیمانده است وهنوز وجود دارم برای آنست کمن بزرگیهای
زندهگیمرا درخوییهای آومیبیتم؟
منظور اینکه : حیات وزندگیم وابسته است به محسنات خلق و
خوی تو و آنمحسنات است که وجودمرا هنوز زندهوپابرجاداشنهاست
بیت ۸ : تنبلی و کاهلی و سستی را کنار بگذار و رهاکن تا
بتوانی سود ببری واین مثلی معروف است که : بهنرین توشه « زاد »
که برایسفر بکار میآید . و بدره آنان که ی طربق میکنند میخورد
«راهروان » حرکت وجهش وجنبش است « چستی وچالاکی » زیرا
مسافری که بتواند باسرعت طی طریق کند وبهجنبد . از خطر قاطعان
۱/۸۴
طریق ودامهای مهلکه میرهد و بسرمنزل مقصود فیرسد.
[ دراین بت به شاه شجا ع پند میدد که دیگر هنگام آن رسیده
که اهمال وناچیز شمردن وتایع را کنار بگذداریوجنبش و کوششی از
خودننشانبههیتابتوانیاز مخاطرانی که برایت فراهم آوردهاند رهائی
یابی و بجهی ]
بیت ٩ : اززیبائیها وخوییهاینو ؛ حافظ چگونه میتواندسخن
بگوید؟ وچه سخنی بگوید ؟زیرا ؛ تومننهآفرینش نحداوند «صنع
الهی » برتر وبالاتر و آبر درل آدمیان هستی وبکنه ذات وصفاتمافوق
تونمیتوان پیبرد ۰
۰
بعوریکه خواننده گانارجمندهورشر ح ومعنیابندو غزلملاحظه
فرموده اند » بهیچوجه مطالب آن نمیتواند ارتباط و هم بستگی با
پادشاهانجلابریداشته باشبو آنچهدرآینغزلها آمده بااوضاع واحوال
آنان فابل انطباق نبست .
۱۸۳۵
۱ خوش خبر باش ای نسیم شمال
۲ما بسلمی و من بذی سلم
۴عرصه بزیگاه خالی ماند
*عنت الدار بعد عافبة
۵ سایه افکند حالیا شب هجر
تمه السشق لانفصام لها
۷ ترلد ما سوی کس نمینگرد
۸ بابرید الحبی حمال اه
٩ نی کمال الجمال ثلت منی
۰ حافظا عثق و صابری اچند
که بما میرسد زمان وصال
این جبرا فنا و کیف الحال
از حریفان و جام مالامال
فاستلوا حالها عن الاطلال
تا چه بازند شبروان خیال
فصمت هاهنا لسان القال
آه از این کبربا و جاه و جلال
مرحبا تعال تعال
صرف الّه عنك عين کمال
ناله عاشقان خوش است بنال
فرحبا
بیت ۱ : ایبوی خوش بادشمال «نسیم شمال» خبرهای حوش
وخحوب داشته باش » زیر که اخبار دوران وصنل بما رسیده وداردمیرسد
بعنی» خبرهائی بامیرسد که حکایت ازپایان دوران فراق ونزديك شدن
زمان وصال میکند
بیت ۲ ؛ «بمن با زگو اینسیم شمال پچه گذشنه است بر سلما
و آذ کمی که در ذیسلم؟است ( سلما نام یکی از عشاق عرب است
ودر اشعار متقدمان عرب در باره او بسیار سخن رفته وذیسلم نیز نام
وادیاست ؛ سلما وسلمرا دراینجاجناس آورده است) ودرو افعخراجه
حافظ میفرماید :
ای باد شمال ؛ بمن باز گو محبوبم را که وزدی سلم « کرمالم
۱/۸۶
سکونت گرفنه براو چه گذشنه وحالش چگونه است ؟ و کجا هستند
ممساهگانما واوضا ع واحوال ایشاذاز چه قرار است ؟
[ منظور از همسایهگان » کرمانبان هستند » ودروافع کسانی که
باشاه شجا ع بکرمان رفته اند ؛ چنانکه میدائیم کرمان همسایه فارس
است وبا اینببان رمزی از شاه شجاع جویاشده است وباواطلا غ میدهد
که آرزومند است از حال واحوال او ویارانش باخبر گردد وبداند بر
آنهادر کرمان چه گذشته است 1 ]
بیت ۳ : پهنه و میدان «عرصه؛ وسرای «عرصه » بزمومجلس
جشن «بزهگاه » ومحفلشراب « بزمگاه» وجای عیشوسرور«بزگام)
ازهمکاران « حریفان » و کسانی که باما به عیش مینشستند و حریفان »
وباما درسرور و شادی همکاری میکردند « حریفان » تپیمانده «خالی»
ودیگر آنها یستند » واینست که ریک چامهای لبالب ولبریزه مالامال»
از شراب را سرنمبکشم ( چون کسانی که با آنها به عبش و عشرت
مینشستيم؛ همه میدان را گذاشته ورفتهاند و من تنها مانهام ] «یادآن
روزگاران بخیر وخوشی باده «یاد بد آن روز گاران اد باده
پیت ۷ : افسوس | که پس از آبادیها و آسایشها «عافیت »
وسلامت بودن « عافیت » خانهمائی که آباد بودند » همه ویرانه شدندا
حال واحوال وسرگذشت این ویرانهها را از آنها بپرسید !
مقصود از این اشارهها واستعارهها اینست که : پس از عسرابيی
هائی که امبر مبارزالدین محمد کرد شاه شجاع به آبادی و عمران آن
خراییها دست بازید ؛ زندهگی مردم سرو سامان گرفت وامنیت برمردم
۱۸۳۳۷
حکفرها شد ؛ همه عافیت بافتند ؛ انسوس که پس از آن آبسادی و
عمران باردیگر آن آبادانیها وبرانه شد | زیرا؛ شاهمحمود و تبریزیان؛
درشهر مستفر گشتند و مردم را از نهمت امنبت_بیبهسره ساختند وبه
خرابی آبادیها پرداتند ؛ مبخواهید بدانید برسر این خانهها ومنازل
راب چه آمده است ؟ ! از خجود آنها بپرسید نا بزبان حال نعود
باز گوبند ]
ببت ۵ : شب تاريك دوری وفراق « هجره هم|اکنون سایهاش را
کسترانیده » تارازنان حواب « شبروان خبال » دراین بازی چه نقثی
پبازند و ایفاکنند [ مفهوم اینکه : دوران سیاه دوری ومهجوری اکنون
پرسرما سایه گسترده است وشبهای بیپایان هجران فرارمیسده وغم و
اندوه این دوری که مانند عیاران ودزدان « شبروان » باچالاکیوجستی
به کاروان تعواب وپندار میژنند ) و آنبایش و آرامش را از آدمیباز
مبستانند» اپن شب روان خبال > که دزدان خواب باشند به بازی خود
خود» که سلب آسابش وخ وآباستخواهنپرداخت ونخواهند گذاشت
که دیگر عراب و آسودهگی داشته باشیم» ونمیگذارندکه حنی رژیت
وروی اورا هم دررژبا ببنبم اچون عیاران خوابزن ؛ ودزدان شبهای
هجر » این مجال وفرصت را هم از ما خواهند گرفت ]
بیت ۶ :[ بطوریکه درغزلهای گذشته گلته وسند ارائه دادهایم
همهجا فصد حافظ از رل ؛ شاه ت کال ؛ ترله شیرازی؛ شاه شجاع
است و در این ببت با ابهامی که جلال در پابان یت دارد ؛ و فصد
جلالالدیننمشاه شجا عاست» برای محفق» دراینکه منظور ومقصود از
۱۸۸
تراهدراینبیتجلال الدینشاهشیجا عاستهر گونه شلشوترویدرابرطرف
ودرگفتگو وجدال را مین ] میفرماید : محبوب ما « ترله ۱ که ترلا
قرهعنائی است« شاه شجاع » وترلا شبرازی است « شاه شجاع » نظر
التفاتبه کسینمی کندو بحالدیگران که به عشقاودچارند ودرهجرانش
در کوره غم میگدازند : عنایتیندارد . «سوی کسی نمینگرد »
فرباد یکشم و دادخواهی میکنم « آه» از آن غرور و بزرگی
ومقام ومنزلتی که او داردآواینکهاین جلالتوشو کت باواجازه نمبلهد
بهحال درماندهگان و بیچارهگان بنگرو !
بیت ۷ : ای پيك دبار دوست|خداوند تورا نگهدارباد! آفرین»
آفرین » برتو» یاو با »( وبرایم از او پیمی بیاود )
بیت ۸ : درنهایت زیباثی وکمال به آرزوی حودت رسیدهای؛
خداوند از تو دور بدارد چثم زخم شوخ چشمان را «عین الکمال »
[ در اين بیت ایهام واشازه ایستباینکه : شاه شجاع از دامی
که برای او متحدان گسترده ورد ) ومیَخواسنند وفصد داشتند اورابه
هنگام فرار از شیراز وستگیر کنند » باهوشیاری ودوراندیشی از آن
بهلکه جست ؛ وما چگونهگی آنرا در صفحات گذشته شرح دادهایم»
بآن حاثهاشاره یکند. و میفرمید که توب
خواجه حافظ » دراین بب
نهایت کمال وخوبی از آن مهلکه جستيو چشمزهمی برتو واردنیامد»
خداوند تو را از زحم چشم بداندیشان در امان بدارد و اين فطانت و
موشیاری تو از گزند شور چشمان دور باشد ]
1 - ترك بمعنی موق هم درادبیات فارسی آمدهاست
اف
بیت ٩ : ای حاقظ ؛ ناچند باید عشق بورزی ودرعشقبازی دچار
هجران وفراق بشوی وناگزبر باشی که شکیبائی پیشه کنی ؟ حال که
خواسته تو اپنست » پس ناله سربده برای آنکه » نالیدن وشیون عشاق
ودلباختهگان ؛ نوایخوشی استو آدمیاز شنبدن صدا وشیونی کهبرای
و بخاطر عثق برنعاسته است » حال خوش میبابد . و این نوا شنیدن
درد ودلپذیر است .
س
۱۸۳۰
۱ اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی
۲ پیامدوستشنیدنسعادت است وسلامت
۴یا به شام غریبان و آب دیدهمن بین
۴ اذا تغرد عن ذی الارال طاثر خیر
۵ خوشادمی کهد رآئیو گویمت بسلامت
۶ بسی نماند که روز فراق بار سرآید
۷ امید هست که زودتبکامخویشبینم
۸ بعدت منك وقد صرت ائاً کپلال
٩ وان دعیت بخلد وصرت ائض عهد
۰ «جوسك دد خوشاب است شمرندز توحافظ
فدای تالا دردوست باد جان گرامی
من الببلغ علی الی سعاد سلامی
بسان باده صافی در آبگینه شامی
فلا تفرد عن روضها انین حمامی
قدمت خیر قدوم نزلست خیر مقام
ریت من هضبات الحمی باب خبام
توشاد گشته پفرماندهی ومن به غلامی
اگر چه روی چوماهت ندیدام بهتمامی
فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
که گاه لعف سبق میبرد ذفلم نظامی
بیت ۱ : آمد ورسید بوی تحوش آن بوتههای خوشبو ؛ ازدیار
درست وبرعشقم افزود [ وبمژدگانی ان بویخوش و خبرنيك]یخواهم
سرم را تقدیم کنم «فدا ۱ » به الا ورگاه آن محبوب ؛ وجانم را نثار
و قدا » کنمدر راه او .
یت ۲
پیامی از دوست » موجب نيك پختي «سعادت»
و تندرستی آدمی است ؛ چه کسی »و کیست آنکه » بتواند سلامونهنیت
مرا به سعاد برساند ][ سعاد وسعادت وسلاءمتوسلام جناس است
وسعا نام کی از عشاق شهیر عرب است ودراینجابمهنی معشوقآمده
وابن معنی اراده شده است نه بجای نام خاص؛ بنابراین خواجه حافظ
1 - فدا . مربها وسر خرید دهرچیزی که فدا کرده شود
۱۸۳۱
میفرماید : نامه دوست که مانند بوی رند! حوشبوست از محل
اختصاصی وفرقگاه او و حمي» آمد و بمشامم رسید ؛ وپیام اورا برایم
آورد [ منظور اینکه : نامه مشگین شمامه او رسید ] و بر عشقم افزود
اگر سرم را به مژدهگانی این نامه بدهم وجانم را فدای در گاه او کنم
بجاست . زیرا شنیدن یا خواندن پیام ونامه دوست ومحبسوب موجب
نيك بختی ونندرستی است؛ آبا کسی هست که بتواند پیام وسلام مرا
باو برساند ؟ ]
بیت ۳ :[ برای آنکه بدانی از دوری تو ومسافرتت برمن چه
میگذرد ] شبی بر من بگذر وبنگر ؛ که در ننهائي وبيکسی « غریبی »
میگذرانم» وشاممن؛ مانند شب مسافران بیبناه وبی کس وفاآشناست ؛
بجائی راه ندارم ودرخاموشی وغم وزاری واندوه به تنهائی خود اشك
میریزم « شام غریبان » ( شام غریبان » کنابه از شب های تبره وتار و
بی کسیاست زبرا غریبان که بان وردیارغربت و آشنا «شبها
درتنهالی وبیکسی بسر میبرند و ازخانه وخانواده بدورند و غم غربت
را در شب ها بیشتر احساس میکنند ؛ ضمناً در سوگواری اهل
تشیعم بمناسبت وقایع جگرسوز کربلا» شب آنروز که حضرت اما
حسین بشهادت رسبد و اهل بیت را به طرف شام به اسارت میبردند ؛
شبیاندوهبار بود وخاندال شهدا . آن شب را در تساریکی وبیکسی به
سوگواری عزیزان از دست رفنه گذراندند » واین سوگواری در میان
شیعبان به شام غریبان نامبردار است» درابنبیت ایهامینیز به شبمورد
۱ - داد . نام پونهایست خوخیو و پیضی نوشتله که نود یامورو
محرائیاست
۱۸۳۲
بحتلیز دارد وخواجه میفرماید: با این شبتارمراکه درم از دست
دادن عزیزنم چونه سوگواری ونوحهسرانیمکنم وا پا داز
دست دادهگانم میفانم )
آری شبی برمن بگذر وبنگر که در تهائی ویکسی « غریبی »
چه شبی میگذرانم وسرشگم را بیین که مانند شراب پال وبیغلوغش
وباهمچونشيشه و آیهشامی روشنوشفاف و صافاست. «دراینیت نیز
شام ؛ یکی بمعنی شب و دیگر نامشهر - جناس است وبا مرکزخلافت
پزید بمناستشام غریبانابهامیدارد»
ببت ۷: آنگاه که مرغ خوشنوای سرزمین ارالا نواسردهد با
شنیده شدن این نوا از باغ او » کبوثرمنهم باه درخواهد آمد . و
له اودرپاسخ آن نوا انقطع خواهد بود(پاسخ نواخوانی آنمرغ
خوش الحان را کبوتر من بناله خواهد داد ) [ بابد توجه داشت که
کبونر از کهنترین دورانها پکار نامفپری وفاصدی اختیار شده بوده
است ومنظور از مرغ خوشنوای دوست وباسخ دادن کبوتر بنلهای
بیدربی در اینجا» این که هزرهنگام نامه اي که سراسر آن دلنشین
وخوش است و باقلمی شبوا باشعریدلانگیز سرودهشده ونوشته شده
ازووست برسد ؛ منهم درپاسخ او نامهمائی که حاکی از الههای بدون
انقطاعم ازفرای اوست خواهم فرسناد ]
بیتع ؛ چه حوش وبارا است« خوشا » آنلحظهای که«دمی»
توبشهردرآئی و از سفرباتُروی و من » بتو ضمن سلامت باد بگویم:
آمدی به بهترین آمدن و وارد شدی به بهترین جای ومقدمت فرخندهو
خبر ومبارك باشد .
بیت ع : زمانی چندان نمانده است « بسینماند » که ایام دودی
۱۸۳۳
وهجران دوست ببایان رسد « سر آید» برای آنکه از بالای تههای دیار
دوست قبههای خیمه وخر گاه اورا میینم[منظور ابنکه : گوئی قههای
خیمه لشگریان شاه شجاع به نزدیکیهای شیراز رسیدهاند» همچنانکه
گولی فههای خیمه لشگریان اورا از دورمیبنيم ۰ بنبرایندیگر زمانی
نخواهد کشید کهاو بهشهر در آیدوباو شاد باش بگویم ودوران هجران
بایان برسد ]
بیت ۷ : آرژومندم ز امیدهست » ورجاء واثق دارم «امیدوارم" »
که بزودی تورا کم بر آورده و آرزو رسیده بنگرم» تو به پادشاهی
« فرماندهی» خورشادمانشده ومنهمبهبندهگی وخدمتگزاریتوسرافراز
وخرسند کشتهام [اين ببت برای ما وبرای هکس که بدونغنادولجاج
بانظر تحنین به شأن نزول غزلهای خواجه حافظ بنگردبهترین گوادو
سنداستبراینکه مخاعلب اینغزل کننی است که پادشاه بوده و بهفریت
افناده وخو اجهحافظ باز گشت زا آرزو میکرده و برای بساز گلتش
دقیفهشمار بوده وبرايش آرزوراشه کهبهزودي مفام فرماندهی«سلطنت»
را پار دیگر بدست آورد وخواجه به تخدمنگزاری وبندهگی او مفتخر
باشد وباتوجه بوضع دوران سلطنت شاه شجاغ درمیي که این وتایع
و آنچه در غزل آمده باحوادث دوران اومنطبق است » هرچند خواجه
حافظ برای باز گشت شاه شیخ ابواسحق به سلطنت و بشیراز نیز بیتاب
و توان بودهوچنین آرزوئیداشتهاستلیکن: بانشانههائی که درغزلهست
و آذهارا باز گنتهايم بااوضاع بازمانشاهشیخ ابواسحق مطابفتنمیکند]
از آنگاه که ازتودورشدم ؛ بماننهملال لافر ونحیف
بیت ۸ :
۱ - اوهید که ترچمه آلبهعربی امل ورجاست
وونل
گشتهامهرچندا آنگاه که تورا دیها حنی یکدمروی ماهیترا بکمال و
کفایتندیدم » بااینهمه در آرزوی دیدار آنماه نمام « بدر » و ماه شب
چهارده » از شدت اشتباق بصورت هلال « لاغر» در آمدهام ؛ (وایاگر
روی ماهت را چنانکه آرزو دارم بکمال « سیردیده بردم » دیدبودهدر
آن صورت برمن چه میگذشت ؟)
بیت ٩ : اگر ببهشت خواندهشوم ؛ ونقضپیمان کنم ؛ راضی
نمیگردد دلم وگوارا نخواهد بود وابم [ چنین است ترجمان شعر
عربی ولی آنچه مفصود ومفهوم است اینکه : پیمان باتو بستام که
تو باشم « وفادار بمانم » واگر مرا بهبهشت بخوانند ودعوت کنند و
من نقض پیمان بان کنم و عهد بشکنم وتورا بگذارم و به بهشت بروع»
در آنجا چون نزدتو نیستم؛ برایم بهشت گوارا وشیرین نخواهدبود ؛
حتیاگر دربهشتخوابتورا هپیم آن خوابنیز بریم آسایش نخواهد
داشت پس جهنم ودوزخ دوری تورا بهتر از حضور در بهشت بدون
تومیدانم ]
بیت ۱۰ : شعرتازه وترتو « نغز » » ایحافظ ؛ مانند رشنهای از
مروارید یکدست وغلطان است و بنابراین دلمیبرد ودر ارزش هنسری
غیر فابل تفوبم ونخمین است
و ازاین نظر و رهگذر هنگامیکه بخواهند آن را با اشعار نظامی
درمسابقه و سبقگرفتن » بکذارند ودرروی آن گروبندند « مبق »دراین
آزمايش وسابقه اشعار تو پیشی و ببشی از شعر نظامی خواهدگرفت
وگرو خواهه برد «سبق بردن) |
۸۳۵
[ نکنهفابل نوجه اپنست که :خواجهحافظ به آثار نظامی گنجوی
بسیار معنقد بوده و آن را دوست میداشته و برای همین از میان هبه
گوبندهگان وشعرا ننها از او در آثارش بنامیادکرده و یااز او باذکرنام
اببانی تضمین کردهاست و دراین غزلنیز باینتفاخرمیکند که اشعارش
قابل مقابسه وسنجش بانظامی است ]
۱۸۳۶
تب
۱ بیا که رایت قنصور پادشاه رسید
۲ جمال بخت زروی ظفر نقاب انداعت
۴ سپهر دور حوشاکنون زند کهساه آمد
۷ زفاطان طریق این زمان شوند ایمن
۵عزیز مصر برغم برادران غبور
۶ کجاست صوفیدجال فعل ملحدشکل
#صبابگو که چها برسرم دراین غم عشق
۸ زشوق روی تو شاهاء بدینابیر فراق
4 مرو بخواب که حافظ ببارگاه "فبول
نوید فنح و بشارت به مهرو ماه رسید
کمال عدل بفریاد داد خواه رسید
جهان بکام دل اکنون رسد کهشاه رسید
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
زفعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
پگو بسوز که مهدی دین پناه رسبد
آنش دل سوزان و دود آه رسید
همان رسید کاز آتش به برلا کاه رسید
ژورد نیمشب و درس صبحگاه رسید
[ توضیح : شادروان اقبال آشتباني در تاریخ مفولصفحه ۲۲۵
چاپ دوم امیر کبیر ابن غزل را درباره قنح شاه منصور مغلفری
« شجاعالدین منصور مظفر » برادر زاده شاه شجاع دانمنه است
بطوریکهحواهیمگفت این غزل راحواجهحافظبمناسبت فنح وپیروژی
شاه شجاع وغلبه بر شاه محمود وتصرف مجدد شیراز سرودهاست و
این اشتباه از آنجا ناشی است که منصور را دراین غزلاسم گرفتهاند
۸۳
ویاابهامی برای نام شاه منصور دانسته اند ! درحالیکه منصور دراین
بیت صفت است برای ریت چنانکه عببد زاکانی نیز منصور راصفت
برای ریت آورده است ومیگوید :
رسبد رابتمنصور شاهبندهنواز.- بهخرمی وسمادت به حطه شیراز
وسعدی نیز فرماید :
دررفتنوباز آمدن ریت منصور .. بسفانحهخواندیموبهاخعلاصدمیدیم
ومنوچهری میگوید :
رأبتنصوراوراننح باشدپیشرو طالعمسعود اورا بختباشدپیشکار
بنا بر این منصور صفت است برای رأّبت و به هیچوجه اسم
نیست وضمناً هیچگونه ابهامي هم برای نام منصور مظفر ندارد زیرا:
۱ - نام شجا عالدین منصورین مظفرین محمد بطور اختصار
آنچنانکه شواجهحافظ در آثارش آورده شاه منصور است نه منصور
شاه از جمله :
خدبو جهان شاه منصور باد غبار غماز خاطرش دور باد
وبا:
بمنصوریت شد در آفاقنام که منصور باشی بر اعدا مدام
/
روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد
میگفت سحرگهان که پارب دردولت وحشمتمخاد
برمسند . خسروی _ بماناد منصور مظفر محمد
۱ - چنانکه همانتادروان درهمان معینه غزل بطلع ,
دانی کهچنگدوعود جهتقربرمیکندد پنهانخودیدهباده کهتکفیرمیکنشد
دانیز دربادء امیمبار الدین محمد دانسهاند . درحالیکه اين غزلرا
خواجهحافظ درزمان < روده. وادتباطی با ایامسلطنتامیر میارژالدین
محمد نداره وما درشرح این غزل شأن نزوا
۱۸۳۸
ترادرصقحات آینده آوددهایم
وبا :
شهنشاء متلفر فر شجاع ملكودین منمود . کهجود بی«دیشخنده بر ابر بهادان زد
منصورینمحمدغازیاستحرزمن . وز این خجسته نام براعدا مظفرم
وبهمین منامبت میگولیم که درغزل بمطلع :
الاای طوطی گوبای اسرار مبادا شکرت خالی زمنفار
دربیت ز
بیمن ریت منصور شاهی علم شد حافظ اندر نظم اشعار
نیز منصور صفت رایت است واینفزل که درستایش شاهشجاع
است پس ازفتحشبرازسروده شده چنانکه درصفحات آینده درباره آن
شرح وتوضبحلاژم خواهیم داد :
بطوربکه ضمن شرح اینغزل بازخواهيم گات دلائل وامارات
وفرالنی درغزل هست که خود واه پر این مدعاست ونشان میدهد که
غرل درمدح شاه شجاع است له ستاپش شاه منصور +
غزل مورد نظر را خواجهحافظا هنگاميسروده است که شاه
شجاع؛ در دوجنگپیدرپی باشاه منووولشگریان نبریز فانح وپیروز
کشنهومیتوان گفت که آذرا درروزهای هقدهم تانوزدهم ذیقعده
سال ۷۶۷ سروده بوده است ۰ برای اینکه روشنتر وبهتر بوفایع ابن
روزها آشنا شویم در اینجا مجدداً مختصری از رویداد جنگگهای شاه
شجاع وشاه محمود را برای تصرف شیراز میاوریم .
شاهشجا غباگروهیازبزر اند لت خودمانندامیرمعزالدین اصفهانشاه
و امیر اختبارالدین حسن » و پهلوان رم ؛ و پهلوان طالب » وامبر
علاءالدیناناقرایناق» که همهگی آنها علائق ودلبسته گیخاصیدرشیر از
داشتندوبههمینمناسیتپوسته درپی فرصت بودندکه بههرندپیر وترتیب
۱۸۳۹
شده است خود را بشیراز برسانند وبرسر زندگی وسامان خود بروند
عازم نسخیر شیراز شد ومیدانست که بدین مناسبت همراهان او بجان
خواهند کوشید ودر نتیجه به نسخیر وفتح شیراز بسبار امپدوار بود -
درپسرش معزالدین جهانگیر ومجامدالدین زینلمابدین را در
کرمان بجای خود گذاشت وقطبالدین اویس ومظفر الدينشيلي را
همراه خود به میدان کارزار برد. چنانکه درصفحاتپیش بادآورشدیم»
شجا عالدین منصورمظفر ۰ برادرزادهاش نیز بدوپیوست واینگروه؛ با
شکوه هرچه تمامتر وعزمی استوار بسوی مفصد پیش تاختند .
غزلی که ابنك بشرح آن ميپردازيم ناظر به شکست شاهمحمود
درپل فسا واستقراریافنسپه شاه شجا عدر میدان سعادت شیراز است +
خواجهحافظ بهشادمانیوشادکامی اینپیروزی باسرودناینغزل ندای
قتح در داده و بشارت اینپیروزی ۱۶ بگوش مردم فارس رسانیده
است .
این غزل » بریسیادی از نکمات و دفایقی که ددغزلهای
گذشتهمتعلق بدودان دوری شاهشجاع ازشیر ازوشکوه وشکایت
اذفراق وهجران شاهشجاع و وقابع امطلوب که ده غیاب این
بادشاه دوی داده و بااستفاده از استعادههالی که خواجه دد
اینگو نهآ گادش بکاد گرفته با گو کردهابم . صحه مبتگذادد و
تائید میکند,
1
بر تائید نظرات ما ددشرح آثاري که اظر بروقابع این دودان
دانستهايم , و نشان مبدهد و گواهی میکند که آنچه دا مااز
استعادهها درغزلهای _گذشته استنباط و استدراك کرده ایم
۱/۸۴۰
معقول وصحیح بوده ودداینداه دجاد دهم وخیال پردازی و
داستان سازی نشدهانم.
اگر از للم وجور عمال شاه محمود وجلایربان سخن رانده و
از علاقه خواجه حافظ به شاهشجا ع مطلبی عنوان کردهایم, وبا گفتهايم
که در غیاب شاه شجاع شیخزینالدینعل یکلاه» صوفی عصبر
حافظ وابومحمد شمسالدین عبدالله بنجبری زاهد زمانش باردیگر
چون دوران امیرمبارزالدین محمد؛ زمان رامناسب یافنه و باشاهبحمود
ساحته, وبه آزار آزادفکر ان و آزاداندیشان پرداخنه»وبهقوافلدلودانش
تاخته بودند؛ اینمطالب را ازیيش خودنساحته وداستان نپرداختهبودیم.
درشرح این غزل خواهیم دید آنچه را گفتهابممنطبنباوفایعی
است که روی داده و حواجه حافظ بمقتضای زمان و مکان واز راه
دوراندیشی آنها را ااگزیر با استعاره,و اشاره در آثارش منمکس ساخته
است . اينك شرح غزل :
بیت ۱ : آمادشو « با ) وخاضر باش « بیا» و بامن همکاری
کن « ییا » برای شادمانی کردن و جشن وسروربرپاسانعتن + زیرا ؛برچم
وعلمدرایت»فتحوظفرشاهشجا ع بهنزويكشیر ازرسیدهاست. وصلایاین
مره وپیروژی ونصرت از زمین در گذشت وبه آسمان رسپدومهروماه»
وخورشید وماههم که دونشان پرچم او هسنندء در آسمان باوج پیروژی
ونصرت رسیدند , بیاکه» همهاز این فتح وپیروزی آگاه شدند ودانستند
شاه شجاغ برسپاه دشمن غلبه کرده است :
ببت ۷ ترخساره زیبای طالع مسعود؛ بااين پیروزی شاه » بار
دیگر ازچهره پرده برگرفت وبما روی حرش نشان داد [ يكك بختی و
۱/۳۳۱
سعادت بااين پیروزی شاه باردیگر بماروی آورد و روی خوش شان
داد ] وبا آمدن این پادشاه عادل ودادگستر که مظهر داد « کمالعدل »
است وعدالت را به نهایت میرساند ؛ او وعدالتش به کمك وساعدت
« بفریاده و عاتمه دادن بشیون واففان « بفریاد » مظلومانسی که بآنان
ظلم وستمشده آمده وبرایرسیدگی بهدادعواهی آنان خواهد نشست و
بدوران ستمگری پایان خواهدداد .
[ مفاد ان بیت تلویحاً تئید این نکنه است که : در غیاب شاه
شجا ع ودوران شاهمحمود بمردم ظلم وستم میشدهو کسی آبوده است
که دارخواهی کند واز مردم ستم کشیده رفع ودفع ظلم و بیداد بسل
آورد . زبرا کسانیکه میبایست خود عامل عدل باشند : سنم از ایشان
میرفت ونعود آنشظلم را برمیافروختند ]
بیت ۳ : جهان « سپهر 6 دوران خرمی و شادی « حسوش 6 را
اکنون میگذراند وطی میکند « دورزدب » وبرپایه شاومانی و نيكك
میچرخد « دور زدن » بای آنکه ؛ ماه تابنده از پس پرده طلست و ابر
تیره آسمان حکومت برطرف شده وبنورانشانی پرداشته است [ و آن
پاشاه زیبا که رویش چونماهنابنده است ؛ آمده است ] ودنیا بهواسته
« کم »و آرزوی « کام » دل خود خواهد رسید ( یی همه مردم )
برای آنکه پادشاه جهان است وبراو «دنیا » سرپرستی خواهد کرد و
اورا ازدربدری رهائیخواهد. داد. منظوراینکه ادنبائی که پیسرپرست
وفرمانروا شده بسود و کسی را نداشت که آن را اداره کند
وخواسته هابش را بر آورد » حال که سرپرست او آمده است ؛ او
نبز به آرزوهایش خواهد رسید ( دراینجا؛ جهان بجای مردم آن آمده
اف
ومنصود همه مردمان است ) وهمه مردمبکامشان میرسند زبرا آنکسی
که میتواند کام ابشانرا شیرین وبر آورده کند رسیدم و آمده است و آن
شاه شجا عاست « پادشاه »
بیت ۷ ؛ کاروانهای علم وهنر« قوافل دانش » ومردمان دانشمند
واهل علم وعارفان وعاشقانرا وقرافل دلء از راهزنان ودزدان و قاطمان
طریق » که ره را براینگونه مروم بسته بووند وهستی آنان راناراج و
و بر با میدادند؛ ایمن داشت و آناناکنون امنیت و آسایش « ایمن »
خواهند بافت؛ زیرا آن جوانمرد وبهلوان « مرد » که اهل طربق بود
(مردراه) و بادانشندان وسخنوران وعارفان راهمیامد «مرد رامع وبا آنان
میت انستهمراهباشمدومردر اازراهرسیدو راهرابرای آسایشاینکاروانیان
ازوزدانورهزناندل ودانش ایمن و اهدساعت و آنان را ازوستبردو گزند
حرامیان که راه را برمروم دانایسته پووندورامان خواهد داشت ۰
[ این بیت بطور اشاره واستعاره باز گو کننده این معانی است
که : شاه محمود دشمن دانشوران وعارفان بود و اودزد وراهزن علم و
وسرفت بود ۰ وهم» ورزمان او وزدان دانش وعلم ومعرفت که صوفبان
غافل وزهاد» جاهل باشند ؛ به راهزنی کاروان علم و دانش و عرفان
پردانختند وقدرت وفوت گرفتند وبه تحت ونازبرهستی مردمدانا واهل
معرفت و راز دست پازیدند ]
بیت ۵ : پوسف ائی « عزیز مصر » برخلاف پسند «رغم » و
کراهت « رغم» وخوار وناچیز کردن «رغم » برادرانشاوراه که بر او
حسد ورشك میبردند « غیور » از چاه گرفتاری وخواری بیرون آمدو
۱۸۳۳
دررفت وبرتری « اوج ۱ » در آسمان جاه و مفام به بالاترین « اوج»
مکان وبرتر ازماه جایگاهگرفت . [ درصفحات ۲ گذشته تحت عنوان
« برسف ثانی » با آورشدیم کهردم شبراز از نظر زیبائی بهشاهمشجاع
لقب یوسف انی داده بودند : و در اینجا بانوجه بآن سابقه واینکه در
پیت سوم باصراحتمیفرمایدوجهان بکامدل اکنون رسد که شاهرسیدم
درميپاييم که قصد از پوسف ثائی چنانکه گفتهايم پارشاه است و بنابه
اسناد ودلائلی که درمورد زیبائی شاهشجا ع آوردهايمشكنیست کهاین
پادشاه که دراین غزلهم باعنوان عزیزهمصر « یوسف 4.مورد خطاب و
ستابش قرارگرفته شاه شجاع است . خواجه حافظاز این لقب درشرح
وقایع این دوران برداشت بسیار زیبائی کرده و وقایع ناگواری راکه
از طرف برادران شاهشجاع برای او پیش آمد باراستانحضرتپوسف
منطبق ساخته واز آن دربیان منظور ومتصنود خوداستفاده شابانی کروه
است ,
میدانیم که ورداستال حضرت پوست ؟ برادرانش بجاه ومقاماو
نزدیفوب رشك وحسد بردند واورا بعنوان گردش بهمراهنعود بصحرا
گشاندند وسپس درچاهیسرنگونساختند وببراهن خونآلود اورا نزد
پعقوب بردند و گفتند که گرگ اورا درصحرا دریده است .خداوندبرای
فجات ورهای مق از آنبد بزرگتی را که باکاروانش از آن
ارچ رف بالق ری
دترین درچه کوا لب اوح معربارج
است و آن درعلم تنچیم نقبهایست ازفلك خارج از کزعالپوهر یكازسبمهای
سیاره را اوج؛حضيف
۲ - سنجه* 1۵۰
۱۷۳۴
صحرا مبگذشن؛ برسرچاه برای برداشتن آب آورد. کاروانبان بفصد
برداشتن آب دلودرجاه افکندند وناگهان صدای ناله بوسف را شنبدند
و او را از چاه بدر آوردند و چون جوانی زیبارو بود اورا بمصر
بروند ومانندبردهگان فروختنله واو موردنظر عزیزهصرفرار گرفتوپس
ازطی ماجراهانی بازلیخاکه دال برعصمت وعفتیوسف بود سرانجام
اتعبیر خوابفر عون؛ بمتامعزبزهصررسیدوباتعیانبارهابراینگهداری
گندم توانست مردم مصررا از تحطی هفت ساله نجات بخشد .او از
همه آن بلیات نجات بافت زیرا خداوند اورا برگزیده بود و مشیت
خداوندی براین فرار داشت که او عزیز ومحترم ومحتشمباشد وچون
بت خبر وعفت وعصمت داشت براینجاتمردم ازگرسنگی وفلا کت
پیشوا وفرمانرو! گردید ؛ دراین,بیت نیز حافظ با استفاده ازنسام عزیز
مصر وبوسف میفرماید:براذران و رادر زادهگانشاهشجاع برزیافی
وجمال وحسن و کمال و جاه ومقاه وعال ومنال او رشك وحسد بردند
وبرایبکناریش از تختاطنت کوشدنداو بایکدبگردرانجاماینشیانت
وجنابت همداستان شدند ویکملكجلاپربان برفارستانعتند واورا ناچار
ساختندازشیر از بگر یزدو از او جساطنت به حضیض مسکنتوا قعرچاهبدبخنی
وسختیسرنگونگردد. اما؛ از آنجاء که مثیت خداوند بر آنفرارداشت
که شاه شجاع برمردفرمنروا وحاکم باشدء زیر او پادشاهی عاول و
فاضل بود ؛ خلان مل و آرزوی حسودان «رغم » که خواری ومذلت
اورا میخواستند وسائلی برانگیخت تا او از قعرجاه ب رآید و بسربالای
مهر وماه نشیند وبار دیگر عزت و شوکت وجلال واقبال فزود تری
۱۷۴۵
بابد در چاه سبه وبرادرانش خوار و زبون بختی واژگون» شرمنده و
حجلت زده گردند .
دراینجا ابن نکنه نیز گتتی است کهطبق این تمثیل وایناستعاره
درمیبايم که درهطلع غزل؛ منصور؛ صفت برای رابت است نه نام شاه
منصور؛ زیرا شاه منصور يكثبرادر داشت و او شاه بحبی بود » واز
طرفی چنین وقایعی که بااستان پوسف قابلانطباق باشد برای اورخ
نداد ) درحالیکه شاه شجا ع بود که برادران وبرادر زادهگان داشت و
براو حسد بردند وچنانکه گفتیم اورا بهچاه سرنگون ساختند .
بیت ۶ : کمجاست آ و کجارفهاست ؟ آن صوفی که همچون
سرگین «دجال » کلبف و پست است و تلییس کننده و دروغگوست
« دجال » وهمانند مسیح کذاب « دجال » که در آخرزمان ظاهر ودعوی
الهیت خواهد کرد » او نیزچنین دعوی داشت ؟ | کجاست آن «جالی
که دربرابرمهدی قیام وادعای پیشوائی وزهبری میکرد ؟ کجاست آن
صوفی که افعالش چون دجال وضورت وهیان وهیبنش چون فاسقان
«ملحد » و بیدینان « ملحد »وارْحق پرزگشنهگان ملحد » بوو 1۴۰
کجاست ؟ آن صوفی که شعبدءباز بود ودربرابرحق بباطل اوعا میکرد
ودرغیاب حقیقت «شاهشجاع ) بباطل « شاهمحمود » گرویده بوو !؟
باو بگوئیه , که از نش حسد وغیرت وندامت وجهلوبدبختی
بموزد » ونابود شود زیر ؛ پیشوا «مهدی » ورهنماومبهدی » وهدایت
کننده « مهدی » وکسی که پناهگاه دین مبین است ؛ آمد؛ و ظهو کرد
وظاهر شد » وبساط باطل وتزوبر وربا و سالوس وظلم و درو غ را در
هم ريخت .
مر
[میدانیم کهشیع نی عشرا پسعتنداست که قائم آلمحمدیرع»ابو القاسم
محمدین الحمن العسگری بناءمهدیعجل ال تعالیفرجههنگامی کهدنیارا
ظلم وعدوان وفسنوفجور وفساد ودروغ ونباهیوسیاهیفراگیرد برای
رهائیبشریت ازاین بلاباومصاثبظهر رخواهد کرد وهمانهنگمنیزهردی
فاسقودروغگو بنامدجال ظاهرمیشود و خودرا مهدیموعود میخواند
ومیکوشد که مردم را فریب دهد و از راء راست باز دارد؛ لیکن امام
وپیشوای رهائی دهنده » بر او غالب میشود واو را نابود میکند . وحق
پرباطل غالب میگردد . دراین ببت موضوع دیگری هم مطرح است و
نکنهایستشایانتوجهو آننکتهاپنست که اگر خو اجهحافظبظهورحضرت
فائم ومهدی موعود عقیده نداشت آن را دراین موقع بااین وصضبیان
نمیکرد و بکار میبرد واين بیت یکی از مواردی است که میتواند در
اتساب خواجه حافظ بعذمب تشینع مورد استند قرار گیرد .
درباره این صوفی که تخاب حانظ اورا این چنین طعن و لمن
میکند دربخش جدال حافظ بامدعی سجن گفته و اورا معرفی کردهایم
واینجا همین اندازه منك کر میشویم که این" بیت نمودار شدت نفرت
خواجه حافظ ازاینمردشیاد نابکار استومیرساند که درغیابشاه شجاع
دست باعمال حلاف پازیده بوده است ]
بیت ۷ : ای بادصبا ؛ که تو پیوسته پیامبرنده از طرف منبرای
اوبودی » اکنون باو با گو؛ که در دوران دوری و فراق از اندوه عشق
وبحبت او بر من چهها گذشته و چه رنجها کشیدام | و از آتش
سوزان حرمان وفرافش که دردلم افروخنه بود چگونه مبسوختم !؟
وباو بگو ؛ برسرم از آتش دل چه دودسیاهی نشسته بود وبر
من چهعا که نامد! تو ناظر براحوالم بودی» پس, ازآنچه دیدهایبرای
۱۸۳۷
او حکایت کن .
بیت ۸ : ادشاها » از اشتباق برای دیدارت در این مدت فراق
و هجران بمن آل چنان صدمه و لطلمه رسیده است که برای بیان و
تصور آن باید بگریم وجود نحبف وزرد شدهام ازغم و اندوه دوری
که چون کاه شدهبودم_آنش هجراذب رآن زد و آن را به آنش کشبد.
و خاکسترم کرد و اينك از وجودم جز مشنی خاکستر چیزی بجا
نماندهاست.
بت ٩ : تو نیز اگرمیخواهی چون حافظ بدرگاه خداوند :از
ونمازت مقبول افند و اسندعایت اجابت شود وخواستههایت بر آوروه
گردد » شبها چون اوبخواب مرو وبه دعاونبازبد اه کارسازه پگذران
وصبحگهان نی بهطالب علمانءعلم آموز و آنهارا ارشادهمنویبکن ودراین
صورت اطمینانو اعنماد داشهباش که خواستههایتو نیز بر آوروسیگردد.
(در ان گفتهایهامیاست و آن آینکه : دعای حافظ کسه برای
بازگشت تر مورد قبول بارگه خداوندی قرار گرفت بسرای این بود
که اوشب زندهداری مي کند وهمه,اوفانشرا به نیایش و خدمت به
خی میگذرانده شبها بجایآنکه بخوابد وآسایش کند نیایش
و از سحرگاهان به کارتدریس و کمك به معرفت ودانشمردمهیپردازد؛
خلاصه آنکه همه عمرش را به نبابش و حدمت به مریم و ارشاد آنها
گذرانیده ومیگذراند ودر راد آزار کسینیست» وبرایهمبندعاوخواسته
او مستجاب میشود . تو نیز ای پادشاه جهانمطا ع» شاه شجاع سعی و
کوشش کن که به بیش نحداوندو ندمت به لنق عمرت دا بگذرانی
تاهمیشه خواسته هاپت در در گاهعداوند مقبول افند برای آنکه :
عباوت بجزخدمت خلق نیرت به تسبیح وسجادهورلن پست
۱۸۴۸
۱ بشری اذالملامت حلت بسذی سلم
۲ آنخوشخبر کجاس که ابنفتحمژده داد
۳ ازباز گشت شاه چهخوش طرفهنتش بست۱
۴ پیمان شکن هر آینه گردد شکمنه حال
۵ میجت از سحاب امل دحمتی ولی
و در؟ میل شم فتا و سپهرش به طنز گفت
۷ سای که موسم عيش است و وقتگل
۸ بعنو ز جامباده, که اين ال نوعروی
4 اه دل توجام جم بطلپ ملك جممخواء
۰ حافظط؟ یکنج میکده دادد فرادگاء
حمه مش رفغای -قاللم
تا جان فشانش چوزد و سم در قدم
آهنگه خسم او ببه سراپسرد» عندم
انالم. ود من مليكالهاذمم
جر دیدهاش مساینه یرون ندادنم
«الان قد ندست و ما ینفمالندم»
پرکن پیاله و مخود اندوه یش دکم
بسیا رکشت شرهر چونکیتباد دجم
کاین بود قول مطرب ستانسراک جم
الطیسرفی الجدیشه والسپث فیالاجم
خراجه حافظ این غزل را پمناسبت فتح وپیروزی شاه شجاعدر
جنگ با شامحمو دکهدرسرپل فا رخ واد ودراثرابن جنگ شاسحمود
شکستیافت سروده است":
شاه محمود پس ازئشکستی که راو و شپاهبانش در سر بل فا
وارد آمدء شتابانبه شیر از گربخت وقلمهبند شد؛ لیکن چنانکهدرغزلهای
آیندهنیزخواهمگفتچون ازجانب داری و حمایتبیدریغ مردشیراز
ازشاهشجاعآگاهی یافت؛ ازماندن درشیسراز متوهسم و بجانش پیمنالا
گردید و ازایننظر پس از دو سه روز توقف در شیراز باهمسرشخان
سلطان مشورت کرد ۰
-
خوش طرفه منزلامت ۲- ق. نیل- ابیات ۳ولو۵ دا فزدینی ندارد
و ق. بجایاین بیت. بیت ذیردا دادده
حافظ_بخورد باده و شبغ و فقیههم .
۱۸۳۹
ساقی چویار مه رخواز اهل داذبود
(جنانکه پیش از ایسن بطور مشروح گفايم) و شبان از شیراز
خارح شد و به اصفهان پتاه برد وهمسرش نیزپس ازچند روز که از برج
وباروهای شهر محافظلت کرد چون دربافت که مردم از بسر آنندکه
دروازههای شهررا بروی شاه شجاع بکشابند اونیزشیراز راگذاشتوبه
اصنهان نرد شاه محمود شتافت و بدین ترئیب دروازههای شهر شیراز
بدون حونریزی بروی شاه شجا عگشوده شد و او منصور ومیفرباهلهله
وشادی مردم شیراز استقبالگروید.
بطوربکه اشاه کردیم؛ غزل مورد شرحرا خواجه حافظ پس از
شکست شاه محمود درپل فسا و متحصن شدنش درشیر ازسروده و هم
چنانکه خواجه پیشبنی کرده است؛ ابن شکدت موجب فنحوویروزی
کامل شاه شجاع گرید وشاه محمود بعد از تحصن در شیراز از اعمال
خود دربارة شاه شجا عنادم و پشیما شدهبود لیکن اینندامتوپشیمانی
سودی نداشت
این نوضیح مختصربرای دریافت شأن نزول غسزل لازم مینمود
اينك شرح غزل:
بیت ۱ : مژده" وبشارن باد؛ که او تدرست وسلامت بهیسلم
وارد شد (چنانکه پیش از این در شرح غزلی از غزلهای ملمع گفتهابم
یسلم نام ناحیتی بوده است درعربستان وشعرای عرب بخصسوص در
غزل آیز از جمله غزلهانی استکه بسورت فول وغزل یا مامیسدشده
وجا داشت دد ددیفغزلهائی که تحت این عنوان آوددهايم آورده میشد لیکن
ازآن که شرح غزلها براساس شان نزول وناریخ سروده شدن آنها ترتيب بافنه
داکر ددشین قول و غزله آدرده میشد این ترتیب بهمیخورد ناگزیر بهرعایت
تادیخ دروده شدن غزل دراینجا بشرح آنپرداختهايم
۱۸۵۰
اشعارتغفزلی حود از آن پسبار بادکردهاند.)
درغزل بمطلع:
نحوشخبر باشاینمیمشمال . . که پمامپرسد زمان وصال
درشرح بیت؛
ما بسلمی_ومن پذی سلم این جبر اقا و یف الحال
گفتهایم » مقصود از ذی سلم نام مستعاری است که خواجه
حافظ برای کرمان انتخاب کرده است و سند ما در اثبات این نظر
استناد بهمطالب بیت سوم غزلی است که ابنك شرح مکنیم زیرا: در
بیت دوم غزل سخن ازفتح وپپروزی شاه درمیان است و دربیت سوم
سخن ازبازگشت شاه رفته است . وچنانکه در شرح بیت دوم و ببست
چهارنواهیم گفت نممطالب ابیاتغزل؛مو بموباوقایع دوران ساطنت
شاه شجا ع وبا گشنش از کرمانمنلبق است + بنابرین در ایسن مطلب
شك نیست که قصد از دی سلم دز این غزل و غزل دیگر کرماناست]
آری » سپاسگزارم خدای را » از کي که » شکرنعمات خداوند
را میداند وبجای میآورد (هفهوم اپنگه : من کسی را سپاسگزارم وشکر
میکنم که او خودش نسبت به نعنات تحداوند جهال بینهایت سپاس
بجای میآورد وشا کر است و بخداوند جهان متکسی است و این گفته
خواجه حافظ شارت است به مفهوم فزلی که شاه شجاع در این
هنگامسروده وچنانکه درصفحا تآبنده خواهيم گفت خواجه همین غزل
شاه شجاع را استقبال کرده و درموقع نخود درباره اين غزل شرح لازم:
دادیم اينك برای مزیداستفاده وهم اطلاع از غزل شاه شجا عچندبیت
آنرا دراینجامبا
بهرطری کاپیشآه از نشیپ و فراز . توئی دلیل من ايکاد ساز بنده نواز
بسیوکوشش من , کادمن میسر نیست چنانکساخلهای , همبدان نسقمیساز
مرا عناینت از جنگ حادئات دبود . تو واقفیکه چهدیدم زچرخ شبدهباز
۱۸۸۵۱
هزاد راه مخالف زد» است نفمه جرخ کی شنیدکهازمنبر آمده استآواز؟
«مای همت من منت خسان نکشید زطوق فاخثه خالی است گردن شهباز
وهم چنین این چند پیت را که هنگام فرار از شیراز سروده بوده
است.
مرا کادهرمطیع استوچرخسازنده_چه غم ز طحه نابخردان تما زنده
به هیچ ورطه مر! پای درگلی نرود نگاه داردم از حسادئات : دارنده
هز ارجمع کهبرهمزنند باکی نیست._ از آنکه لطلف خداوند هستپاینده
نب رین چنانکهگنيمنر وتوجه حواجه حافظ در بینی که بشرح
آن پرداعتیم اشارهاست به معتقدات و نظرات شاه شجاع که آنها را
ضمن آثارش درغزلو قطعه منعکسساخته بوده است )/ آریسباسگزارم
خدایر! از کسی که تندرستاز ذیسلم آمد,
ببت ۲: آن پيك» که خبرهای خوش می آورد واین خبرخوشرا
که پیروزی شاه شجاع است و او بما این مژده را رسانیده کجاست؟
کجاستببایده نامنبهمزده انی این خبرمسرن بخش» بجا یآ نکه
سیموزر نثارفدومش کنم؛ جانمرادر راهشرزرزبرگامهایش کهرنجه کروه
وآمده و بمن اين بشارت را داده پفشانم وود راقربانش سازم[خواجه
حافظ با این یان میخواهدنهایت درجه شوق و اشتباق وعلقاش رایه
پبروزی و موفقیت شاه شجااع نشان داده باشد]
شاه «شاه شجاع»به شبراز ديلك چم بهم
زدن «طرفه» چه حوب و نيك «خوش» چشم زحمی «طرفهم آفریده شد
افش بستن) و از دوبارهبرگشتن شاه چه عوب دريك چشمبهم زدنچه
1 -نقشی پستن بمعنیآفریدن اصویر کردللو تغیلنمودن پاشد .آ نتدرام
۱۸۵۲
ودر ذهنم مصور ومجسم گردیده فش بستن» ودر آیننفش ش آفربنی» فصد
دشن ا که درنظرداشت براوچشمزخم بزند؛ انجام نیافت زیرا دشمنش
به واوی و منزل قنا ونابووی «سراپرده عسدم» رهسپار گروید . «آهنگ
کردن»
دشمن او بجا ی آنکه درخرگاه سلطنت «سراپرده» زندگ یکنده
رهسپارخانهنابودی وفا شد «سراپرهاعدم »
[منفلور اپنست که: ازبر گشنن وباز گشتشاه به راز چهنقشهای
تازه وبدیع ونادر «طرفه» دريك چشمبهم زدن«طرفسه» روی نمود وبا
آمدنش » چشم زخمی «طرفه»به دشمنش شمنش رسد که آورا روانه دیاروخانه
نیستی وفناگردانید.
چنانکه گفهايم» اینرباز گشت شاهع ها میتواند در مسورد شاه
شجاع صادق باشد زبرا؛ در دوران" ژندهگی خواجه حافظ تنها موردی
که شاه پس از رانده شدن ازپابتخت نات بازگردد و بار دیگر به
سلطنت برسد و با باز گشت او نردم یزشاومانوخرم شدند» شاه شجا ع
بود. درزمانشاهشیخ ابواسحق تب که خواجه معافظ باو مهر سیورزید
واو را صمیمانه دوست میداشت؛ دراثرجنگ با امیر مبارزالدین محمد
ناگزیر ازفرار شد وبهاصفهانپناهنده گشتلیکن چنانکه میدنمهیچگاه
توفیننافت کهبشیر از باز گردد مگرزمانیکه اورا مفلول ومخفینهبدستور
امیر مبارزالدین محمد به شیرازآنهم در بیرون شهر و در میدان سعادت
آوردندوگردن زدند !
ضمناً با توجه بهمفهوم «پیمان شکن» دربیت بعد و موضو عفنج
بنوان وراینکه اینغزل ناظربروقابعفتحونصرت
1 سرآبرده بسنیخانه است وبرآی پادفاهان خانایداکهدرفر از خیم بر با ند
سآپرده کویند
وپیروزی ددیت دوم نمیتو ر
ار
شاه شجا ع وغلبه او برشاه محمود وت
کرد]
ان بووه است شك و تسردید
بیت ۷ : هکس پیمانیرا که بستهبجای نیاورد «پیمان شکن» و
هدش وفانکند «پیمان شکن» ناگزیر «هر آینها) وناچار ومر آین, و
بی شاث ولاعلاح «هرآینه» نبازمند ومفلولا «شکسته حال» حواهد شد .
برای آنکه گفتهاند «پیمانها نزد مردم خردمندذمه و وظیفهای لازملاجرا
است » و چون او به عهد و پیمان خود وفا نکرد و آنرا بجای نیاورر
گزیر بچاره ومفا ول گروید. (شادروان غلامفزوینی در حافظ مصحع
خود مرقوم داشته است که مصرغ دوم عربی مأنوذ است از ایبنگفته
متلبی :
بتالورعینمدالا مسرف: . واذالسارن فیاهلالنهینمم)
این بیت ناظر استبرپیمان شکنیشاه محمووزیر| چنانکيدانيم
شاه شجا ع پیش از خرو ج ازیرْاز با شاه محمود ملاقات کرد و میاندو
برادر مواضعهايدست داد ومفررشاد کهشاه شجا عازنظ رآنکه شاهمحمود
دربرابرتبریزیان که آنها را بکمك خواسته بود سلب بهانه و دستآویز
کند. شیرا را بهطور موقت تصرف شاه محمود ومدوشاه محمودپس
ازتصرف واستفرار درشیراز عذرآنها را بخواهد و با رفتن و بازگشتن
سپاه جلایربان بهنبریزه شاه شجا ع بشیر از آید ودوبرادر برای رنسع
|- هر آینهبمنش: نا زیر لعج ناچادوبیشك است. فرخفمیدهیدارد کهدرهر
بیتی خود دا ملزم بهآوردن هر آینهکرده امت و آن رایس نیمختلف بکاد بروه
واین چند بیت از آن فصیده است»
هر آینه من زلزلهگرفت ازآن
برابن دل اد تین برنهدیه کمان
وزل
اختلاف به مذا کر بهنشینند. شاه شجا غ با اعتماد باین عهد و پیمان »
شیرازرا ترل گفتلیکن شاه محمود به بهانه ینکهتبربزیانزمامکارها را
بدست گرفته وبهگفته او اعتنائی نمی کنند شبراز را در تصرف خودنگاه
داشت وبا انترتیب درعهد ومیثاقی که بسته پودپمان شکنی کرد](دد
این بیت پیمان شکن وشکسته حال بسیار مناسب در کنار هم آمدهاند)
ببت۵: (آن پیمان شکن وکسی که عهد بجای نیاوروه و شکست
افنه بود) ازابر امد «سحاب امل» و ابر بهاری که امبدبرهمت و باران
ارست «سحابامل» بخشایش ومهروحبت «رحمت» جستجو وطلب
مبکرد «میجسته اما؛ دراین عجز ونباز جز اشككهای چشمان نادم و
پشبمانش باران ونمبراوبارید(زیرا ینسزای اوبودچون پیمانشکسته
بود وپشیمانی سودی نداشت)
منظور اپنکه : شاهمحمزد پس ازشکست» امیدبهعنایت ورحمت
وعاطفت شاه شجاع بسته بودکه از اوادرگذرد و او را به بخشایدولی
این اید او به باس مبدلگردید]
بست ۶: درائراین پیمان شکنی و اعمال ناروائی که کرده بود
«شاهمحمود) درسیلاباندوهی که حودفراهم کرده بود فروافناد و جهان
به او بطور مزا ومسخره «طنزه وریشخند «طنزم و کنایهآمیسز «طنزه
گفت که: او اکنون پشیمان شد که دیگر پشيماني سودی نسدارد ( حالیا
پشیمان است که دیگرسودی ندارد)
بیت ۷ : ای ساقی» آماده باش «بیا که زمانگل سر خ فرا رسیده
(زیر!دوراندی گذشتهاست- شاهسی ودرفنهاست) وهنگامدروروشادی
وخوشگذرانی«عبش» باز آمده است. پس؛ بشادماني این زمان» پیلهرا
۱۸۵۵
رک که میبخوریم ودیگرفصه واندوه و مانمنبریم و در ندش کم و
زیاد جهان نباشیم (بجای اندره خورون جای آنست که میبخوریم تاام
شیرین کنیم وشاد شویم)
ببت ۸ : ازجام شرابی که در دست گرفهای ومیخواهیبهشادیو
شادباش اینفتح وپیروزی وشکست دشمن وخصم پیمان شکن بخوری؛
این سخن نفزراگوش کن «بشنوه (زیرا با دیدن جام متوانی زبان حال
اورا دریابی که سازنده آن جمشید ونوشنده آن کیفباد که سالها آن را در
دستداشتند ودرفتح وپیروزیها مینوشیدند؛ همه در گذشتهاند وازایشان
جزنام بجای نبست)
آری بشن که جام میگوید:این جهان کون که چونپیرزن فرئوت
است:زال»وسفید گیسوست,زال»پس از گذشتدوسال؛امروز باردیگر تازه
عروسشدهاست!! [متصودابنکهبهکپیندیگری در آمدهاست و ایناشاره
است به اينکه؛ پاوشاهی رفته وپاوشاهی تاژه به سلطنت رسیده . بدیسن
معنی که ازشویش که مرد؛ پا طلاق گرفنه) »بشوی نازهایعروسگشنه
است]
در دوران حبات وزندهگی؛ این زنفرتوت شوهرانپسیاریمانند
جمشید و کیبادرااکشته وفدای خود کروه است وهر روز با فىداکرون
شولی به شوی دیگری ورمی آید, در این ببت خواجه حافظ به اییانی
ازغزل دیگرشود اشاره دارد که در آنجا میفرماید :
پباکتمراملسخت سست پنیاد مت بیار باده که بنیاد عمر بسرباه است
نصیحنی کنمت یاد گیر و دد عمل آر که اینحدیث زپیر طریقتم یاد است
دشابداده بده, وزجبین گر بکشای که برمنوتو در اختهاد نگاد است
۱۸-۶
مجو ددسنی عهد ازجهان ست نهاد... که اپننجوذهروسهز اددامادامت
غم جهان مخود و پنه من مبرازیاد که این لملیفه زدرمزدهرویباداست
نان مهد و وفانیست در تسم کل بنال بلبل عاشق که جای فریاداست
ودرحقیقت ممدوح خود رابا این اشارهبه یات غزلی که آوردیم
رهنمونمیگردد ومیخواهد الفاءکندکه نبابد غره وضریفته روی آوردن
فتح واقبال شد ودانست که دنبا همچنان که بدیگران وفا نکرد وسلطنت
وپادشاهیبر ایهیچکس جاودانیو ابدینبوده؛ برایاوهمجاودانی نیست
و چه بسا زمانی برسد که اوضاغ بازدگرگون شود؛ پس باید ازفرصت
بهرهند شد و تا توانست نیکیونکو کاری کرد و دل بدست آورد و در
رفعنیازنبازمندان کوشید,
بیت 4: وازنده وخواننده هطرب» داستانهای جمشید سرودی
«قول» میخواند و داستانهای جم زا درضمن آن سروده بمن این چنین
میگفت :
ای عزیز «ایدل» و آیکسی که مانند قلبم نو را دوست میدارم»
ودر دلمجاداریدابدل ازداستانها جمشید پنلوعبرت بگیروبجای آنکه
خواستارفرمانروائی وساطنت بعلك جم «فارس و با جهان «لك جم»
باشی؛ بکو شکه جام جم را بدست آوری زیرا بوسیله آل بر نك و بد
جهان آگاه خواهی شد ودرنتیجه میتوانیکاری بکنی که سعادت نو در
اوست و بهپرهیزی از آنچه بدبختی نورا فراهمآورد -
بکوش تا حووت را بشناسی «جام جم » و بینش داشنه باشی و
ارزش آن را درپابی» حفیفت جوباش ه سور جو.
[خواجه حافظ جام جم را برای بیان معانی مختلف بکار بردهاست
وما درباره جام چم درصفحات ۳۳۰ تا ۳۳۴ توضیحکانی دایم ر در
۱۸۵۷
اینجا بر آن مطالبمی افزائیم که دریکجا:سجام جهان بین» رابمنیپادشاه
وفرداثرواگرقنه چنانکهمیفرهید:
گغت افویکه آن دراتپیداد بخفت
گنت ایسندچم, جامچهان ب
ودراینیت مفصود ازجام جهان بین؛ پادشاه است که برملك جم
وبرهسند چم فرمانروائیمیکرده وماآن رادرصفجات۳۲۹ت۱ ۳۳۴ نی
وشرح کردهایم . وهم چنین دربیت زیر؛
دلی کهغیب نمایستوجام جمدارد . زخانمی که ازاو گم شودچهفمدارر
که درصحیفه ۱۳۴۴ شرح شده است
وگاه بجای «بینشعارفانه» ودحرد)وبا رهرو وپیشرای معنوی بکار
میبرو چون ز
زملكناملکوتش حجاب بر گیرند . هر آنکه خلمت جام جهانمابکند
وبا:
سالها دل طلب جامجمازما میکرد آنچه عودداشتز بیگانهنمنایکرد
جام جم دروافعاسطرلاب «ستارهباب» کروی بوده است وازهمین
رهگذراست که برای آل هفت تحط فأئل شدهاند و این خطوط اشاره به
مفت آسمان وهفت درپا وهات زمین وهفت سناره وهم چنیننشانی از
مدارها ونصفالنهارها بوده کهدر روی این جام کرویرسم کردبوداند
واوضا عجهان و ک واکبرا بوسیله آن محاسبه وبراساسعلم تنجیمپیش-
گویهالی دزطالع سعد ونحس میکردهاند.
لیکن دربیت موردشرح قصدونظروبینش وحفیفتطلبی ووافع-
ینی»است. چنانکهشر ح کردیموگفتیمنعواجهحافظ ضءنأنظررااندوبیت
دیگر حوداز غزلدیگریهمداشنهاست وان دوبیت بهتروروشنترمیتواند
۱۸۵۸
مقصود ومنظور خواجه حافظ را توجیه کند .
جمشید جزحکایت چام از جهاننبرد . زنهاردل مبند براسپاب دنیسوی
خوش فرل ۷
بیت۱۰: (با توجه بهپیاموشرح حالجامجم)
یا وکدائیوخواباهن . کاینعیشنیستدوزتآودنگاخسروی
این رهگذراست
که حافظ عم اقامتگاهش را درمیکده قرار داده است ودر آنجامستقر
گردیده؛ نه درمسجد وخانفاه؛ باکاخسلطنت و دیوان ودولت - زیرا در
میکده می میخورد ومینوشد وشادمانی می کند و اندوه بیش و کم را
نمیبرد ود رآنجا به عشق ورزی میپردازد و از آنجاکه عاشق است و
جای عشاق میکده است پس هکس بابددرجایگاه خودش باشدئابتواند
زندهگیکند وبحبانش ادامه وهد» چون برای هر کس مکان و منزلتو
جالی ومحیطی راآفریدهاند - همچنانکه جای پرندهگان درباغ و جای
شیر دربیشه و بزاراست .
۱۸۵۹
۱ دیپبرمی فروش کهذ کرشبه خیرباد
۲گلتم بباد میدهدم باده نام و ننگ
۴ پرسازجام باده و یاد از جهان مکن
۴سودوزیاندهرچو خواهدشدنزوست
۵ بادت بدست باشد اگردلنهیبههیج
۶ در آرزوی آنکه رسد ول به راحنی
۷ حافظ گرتزپندحکیمانملالتاست
گفتا شراب نوش وغم دل بر ز باد
گلناقبول کن سخن وهر چه باد؛باد
پشنو حکایت سر جمشید و کیفبساد
از بهراین معامله غمگین مباش و شاد
درمعرضی که تخت سلیمان رود بباد
جان در درون سینه غم عشق او نها
کونه کنیم قصه که عمرت دراز باد
در اپنجا بادآوری اي نکته ضرور است که حواجه حافظ پس
از انقلاباحوال شیرازازنظرجهان بيني براوضا عناایدارجهاننگریسته
رهم چنانکه درغزلهالیکهپیشتر شرح شك پر آنها مت کرشاه شجا مشده
بردکه ازوقایع حادث شده عبرتگبرد؛ وراین غزل نز مردم شیراز و
جهان را طرف خطاب فراز داد واز وقایمی كاطي مدت دوسالررشیراز
روی مود براینبه وبیداری مردم خواب زده وغافل؛ برداشتیعار ناه
کردهاست .
درطی آن دو سال, چنانکه گفتهایمه بکبار شاه شجا غازسلطنت
بر کنارگرویدوشاهمحمود بسلطنت رسید؛ وهنوزرسندقدرتوسلبلنت
مستقرنگردیدهبود که رانده شد؛ وبار ویگرشاه شجاع با اعزاز و اکرام
وسعاوت وشرکت باز گشت وساطنت را بدست آورد.
ایندستبدست گشتن حکومت؛ کهناگزبردرزیر وروشدنزندهگی
بسیاری ازمردم نیزمو ثر بوده و گروهی را از خاله مذلت پذروه مکنتآو
۱۸۶۰
قدرت و عدهای را از وج نيك بختی به حضیض بدبختی آورده بود »
نشانی ازناپابداری قدرت و شو کت وعزت و همچنین ذلت و مسکنت
میتوانست باشد. این پیش آمدهاهمه باعثو سب گردیده کهخواجه حافظ
بسرودن غزل مورد شرح راغبگردد و مردم را برآن داردکه به حفایق
زندهگی بیاندیشند و از آنچه باجبار بر ابشان مبگذرد دلتنگگ و افسرده
خاطرنگردندوباچشمی خحوشبین بدنا بگرنده ماحصلآنکه :کوش
حافظ درسرودن اینگوهآثارتقویبت روح حوشبینی و امید در مردم
مصیبتزده ورن جکشیده بوده است
بزعم ما این غزل را خواجه حافظ در اینهنگام«پابان سال۷۶۷
و اوال سال ۰۷۶۸ ۰۸ ق » سروده است : واز این نظر است که در
اینجا به نفل آن مبادرت میگردد.
بیت۱: دیروز؛ بزر گهومر اذمیفروشان«پیرمبفروش) ورهبر وپیشوای
آنان «پیرمبفروش»۱ که پیوسته باد او با نيکي وخوشی «خبر باشددو
انشاءاله خداوند او را پایدار وسلامت بدارد ؛ بمنگفت ؛ نا میتوانی
شراب بئوش تا دربیخبری ومستی بسر بری وبا ابن تدبیرغم زمان» و
اندوهی که از وقابمدوران برقلیث نشسته است فرامو شکنی.
روش در اسطلاح تنزلی خواجه حافظ کذشه از اینکه منود و منمود
میفروشی است که عمری دا دد داه فروشنده گی ۶
اب گنرانیده و دداین کار
سر آمدو تجر بت ندوخه گردیده نظر برمصطلحاتخاصحکتب عشقور ندیهمدارد و
دراین مک وطریقت پیریفروشکس است که پبرو ال طربقت را با نوشانیدن
جام معرفت وبیتش ودانش وحقیفت ازخود بیخود وسرمست هیکند , دد توضیی
مصطاحات خاسمساك خواجه حافظ دد جله دومدر بعش ادبیات خرابانی بهتفصیل
9«
۱۸۶۱
بیت ۷ : باوگفنم» ای پیرمراد؛ اینچهپند و اندرزی استکهبمن
میدهی؟! اگرباده بنوشم آبرو و اعتبارم را درمیان مردم از دست خواهم
داد وبی آبرو وحیثیتمیشوم؛ اوبمن گفت: دسنوری راکه بنو میدهم
پذیر وبگذار هرچه میخواهد بشود وهرچه باد باه و ازآن باکینداشته
باش ز«هرچه بادباده آری:
مزن ذ چون و چرا دم که بنده مقبل - قبولکرد بجان هر چهراکه جانان گفت
2
بمی سجاددنگین گن گرتپیرمنان گوید کسالك بیخبرنبود ز داء و دسم منزلها
بیت ۳ : ساغرت را پرازشراب کن وبنوش و درمستیوبیخودی
بسربر» و درنتیجه باد جهان را ازسربدر کن و بید آن مباش وازجام می؛
داستان کاسه سرجمشید را بشنو که سازنده جام چه سرنوشتی داشت و
سرانجام کاسه سرش کاسه شراب شد (مردوخالاشد وجمجمهاشبصورت
کاسه وجام در آمد) و کیقباد نب زکهشاهي بزرگ بود چون. او به همین
سرنوشتدچار گشت [ابنبیت بادآور دوبیتدیگرازخواجه حافظاست
که بفرمایدا
قدح بشرط ادب گیر زآنکه کیش کانتا سز نجمشيد وبهمن است و قباد
کهآ کهاست که کاوویو کی کجا رفن کهواقف است کهچوندفت تختج بر باد
اگردرست توجه کنیم مطالب بیت دوم و بیت سوم ششزل مود
شرح درغزل بمطلع :
شراب وعیش نوان چیست تاد بیبنیاد ذدیم برصف دندان و هر چه پاداباد
دراینبیت آوروهشده ولیدراینجا بیانیدیگرهمان موضو +طرح
گردیده امادرغزلی که درصحیفه ۳۸۹ آمدهوبشر رح آ نب داختهامپمناسییت
واژ گونشدن نختسلطنت ترموات شاهشیخ ابواسحی سروده شدهبوره
- این غزل و یات ثرا د دد ی ۳۸۹ شرح کردهايم
۱۸۶۲
ومطلب آن مربوط به وفابع آن زمااست و چون وقابع آن دوران
همانرویدادهائی است که در سالهای ۷۷۸-۷۶۶ برای شاه شجاع رخ
ده ودروافع تکرارناریخ حادگردیدهبنبراين مطالب یز ور دوغزل
همانند است زیرا وقابعهمسان و مشاه یکدیگرند]
بیت ۷ : از آنجا که منفعت وبا زیان ازدنیا هرچه باشد سرانجام
از اختیار وتصرف و تصاحب مالك و دارندهاش بدر خواهد رفت و
آنرا ناگزیردراین جهان بجای خوامدگذاشت وخواهدگذشت بنابراین
دراین سوداگری «معامله» نبابد از زیانش اندوهگین وازسودش شادمان
بود «غمگین مباش و شاده دراین پیت نیزمتذ کر این معنیاس تکه:
دراینبازاراگرسوداست بادرویشخرسنداست خدابامنعع مگردان به ددویشی وخرسندی
ببت ۵ : اگربخواهي به مال ومنال وجاه ومقام وآنچهفناپذیرند
واز دست دادنی است دل بهبندیوبآن فریفنه شری باید بدانی کهکاری
هرزهرباد بدست! داشتن)و وخ «باوبدست داشتنیوبیحاصل«بادبداست
داشتن» انجام دادهای زیرا :
دل بستهگی به هیچ وپوچ پیداگردای وبه چیزیدلباخته و علاقه
بستهای که بنیان و اساسش برباد فناست؛ باید توجه داشتهباشی جاثی که
یقت ظاهر مشود «معر ض؟» که حنینخت ساطنت حضرتسلیمان
توش وکت و معزز خداوند» باآنهمه جروت وسازت که
۱- باد پدست داشتنکنایه از کار هرزه وببهوده د بینتیجه یعنی عمل پرج د هیچ
است فردو سیمیگویده
زکفتادبادسته ات .ادا پدست
که شوی زر ن امید باد بدست
برارکان اربمه هم فرمان میراند دستخوش زوال و نابسودی استه پس
تکلیف دیگران روشن استکه چیست؟ باید دانست که هیچ آفریدهای
درجهان نمیتو اند از زوال وتباهی در امان باشد ؛ همسه کس در معرض
[ضمنا دراین بیت اينابهام هم هست: در جائیکه تخت سلطنت
وپادشاهی وفرمانروائی پادشاهان مملکت فارس «ملك سلیمان» پسی در
پی درحال تباهی و زو ال است ویباد فثا مبروده چرا باید به مقامات دنبا
که کمتر از سلطنت است دلبست ؟۱]
بیت ۶ : به امید و انتظار و چشم داشت «آرزو» اینکه : جان و
روحت به آسايش برسد؛ روحت «جال» در صندوقچه «سینهم اندامت که
جایگاه اندوه است» عشق خداوند را بودیمتگذاشته نا با عشنورزی
با که لایزل است؛ به ابدیت راهیابی وه چیزی دلبستهگی پیدا کنی که
زوال ناپذیراست ۰ (ابن ببت در واقع پاسخ دهنده پیت چهارماست)
ببت ۷ : ای حافظ؛ اگرازنصیخت دانشمندانو کسانی که دنیا را
با چشم و دیده تحقیقی مينگرند وحکیمان» کسالت و رنجی «ملالت»
دست میدهد؛ پس بهتراست که راستن زندهگیرادقصه راه بان آوريم
«کوناهکنیم» وسخن را ناگفتهگذاریم برای آنکهبا فراموش کردناندوه
وملال میتوانی عمر وزنده گی طولانی بدست آوری» (وانشاءاله که عمر
تونیزطولانی باشد)
[در ابن بیتکوناه و دراز را بسبارمناسب و زیبا و درجایخود
بکارگرفنه است. ضمنً این نکته نیز قابل تأمل وتوجه است که خواجه
حافظ همه جابادقصه» کوتاهی و «درازی» را همراهبآوردجنانکه دراین
۱۸۶۴
بت :
مماشران گره اززلف یاد بازکنید شبیخوش است بدینقساش ددازکنید
وقصه کو ناه کردن مصطلحی است برایپاباندادنبهبیان وداستان
وسخن وازطولوتفصیلببان پرهیز کردنعطارنیزاین مصطلح رابههمین
معنی آورده آنهم با زلف دراز , میفرماید:
مایم دل بربده زپیوند ناز تو کوناه کردقصه زلفدراز تو.
دریت حافظ خلاف قباس وانتظار برای قصه کوتاه نیاوردهبلکه
بمناسبت |بنکهورمصر نخس ت گرهاز زلف بارگشوده وآنرا درا زکرده»
قصه را نیزوراز خواسته است وما شرح این بیت را در صفحسات پیش
آوردهايم. تصدایش که چرنزستان وشبپلداست؛ آنثب برایگره
گشودن ازکار دوست شب زندهداریکنند واحبا بگیرند و با «عاگوئی
به عمر دراز و ذکر خیر دوست و موب آن شب را طولانی کنند
تا سحرنداشته وصبح نشود ژیراایناد داوسّت مبگذرد. گفتنی است کهدر
) آمله ونطاً دون هیچگونه نردید
نوبسنده وکانب نسخه قصهزا که فا آن بدرَن نقطه نوشته شده بسوده و
نسخهای «بدینوصله اش دراز
وصل آن باصادهم؛درستنجامنهگرفه بوده؛ وصله و اندهوهیجمتوجه
معنی آننشده است]
۰«
چنانکه درشرح حال شاه شجاع آوردهايم این پادشاه پنوشیدن
شراب علاقه ومیل مفرط و وافر داشت وبا اینکه شراب مسداوم بسرای
تندرستی وسلامت او زیانبخش بود با اینهمه بهنوشیدن شراب عشق
میورزید وازآن غفلنمیماندوسرانجام نیزا نک از اوعمرینگذشته
۱۸۶۵
بوددرحالیکه بیماروازشر ابخواریدرحال احتضار بود و او را ازنوشیدن
شراب «نع کرده بودند بهثرب آن ادامه داد تا جان بجان آفرین سپرد.
خحواجه حافظ با توجه بهذوق وعلانه شاه شجاغ بببخوارهگی
ومجالسبی گساریشباه اوموازطرفدیگر تحریم وتکیفر گروهی«ظاهر
ومنع این پادشاه از شرابخوا اری بخصوص اعمال و افعالشیخزینالدین
عای معروف به «محتسب؛ که شاه شجا غ را از شرب شراب نکوهش
ن
وسرزاش مبکرد وبایجاد مزاحمت برایآزادهگان شیر از وتهدیدایشان
به حد شرعی ازبر پا کردن هر گونه مجلس عبشوشادی ممانعت»یورزید
پستظور مبارزه ومعارضه بقصد وعمد اشعاری سروده که در آنوابوصف
شراب پرداخنه وباصطلاح عمربه ها ساخنه وازمبفروشان و کسانيکهبه
ساختن وپرداختن شراب همت میگمارند به مقامتبجیل و سپاسگزاری
بر آمده نا مماندان ومخالفان را گوشمالوهد وازعفاید سخفشانگوهش
کرده باشد. لبکن برای آنکه از رآ انیم ترویج وسایل فاد و ضلال
ورد بازعواست قرار ندهند :خود را مست باده الست میداند وچون
اینگونه غزلها را درهمیناوان سرود:بل کر غزلیازابنمقوله و نقل آن در
اينجامبادرتميورزيم؛
غزلی که در باره می ومستی وانگور وسازنده گمان آن سروده در
بحرمتفارب است و درو افعمیخ و اهد القاء کند که بر ایمبارزه بامخالفان
به رجزخوانی و حماسه سرالی پرداخته و هماورد طلبیده . چنانکگفنیم
غزلدربحر تفارپ شمن محذوفاست ومیتواند دراین وزن باشد «نعوان
فعر ان فعران فمول - ویا - فعون فمولن فعول فعل
۱ مرا میدگرباره ازوستبروا به من باز آورد؛ می » دستبرد
۱- این غزل درشخه قزوینی نیست ت لیکن ددچهاردهنسخه این جانب که سهاسه
آن ازجمله نسخکهن دبا اف است موجود است و نا زمانیکه سنه غیرقابل
تردیدی در مخدوش بودن ایناتساب نداریم میتوانیم ترا ازحافظ دنم امه
اینکه نجوه سخن ویبان بسیار به گنای حافظ نزديك و یکان ات
۱۸۶۶
۲هزار آفرین بر می سرخبد. ۰ کهازروی مارنگ زردی ببرد
۲ بنازیم دستی که انگور چید . ,مربزاد پا که بسر هم فشرد
۴ برواز اهدا خرده پرمامگیر «کهکار خدائي نهکادعاست خرده
۵ مراازازلعشق شدسر نوشت « فضای نوشته نشاید سرد
7 مزندمزسکمت کمدروقسر گک ارسئو دهد جان چو پیجاده کرد
۷ مکش دنج بهوده خرمند پا قنامتکن ار نیت ال به برد
۸ جنان زندگانیکن اندد جهان که چون مردءباشی, نگویندمرد
٩ شود «ست وحدت زجام الست هر آن کاو جو <افظ میسكف خورد
ببت! : مرا بار دیگرشراب بیفرار وبیخود کرد ژازدست! برد»
ودراینحالت» بیخودی وبیقراریبرمنچیره شد «دستبرد ژدذ) وبرمن
[مقصود ابنکه شراب مرابار دیگربیفرازوبتاب ساخت وبا اینحالنی
که به من بخشود و ازغم زمانهرهائیم داد * گوئی بمن دولت و نعمت
غلبه وقدرت بافت «دستبرد زد) وهمنعست ودولت بخشود «دستبردزد؟»
آسایش عطا کرد - ضمناً دراین نت سب بزدن ودستبردزدن دوجناس
زیاست]
بیت ۲ : برباوسر خ رنگگ هزآراندرود ومرجباباد«هزا رآفرین»
برای آنکه توانست چهرهام راکه ازغم و ان.دوه دوران واروائهای آن
زردیگرفه بوده بًن سرخ رولی بخشد و بار ویگر بمن عزت و آبرو
وحرمت دهد (وسرخ روشدن کنایهاستازعزتو آبرو وحرمت واعتبار
یافتن) ومرا مسروروشاد ساخت «سرخرو شدد»
1- از دست پرده شدن پننی بیقرار وبیتاب گردیدل وخواجه حافظ میذرماید «
پرده مطربم اندست برون خواهه برد آهاکیزانکهدد این پرده نباشدیادم
۲ بمننی نعمت و دولت بخشودننظام یگنجوی میکوید :
بداد و دهش در جهان بیفشرد . بدین دفت, برد از جهان دستبرد
۱۸۴۷
ببت ۳ : فخر ومباهات میکنیم «بنازیم»۱ بردستهالی که زحمت
چبدن خوشه انگور را ازشاغههای رز بخود داد و آنرا برای انداعتن
شراب آماده کرد وچنین فصد وئیت خیری داشت. و نلفزد «مریزاد» واز
جا درنرود «مربزاد» آن پاهائی که برای فشردن دانه انگور درچرخشت؟
آنها را فشرد ول کردهتا آمده ریختن درخم شود بمنظور ساختنشراب
[قصد اینست که: ما بهعاملان وخدمنگزاران و کسانی که برای
فراهم آورداین مجوذغم بر بددهخدمت می کنند.بهزحمات و کارایشان
خرومباهاتمی کنیم: زیر آنهاکاریافتخار آمیز انجامبیدهندومیخواهیم
که خداوند آنها را سلامت بدارد. بدیهی است اپنگونسه سنایش از
سازندهگان شراب آنهمدرفرنی که و اجه حافظ میزیستهوبانوچهبوجود
کسانی کهحنیبرزبانراندن امش راب راهممسوجبجاز اتمبدانستهاند؛
چه رسد به اینکه ازنهیه کنده وساژنده آن بهنیکی یادکند و اعمالآنها
را بستانید؛ میتوان بهشهامت وشچاعت ودلبریوبیبااکی خواجه حافظ
درمبارزه با فشریان و کونه انلیشانپیبرد]
ببت ۷ : ای زاهد تحودیین » از ببس ما دورشودبرو» و پیار
خودت باش«برو» وبر کارها واعمال و افعال ما ایراد وعیب مگیرو عروه
گرفتن» برای آنکه:
آنچه ما میکنیم همهاش مشیت البی است و کارهاثی است کته
1- نازیدن فومباعات کردندحر کات خوش آیدد معشوقبر ایعاشق. خواجدر
فخروعماهات میفرهاپد :
چهخوشمیدد ام گر دی بنازم چشمهستتد! کس آهوی وحشیرا این خوشترنمیگیرو
۲- چرخشت: چرخی که بدان شیرهانگور .| بگیرزد وحوضی که در آن انکور
دا بربزند و بای مالند تا شیرء آن گرفته شود.
۱۸۶۸
بخراست خداوند انجام میدهیم وبتابریننبایدآنها را ناچیزشمرد(ایین
مصراع ومصر ]دومبیت بعلههردوب
شمر ازشاهنامه فردوسیاست
باین صورت «
تضای نوشته نشابد سرد کهکارخدائینهکاری استخرد)
ناب این مفرماید : آنچه میشود و باید بشود و آنجه ما میکنیم
اینها همه قضای خدائی «حکم وفرمان» است وباید بشود وبتو و امثال
تونرسیده است که درکار نحداو ند فضولی و امرو نهیومداخله کنی؛ زیر
اگر نوداوزد با ایجاد شراب و یا وجود انگور نظرمخالف و نامساعد
داشت؛ آنرا اساساخلق نمیکرد ونمی آفرید» پسخلقت انگور هم فلسفه
وحکمنی دارد که تو و اشال تواز آن غافلید,
بیت ۵ : از روزنخست که نطفه مرا ساختند و وجودم راتکرین
کردند» عشق درخمیرهام مخمرگردبا ومقرر شدکه من عاشق بساشم و
وآنچه در روز ازل برایمتقدبرش «سرنوشت» این بوده است وآنچه
راکه در روز ازل برای کسي مقررگردند وبر پیشانیش نوشندد زدودنی
وبا کردنی نبست «سترون» پس سنا تو در وافع اراد وخردهگیری
به دستگاه آفرینش است وان کفر است - وت و که معتقد به قضا وقدر و
ازل وسرنوشت وملبت هستی + چرا این نضولیها دا میکنی!
پیت ۶ : سخن به لاف وگزاف «مزدن» ازدانش وعلم و داناثی
خود مگوزبرا تواز زندهگیوحباتهیج نمیدانيواز اسرارتولد تامرگگ
بیاطلاعی وحنی ارستوی حکیم بزرگ هم که استاد نوست نمیدانست
مرگ چیست ؟و چرا زائیده شد و چرا باید بمیرد؟ و پس از مرگ چه
خوامدشد؟ وبشرچه سرنوشتی دارد؟ ارستوهم دربرابر این مسانلنادان
۱۸۶۹
ونانوان بود «یچاره»بودر برابرمگ هم ذلبل وخواربود «بیچاره؛ ودر
برابراینکار وعمل: کرد" ازاوکاریساخته نبود واوچون دیگران عاجز
و انو ان بود «بیجاره»
ببت ۷ : درباره بود ونبود وزیاده وکمی در معاش؛ زحمت و
رلج بيجا ونیهوده مبر وبآنجه داریقانع «خرسنده وراضی «خرسند»
و خوشنود وشاکر «حرسند» باش و به آنچه بتو داره شده خرسند شو
«قناعت کردن» وبساز وزیاده مطلب «قناعت» و اگرقبای نو از اطلس
مخطط و برد" یمانینیست دلگیرهباش
بیت ۸ : در دنا آنچنان زیست کن نا هنگامی که مرگ نوزا در
ربود و از جهان ور گذشتی اعمال و افعال پسندیده ات آنچنان باشد که
ام یکت را مخلد وپایدار بدارد وهیچکس نگوید که او مرد و ازمیان
رفت ونابود وفراموش شد. (چه بسا نله گان هستند اماگوئی مسردهاند
وچه بسا رفنهگان هستندکهگوئی زندهانده پس تو نیز بکوش از زمره
کسانی باش ی که پس ازمر گ هم زنده گی جاوزد در دنبا داشته باشی و
آنچه در دیا بکار آدمی میآید زندهگی به نيكنامی کرون است وایسن
۱-. کرد ۰ بهم کف پفادسی دری مصدراست بمعنی کاروعمل بردنروه کی میکوید؟
مهتر ان جهان همه مردند مر گر | سر همه فرد کردنده
از هزارانهز ارنست وجاه
تر یکی کفن بردنه
و ارودحي مرفرماید:
نباید فداند و نباید فشرو
ایفهای از آدرا ثیهای کوهستانی باعند و کردستان محا
1
ذیست ایشاناست دد این
۲- برد جامه متطلط
دا درسرزمین یمن میپافانه
۱۸۷۰
پدستنمیآید وبرای کسیحاصل نمبگردد مگراینکه دلی بدست آورد
ورلبدستآوردن نیزممکن نیست مگراینکه از اعال و اعال زشت و
مردم آزاری ورنجاندنو تمد ی کردن برای جاه ومالوبنض و حسد و کینه
بپرهیزیوکارینک وکنی» وگرنه آزارمردم براینکه چرا مینوشیدهاندویا
شادی کردهاند نه بآدمی عقبی میبخشد نه دنیا)
بیت ٩ : ه رکس که در دنبا ازجام وساغر میوباده بیغل و غش
نوشیده باشد » مانند حافظ » از نجود ببخود خرامد بود (دراینجا اشاره
استبه این فرمودهدرفر آن کریم که «الستبریکفالوابلی و اینموضی]
چنان اس که خداو ند ذریه نی آدم راگرد آورد وخطاب با
من: پروردگا بگانه شم نیستم؟گفتندبلی واین موضوع اشاره استبر-
اینکه : در روزتکوین وخلفت آدمیان ضمیر آنها را با عشق بخداوند و
وپرستش اومخمر کردند و در آن روز آدم به یگانگی و وحدت خداوند
اعتراف و اقرار کرد و گواهیداد»)
حافظ با اشاره به اين موضوع به زاهدانگمراه بصورت ایهام
میفرماید: بنابشری خود:خود مود ود یتست آفریدهشدهاند وب
براین نیازی به راهنمائی امثال شما ندارند وشمایجای آنکه آنها رابه
وحدت سوق دهید به کثرت و شرلا وامیدارید» زیر اشما گذشته از
خداپرستی» شیطان پرستبد زیر اوسوسهداوجاهلبیها وبرتریجولیهای
شما شیطانهائی هسنندکه مورد پرستش شمابند
ی
۱۸۷۱
۱صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
۲ هوا مسیح نفسگشت و باد ناهگنای
۳ تنور لاله چنان بر فروخت؛ باد بهار
۴بگوشهوش نیرش ازمن وبعشرت کوش
وز فکر تفرقهباز آی تا نوی مجموع
نوچه جای محبت نامحرم است مجلس انس
۷ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
۷ز خانفاه به میخانه میرود حافظ
که موسم! گل ونسرین وعبشونو شآمد
درخعت سپز شد و مر غ در خروش آمد
کهغنجهغرقعرق گلت و گلبجوش آمد
که این سخن سحر از هانفم بگوشآمد
بحکم آنکه چوشد اهرمن سروش آمد
سر پیاله بپوشان که خرفه پوشآمد
چهگوش کرد که باده زبان نعموش آمد
مگراز مستی زهد و ریا به هوشآمد
بیت۱ : باد صبحگاهی « صبا ") وبهاری « صباء که پیام آوراست
دداین شرح ازصیا بکرات یاد تردها
۸۲۰ موسم طرب و یش و ناز و نوش آمد .
هبه جاگنتهيم که باد صبا
شماد خواجسه حاقظ پمتی پل وکام نموم سبحگاهی آمده واینست
که لام میداد در باده عبا توشیی ی آبدهم
صبا نام عربی باد شرفی ات ولی بقادسینام باد بهاری است وکا
ی
طلق باد هم بکار میرود» در شرفنامه آمده زه صبا باد شرفی است :و در
آندرای به نقل از شیخ رای تسد
میوژد و بنایت لطیف وموافق طیایع خا
بادی است که از ذبر عرش بر میخیزد و
اکتر اوفات باد سب
است و در تذکرة اولیاء آمده که صبا
بوفت صبح میوژد و بادی اعلیف و
خنك است و نسیمی خوش دارد و گلها از آن بشکند و عاشفان داشده راز باآن
میکویند و عیدالرژاقاكاشي دداصطلاحات , باد صبا دا نفحات رحما
داسته
که از جهث شرق روحائیت وزد بنا براین , دد آثار خواجه حافظ باد با فامل
همه این مفاهیم ومعاني میشود پعنی هم نسیمی اس که موجب فرح وانیساط خاطر
دد شیرازکه با وز
یکردد وهم بادی استبه در اثر آن کلها شکنه
ود واختاصابادی
آن بوی خوش بهادنادنع وگل سترن را نشر ميدمد و
کلها با وزیدن آن شکفته میکردند و پیام بر نده داژهای عاسقان ودلباختهگان
است و هم چنین اشار
و پیشوایان رندال و عاشفان .
به انفای قدسیه والهامات از عالم غیب برای عارفان
اف
همچوننفحات وانفاس رحماني به شارباش«تهنیت» می فروشسالخورده
آمد و او را از فرارسیدن بهار و شگفتن گلهای سرخ و نسرین و هنگام
و موسم» شنبدننواینیو نوشیدن می؛ و شآمد ونبريكگفت «تهنیت»
مقصود ومنظوراینکه : سحرگاهان ؛ هوای دلکش ؛ وندیم فرح
بخش شیراز که الهاموهنده از سوی خداوند بود ماد پیام سروش ؛ به
شادباش رهبر و پیشوای عارفان « پیر » آمد و او را از فرا رسیدن بهار
روح افزا نیت وتبريكگفت » و تبريك و تهئیت آن بدین منظور بود
که : خزان و زمسنان سپری شد و دوران نکبت و فلاکت وبی برگی و
سختی سر آمدوبا غوبوستان که بماتمکده مبدل شدهبود انكبه نزهتکده
تغییر صورت داده است . و قصد از ان استعارهها اینست که :
آن ملهم غیبی «باد صبا » وندای رو حانی این مژده را داد که شاه
محمود و دستبارانش که چون یاو جزان و زمستان بر بوستان شیراز
نحوست و بی برگ و باری واتتختی و افلاکت آورده بودند » رغت
بربستند و شاه شجاع که وجوری" ذیجود و منعم و بخشنده چون بهاز
است آمد وشیراز | فرح و اباط و شکوه و شوکت بهاری بخشید .
[ در غزلهاي گذشته گفنه و اشاره کردايم که نحواجه حافظ در لباس طنز
و استعاره به شاه محمود ولشگریان او باد خزانی با باد مسموم لب داده
و در غزلی با صراحت فرموده اس که :
اژایین سموم کهبررطرف بوستان بکذشت . عجب, کهرنگ گلیماندهاستونثرنی۱
بنابرین شاه محمود و کسانش چون باد مسموم بوستان شبراز را
خزان زده و آفت رسیده کرده بودند ۰ در اين ببت با اشاره و ایوام
صفحه ۱۴۷۰ دود فرج پیت عذکود عحیفه ۱۴۷۴
۱۸۷۳
از رفتن و شکست شاه محمود و آمدن شاه شجا ع افاده معنی و مطلب
کرده است ۰ ]
ببت ۲: باد صبا؛ هوای شیراز را حبات بخش وزنده گیآفرین
کرد « .سیح نفس» و چون دم عیسوی به احبای مردهگان با غ و پوسنان
کهگلها و چمن و درختان و مرغال باشند پردانعت و عطر افشانی آغاز
کرد . « نافگشائی » با ابن دم عیسوی ؛ درخنان جامه سبز در بر کردند
و بلبل و هزار وستان به نغمه سرائی پسرداخنند ( جهان جشن گرفت و
ود را آماده پذیرائی کرد )
بیت ۳ : باد بهاری با وزیدنش آنچنان بر آتش مطبخ وتنور 4
جاملالهآتشین؛ دامنزد و آن رامشتعل گردانید که ازشدت عرازنن تش
آن؛ غنچه به عرق نشست و گلها شگفته شدند « بجوش آمدند»
[مقصود ابنکه : باد صبا که کلها را میشکفاند , با وزیدنش »
آنچنان کلهای شفایق ولاله را با کرد و طراوت ونری به آنها بخشید
که رنگ سرخ آنشین و ورخشان آنهانمودار آن بود که گوئی جام
لاله بمانند تنور نانوائی و یا ی که تور آن آتش است ؛ آنشش
در اثر وزش باد که بر آن دمیده چون کوره سرخ و آنشین گشته است
و حواجه حافظ از ابن تشببه زیبا و دلربا نتبجه زیبانر و دلچسب نری
گرفنه و آن اينکه؛ درهجاورت ونزویکی این تنور افروخته بمنیگلهای
شفایق . غنچههای گل سرخ و نسترل در اثر حرارت آن تنور و کوره
کداخته » گرما زره شده و در اثشر حرارت و گرمی بعرق نشستهاند
۱ - ننود پستی چا
دی فرماید :
نان و بطود کلی چنای طبخ است جنانکه غیغ
نکم دمیدم تافتن مصیبت بود دوز نا یأفتن
۱/۸۷۴
نی خی کردهاند. مانند عارض خوبرویان ۱ (و این تشبیه بمناسبت
دانههای ژاله است که بر روی گلبر گهای غنچه گل سرخ که آنش
رنگ است نشسته بوده) و گل سرخ و غنچه آن نیز دراثرگرماوحرارت
تنور لاه منقلب شد و جوشبد » نی سر باز کرد و شگفت [ جوشیدن
«ابنجا بمنی به ظلیان آمدن و بکنابه منهوم از هم گشوده شدن و از
هم شگفتن است ]
بیت ۴ : سحرگاهان + باد صبا که سروش غیبی از عالمملکوتی است»
بجان من ؛ این ندارا در داد «بگوش هوش» و بمن گفت ۰ این سخنم
را «ایناندرز وپندمرا» ازجان پذیرا شو ویشنوربهنیوش» که هنگامعیش
و خوشگذرانی است و نا میتوانی در جهان از نسات و زیائیه و
خوبیهای آن بهره ور شو و کوشش کن که در عمرت خوش بگذرانی
و گرنه بدانکه اگر جزاین کني .زیان برده و ضرر کردهای !
بیت۵ : از پر کندهگن فکر و انایشه و خاطر «تفرقه» خودت را
باز دار «باز آی» تا دراثر این کارت جنعبت خاطر پیدا کنی » بدلیل آنکه
هرگاه از درون آدمی قرو سوه انگیز وپریشان کننده که مولود
روح و نفس اهریمنیاست بیرون رفت» دل دراین هنگام برای پذیرائی
از روح و اندیشه خدائی و فروشتهگان «سروش» آماده میشود .
[این ؛منی درست مطابق مفهومی است که در بیت دیگر چنین
۱ - غرق کرد نگل که نشستن ژاله بررویکلبرلهای آنست آنهم عتکام
محر گاء و نشبیه آنبر عادض سین روپان که چهره ایشان بمانته برك کل لیف
و دنگین است در آثار خواجه حافظ بمور گوناگون آمده از جمله :
خوی کرده میخرامت وبرعارض سین از غرم دوی او عرق ژاله میرود
و یا :
زتاب آتشدویششدمغرقعرق چون کل بمادایبادغبگیرینسیمیز آنعرقچينم
۱۸۷۵
فرموده است +
خلوت دل نیست جاعصحبت اعباد دیو چو بپرون دود فرشنه در آید .]
منظوراینکه : پریشانی عاطر و تشوبش درون » آدمی را دچار
بدبختی میکند و اجازه نمبدهد که انسان درست بیاندیشد وکسانی که
گرفتار تفرقه باطن هستند ؛ اندپشههای شیطانی آنها را فربب میدهد و
دو دل میشوند و وسواس دارند و این حال کثرت آنان را از وحدت
دور مبدارد؛ جمعیت تحاطر به کسالیدست میدهد که از کثرت باز آبند و
بوحدت بگرانید و دل که جایگاه نزول فرشته رحمت خسداست»
هنگامی میتواند از فرشته پذیرائی کند که افکار و اندیشههای بلند و
اهریمنی و شیطانی آثرا ترهگفته باشد . پس» کوشش کن که رزح و
جانت را از قیدو بند علائق بی جای زندهگی و توجه به مسائل زائد
حسد و بخل و
و نفرت و غضب, و خثم و حرص و آ که همه
مپاهبن اهربمنند پادکنی »نا بتونیتها يلك چیز پباندیشی وجمهیت
و آسایش خاطر بیبی و در این حال نحواهیتوانست به حقابق زندهگی
و جهان واففگردی وورباره تخداوند فک رکنی و دلت را منزل ومآوای
فرشتهگان سازي .
(اما دراین بیان ابهام دیگری نیزهست و آن غیر مسنقیم تعریض
به صوفیه است و آنان را مشرلك میخواند و میگوید :
دل آنان جایگاه حرص و آزو جاه طی و مقام پرستي و رباست
خواهی است:بنابراین؛ چون این تمنبات همه زعواملشبطانی و اهریمنی
است پس دلابشان منزلگاه فرشته عشق_نیست وجونْغرق در کثرتاند
ازوحدت بدورند ؛ وهم چنین ؛ این صوفی دجال فعل محلد شکل دلش
۱۸۷۳۶
جابگاه علاثق دنیوی است و به همین مناسبت با شاه محمود و اقوان
وانصارش سروسری دارد وضمنا مبخواهد با شاه شجاع هم نرد محبت
بازد ۰ ار بید بدند تا زمنی که دل از و ساوس شیطانی پاك نکرده
و یکدل نشده شایسته آن ثیست که دم از عثتی و محبت بزند و طالب
آن باشد که سروش در دلش جا و مکأن گیرد .)
ببت ۶ :[ این سخنانی که با تو در میان گذاشنم» مطالبی نیست
که بتوان باهر کسی گفت زبرا همه محرم نیستند با بر این در محفل و
مجلسی که با دوستان و محبان و کسانی که با آنان الفت وانس فکری
و روحی داری اجازهمده کسانی که با افکار وعفایدت مخالف ونامحرمند
حضوریابند زیراآ نها خامند وظاهر بین] صونبان «خرقه پوشان» مردمی
هستند که به الفاط دل حرش کرده و تعلق خاطر بستهاند » آنها از
معنی غافلند» درآماس دوستیبهدشمني بااهل حقبقت وعرفان بر خاستهاند»
مردمی مزورند ۰ و اگر دیدي نا خوانده به مجلس بحث و درس تسو
آمدهاند فوراً روی ساغرعنی زا با دستار پوشان واز چشم آنان که محرم
نیستند بدوردار ؛ چون آنها ظاهر نگرند و بظاهر حکم می کنند و به
الفاظ پای بندند و بلباس و جامه و خرقه دل خوشر کردهاند » بنابرین
چه می فهمند که غرض و قصد از می و پیاله و جام و ساغر و خرابات
چینت ؟۱
خرقه پوش » میوباده را دستازیز تحمیق مردم قرار داده و با
جدال و جنگ بر سر می وباوه و چنانه وچنگ مبخواهد دم از نقوی
و پرهیزگاری بزند » اينست که . اگر در مجاس عازفان یله به بیشد
۱ -یاد داد بودت و دل پاسکندد داششن
۱۸۳۲
چرن نا محرم است و از زمره اغارنه پران غاره به تهمت و تکفبر بر
خواهد حاست ؛ پس بهتر که با او سخن از رمز و راز در میانمگذاری
[ این ببت تعریض صریح به صوفی حقه باز عصر حافظ است که ما
او را معرفی کردهایم و خواجه حافظ این صوفي راد خرفه پوش را »
نماینده و نشانه تصوف و صوفیان عصر حود دانسته و با عقاید و
افکار ابشان بمبارزه بر خاسته و غرض از اپن استعارهها و کنابهها در
این بیت اینست که :
افکار و اندیشههای عارفان مطالبی نیست که بتوان با حرقهپوشان
در میانگذاشت » آنها هوش و گوششان بدنبال مي و باده و آوای چنگ
و رباب است » حفیقت دین و آئین و روش و مسلك را در اين میبینند
که فیالمئل شراب نجس است و کسی که شراب و مسکر بنوشد او را
باید حد زد و چشم آنها جز این ظواهر چبز دیگر نمیبیند» عقاید و
نظر اتشان سخیف و کوناه ات ؛ بنابرآین باآنها دم از مسائل ومطالب
عرفانوعشن نبایدزد: زیرا افشایراز خجلوتبان را با نامحرمان نباید کرد
چه اگر چنین شود غوغا برانگیزند و خونها بوبزند ]
بیت ۷ : نمیدانم بلبل » «مرغ چمن» چه رازی را بگوش سوسن
آزاده گفت که سوسن آزاد با اینکه دارای ده زبان است با اينهمه مکوت
و خاموشی پیشگرفنه و هچ نميگوبد و دم بر نميآورد .
[ در این اشاره و کنایه میفرماید که : بلبل به سوسن آزادگفت :
اگر میخواهی زبانت را نبرند و سرت را بر باد ندهند مانند شم ع که تا
خواست زبان درازی کند سرش رایباد داد تو حاموشیگزین.
-افشایرازخلوتیانخوات کروشمع شکر خدا اکه سر داش درزبانگرفت
در سفحات آ: شرح شده است .
چوشمع هر که بهافشای دازشدمثفول بش زمانه چومتراض دد زبان گرد
۸۷۳6۰
دم این
پس بلبل بگوش سوسن آزاد که ده زبان دارد این رمز را فرو
خواندکه با نامحرمان سخن مگوی و خاموشی گزین نا سرسلامت از
دنبا ببری؛ در باره سوسن آزاده و اشارههائی که خواجه حافظ در ابل
بره آورده درصفحه ۴۰۲ سخن گفهایم! ]
بیت ب : حافظ » خانقاه راترگنته وبه میخانه رو آورشده است!
آیا «مگر » اواز شراب نخوت و عجب و کبر وغروری که در اثر زد
ريائی در خانقاه بآن دچار شده بود » بهوش آمده استکه براه راست
میرود و میخانه را برای نیایش انتخاب کرده است ؟1
[ در اين تعریض و طنز این سخن نهفته است که : در خانفاه به
آدمیان شراب خورخواهی و عجب و تکبر و غرور مینوشانند و آنان
را ازعبادت وپرهیز گاری بخاطرسالوس وتظاهروربا سرمست میکنند؛
در آنجا حقبقتی وجود ندارو و غجیب است که این سرمستان باده ریا و
تظاهر و تلییس ابلیس » با شرا انگوژی سر مخالفت و دشمنی دارند
و مستان اه ناب رامیآزآرند و دشمن فیدازند و خونشان را حلال
میشهارند! درحالبکه آگرزرمیگده کسیمی مینوشد زبانآنتوجهعود
اوست و گرنه مبخواره بااکسیکاری ندارد ؛ اما مستی و عربده جولی +
اینها بهریاوزهدوتقوی وبهررو غ؛ مفاسدوهایبش عالمگیر است ومردم
را بهگمراهی و ضلالت میافکند و اینگنامی عظبم است . همین بیت
نیز کاملا روشنگر این حقیفت؛است که خواجه حافظ میغانه را دد
برابر خانقاه ؛ مکان و مسکن نیايش و پرورش رندان و عاشقان میداند
| - دد شرع و
از ذپان سوسن آژاددام آمد بکوش کانددیندین هن کادسبکبارانخوشاست
۱۸۷"
۱سحرم_دولت بیدار بالین آمد
۲ قدحید ر کشو سرخحوش بنماشا بخرام
۳مزدگانی بده ای خلوتی نافه گثای
۴ گریه آبی بهرخ سوختهگنباز آورد
۵ مرغ داز هوادارکمنابرونیاست
ساقیامی بده رغممخورازدشمنودوست
۷ رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار
۸ چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
گفت برغخیز که آن خسروثه
نا بهبينی که نگارت به چه آثین آمد
که زصحرای ختن آهوی مشگین آمد
ناله فرباد رس عاشق مسکین آمد
ای کبوتر نگران بای که شاهین آمد
که یکام ول ما آن بشد و این آمد
گربهاش بر سمن وسنیل وندرین آمد
عبر افشان به تماشای ریاحین آمد
این غزلرا خوایجه حافظ پس از ورود شاهشجاع به شهر شبراز
که با استقبال و هلهله دردم شهر زوپرو بّده است ؛ سروده چنانکه در
صفحات گذشنه آوردیم؛ پس ازاینکهشاه محموددر یافتمردمشهر شیراز
همه یکدل هوادار و هواخراهشاه شجارع هستند و دروازه های شهر را
ناگهانی بر روی سب ن شاه شجا ع که درمیدان سعادت نزول کرده بود
خواهند گشود؛ از جانش بیمنالشدو بس از اینکه باخان سلطانهمسرش که
دختر سلطان غباثالدین کیخسرو اینجو بود مشورت کرد شهر شبرازرا
باو سپرد و روز يكشنبه بیستوچهارم ذیقعده سال ۷۶۷ شبانه ازشیراز
به اصفهانگریخت و شانسلطان نیز چندروز پس از رفتن شاهمحمود
و بقنل آوردن مولانا صدرالدین اناری به اصفهان رفت و بلافاصله
مردم شهر درواذهها دا بردوی شاهشجاع گشودند و او باشکوه
وشو کت و آذینبندی و چراغانی و ولوله وهلهله مردم شهر
۱۸۸۰
بشبر از ده آمد و بدون حنگ و ستبز به تختگاه خود «با غ دولتی»
اجلال نزول کرد .
خواجه حافظ پس ازورور شاهشجا ع بشهر شبراز غزل مورد
شرح را سروده است.
بیت ۱ : سحرگاهان بخت و اقبال پیروز «دولت» و گردشزمانه
که برروی نبكبختی گردیده بود«دولت» و اقبال و بختی که از آن
سود مینوان گرفت «دولتپیدارم ۱
یمنی سعادت و نيكبخنی به من کهبختمنخواییده بوده رویآورد
و مرا از خواب ببدار کرد و بدن ندا در داد «گفت» که ازخوابغفلت
وبیخبری بیدار شو « برخبز» بسرای آن که آن پادشاه شیربن دهن ۰
شبربنآ» و خوش حر کات «شبرین؛ و خوش گفتاروشیران»؟ و
آن نجسرو و پادشاهی که مانند جنرو پرویز محبوب شیرین؛دخت ارمن
بود و درزیبائی وشکوه و جلال بمآنند جسروپرویزاستبنزدعاشقانش
«شبرین» ومحبوبانش «شیرین» با زگشت.
۱- دولت پیدار, کنابه از دولعی ته بدان انتفاعتوان کرد صالبیگوید,
غرابدیگر است
۷- خمردشیرین با کسرءومل خسرو بر شیرین بمعنی پادشاهی#عزیز
دید امید ما را درات پیداد نیست فیپاب ما ز
است» ذیرا شیرین «معنی عزیز و خوشحر کات است و بای گفت اين لفبیاست
که خواجهحافا برای شامتجاع بر گزیده بوده است و اودا خروشیرین دهنا
شا وقدان خر وشیر پن«هنان»
خوانده بمناسیتی که دد شرح غزلبطلع ؛
آوردهايم و هم چنین دد بیت +
کریچه شبریندهنان پادشها ند ولی او سلهمانژما نت که خائم با اوست
که درص٩ ۱۲۴ شرحشدهاست ۳- سخن گفتن کوو کار ان
بهار عجم.
بنخوانند
۱۸۸۱
بیت۲ : (بجای آنکه با ساغربادهبنوشی » چون شادمانیبزرگی
درپیش است و این ساغر کفافعملش نو را نمیدهده پس بجای جامه
با قدح می را سربکش) به شاومانی این سرور و شادی یكقدحشراب
را لاجسرعه سربکش «در کشیدن» وشنگول و شاد «سرخوش» برای
دیدن ۱ «نماشا» هنگامه ای که بر پا شده است «تماشاه با ناز و کرشمه
حرکت کن «غرامان؟ شدن» و از عانه پبرون شو؛ تابنگری که آن زیبا
روی تو «نگارت» با چه زیب وزیوری «آبن» و چه نزن که بخاطر
و در شهر بستند «آنین» و استفبلی نینک زاو بل آورراند
رارد شهرشده «آمده و از سفر باز گشته است.
بیت ۳ ! در برابر ابن بشارت و خبرخوشی که بتودادهم«مژده)
بمن هدیهای بده ومژدگانی»اای کسی که تنهائی اختیار کرده «خلوتی»
و خانه دل را از مهرغیرپیرامهایونجلوتی» وبه عطر افشانی و مشگک
پراکنی در علوت خانه ات مشتفولی «نافه گشائی کردن» [ نافه گشودن
نی عطر بپزی و مشگگانگیزی ز بوی وش پراکندن صائبسیگوید:
آفرین بر قلم نافه گشایت صالب که ز تروستی اوملكسخن آزاداست
۱ ماع دد سل تمد
دیدن و «نکانه مستهمل است
دیدش خرم و خندان فدجبادهبنست ونددان آپنه سدگونه تماشامیکرد
۲- خرام,دفتاد با ناژ آنطور که جوانان و مستان حرکت می کنند
۳ آئین - ذیبوذیود و آذانستن شهر بمتظور استقیال از کسیباشادی
و شادمانی, عمان مغداری میکویده
ماه فروردین دیبای بهشت آوردهاست .تا پبندد هه الارافجهاندا آئین
شیبمنی باهم پیاده دفتناست ودرزبانفارسبهنی
آمدآن مه مینهرا اژداغهارنکین کنید پادشاه حمن آهد شهردا آئینکنید
۱- آتچهرا دربرابر دریافت خبر خوش به خیردهندهصله وجایزمیدهدد
مزدهگانی گوپنه
۱۸۳۸
و طالب آملیگوید :
هر ناف که میکشود از آن زلف خون دل آهوان چین داشت ]
و این استعاره در اینجا پدین معنی است که :
ای آن کسی که دربر رویغیر بسته و درعزلت نشستهای«نعلوتی»
و در تهائی به سرودن غزلهای مشگیو ومعطر که مشام جان مردمآگاه
راعطر آگین میکند پرداخهای «نافهگشای کردن»و کارت گشودن
پوست نافه آهوان ختن است نا مشگ بسازی و آبادکنی؛ و ای آن
کسی که, تو مشگشناسی وقدرمنك آهوی ختن رامیدانی زبراکارت
افهگثالی است؛ پس آماده شو که از دشت ختن آن آهوئی که مش
دارد آمد و نو مینوانی از مشك آنهم برخوردار شوی
[درغزل بمطلع :
پارب آن آهویمشگین بهعننبازرسان و آنسهیسروغر امن بهچمنبازرسان
که درصحیفه ۱۴۹۲ آورره و شرح کردهایم» در همان صحیفه
متذ کر شدهایم که قصد از آهوی مشگین؛ شاه شجاع است و توضیج
لازمدرباراینانتسابوایننامستعاردادهیم و ينكاینبیتنیزسند ودلیل
دبگریاست برصحتنظرماء زیرا: طبقمطالب ومعانی ومفاهیمغزلی که
اینكبشر ح آنپرداخنهايم» غزلمورد شرح رابدون شك وتردید بضرس
قاطع خواجهحافظ بمناسبت ورود شاهشجا ع به شیرازسروده و تصد از
شاهشجا ع است ودربیت ششم همین غزل باصر احتوروشنی
سخن ازرفتندشمن و آمدندوستدرمیاناست که اینموضوع نیزمنلبق
است با چگونگی آمدن شاهشجا ع بشبراز ورفتن شاه محمودازآنجاء]
۱۸۸۳
بت 1:۲ بطوریکه در شرح غزلهای گذشته جابجا متذکرشده
ویاد آور کشتهايم و درشرح آنها اشاره کردهابم؛ خواجهحافظبمناسبت
دوری و فراق از شاه شجاع غزلهای فراقی بسبار سروده و در آنها
از فراق و هجران این پادشاه گربسته است که برای باد آوری به چند
غزل آن اشاره میکنيم :
۱ - آذشب قدریکه گویند اهل نلوت امشب است
شرح شده در صحیفه ۱۲۶۴
۲ - میزنم هرتفس از دستفرافت فریاد. «. « « و« و۵
۴ دیده درباکنم وصیربه صحرا نکم« و ۵
۴ - سینه مالامال درداست ایدریتابرهمی «. و« و و« فو۵ه
۵ - بنال بلبل اگر با منت سر پاری است «.. « و « ۱۶۲۳
۶ - دیشب به سیل اشك ره نوا ميزدم « ۱20
و غزلهای دیگری که هيلك بجای نود شرح شدهاند و درفصل
«درسال دوری ومهجوری»آمددآند؛ درهمهاینغزلهاه خواجه حافظ از
فراق و هجران شاه شُجاغ نالیده و زار گریسته است و از نخداوند
باز گشت او را واستار گردیده است.
در بیتی که ابنك بشرح آن میپردازيم با اشاره به آن زاریها و
تذکر به آحال و احوال نزار مفرماید:
سرانجام آذگربهها که در فراق او کردیم؛ بر چهره کسانی که از
آتش حسرت و دوری او سوخته بورند برای النیام آبیزد و آنششان
را فرو نشاند.
مقصود اینکه : آنگریه وزاریها سرانجام به ثبر رسید و نتیجه
۱۸/۴
داد و خداوند ملتمس مارا بر آورد و اورا به شبراز باز گردانید . آن
ناله و فریادها از بیداد هجران؛ برای این عاشفانبینوا؛ دادعواه «فرباد
رس» شد و بکمك و باری ما شتافت «فربادرس» و من عاشق پینوا را
به معشوق رسانید.
یت ۵ : مرغ دلم باز آرزومند «هوادار» و محواهنده وخواستار
«هوادار» زبا روئی است کهابروانش کمانی است و در این آرزوست
که باکمان ابروی او صیدشود (ایکبوتر ولمن که مانندکبوتر بسمل
در عشن او میطپی ) به بين «نگران» و منوجه و آماده باش که شاهین
برای صید دل تو آمد [میدانیم فصد از این شاهین شاهشجا غ استزیرا
این پادشاه در اشمار ی که سروده خودش را شاهباز وهماخواندهونامیده
است و شاهین با شاه لبز بسبار مناسب است زیرا معنی میدهد بمانند
شاه و دارای صفتشاه همچون آهنین و سنگین وزرین و سیمین]
ببت ۶ : ای ساقی» بمن شراببدة وبا من شراب بنوشودیگر
از نابکاربهای دشمن و با بخاطر تروائیقائ که بر دوستواردمی آید
غم مخور و اندوهگین مباش بای آنکه» به آززو و خواسته دلماه کام
دل ما دشمن رفت و دوست آمد [مقصود اپنکه ابیا تا ازاینپسبجای
آنکه در فم دوست و یا از آزاروشمن غم بخوریم: میبخوریموشادی
کنیم برای آنکه آرزویمان بر آورده شد. و آنچنانکه دلخواهمانبود
نجام پافته؛ شاه محمودکه دشمن بود رفت وشاه شجاع که دوست
بودآمد.]
بیت ۷ : ابربهاری؛ از انکه روز گارچهبیوفا وپیمان شکناست
مینگه روش و روال «رسم» کار او را دید بر این پیماشکنی و بی
۱۸۸۵
وفالی «بدعهدی) بر گلهای چمن«چونسنبلوندرین ونسترنه که ازجور
و تطاول وبیآبی سوخته بودند اشك ریخت و آنانرا تدلی خاطر داد
[متصود اینکه: ابربهاری ثبز چون ظلموجوری راکه برمردم نازنین و
بیگناهفارس ازعارفپیمانکنازولشکریان»هاجمرفنه بوددید واز فحط
جودو کرمی که بر گلزاربوستان شبراز گذشته بود آنحالرا دریافت » به
ترحم آمد و بارادرحمت خودرا بر آنان فروریخت تا از تشنه کامی
رهاایشان بخشد و ابن ابر کرم و پاران رحمت آمدن شاه شجاع بسه
گلستان حزانزده و قحطیدیدهشیر از بوده است]
بیت ۸ : باد صبا که پيك و پیام برنده برای دوستبودچون» غزل
حافظ را از زبان بلبل «خود شاعر» بشنید . برای آنکه نثاری به قدوم
خسروشیرین دهنان کرده باشده با وی جاذپرور و «عطر ( که نوازش
دهند مشام جانبود) به دیداربوستان و گلهاینحوشبوی گاستان«ریاحین»
آمد. [باغ و بوستان و طببمت ازاینگه اوضا غ دگر گون شده وانتلاب
احوالچون انقلاب طبیعی و ربیمی.وبهار» در شبراز روی داده بوده
و مرجب خرمی و شادمانی گشنه,بود» بلبلیرا بنوانحوانی واداشت و
بلبل بستادسرایفارس حافظ شیر از. نیز بمنامبت اجلالنزول شاهشجاع
نغمههائی که سروده بود میخواند وبادصبا هم که در ایام دوری وفراق
شاه شجا خ وظیفه پيك او را برعهده داشت به شادمانی این سرور این
نغمهها را در گلزارها میپرا کند و از عطر آنٍ مشام جانها را میپرورد
رآ کندهمی کرد]
۱۸۶
۱حسنت_ پااتفاق ملاحت جهان گرفت
۲ افدای داز خلوتبان خوامتکرد شمع
۳مبخواست گل کهدمز ندازر نگ بویدوست
۷ذین آتش نهفثه که دد سبله من است
۵ آسوده برکناد چو پرگاد میشدم
۶ آنروز, شوفساغر می خرمنم بسوخت
۷ خواهم شدن بکوی مفان آستین فشان
۲۸ میده باجازد به مبوح مبوحیان
٩ ۴ چون لالکج نهاد کلاه طرب ز کبر
۰ فرمت.نگر که فتنه چودرعالماوفثاد
۱۱ میخود کهعر که آخرکار جهانبدبد
۲ بربرله گل بخون شفایق_ نوشته اند
۳ حافظ . جوآب اف زنام تومیچکن
آدی به انفاق جهان میتوان گرفت
شکرخداکه ۱ داز دلش در زبان گرفت
از فیرت سبا ننسشی در دهان گرفت
خورشید شملهایست که دد آسمان گرفت
دودان چونتطه عاقبم در میان گرفت
کانشزعکس عادض ساقي در آن گرفت
زین فننهها؟ کهدامن آخر مان گرفت
به تب زرافشان جهان گرفت
هرداغ دل ۰ که پادمچون ادغوان گرفت
چونا پ
عارف بهجام می زداذفم کران گرفت
از غم سيك برآمد و رطل گرا گرفت
هرکس که پختهشد میچونادغوان گرفت
خاسد چکونه نکته توانه برآن گرفت
بیت ۱؛ زیالی وی ونبکریروینو » بایاری و کمكوهمراهی
« اتفاق » رنگ نمکین ودل نشینت « ملاحت ۴» دیا را فراگرفتودل
وا دس
| ندارد
این بیه
ق. ها ۳ - این بیت ددق
۵ - ازق, این ببت-اقط ات
یست ۷ - ف.
۶ ملاحت یی نمکین دهم
نهاي از رنك رخساد که مایل به سیاهی باشد گذته میشود « سبزه با
نك » زیر اینقسم رنك يكگونه تاش و امعانیدادد که طبیعت اددال خوی و
کیفیت آن دا مطبوع و مرفوب هیدانند 9 آندهراح 4 و اینتوسیف دنگرخار
خاءشجاع است جنانکه ده غزل دیگری که آ دا پیش از این شرح کردهايه
گذته است :
آن سهچرده که شیرینی عالم بااوست چنم میکوناب خندان دلخرمباادست
کرچه شبرین دهنان پادشهانند ولی او سایمان زمان است کهخانم بااوستس
۱۸۸۲۷
جهانیال را فتح کره وبدست آورد « جهان گرفت»
این چنین است ؛ و این درست است که« آری » باهمراهی و
همکاریوانحادوهمبستگی؛فتحجهان کار وعملی شدنی وانجامپذیرفنتی
است « میتوان گرفت » وامکان آن هست «متوان » [ ونو » چوذهم
حسن سیرت وحسن صررت داری پس ؛ فنح جهان برایت امکانپذیر
استزیرا؛ قلوب مردم را تسخیر میکنی واین کارت صورتعمل بخود
گرفت برای آنکه توانستی شیراز را بیدفدغه نعاطر کشت و کشتار
فنح کنی وبدست آوری ]
بیت ۲ ؛[ این قنح وپیروزینو» جزحس وملاحست + سیب و
وجهت دبگریهم داشت و آن اثر شبزنهراریهانی بود که عاشقان و
رندا؛ طیمدت دوری ومهجوری نو داشتند ورست بر آسمان برداشته
بودند ودرنماز بر آنان برای ابننیاز حالنی میرفت که وصف ناشسدنی
است چنانکه درمطلع غزلی سیروددام؛
درنمازمخمابروی توبا باد آمد 7 حالتی رفت که محراببفر با آمد
آریاین ذکر پارب» پاربمنوهمتسلکانم بو که چگونگی آثرا
درغزلی سروره ومتذ کرشدهام که 7
آنشبقدری که کورندا هل تعلوت)مشباست پارباین تاثیردوت از کدامین کو کپاست
| بگسوی تو دست نامزایان کم دسد هردای درحلقهای, درذ کر بارببارباست
واز این رهگذر بو که خداوند توجهوعنایتش را منوجه تو کرو
وسرانجام موجب پیروزی وتوفیق نو گردید ] ولی بان در ازان و
غمازانی که چون شمع درمحال انس و حریم حرمت بسیدلان ناظر
اوضاع و احوال بودند سرکشی و زبان درازی و فضولی میکردند:
۱۸۸۸
و میخواستند » پرده از روی این ماجرا بردارند و آنرا بخود نتسب
دارند و بگویند که در اثر انفاس قدسیه آنان بود که این معجزه
و تحول ارضاع بوقوع پیوستمه ؛ اما نعدای را سپاس میگذارم
«شکر خدا » که این آنش بجای آنکه سرکشیکند ؛ بدرون آنها
زد و آتش در هستی آنان افکند و باتش این خیانت آنان را سوزاند
و نا کستر کرد . [ در غسزلهای گذشته اشاره کرده و گفتهايم که
شمسالذدین ابوعبداله بنجبری زاهد متظاهر وفت » و شیخ زینالاین
علی کلاه صوفی مع رکهگیر» قصد داشتند که پیروزی وتوفیی شاهشجاع
را به حساب انفاس قدسیه و کرامات وخارق عادات خود بگذارند واز
ان رهگذر شاه شجاع را تحت تاثبروتلقین خوبش قرار بدهنده لیکن
سازشی که باشاهمخمود کرده بودند واعمال و افعالی کهدرغیابشاهشجاع
علیه او انجام دادند , ودوسیتان ومخرمان شاه شجاع براين ماجسراها و
ودروئی ودورنگیها واقف بووند» شاه شجاع را از حفیفت کسردار
آنان باخبر. ساختند وپروة ربا وسالونن آنانرا دربدند و این شد که
شاه شجا غ و رآغاز ورود بهشیراز بهآنان التفانی نکرد و باطهن وطنز
(چنانکه : آبنده خواهیم گفت و سند ارائه نعواهیم داه ) آنسان را
نکوهش وسرزنش کرد و بل عفو بر جرشان پوشید وگناهشان را
بخشید . واینست که باردیگر » نام شاه شجاع بالتب «خطابخش وجرم
پوش » عنوان میشود واز این روست که حواجهحافظ میفرماید : آنها
میخواستند این نوفیق را بحساب خود بکارند ولی خداوند که دشمن
افشاگران است آنان را رسوا کرد» آتش ابنزرق را در زبانشان افکند
۱۸۸
وزبانشان راسوزانید۱ ]
بیت ۳: گلسر خهم ؛ دربوستان میخواست رنگث و بویش را
در بر ابررنگ وبوی تووردوسته» بجلومدر آوزد «رمزند و خورستالی کند
« دمزند » ویااز چگونگی ولطافت رنکك رخمار وبوی گیسوان تابدار
تو » سخن بگوبد ورمزی فاش کند ؛ ولی بادصبا که وامدار عطروبوی
توست ازرشك «عیرت»نتوانست آرام نشیند تاگلچنین پردهدر ی کند:
ابن بود که وزید ونفساورا در دهانش خفه کرد «دردهان گرفت»وخود
بوی اورا گرفت وبرای نو آورد . زیرا صبا پك محرم وبود و تورا
برحفایق واقف میساخت ۰ [ دراین پیت عبت بهموضوعی که دربیت
دومبدان اشارت کردیم ابهامی دارر و آن اینکه: فضولهائی «بخواستند
مانند گل دم از ود بزنند ولی خبر گیران «صبا- پيك» که از ماجراو
قضابا مخیر بووزده حقایق را پرنوفاش کردند وماهیتاین مردمحقهباز
را برابت برملاساخنند و نگذاشتند و اجازه ندادند که آنها بدروغ
وربا؛ جای مروم حقبقت نگر رح و اعمالآفانرابخودمنسوبدارند]
پیت ۴ :1 بااینکه سیهام آتشکده عذق است واین آنش عشق
است که بجهان حرارت وگرمی وحبات چون خورشید میبخشد ۰ و
خورشید با آن عظمت و بزرگی نیز شعله کوچکی از آنش آنشکده
۱ - خواجهحافظ ناظی برهمیندوران دوری ومهجوری است که سروده
شم پنهان دمردم دفتر انگادنه - عجبگر آتشاینزرفدد دفتر نمیگیرو
میان گر بمیخیدم به چوذشیاندرین مجلی زبان آتشیتم هست, لیکن ده نمیگبرد
سیحت گویدندان را که با حکمقذاچنك است دش بسننگمیبيفم مگرساغ نمیگیرد
۱۸۹۰
عشق خدائی است که اینهمه نور وشور درجهان برپا میکند بابنهمه
من از اين آتش دم برنمیآورم وسخن برزبان نمیگذرانم زیرامیدانم
که راز خلتباذر ابید فاش کرد ] حورشیدباآن عظمتودرخشندهگی
میدانیچیست؟ | شعله سوزانی است که از آتشکده دلم که درصندوق
مینامنهفته است بر آسمان افکنده شده است ودامن آسمان را به آتش
کشیده است ۱
بیت ۵ :من پدون اینکه خودم را بخواهموارد ماجراهای دنبائی
بکنم» بآراش خاطر وفراغبال « آسوده » مانندپایهپرگار که بر کنار
ازپایهدیگر بدور خردش میچرخدوبکار خورشسر گرم است «مشفول
کار خودم بودم « میشدم اما چه کنم که سرانجام « عاثبت 4 روزگار
وبازیهای آن مرا نیز احاطه کرد « درمیان گرفت»وبوسطمعر کهاندانعت
« درمیان گرفتن »
[ منصود اینکه : من فاغالبال ا امور کشوری ولشکسری و
دنیاداری به کارهای خودم سرگرم بودم وبهطالهه ونحقیق و درسدادن
وعشقورزیدن میپروختم ما ؛ حوادت چنان مرا در مان گرفنند کسه
ناچار شدم؛ منهمبه کارهایجهانی«شفولشومودوری وفراقشاهشجاع
مرا برآن داشت که به کار سیاست پردازم ودراینگونه امور مداحلتی
کنم آری نتوانستم حودم را از حوادلی که برمردم شهر میگذشت بر
کار بدارم]
ببت ۶ ؛ از آروز باز ؛ اشنباق جاممی؛ هستیمرابه آتش کشید
«خرننم بسونعت» که؛ عکس روی سافی مهوش را درجام میدیدم و
| - سیته از آتش دلددغمجانانه بسوخت_ آتشیبوددراینخاته که کاشانهبسوخت
۱۸۹۱
این دیدار آتش شوفم را دامن زد [ منظور اینکه : من.اهل دنا نبودمو
به لا آننمیاندیشيدم «میخوردن » ولی آزیبائی روی و حلق وخوی
کی که لاد دیارابه آدمی مبتواند بچشاند « سافی » چون درجامبی
منعکس گشت و آذرا دیدم به اشتیای اپنکه پیوسنه بنوائم آن چهسره
دلفریب را ببینم بهمیخوردن حریص گُننم وغرض از این استسازه
آنستکه:
من از کار جهانیان بکنار بودم وبه اذ آن نمیاندبشيدم ولی
دیدار روی شاهشجاع وبرنجورداری ازصاحبتومجالست او مراب آن
داشت که برای ثمتم یافتن از مصاحبت ودبدارش بکار دنیا پپردازم و
برای باز گشنش به سلطنت وفرمانروائی کوشش کنم :وبا اين ریق
منهم بکارهای دنبا درگیر شدم ]
بیت ۷ : قصد و آهنگ آتازا دارم « خواهم شدن» که بهسکن
ومأوای بزرگه عاشقان ومراه ردان «پبر فان » بارقص وسماع روی
آورم « آسنین:۱ افشان » وشاد وخرم وعندان جدانجا شوم . و از اين
رسوائیهاوفننه» و گنامورزیها « فنه » وشر و هنگامهایکه که در پایان
نافشاندن کنایه از دفی کردن وسماع نمودن است خافانی
تاپسبوح عسقدرمحرم فسیانشوی
وایزبمنیشادوخوش بودنومرحمت تردن وعتابت
ابت وعطابردن خواجهحافظ میفرماید ؛
تورا دسد شت آویز خواجکیکمجود .که آستین بهگریمان عالم افتانی
۱۸۹۲
جهان.« آخر زمان » نصبب وبهره دنبا شد. دامن آحرزمان ! گرفتن »
ودنبا راآلووه کرده دامن گرفتن» باوپنه یرم + زبر| او ازابنزشنیها
ورسوائیها و گمراهیها « فتنه۲ » برکنار است ۰ [ دراین پیت «آخر
زمان » ایهامی دارد بهظهور حضرتامام فائممهدیمو عود وظهوردجال؛
زیرا به اعتفاد شیعیان پس از اينکه دنیارا ظلم وجور وفساد و تباهیفرا
گرفت درپایان عمر جهان با آخر الزمان ؛ عضرت فائم آل محمد قیام
می کند وهمزمان باظهور وقبام او مرد شبطال صفتی نیز بنام دجالظاهر
میشودومی کوشد که مردمرا از متابمت وپیروی از حضرت فائم بازدارد
وآنان را بطرف سبامی وتباهی سوقرهد ؛ درغزل دبگری که خواجه
حافظ بمنامبت فتح وپیروزی شاه شجا ع سروده نیز به داسنان دجسال
اشارهای داروومیفرماید :
کجاستصوفیدجال فململحد شکل " بگو بسوز که مهدی رینپنادرسید
۱ باتوجه که این بیت را حواجه حافظ درغزلی سروده که به
مناسبت فتحشاه شجاع وا ناشیا بودهبرای محقوپژوهنده
1 - دامن کیی دا گرفتن بهنی کمیرا از کادی ممانت وبازداشتنهم
«ست چنانکه خواجحافظ میفرماید ,
سر مرشك روائم سرخرابی داشت . اکرنه , خونجگرمیکرفتدامنجشم
وبمنی متایمت ویبروی کردن هم آمدهلیکن ددهموددی که میگویندفلان
کارسرانجام دامن قلانیر! کرفت بمنی؛ دجاد «صیبتوفلاکت وسیثات اعمالش
شد, ورااز آل بهرهو تصیب برد امانهنمیب وبهره سودهند بلکه زیانبخش.
تلا نا
ی گناء - آفهایش مجنت -گهراهی دسوائی»
دیوانگی خواچه میفرماید ,
حالی درو پرده بیفته میدود تا آن مان که پردهبرفنه جههاگند!!
۱۸۳
اين نکته روشن میشرد که موضو غظهور دجال باهوروقیام شاهشجاع
و آمدن او به شیراز ارتباطدارو وچونخواجهحافظخوومفناح رابدست
میدهد و آن نام و صوفی » است و آذهم صوفی معروفی که دجال فعل
وملحد شکل بوده وا گفتهايم کهاین صوفی را دربخش «جدال حافظ
بامدعی» بوجهکامل وشرح شامل معرفی کردهایم و در اینجا فقط متذکر
میشویم که این صوفی حفهباز شیخزینالدین علی کلاهبورهاستوابنکه
درغزلمورد شرح سخن ازاتنهآخرزمان می کند اشاره به اعمال وافعال
رسوائی بار ودیوانگیهای این مرد دجال فعل است که به نام طریفت
ومذعب انجام میداده وچنانکه درسطورییش آوردیم درغجابشامشجاع
باشاه محمود کنار آمده بود وبار دیگر بساط عوام فربی دوره اسر
مبارزالدین محمدر اگسترده وبه عزیر ونکفیرو آزارمردم آزاده پرداخنه
وکوسلمنالملکی سرداده وادعاي کرامت وخار عادت میکردلیکن
چنانکه خو اجهحافظ میفرمایدا ؛ آوورطریئّت وسلك وتصوندروغگو
وحفهباز بود وبا تروستیوسحروجاذرگری کارهائی انجام میداد وبر آن
نام کرامات میگذاشت ؛ زباتونجه ها تفه درمیباييم که خواجه
حافظ در ابنجا نیز اورا ررض گفته وبکارهای ناصوابش تاخته و این
نیز نشانی است براینکه این مرد حهباز درغیاب شاهشجا ع علبهاووست
به اعمالی زدهبوده وبس ازفتحشاهشجا عوشکست شاهمحمودمیخو استه
باز نعل وارونه بزند که توفیق نیافتهبوده زیر امنهیان و خبر گزاران شاه
شجاع اعمال اورا برایش فاش ساخته بودهاند ]
ابنك درمیبايیم که مفهوم ومفصود از فنهای که دامن آخرزمان
راگرفتچیست؟ «فننهها » دروافع همان اعمال و گمراهی و گنامورزی
۱۸۹۴
ورسوالیها ونسباسیهائی است که از طرف صوفی دجال فسلهلد
شکل ودار ودسته او بظهوررسیده بووه است . حواجهحافظ میفرمید :
این صونی وهمسلکانش چه گناهان که مرتکب نشدند وچه رسوائیها
که زبر عنوان مسلك وطریفت ببار نیاوروند وچه دیوانگیها که نکردند
ولیاین وفایعو آمدنشاهشجاع ورفتنشاهمحموده گویمحاكآزمایشی
بود برای شناعتن تلب میاه آنها و ۱ فتنه » وآنان از بوتهاین آزمایش
سیاعکار وسیاهروی بدر آمدند واین امر موجب شادمانی و شادی من
است زرا » نشانداد که حن بپپرمفال و عاشقان ورنداذاست » وطربقت
عشق ورندی وپروانسلكابشان؛ مرومیراستگو » باحفبقتودرستکار
وبرحنانه وازاینسیب منهم بهشادباش پیر میفروش وتهنیت پیرفانبا
وجدوسما عببرومتا ارقص کنانو شاومان از عنارت ومرحمتاوسپاسگز اری
کنم» وتهنیت گویم» گر مغ وآنش پرستیمول ی آتش که میبرستیم
آنشی است که هرگز ۲ نجیببردوتجاموش نمیشود آنش ایزدیاست
وآن آنش عشق است که نعورشید:عالمافروز شعلهایست از انآتش
که در آسمان دررگرفته رشن شده است») وهرگز دلی که درون آن +
این آتشکده فروزان باشد خاموش نمیشود ونمیهبرد. (ضمتا بانوجه
بان ایهام درمیبایمچرا سخن ازافشایراز علوتیان بمبان آوردهاست)
بت ۸ : برای شرابهوردن صبحگاهي وبامدادی کسانی که
صبح شراب مینوشند « صبوح 4( صبوحیان » درجامها و ساغرهای
طلائی شراب بریز؛ زیرا « چون» پادشاه کامکار ما باتبسغ زد دیزش
۱ - فه . ضمتا بمسي آزمایش و آنمودنهم هنت
۲ - ازآل پدیر منانم عزیزمیدارنه که آتشی که نمیروهميشه دردلماست
واهگزنمرهآ نکهدلشزندهشدبهعشق - ثبت است دد جریده عالم دام ما
۱۸۹۵
« ززفشان » دنبارا فتح کرد وگرفت(شیرازراسسخر ساخت ) بهشادمانی
و سلامتی و موفة
ت پادشاه باید صبحگاه » شراب صبحگاهی نوشید؛
آنهم در جام زر بیاد پادشاه ؛ پادشاهی که شمشیر او بجایسر افشاندن
مانند معتصم زرافشانی میکند . [ گوئی دراینیت ابما واشارهنهانی
باین بیت از قطران دارو :
یکی چون»منمداوزدافشان استدرمجلسی یکیدائممیداندرس افشاناستجود افشین]
پیت هفتم نید کنده این نظر است که شأن نزول غزل فستح
شیر از و آمدن مجدر شاه شجااع به ابنشهر بوده است ,
بت ٩ : هردلی که از اوضاع ناگوار وناساعد دوران شاه
محمود داغ بدل داشت و ایام رنحزای گذشتهبرول او داغی ازحسرت
ودرد نهاده برد « هرداغ دل » وسنم کشیدهگانیکهاز اعمال ظلوجور
جلایربان ومحمودیان نخونینجگر " پودند بهمیعنت ومبارکی فتسح و
وییروزی شاه که موفق شده بود جهان ره نیغ زرافشان بگیرد وعم
چنین رسوائی وبیآبروئی خرقهو شاف وليكنامی پیر مغان وغلبه در
مبارزه علیه ابشان ؛ جام شراب ارغوانی نوشیدند ومانند لاله داغعدار
که او نیز بمناسبت اين قتح وپیروژی کلاه شاومانی ( طرب » برسبر
نهاده و بهروش بزرگان برای ابراز و اظهار بزرگی « کبر 6 و رور
ونخوتفروختن« کلاه کج نهادن » آنرایکوری « کج » پرسر گذاشته
بو آنان نیز ( هر کس داغی بدل داشت) از او عبت کردندوبه رغم
۱ - ددیکی اژ غزاهای آیند؛
خواجهحافط درمودد. ارشاع. تاساعد
«ورآنها مءحمودو ایتکهچه رای" لمآ نان در آمدهاندهیفر ماید:
پاصیا درچمن لاله سجرمی کفتم 4شهیدان که انداین همه خونین تفیان
مل
پرغم» شکست بافتهگان؛ نخوتوتکبر فروختندونلافیخواریهای
گذشته را در آوردند .
بیت ۱۰ : (نگاه کن بنوبت «فرصت» رسیدن وامکان ومجالی
« فرصت 4 که داده شد ) و به بین چگوله وبت و مجال « فرصت »
به دا غ دیدهگان داده له ؟ زیرا همینکه دردنیا آشوب وغوغا و فساد
« فنه)برا: آزمابشمردم نه»درافاد وپیشآمده رندان وعاشتان
«عارفن » چون کارخلافینکرده وجز حقیفت وراستیراهی بیموده
بودند ( خلاف خرقه پوشان ) از این آشوب ها و جنجال ها برکنار
ماندند و بیدغدغه خاطر به شادمانی نشستند زبرا مقام دنبای نداشتند
که ازترس بخطر افتادن آن به هراسافتند.
منظور ابنکه: نگاهکن وبادیده عبرت پبین « نگر » همین که
نوبت و مجال « فرصت » داده شد و اوضاع دگرگون گشت و هنگام
آزمایش مردمان ومدعیان « فتنه» دراپن خوغار فنهء فرا رسید » کسانی
که ازانتفیر وضع هیچ نشریش ونگرانینجاطر نداشند عرفان بووند
که بافرا غ خاطر به عشرت نشستند « جام می »,دنه » واز انلوه وغم
بر کنار ماندند؟ [ مفهوم ومقصود از آبن توصیف دروافع بیان مخالف
آناست» پعنی؛ معاندانعارفان درین غوغا! که اوضاع دگرگون گشتو
هرود غدبدهایبرایجبر ار نجهاوز مها وغمهاستمهائی که دیدهبود؛
کلاه طرب کج نهادند ووست بانتقام بروند ؛ معانداناز هول و هراس
جان و اعمال زشنی که مرتکب شده بودند ؛ دچار وحشت و نگرانی
گشتند و بعزا وسوله نشستند ]
یت ۱۱ : از من بشنو + وبهپذیر که مردمان تجریت آمونعته بو
دنا ده دانسته ودریافتهاندکه سرانجام کارجهان چیست ؟ و چونهمه
من اذ پرمنان منت پذیرم
چیز بفنا ونابودی محکوم است پس هیچکس وهبچکار و هیسچ مفام و
جاهی جاودانی وپابدار نیست ؛ و آدم عافل ونخردمنددل بههیجنمیبندر
وفریب مفام و جاه زود گذر را نمینخورد و بخاطر منصب و مقام فانی
دست باعمال ناشایست نمیزند وباجباران وستمگرانهمکار وهم آواز
نمیگردد زیرا این مقامات همه زورگذیر است وهمینکه آن متسامات
سرنگون شدند ؛ کسی که به انکای آن مقامات دست به اعمالو افعال
ناصواب زده است شرمرونی وخجلت خواهد برد وبه غم و انسدوه و
حسرت خواهدنشست وپشیمانی خواهد کشید پس آدم بخرد وداناکسی
است که از پابان کار جهان عبرت بگیرد و گرد کارهای ناصواب ومردم
ناشایست وبدکار نگردد ونا میتوانده . کاری کند کهاز گیرودارهایدنیا
بر کنار بماند وبنواند باحیال آسوده وراحت به عیش وعنسرت نشیند
« میبخورد » وخودش را سیک ازکار نبا که همهاش غم و الماست
بدردوبهجای آن جامهای ستگین ثبراب « رطلگران بنوشد (عیش
و عشرتبسیار و فراوان بکند )
بیت ۱۷ : بر گلیرگهای گل سرخ و گل » با خون شقابق که
سرخ و آنئین است این جمله زیا را نوشتهاند ( نی رنگ گل سرخ
حون شفایق است که آنرا چنین زیبا ودلربا کرده ویادآور این نکنه
است که : ) هکس که تجربت آمونخنه و از
« بخته شدن بوحقیقت جهان را دریافته وفریب ۰ فریبکاران رانخورده
مايش در آمده باشد
پاشد منود ؛ در دنب از شراب هالی که رنگ ارغوان دارد و پخته
شده است بنوشد وگرنه :
خحامان رهثرفته چهدانند دوق عشن . درپادلی بجویودلبریسر آمدی
ال
ودیگرابنکه:نعامان فدرت و تواننوشیدن شراب کهنهرارغوانی»
راندارند و شایستهگی آنرا نافتهاند .
ت ۱۳ : ای حافظ ؛ جائکه از اشعار تو ؛ آبتری و نازهگی
بمناسبت سرشار بودن آن از نازهگی و لطافت میچکد وسرربزم یکند؛
بااین وصف حسوداذومهاندان چطور میتوانند و جرأت می کنند که بر
آن خروهگیری کنند [مقصود اینکه : درجائیکه اشعار توهمهاش سراسر
ازمض امین وهطا اب بکر و او لبری استوهمهگانآنرا میبینند و میخوانند »
حسودان که تهی مابهاند چطور جرأت میکنند دربرابر چیزی که عبان
است به عیبجوئی به نشنند وب آن عیب وایراد بگیرند ؟
اين نکته روشنگر این حتیفت است که خواجه حافظ در دوراث
زنده نیش دچار عیبجولی وخردهگیری حسودان کوتهنظرومهاندان
ومخالفان سیامول و کج اندیشه بووه و آنچهرا که کهرراین گونسوارد
ضمن آثارش میاورد بر سبیل تفنن اي نیست بلکه اشاره کنابه و
گوشهایست از ابن حقبفت تلخ وناگوار که ماشمهای از آن را در
بخش «جدل حافظ بامدعی» بعلور مشروح آوردهایم]
بادآودی
درصفحات گذشته باد آور شدیم که خواجه حافظ پس از ورود
شاه شجاغ به شیراز در استقبال غزلی از شاه شجاع که آنرا پس از
استفرار در کزمان سروده بوده » غزلهالی ساخنهاست » غزل شاهشجاع
را باینکه ورصحبفه ۷۹۰ آوردهايم در اینجا نیز برای مرور ناگزیر به
تکرار آن هستیم ۰
بهرطریی که پیش آید ازنشیب وفراز توئی دلبل منای کارساز بنده: نواز
بهسعی و کوشش من کارمنمیسرنیست. چنانکهساخهایهم بدانسمیساز
مرا عنیتت از چنگگ حادثات ربود . توواقفی کهادیدهزچر خشبهباز
هزار راسخالف زدهاست نمه چرخ
همای همت من منت ساب نکشید "لوق فانعنه خالیاستگردنشهباز
دراین غزل شاهشجاع میگوید :
تو کل من در کارها وپیش آمدها ورویدادها واثفافات در بلندیو
پستی واوج وحضیض زندهگی باحداوند کارساز است ؛ واین خداوند
است که راهنمایم درهمهکارهاست » زیرا ؛ آزمودهام که تنها بای و
کوشش کاری از پيش نمیرود وباید نو کل به خداوند هم اشت زیرا:
گفت پیغمپر به آواز بلند با توکل زانوی اشترببند
وایست که از او میخواهم هم چنانکه کارهایم رانا کنون درست
کرد اينك نیز به همان روال وروش این پیش آمدی را که برایم رخ
داده ساز کندو آنرا به سامان پرساند .
۱۹۰
ای خداوند ؛ توجه واهتمام تو « عنایت » مرا از دست حوادئی
که برایم پیش آمدوبا آنرا پیش آورده بودند رهالی داده وخودتبهتر
از هرکس آگاهی که چه بازیها از دنبای حقهباز ومردم آن دیسدهام !
تا کنون درزندهگی شاهد وناظر آن بودهام که نغمهگر دنیا ونوازنده
لك برایم هزارها نغمه و آهنگ مخالف زده است وراه مخالف ضمناً
اصطلاحی است درموسیقی » وبااینهمه آپا تاکنون کسی شنیده است
که من » ناله وزاری وبیقراری سرداره باشم ؟ ۰ وی ابراز واظهار عجز
وناتوانی نشان داده باشم ؟ شهباز بینیاز وهست والابم» هیچگاه رهین
احسان مردم پست وناجیز نشده است ونتوانسته است بار منست هسردم
فرومابه و خمان » را بر حود هموار کرده باشد؟ ( اشاره است به
اعمال شاهمحمود برادرش که دست نوسل بدامان جلایریان دراز کرد
وخودرا رهین منت آنان ساخت و زرنتبجه وست پرورده بیگانگردید
وناچارازتمیتابشانشد)برای آنکه من شهازموشکار کننده هک رکس
ومردارخوار! واپنست که برای بلستت آوردنطعمه ناچیزیچون فاخته
که لفمه ای پیشنیست خود زا بيقدر نمیکنم و هیچگاه زیر بار شت
فاخنه نمیروم و حلقهاحسان «طوق» اورا برگردننمینهم و ریزهعوارش
نمی گردم؛بلکه بصبداو میبردازم وبرتری حودم را براو نشان میدهم
(اشازهاست پاینکه نت فارسچیزینیست که بخاط ر آننعودرا زبوو
خوارنا کسان سازم» بلکه چونخودرامستح قآنمیدانم مردانه چونهما
وشهباز آنراصبدوبدست میاورم) [ ومیدانم کهپس از مدئیشاهشجاع
بدون كمك وباری گرفتن از غبر به هم والای حودش زنکیه برنیرد
وتوانش راه شبراز پیش گرفت واز آنجا کهامرایمعاصرش بشجاعت
۱۹۰۱
وتدییر ونبوغ وشهامت او واقف بودند دریافتند که برد با اوست و از
این رمگذرموفمرا مفتنمشمرده ویکايك ازشاه محمود میبریدند وباو
میپیو ستندودرآثرهمیناقبالمردمبودکهشاهشجا عت انست دردو بر خورد
باسپاه شاه محمود وجلایریانبرایشان شکستی فاحش وارد سازد وراه
شهر شیراز دا درپیش گیرد وشهرشیراز را نز بدوتهونریزی وخرایی
و جنگ و ستیز بدست آورد و مانند گذشته با فدرت هرچه بیشتر بر
اریکه سلطنت فارس ومضافات آن تکبه زند؛ باتوجه باین مراب است
که خواجه حافظ ضمن نظر داشتن به غزل شاهشجاع در همان وزن و
قافیه که باستبالممدوحخودرفته » اورا سنایش کروه وفرموده است :
هزار شکرا کهریدمبکام عویشتباز زرویصدق دلم گشت باصفاومساز
وهمچنین درغزلیدیگر بعطلع :
آیسروبا غاحسن کهنعوشمیرویبناز . عشاق رابروینوهر لحظهصدنیاز
و
منم که دیدهپدیدارووست کردم پاز چه شکر گویمت ایپارشاهبندهنواز
و از آنجا که ان سهفزل ازنظر وزن وفانبه وحنی موضوع و
مضمون بسیار پهيك دبگر نزديك است » هماخ دیوان حافظ آنهارادر
هم ریخته واییات هرغزل را باغزل دیگر درهم آمیختهازد
نه ور سه نسخه از دیوانهای کهسن اینجانب بنی»
نسخههای ) 7 ۰ ج ۰ د ۰ این سغزل به ترنیبیثبت افناده که ابیات آنها
درهرغزل مستفل » ودرجای خود است وهرکس بادقت وسمارست در
آنها بنگره باین حقبفت واقف خواهد شد + سهغزل مورونظر را در
خحوا
اینجا پیدربی می آوریم ومتذ کر میشریم که ثبت اینغزلها در نسخه
فزوینی ازنظر ردیف وهمچنین ساقط بودن ایبات با ثبت مسا تفاوت
فاحش دارد.
۱۲
| هزار شکر که دیدم بکام نحویشتباز
۲ چهفننه بود که مشاطه قضا انگیخت
۲روندهگان طریقت ره بلا سپرند
۴ غرض کر شمه حسناست ودنه حاجت
۵ غم حبیبنهان به ز جسنجوی! رقیب
بادینسپاسکهمجلس منور استپدوست
۷ ملامتی که بروی من آمد از غم تو
۸ ۶ شبیچنین» بهسحر؛منز بخت یافتام
٩ بانیم بوسه دعائی بخر زاهل دلی
۸۱۰ فکند زمزمه علق درحجاز و عراق
زروی صدق ۱ دلمگشت با صفا دمساز
که کردثرگسشوخخت ۲ ؛ سیهبسر مهناز
۳ کازین ره است برایشان درسعادت باز
جمال درلت محبود را به زلف اباژ
که نیست سینه ارباب کینه محرم راژ
گرتچوشمعجفانیرسد» بسوز وبساز
به میج جای نگفتممن این حکایت باز
که با تو شرحسرانجامنودکنم » ابراز
که کید دشمنت از بیم چشم دارد باز
نوای بان غزلهای حافظ شبراز
بیت ۱ نحدای را هزازبار سپاسگزازم که توراباردیگر بآرزو
رسیده ریدم » « بکام حویشت با »و آرزوبت را برآورده شددیانتم +
دیدم که به خواسته ات رسیدهای : واز روی حفیفت و راستی
بم
که بدین مناسیت روح وروانم «دلم ) باخرمی وخوشی قربن گشت
«دساز » وممآواز گردید .
رفیق عشق چهفم داد از
دیگر ات . ۴ -ق .گفتگوی ۱۱
۵ - ق .این پیت دا نداد
7 ۲ ق : (رویصق وسفاگله بادام داز ۸-۲ مستش ۱ ۳ -قهه
نئیب وفراز - باید گنت که این «سرع متعلق بهفزل
له
این پیتدا ندارد , ۷ - ق . اینبرتداندارد ۰ ۸ - ف بجای اینمتطیت
زیر را دادد که متعلق به غزل دیگری است ۰
غزلسائی ناهید صراهای نبرد
در آنقام که حافظ بر آورد آواز
۱۹۰۳
[ فصد از این اسنعاره اینست : از اینکه تو بار دیگر به شبراز
با گشته وبه سلطنت سیدهایواین آرژو وخواسته توراخجداوندبر آورده
است به درگاه او سپاس فراوان بردم ودلم ااینپیش آمد فربنمسرت
وشادی وخوشی گردید ۰ ]
بیت ۷ : این چه هنگامه « فه » وچه کار شگفتسی « فنه » بوو
که دست آرایشگر «مشاطه » حکم و فرمان خداوند « تضا » آن را
بوجود آورد !! وبرپاکرد | انگیخت » که درگرد چشمان شهدلای
« ثرکس » بیباك ودلیر « شوخ ۱ » تو بامزگانهای نوخیز ونسورسته
« ناز » که حرکاتش برانگیزاننده شوفی و شادی است «ناز » خط
میاه ی کشید ا« سرمه » وبطور طبیعی آنرا چنین آرایشی دل چسب و
جذاب داد 1
بیت ۳ : سالکان راه ورژش عشق وسسلك رندی و کسانیکه به
خداوند عشق میورزند « ظریفت »را وطرین پرزحمت ومشفت «بلام
وکارهای فوقالطافه « بلا» رای مي کنند ودر مینوردند « بپرشد »
وبسلامت میگذرند زیرا ۶
باتحمل زحمت ومشقت ورنج وسختی در راه عشق خداوندی
است؛ که؛ درهای نيكبختی واقبالبرویایشان گشوده میشود .
[ تلور اینکه : درهرکار وهرامری کسانی توفیق مسیپابند و
موفق میشوند که از سخنیها وزحمتها نهراسند و آنرا استتبال
کنند ودربرابر ناملایمات ومشقات وحوادث ایستادگی واستقامتنشان
بدهند < حتی ورمرحله عثق به خداوندهم » توفیق رفیق کسانی است
۱ - شوخ بواد مجهول پنی دایر وبیباك وجلد ویالاه
۱۹۰۴
که از محرومیت وشبزندهداربهاوبیقراریها پارا پس نکشند وبارگران
آنرا برعود هموار سازند وتونیزه که از وقوع وقایع ناگوار وپیش
آمدهای ناهموار وحوادث اساز گار ؛ننالبدیوشکوه وشکارتنکردی
وزبان حالت این بودکه :
هزارسازمخالف زدهاست نغمهچر خکسیشنیدکهازدن بررآمده است آواز؟
بنابراین خعداوند کار گشا درهای سعادت ونيكبخنی را برویتو
شود وزنگ غم از سراچه و آینه ات زدود ]
پیت ۷ : قصد ونظر «غرض » از معاشتهسحمودغزنوی ودلباختن
اوبزلف ۱ آیاز » خودنمائی وظهور « کرشمه » وتجلی عشن و زیبای
است « حسن » تابدین وسیله شعله عشی <فیفی در درون محمود زبانه
کشد واورا آمادة پذیرفتن موهبت عشق سازد ؛ وگرنه بدیهی است که
سلطان محمود هیچگونه از واحتیاجی به ایازنداشت ودر دستگاهش
ماهروبان وپریپیکر افزاو ان بورند که از هرجهت گوی سبقت ازایاز
میربودند ؛ایاز بهانه تجلی این حس عاطلفی و عشق و محبت بیغل
وغش بود » [ موز ابنست که : ورعشق بخداوند ودلباعتن باو بایدبا
صداقت و درستی و حقیفت عشقداشت ودانست که شد او ندنیازیبهعشنبازی
مخلوق خود ندارد » اینوسله وانگیزهایست برای اینکه اورابهچاشنی
عشق ومحبت که موهبتی خداو ندیاست آشنا کنندو کسی کهازچشمهزلال
عشقاپزدینوشید» ازنظرهعنوی وقدرت و بروی عشق:؛ به مراحل و
۱ - داستان دلباختگی محمود به ژلف ایاژ و اینکه شبي دد حال
مستی کفت آنرا کوتاه کن وایاژ که معلیع وفرمانبر عاشق بود اطاعت کسرد
داستان مشهوری است ومولانا جلالالدین دومی از آن برداخت عادفانه بسیاد
داچسبی کردءاست
۱۹۰۵
مقامانی میرسد که دیگر فنای او بیمعنی است آری :
هرگر نمیردآنکه دلش زنده شدبهعشی _ثت است درجریده عالم دوامعا]
بیت ۵ : غم واندوه دوست را پاید از نامحرمان « رقیسب »
که پی جوی آن هستندنا سر از کار عاشان در آورند پنهان و نهان
داشت » برای آنکه : رمز وراز عشق چیزی نیست که بتوان آثرا به
سینه نامحرمان که مردمان «ار باب) اننقامجو « کینه» ودشمنخوو قصاص
طلب « اربان_کینه » وبا کبد وتزوبر « کینه » هستند سپرد !
[ مقصود اینکه : صوفیان نامحرم اند ؛ زیرا نان ارباب_کینه؛
نی دشمنخو وقصاصجو؛ هستند واز عشق ومحبت بوئی نبردهاندا؛
چه اگر ؛ به عشق آشنا بودند ؛ دلشان صاف و روحشان شناف میبود
واز زنگ کینه پاله و چون زلالنابناك مینمود ؛ عاشکینه نمیورزد
و تسلیماست . روحی مسالمت طلب دارد ؛:وضا نمیدهد که بهموری
آزاری برسد زبرا درمحبت وعشق غرق است سبنه عاشق آتشکسده
عشق است وبا آنشمهر » همه کینهها ووشمنیها را سوزانده وخ کستر
کرده وشعارش درزندهگی ایاس که 2
جفا بریموملامت کشیم وخوشباشيم کهورطربقتها کافریاسترنجیدن ]
پیت۶ : بشکرانه آنکه « بدین سپاس » محفلما: اکنون باچهره
درخشان دوست « شاهشجاع » روشنائی و گرمی پافته است » برض
آنکه مانتدشم عکه محفل آرای دوستان است برتو ستمیهم رفته باشد
وسرت وبازبانترا هم برد » میبایست بمانند شمع باشی بسی هم
چنانکه درآتش میسوزی واشك میربزیبرای خوشابند دوسنانت پرتو
سپشمیه پوشتندخو
افشانی کنیوبخندی وبرپابایستیتاملالیبرخاطر آنان هنشیندایناست
ن باش وبازبان حالبگو
میان گریهمی خندم که چونشمع| نددین: چلس زبان آتشینم هستلیکنددنمی گیرد
[منصوداینکه : ایحافظ ؛ اکنون که محبوبت از سفر باز گلشه
« شاه شجاع » ومجلس ومحفل اران دراثر پرئو وجود اوروشنائی و
حثیفت دوستی ومهر این
#ٍفروغی نازه یافته ؛ بشکرانه این موهبت وبرخورداری از ایننعست
ار از طرف حاسدانورقیبان ودشمنان؛ بمنیصوفیانوزهادوسالوسیان»
برتو رنجی وستمیهم برسد وبارسیده باشد وورا آزردهیییازارندباید
دم بنیاوری مباد خاطر نازلك دوست را دراینحال واحوال که هماز
شادی باز گشتشدروجد وحال سرمست باده وصالاند؛ لول وبکدر
سازی ؛ پس از این مقولهها سخنسازمکن ۰]
بیت ۷ :[ بااینکه دربیت؛پیش ؛ خواجه فرمسوده است که »
سخن از این مقوله بمیان (میاوو" ولی در ابن ببت پرده از سخن خود
برمیگیرد » و اپنست که درميیاييم قصد وغرض خواجه حافظ از طرح
آن موضوع وعنوان کرد سکوت وغاموشی بمنظور اینکه مبادناطر
دوست رنجه شود ؛ این بوده که عذر تفصیرمیخواهد وباپوزش ازطرح
مطلبزهینه را برایبیان مافیالضمیرنجود آمادهمی سازد واینست که در
این بیت مطلب را فاش م ی کند و میفرماید : ]
سرزنشهای که « ملامت » بخاطر عشق تو + ازطرف معاندان
ومخالفان وحاسدان برمن وارد آمد ؛ از نظر اینکه مبادا برای تو ملال
آور باشد؛ از آنباهبچکسسخنی درمیان نیاوردم( درمیبايم که خو اجه
حافظ باچه زبردستی وچیرهقلمی ضمن ابنکه میگوید مسنهیچ چیز به
۱۹۷
هیچ کسنگفنهام۱ ولی آنچهر! بایدگفتگفتهاست وبا اه
بشاشجاع
تفهیم میکند که صوفی ازرقپوش درغیاب تو مرا بخاطر اینکه درغم
هجرانت میسوختم » سرزنشها میکرد ورنجها و آزارها میداد )
بيت ۸ : این چنینشبی(شبیکهمجلس ات منور است بدوست)
شادو کش ؛ خرم و فرحبخش را من از دواست پیداریهای سحری ۱
بدست آوردهام که میتوانم دراین خعلوت گزارش کارهایم و آنچهبرمن
گذشته با و کنم ودرمبانگذارم و آنرا برتو اش وظاهر سازم «ابراز
کردذ» [منظور اینکه: اگر از دولت دیدار و وصلنو برخوردارشدهام؛
در الرنیاز یمه شبی و گریه سحری بود؛ شب زندداربهايمبنتیجهرمید
وردعاهای سحر گاهیم اجابت شد وتورا بمن بازگردانید وحال که باین
سعادت رسبدهام جادارد که شرح حکابتخودم رابانو درمیان بگذارم
وبرتر ظاهر وفاش کنم که درغینشت/برمن چهها گذشته است !]
پیت ٩ : حال که سعادت یبدا رحامیل شده استبمن نه بكپوسه
بلکه نیم بوسهای عنایت وعطا کن »نا در برابر آنمنهم که از مسردان
خدا «اهل ول وعاشقان ورنذان« هلول » هستم تورادعای رکنم
وتو درازای بوسهای ناتمامپاچنین گنج گرانبهائی را از منخریداری
کن؛ و آن گنجگرانبها دعای من است که تعوپذچشمزخم وعین الکمال
مردم حسود وعنود ووشمنانت برتوخواهد بوده که تورا از گزند آناندر
امان نجواهد داشت [ منظور اینکه * از چشمزخم وشمنان سلطنت؛» کنه
يك بار برتو صدمه وارد آوردند دراثر دعای من مصون خواهی بود؛
همین معنی را درغزلی دیگر جنینببان فرموره است :
۱ - مرا دداین ظلمات آنکه رهمائی کرد نیاژ نیمه شبي بود وگریسعری
۱۹۰۸
بیاوسلطنت ازما بخر بمایه حسن . وزینمعملهغافلمش وکهحیفبری]
بیت ۱۰ : غزلهای عاشقانه حافظ شیرازی ( کههمه سرود عشق
است ) آنچنان زیبا ودلنشین افتاده که نغمه وسرود « زمزمه » عشقرادر
سراسر عربستان « حجاز » واصفهان وتبربز وبفداد « عراق » در داده و
همه مردم اینسرزمنابایننفمات مترنم هسنند[باتوجه باینکشاهشجاع
باسلطان اوپس جلابری خصومت ودشمنی داشته ؛ لف این تعبیر و
توصبف مشهود میافند باين معنی که : خحواجهحافظبطور ایما واشاره
میفرماید؛ اشعارمن که همهتفزل باتوستوسرود مهرمنست بنوو توصیف
کننده خوبیها ومحسنات ترست . دراثر دلفریبیو دلنشینی » زبانزد و
سرود وننمه همه مردم شده حتی در کشور دشمن توانیزهردم بدینوسیله
سرود تورا میندوانند وبهوصف شوببهای تو عنرنم هستند ]
ت
۱۹۰۹
| منم که دیده پدیدار ووست کردم باز
۲ نبازمند بلا ,گو رخ از غبار مشوی
۳ بيك ۲ دوقطره کهایثار کردی ایدیده
۴ طهارت ارنه بخون جکر کند عاشق
۵ زشکلات طریقت عنان مبیچ ۴ ایدل
۶ منازنسيم سخنچین چاطرف بربندم
۷ دراین مقام مجازی به جز پیله مگیر
۸ گرچه حسنآو؛ ازعشق غیرمستدني است
٩ امبد وصل تو میداشتم زیخت بلند
۰ چهگویمتکهزسوز درود چهیبینم
۱ غزلسرائی ناهید صرفهای نبرد
چه شکر گویمت ای پادشاه بنده نواز
که کیمبای مراد است خال_کوی نباز
بسا که بررخ دولت کنی کرشمه و ناز
بقول_فتی عشفش درست نبستنماز
که مرد راه نبندیشد » از نشیب و فراز
چوسروراستدراین با غزنیستمحرم راز
در این سراچه بازیچه » غیر عشق مباز
که از ان متبازی آیم باز
یم زلفتو : میخواستم زعمر دراز
ز اشگث پرس حکایت که مننيم غماز
ور آن مقام که حافظ ۰ بر آورد آواز
بیت ۱ : آیا این من هستم که چشمانم بهدیدارووست سفر کرده
کشوده شده است ؟ ! چه گونه سپاسگزارم نوا ؛ ای پادشامی که
خدمتکارانت را نوازش میکنی ؟۱
ببت ۲ : به کسی که محتاج « نیازمند » به آزمایش کردن «بلا *
٩ -ق. ایکادساز ۲ -ق . اینبیتداندادد. ۳ -ق, متاب ۴ق
اینبیث داندارد
دا ندادد ۵ -ق . این پیتداندادد ۶ - ق .اینبیت راندارد ۷ق,
۸ - بلایمنی آزمایش کسی کردن خواه به ایذاه دسانیدن , خوامنست
دادن و آزمودن
۱۹۰
وسختی وزحمت دیدن است «بلا » بگو » رويش را از گرد وخالراه
جوست شنشو ندهد و آنرا اه نکند وندترد » برای آنکه الا درخانه
دوستا کسیر ومعجون دستبافتنبه آرزوهاست واگر این کسیر کیمپا»
بهمس زدهشودآن را تبدیل بهزر میکند ؛ هم چنانکه بر رخسار و که
نشسته آنرا زر کرده است [مقصود اینکه به آن کسی کهاحتاج بسحبت
دارد ومیخواهد برای محبت مورد آزمایش قرار گیرد تبدانند که در
قصدش تاچهاندازه صادق است بکوئید که چهرهاشرااز گرد وغبارراه
دوست که به انتظار دیدارش نشسته نهشوید وپاله نکند زیرانشستن این
گرد وخالد بر چهره زرد اوکه نشانی از اندوه ورنج وغم دوریوفراق
بوده است بمانند کیمياست » زیرا خالك درخانه دوست کیمیائی است
که مس وجود را بهزر حالص مبدل می کند]
ببت ۳ : ایچشمان من ؛.پایکی دوقطره اشگ ی کهدر راددوست
وقدومش بجای مروارید ودرا افشاندی پتخش کردیچه بسبار امیدست
کهچنم بررویدولت ومکنت واقبال باز کنی وروی آورین سعادت وبه
نبك بختی و گردش زمانه(دو لت»بروفق مرآمومرادت(دو لت»ناز بفروشیو
غمزه بکار بری [ منظور اینکه: در ازاي ایثاراشگی که در راهبازگشت
شاه شجاع نثار کردیوموجب باز گشت او آنیمشبی وگریه سحری
بود در قبال آن چه بساکه اقبال وسعادت بنو روی خوش نشان بدهد و
آنچنان روینحوشی که توبآن نازیفروشیواو نازت را بکشد و بهعرد ]
بیت6: اگرعاشق برایوضو گرفتن وبا کردنخود بنظور نماژ
برد به له عشتق باعونجگر حووش راشسنشو ندهد بنظروبگننهتوی
رهنده وحکم کننده قانون عشق «مفتی» « پیرمغال» نمازچنین عاشقی به
۱۹۲۱
معشوق درست ورجارسنجاب نخواهد بودا پس آن عاشئی درقصد و
نبتش پالا ومطهر است واز خلوص یت وباپا کی عقبدت به نبایشقبله
عاشتان که علنی است میتواند نماز ببرد که در راه عشق ون جگر
خورده وغمهجران کشبده وزهر فراق چشیدهوازغامی بدر آمدهباشد
و گرنه رهبر و پیشوای عاشفان عشق چنیدن عاشقی را قبول ندارد و
نمیپذیرد ۰
[ منهم در راه عشق ومحبت بتو ؛ زهر فراق چشیده و اندوه و
غم هجران کشیدهام » نا بر این برای نماز بردن و گزاردن به عشق تو
وضو از خونجگر گرفنه بودم ؛ اینست که نمازونبایشم ورست وبجا
ودعایم بر آورده وسنجابشد ]
بیته؛ عاشفاناز سختیهاومزارتهایر اه عشق ومحبتوزنده گی
وروش بندهگی از پستی وبلندهاثی" که زر اه حصول بعقصد و کبه
مقصودهستاندپشنل وبمنالنمیگر دند(دراینجااشاره ستقیماست باین
مفهوم وییت شاه شجا غ که سروده است :
بهرطربق که پیش آبسداز نشیبو فراز تولیدلبل هنای کارساز بندنواز)
بیت ۶ : ورجالیکه سرو؛ راست کردار وراست قامث در ایندنیا
«با غ» قابل اعنماد نیست واسرار دل آیمیرا برایدیگر انوبخصوص
باد صبا فاش میسازد + دراین صورت من چگونه میتوانم از نسیم صبا
که اساسآضماز خن چینباست چه سود وفابهای یت ونم ببرم « طرف
اعمومزا ۳ وضو ساخماژچشمعوق چا تکییرزدم یکسره برهرجه کدهت
۱۹
بستن ۱» واستفادهای بر گیرم؟ وطرف بستن» بنابراینبهفتوای پیرمفا
ورهبرعاشقانور ندان باید رازداربود وازافشای آنخودداری کردوسخن
دوستبهنامحرمان نگفت. آری,
بهپیرمبکده گنت کاچیستراهنجات_بخواستجاممیو گفترازپوشیدن
زیرا فاش کننده راز به مجازات میرسد :
افشایراز لو نباحواستکردشمع شکرتعداکهرازداشدرزبانگرفت]
بیت ۷: در اين جا ومکان « مقام » و در این دنبای غبر واقمی
«مفام مجازی » و در ابن محل «مفام» گذران و گذرنده « مجازی؟»
که جای گذشتن است « مجازی » ازمنبشنو وهیج کاری پیش مگیرجز
آنکه؛ به عبش وعذرت نشبنی « پیاله گرفتن » وشراب بنوشی « پیله
گرفتن » ناغم بود ونبود را به جهان فراموشی به سپاری ودراین دنبائی
که مانند وشبیه جهان وافعی که درحقبقت مثالی است از جهان حقبقي
سراچه» وجهان کوچك ومحدود «سراچه » وخانه بسبارمحقروسر اچه»
کهکارهای آن بهبازی کودکان ميماند ر بازیچه » ودرخانه وسکنی که
همهکارهای آن بهمسخره وباژیچهم شباهت دارد؛ اگرخواستی باز ی کنی
وخودت را مشفول داری + جزعشنبازی وعشنورزی » بازی دیگری
پیش مگیر وانتخابکن » زبرا : دردنیای بازیچهبایدیبازیسرگرمبود.
جهانی که جای زبست نیست » وهبچکس در آنجاودانینبووه
۱ - ارف ستن از چیزی , کنایه
بن است : ژیسر! طرف
نی کلیچه کمر است دددمیان پستن آن موچب ینت و آرای
بمفهوم ومعی فایده وسودبردن است خواجهحافظ میفرماید ؛
کیبدود ن رت طرفینهیست اژعافبت بهکپفروشده مستودی بستانشا
وعاب میکوید
ازلراه زاف کنی رف نهبستهاست . عمریاست کمن دبط بهاین سلسله دار
۲ - مجاژی. کنران و گندنده
۱۹۳
استوجای گذران و گذشتناست»(مجازی»چر ابید آنراجدی گرفت ؟ 1
وندانست که درمحل غبر واقمی وحقیقی « مجازی » آنچه همبیشودو
اتفاق میافند ورخ میدهد غبر واقعی وحنیفی است « مجازی » بنابراین
آدمبخرد ودانا بر آنچه حقیفت و وافعیت ندارد هل میبندد ونهدرباره
آن انلوهگین میشود وغم میبرد بس» بهترین کارها آنست که دردنیای
غیر واقعی باید به عبش وعشرت نشست وباخانه وسکنی که همهاش
مسخره است « بازیچه » آن را به ربشخند گرفت وبااو بازی کرد وبه
بازی گرفت .
بیت ۸ : زیبائی وخوبی ولیکوئیهای نو هرچند از زیسائی و
حسن نبازی به آن ندارد که کسی بان عشق بورزد | باینهمه من » آن
کسی نیستم که از عشفبازی ومهرباختن بتوبازگردم ومنصرف شوم .
[ ان ببت همچنانکهحقیفیااست مجازیهم هست!! نی درعین
حال که روی سفن باشجاغ است تسخن از محبت وعشق او در میان
میال است میتو اند نسبت به عشق نوداوندهم باشد زیرا » درخبراست که
خداو ند عالم ذریه بنی آوم را اآن آفزیه که در آینوجود انسانعشق
خودرا منعکس پببند واورا وادارد که بهعدای حود عشق بورزند؛ حافظ
در اینجا باشاره باین معنی ویر میگوید هرچند خداوند بینیاز است
از اینکه باو عشق بورزند من آن شخص نیستم که از این عشقورزی
نعودم را باز دارم ومنصرف شوم وباز گردم وطریق و مسلك عشق را
فراموش کنم ]
ببت ٩ : من آرزوی رسیدن ووستبافتن بتورا داشنم و ازافبال
بلندتر وخودم واز خداونداین آرزو را مبکردم کاهمتو وهممن ؛ عمری
۱۹۴
دراز بیاییم + ومن پیوسته ازشمیمعنبر بوی گیسوی توبرخورداربساشم
[ مفصوداینکه : این آرزورا از اقبال بلند وستاره بخت تو برای خودم
پیوسته داشتام که سر انجام زنده بمانم وبدیدارتونائلشوم واین آرزویم
بر آورده شد وهمچنین از خدا میخواستم که عمرطولانیبیابم نا بان
آرزو برسموتونیز عمریدرازببابیمانند گیسوانت (یهبلندیگیسوانت
که چون شب بلدا طولانی وبیبایان است ) واز بویعنبرینآنپیوسته
بهرهمند بشوم ( ورا بینم ودر کثارت بنشینم واز مجالست وسوانست
تو برخوردار باشم ) وخوشبخنانه بابن آرزو رسیدهام زبرا :
چهشکر گویمتای پادشاه بندهنواز منم کهدیدهبدیدار دوست کردباز
همچنانکه درمعنی وشرحبیت هشتمگفتم کمعنی این دوییتووجهین
است دراینجا بادآور میشویم همچنانکه شرح کردیم نظر وفصدخواجه
حافظ بیشتر همان معنی نخستین یعنی,روی سخن باشاه شجاع و عشق
اد نی ونشهرم همین بیت وسطلع غزل » نکته
دیگر که باید متذکر آن بود اینکه : وراینبیت نیز بازلف صفت دراز
ومحبت اوست با
راآورده وما دراین باره درصفدات پیشسخن گفتهامواین یت نیزمژید
همان معنی است ]
ببت ۱۰ :در آنجائی که حافظبهغزلسرائی دهان باز ونفعه آغاز
کند و در پردهای «مقام» که او سرود بخواند « آواز برآوردبستاره
ناهید که خداوند ساز و آواز است مانند ستاره صرفه ! باهمه روشنائی
که دارد از ساز و آواز چیزی دستگیرش نمیشود ودرك نمی کناد واز
پسیاد دوشن و آنمتزل درازدهم قمساست
۱ - سرفه پافعح نام-تارهای
ومنزلی است انمتاذل قمر وبمعی فایده وسود ونفع وصلاح وبخل وعدل و فرست
خرهست
۱۹۱۵
خواننده گی ونوازنده گی سودی نخواهد برد «صرفه بردن» زیرا :
سرود «غزل» حافظ آنچنان جذاب وگیرا وفصیح و بلیغ است
که هر آواز ونفمه وهرسخن وچکامهایرا ناچسز وپست جلسوه میدهد
[خراجه حافظ دراین بیت در براپر سرور گوئیشاهشجا غبمفام مفاخره
بر آمدهو اینبسیار عجیب است زیراءنشانیاست ازشهاءتوشجاعت ادبی
بیبدیل وبینظیر او واعتماد واعتفاد کامل ومطلق به برتری قریحت و
ذوقی وفصاحت وبلاغتش درسخنوری ]
۱۹۶
۱اعسروا باغحسن کهخوشمیرویبناز
۲ فرخندهباد طالع پارم ۴ ,که درازك
۲ آن دا کهبوی عنبرزلف توآدزوست
۴ اذل دقیپ نگسردد عیادمن
۵ پردانه داء ذشمع بود سوز دلولی
دل کازطواف کمبه کورت وقوف یافت
۷هردمبخوندیدهچهحام وضو چوئیست
۸ آنصوفئی* کهتوبازمی کردبوددوش
٩چون بادهمست پرس خورفت کفزنان
عثاق دا بنام نو هرلحظله صدنیاز
بپریدهاند برقد؟ سروش قبایناز
چون عود گو بر آتش سودا بسوذ وساز
چون زد اگر بریدهشوم ۴ دردهانگاز
بیشمع عادش تو_دلم دا بود گداژ
از خوق آن حریم ندارد سرحجاز
بيطاف ابروی تونماز مراجواز
بشکست غود , جون در میخائه دیدپاز
حافظ , که دوش از لب سأنیهنید داز
پیت ۱: ای الابلند وخوش رام « سرو » که درگلستان«باغ »
خوبی وزیبانی ونبکوئی رونیدای» وغرامانی بمانند عشاق » عاشفان
هردم «هرلحظه » بنم زامی توت صدها احنیاج دارند ( زیرا یاد نام
تو و پادکردن از تو وبرزبان آوژون نامت »+ آنان را ازهرچیز بینیاز
میکند» از آنجا کهنامتو ءشگل گشای هرمعضل و گرهاست وکا گشاست
چوذاسماعطلم )
بت ۷ : مبار وفرخ باشد انشاءاله و فرخنده باد » و شاد باشد
جاودانی وهميشه « باد » آن دوست ومحبویم « پارم » کهازروزنخست
پنش « ازل » ولحظهای که نطفه اوتکوبن یافت « روز ازل » بر انا
ن ۲
۱_ق . ناز ۲-ق طلت خویم ۱۱ ساق .سوت ۴
پررنه مرا دردهان گاژ ۵ -ق» صوفی که بیتو توبهزمی
۱۹۱۲
چرلسروش؛ جامه پادشاهی «قبا ا» را دوختهاند « بریدهاند » و کسوت
پاشاهی « قبا ) زیینده اندام اوست -
ببت ۲ : به آن کسی که خواستار ودوستار « آزرومند »بوی
عنبرین گیسویتوست؛ بگاره برسر آتشاین معامله «سوداء گرمیخواهی
بوی خوش بشنوی باید ماننند عود که برسرش آنش میزننه تابسوزد
وبوی خوش وععطر به پراکند ؛ در روی این آرزو و معاعله «بر 6 در
آنش ریت بموزی ومداراکنی «بساز» (تا بتوانی از نات اینعشق
بهرهورشوی )
بیت ۴ : از سرزنش وملامتوید گولی «طعنه۳ » دشمن «رقیب»
از آنجا که غل وفشی ندارم واز بوته آزمایش روسفید بدرمايم ودر
زر وجودم مس نزداند وخالصم پیمی ندارموبااین سرزنشهاهیچگونه
۱ - ددباده با درستلل6 ی پادآدری تردیم د در اپنجا متذکر
میشویم که
داشته داین پادچهها کرآنبها وه مانید شرب زر کشيده » و پادشاهان وملوله و
ازو پلند می درختند و مجازاً بمتی آباس یادشاهی
وسلطت بکاد میرفته , چنانکه خواجهحافظ میفرماید :
نام شهر بزد کی وت یکنتانبوده وپارچههای نآ هرفرت
سیور از آن جامهای پیش
ایقبای پادشاهی داست بر بالا تو ذینت ناچو نکین از گوهروالای تو
نگادی چابکی شنکی کله داد ظریفی مهوشی ترکی قباپوش
ویاه
بشکندد بررقبا بکردان
دداین بیت یدمارقبا که هردومنولی نت مدا دریکجا آورد, شدات .
مودای عقل و دیندا پیرولاخراسهیت
۲ - طمته دراصل طمن پمعتی نیبژدن اس وچون سب
ان ناروا و اقترا
پردل آدمی چون نیشتر ووشنهونیزه مینشیندودردنال است مجازاً بسنی سنان
ذشت وید گوئیدکارمورود .
۱۹۸
تغیبریدرماهبت و جودمروینمیلهد وروش ومسكوهقیدهام برنمیگردد
(گردیدنعیاراز زر وینقرهاصطلاحیاست کهزرگرانوعیارگران
در آزمابش زربکار میبرند وبا هنگامبکه زررا دربوته میریزند تاذوب
شود اگر درچاشنی « عیار» ز رکه از مس وگاه نفره است زیسادقی
باشد ؛ رنگزر برمبگردد وتفبیرصورت پاماهیت میدهد؛ بخصوص در
آزمارش طلایحمقا : که طلای کیمیاگری باشد همینکه به بوته رفت
رنگی خود را میبازد وماهیتش آشکار میگردد وبطور کلی هنگامیکه
میخواهندطلارادربونهزر گریبرای ذوب بریزند ید بهفطمات کوچك
تقسیم کنند نا باحرارت کورهزرگری زودتر آب شود وبوته زرگری
نیز بسیار کوچك است واز نك نسوز ساخنه میشود . وبرای آنکزر
را دربوته برپزن آنراباگازانبربهقطعات کوجك میبرد ؛ واینست
که خو اجهحافظ میفرماید اگر مخواهتة زر وجود مرا بسرای آزهایش
دربوته زرگری دنیباگازحواوثوناملایماتهمپر ند ومرا قطمقطماهم
بکنند ودرکام وقایع وحوادت ناگوزار فزورومتمکن نیست عقیدهوسلك
وماهیتمتفییر شکل بدهد ومن نیز سیرت و حصلتم را بگردانم واز راء
راست وحق منحرت شوم )
ببت ۵ : سوزدل پروانه؛ از آنتش رخسار شمع است که در او
میگیرد وسرانجام اورا میسوزاند و آتش عشق و شوقی که دردل
من شعله میزند دراثر دوری از رنخسار پرانوار توست که برایمهمچون
شمماست وسوختنم « گدازیدنم »از اینرهگذر است ( باینبیانخواجه
حافظ اظهار اشتیاق بدیدار شاه شجاع کرده است )
۱۹۹
بیت ۶ : دل مندراثرگردیدن « طواف» وپرسهزدن «طواف! »و
چرخیدن بدورخانه تو » که درواقع کبه عشقمن است به فاسفه میت
مناسك حج «وفون » آگاهی پیدا کرد « وقوف " بافتن » واینست که
از اشتیاق برای رسیدن به گرداگرد « حربم » خانه تو وطواف برآن
دیگر خبال «سر » وقصد رفتن به حجاز وطواف کمبه را ندارد .
بیت ۷ : هرهنگام «دم ) وهروقت « دم » با اشكنعون آلسود
رضو گرفتن چه سودی دارد وچهتیجهای از آن عایداست«چه حاصلم
برای آنکه « چون نیست » بدون خم ابروان محرابی تو « طاق ابرو »
من اجازه « جواز » وپروانه « جواز » نما گزارون برتورا ندارم .
منظور اینکه : اشك خحونین ریخنندرغیابت برای دبسدارت چه
سودی دارد آنگاه که تو دربرابرم نباشی ابااین اشك و ضوبگیسرم و
سپس دربرابر چهره چول بت نو وررمحراب ابروائت نماز نیاز بجای
آورم وتورا سجده برم ]
بیت ۸ ؛ آن صوفیمعروفت آنصوفئی» که در گذشته ازنوشیدن
میتوبهکار شده بور + دیشب توبهاش زا شکست برای آنکه » دید با
آمدن تو بار دیگرمیخانهها بازشده استوهمه آزاد میتوانندمیبنوشند!
ابن ببت درواتع نشازهایست روشن براینکه غزل موردشرح را
خواجه حافظذ برایشاه شجاع سروده است . زبرا :
ازغزلهایکه خراجه حافظپس از بر کناری امیرمبارزالدینمحمد
۱ - طواف بمنی پرساژدن است و واژههای دود کردیدن و چرخیدن و
پرستیددزبان فارسی یی دود چیزی بستلوراحترام وابراز محبت کشتن
۲ - وقوفبمعنی دانستنآکاهی یافتنرایستاداست ونام یکی ازا عمال
جع نیز هست
۱۹۳
از سلطنت سروده وبه پادشاهی رسیدن شاه شجاع را تهنیت گفه باین
نکنه صراحت دارد که در مبخانهها گشوده شده و باردیگر بساطعوام
فریبی برچیده گردیده از جمله درغزل زیر :
سحرزهانف فییم رسیدمژدهبگوش کهدورشاهشجا ع اسنمیدلیربفوش
شد آنکه اهل نظربر کناره میرفنند هزار گونهسخندردهانو لبخاموش
بصوت چنك بگوئیم آننعکایتها که از نهفتن آن ديكسینهمیزدجوش
وبا :
قسم بحشمتوجاهوجلالشاهشجا ع_کهنیست از کسمازبهرمالوجاهنزاع
شراب خانگیم بس ؛ میسفانه ببار حرینبادرسیدای رفیق توبهوداع
ویا:
بهپین کهرقص کنان بر ودبهنالهچنگ کسی که رخصهنفرمودیاستما عسماع
وبا
درعهد پادشاه خطابخش جرم پوش خافظ قرابه کش شدوهفتی نوش
صوفیز کنج صوععه باپای نم نشست_نادبدمحتسب کهسبومی کشدبلوش
احوالشیخ وقاضیوشربالبهودشان کردمسئوالدوشمناز پیریفروش
اينك نیز که بار دیگر شاه شجاع به شیراز و بهسلطنت باز گشته
وشاه محمود که به عبت از پدرش باعوامفریبانوسالوسیان ساخته بود
بساط عوام فریی برچیده شده ومبخانهها گذایش یافته و مردم آزادی
عمل وکاروزندهگیوعقیده وسلك پیدا کرداند
ضمناً باید توجه داشت که خواجه حافظ دراین بانتعریضییز
» همان اوضا ع دوران نخستین تجدید گردیده یعضی باز
بااغتنام از فرصتومقام» علیه صوفی»«لومالحال دارد ومیفرماید :
افو
همینکه اوضا غ عوضشداوهمبلادرنگرنگعوض کرد وههان
کسی که تا دیروز اجازه نوشیدن مینمیداد امروز که دورشر ابخواری
شدهههدوپرمانشکست ازتر بهتوبه کرد و هشر ابخوارینشست؛ ماحصل
ابنکه ؛ صوفیان ابنالوقت هستند نهمزمن ومعتقد بهاصول وبنیانی )
بیت ٩ : حافظ نیز» همینکه دیشب از لبانسافی اسرار این حقه
بازیها ونبرنگهای صوفی را شید و بر آمدن شاه شجا غراقف گردید:
از شاری چنان سرمست گشت که مانند شراب رسیده و پخنه که درحم
میجوشد و با میآید تا نزويك سرخم پرسد و علفل کند و غلفله
انکند و کف از مسنی پردهان آورد ودستبرهمزندو کف » وشادی کند؛
او هم بههمین صورتازشادیاین آزادی ومزده این بشارن کفبر کف
میزند ومبر قصد وشنگول شده وازیس ولولهوغلفله کرده کف بردهان
آورده است . ( کفزنان وبرسرخمفتن دراین مصرع به وووجه ودو
معنی آمده بلوریکه شرح کردیم)
۱۹۳۲
تشاداب
پس از استفرار شاهشجا ع درشبراز چنانکه متذ کرشدیم؛ خواجه
حافظ چند غزل سروره که در آنها ؛ آمدن شاه را تهنبت ونبسربك گفته
است .
شاه شجاع پس از ورود بهشیراز بهتحبیب مردم ستمکشیده
پرداخت و کوشید که رنجدیده گان را نیام بخشد
از طرفی حضور سپاهبان جلایری دراصفهان واخبار واطلاعانی
که از آن سامان به شبراز میرسید حاکی ازابن بود که شاهمحمود هنوز
امیدمیداشت که باردیگر به شیراز نازد وحساب شاه شجاع را باردیگر
یکسره سازد .
شاه شجاع اندیشید نا زمانیکه شاه محمود را گوشمالی سخت
ندهد هوای سلطنت فارس از ترا ورن نخواهد شد وهرچند یکبار با
طنیان وفیام او درگیر خزاهه بو ای رهگذر چاره را در آن دیدکه
استعداد وقرای کافی فراهم آورد وباصفهان بتازد واصفهان را نیسز از
دست شاهمحمود وجلایریان مستخلص گرداند» تابدین تدبیر از جانب
برادر طفیان گر آسودهخاطر شود ؛ وباینکار بهاصطلاح به فلع وقمع
ماده فساد بپردازد .
این بودکهشاهشجا عبساز ورودبهشیر از ضمنسروسامانبخشودن
بامور آن بیشتر توجهشراموف اینمهم کرده واز سداشرت ومجالست
بادوستانش بر کنر مانده بود :
حواجه حافظ در اینهنگام غزلی سروده که پس از ابن یادداشت
۱۹۳۳
به شرح و تفسیر آن میپردازیم واینغزل حاکی است که شاه شجا غ در
باز گت نسبت بهتواجهحافظ محبت وعنایت خاص داشته لیکن بعلت
گرفتاری از حالاو غافل مانده وخعواجهحافظ ضمن ستایش درغزل او
را باد آور وضع ثابسامان مالیخود کرده ومتذ کر گرویده است .
و
درشرح غزل شاه شجاع که درصحیفه۱ ۱۹۰ آوردیم چون نظر
ما بشرح وتفسیر غزل شاه شجا ع نبود و بعمین مناسبت شرحکلی از
مفهوم غزلاو کردیم» نکهای که درچاپ اینشرح از قلم فناده معنی و
مفهوم طوقومناستآن بافاختهاست که دراینجا برایتتمیمفایدهمتذ کر
مشیم .
« طوق بمعنی گردنبند وچنبر و هرچیز که گرد فرا گیرد چیز
دیگریراگو پند ودرواقع یعنی<لقبوچودقری بر گردگردنش اهای
ازپرهای سپارنگ دارذ آن را وق کفنهاند و بعضی از کبوتران
یز علوقی هستند ونوعی آنارها که گرد تکمه سرش حلفهفرمزرنگیدارد
انار طوقی خوانند. مجاز ریمعت اسبر,وبنده و بندیهم آمده است
درشعر شاهشجاع مفهوم آنست که : حلهبندگی واسارت فاخته
ناچیز را شهباز برگردن ندارد . ین تردن شهباز از داشتن طوق مانند
فاخته خالی و آزاد است وضمناً فاخته در اسارت و بنددگي دانهاست
واز این رمگذر بهبند دام میافد ولیشیباز صیاد است واسیر وبندهدانه
ودرتتیجه دام نیست ونمبتوان شهراز را همانند فاخعته و کبوتر بدامافکند
و بحلقهاسارتدر آورو.
۱ شاه شمشاد قدان خسرو شبرین دهنان
۲مست بگذشت و نظربرمندرویش انداخت
۳ اکی ازسیم وزرت کیسهنهیخواهدبود
۴ کمثر از ذره نهای پست مشو مهربورز
۵ برجهان تکبه مکن گر قدحی میداری
۶ پیرپیمنه کش من کهروانش خوش باد
۷ دامندوست بدست آر و زدشمن بگسل
۸ب صبا_ در چمن لالهسحر ميگنتم
٩ گلت : حافظ منونو محرمابنراز نایم
که بمژگان شکند قلب همه صفشکنان
گنت : کای چشمچرا غهمهشبرینسخنان
بنده من شو وبرخور زهمه سیمتنان
نابه خلونگه خورشید رسیرفصکنان
شادی زهره جبینان خسور ونازلبدنان
گفت : پرهیز کن از صحبتپیمانشکنان
مرد یزدان شو وفار غ گذر ازاهرمنان
که شهیدان که اند اينهمه نحوئین کفنان
از میلمل حکایت کن وسیمیناذقنان
ببت ۱: آنپادشاهی کهبرهمه بلابلندان « شمشادقدان » و کسانی
که خحوش گفار ندوشبریندهنان» پادشاهیوسروریدازد آوهمان پادشاهی
که امزگانهای بلندش که چون تب ونبزه جانسور است و قلب وهبانه
لشکر پهلوانان وبهادرانی را که خودشان صف دشمن را میشکافند و
برهم میزنند او قلب و دل ابنن را ميشکافد و فانح میشود و آنان را
مفلوب ومنکوب میکند «میشکند »
گرفتار نود میسازد , « قلب همه را میشکند »
۶ این پادشاهه شا
وشنگول از پیروزی وموففیت «مست
۱ -ق. شیرین دهنان ۲- وربا
توضیح وشرح لادادهايم
1۹۵
وهمهرا بنده ومطیع وامیسر و
اد ومسرور « مست » و خوشحال
» برمن گذ کرد ومرا دید امنی
ره خروشیرین دهفانندرصفداتگذشه
که به دنا نقظریبیاعتا دارم « درویش 6 وازمالدنیتهیدسنمردرویش»
او مرا مخاطب قرار داد و گفت :
ای کسی که سر آمد « چشم چراغ ۱ )و نخجه « چشم چراغ » و
برگزیده روشائی بخش «چشمچراغ» ومحبوب « چشم چراغ » همه
آنکسانی که سخن نفز وپرهفز میگویند وذیرین سخن 6 وبلثروبرتر
ازهمه شاعران وسخنورانی « شیربن سخنان )۰۰۰
بیت ۰۰۰۰٩۳ تاچندمیخواهی جیبت ازپول ونقدینه طلاونتره
نحالی باشد ؟ برای آنکه بینیاز از ول وثروت ومالدنیابشویخدمتگزار
منشو تاآنچنان دررفاه و آسایش زندهگی کنیو آنقدراز مالبوثروت
برخوردار گردی ونتدینه ثارت کنم؛تابتوانی خدمنگذارانی حوروش
و پری پیکر داشتهبانی وازوجود آنهابهرهمند شری ,۰۰.۰
پیت ۷ :۰۰۰۰ آخرتو » ره که ناچیزتر و پستنر و کمتر
نیستی ؟ بنگر وبهبین که ذره ناچیز وبیتفدار همینکه به ورشید با آن
عظمت و بزرگی عشق ورزید و عهر او را در دلگرفت؛ حورشید باو
توجه کرد واورابطرف خودثن کشیلوجلذب کرد ودرنتیجه ذره بیمندار
باسرعت بسپار» دست افشان وپای کوبان « رقص کنان » » بپروازور آمد
وبخورشید رسبد وچون حورشید شد | واز وصال خورشید برخوردار
گردیده و اینافتخار وموهبت به اواعطاشد به او دراثر ابن عشقورزی
۱ - چتمچراغ بمهنیخوبی وروشتائیدبر کزیده ونحبه از سایرچیزهای
امثالخوده فرخیعیکوید :
تانلن نبریچشمد چراغا که 2 آید . جنموول منسیر شود ژان لشیرین
وحکیم ستائی داست :
فایه چشمدچراغ عالمی گردد جوشمع آنکه پیماید بدیده قامت شبهای تار
۱۹۶
اجازه داده شد که به حرم حرمت خورشید راهیابد [ اگر ازروزنی در
شبسنانی تاريك نور خورشید بتابد درشعاع اين نور ذرات غبار دیده
میشوند که بسرعت بگرد خود میچرخند ودرحالصعود هسنند وچنین
بنظر میاید که درمسیر نور بطرف روزنی مپروند که نور از آن خارج
شده وگولی بطرفنیع ومثاً نوردر پرو ازندفدماراهمعقیده براینبوده
که زرات حورشيد بزمین با بندومجدراً به خورشیدبازیگردند واجه
حافظ از این نظربه برداشت جالبی کرده ومیفرماید :
شاه شجاع میگوید : من مانند خورشید جهانتابم و همچنانکه
خورشید باآن عظظمت وشو کتش بهمحبت وعثق ذرهناچیز پاسخ مت
میدهد و آنرا بخود جلب وجذب میکند ؛ تونبز که ناچیزنر از ذره
نیستی بنابراین نسبت بمن اظهارمحبت وعثتی کن تا بینی کهچگونه
ازوجود دیجرد وعطابخشم که چون خورشیدجودبیدریغ داردبهرهود
خواهیشد وجزو محرمان پزگاهم باب نخواهی آمد ]
دربیت نخستین » ستابشی که از ممدوح ومحبوب شده ستايش
از يك پهلوان بالا بلندی اسك خوش-حکات ؛ شیرین بیان و دد
توانائی و چابکی و چالا کی کسیاست که درجنگگ بقلب ماهمزند آن
همسپاهی که همه آنهاخود ازقهرمانانوپهلو انانصفشکنهتندو و آنال
را درهم میکوبد وشکست میدهد . بانوجه باین نحوه ستایش وتطبیق
آن با پادشاهن معصر حافظ درمیبيم که چنن پادشاهی شاه شجاع
است . که بالالند وسروقد است . شاعر استوشیرینسخن ؛ وپهلوان
است وزورمند وجالالد استوچابك چنانکه حواجهحافظ فرمودهاست.
نگار چابکی شنگی دار ظریفی مهوشیترکی قباپوش
۱1۳۷
ابیات اول ودوم وسوم وچهارم هريك مکمل معنی پیت دیگری
است وبهم کاملا ارتباط دار ند ودرییت چهارم آنچه آمده بدیهیاست
بلحاظ بزرگ داشت ممدوح_بوده است و همین سخن :
این حفیقت و واقعیت است که نحواجهحافظ ازهعرمان وانیسان مجاس
تخاص شاه شجاع بوده است .
( باید توجه داشت که بیت دوم وسوم وچهارمسخنانی استاز
زبان شاه شجااع به حواجه حافظ وقصد ازاین نحوه بیان تذکار ایسن
نکنه به شاه شجاع است که چرا از حال او غافل مانده واورا توجه
میدهد که طی این دوسال که شاه شجااغ درشیرازنبوده او نیزازوستگاه
دیو ان بر کنا
ودرنتیجه سخت درمضیقه مالی افاده و کیسهاش از سیم وزر نهی گشنه
ار مزیستهواز ان رهگذر ازدرافت وظیفهمحروم بوده
است )
بیت ۵ :[ گرچه میتوان پنداشت که مطالب این ببت نیز در
تکمیل وتتمیم مطالب ببت های ۲ و۴ وج است و دروافع خطساب به
شاهشجا ع؛ شاهشمشاد فدادو عمروشیرینوهننبه خواجهگفتهشدهاست
لیکن درواقع خطاب ذووجهین است بدین معلی که خواجه حافظ در
ابراد این پیا ضمن اینکه خود را مخاطب قرار داده روی سخنش
باشاه شجا ع نیز هست ] میفرمای :
بردنیا و کارهای او نمیتوان اعنماد واطعینان کرد وبرآن متکی
بود زیرا جهان اپایدار است واگر در دستت قدحیشراب باشد »آنرا
مفتنم شمار و اندیشه فردا مکن ودم و فرصت را غنیمت بدان وقدح را
سربکش و آذرا برای فردا مگذار چول نمیدانی که آیا ساعتی بعد و
۱۹۸
بافردا زندهواهی بود؟ پس بااغتنام زمان شرابی را که در اخنبازداری
به شادمانی روی پریرخان ومهپیکر ان وسیماندامان پنوش و از دپسدار
زيائيها لت وبهرهیبر .
( بطور ره وایامبه شاه شجاع مفرهاید : گوش بموعفل و
پند واعظان وصوفیان وزاهدا مده » آنها میگویند اکر لت امروز را
از دست بگذاری فردا دربهشت از شراب طهور و وصال حور بهرهور
خواهی بود ؛ اما بدان که مرد عاقل وخردهند هبچگاه نقد را به نیه
نمیفروشد و تفریبً دراین اهاموشاره معنی وفاوم بت دیگریبنظر
میاید که فرموده است :
چمن حکایتاردیبهشتیگوید._عاقل است کهنمیهخریدونقلدبهشت)
واین اشاره بدینجهت است که درصفحات آبنده خراهیم گت
شمسالدین ابوعبداله بنجیری وشیخعلی کلاه ودارودسته ایسن دوتن
یکی زامدویکی صوفی » پسازا با زگشت شاهشجاع شهرت دادنشدد که
عات بروز حوادث و وفایم ناگوان پرایشاهشجاع و درنتیجه ابتلای
مردم فارس به بلای جلایربال وشافیخمود عدم واجه و عنایت پاوشاه به
انجام فرانض وشعاثر دینی وشرب شراب وعيش وعشرت بوده است
واز او میخواستند که ترله این رویه کند ومانند پدرش به زهد و تفوی
واجرای نهی از منکر بپردازد « باتوجه باین وفایع واین سخنان است
که نع واجهحافظ میفرماید :باینشایعات وتبلیغات گوشمکن ودرسخنانی
ذروجهین لاب باینشاه فرماید: گوش باین سخنان ده و اگر در
دسنت شراب داری وثملابرابت مقدور است که شراب بنوشیوبهعیش
و عشرت بنشینی » این فرصت:فتنم را غنیمت بدان واز دست مده زیرا
۱۹۳۹
هیچکس نمیداند و آگاه نیست که فردا براوچهخواهد گذشت ؟ | آیا
زمان ومکان باو اجازه عیش وعشرت خواهد داد ؟ واز طرفی کسی که
صاحب درایت وهوش باشد هبچگاه عشرت وللأت موجود را وبهعده
نامعاوم ونسبه نخواهدفروخت.پساکنون که برایت در این دنبا وسایل
فراهم است از آن ستفید شو )
پیت ۶ : رهر وپیشوای رندان ( پیرپیمانه کش ) که روحش را
خعداوند شار بدارد ۱ به من پند ونصبحت واندرزی گرانبها داد ( کمن
آذ را برای توبازگو کنم تا تنیز ا آن برخوردار شوی و آن را بکار
بندی ) او گفت : از مجالست وموأنست ورفاقت «همصحیتی »کسانی
که عهد وپیمانشان را قدر نمی گذارند و عهدشکنهستند؛ پرهیز وووری
واجتناب کن تا از گزند و آفت آنان در امان باشی زیرا : +صاحرت و
مجالست باچنینمرومی زبان بخشی است
[ دراین ببت قصد از ,پیمان نکن نظر بردو گروهاست یکیشاه
مجمود که عهد وبسانش را شکست وزیگری شیخزینالدین علی کلاه
وشمس الدین ابوعبد!
شاهشجا غ بحسابمیاوروزد لیکنهمینکه اوازشیراز بدورشد باوشمناناو
بنجیری اسث که خود را از ووستان ومواداران
پهنیشاهمحمودو امرای جلایری نزدكشد ندو نردمجیتپاختنوعهدپیمان
دوستی باشاه شجا ع راشکستند وازهمینرهگذراست که خواجه حافظ
۱ - بااین اشاده چتون پیداست که پیشو ایب ندان دراین زمان ور گنه
بوده است وخواجهحاط بایاد گردن او بدروانش درود میفرستد , و در سا
گذشته د
ین پیشوا ورهبر درزمانی ۴ یف تلااغامجموونود
ددقید حیات پوده و خواجه اذاوبرایبا زک
تخامتجاع استمداد و بای خوامته
بزده است
۱۹۳۰
این دسته از مردم منظاهر وچاپلوس وسالوس را در غزلهالبکه همیسن
هنگام سروده با بینی طنز آمیز موره اتفد ونکودش قرار داده چنانکه
درغزل گذشته درباره پیمانشکنی آنان چنین فرموده بود :
پیمانشکن هر آبنه گردرشکستهحال ان الجهود عندمليك النهی ذمم
وبا ؛
آنص وف یکهتربزمی کرده بوددوش - بشکست عهدچون درمیخانهدیدباز
وبااین بیان به شاشجا ع هشدار میدهد که مصاحبت وموأئست
بامردبی دورنگ ودورو وپیمانشکن دررازعقل وخرد ومردمی است و
چرن شاه شجا ع سابفه ذهنی از پیمانشکنی شیخعی کلاه وشمسالدین
ابوعبداله بنجیری دارداینذ کاربسارموثر وبجا مینوانستوافعبشود]
بیت ۷ : [ ابن ببت یز درتأید وتکمیل بیث پیشاز ابن است
که هم بخودبیگوید وهم به شاه شجا ع خطاب دارد درو افع ذروجهین
است ] میفرماید : وست بدامان وستان شو وبه آنان اتکاء کن « دامن
پدست آوردن ۱ » ودل آنان را بدست آور «دامن بدست آورد »و
از دشمنان پیوند دوستی زاپاره کن « بگسل » واز آنان دوری وپرهیز
نما « بگسل » وبااین تدییربامردان خدا همراهشو وازاپلیسان داهرمان»
دوریگزیننابنوانی از شروسوسه آناندرامان باشی وبراه خدائیبروی
وازمردانعدا شویوا زکناردامهای شبطانصفتان و وساوس آنان آسوده
بگذری واز حطر آنان ایمن بمانی ( همین معنی رادربیت دیگریچنین
افوه مرام کرده است:
فک تفرقه بازآیتاشویمجموع بحکم آ که چوشداهرمنسرو آمد
درمسطاحات اینهطلم معی نشده ولی نی مجازی آن, دل کس
وردن ودد یناه کسيشدن وودسایه کمیزیستن اس
۱۱۳۱
بهیم بوسه دعائی بخر ز اهل ذلی که کید دشمنت اجان وجسمداروباز
و
آنصوئتی کهوبزمی کردهبوددوش بشکست عهد چرن درمیخانه دید باز
وقصد ازاین گفنه تعریض برصوفی دجال فعل است که اعمال
اهریمنی دارد واهریمن است و معاشرت و مجالست با او را ناصواب
وناپسند میداند ومتذکراست که هم نشینیبااو موجب گمراهی و گسیختن
از خداو ند وپیوستن به شیعلان است ]
از صبا که پيكمجر راز است در لالزار وچمنلال»
صبحگاهان اینسخنرا درمیان گذاشتمو باو گفتمءاینهمهلالهای خونین
کنن که در این چمن روئیده شهدای چه کمانی هستند و چه کسانی
آنهارا بیگناه بفنلرسانیدهاند «شهیدم؟! چرا آنان بشهادت رسیدهاند ؟
اینها نماینده,ونشانه کسانی هستند که بیگناه کشنه شدند و از حون
آنان این لالهمای خوتین کفن رونیده تا نموداری از آن همه مظلمه و
وستم باشد
بت 4: باد صبا که پیلک »رم اسرارعاشفان امت در پامخم
گنت که : ای حافظ ؛ من وتو برای شنیدن این اسرار خدائی محسرم
نیستیم ولمیتوانندحقایقوعلت پروژوظهور این فجایم را باما درمیان
بگذارند وبرما فاش کنند » پس بهتر است که تو بجای پرداختن باین
گونهپرسشها » از لب لمل زیاروبان وکسانیکهزنخ آنها چسون نفره
سفیداست وماهرویان) داستانهاسا ز کنی و حدیت ازمطرب ومیگو نیوراز
۱ - خواجهحافط دراینجا چمندا پیین انبوهی و زیادی بای پساوند
متداد که چمن به زمینی گفته میشود که از سبزی و
بائد
«ذاد » پکادپرده بد
مرغ فراوا بو
۱۹۳
دهر کمترجوئی که کس نگشود ونگشاید بهعکمت این معمارا
دراین بیت اشاره به وقایع ناگوار دوساله دوری شاه شجا ع از
شیراز دارد وبااین اشاره میرساند کهچه بیگناهانی طی اینمدتبدست
عمال شاه محمود وجلایریان شربت شهادت نوشیدند و بخاطر مطامع
مشتی دنباطلب وخودنحواه به الب وخون غاطیدند )
۱۹۳۳
۱ بهچشم کردهام ابروی ماه سیمائی
۲ زمام دل بکسی داده ام من درویش
۴ سرمزدست شدوچثمانتظارم آسوخت
۴ زهی؟ خبال که منشور عشنبازی من
۵ردستچشم؟ ودل آنش بخرفخو اهمزد
۶ بروز واقعه تابوت ما زسرو کنید
۶ در آن مقام که خوبان زغمزه تیغ زنند
۸ مرا که از رخ او ماه در شبستان است
نعیم ۲ لد چه باشد وصالدوستطلب
۰ درر ز شوق بر آرند ماهیان به نثار
خیال سرو اقدی نقش بستهاجالی
که نیستش بکس از تاج و تختپروالی
در آرزوی سروچنم مجلسآرائی
از آن کمانچه ابسرو رسد بطنرائی
بیا پا که کرا میکند تماشالی
که مرده*ايم _بداغ بلنبالائی
عجب مدار سری او فناده درپانی
کجا بود بفروغ ستارهبروائی
که حبف باشد از او غیراوتمنائی
اگر سفینه حمافظ رسدبدربالی
پش از اینهم متذ کر شدیم » خواجهحافظ پس ازاسنقرار
شادشجاع درشیراز غزلهائی چند در شور راشتباق خود داثر بدیسدار
شاه شجاع سروره است واز آنجا که شاهشجا ع دربدو ورود به شبراز
گرفتار شفاه فراوان ورئق وفتق مور مهمل مانده درطی مدتدوسالی
که شاهمحمود وجلایربان درفارس فرمان رانده بودند وهمچنین سامان
بخشودن بوضع نابساماننشیراز وفارس وشهرهای فلاکست رسیده و
۳.سق . امید هست که
۶ - ق. فراق و و
۱۹۳۴
مکدر است رل 7
دجم از انظار سوت
نش ۵ -ق. که میسرویم
انتظام دادن بامور ازهم گسیخنبود از این روفرستومجال آنکهبدیدار
هوادازان ودوستانش بپردازد نداشت وخواجهحافظ نیز در آاری که
ناظر براین موفع وزمان است سروده بهابنعمتوفیق در برجورداری
ازملاقات شاهشجا ع اشارانی دارد از جمله غزلی است که ينك بشرح
آن میپردازيم .
ببت ۱ :(۱ به چشم کردن کنایه است از نگریستن ونظر کرد
واعتناه هشانچیزی و بر گزیدن ونشان کرو در ابنجا جز نی اثتخاب
کردن بمفهوم درخیال پرورون و آرزو کردن هم آمدهاست )میفرهاید:
ابروی ماهروئی « سیما » را بر گزیده ونشان کسردهام « بچشم
کردن » و آرزوی دیدارونظاره کرون ب رآنرا دردل میپرورم< بچشم
کردهام » و تصور وپندار «خیال » سرواندامیرا در دلم نقش بسته و
تصویر کردهام « نفش بستام ) [مفهوم وتقصود اینکه : دروم آرزو
کردام که آن ماه رخسار که ابروانش زا نشان کرده واررا از بان
همه مامرویان برگزیدها »
بیتمه وآن بالابلندز! که آرزوی دیدارش
۱ سبهچشم کرد دا بهاد عجم پمشی نگرپستنونظر کردل ونطاده آودده
وبرهال » بمعنی نشان کردن وب رکزیدن دانسته و آنیدداج بمنهوم اعتناء بان
چیزی وب رگزیدن ثبت کرده است خواجه حافط یکجا بعفهو) نکریستدن آورده
ومیفرماید!
پیا بمیکده و وضع قرب وجاهمرین اکرجه چشم بماژاهد از حقادت کرد
اماپمفاهيم دیگر طفرا مشهدیمیکوید ؛
چام جمخو چون دد آئي بچشم جانانه
وبا بافعانی کوید ؛
رآب آینهم روی خوش پوئودی زفرم چشم نکردی بر آنتاب کسی
۱۹۳۵
را ددلوح دلم تصویر کردم بنگرم )
[ مزیتوبرتریثبت« سروقدی » بر« سبز خطي » که درفزوینی
آمده است از اینجا مشهود است که دربیت ششم میفرماید :
بروذ واه تابوت ما سر و کنید که مرديم بداغپلند بلاثی
وباتوجه باینکه غزل درستابش شاه شجاع است و خواجهحافظط
این پادشاه را در آثاری که برای اوسروده ازقد وبالای موزون وبلندش
یاد کرده وسرو قدش خوانده چنانکه درغزلهای زير :
بالابلند عشوهگر سروناز من کوتاه کرد قصه زهد درازمن
و
سرو جمانمنچر املچمننمیکند .. همدمگلنمیشود باوسمننبیکنه
و
ایسرو با غْحسن کهنعوشبرویبناز عشاقرا بهنازتوهرلحفله صدنیاز
باین نشانهها درميناييم که ثبتٍ نسخ ما برثبت نسخه فزوبنی
برتری ومزبت دارد )
بیث ۲ ؛ عنان واختیار و زمام» قلم را من بینوا < درویش » و
نهی دست وبیخبل وحشم « درویش » بدست چنان کسی دادهام کهاو
درحشمت وش و کت وجاه وجلال وشکوه اقبال ؛ درمرحلهایست کهحتی
برای سلطنت وبادشاهیهم به هچکس توچه وعنایت « پروا» و مبل و
رغبت «پرواء ونباز واحتیاح « پروا » ندارد وخورش را مستفنی ازهمه
چیز میدن ودرنظرش پادشاهی نیز بیارزشاست( این سخن نیز نش
بارزی است از اینکه غرل در سنایش پادشاهی باحشمت است واستعاره
ایست براینکشاهشجاع برای پاوشاهی وساطنت فار که بددرخواست
۹۳۶
وتمنا نزد برادرش شاهمحمود برنیامدو حاضر نشدخودش را تحفیر کند
وهمینکه دید اوضاع نابسامان است از پادشاهی صرففار کرد و به
کرمان رفت ولی زبانبهمجز وخواهش نگشود و درواقع - بکس از
تاج وتخت پروالی نداشته بود )
پیت ۳ : اختیار از کفم بدر شد « سرم زدست شد » و دیدهگانم
ازچشم براهی «انتظار » بسوزش افناد و آنش گرفت ( این سخن کنایه
است از اينکه : آدمیهنگامی که چشمبراه کسی میدوزه وخبرهمیماند
چشم پس از مدتی خیره ماندن بسوزش میافند واز آن آب سسرازیر
میگردد ؛ گوئی میگرید ودراینحال سوزشدرچشم احساس میشودکه
آنرا خواجهحافظ بهسوختن و آنش گرفتن تعبیر کردهاست ) بمید و
انتظار و آرزومندی اینکه رخسار وچشمان کسی را بهبنیم که اومجلس
آراست ومحافل ومجالس بوجود ژیجود او آرايش و زینت میپابد
«بجلس آرا »
بت ۲ : چه تصور باطلي ! « زهیخیال » وچه بسبار «زهی »
پندار « خبال » بیحاصلی!" که فرمان « منشور » واجازه عشقبازی من
باو از طرف اشارات آن ابروان کمانی که همانند امضای پادشاهاست
« کمانچه ابرو » به تصویب وامضابرسد « بطفرا رسیسدن » و توقیع و
توشیح بشود ! ! ( منظور ابنکه : این چه پندارونصورباطلوبیحاصل
است که آرزو کنم او باعشفبازی من بخودش اجازه صادر کند و آنرا
بتصویب برساند ومرا برای اینکار مجاز بداند ودرنتیجه من بتوام از
دپدار ومصاحبت او برخوردار شوم )
[ دراینجالازم استدر باره طف را و بهطغر ادسیدنو طغ را کش»
۱۹۳۷
منشود» توقیع توضیح و شرح مخنصر باهیم تا هلف کلام خواجه
حافظ بیشتر مشهود افند وچون خواجه حافظ در اشعارش جندبار واژه
طفرا رتوفیع ومنشور را بکار برده ! وجه تسمبه ومعني آن بر خواننده
ارچمند روشن گردد .
تک
گروهیتصور میکنند که اصطلاحطذر| ومنشور وال وبرلیغ و
مانند آن مصطلحاتی است که پس از حمله مفول درایران رواج گرفنه
ومتداول شده است درصورتیکه اپن نظر کاملا اشتباه است و بایدگفت
این «صطلحات از زمان غزنویها وشاید سامانیها درابراترایج ومنداول
شده است وعلت رواج ونداول آنهم بدین مناسبت بوده است +
دردوران پیش از سلامرایران مرسومبود کهفرمنهایپارشامان
را بانشانهها وعلائمی مشخص وفعتا میساختند وبیشتر اين نشانهها و
علائم در روی مهرهای سلطتیفر م گردیدودراصطلاح باستانشناسمی
این مهردها ؛ مهرههای اسنوانهای وبه خانمهای انگشتری که بجایمهر
بکار میرفنه نشان میگویند بمنی نشانهای از شخص و نموداری از او
پس از اسلام وبرچرده شدن سلطنت ساسانیان در ایران» چون
فرمانروایانحدووسندو خوارزموماوراءاللهردورارود» همااصطلاحات
1 - ازج
ی توصودت نهبست با طنرا نویس ابروی مشکین متال تو
هاالیشد تنم ذینغم که باطفرای ابرویش که باشدمه که بنمایه ژطاق آسمانابرو
و
یکه انایعطارد مقت شوکت نوست عقل کل جاکر طفرا کش دیوان تو پاد
۱۹۳
دوران ساسانبان زا به زبان وصطلح ثرکی و جفتائی و منولی بکار
میبردند ؛ پس از استقرار حکومت سامانی کمکم همین مصطلحات
باردیگر در ایران رواج گرفت وبکار برده شد .
از ووران سلجوقي آثاری دردستاست که در آنها طفر اومنشور
وتوقبمبکاررفته است از جملهقطهایستمنسوب به ملكالشعراءبرهانی
پدر ملكالشعراء امبر معزی که آن را بعنوان سفارشنامه برای پسرش
بنام سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی سروده است قطمه چنیناست؛
چلسال به افبال نوایشاهجوانبخت گر دستم از چهره ابام ستردم
طغرای_تکونامی و منشود سادت پیشملكالسرش بهتوقیعوبردا
چون شد زتضا مدت عمرم نودوشش_ در حدنهاوند زيك زخم بمردم
بگذاشتم آن خدمت ديرینه پفرزند اورا بخدا و بخداوند سپردم
ولی تحقیق و حقیت اپنسث که اینقطعه را ادیب»ختارکمالالملك
ابو جعفر محمد بن احمد زوزنی.از آزبان جواجه نظام الماك سروده
است وعوفی درجوامعالحکایات واستائي در برهاین ادیبمختار الملك
زوزنی دارد که او را ععرفی کنو فطل دراین داستان سخن از
دپوانطفر وطفر | کشی درزمان سلطان ملکشاه بمبان میاورد که برای
آگاهی ازچگونگی دبوان طنرا اللاغ براین داستان بیفایدتینیست
و از این رمگذر به نفل آن دراینجا مبادرت میشود :
عوفی مینویسد که : درایام دولث سلطان ملکشاه انارالّه برهانه
سالها صاحب دیوان رسالت ابوالرضا بود و اورا صاحب دیوانطفرا
میخواندند وچون سلطان برابوالمحاسن متفبر شد و بفرمود او را مبل
کشبدند و شغل طفرا از وی بسند و به مژید الملك پسر خواجه
۱۹۳۹
نظامالملكدادو آنشنل بمکاناوجمال گر فتودرعهدابوالمحاسن مردی
بود بنام ابرجعفر زوزنی واورا ادیب مخنار خواندندی وبه کمال عتل
آراسته و به انوا غهنر متجلی » نثری فابق ونظلمی رابق و لفظیعلب
و خی لطبف داشت و سالها دبیری سلطان کردی و ساططان او را به
حقالمعرفه شناعتی.
چوذ مید الملك حاکي ولفر | شد اوراپیشکار نفرمود و استاد
ابراسبعیل کانب اصفهانی را که از علمای کبار واز افاضل نامدار بود
نیابت خود داد : ادیب زوزنی بیکار شد و هرچند شنیان برانگیخت
مزیدالملك استما غنکردواورا شفلی تفرمود وچونغطلت اواز حد گذشت
وییکاری او بغایت رسید ) شمانتاعداء اورا مضرگردانید ؛قاضی
مثلفر لیئی که از افاضلعلما بود وقاضیسلطان بهرامشاه ؛ چنین گفت
مراکه : روزی در خدمت سلطان تشسته بودم » ادیپ مختار در آمد و
ندمت کرد وبه ایستاد وچنان نود که مگر حاجتیدارد ؛ سلطانگفت
مگر ادیب کاری داری ؟ ادیپ خذمت کرد وگفت :
بنده سالهای دراز خدمت دیوان رسالت کرده ونایب طفراکش
بوده وامثله من باطراف عالم رسیده ودوست ودشمن حط_مندیده و
دراین مدت هرگزخیانتی نکرده واز من گناهی دروجود تامده کهبدان
مستحق عزل باشم ؛ اکنون تااین شغل به مژید المللهجمال گرفته بنده
رامحروم گردانیده وبیسییخطعزل پرمن کشیده» اگر بنده دراین
حالت بخدمتیکی از ارکان دولت پیوندد مرومان بد گویند وعیب کنند
اگر رأیاعلی حققدیم بنده را رعایتفرمایند؛ فرماذدهند تا میداللك
بنده را در سك محرران اننظام دهد که بنده بکلی محروم نماند .
۱۹۴۰
سلطاذرویبمن کرد وگفت :فاضی ؛ برو مزیدالملك را بگوی
که ادیپ مارا خدمتکار قدیم است واو را محروم نباید گردانبد وبسر
کار نمود ميباید راشت واگر درحق دیگری عنایت داری مارا مضایقه
لیست و بحمداله در ملك چندان وسمت هست که اگر هزار دبیر باشد
بکار آبد ومنفعت سازد ورفق حاصل آید .
فاضی گفت :من خدمت کردم و بیروث آمدم ؛ سلطان گفت
قاضي ؟ هیساعت برو وفرمان من برسان وجواب این سخن بازآر
که مننظر نشستهام .
قاضی گفت : من رفتم ومویدااملك بدیدم وبیغام شاه رسانیدم
اوخدمت کرد و گفت :
فرمان پادشاه را باشد ؛ لکن من سوگند خوردهام تادرکار باشم
ادیب را کر نفرمایموپادشاه روا نار که ندهخینکار باشم .
قاضی گفت : من اور! گفنم که این نیکونیست و باپادشاه این
مباسطت نبابد کرد ودراین معتی عیالفه کردم وهمچنان براسنبداد خود
بود؛ چون خود را مطذور ریخست سلطلان آمدم » سلطان فرمود
که مزید چهگنت ۰۲ گفتم خدمت کرد وامتثال نمود ؛ وخاموشمانام.
سلیلان دانست که سخنیگفنه است که درملاء نمبتوان گفت مرا پیش
تخت خود خواند ؛ من پیش رفتم وحدایث سوگند او برزبان راندم +
دیدم که اثر غضب برروی پادشاه بیدا آمد وچهره برافروخت وگفت:
اگر موید سو گندخورده ؛منسو گندنخوردهام که ادیب دا طفراکفی
نفرمایم .
پس روی به تماج کرد که امبر صاحب دیوان بود وگفت :
۱۹۴۱
ما طغراکشی دباث را به ادیب دادیم باید که اورا به خزازه
بری وتشریبی که معهوداست دروی پوشی واو را به دیوان بری وبر
راست بالش وزارت به نشانی»ادیب حدمت کرد ودست راست ملکذاه
را بوسید حاضران اورا تهنیت کردند »
اما طغ را کشی چیست ؟
درفرون گذشته دیوان رسائل محلی بود که نامههای سلطنتی در
آنجا نوشته و ثبت وضبط میشد؛ نویسنده گناین گونه نامه کاریخطیر
برعهده داشتند ووظیفه وکار ابشان مستلزم نازلدکاریهاوهنرنمائیها بور
دریکی از فرمانهائی که برای بر گزیده شدنرئیس دبوان انشاء ازطرف
یکی از پادشاهان سلجوقی صادر گردیده دراین باره مینوبسد : « هم
چنین ترئیب دیوان انشاء که ناز کتر شغل دردیوان آنست » و بنابربن
آنرا ازکارهایظریف و هنرهای تفه دانسته : ریس دیوان را که
ذ ودیران زیردست او بودئد طغرائی میگفنند ونخستینبار در
ایران سازمانهای دولنی که وزارت عانهها باشند از طرف شاهاسمعیل
سامانی یه گذاشتهشد و طغرالی,طفرا کشانی دراختبار داشت ووظایفه
آنها این بود که درصدر وبالای امهای سلطان به آب زر پا شنگرفبا
لاژورد وگاه م کب باخطوطی قوسی شکل به صورنی شکیل وزیبانم
پادشاه وسلطان را رسم مبکردند » واين حعطوط فوسی تشکیل مبشد از
حروف الفبنی نمپادشاه که برای هريك از حروف طرح وشکلیخاص
بکار میبردند وطفرا را بصور مختلف درمی آوردند . و اگر بربالای
نامهای طغرا را کشبده بودند (بعنی نقاشی کرده بودند) دلیل براین بود
۱۹۴۲
که متن فرمان ونامه به تصویببادشاه رسیده و آنرا صحهگذاشته است؛
وبههمین معنی است که خحو اجهحافظ میفرماید :
زهی خیال که منشور عشقبازی من از آن کمانچهابرو رسد به طفرائی
ما منشود نی فرمنیاست کهصادرشدهولی هنوز هطفرای
پادشاه نرسیده است !
از آنجا که طفرا را از خطوط فوسیشکل ترسیم میکردند وهر
نوس آن شباهت به کمان و در نتبجه ابروان کمانی داشت ؛ شعرا آن
را گاه به ملالماه وزمانی به ابروان کمانی نشبیه کردهانك .
خواجه حاففظ درتشبیه ابرو به طغر | میفرماید :
مطبو عنرزنقش توصورت نهبست باز - طفرا نوبس ابروی مشگینال نو
( مثال نیز عنوان نام ناممائی بوده است کهاز پادشاهوسلطان
به ملوك وامرا نوشته میشده است )
هللشدتنوزین که باطف ای برش _ که باشدمه ندید زاف سنا یرو
ایکه انعاء عطادد صفت کت توست - عقل کلچاکرطفراکش دیواننوباد
از جملهمصطلحاتدیوانیکهآنهمبنولی است یکی آل قمفاست
شادروان محمد قزويني درباره آل تعفا مینویسد « اما آل ثمفا بمغولی
پنیبهرسر خ ۴ و آن عبارت بودهاستازمهرمربعیکه بررویر لیخ ها
واحکام ومراسلات رسمی بام رکب سرخ مبزدند »
بت ۵ : ازهمچشمی « از دست » و برابري وفشار « از دست »
منتهی الارب ۲ - آل یمنی سرخ وتمفا یمنی مه ۴ سیرلیغ
مفولی است بسی فرمان ومنشود
۱۹۴۳
دیده ودلم که هرچه را بهبیند میخواهد و آرزویکند ؛ودلم بهموای آن
دیده شده از دست میرود وناچارم از ره ندامت و پشیمانی شرقه ام را
آنش بزنم وبسوزانم « آتش بهخرقزدن! » بابراین تو + برای دیدن
این آتشبازی و آنشسوزی که نماشادارو و دیدنی است » و آرزش
تماشا را دارد«کرا کردن ۲ ) ببا وبتماشا بهنشین؛ باشد که ؛ بدینوسبله
لاقل بدیدار تو مفتخر گروم ۲
وبسعنی دیگرهم قابل توجیه وشرح است و آن اینکه :
ازرقابت وهمچشمیدیده ودلم باخودم پهننگ آمدهام وناگزبرم
که ترله مسلك وطریفت گویم «خرقه ام را بسوزانم »و از اینکه چرا
بهندای چشم ودلم پاسخ مساعد نمیدادم اظهار ندامت و پشیمانی کم
بنا براین توبیا وباین تماشا بهنشین و بابین که چگونه خرفهم راآت
میزنم ومیسوزانم واین کار برای تو که,آرزوی آثرا داشتی ؛ کاری
نماشائی است وشایسته وسزاواز تما همست و ارزش تماشارا دارد.
گفتهایم که قصدومننلوراز خرقه سوزاندناظهار ندامت وپشیمانی و
| - ددباده آتش به خرقه زدندرصنحات پشوضیح وغرح لام دادهايم
۳-کراکردن بمنی لایق وسزاواربودن است .
صاب میکوید ز
جهان کرایه دیدن نمی کند صاثب چوفنچه درز گر یبانپرونمیاروبرو
میرذا صادق گوید :
بهوده چند محنت عالم توان کشید عالم کرای اینهمه محنت نمیکند
سیفی هروی گوید
سیفی| گرچهداره صدیار دلزجانان اینها کرای گفتن که میکند بجانم
۳ -- کوش مفهوم این بیت بر حافظظ آمده است
آنکه دائم هوسسوختن عامیکرد "کاش میآمد واژ دود تماشا میکرو
۱۹۳
ثوبه کردن است )۱
بیت ۶: درروزی که مرگمنانقاق خواهد افناددروز واقعه»برای
برداشتن جسدم + آثرا برروی تابوتی بگذارید که تختههای آن را از
چوب سرو ساخنه باشند ؛ تابدین وسیله نشانی گویا باشد از اينکه من
ازاینجهان بهغم وسوز ودرد عثق « دا غ»وحسرت«داغ » دویکسی
درگذشته ورام که اندامی بل لد چون سرو داشته است ۰
بت ۷ : در آنجا «مقامه ودر آنمکانی که «مقام » زیا رویان و
عاشفان را باتیر نگاه وشمشیر اشارههای چشم « غمزه » از پا درمیاورند
«تیغ زنند » جای شگفتی برای تو نخواهد بود ؛ اگر بهبینی که در
زیر پای کسیسرشبرزمین فاد ( واین سرمناس که به سغ بیبهرکا
تو از اندامم جدا گشته و زیرقدوم تونثار گردیده است )
بیت ب : نعمت بهشت وخوبي آن « نعبم ۴ 4 دربرابر وصال و
رسیدن به نعمت برخورداریازمضاخبت دوست نمیارزد » پس چرابه
دنبال بهشت بروم ؛ مگ نه اینکه:
بارابهشت صحبت یاران همع است. ویدار پا نامتناسب جهنم است
: برای من که نعوابگاهم « شبستان» درشهبا ازچهره ماهاو
ور وروشنالی میگیرد » روشن است ؛ دیگر به روشنائی و نور ستاره
کمپرتو » چه احتباج ونبازی است ۲« پروائی »
( جائیکه من شاه را پشت وپناهم دارم دیگرچه نبازی بصاحبان
ضمتا ینبیت منهومین دیاعی از پاباطاهی دا هم پید یاورد:
بدءودل هر فریاد ی یدهبیند ول کید یاو
پسازم خنچری نیثشزاولاد ذنم بردیده تادل گردد آذاد
۲ - نیم بمینی بهشت ونعمت ونیکی است
۱۹۳6۵
مفامات دبگرهست؟)
بیت ۱۰ : اگر دفترچه شعرحافظ « سفینه»رامانند
به درپای بیگران دانش به برند» ماهبان وربا با دیدن آن آثار گسرانها
وذوق بخش » و گوهرهای گرالقدری که ور آنهاست؛ ازمدت شور و
اشتیاق«شوق)برای او بهدرون این کشتی «سفینه» مرواریدهای بیشمار
بنوان صله نثار خواهند کرد .
۱۹۳۶
۱یا و کشتی ما در شط شراب انداز
: مرا به کشتی باده در افکن ایماقی
۳ زکوی میکده برگشتهام ؛ زراه خطا
۴یا از آذامی گرنگک مشگیوجامی
۵ اگر چه مست و خرابم تونیزلطلفی کن
۶به نیم شب اگرت آفتاب میباید
۷مهل که روز وفاتم بخاك بهسپارند
+ گرا ازتو يك سرموس رکشد ول حافظ
غریوو ولوله درجان بخ وشاب انداز
«کهگفته اند نکوئی کن ودر آب انداز»
مرا دگر » زکرم باره صواب انداز
شرار رشگگ و حسد در ول گلاب انداز
نظر بر ایسن ول سرگهنه حراب انداز
زروی دنر گلچهر رز نقاب انداز
مرا به میکله بر » درخم شراب انداز
بگیر ودرخم زلفش به پیچ و تاب انداز
چنانکه پیش از این مذکرشدهايم ؛ پس از با گشتشاه شجاع
عوامفریبان وسالوسیان بار دیکوبه جنپ و جوشافتادند ومی کوشیدند
که از موقبت برای تحکیم وضع خحود سوع استفده کند و باردیگر
بساط تعزیر وتکفیر بگمترند و با عوام فریبی وتحمینعامه» برنحر مراد
و آرزوسواز شوند.
خراجه حافظ ازاعمال این گروه غافلنمانده وباسرودن غزلهای
که در آن سخن ازمی بمیان آورده کوشیده درتحريك زوق شاه شجاع
که مردیشرابخواربود و با استفاده از این نقطه حساس ذوقی او جلوی
عرام فریبان وفعالیت و کوشش آنان را بگیرد و مجال و فرصت ندهد
که باردبگردامتزویر بگستر انند وبر جامعه فرمان رانند » عواجه حافظ
- این بیت ددقزوینی چنین است :
ژجورچرخ جوحافظ بجان سید دلت
بسوی دیو هدن ناوگ شهاب انداز
1۹۳۲
باین نکنه توجه دارد که عوام فریبان وسالوسیان موضو ع خمرسکر را
بهانه تجاوزوتمدی به آزادبهای فردی قرارمیدهند وازاین دستاویز باهر
گونه آزاد اندبشی به ستیز برمیخیزند وآنرا حربه تهمت وافترا فرار
میدهند وبرجان ومال وناموسمردم میتازند وازاین رهگذراست که بابن
دسته از اغواگران میتازد و آنان را رسوا میسازد .
خمربههای حافظ بیشتر بدین منامبت سروده شده و گرنه آنچه
سلم است ودراین باره درجلددوم به تفصیل گفتهايم » راچد حافظط
هیچگاه لب بمینیالوده واین گفته
امی وصف الحال اوست
به ایزد که نا درجهان بوددام بمی_ دامن لب _ نیالودهام
غزلی را که اينك بشرح آذ میپردازيم» از اینگونه غزلهاست
وتاریخسروده شدن آن نیز پس از ورود شاه شجا غبه شیراز بووهاست
بیت ۱ : آماده باش « با و كمك کن «ییا » وکشتی وزورق
هسنیام را در دربلی ( ویا زود بزدگي) «شط » از شراب بیفکن تا
در آن فوطه خورم وشناور شوم وبا اینکار صدای فرباد وهلهله از
گلوی جوا وپیر بر آور همه گی زوحثان زنده شودو آتش بجانشان
درگیرد وبه شور و نشاط بهنشینند وازخموده گی برهند .
بیت ۲ : ایساقی ؛ مر ادرمبانيك کشتی بینداز که مملوازشراب
«باده » باشد ( ویا مرادريك کشنی بنشان که دردربائیاز شرابحرکت
میکند ) برای آنکه ضربالمثلی استمعروف و آن اینکه :
اجر و باداش نکوئی کن و آن رابه آب
بدون چشم دا
- قط پمتی کرانه درد وجوی وکرانه کوهان با نمف آناست ولی
درژبان فادسی شط بارودهای بزدل وگاه بطور مجاژ به دریا گفته میتود
11۳۸
پانداز وبدان که خداوند پاداش ابن نیکوکاری تورا دربابان که بان
نیاز داری باز خواهد داد :
[دراینج لازاست درباره ده وضربالمثلی که حواجه حافظ
آذرا بکار برده است توضبح بدهیم .
در آثارخواجهحافظ بکرا اتسخن ازباده و «بط باده) بمیان آمده
استدرمورد بط باده شرحکافی ادابم واینكبجامیداند که در ممنی
باده توضیحی لاژم وشایسته بدهیم :
پاده : دراصل بمعنیانگوری است که رنگخوشوتابنال داشته
باشد وخوردن آنگیرائی آورد.
فرهنگها! باده را بمعنی شراب گرفهاند برای آنکه باد بمعنی
غرور است وهای آن برای ۲ نسبت است +
بهار عجم مینویسد « بده: شراپیکه نامز نم بر آوردهاستعمال
کنند واین منسوب بهباد اسث چه پادغرور راگوبندوخوردن شرابنیز
غرور میآورد ومجازا بسنی پاله شرابخواریهم آمده ولی تحقبقآن
است کهبدهبمعنیانگوزیاع ت که شلات شیرینی مستی وسک رآورد
درتتمیم وتکمیل اینهسنی باید گنت که : چون شراب ازانگور
ات آورتر است از اینرو در آغاز
است وانگورهای شبرین شرابش
باده مجازا بمنی شرایی که از باده « انگور » خاص میگرفتند ثلا
(میباده پوشنگی)ریا(می بادههر بوه)گفهسیشده وبمرورایاممیراازآن
حذف کردهوباده بستی و پوشنگی وبلخی وغیره میگفتناند وبعدها از
ظر اختصار نام محلی کهانگور آن معروف بوده نیز ساقهط کرده وباده
۱ - غیاتاللنات ۲ - دشیدی
۱۹۳۹
را بجای شراب ومی بکار بردهاند ۱
درمورد ضربالمئل
« تونیکی میکن ودردجله انداز که ابرد در بیابانت دهد باز
که آثرا سعدی سروده ونظربر داستانی دارد که درمورد یکی از
حلفاست باه گفتخحواجهحافظ درسرودناینبیتنظر برییت کمالالدین
اسمعیل خلاق المعانی اصفهانی داشته که میگوید :
بر آبچشمش رحمتکنومبر آبش_کهگفهاندنکولی کن ود ر آبانداز
واین گفته وضربالمثل بسبار کهن است ودرزبان فارسی سابّه
کهن و دبرینهدارد : فخرالدین اسعد گر گانی دروبس ورامین آورده
ومبگوید:
بکن نیکی ودردرباش انداز که روزی در کنارت آوردباز
واپوالفضلهروی از گوینده گان منندم گوید:
درچشممن افکنددمیچشموبرفت نی که ؛ نکوثی کن ودر آبانداز]
ببت ۲ از روی اشتباه« تحطلا بوگناهر خطا " » وسهو وناصواب
از راهی که به میکده منتهی میشد « کوی » ومبخانه در آن خبابان پووه
عنان برتافتم« برگشتهام 4 تو ؛جوانمردی کن وباردیگر مرا بهرادراست
« صواب » ودرست « صواب » راهنما وهادی شو «انداز » (متصود
۱ - بده « انکود »های این تقاط شهرت ومسرویت خاس برای ترا
داشته است پاده هربوه - باده مروی - باوه بت , ده ادانی , باده بل ؛
باده پوشنگی - باده گوری - باده قباژدی - باده درغمی کتاب ساسانیالیف
دانشمد ارچمند آقای علی سامی جلد دوم ص ۱۳۴۴
۴ خطا. به کس اول کناه وپالفتح کناه کردن و سهو ونادست است
۱۹۵۰
اینکه : سهو واشتباه کردم واز راه وروشی که به میخانه متهی میشد
ومرا به آنجا راهنماثي مبکرد ؛ پمنی مکتب عثق ورندی » ازنیمه راهه
روی برتاتم واين طریفت «راد» را کنارگذاشتم » حال تو » ایساقی»
وا ی کس ی که هدایت کننده وراهنمای عاشقانورندان هستی .جوانبردی
کن وخطا واشنباه وگناه مرا ندیده بگیر ومرابار دیگر ازراه ضلال و
گمراهی که رفته بودم بازم ردان وبراه راسنی وحفیفت و درستی که
همان را میخانه و مبکده است راهنما شو ومرابآن طربق هدایت فرم
وور آن طربق بینکن «انداز »)
ببت ۴ : برایم از آن شراب ي که بمانند گل سرخ است وهمچون
مشگ بوي عطر میدهد يك جام پلور ؛ نا ؛ از این بده عطر بیز که
بمن نحوامی داد » حسد وفیرت کلاب را برانگیزانی که چون توبوی
خوشنمیدهد ونمیتواند ما غرا محر کند وازاینراه برتو رشگ برد
بیت ۵ : ای ساقی , اگرچههین از خودبیخودم وهرشیارنیستم
واز اوضاع رل خونین دارم «خرآبع » توهم بمن عنایتی و نسوجهی
« لعف » بکنونظر وچشممخبتت ومرحنشت زا برایسر گشنه وگ گشته
وادی حبرت و کمی که بنای همهستقدات وتفکراتش را ویرانکردهانا
«خراب»واينك به ورت خرابهای در آمده بینکن واودا از نوسامان ده
و بساز وعمارت کن.
بیت ع : اگر تومیخواهی درنیمهای شب که تاریکی و ظلمت
همهجار افراگرفته از پرتورشانآفتاب بهرهورشوی وازظلمتوسباهی
برهی » از روی چهره چون گل سرخ دختر باکره انگور « رز » کسه
شراب است » پرده برگیر واو را از صراحی بفدح وجام بریز تاعربان
۱۹۵۱
به تماشای آن بهنشینی واز تشعشع ودرخشندهگی این آفتساب قدح»
ظلمات و تیرهگیهای دلت «روحت » برطرف شود و از تاریکی جهل
وعفلت بهرهی.
بیت ۷: مگذار «مهل ۲ واجازهمده «مهل ) که در روز رگم
« روز واقعه » مرا بخالابسپارندوبگذارند؛ بلکهبجای آنکه درگورستان
بخاکمسپارند و دفنم کند » جمدم را به یخانه به پر و بگو آن را در
خحم شراب افکنند وغرفهازند ( تاپس از مرگمهمدردربای شراب آرام
بگیرم)
ببت ۸ :اگر دل حافظبه اندازه سرموئي ؛ از تعنیات وخواسنهها
ویامحبت وعشق تو سرپیچی کند ؛ تو دل اورا بگیر و درمین پیچ و
خمهای گیسوان بر پیج وتابت بینکن تادرآن پیج وخمها درتاب و تیش
آفندورنجوعل اب وزحمتبین. وعاقلشود ودیگرچنین دبوانگیها نکند
(ذیرا پیج و تاب حلفهگیسوافت برای دل عشاق چون دانههای زنجیر
است و ایندانههایز نجیر سلملهای نف وآهد بود که عاشقان رابه بندمی کشد)
/
۱ - مول تهی ازملیدن دعلیدن پیتی گذاشتن است «قرهنكگ بوستان »
۱۹۵۲
در آ» کهدررل خسته توال درآیدباز
۲بیاه که فرفت تو چشممنچنالدر بست
۳ باپیش آینه دل هرآنچه میدارم
۴ غبی که جون مپهزنك ملك دلبگرفت
۵ بدانثل که شب آبسنن آمدهاستبروز
ع ییا ؛ که بلبل مطبوع نحاطر حافظ
باء که درتن مرده روان در آید باز
که نتح باپرصالتمگره گشاید باز
بجز خیال جمالت نمینماید باز
ز خبل شادی دوم دخت زداید باز
سنادء می شمرم تا که شب ددآید باز
ببوی گلبن وصل تو » میسراید باز
درشرح حال شاه شجاع آوردایم که او علافه و دلبستگی حاص
به آثار شیخسهدی علیالرحمهداشت و ییشترغزلهای اورا ازبرمیدانست
وبسفتضای حال وموفعومنام ایبانی از آنهارامبخواند» حنیمنذ کرشدیم
که یکبار پدرش امیرمبارزالدین محتند روی معتقدات خشك وخرافی
مذهبی قصد داشت که آرابگاه آن بزرگوار را وسران و برجسد آذ
نامدار امانت روا دارد وشاه شجاع نزد او زانوزد وباللماس و الحاح
خواست که پدرش از اینعمل فجبعوشنیع در گذرد وسرانجامتوانمت
آن امیر قهار را از این کار باز دارر , نعواجه حافظ بانوجه باینعلاقه
واخلاصشاه شجاع به شبخسعدی: درغزلهالیکه بیشتربمدح وسنایش
این پادشاه پرداخنهمصر عو پابینی از سعدی ر اتضمین کرده وجول میدانسته
که شاهمشجاعآثارهنظومسعدی راز حفظ دارد بنابراین درهيچيك ا زآنها
متذ کرنامسعدی نشده است غزلی که اينك بشرح آذ میبردازیم یز دد
استقبال غزلیاست از سعدی در بدایع بمطلع ؛
بزرگهدو ات آنه کازدرشدر آئیباز بای کهبهخبر آمدی» کجائیباز؟
۱۹۵۳
گفنیم که شاه شجاغ پس از ورود بشیراز گرفتارسامان بخشیدن
وضع آشفنه آنجا گروید ویخصوص دراین کار برای استحکام مبانی
دولتش اهنمام میورزید واز اين روفرصت ومجال آننداشت تامجلس
خاص ترنیب دهد ودوستان وهوادارانش را در آن مجلس بپذیرد و از
دیدارشان برخوردار گردد .
غزلی که بشرح آن میبردازيم درهمین هنگام سروده شده و
خواجهحافظ شوق و اشتباق خودش رابدبدار شاه شجاع خاصه پساز
آمدنش بشیر از در پایان دوران دوری وفراق اعلام داشته است .
پیت ۱ : بهمجلس ویامحفل ما «یامتزلما » وارد شو « درآ) و
از درمحفل ومجلسویامنزلما پدرون آی » نا باآمدن تو ؛ درقلببیمار
« خسته » ونانوان « خسته » من وروستانت؛ جان ونیروی تازهایوت و انم
باز آید .
آری » بهنزد ما باز آنی تالا آمدئن» «بیا 4 درجسم بیجانما
باردیگر روح در آید «روان در آیدم
بیت ۲ : ( از درخانه ما رون آق ودر را بگشای ) « ییا » نا
چشمانمن کهاز فراقوهجرانت؛ پلکهایش «ازبس گریستهام» بهمبر آمده
ودوخته شده و کور ونابناگشتهام . وروری تو پینائی را از آن گرفنه»
باشد که « مگر » با شرده شدن ورنوانه که تو از آن بدرون میائی»
(و افتتاح باب مراوده ) و انجام دیدارتو » درهایچشممنیز بازو گشوده
شود وبار دیگر بینئی را پدست آورم .
بت ۲ : دربرابر آنهقلیم که منعکس کنندهتصورات وپندرها
و آرزوهایم است؛ هرموضو عوهرطلبی رامی گذارم وبه آنمیاندب
۱۹۵۴
در این آینه جز پندار « خیال » روی زیبایتو ؛ هیچ چیز نمایاننمبشود
وبهنمایش درنمی آید « نمینماید »
ببت ۴ :( با تا بادیدار تر )آنذاندوهوالمی که مانندسپاهسیاهان
زنگبار « زنگگ » آبنه صیفلی روح ودلم را به زنگ کدورت وسیاهی
اندوره بادیدار رویسفید تو «روم دربرابر زنگك» وسپاه « خیل»سرور
وشادمانی که بادیدار رویشادابتو بمن دست میدهد » آن سیاهی را
زدوده وپالکنم.
ببت ۵ : به استناد این ضربالمثل کهسیگوینده شب آبستناست
تاچه زاید سحر » وشب تاريك وظلمانی روز درنعشان و نورانیمیزابد
وبوجود مباورد » باین امید منهم تمام شبهجر ودوری را . بیدارم و
ستارگان را شماره میکنم وخود را مشفول میدارم تا بهینم سحرگاه
شب فراق؛ چه مولودیخراهد آوزد »واز بساینشبتاريك چهروشنافی
برزندگیم هواهد نابید .
پیش من باز گرد وبا » برای آنکه » حافظ ابنهمه
بت ۶(
اشعار ونغمههایدلچسب ودلنشین را بل طبع» به آرزوی«بهبوک»
درخعت گل وجود نوءکه آمر وصلودیدار پبار خوامد آورد سرمیدهد.
ونفهساز میکند . ( منهرم اینکه: حافظ به عشق گل روی توست که
نیمه غزلهای رلچسب ومطبو ع میسراید وگرنه؛انگیزهدیگرینیست
که اورا باین کار وادار سازد )
نکته :چنانکه بارها گفتهابمه حافظ؛ شاعروطبعاورا به بلبل تشبیه
می کند ویکیدیگرازمواردی کهایننظررا نا کید می کند همین پیت است.
۱۹۵۵
۱ ای در رخ نو پیدا انوار بادشاهی
۲ کلك نو باركالّبرملكودین گشاده
۴ براهرمن ننابد انوار اسم اعظم
۴ در دودمان آدم زاو ضعساطنتهست
۵ در حکمتسلیمانهر کس کهشكنماید
۶ بازارچ» کاهگاهی برسرنهد کلاهی
۷ کاك نوخوش وید درشآنیارواغیار
٩ اي عنصر نو مخلوقاز کیمیای عزت
۰ گرپرئویزتیفت ب رکان ومعدن افند
۱ ديری استپادشاها کاز میآهیاستجامم
۲ جانی که برقعصیانبر آدم صفیزد
۳ دائم دلتبهبخشد برعجزشبشینان
۴ ساقی ببار آبی از چشمه راب
۵ حافظ چوپادشاهت که گاهمیبرد نام
۶ یاملجاء اباب پاوامب العطابا
۷ جرر از فلك نیایدناترملك صفانی
درفکرت تور پنهان صد حکمت الهی
صد چشمه آب حبوان از قطره سیاهی
ملك آنتوست و خانم فرمای هرچهخواهی
مثلت و کسندانست اینوضعرا گماهی
برعل و دانش او خندند مرغ وماهی
رغان قاف دانند آئین پادشاهی
تعوید جانفزائی افسون عمر کاهی
وی دولت توایمن از وصمت وتباهی
باقوت سرخرورا بخشنه رنگ کاهی
اينك ذبنده دعوی وز محنسب گواهی
غارا_چگونه زیید دعوی بیگناهی
گرحالما به پرسی از باد صبحگاهی
تاخرفهها بشوئیم از عجب خانقاهی
رنجش زیختمنمایبازآبهعذرخواهی
عطفاً علی مقل حلت به الدواهی
ظلم انجهان برون شد تا توجهان پناهی
پس ازورورشاهشجاع هشیر ازچنانکه آوردیمنواجهحانظ غزلهائیبدین
مناسبت سروده و آزورودشاه شجاع وتغییر اوضا غ درهريك از آنها اظهار
شادمانی وسرت کرده وبنحوی وبا ینی به شاه شجاع خبر مقدم گنه
است وسسطبقر سوءزمانهمچنا نکه شاعران آندوران ابنفتحوپدروزی
را باسرود قصاردیتهنیت گفته اند اونیز بسرودن قصیدها ی که هفدهبیت
است مبادرت ورزیده؛ مولاناعبید زاکانی نیز این پیروزی را نبريكك
گفته وهمچنین یکی دیگر از شعرای معاصر خحواجهحافظ نام عزالدین
مطهر که از شعرا و فضلای دودان خواجه حافظ است تصیده مطولی
انشاد کرده است ۰
عزالدین ملهر از سادات مورد احترام بوده وقستی از اشعاراو
درجنگ تاجالدین احمد وزی رکه تاریخ کناب آن هفتصد و هشتاد دو
هجري است آمده ودرعنوان این شاعر چنین رقم کرداند:
« سا انصح عن لاف المر تضی الاعظم صاحب جوامعالکلم
فینوابغ الحکم عرالملة و الدینیلهر اعي اه شأنه» سپس اشعار که
نام حوراوست آمده و صیحا و واضجاً در پایان اشعار نوشته است
باق اتیمطهرین عداقه بن عیالحسنی»
از جمله اشمازی زا که این شاعر از حود آورده فصیدهابست
«حرره البدالاصفر ال
که بدین منامبت سروده وجمعاً ۵4 بیت است ودراین قصیده پنجبیت
ازغزلی را که شاه شجاع سروده ثبز تضمین کرده است وما در شرح
قصیدهخواجهحافظبهبیانی از قصیده عزالدین مطهر منخلص به «مطهر»
استناد خواهیم جست
ما این قصیده را درمدح شاه شجاع وانستهام به استد بات
«و۳ وع وا » بطوریکه ضمن شرح هریك از این ابیات این مستندات
را بازگو خواهیم کرد . وورآغاز شرح غزل همیناندازهمن ذکرمیشویم
۱۹۵۷
که موضو غ «اهریمن وخانم سلیمان استعاره و کنایهابست که درشرح
غزلهای پیش آوردايم ومنظور ازاهریسرا شاه محمودوسلیمان را شاه
شجا ع دانستهايمهمچنین «باز وعنفا» ود
انعوش و یسی» شاه شجاعو
انشایشیرینوبلیغ اوست وبایدگفت همهایننشانهها مّید براینست که
قصیده در ستایش شاه شجاع است زیرا هیج يك از پاوشاهانهم عصر
حافظ بااین مشخصات قابل انطباقی نسنننك بشرح آصیدهمی پردزيم
بیت۱ ؛ ای آن پاوشاهی که درسیمای تو فره ۱ پادشاهی وانوارم
دیده میشود ومیدرخشد؛ورراندیثه « فکرت )توصدها دانشخداوندی
نهاده شده ونهان گردیده است.
ببت۲: فلم فرخ ومیمونتو ؛ بارکبادراحمنت و آفرینخدابراو
بادکه پالهکنندهاست خداوندآرا « بارلاته ۲ بواینقلم برروی مملکت
و دن؛ ازنعست و هستی؛ گوليطنها چشمه از آب حیات و حیوان»
را از يك قطره م رکب این قلم هستی آفزبن نو از کرده وازآن نطرو
م رکب» صدها چشمه زنده یم جوشد. وهمه را سبراب می کند
[گفتهايم که شاهشجاع از نظرنویسندهگی وشاعری و رزصا
خودش شهرت ومعروفیتی بسزا داشتوععاصرانشاورا بداشتن اینهنرها
ستوده اند ؛ عزالدین مطهر درفصیدهای کهاز آن باد کردیم درتوصیف
قلم وانشاء وسخنوری او سروره است :
۱ - فره بمنی شأن وشوکت وشکوه است وددنزد ایرانیان" باستان آن
ایزد امت که دهما ررهبر پادشاهان استوخواجهحافظ درایااز
باراژه انواد یاد کرده است .
۲ - باد8ا وتباراله بیان آن درمدح درهنگام تمچي پاش
۱۹۸
زهی ضببر تو در پردهفضا رهبر- دلمنیر تو از سرغیب داده خبر
شده عبارن تو از مقاطر اقلا فریب عارض دلدار وطره دلبر
زيك تحرل شبربن کلللنحوشسخنت . هزار شور وشره درنهاد نیشتر
به حمن صورت لفظ نوزینت معنی . بلطفشیوهخط توزبود دفتر
پیاض معنیبکرازسواه خط خوشت چو ور امن نابدهاز ول کافر
جرامع الحکم هبأت توروح افزا - نوابغ الکلم ملق توجان پرود
دراین معاوضه از شعر_پادشاه جهان جهانعداتودادوجالفضلوهتر
سنوده داور دوران خدیر_ دارالی .- نعجستهعسروعادلدل سکندردر
جهان پناه فلكسادهعسروی که گرفت فللزفرشندد و جهان ز قدرشفر
جلال دینیودین زیب ملك شاهشجاع ابو الغو ارسغازیپنانتحوظفر
چنانکه میبنيم» انشاء وخط اورا این شاعر نیز ستوده و بابر
این مایه عجبی نیست اگر حواجه حافظ بمفتضای زمان به سنایشقلم و
خحط او بر آمدهاست نکنه دیگری که درقصبده عزالاینمطهرقابل توجه
و نذکر است ابنکه شاه شنجاع را ابوالفوادسخوانده و براین نکته
ونظر ما صحه گذاشته ات که درشرج غزل بمطلع :
ستارهای بدرخشید وماه مجلس شد دلرمیده مارا ائیس ومونس شلد
درشرح بیت :
خبال آبخضر بست وجام کیخمرو! به جرعهنوشیسلطذابوالفوارسشد
ابوالفوارس را لب شاه شجاع دانستهیم ]
بیت ۳: [ پیش از شرح بیتبجاستدر بارهاسم اعظم توضیحی
بدهیم اسم اعظم بعلور کلي یعنی اسم بزرگث + از جمیع اسمای حق
۱ - درمنحه ۱۰۹۸ ۱۶۹۹
۱۹
تعالی ودرتعیین آن میان فرق اختلاف بسیار است زد بعضی اللدونزد
عدهای الحیالقبوم و گروهی اثرحمنالرحیم و ملامبه صماء دانتهاند
عبدالرزاق کاشی میفرماید :
اسماعظم جامع اسما_بود صورت او معنی اشبا بور
اسم دریا وئمین مرج او این کسی داندکهاوازمابود
ومی گفنهاند که حضرت سلیمان خاتمی در انگشت داشته است
که برآن نام اعظم نوشته بوده وقدرت سلطنت معنوی او دراثر معجز
آسای نات اسم اعظم + ده است» نخواجه درییت دیگری هم مفرماید :
ایشکردهان مستبز درپنه يكاسم استنعاتمسلیمانی
بنابراین مقصود ازاسم اعظم را دانستیم ينك پمعنی بیتتوجه
میکنیم ]
پرتو وفر ونورهای قدرت وشو کت ختمسلیمانی که بر آناسم
اعظم نحداوندی منفوش است و آن ام ملطنت حضرت سلیمان است
بهشیطان پرتوافشانی نخواهد کروء بهنیشیظان نمیتواندازنور وشوکت
وفرآن استفاده کند . بلکه این انم اتقباصض به حضرت سلیمان دارو
وینابراین مالکیت خخانم انگشتری سلیمان بتو ملق داردودراثر یملق
سلطنت ملكث سلیمان هم با توست و اینست که فرمانده و فرمانروا توثی
بادعایشب نیز ان
حال هرچه فرمان توست بفرما انجام گیرد [ درشرح غزلهای گذشته
ناظر براوضا ع دوران شاهمحمود بان نکتهاشاره کروه وشرح دادیم
که همجا منفلور نظر خحواجه حافظ از مك سلیمان : سرزمین فارسو
حضرت سلیمان ویاسلیمان زمانء بادشاه فارس است و درجریان وتاب
قیامشاه محمود علیه شاهشجا غ؛ خحواجه حافظ از داستان حضرتسلیمان
۱۹۶۰
ودبو برداشت بسیار دلنشینی کرده ودرغزلی نبز عطاب به شا ه«شجاع
فرموده است .
دلی که غیب نایستوجام جم دارد زخاتمی که دمی گمشود چهغمدارد
که درصفحه ۱۳۴۴ - به تفصیل بشرح آن پرداخته ایم - همین
موضوع را متذ کر است -بنابراین دراین فصیده که بمناسبت فتحشیر از
سروده بهمان نکته اشاره کرده وبطور استعارهمیفرماید :
شاه محمود که مانند دبوخانم سلیمانیراربووه بود؛جون سلیمان
نبوده بعنی پاشاه فارس نبود » تخت سلطنت فارس نمیتوانست برای
او بماند اینست که ازموهبت فره پادشاهی محروم ماند وخانم سلیمانی
که بر آن اسم عم منقوش است ونشانپارشاهی سلطنت فارس است
بار ویگر بدست تو افناد وچون ماصیت اینناتمدرانست که هرچهرا
تواراده کنی؛ آنطور بشودبنابرابنحالهرچه میخواهی بفر ما انجامگیرد-
بااین توضیح درمیبابیم که امتدرال واستتباط ما در غزلهای گذشتهاز
اهریمن وحضرت سلبمان دراينکه اهریمنوزا غْوزغن شاه محمود بوده
است نظارماصالب وباوقابع وحقیفتتطیق مبکرده است )
پیت ۷ : درسلاله وذریه بنی آدم « دودمان 4 تا
«وضع »
پاوشاهی برقراراست؛هبچکس بمانندتو آنچنانکهفدمه آنست «گماهی»
اینترتیب و کارا نمیداند ونمیتواند ۰( منظور اینکه تازمانیکهدرمیان
نی نوع بثر قاعده و تریب پادشاهی کرد هست » هیچکس بمانند
تو باین قاعده و ترتیب آشنانیست ونمبتواندآنرا انجام دهد )
بیت ۵ : هرکسی که در دانالی ودرست کسرداری « حکمت »
حضرت سلمان وسلیمان زمان « شاه شجا ع » دچار تردید ودودلی شود
به درایت وشعور وفیم او حنی مرغان وماهبان نیز به استهزاء حواعند
۱۹۶۱
ندید. ( قصداز خندیدلمر عٌوماهیدراینجابدینمناسبتاست کهحضرت
سلیمان بزبان همه جانوران آشنا بوده وبا آنان سخن میگفته ؛بنابراین
اگر کسی دردانالیحضرت ملیمان دچار تردید شود که اودانا و آگاه بر
همه چیز نیست ماهیان ومرغان که میتوانند با حضرت سلیماصحبت
کنند وبالمعانیه وبالمشاهده درمیبابند که حضرت سلیمان دانا و آگاه
است ؛ برشك وتروید کسی که چنین سخنی گفته؛ بر سخافت عقل و
وشعورش از راه تمسخر خواهند شندید .
بیت ۵: باز ؛ هرچندگه گاه کلاه شکار بر سرش میگذارند ااو
را بشکار ببرند ودرشکار اورا بکارمیگیرند وايابن عنفاست که آلینو
روش پادشاهی را میداند واو پاوشاه مرغان است ؛ هرچند تاج و کلاه
شاهی موقتی را ؛ باز برای مدت کوناهی بسر گذاشته باشد ( لازم به
توضیح است که باز مرغی شکاري با جثهای نعرد است و شاهین وهما
وعنقا که از مرغان شکاری بلندپرو از وتیزپر هستند نام پادشاه طبور و
پرندهگان را دارند وضمنا مرغان یکاری راکه مبخواهند برای شکار
ببرند سرو صورنشان را ورتبان کلاهکی که ازچرم است ویا بفشده
از پشم وغابا رای زیانی در رویسرآن منگولهیتاجانند میگذارند
میپوشاننه » تاچشم مر غ شکاری بسته باشد و آنگاه که میخواهند آنرا
برای شکار پرواز وهند کلاهرا از سرش بر میدارند » خواجه حافظ
میفرماید درست است که برسربازهم هنگام شکار تاج میگذارند ولی
ابن کلاه برسر گذاشتن» نها برای پادشاهی کردن کافی نیست وباز
شایستهگی ولیاقت پادشاهی پرندهگانرا نداره پلکه هما وسیمر وعتقا
که در کوه اف سکونت ومسکن دارند پادشاه مرغانند زیرا آنها به
۱3۶۲
ترئیب وفاعده و وضع سلطنت کردن آشنانی دارند . خواجه حافظ
درغزلیدبگرمیفرماید :
بهبرزخلقوزعتقافیاس کاربگیر کهصیت گوشهنشینانزقان ناقافاست
وابناستعاره بدان مناسبت است که گنهايم چون شاه فجماع
خود را وعنقا وسیمر نوهمای نامیده بدین رعایتخواجه حافظ همه جا
اورا بدین نام ونشان مبخواند ومینامد ودربرابر شاه محمسود را زاغ
ودر اين قصیده اورا باز دربرابر شهباز وشاهین ( عنفا سیمرغ ) نامیده
است؛ عزالدین»طهر نیز درقصودهای که بمناسیت قتح شبراز سروده
وپنج ب
است که شاه شجا ع در آنها عودرا عنقا و هماخوانده و گفته است :
۵ و
غزلشاه شجا ع را تضمین کرده نفاقً همان ابانر آورده
فراز فاف فناعت بگسترانمپر .که جز نشیمن سیمر غزیستم درخور
همایهمتخودرازبهرمرداری .یک رکسان زمانه چرا کنم همبر
ومیبينیم که شاه شجا ع ناه مجمود وامنال اورا کر کس و
مردار خوار در برابر خودش که سیعر غاستش راندهاست ۰
نعواجه حافظ در این نیت یز میفرماید : شاه محمود هرچند
چند روزی کلاه پادشاهی برسرگذاشت ولی او شایتهگی و لباقت
پادشاهی نداشت وهم چنانکه درچندغزل دیگر همین نکنسه را بانعاپیر
دیگر فرموره است که پیش از این آوردهايم ازجمله :
نه هر که رف کله کجنهادو تند نشست کلاهداری و آئین سروریداند
بنا بر اين میبینیم آنچه را که در این مورد در غزلهای پیش
آوردهایمهمهصاثب وصحیحبوده است ۰)
بیت ۷: آن شمشبری که در آسمان از ابر کرامت کننده اش
۱۹۶۳
خیر بسیار « فیض » وبر"کت بیشمارمیدهد » اینچنین؟+شیر کهبر کت
دهنده است مینواند به تتهاثی جهانی را مسخر کند ونبازی به سپادو
لشکر ومد ومعاون نداشته باشد .
( تلویحاً اشاره است براینکه شاه شجاع از نظر دلبری وشهامت
وشجاعت و کرم وجوانمردی آن چنان است کهنبازی بکمكومساعدت
غبربرای فتحوپبروزی وجهانگیری نداره همچنانکه بدون سپاه ولشکر
دبگری:ت و انستشیرازرا بگیرد ولیشاهمحمودجونذازشهامتوشجاعت
وجوانمردی و کرم بیبهره است نباز به كمك ومعاونت و ساعدتسپاه
غیر دارد وباینهمه هم دچار شکست شده استچون بالشکر عاریهاری
ازپیش نمبتوانبرد)
بیت ۸ : قلم تو درمرنبه ومفام دوستان ورشمنان بجای خرد چه
نیک ومینوبسد» برایوستال:عایخیر ودفعظلموستموافز ایندهجانوهستی
«مال وپول بخشش میکند وامان نامه مینویسد » وبرای دشمنانت مانند
عزایم « افسون ! » آنان را را میکند « افسون کردن » (منهوم اینکه
قلم تو چنان خوش نقش است که برای دوستانت هستی بخش و حیات
دهنده وبرای دشمنانت مرگبارورام کننده استو آنان را اسونمکنده
این نیز بنحوی ستابش از انشای شاه شجاغ است )
بیت ٩ ؛ایکسی که اصل و بنیادت « عنصر » خلق و آفربدهشده
۱ - افمون کلماتی است که عزایم خوانان و ماحران به جهت فبول
مقأسد خود میخوانند وبمنی حیله وتزویر ورامکردل هم هست چنانکه افسای
بممنی افسونگر ورام کننده است. و آفماییدن پتی دام کون
۱۹۶۴
است « مخاوق » از جوهر «کیمبا ۱ ارجمندی «عزت » واز عشق
« کیمیا » وبزرگواری «عزت ». وفرمانروائی و سلللنت تو درامان از
عیب « وصمت ) ونابودی « تباهی » (ضمنا پابکار بردن واژه «عناصر»
و « کیمیا» این معنی را هم الفامی کند که +
نیاد واصل خلقت نوازگوهری وماده ایساخته وی شدهاست
که وراثر امتزاج روح باجسمت آنرا بمرحله کمال رسانیده ودر تو
عزبز وگرامی بودن وبابزرگواری زندهگی کردن مخر شده و اساس
وبنیانخلفتت را براینپایه هاده اند بنابراین چونسرنوشت تودرازلا
چنین بوده اانست که سعادت و اقبال «دولت ) تو همیشه از عیب و
نابووی مصونودرامان عواهد بود . چنانکه تجربه و آزمایش نشان داد
وهیچکس رمیچقدرنی نتوانست سلطنت را ازئوباز گرد )
بیت ۱۰ : اگر شعاع ونود وبوق « پرتو » شمشیر آپدارت بر
معادن کرهها بگذرد معدن یافزت که برنک حون استورردل سنگهای
کوه پنهان است از ترس دبیم نیغ تعلجر گذارن رنگگ میبازد وچون
رنگ اه زرد میشود وتغیبرماهیت میدهد واز یافوت به گاه ربامبدل
میگردد (درقدیم باینعقیهبودهند که درثر برق جهنده آسمان
دردل کوههاجسمی میسوزد وتبدیل به بافومیشودو بانوجه بایننظربه
است که حواجه میفرماید » برق تیغ وشمشیر تومانند برق جهندهتندر
استوبآن فدرتونپروست ولی بااین تفاوت که حنی یاقوتازوحشت
۱ کیمیا بمعنی مکر وحرله باشد وعملی است هشهود زد امل صنمت که
سیب امتزاج دوجو نفی اجاد ناقصه میکردد و آندا پمرتبهکمال میزساندونظر
پیرمشد کال وعشق وعاشقی راهم کیمیا وکیمیا گری گویند - رها
۱۹۶۵
آن زهره میبازد وتفیر رنگ میرهد )
بیت ۱۱ : ای پادشاه بزرگ ؛ مدت زماني است «دیری است »
که جام من از شراب خالی مانده است ؛ اکنون اين ادعائی است که
مندارم و محنسب شهر که کارش دستگیری و تعفیب میگساران است
مینراند در صحت این مدعای من گواهی بدهد که دیر زمانی است
مراملت شرابخواری دسنگیر نکرده است. ( ابنیت نیز ناظر براین
است که خو اجهحافظ میفرماید فریب به دوسال است که از دریافت
مستمری و وظیفه محروم بودهام وورنتیجه معاشم مختل گردیدهو کیسهام
خالیشددودرزحمتبودهام» وبااین
اضای کمک ورفع نمدیروساله
راکردهاستضمناً درمصر غدومبااغنامفرصتتعریضی برشیغزینالدین
علی کلاه بانام ونشان دارو زیرا چنانکه در صفحات آینده به تقصیل
شرح خواهیم داد » محتسب لفبیاست که شاه شجا عبه شیخزین الذین
علی کلاه داده برده است +)
بت 1:۱۲ بمنامبت تعریضی که درییت قبل_ دارد عذرتقصیر
ميخواهد ومیفرماید : )
درآنجا که آتش طفیان وسر باز زرن از اوامر عداوند ونواهی
او دامن آدم ابوالیشر را گرفت ونبای من » بگناه آلوده شده وخطا
کرده و از فرمان سرباز زده است » چیلور اننظار داریمن که از اولاد
آذ خطا کار و نافرمانم ادعا بکنم که در دنا پاك وسصوم زیسته امو
هیچ عمل خطاوناصوابی از من سرنزده است ؟ | چنین ادعائی ازظرف
من زیبنده وشایسته وسزاوار نیست .
بیت ۱۳ : آگاهم که سرا
ام نخامارت « دلت » بربیچارهگیو
۱۹۶۶
درماندهگی و بینوائی « عجز » کسانیکه شب زندهداریهابرای بازگشت
تو کرد اند : بخشابش خواهد کرد بخصوص اگر حال من وامالم را
«مارا» از نسم صبا « بد صبحگاهی » که راز دار عاشفان وشبزنده
داران است جوباشری( مقصود از بادصباربادصبحگاهی ونسیمسحری
دراینجا چنانکه در غزلهای پیش هم گفتهایم » پيك محرم و رازدار شاه
شجاع است وخواجه حافظ میفرهاید اگر کسانی که درغیبت توبرایت
خبر میفرستادند ومحرم توبودند ودرشیراز منهی و خبرگیر بودند داز
آنما جویا شوی بتوبازخواهند گفت که من از عبت تو چگونهبرای
باز گدنت درشب زندهداریها میگلرانیدم وهبچگاه بامعاندان تودمخور
نگشم )
یت ۱۲ : ای سافی » وای کسی که مارا از عوالم روحمانی
سزمستم یکنی» ازجشمه! ای که رزنعراباتاست واز آن چشمه که آب
حبوالداردوحیات جاودانی می بخشد؛ جامیبیاور تاد رآ آب؛خرقههای
تموف را که به کبر ونخودبرستی و غرور «عجب » و این کنافات
آلوده شده است و آنهارا باد غروز وخودخواهیخانفهفراگرفته است
شمتشو دهیم وازاینعیب وعوار و کثافت ومردار پاك سازیم .
( دراین ببت نیزتعریض دبگری برشیخزینالدین علی کلادارد
زیرا او حانفاه داربود وصوفی حقهباز زمان حافظ است؛ میفرماید : من
واسالم رند وعاشقیم وجایمان درخرابات است » وباید صوفیان را با
آب خرابات شتشورهيم زبرا وجودشان باکبر و نخوت خاناه داری
» خر بات درجله دومحا ظخرابانی نحت عنوان«ادبیات
1- درباده چث
کلانشری» تویح وترح لام دادايم
۱۹۶۷
ملوس ونجس شده است )
ببت ۱۵ : اي حانظ » از اینکه +پارشاه گاه گاهی نام تورا پرزبان
میاورد واز ت باد میکند شاکر باش واز اقبالت اظهار رنجش مکن و
بنابراین بدرگاه پادشاه به پوزش طبی در آ+نامورد لف ومرحمتفرار
گیری
ببت ۱۶ : ای باه گاه همه مخلوقات وای صاحب ودارنده همه
بخششحا؛ ترحم ومحبت کن باین ناچیز وکم سرمایه وجتیر که مصائب
وسختیهای فراو انی را منحمل شده است (دراین پیت نیز متذ کراست
شته وناملایماتیر اتحمل کرده
تحسارات بسیار دیده وبااین بیان جبران آذرا از شاه شجاغ خواستار
گردیده است )
بت ۱۷ : تازمانی که نو پاوشاه فرشته صفاتبرمردم حکومت
وسلطنت میکنی حتی از آسمان) هم ستم وظلم برمردم نخواهد رفت
و اززمانی که تو باز به سلطنت تزسیدهای طلم وعدوان از جهان بیرون
رفته وعدل وداد جای آن را گرفته ات
که دردوران شاه محمود بر او سخت گذا
۱۹۶۸
شک داسجمرد وف امین
و ]ار خواجه حافظ اظر بر آن
دربایان سال ,۷۶۸ یمنی از اواالزیحجه؛ شاهشجا ع بعزمنسخیر
اصفهان ازشیرازخار ج شده شاه محمود پساز اطلاع ازحر کتسیاهیان
شاهشجا ع بهاستقبال شنافت ودرقصر زرد جنگی میان طرفین وافع شد
وشاهمحمود از قصر زرد به اصفهان کوچید ونماینده نزد شاه شجاع
فرستاد واز درعذرخواهی وپوزش برآمد وچنین عنوان کرد که « من
شیراز را بدون جنگ بهبرادر اعزو بزرگوار واگذار کردم ؛ شماهم
بزرگواری کرده اصفهان را از طرف خرد بهاین کمترین واگذارید »
شاه شجا غ که جز انقیاد واطاعتبرادر نظرینداشت بدین شرطپذیرفت
که شاهمحمودباپنجاهتفر سوار بدیدارشاشجاع آید و باندامت ازاعمال
گذشته اظهار اطاعت و انقیاکند واز ثم بس نبزسکهوخطبه دراصنهان
بنام شاهشجا عباشد ۰
شاه محمود که ده تنگنا افتاوة هن این شرایط را پدیرفت
وباعفو ع وعشو ع هرچه تمامتر به دیدار برادر شنافت وپس از دیدار
شاشجا ع برای آنکه این فتحدرهمهیرانبخصوص نزد پاوشاهجلایری
منعکس شووفنحناهای نوشت وبه ابالاتوو لایات فرسناد. اینفنحنام»
لمجمال لین حاجی منشی است که ازمنشیانبامقرن هتمهجریاست
۱ - قصرزرد یا کوك زرد نام قریهایدت از ب حد چهاردا نگه»
از بلو کات عردسیرة اری واین بلوك دادای يك پادچه آبادی است که ددشمال
شیرار فرار دارد و قسبه آن » آسپای ععروف است وا شبراژ بیست وچهار
فرسیك فاسله دار فارسنامه و<اقنافزوینی ذبلصفحه ۱۲۰ ۰
۱۹۶۹
خوشبختانه ازاین نتحنامهدر جنگناجالدین احمد وزیر که در کتابخانه
عمومی اصنهان مضبوط است رونریسی موجود است ؛ از آنجا کهاین
فتحنامه از وقایع مهم دوران سلطنت شاهشجا غ است و حواجه حافظ
چند اثر ناظر براین فتح سروده برای اطلاع از نظرات شاه شجاع و
نحوه تحریر وسبك منشآت زمان خواجهحافظ عبن فتحنمه را دراینجا
مآوریم وضماً از صفحه اول آن که درهمان زمان تحریر بافته است
عکسی درصفحه ۱۹۷ گراور کردهایم۱
۱ - درمجله بردمیهایتادیخی شماده اول سالهتملاحظه شد هآقای
فتنامه که درجتك تاجالدین
انه مر تزی دانشگاه تهران
محمد شیروانی ضمن اربالعکسی آزرونویی
احمد وذیر_ ثبت است از روی میکروفام
نوشتانه که : درچنك خطی شهرداری اسنهان فتعنامه ای زیر عبوان فتحنامه
اصنهان موجود است که متأسنانه نادیخ نداد و فرائن و اشاداتی هم در آندیده
آ اد دسم الخط
آن میتوان گفت موخر از قرون شم وفتم/نیلت و بهر حال چون ۱
نمیشود که باستناد آن بتوان بارخ آدیی برد همینفدر
بیفایده نبود برای آ گاهی مففالوواتتمتدالتحترم به تشر آن میادرت
هعرض استفادهخواننده گان مجله فرار وید +
باید گفت که ۰ ۱- اینفتجنامه تاریخداروو آنچه دا آقای محمنیروانی
تقل کرده اند ناقس است و ضمنً در نقل آن هم اشتیاههای پسیاد هست له در
نقل این تحنامه دراین کتاب میتواناعنیاهارا دریافت ۲-نانسدور آنهرروشن
است , تادروان دکترقاسم غنیاینشتحنمه دا پمورت کامل در کتابنادیخ عمر
حافل درصحفه ۲۴۸ خود آررده بودند که قطاً از نتلي آفای شبروانی مکتوم
بوده است .
۱۹۷۰
موز
صِِ_ِ" 0
فتاه اسنیان 5
س
7
ود کشت و2۳
مزا
رز
لفزل
چون بعون عنایت ازلی ویمنسعادتلمیزلی ابواب فتحونصرت
ام
بر چهره_ روزگار
همایون ما گشاده و
اسراب ظفر وپیروزی
یابیمون راآساده
است لاجرمرویبهر
مهم که نهیم وخور
نوفیق مواکب
کواکبعدد رارایدو
حاوی میشود و عزم
هر قضبه که مصمم
میگردایمجنودتائید
عىاکر منصور راقاید
رهادیبیگرددومایملم
جنود ربكالاهوسور
صورة مصلحتی بر
صبفه ضبیر مرتسم
نشده که هانف غیب
اتمامآنرانداء انجاح
میدهد و بیرنگ
استخلاص مملکتی برلوح خاطر متقش نگشته که ملهم صواب حصول
آن را بقبول حسن تلفی مینماید وافواج دولت ادرالك آن امنیت را بر
وفق بغية دواسبه استفبال می کند وذلك فضلالّهمنبشاء واه ذوالفضل
العظیم ومصداق این مقال وبرماناین حال آنکه چوذدر کنف حیاطت
ربانی و کیف کلائت یزدانی جل وجلاله وعم نواله عزیمت توجه بر
صربعراق مقرر فرمودیم وبه مبار کی و طالعسعد. به ظاهر اصفهان
دسیدريم و حومه آنجا مرکز رایات تصرت پیکر گشت و بسرادر اعز
اکسرم امجد ارشد اشجم انجد صفدر کامکار پیروز بخت دوثبار
عضدالیمین محمود ااءالّه تعالی کیفیت نزول مبرل لوم کرد همان
ملفن عنایت و هدایت الهی که مفید الطاف و مفیض عواطف نامتناهی
است معنی آبت الم پأن لین آمنوا انتخشعتلوبهم لذکرائه ومانزل
من الحق » بفهم اورسانید وبصلق فزاست و وفور کباست دقایق این
موعظه حسنه دریافت واز راه و تفلک فواید آن برو مکشوف شد
وبه حقیفت دانست که الرجوخ آلي الحن خبر من التمادی فیالبامال
اصلی معتبر وبابیمعظم است و وقتی به کرامات دوجهانی وسعادات
جاودانی مانیز خراهد بود که تجری رضاء مارا تالی فرابض داندو
متابمت آراء عالم آرای مارا از روی یکدلی نصبالمین سازد و امر و
اشارت مارا درسر اوضرا وشدتورضا امام ومقندا ودلیل ورهنما گردازد
بنابرو لوقی که یکمال تعطف ومهربانی واعتمادی که برشمول اشقاق
وحفاوت جبلی ماحاصل دارد از راه اعتذار در آمد واز سر بصیرتتمام
پای در دابره استعطال نهاد وبه تجدید دست دردامن محبت اصلی که
حبل متین آن هیچ تأویل اطع نمیتوان کرد زد وباذبال رأفت فطری
۱۹۷
که من المهدالی العهد آن عزبر برادر را مبذول ومسبوطداشتهايم تثبث
نمود وبحکم انالّهلایغیر مابفوم حنی یفیرو اما بنفسهم در باطن نحود
تفیبری کرد که آثار آن در اندرون مبارك ما ظاهر شد و سلسله اخوت
را بسر انگشت اطایف معذرت چنان تحريك داد که آذرا به سامع
استرضا اصفا کرده مرضی ومشکور ومسموع ومتبول فرمودیم وهر
غبار وحشتی که در این مدت برحواشی خاطر کیمیا خاصبت ثستهبود
بکلیبرنعاست وسوءفظان بهحسن بهٌ
قرارگرفت چنانکه ازطرفینهیج کدورتنماند ومواره ومشارببرادری
ومناهل ومشار ع کهتر «هتری از مجموع شوایب صافی شد و بصفاء
اول باز رفت بنوعی که امید واثّق ورجاء صادی هست که بعد الیموم
مبدل گشته طمائينة درمفامربیت
اساس آن چون جهات سنت پایدار ومانند سبع شداد استوار باشد
ولم ارابفی منوصال مراجع الیالودمن بعدالفلیوالنقاطع
دراینافسام مفت وضوخ وسمّت ظهور یابد و الحمداقالذی
ازمب عناالحزن ان ربنالنفور شکور ؛ چونمارا باوجود دبگربرادراف
وفرزندان صلبی هیچ آفرزده عزیزتر ازاوئیست واورا ذعیره اعقاب و
مایهاستلهازمیدنیم وبع فضلاقّهتعالی محل اعتماد میشناسیم ملتمس
آذعزیز برادر را به اسعافمقرونداشتیموروز جمعسادس عشرذوالحجة
الحرام عبت ب رکاته خلبه وسکه تمام مملکت عراق و خوذستانبنام
ولفبهمایون »ا مذرف گردانید وگوش و گرون عروس ملك بدان زیور
زینت وزیب پذیرفت وجمیم اوامر ونواهی را ملتزم گشت و از حفظ
مراسم ارب ورعایت دقاین خدمتهیج باقی نگذاشت وبتازهگی عهد
ملافات ومصاحبت که امداد آنبهامنداد روزگارمتصل بادنازهگردانيدیم
۱۹۳۳
ونوایر زاغ را بزلال شفقت تسکین دادیم واز جانین مضی مامضسی
گفتیم وصلح وصفائی که بنیادی محکم وقاعدهای ثابت دارد در میان
آمد واز اندرون دلها استماع افتاد که :
دع الوشاة بماقالوا ومافعلوا بینی و بینکم مالیس یتفصل
با که نوبت صلح استودوستیوعنابت . پشرط آنکه تکولیم از آ نجدرفتحایت
والحمدانه علی احسانه قدرجع الحق الیمکانه شکر این نست
کهروی نمود واين انفاق حسنهکه دست داد همگی همت و کلی بت
ب رآن مقصور ومصروف فرمودهايم که خاص وعام را درسایه معدلت
وسامه ! مرحمت جای دهیم وخباح اشتمال براحوال همکنان گستریم
وعموم زپردستانرا که ودابع حضرت آفریدگارعزشانه عم پرهاهاند
درحجر رأفت و عاطنت نگاه داریم چنانچه در رباض آسایش و
آراش وظلال امن واستفامت روزگار گذراند واجر وئواب ودرجات
آن دنیا وعاجلا و آجلا بحصیل پیونددوژوز گاردولتروزافزون وایام
همایون را ملخر ماند ودراینهفته عنام کب فرخنده بمراجمت صوب
دارالملك معطوف خو اهد بودو این متعور تقذهالله تعالی فیالاقطار
درقلم آمد ویمرتضی وملك معظم ملكالساوة_نظمادین مك محمود
فرسناده شد ناوابداوعصسادات وتضات وعاماوموالی وائموشایخ
وصدور وصواحب واعیان واکابر واصول وپیشوایانوجمهور متوطنان
دارالملك و ولایات فارس براین معنی واقف شوند واين خبرباقاصی,و
ادانی مالك دور ونزديك مواضع برسانند ویفین دانند که در تدییر
اسباب فراغ بالوتسیرابوای رفاعحال ايشانبهمه غاینی خواهیم رسید
0[
۱۹۷۴
وانواع مراحم وعواطف درباره عموم لابق ارزانی خواهیم داشت
واتقدولیالسصمة والتوفیق وموبهتحقیق رجاء الراجین حقیق کتب بالامر
المالی اعلاء اه تعالی واجله فیالسابع عشرمن زیالحجه لسنه ثمان و
ستین و سبعماثه الهجریه باصفهان والحمداله ربالعالمین والصلوة و
السلام علی خیر لفة محمد وآله وصحبه اجمعین رب اخثم بالخیر و
الحسنی » بطوریکه این فتحنامه حاکی است آنرا درهفدهم ذیالحجه
سنه ۷۶۸ انشاء وبه ولایات فرستاداند ؛ وچنانکه گنتیم شاه شجا عباین
فنحوپروزی اهمیتخاصمیدادوبطوریگهدرفتحنمه آمده است بخصوص
این نکته باد آور شده که شاه محمود ازدر عذرخواهی وندامتبر آمده
ومتفبل شده که خطبه وسکه بنام شاه شجا ع خوانده وزده شود. وشر
این فتحنامه از آن نظربود که شاهجلایریبداندو آگاه شود کهسرانجام
شاهسحمود ازدرنسلیم درآمد ومطیع ومنفاد گردبد وازسر»هوایتسخبر
ملك فارس وعراق وخوزستا و کرماثارا بدر کندوچنانکه درصفحات
آینده خواهیم دید شاه شجاع سر انجامبه نبریز لشکر کشید وتاضرب
شست به پادشاه جلابری تن نذا وانتفام[لشکر کشی اورا بفمارس
نگرفتآرام ننشست +
از آنجا که فتح اصنهان برای شاه شجاع حائز اهبیت وارزش
فوقالعاده بوده است خواجهحافظ چندغزل ویكتصیده ناظر براینقتح
سروده که ناریخسرودن این آثار زیالحجه سال ۷۶۸ ومحرم مال ۷۶۸
ن
۱۹۷۵
بوده است *
۱ سلیمی مناحلت بالسراق
۲ ای ساربان محمل دوست
۳خرد درز نده رودانه ازومی نوش
۴ ریمالعتر فیمرعی حماکم
۵ پیاساقی _بده رال گرانم
باز مارد یادم
۷میباقی بده نامست و خوشدل
۶جرانی
۷دموعی . بعد کم لاتجتروها
٩ درونم حون شد ازنادیدن دوست
۰ دمیبانيك خواهان منفقباش
۱ بسا اکتا وان خوشکو
۲ غروسیبسخوشی ای دخجتررز
۳ مدیحای مجرد را راو
۴ وصال دوستان روزی"مانست
لاقی من هواها مالاقی
الی رکبانکم] طال اشتیاقی
به گبانگ جوانان عراقی
حبالاله با عید التلاقی
دهاق
سماع چنگ ودست افشان سافی
یاران_برفثانم عمر بافی
نکم بحر عبیق من مواثی
سفال اه منکاس
الاتساً «بام_ الشراق
غیت دا امور اتفانی
به شر فاسی صوت عراقی
ول گه گه سزاوار طلافی
کف با خورشید سازد هموئاقی
بخوان" حافظ غزلهای فراقی
پس از اینکه شاهشجا غ به اصفهان حر کت کرد و بعداز ملاقارن
باشاه محمود باصفهان در آمد وخبر آن به شبراز رسید » نحراجه حافظ
این فصیدهی ملع اسرور که ازهمانگونه قول غزلهاست که پیش ازاین
درباره آنها نگ وکردهايم .
بت ۱ ؛ از زمانیکه سلمابه عراقدر آمده می: نم از عشفش آنچه
داکسيبينيم.
۱۹۷۶۴
بیت ۲ : ای هدایت کننده محمل دوست من؛ وای سوارانشما»
دیر گاهیاست که اشتیاق دیدار تان را دارم
بیت ۳ : عفل وهوشت را به رودعانه زابنده رودبیفکن ودمیاز
عفل فارغ پشو وشراب بنوش » آنهم به آوازهای بلند « گلبانگ » و
سرودهای جوانان اصفهان «عراقی » که در کنار زایندرود آواز
سرمیدهند
پیت ۴ : بهار عمر من درکنار دبار شماست ( یعنی آن کسی که
ایدم باوست واو شاه شجا ع است هم اکنون نزر شما اقامت گرفته ا»
ایروزگار وایام وزمان وصال؛ خداوند تو را پاینده نگاه پداراد. و دیر
بماثی وثروی ۰
بیث ۵ : ای سساقي آماده باش « یا » وبمن پیمانههای بزرگث و
سنگین از شراب بده تا دربرابر آل؛نعداوند بتو از جامهای دمادم و
پیدرپی بنوشاند ( اذارهایستا به, آیهای ا قر آن مجبد )
بیت غ : شنیدن آهنگ تاک ورفض ساقی » بار دیگر دورال
جوانی مرا بیادم میاورد ومرا بباد ایام جوانیم میافکند .
بیت ۷:ایسافی؛ آنچهاز میدوشین بجا مانده بمن بده تابنوشم
وسرمست وشادمانشوم ودر براب درپای دوستانم» بافیمانده ع«رم را
نثار کنم 8
بیت۸ :ازانکهدوسترانمیبینم: خونین جگرم؛ اینانخوشباد
ایام فراق وهجرانه نابود ونبستباد دورانهجرا وایام ملال کننده آن
( مقصود اینکه : از ندیدن دوست دلي خوئین دارمواز هجران
او زجر وشکنجه بسبارکشیدهام کی مبشود اینهجرانبایان یاب » نابود
۱۹۷۷
باد دوران هجران وایام فراق )
بیت٩ : اشگهايم راناچیزمبین و آنرا باچشمحقارت منگرءزیرا
درباهایعمیق از ابراشگهايم بوچودمی آید. وزبرهاینعشك:دریاهای
ژرف وعمیق بوجود خواهم آورد .
ببت ۱۰ : احظهای بیا و باکسانی کهنيك عواه نو هستندیکرنك
وستحد شر و از این واقهای که بطور ناگهانی « اتفقی» رخ داده آن
رامفتمشمار (دراین ببت رویسخنش باشاهمحموداست و باو میفرماید
از این وافعهای که برایت رخ داده وشاهشجاع از راه تلف باتوساعد
کشته ودستاز جنك برداشته وحکومتاصفهانر! بتو واگذاشتهاستفاده
کن و با شاه شجاع که برادرت است و یکخواه توست منحد بشوه
نه باجلایربان که ما دشمن تو هستند ومیخواهند پس از دست یافتن
براصفهان وفارسعذرتو را هم بخواهنه از آنها دوریکن )
بت ۱۱ : ای نوازنده خوش_ آهنك و خوش صوت و خوش
گفتارباشعرفارسیدر آهنكك عراقیاشجار وتصنیفها وترنهای ولانگیز
بخوان» تاباین جشن وسرور بهشادی بهشيني..
بت ۱۷ : شرآب؛ دختر باکره و عروس بسیار ولپسند است و
وصال او لت بخش است ولی با انهمه باید گهگاه و زمانی او را
طلاق گفت .
(دراین ببت ثبز رویسخنش باشاه شجا ع استیفرماید:هرچند
شراب را بسبار دوست میداری ولی گاه زمان و موفیت افتضا می کند
که شراب نوشیدن را فراموش کنی وبکار مكداری وجنك پپردازی )
بیت ۱۳ : مسیحالی که خداوند مهر است برازنده اوست که
۱۹۷۸
باخورشید هم خانه شود دريك اطاق به صحبت بهنشیند (مسیحا را
خواجهحافظ در اینجا بجایسبحناصرینباوزدهبلکه فصدش ازسیحاء
مهر است. و بهمین منظور اوراباهورشید مقارنقرار داده است .مسیحا
یامهر دوم پیامبر مهریان است که درغرب ابران ظهور کرده و پیروان
بسیار یافت )
[ وقصدازمسیحا؛دراینجاشاه شجا عاست و خورشید شاهمحمود
میفرماید ؛ برازنده و درخور هم نثبنی و مجالست با شاه شجاع شاه
محمود است ]
بیت ۱۴: ایحافظ » وصال ودیدار وبرعورداری ازمصاحبت و
مجالست کسانی را که دوست میداری ؛ (شاهشجاع » نصیب وقسمتنو
نکرده اند «روزی » بنابراین کار تو فراق وهجران کشیدن است پس
توهم غزلهائی ب-از که در آن از فا و هجر سخن بمبان آوردهای
(منظور اینست که قسمت وبهره من از/شامشجاع فقط زهر هجران
چلبدن اوست» هنوز از شبراز نبآمده بهآصفهان رفنه است ودیگران از
دیدار و وصال اوبهرهمند میشوند و منفقط باید برایاین فراقوهجران
شعر بسرایم؛ آری اینست نصیب من از عشق او )
۱۹۷"
قصمده بمناسبت فتح اصفهان
۱ شد عرصه زین چو بساط ارم جوا
۲ خافان شرف وفرب کهددثرقوفرب اوست
۳ خورشید ملكپرور وسلطان دادگر
۴ سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت
۳ انم جلال درلت ودین آنکهرفنش
۵ دارای دهر شاه شجاع آفتای ملك
۷ ماهی که شد زطلعتش افروخته زمین
۸سیمرغ وهم را نبود فوت عروج
4 کر درخیال چرخ فند عکس بخ او
, ۱حکمشروانچوباودراطرافبرونخر
۱ تخت تورشگ مسندجمشیدو کید
۲ تو آقتاب ملکی وهرجا .که میروی
۲ ار کاننبروردچرتو گوهربهمیج فرل
۴ بی طلعت تو جان نگراید به کالید
۵ هردانشی که دردل دفتر نيامده است
۶ دست ئو را به ابر کهارد شبیه کرد
۷ باپایه جلال پابمال
۸ برچرخ علمماهی وبرفرق ملك ناج
نو افلا
جهانستان
صاحبقران و خسرو وشاه خدایگان
دارای دادگستر وکسری کینشان
ایوان لامکان
دارد همیشه تو سن ایام زیرران
اقا کامگار و شهنشاه نوجوان
شاهی که شد به همتش افراخته زمان
از پرئو سعادت شاه
بالا شین مسند
آنجا که باز همت او سازد آشبان
از یکدگر جدا شود اجزای توامان
مهرشنهانچورو حدراضای انسوجان
تاج نوغین افسر
چونسایه از قفای نو دولت بوددوان
دارا؛و اردواث
گردون نیاورد چوتو اختر بصلفران
بی نعمت نومفز بندد در استخوان
دارد چوآب خامه تسو برسرزبان
جون بدره بدره ایندهلوقطره قطره آن
وزدست بحر جود تو در دهر داستان
آدرچشم ففل نوری در جمم ملكجان
۱ - دد قزوینی بجای این معرع . هصرع زیر آمده است ۰ شرع از نو
دزحمایت و دين از نو درامان
۱۹۸
غلمازتوورعنایت! وعفل ازتوباشکوه
۰ ای مرو نیع جناب رفیع قدر
۷۱ ای آفتاب ملك که در جنب همنت
۲ عصمت نهفته رخبهسراپردهات مفیم
۳ گردون برای خیمه خورشید فلکهات
۴ وین اطلس مفرنس نه توی ۲ زرنگار
۲۵ بعداز کیانبملك سلیمان ۴ ندید کس
۲۶ بودی درون گلشن و از پردلا تو
۷در دشتفارس* خیمهزدی و غربو کو
۲۸ نا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد
٩ آن کیست کاوبلك کند بانوهمسری
۳۰ سال دگر ز قیصرت از روم باج !سر
۳۱ و شا کری زخالنوخلق از توشا کرد
۲۲ اينك بطرف گلشن وبستان همیزوی
۳ ای علهمی که درصف کرویبان قدس
۲۷ ای آشکارپیشدلت» هرچه روزگارا
۳۵ داده فاك عنان ارادت بدست تو
۷۶ گر کوششیت افند پردادهام به تیر
۲ شر غاز تو درحمایتودینازنودرامان
وی داور عفلیم ."منثال رفیعشان
چون ذره حفبر بود گنج شابگان
دولت گشاده رخت بقا زیر کندلاث
از کوه وابر ساعنه پا زیروسایهبان
چنری بللد برسر خرگاه خویشدان
اين ساز واین خزینه واين لشکرگران
در هند بود غلفل و درزنگ بد فغان
از دشت روم رفت بهصحرای سیستال
درقصرهای قیصرو ۶ در خانههای خان
از مصر تابروم وزجین تابه قیروان
ورجینت آورند بدرگه خراججان
تور #ادمان بدولت وملك ازتو شادمان
بابندهگان » سمند سعادت بزیرراث
فیفضی رسد بخاطر پاکت زمانزمان
دارد ؛ همیبه پرده غیب اندروذنهان
پینی که مرکبم بمراد خودمبران
وز بخششیت باید زر داده ام بهکان
۱ ق . حبایت ۲- اینصرعدر ق . نیست وبجایآناینهصرعاست.
درچشم فضل نوری ردرجسم ملاتجان
حاثبه نیافت .۵ - ق. دوم ۶
۳ -ق. زر دوز ۴ -ق. نداد ,
خانهای - ۷ -ق. کردگاد
1۹۸۱
۷خصمت کجاستدر کفپای خودشفکن یار تو کیمت بر سر
۸ عم کام منبخدمتتو گشته منم هم نام من بمدحت نو گشته جاودان
نمیتوانادراین حقیفتشكثو تروید کرد کهاینقصیدهر و اجهحافظ
درستایششاهشجا ع سروره است وبنابرایدیگر نبازی نیست کهباشرح
پیات وروشن کردل استعاره به اثات این موضو ع بپردازیم زیرا در
وافع اگر چنین کنیم به اصطلاح تحصبل حاصل است .
لیکن درباره شأننزول قصیده که آنرابنامیت فتح اصفهان
بدست شاهشجاع دانسهايم لازم است مخنصر توضیحی بدهیم ۱
آنچه مارا براین مدعامیدارر وبراین نکته رهبری میکند اشاراتی
است که دراییات ۲۷ و ۲۸ آمده است ۰ دراین دربیت سخن از دشت
فارس وصحرای روم پارون وقصر زروهست .
دشت روم بادشت رون مرغزاری انیت دربلول مسسنی «شولستان »و
این قعبه واقع است میان شیر از ونصبه آن بهفهلیان موسوم است که
تاشیراز یست وبكفرسنگ فاصله دارد ودثبرومنافهلیان ۱۲ فرسنگ
مسافت دارو ۲
قصر زرد و باکوشك زرد نیز نام قربهای بوده از بلولاسرحد
چهاردانگه وقصبه آن آسپاس است . درناریخ محمود کنبی ؟ وتاریخ
وصاف ؟ آنرا قصرزرد ثبت کرده است.
۱ - فادروان قاس غنی نیز این فمیده دا بمناسبت پیسروژی و
توفیق شاءشجاع برشاهسحمود وانعه
دینامه ناصری وفارینامه ابن بلغی نزعت القلوب , تاریخآل
مار ی ۷۰۴ ۳ - مس 29۱59۶۲ رو نمی ۲۱
۱۹۸۲
بطوریکه درشر ح جنك شاهشجا غ باشاهمحمووخواندیم «دشت
فارس وقصر زرد محلی بود که شاه شجاغ برای حمله به اصفهان
برگزید ودر آنجا باسپاهبان شاهمحمود برنعورد کرد ۰۰
همچنین باتوجه بهبت :
دارایدهر شاهشجاع آفتاب ملك خافان کامکار وشهنشاه نوجوان
درمیابیم که هنگام سروره شدن اپن فصیده شاشجاع جوا
بوده و بنابراین تاریخ سرودن آصیده میبایست منعلقبه دوران آ فساز
ملطت شاهشجاع باشد چنانکه درصفحات گذشته در جریا و مرود
دوران سلطنت این پادشاه تاسال۷۶۸ آوردیمی طي این مدتشاهمشجاع
به هیچ فتح وپیروزی بزرگی دست نیافته بود که منجر بصدورفتحنامه
شود وتاسال ۷۶۸ تنها موروی که شاهشجا ع موفق بهفتحی شددوبراثر
آن فتحنامه صادر کرده است » فیحاصفهان است . پس از سال ۷۷۰ و
لشکر کشی به آذربابحانوفنحتبریفیدایم که در آن هنگام شامشجاع
مردی کامل بوده نه وجوان بناپاین چاره نیست جز ینکه به پذیریم
این قصیده بمناسبت فتحاصفهانسروده له نت ۰ نکنه دیگر اینست»
بطوریکه در شرح وفایع از سال ۷۷۰ به ید خواهیم گفت کدورتی
مین شاشجاع وخراجهحانظ پدیدمیاید و از ابن زمن بهبعد دیگر
خواجه حافظ درمدایحی که برای شاهشجاع سروده آنضور وشوق
دوران نخستیندر آنها دیده نمبشود وتنها بمنوانپادشاهی که او را مورد
عنابت قرار میداده بمفام ستاپش بر آمده استواز ابن نظر پس ازفتح
تبریز به سرودن قصیده وستودن این پادشاه پرنیامده است +
فتح اصفهان گرچه برای کسانیکه امروز تاریخ دوران سلطنت
۱۹۸۳
مقلفریهار | مرور کنند وبا وقایم آن دوران زندهگی خواجهحافظ را
بمطالعه و آورندممکناستامریمهم و بزرگي جلوه نکند؛ لیکنچنانکه
پیش از ابن منذکر شدیم ازنظر موقعتوزمانوعکسالسمل
دربر ابر پادشاه جلابری و اینکه شاههحمود به كمك سپاهیان آذربایجان
شجاع
مدت دو سالدر شیراز وعوزستانفرهانروائی کردند برایاعتبارو ارزش
حکومیت وقدرت واستفرار مبنیسلطنت شاهشجا عحائز کمال اهمیت
بوده است . خاصه آنکهنتع اصفهان سبب شد شاهءحمور از در اعتذار
وپوزشپیش آید ومتعهد گرود خطبه را نامشاه شجا عدرهنابر بخوانند
وسکه نیز بنام او ده شود وشاهشجا ع نیز اصفهان را از قببل وطرف
خود باز واگذارو .
باتوجه به ارزش و اعتبار زمانی ابن فتح وپیروزی وشوفی و
اشتبافی که عواجه حافظبباز گشتشاوشجا غ وبخصوص منکب ساختن
#تجاوزان وشکست شاههجمود آهریمن وی داشنهاست» بسیار طبیعی
وبدیهی بنظر میرسد که این مطالب ومسائل همه مشوق او در سرودن
فصیدهای بدینمناسبت گر دد وبرای دریافتاهمیت و ارزشی کشاهشجا ع
باین فتحرداده است کافی است کهبهفتجنامهای که بدین مناسبتصدور
یافته و درتمام ايران نشر گردیده توجه کنیم .
نکاثی ددابقصیده آمده است که میتواند سند معتبری
برای مطاالب و استعارهها و کذابههائی باشد که ما آنهاد ای
غراهای گذشته نو جیه و تفیر کرده د نظر دادهارم که آنمطالب
در باه شادشجاعسروده شده بودهاست واینك برای دوشنشدن
آن کنابهها به ,نکايك آنها اشاده ميکنيم ا ددمودد مطالبی
که پیش اذاینددشرح غزلهاآوردها بم سندی پدست دادهپاشيم.
۱۹۸۴
۱ - دربارهزیبائی رخسار شاهشجا و اینکهچهره اورابماه نشبیه
کردهومئلا فرموده است :
بهچشم کردهام ابرویماه میمائی .. خجالسروقدی نق شکردها جافی
بطوریکه دراین قصیده مشاهده میکنيم شاه شجاع را به همین
وصفمیخ اند ومیفرماید :
ماه ی که شدزطلهنش افروخته زمین شاهی کهشدبههمتش افر اختهزمان
وپبار موارد دبگر
۲ - درغزلهای گذشته متذ کر شدبم که چرن شاه شجاغ همت
عود رابه سیمر غدرآنارش مانند کرده وطبیع وخوی خودش راههانئد
باز وشهباز دانسنه حواجهحافظ نیز همهجا درستایشاو باین نکنه ترجه
کرده ومتذکر آن گردیده است پنابراین هرجا و صفی از سیمرغ و
شامباز وباز وهما بمیان آورزه نظرش "برشاهشجا عبوده است و دداین
تصبله ضمن بیت هشتممیفرماد :
سیمرغ دهم را نبود قوت عرج آنجاکه بازهمتاو _سازد آشیان
۳- گفنهايم که و اجهحافظ بائوجه بدوران کوتاه تحصیلشاه
شجاع وشدتوحدات ذمن وهوش ردرابتوذوق و کفایت این پارشاه
او را مروی دانشومند وملهم ومکتب نرفته وسأله آموخن هک آموزگار
صدمدرس شده است دانستهودر شرح غزل بمطلیع 0
هوانحواهتوامجاناومیدانمکهمبدانی کههمنامیدهمیبنیوهم نوشنهمیخوانی
که درصحفه ۱۶۲۷ شرح کردهابم نظرما براین بوره که غزل
را درمدح وستایش وبخاطر وییاد شامشجاغ سروده ودلیل ما مصریع
۱۹۸۵
دوم همین مطلع بوده است ۰ بدلیل آنکهدرفصیدهای که ابنكمورد
گفتگوی ماست دریبت پا زدهم آن میفرماید :
هردانشی که درد
دفتر نبامده است_دارد جو آب امهتوبر سززبان
ودرواقع اين پیت همان معنی را بهطرژی دبگر بیان میکند و
یامطالب این پیت :
نگارمن کهبمکنبنر فت وخط ننوشت بهغمزهسأله آموز صدمدرینید
بیانی دیگر از همین معنی است .
باتوجه باین نکات باید پذیرفت آنچه دراین گونهمطالب ضمن
شرح غزلهای گذشته آوردهايم پندار وخیالبافی نبووه و همهوصفهالی
است که خر اجهحانظ از شاهشجاع کرده است .
۴- دراینقصیده ففل و کمال اورا چنین میستاید :
برچرخ علم ماهی وبرفرق ملك تاج ورچشمفضل نوریودرجسمملكجان
علماز تودرعنابت وعفل ازئو باشبکوه شرع ازتودرحمایت ودین از تودرامان
درشرح غزاهای گذشته پکرایت منظورازاستعارههائی کهدرباره
فضل و کمال شاهشجا ع در آن مستتر بوده است آوردهايم و این دویت
مطالب مارا تأیید +یکند که عو اجه حافظ بر کمال و فضل شاهشجا عمترف
بوده است .
۵سدر صفحات گذشنهبکرات آمدهاست کهقصدونظر خر اجهحافظ
همهجا ازملكسلیمان » سرزمین فارس است وبهترینسند برصحت این
مدع پیت ۲۵اپنقصیده است که میفرماید :
بعداز کیان بملککسابمانندید کس ابنساز و اینهزینهو این اشکر گرا
۱۹۸۶
اینلیبرایروشنشدنمعنی بعضی از ایبات فصیده بشر ح وتوضیح
چند واژه و اصطلاح میپردازيم :
تث ۲ : میفرماید : پاکی وطهارت: « عصمت » روی ورخسار
درخانه وسرای تو نهان کرده ودر آنجا اقامت گزیده ( منهوم اینکه :
درخانه دل تو پاکی وبیگناهی اقامت دارد و کسانی که درسمراپرده نو
زنده گیمی کنند عفیف وپاك وبیگناهند ) و گردش زمانهبروفق مراد. تو
میچرخده دولت» و درزیر چادر و خیمه بزرگ بادشاهی «کنسدلافا»
؛طور دائم وجاودانی مقیم گردبهای ۱
بیت ۲۳ : بزرگی وعفامت بارگاه وخرگاه سلطنتي ت که مانند
خورشود جهانتاب » نورافشان و بزرگ است و جهان ؛ برای تخته سر
تبرك آن خیمه « فلکه ۲ » که هانندعورشید است » از کوه سنون ودیرلا
« پازبر ۲ » برای استواری آتواز: ابر سابهبانبرای پناه آنساخنهاست
پیت۷۴ : آسمان نهم فلگ« اطلس » که چون جامه ابرشمین
« اطلس » «یاهرنگ « اطلس »است واز نقوش ستارگان خالی: است
۱ - کندلان پشم فا ؛ خیمه بزدگی"است که درپیش گاه ملوگ
این واژء را تر کی میدانند .۰ ۲ - فلکه . ۰ فتج ف نحته مدودی
میدن
است که میان آن سوارخ است ودبر خیمه دا از آ میگنرانند و
دار ندهخیمه است.
» پاپادیر « چوبی دا گوبند که «رپشت دیوا
نگاهدار نده بکار رفته است.
معیوب فروزنند که ليفعد . ددراینجا بسنی
و
«اطلس ۲ » وچون بنائی باند ورفیعومدوراستومفرنس 6۲ این آسمان
نه پرده « نه توی ۲ » که نه فلكدرمبان همند ؛ ومانند پارچهای زریفت
است ؛ آن را چتر پاوشاهی بسدان » که برروی خرگاه سلطنتی تو
افراشته اند .
بیت ۳۳ : ملهم بهضميم وفتحها صیفه اسم مفعول اشارهاست
به حدیث ( ارباب الدول ملهمون ) البته این حدیثدر کتب معتبرچون
کافی نبامده ومنظور از این حدبث اینست که : پادشاهان از طرف
فرشتهگابا نان الهاممیشرد» در این اشارهنعواجهحافظ نظرش برایضست
که : از طرف فرشتهگان مفرب « کرویبان و پا « قدس » عداوند
لحطهبهلحظه بتو الهام میکند چه باید بکنی وچه نبابد بکنی و بنابراین
آنچه را که نو انجام مبدهی بالهام گرفت
درگاه خداو ند است وازاین روستاکه ,ور کارهایت پیروزومونقمیشری
ن از فرشتهگان با وقرب
و کارهابتمورد تاثبد در گاه خداوّند است /
۱ - اطلس ؛ در اصل میتی تببه,بینقش ونگا است وپارچه ابریشمین
ماده ویدون نقش دا گویتد ویستی همت وژام سلحه مقبر
قاك نهم است که سسلحه مجیب آنرا عرش کویدد و از آنجا که فك نهمرااز
ستاده گاخالیبند!اشتهند وستار
نکاد است آنرا هم اطلی گفتهاند
۲ - مقرئس ؛ یعلی شمشیری که بررهیأت نردبان دندانه دندانه ساخته
شده باشه وعمارتی را
آفشونکار آسه!انند و فك نهم بینفشو
ید که بمودت فرناس ساخته
نی کومومر اد ازمقر نی » عمارت پاندبنا ومدوراست
۳ - تویمش لاونتها وطاق است دتری پروزن کوی بمني انددون پاش
مطلفاً دغرض اذنه توی آسمان نهپدر است که نام آسمان باشه وآنهاراآبای
علوی خواندد که هفت کوکب بادوعقيده را
شند وهمان معني نه پردهدا
میدهد که هآسمان است
۱۹۸۸
۱ به بين هلال محرم بگیر ساغرراح
۲ نزاع برسردنیای دون کسی نکند
۳ مزیز دار زمان و صالرا کان دم
۴ پارباده که روزشبهحبر خواهد بود
۵ کدام طاعت شاپسته آید از منمست
ء ولاتوغافلی ! از کارحویش ومینرسم
۷ ری صبح چوحافظ شبی پروز آور
زرا ن شاه شجاعاست و دودحکمت و شرع
کهماهامن و امااست و سالصلحوصلاح
به آشتی ببره ای نور دیدهگویفلاح
مقابل شبفدر است و روزاستفتاج
هرآنکه جام صبوحشدهدچراغصباح
که بانك شام ندانم ز فالق الاصباح
که کس درتنگشاید چوگم کنیفناح
که بشکند کل بخنت ز شعله"مصباج
براحتدلوجان کوش درصباآرمساح
شاهشجا ع که دراصنهان نجند رژّزیبسرمی بردو تاریخ انعقاد صلح
مبان او وشاه محمود هفدهم ذیآلحجه_سال۷۶۸است پس از برفرادی
صلح باشاهمحمود و واگذازی لضفهان ازطرف خود باو چندروزی در
اصفهان ماند ودیدیم که بمناسبت این جشن وسرور خواجه حا
غزلی سروده وباد اززندهرود کرده است و شاه شجااع بعداز گذراندن
هفهایعازم شیراز شد ودراول محرم سال ۷۶۸ به شیراز وارد گردید
۱ - این غزل درقر
آن شده دثبت قم
نیست ولی د کترغتیدر تاديخ فصن حافظمتکر,
نسخههای اینجا نب اختلافهائی دارد که اينك منذکر
( ب نی , فارفی ۲ غبی - ز جائب فتاح ۴ - فنی , مساومیاح
۱۹4۸۹
وخعراجه<افظ بدین مناسبت غزلی را که اينك شرح میکنیم سروو و
در آ بشتر روی سخنش باشاهمحمود استواوراپند واندرز دهد که
باصطلاح سوراخ دعا را گمنکند واز راهفلاح ورستگاری باز نگردد
ودیگر باردم ازجودسری ونافرمنی نزند .
بیت ۱ ۰ هلالباه #حرم را بپینو بشادمانی رسیدن سال نو جام
شراب را برداروبنوش (باین یت وبشادباش اینکه سال نکوثی دربی
است . بعلوریکهمید انم محرمالحرام اول و آغاز سال قمریاستاینماه "
درهیان اعراب ماه محترمی بوده وحرمت داشته وجنگ دراینماه مبان
قباثل عرب مسنو غ بوده است وهمه کس دربادیه امنیت میداشته و از
این لحاظ است که آنرامادحر ام خواندهندو حواجهحافف نیز بمنامبت
صلبیان شادشجاع وشامجمود آذرا ما من وامن نمدهوسالصلح
واصلاح خرانده است ) آری جام شراب بگیر وبنوش برای آنکهماه
ایسنیوامنیت ثرا رسیده بنابرین سالی که با میت و ایمنی و صلح و
آشتی «صلاح » آغاز شده است. آنرا تفا نيك باید گرفت .
بت ۲ : برای دنبای اجیز ریت » هبچکس « هیچ عافلی »
جنگ وستیز « نزاع » نمیکند ( زیرا اینجهان ناپابدان است و برای
کسی نماد ) پسای کسی که منند فر و غ چشمانم گرامی هستن و
چول قوه ببنایمهزیزی ؛بکوش با آشنی وصلح ودوسنی از اینمیدان
گویرستگارید فلاح » وموفقیت وپیروزی « فلاح » ونبکوئی وخبر
«فلاح 4 وچاویدمندن را بییری (مفهوم اینکه : بجای جنگ برسر
مطامع دنبای ابایدار که برای هیچکس ابدی نیست » ای آن کن
که شمانند قوه بین
ام گرامی هستی وچون فرزندم « نزرویله » نشورا
1۹۹۰:
دوستمیدارم؛ بکوش که کارفایت را باآشتی و دوسئی ومهرومحبت
بایان برسانی تانام نيك از و بماند ورستگار شوی ) [ درایسن بیان
روی سخن خواجهحافظ باشاهمحمود وشاهشجاغ هردوست که طرفین
دعوی ومصالحه هستند ]
بیت ۳ : گرامی بدارید « عزیزداشتن» دوران وایام برعورداری
ازنمتدیداریکدبگر را « زمان وصال »برا آنکه:این لحظوصال آن
اندازه عزبز وشربف وگرانقدر است که گوئی_برابری میکند باشب!
قدر » شبیکه هزعبادت در آث برابر بیش در «زارماهاست زیرا این
شب ؛ شبی عزیز « قدر » است برای بزرگ داشتن « قدر » شبی است
که نجداوند پزرله آنرا اندازه کرده برای بنده گانش ؛ و همچنین ابسام
وضل و صلح ودوستی منتنم وعزیز است وبرابر است باروز های ماه
رجب که روزاستفناح نامرف ماوت درروزهای ۵۱۳ رجب نیز
باریمیدهدواستفتا ح و گره گشائیم ی کند «استفناح ":(استفناحد وعفهوم
ورومعلیداردیکی بههفت تکبیرنماژگوبند و تکپیرهفتم را تکبیرالاحزام
مرخ وآنندوومعبارتخاصی است کهدر روزهای۳ ۱و ۱۴ و۵ مادرجب انجام
میدهند وب ایام ایض یعنی روزهای سفید میگویند وابن عبادت از
شب فدر از بن شبهای عبادث نزد مسامانان اس ذیرا دد
په مرا رکه انانز لته للةالقدر, وسوره آن ناذل "گردیده است
ورین آن اختلاف نظرهست ولي اکتراً غب ۲۷ دهان
شرافت
ودرچکونگی
لیاة القدر میدا نید وعبادت در آذشب بزابر باهزارماه امت ۰ قدد پمنی
را شب
عزیز وعزت دبزدگیویزدگه دشین , حککلی لعی دردوز از وانداژهکرده
خدایتما لیا
ناج ینی پاریخواستن و کشودن
۱1۱
۲
ثیمههای شب آغاز میگردد وبآن عمل ام داودهم گفتهاند «عای خاصی
دارد که با آن دعای استفتاح گوبند عبادت این ایام توام با روزهداری
است وعباوت استفتاح بمنظور گرهگشائی از کارهاستومومنان معتقدند
که اين عبادت درگشایش کارها ار ممجز آسائی دارد . اینکه حو اجه
حافظ درغزلهای دبگرهم پشاهشجا ع متذ کر است که آمدن او بشیراز
درنتیجه شبزندهداریهای او ورندان وعاشفان بوده است منظورهمین
ایام استفتاح است که بخاطر گشایش در کارهای او ممنان و صدیقان
ورندانتوسل بهعبادت ایاماستفتاحشده بودهند وایاتی مانند بیت زیر
از آن جملهاست:
آذش قدری که گو پنداهل خاوت|مشباست یادباینتاثبردوتاز کدامین کو کپاست
ب بیاور برای آنکه هر کس صبرحی کند « جام
عبوحیش» وسحرگاه شراب بنوشد وجام شراش در سحرگاه چون
خورشید بدرخشد « چراغ صاح» وروز را باپرنوجام شراب آغازد:
بیت ۴ :شرا
آنذروزش بخوشی وخرمي خعرآهد گذشت.(.فهرم ابنکه: اگرمیخوامی
روز خوش وخرمی را بگذرانی از سحرگافان صبوحی کنسان باش ثا
روزرا از آغاز به شادی و نشاط شروع کردباشی )
بیت ۵ ؛ ازمنست وبیخبر کهاز کارجهان فارغم » کدامعبادت
« طاعت » سزاواری برمیاید و کدام کار زیندهای ساخته است درحالی
که بانگ اذان شامگاهی را نمیتوانماز اذان صبحگاهی یعنی هنگامیکه
شکاننده صبحها « خورشید فالقالاصباح » طلو ع میکند و پرهسیاهی
شبرامیدرد ( مفهوماينکه: منی که غروب را ازطلوع وفنراازشنن
دراثرستی ویبهوشی بزنمشناسموامتباز می گذارم » چگونه تنم
۱۹۹۲
عبادت و کار شابسته و سزاواری انجام دهم و ازمن چنین چشمداشنی
بیجاست )
بیت۶ : ایعزبزترازتلبم« دلاتو آنچنان از کارخودتبیخبری
« غافلی » واهمال میکنی « غافلی » وبی اعنادهستی « غفلی » که بیم
آن دارم دراثر ان غفلت وبیتعبری در گرفتاریهایت زندانی بمانیزیر!
ممکن است کلید «مفتاح » رستگاری را گم کنی ودرنتیجه در چهار
دبوارخودت ودنبایهودت درزندان بگذرانیوراهدرهائی بر توبستهباشد
ودرآنجا ماندگار شوی ودفن گردی | | (روی خن باشاهسحموداست
تلویحاباومفرماید :و در تبجه اعمالی که مرتکب میشوی در عالم
بیعبری سیرمی کنی ونمدانی اقدمنی که میکنیننایج شومی ممکن
است برایت ببار آورد وهمچنانکه در کار فارس وکهكگ نحسواستن از
لایر بان و آوردنساه بفداد وتبربز پفارس کاری کرد ی کهدر آنمانده
بودی وبنابراین از کارمائی که میکنی بیتعبری و درانجام امورکاهلی
وبیاعتناء واز ابن رمگذر استکهبرای نو بیم دارم مبادا کارت
بکشد که درچاهی که می کنی فروافتی ودرخانهایکه مبسازی زندانی
شوی زبرا کلیدومفناح آفرا گم میکنی و نتیجه آنست که درآ
زندانی شوی )
بت ۷ : در آرزوی « به بوی » دیدن صبحگاهان ؛ همچون
حافظ » تونیز شب را روزکن » تااز غنچه گرهعورده وفروسته بخت
وافبالت؛ مانندگل ؛ از شعاع وبرتو و آتش «شعله » چراغ صبحگاهی
«مصباح ) وهورشیدرخشان؛ شکنتهوحندانشود ( منهوم اپنکه : ترهم
سحرخیز چون حافظ باش وبدعا ونبایش سحرگاهی خوکن اند
۱۹۹۳
حافظ بخت و افبالتشکوفان وجهانبرروی تو عندانباشد ) رویسخن
دراینجا بائاهشجاع است .
بیت ۸ : دوران فرمانرواثی وسلطلنت شاهشجاع فرارسیده است
وزمان ار دوران داناثی ودرست کرداری«عکمت » وانجام شرایمدینی
استپس تو ؛ میتوانی بافرا غخاطار ۶ براحتدلوجان » درانجامفرایض
مذمبی صیح وشامت« مباوساح » بکوشی ۱
نی صبح وشام دراینجا بانوچه فاد مطالب ممرع اول
کهدود حکمت وشرعاست میتواندریافت که قسد از وشام نی انجام مرا
«ثرایع دینی صبح وشام.
۱۹۹۴
۳
ط ل" ماش
1 :
پس ازباز گشت شاشجاع از اصفهان بطوربکه اخبار ایندوران
حکایت میکند عبادوزهاد به نحريك و نشویقشمسالدین عبدالّبنچیری
زاهد سرشناس وقتوشیخزینلدین علی کلاصوفی خانفادار وس رکه
گر درمعابدو تکایا ومساجد ومحافل ومجالس از پادشاه میخواستند که
سجیه پدر را پیش گیرد وبهشعائردین توجه کند تاذلت و زلت آزمردم
فارس برخیزد ودیگر باروچار آن نوالب ومصائب نشوند ,
وقایعسالهای4ع۷و ۷۲۷۰ نمیتواندیندرآ ارخو اجهحافظجستجو
کردوبهترثیب تا بخی آفاریر کهدرایندوسالسرودهاستدرپییکدیگر
قرار دارد . آنچه بطور کلی از آثار متعلق بهایندوران میتواناستنباط
کرد اینکه :
خواجه حافظ انتظار نداشنهاست شاهشجاغ باآن آزاد اندیشی
و آزادفکری اغپر دام تزویر و تدلیس رباکاران شود و به حواستههای
آنان تن درزهد لیکن برخلاف تصور وپندارهواجهحافظ شاه شجاع
بخاطر حفظ موقعیت ومفامش ناگزیر میگردد کهبه نظرات عوام تسلیم
شود وهمینزمان است که بنوشته مطلع السعدین عبداثرزاق سمر قندیودر
مراجعت به یراز به تقویت اصولمذهبی نسنن و ترغیب علمای دین
و بنایابنیهخبرپرداخعت وبالقاهر باه محمدینابیبکر بیعت کردودرال
۷۰ علمارا وآداشت که درباره ابن پیعت رسالات پنویسند و ناملیفه
راهمورخطبهها داخل کننده وهمبنزمان بود که گاهبه درسگاه مان
قواملدین عبداه قبه حاضرمیشدوبااو شرح اصول ابنحاجبتعنیف
۹۹۵
خو اجهعضدالدین ایجی را مباحثه میکرد وسند فضای شبراز را کهبه
بهاءالدینعشمان کوه کیلونی که از بزرگان شافعی عصر بود واگذاشت!
ومولانا غجاتالدین کتبی را به مکه فرستاد تابرای مجاوران
خانقامی بسازد ومم آرامگاهی برای او بغا کنله صاحب جامعالتواریخ
حسنی در اینباره مینویسد « ویکی از اعمال صالحاو ایناست کسولان
غیاتالدین کنبی که مخدوم پنده کمینه بود به مکه فرستا تا درآنجا
عانفادی جهت مجاوران حرم احداث کند و قطمازمین جهت_ مرقدشاد
شجا غ بخرد و ۲۰۰ هزار دبنار زر از وجه حلال خرح آنجاکرد واو
برفت و آذرا تمام کرد. و آنحظیره بمرقد شاهشجاع معروف است و آن
تانقاه درجذب خانه کعبه است ومجارران در آنجاساکن ودرصفت آن
شادشجاع فرموده است :
یاب الصفا بیت الم به الصفا لمن هوا صفی فیالوادمن القطر
نباعدهلاعذاربالملك و الفلع:۳ ۰ / آولیس بصب منتمسك بالذر
آنچه آشکار است اینگه شاهشجا عدراین ایام بزاهدان وصوفیان
نوجه خاص معطوف میداشته وحود نیز علیالظاهربهبادت میپرداخته
ویامور شرعی بیش از پیش توجه وعنایت میکرده است .
خراجهحافظ که از هرگونه تظاهر وربا پرهبز مبکرده و آن را
ات اد دا درقطمذیر بروده است +
خو اجهحافظ ماده تا
«یاعااحق والدین طاب منواه آمام ستت و شیخ جماعت
جومر فت ازجهان! ن بیتمیخوانه بر اهل فضلرارپاببراعت
بطاعت_ قربایزد _ میتوانیافت قلمدر نه کرت هس استطلاعت
بدین دستود تادیخ وفاتش برد اداژهروففربطاعت
۱ ۷۸۲
۱۹۹۶۶
زشت وناپست میداشتهاز
ونحولخویوخاقشاه شجاعدلگیر واز
توفیقریا کارانوسالوسیان خاطری اف-رده وپژمرده میداا ته است ۰
در آغاز کار چنانکه از آثار خواجهحافظ برمیاید باسرودن
اشعاری نغز وپرمنز میکوشیده است او را از این راه دروغ و مکر باز
دار لیکن شاهشجا ع که تحتتبرانبوهیاز مردم عوام قرارگرفهبوده
به خواستههای اینشاعر آزاده ترجه نمبکرده است: بدرسنی نمیتوان
گفت که سرانجام چه وقابع واموری سیب مبگردد که شاه شجاع از
خواجه حافظ رنجیده خاطر گرود و اورا گناهکار و نعلاف اندیش
پندارد . تاجالیکه خواجهحافظ از یم جان و و قابع ناپسامان ناگزیر
شود که بترلا شیراز گوبد وبرخلاف میل باطنی تن به سافرت دهد
وبرای مدتی از شیراز ووری گزیند (مااين مسافرت را بطرر مشروح
درصفحا ت آبنده شرح دهیم )
آثار خواجهحافظ آنچه را کم پیش وجسنه وگريخته میتواند
پرما روشن کند ؛ اینست که صوفی وزاهد ظاهرپرست دراین پیش آمد
سهمی داشته اند وبرگفتهها وسرودهای خافظٌ رشگگ وحسد میبرده اند
واز اظلر مسلکی نیز باخواجهحافظ راه خلاف میببوداند بااغننام
فرصتی زد شاهشجا غ ازاوسعایت کرده و نظر اورا علیه خواجهحافظ
برانگیختهاند .
شایمهها وداستان پردازیهانی که در چند تذکره ۱ آمده از آنجا
که تار یختألبف این آثار بیش از یکصد سالپسدرگذشتخواجهحافظ
است گنه مد عصری حاف نگی نیست نمیتوان بهیچوجه
کرد من تذکرهخاه عامرء ومچالس المثاق
۱۹۹۲
بر آنها اعنماد داد و بآنهااعتبار کرد خاصه آنکه آثار خواجه حافظ
لافنوشتههای آنهارا ثابت می کند » نوبسندگان این تذ کره هاچون ور
آثار خو اجه حافظطالبومرانیدیدهاند که حکایت از نفارنو رنجش
خواجه حافظ ازشاه شجا عمی کند برایاین رنجش و کدورت بذوق و
نظروظنحووداستانی ساخته وپرداخنهاند کهبمضی از این داستانها منافی
باشآنو مفامومنز لت وعصمتخو اجه حافظ است.
آنچه ازنحوای مطالب آثار ابن دوران خواجهعافظ برمیاید
انکه: کسیپرذوق وقریحت وشاعری وسخنوری اوحدد ميبرده وبر
آن بوده که بر آثار حواجهحافظ ابرادوانتفاد کندو آن را اجیز وخوار
ربیقدربشناساند ودراینمیدانبااوبههم آوردیبرخیزد دوچنینبرمی آید
همین شاعر حسود وجاهطلب و عنود که راعیه کرامت و شیخی داشنه
دست آویزهائی موفق میشود اک نظر شاه شجاع را از او بگیبرد و
چهبسا حواجهحافظ پس اژابنکه شادشجا ع بهریاکارانوسالوسبانروی
وش شانهیدهد زبان به انتفاومی گاید و غماز ان سخنچینان گنتههای
اورا باتاییری دیگر به سمع شامشجا ع رسانیده و موجب رنجش نعاطر
اورا فراهم کرده باشند . آنچه سلم است مسلكوعفیدت خو اجهحافظ
دراینمیان ن#شی ایفا میکند بدینمنی که معاندینازنظر اخنلایعنیددو
مسلكبااوبیشر بهوشمنی وعنادو غدرو بیدادبودهاند. زیرادر آثاری کهنافار
براینکدورتهاوپاسخ گونیبهمعندین وحسودان استباصوفبه وزداد
تخنهوآنان افنضحورسواساخته است. وهمین نشانههای کوچلوجزئی
مارا پشناختن دشمنانومماندان او رهبری میکند وورمیبام شاعری که
داعبه کرامت وشیخی داشنه وصاحب خانفاه بوده کیست.؟ وزاهدی که
۱۹۹۸
دم از تفاس وزهدمیزدهوحافظاورا واعنط غیر متعظ نامیاه چه نامداشته
است؟
ما دراین مقدمه این دوتن را معرفیمی کنیم وتا آنجاکه اسناد و
ومداركك بما اجازه میدهدوماهیت وهویت وشخصیت آنان را برای ما
برملا میسازد درشناعت این دوئن کوشش خواهیم کرد ۰
دراین هنگام بمنی سالهای ۷۷۰۷۶49۷۶۸ و۰۷۷۱ وسافرت
خواجه حافظ به برد شخصیت دیگری نیز درزندهگی و وفایع دورا
اونقش مهمو برجستهای فا میکند وحواجهحافظ درباره او آثارنمددی
سروده وسهم نسبة" مهمی درزندهگی سیاسی واجتماعی حافظ دارد او
خواجهجلالالدین تورانشاهوزبراست ؛ اینشخصیت ممتاز دورهحیات
خواجه حافظ » از دودمان و خاندان اصیل شبرازی است. ازغواجگان
نامبردار وشهیر زمان اوست ؛ دردوزان|مرمبارز الاینمحمدجزورجال
واعبان واکابر فارس بوده وبهتزین شاهبراین ملعا قرآن نفیس است
که برای مسجد عتبق پامسجد مر یامتجد آدرنه به سرمایدوسفارش او
سیله حطاط شهیر فرن هشتم فارس خی بنجمالی صوفی به حطناث
نوشته شدهاندوبرمسجد عنبقوقفگردیده است . خوشرختانه هما کنون
بیستوچهار جزوازسیجزو ابن فر آن نفیس موجود است که در موزه
پارس از آننگهداریمیشود . این قر آن را درتاریخ ۷۶۷ تحریر کرده
ودرپابان آحرجزوبیست دوم آنچنین نوشتهاندوالجزو الانی والشرون
وفت المولی الصاحب قران ااعظم مفخراعاظم الوزرا فیالمالنلم
امور السللنة والخلاقة باس بساط العدل والرأفة جلال الدولفوالمنك
والعلة مطاع اکابر السلاطین تورانشاه غلداله طلال عاطفة و ابدخلال
۱۹۹۹
عنایهسم کافة بربته هدا الجزء » طبق این نوشته درناریخ ۷۶۷ خواجه
جلالالدین تورانشاه از اعاظم و رجال مملکت بوده است بنابراین
این تاریخ با دوران حکرمت شاه شجاع برابر است چنانکه میدا
پس از خرو ح از شیراز ورود به ابرفوه اورا به وزارت خودیر گزید و
پساز اقامت در کرمان وباز کشت بشیراز همچنان دروزارت پابدارماند
و اینوزیرباندییروخوشخوی ونبكاندیش ونيكنفس درتمام مدت عمر
شاهشجا ع وزارت اورا برعهده_داشته و حتی بنا بوصیت شاهشجاع
بسلطان زینالمادین » وزارت سلطا زیالعاردین را هم پس ازمرگ
شاهشجاع برعهده گرفت نا درگذشت .
باتوجه بطولمدتوزارت او درمیپابيم که موانستوجااست
او بانحواجهحافظل طی سالیان دراز چهنقش عمدهای درزندهگیسیامی
واجتماعی خواجهحافظ داشته است واز این رهگذر شناعت او برای
کسانیکهبخو اهند شأن نزو وتاریخ مبروره شدن آثار عواجهحافظرا
دررابندوپیبهسانی وفاهیم وعلت وجهت سروده شدن_آثاری_بپرند
که دربارهاینوزیر سروزه شدهواست فطع دربافت و آشنائی با وفایعی
که برای اینوذیر طی مدت وزارتش رخ داده لازم و ضروری است :
از نظر مراعات سلسله مرانب وثلیع وتاریخ سروده شدنغزاهانی که
حواجه حافظ از سال ۹ ببعد سروده ودر آنهااشارههائی باینوزیر
ویاوفایحمربوط باودارد لاممیآرد که ماباگذشت سالهاوشرح غزلهای
مربرط باین سالهاهرجا باین گونه آثار برخورد ميکنيمياوريم تارشته
وقابع از هم گسیختهنگردد . لیکن چوذدراین بخش بهشرح وتلسیر
آثاری پررانختهام که مربوط بهشاهشجا ع است واگراز آناری که خواجه
حافظ در بازه شخصیتهای دیگر درممینزمان وتاریخ سروده ذکری
۷.۰۰
بمیان آوریم از موضوع اصلی خارج میشویم ناگزیر هرجا که وفایع
با تراجهجلالالدین تورانشاه وزبر ارتبالی پیدا میکند .بهتذکری
اکنفا میکنیم و با بهاثری که نحواجه دراینباره سروده استاشارهای
مپرود و میگذریم ولیدرپاباهطالبو وقابعدوران شاه شجا عبلافاصله
به ذکر آثاری میپردازیم که خواجهحافظ درباره شخصیتهای زمان
شاءشجا ع سروده است واز آنجمله حواجهجلالالدین تورانشاه وذیر
است که بخش خاصی باین شخصیت اختصاص داده شده است ۰ این
تذکر از آنجهت دایه شدهاست که دروافعه جدال حافظ بامدهی وسوء
فصد ی که علیهعو اجه حاففازطرف معاندانش انجاممیگیرد ودررهایاز
اینمهلکه؛ اجه جلالالدین تورانشاه وزبر نفش مهم وبرجسته ییا
میکند وماناگزبریم درموق خود نقط به زکر اشارهای بأن اکنفا کنیم
ویگلریم.
درشرح وقایعدوران امیزمبارزالاین محمد وشاشجا غ بهکرات
بهوجود دوتن ازشخضیت هايزمان ززنده گیخوا اجهحافظ اشاره کردهایم
که از راه حسد و کین؛ و مخالفت با سك و آئین خواجه حافظ بااو
راه عناد ولجاج سپرده وبرای نابودی ومحو او دمها گسترده وپیوسته
به آزارش پردانته اند واز طرف دیگر؛ خواجهحافظ ثبز دربرابر آنا
برافراشته وببارزه وستیز برخاسته وباسرودن آثاری دانگیز به
رسوائی ایشان پرداخته و کوس بدنامیشان را بر بام و برزن نواخته و
نامشانرا به ننك وزشتیشهره ساخنه است +
اينك بجاستدرباراین دوشخصیت که نامشارا درطیصفحات
گذشته جابجا آورده وشرح حالشان را باين بخش موکول ساختهایم
اش
سخن گوئیم وب معرفی آنان پرازیم.
بطوریکه درمقدمه کتابحافظخرا ابانی آوردهايممتأسفانهاززمان
حافظ آثاری که بتواند مارا نسبت بوقابم وحوادث و رویدادهای آن
اکند دروست نداریم و آنچه هست نیز مجملیاز مفصلاست
وبیشتر بذکرجنگها وبا اتقصال وبا اتساب وزراء وبا احانایجاد بقع
وامکنهقدسه ویر است . در کتابها زنام ونشانچنداثرمربوط بهروران
دوران آ
حبات و زندهگی حواجهحافظ آگه میشویم که متاسفانه از ود این
کتایها نیز اثری دروست نیست ویاهست وهنوز شناخته نشده است در
ذکره عرفات لماشقین ضمن نفل شرح نی چند از مشاهیر شیراز از
تذ کرهای پارمی کند بنام مقالةالابرابر که آل راتذکرة المشایخعر انده
واز آنچه نل کرده چنین برمیاید که از اولادواحفاد خاندان پنجیریدر
اوائل قرن نهم تذکرهای در,شرح حالٍ و احوال بزرگان و مایخ
خاندان بنجیری در دست داش و از آن استفاده کرده و نسبخه
ای از این تذکره هنگام تالیف عرفات العاشقین در اختیار این مولف
بوده کهطالب خود را از آن نقلکرده بوده است دوست دانشمنلم
آنای گلچین معانی برای نخستینبار مت کر وجود چنین ذ کرهای شده
اند درفارسنمهناصری تالیف حاج مبرزا حمن فسائی شیرازی هم در
گفتار اول آن از خاندان بنجیری یاد کرده است خاندان بنجیری از
اولاوواحفاد بر حقص بنجیری یدقن ظ ور گذشت بسا ۴۷۲)بودهاند
که این شخمیت نیز نسیت مثیخت . از ثیسخ بزرگوار جنید
بقدادی میبرده ونسیت به علی بن ابطالب میرسانیده و آنان در بلولا
صحرفه ۹۴٩ کر ممینانه
۷.۲
کربال فارس میزیستهاند ودرشرح فصبه بنجیرمینویسد
و پنجبر سافرسخ بیشتر شرقیگا و کان است !و از افرادخاندان
مزبو رکه بعضی از ایشان ذبلامذکور میشوند چنیننام برده است -
۱ - ابوحفص بنجبر ماضی متوفی ۲۷۲
۲- ابوعبداله بنجبر اني متوفی ۲۸۰
۳ - عبدالغالب بنابوعبدالهبنجیر انی
۴ سب اپ و المحامد جلالالدپنمحمد پنجیری متوفی ۶۰۲
۵ -ابوالاشراف شرفالدینعبدلزکیبنابیتراببهرامبن ذکی
بنعبدالّه بنجبری منوفی ۷۷۰
غ - ایوالبر کات اصیل الدینمحمد طاهر بنابی المعالی بنجیری
۷- قواءالدین ابواسحاق ابیطاهر بن ابیالمعالی بنجیسری
متوفی ۷۶۴
۸ - ابومحمد شم سآلدین عباّه بنجیری متوفی ۱۷۸۲
ومحفق ار جمند آقاياجمد_گلچینمبانی در ذکره میخانه متذ کر
نام کسانی از این دودمانشدهان که به فل از ذکره مقالة الابرار در
تذکره عرفاتالعاشقین از آنها شرححال آمده است:
از مطالعه وتحقیف ی که از شرح حال افراد خاندان بنجیری در
ممقالة الابرار آمده این نکنه بوضوح وروشنی بهچشم میخرردکه موف
آن دراوائل قرن نهم همت به تالیف این اثر گماشته وبادردست داشتن
مأنذ ومدارکی که در خاندانشموجود بوده جُب نعاندان را برتحقیق
وحقیتت مستولی داشته وتتها فصد ونظرش ازتالیفاین اثر بزرگداشت
| - فارسنامه می ۲۵۷ کفتاد ددم
۳.۳
خاندان بنجیری بوده وبهمین مناسبت نسبت به افراد این خاندان راه
مبالفه ومداهنه پیموده وبسیار غلو کرده وبیمورد شخصیتهائی را از
شاگُردان افراد این حاندان شمرده ومداح آثان بشمار آورده است , با
اینهمه در خلال مطالبی که نوشته است میتوانبهحقایقی نیز وستیافت
واز پارهای وفع اطلاخ حاصال کرد . مقالة لابرار نها مأذ ومنيعی
است که مار از شرححال وشخصیت سهتن ازمعاصمران خواجهحافظ به
تا هأیقو ام لدین اب واسحقبنجبریو ابومحمدشمس الدین عبداهبتجبریو
شیخ زین الدین علیبن+حمد کلاءباکلاهشیرازی آگاهمی کند؛ گر جهدرباره
ینالدین علی کلاه شاهشجاع نیز مطالی نوشته که بموقع نخود
از آن بادمیکنیم رلی برای دربافتشخصیت اینشخصاخیر مطالب
مقالة الابرار رای مابسیارفتنم است
مولفقالة الابرارر کنالدین بخبي بنمحمد حسینی شیر ازیاست
که کتاب خود را به نقل از احبارالاخیار تالبف ابو سلیمان محمد
المورخالحمینی " نوشهاستدربارابومحمدشمس الدینبدالهبنجیری
مینویسد :
« ابومحمدشمس الدین عبداله بنجیری ؟ شیرازی : مقلم ارباب
فضل خاصه و عامه؛ کامل عالم علامه نیامه, کاشف اسرار معقول ومنقول
شارم علوم ۱ فرو ع واصول پیشوای اصحاب الباب » مفتدای صدقو
۱- عرفات مطالب اغیار ااخارازمقال:البرار نقلکرده است وورست
دانشمندم آقای احمد کلچین معانی پرای تاستینپاد مطاب مقالةالابرار را
بهنفل ازعرفان الماشقین درنکلمه تکره میخانه کمصعي ایذان است آوردهاند
که ازسنحه ٩۴۹ نا ٩۵۴ راثامل است
۲ - اینخانواده شمه پودهاند اصلااینجی خوزی بوده و از فرنپنجم
هجری دزشیر از نوطن اختیاد کرده اند بطودیکه درمقالة الابرار مذکور است
مرسلمله ايشان قلب الولیاعدال, یفظان اینجی خرزی است
.۳
صواب» نمونه اکابرسلف بگانه افاضل خلف» بهر حقایق کهف دفایق
طبیب امراض قلوب ؛ مببین اسرار غجوب » استاد المحدئین » سناد
الیفسرین ؛ المختص به لطایفالّه » شمسالدین عبداله ؛ ریاض آمال
اهل فضل و کمالبهبمنعلم وعرفان + او ازخزان حرمان مأمون ومصون
بودی و مطالب ومارب » عبدالوژ کی که وی هماز اولیاستدرك کرده
وحالات ایشان به تفصیل درمقالةالابرارم ذکور است» مرقدوی درشیراز
معرون است از جبله تلامذه اوقوامالد.بنابواسحق وسیدعلاءالاین
احمد الحسینی و وزبر اعظم جلاالدرین تورافشاه بن ابیالقاسم و
مطرحشها غ القاس مهب ریاح الانس» خو اجهشمس الدینمحمدحاقظ
عارف » شیرازی و از مریدانش ؛ مبارزالذین محمد بنمظفر و جمعی
کثیر از اعزه وا کاپرهردباد همه بملو مرتبت و سمومتقبتش اعتراف
نمودداند » اشعار عربی وفارسی از او بسیار مروی است و از جمله
معتقدان وی یکی شیخعلی کلاه, است که مرثیه ومدح ها بهجهت وی
گنه چنانکه خواهد آمد و اکیر اوقت درخدمت او به کسبعلوم
غریمه مشغول بوده , وی در رال سنهاللی و مانین و سبعمائه
( ۷۸۲) در گذشت ودرناریخوفات وی گفتهاند :
دریای علوم شمسدین عبداقه .- دانای شریمت آن حقیفت آگاه
درهفتصد وهشتاد و دوم از هجرت ."از ملك فناروانه شد سوی اله
و از آوست :
هرچند تورا چوشمع پرداختهاند درطشتجهان بعزت انداختهاند
پیداست کهناکيبوداین نورحضور آخرنهبرای سوختن ساختهاند»
قوامالدینابواسعق بنجیری: ملك العلماء والقضاة السلمین
۳.۵
فوامالدین ابو اسحق بنابیطاهر بنابیالمعالی بنجبری» درمفالةالابرار
آمده که وی اینعم شمسالدین عبداله بود که حالش مذ کور شد اما
قوام الدین باوجود کمال ابهت ورتبت وعلوشان وسمو مکان و کثرت
علم و وفور فضل » نفایس عرایسافکار ابکاراومبدع غرایبومخترع
رغائب بود واو را از حثیت حمن طبع و گفتار اشعار بلاغت شعار
ولیالنظمو ابر الکلاموحسانالزمان سبحان الاوان گفتندی:لیع لیف
و ذهن مستفمیش ینت نگار خانه اشعار ونتبجه فهم شریف و فکر
سلیمش حلیهلطایف جلیه افکاد, دار قیات خواجه حافظ شیرازی
ددامر شعر ازقمل اد بود و تتبع دوش ادددغزلیات فرعوده و
ازجمله تلاذبه ادست چه کثف کشافنرد اوخوانده وجاره
مکتوبه ملفوظ الامستند بوده ومدح او مکرر_ فرموده و از جمله
غزلبات که حواجهحافظ به جواب آن اتیان نموده اینست :
آییدل برو ومعتکف کویفان بائن میت رکش وخال ره رندان جهانباش
بیرطل گران عمرسباكیرودازدست_برخیز وسباكدرطلب رمل گرانباش
چندین ز می زهد چرا نام فروشیی,بفروش بهبی خرقه وبیناونشانباش
سرمایه جان گربهخرند از توبهجامی_بفروش وبده گوهمهگیمایهزیاذباش
ایپیر اگرت آرزویدور جوانی است_ درحلقهر نداتروومینوشوجوالباش
بیباده تحقینن صفائیست فواما ایدل چوصفا میطلبی در بی آنباش
وله
ایکهپروایخواب وخور داری .از غم ما کجا خبر داری
عثق وقتی مسلمست_ باشد . کهولازخطعویشبرداری
آنچه از عشقرفت برس شمع ... توچه دانی که پمسرداری
۳۰-۶
خیزوبگذر زخویش و بیگانه گرچومردان سرسفر داری
نظر از غیر دوست باید دوخت ایکه با دوستینظرداری
گر دمیشد زعمر در سرعشق .. حاصلاز عمر آنقدر داری
پاز در راه عشق پای مه . اءقوام پر غمحطرداری
وفات ویدرتاریخ اربعوستین وسبهساله بوده (۷۶۴)ومفبرهاش
درخلبره مقدسه مصلای شیراز درجوار بلیاعمام خویش است +
اینك نقدما بر نوشته مقالة الاپراد
چنانکه گفتبم اذل ابر ار کناب ابر الاخیارابوسلیمان محمد
المور خالحسینیاست که اوخود از خاندانپنجیریبوده و کناب خود را
درفرن نهم نوشته وبنابراین از معاصران خواجه حافظ نبوده و آنچه را
نوشته بیشتر جنبهپندار وحکابتداردهاصه آنکه کوشیدهاست احفاد و
اجد اوخودراشان ومفامیوالابخشدوحبنسبرا در کنابخودمقدم برهر
چیز شمردهورعایت دودمانخود کردهامت,» هرچند حق با اوست زیرا
تالیفش را بر همین اساس بنان نهاده وا نظرش از ترتیب آن کتاب
جز ابن نبودهاست» غلو راوزناره ابومحمد شمشالدین بنجیری تاآنجا
رسانبده که مینویسد ( جمعي ازعرفاوا کابر هردیاداذجمله تلامذه
او بودهاند_ هومفهومینجمله آاس تکه درهردباریهربزرگینام بردار
شده شاگر او بوده است | | اینکه خواجه جلالالدین تورانشاه و
خواجه شمسالدین محمدحافظ را از شاگردان او نوشته باید گفت که
دربخش اول این کتاب طی بحثی مستوفی سال تواد خواجهحافظ را
۷ دانستهايم بطرریکه درشر ححال ابومحمدشمس الدینعبد اه
بنجیریهم آوردیم سالدرگذشت اورا ۷۸۲ثبت کردهاند واگر عمراورا
۱۰.۷
هفتادسال بشمار آوریم میبایست درسال ۷۱۲ توله یافته باشد وبتابر
این پنج یاششسال از خو اجهحافظ بزرگتربوده» باتوجه باين اتلاف
جزلی سن واز طرفی ذکاء ودهاء فرقالعاده خواجه شمسالدین محمد
حافظ قبول اینکه حواجهحافظ زد کسی که از اوپنجسالبزرگنربوده
تلمذ کرده باشد پعیدبلکه ستبعد بنظرمیرسد ونمیتوان اورا استادمطالع
وعفتاح ومسباح و کشاف وتلسیر وحدیث وادبیات عرب خواجهحافظ
دانست وبطوریکه درشرححال خواجه جلالالدبن تورانشاه وزیرهم
آوردایم اين وزیر نیز باخواجممافظ همسال بودهوازاین نظار درمورو
اوهم نمیتوان این ادعارا پذیرفت .
نظر کلیما بیشتر براین است که ابومحمد شمسالدین عبدالّه
بهیچوجه پبرطریقو مرادخو اجه نبووه ونمین انسنهاستباشد زیرانعواجه
حافظچنانکه گفتبم از مخالفان سرسخت صوفیان وخانقاهدارانوصاحبان
سجاده وارشاد برده وریاست شلکی | وسیله تلخص وعوامفریبی و
ریسا میدانسته : و اعتفاد داشته است که مرو عارف نیایش و ستايش
را بانظاهر وریا انجامتمیدهدوباتوجهبه تمریضبیات وتنفیدات شدیدالحن
عواجهحافظ نسبت به شیخزینالدین علی کلاه چگونه مبنوان پذیرفت
که خواجه نسبت به اسناداینصوفي حقهبازه ارادت میورزیده واو را
مفندای نود بحساب میاورده است 11
وابا آنچهدا دد باده قوامالدینابواسحق بنجیری نوشته است ۱
نویسنده مقالةالابرار آورده که او شاگرد وابنعم شسالدین
عبداله بنجبری بوده است » آنچه عفل حکم مبکند اینست که شاگرد
ازاستاد درسن وسال کوچکنر باشد درجائی که خر اجهحافظ نمیتوانسته
است شاگرداستاد اوباشدچگوه ممکناست که شاگردشاگرد اوباشد ؟1
۳۸
آنچهنو بسن عبر الاخباررابابناشتبهنداختهاست وجود سهفوامالاین
دردوران زندهگی خواجهحافف است که از آنها در آثار خود یاد و
آنان را ستابش کرده است و اینسه قوامالدین را بشرحزیر میشناسیم
۱ - خواجهقوامالدپن عبدالله فقیه منجم که استاد البشرلقب
داشته و شاه شجاع نیز درمحضر درس اوحاضر میشده و اصول ابن
حاجب تصنیف مولانا عضدالدینایجیرا مباحهومحاوره میکردهاست
واين شخصیت همان کسی است که جامع دیوان خحواجهحافظ در باره
روابط او باخواجه مینویسد و گاهگاه دردستگاه دین پناه مولاناوسیدنا
اسند البشر قوامالملةوالدین عبدقهاعیلقه درجانه فیاعلی علیین
بکرات ومرات مذاکره رفتی ودرائنایمجاورهگفنی که این فرایدفواید
همهرريكعقد میباید شید واینغرر درررادريك سلكميباید بست تا
فلاره جبد وجود اهل زمان و نیمه و شاحعروسان دوران گردد وآن
جناب [متصود خو اجهحافظاست.] حوالت رفع وفع آن برناپروای
وناراستیمردم روزگار کردی وبه در امل عصر علذر_آوردی » و
میتواند بود که اين قواملدبن عبداّه نجم ققبه یکی از استادان خواجه
حافظ بوده است ۰
۲ خواجهقوامالدین حسن؛ معرون بهحاجی قوام که ازاکابر
دولت شاه شیخ ابواسحق واز ترونمندان و کریمان بانام و نشان آن
دوران بوده است وخواجهحافظ درچندمورد او را ستووه است .
۳- خواجاقواالدانن محمد صاحب عبار وزیر با تدیپر شاه
شجاغ که شرححال اورا بجای خود بتفصیل آورددایم ۱
۱۱۶۸۵ ٩۴ صفحه۵ - ۱
۳۹
وازطرف دبگر چرن در آثارخواجهحافظ بکرات نام اب واسحق
آمده واز این شخصیت که میدانیم شاه شبخ ابو اسحق اینجو پادشاه
فارس بوده وشرححال اونبز ورصفحات گذشنه به تقصیل ببان شدلی
غزلپا وقصیده وماده تاریخ نامبروه شده » متاسفانه از آنجاکه «ژلف
ذکره اخبار الاخبار که حب طابفه ودودمان چشم راقع نگر اورابسنه
بوده وبه تاریخ دوران خواجهحافظ نیز ی واز آن اطلاع و آگاهی
نداشتهبادیدندو نمقوامالدربن وابراسعق در آثارخو اجهحافظ» برایش
یقین وسلم شده بوده که منفلور ومقصود خواجهحافظ از ستابش
تواماللین و ابواسحق ؛ خواجه قوامالاین ابواسحق بنجیری بوده
است .
ابرسلیمان محمد مورخ حمینی مق لفاخبارالاخبار باتوجه باین
دونکنه کسهروض افنادوبزعمخود خواجهحافظ را از مداحانفوامالاین
آبواسحق بنجبری پنداشته ودراین موَرد شاث وریب و تردبد و گمان را
هم جایز ندانسته وپیش خود چنیناتیجه گر فهاست : حال که بااینولائل
عراجهحافظ از شاگردان وتلامنه!! اوپوده پسچه بهتر که ازتلامذه!!
|بومحمدشهسالدینعبد اه بنجیری نیزباشد آزیرا : ابواسحق بنجیری
خود از تلامذه ابونحمد شمسالدین عبدالله بوده است وبنابراین بالین
زمینه سازی بسیار آسان توانگفت که : خراجه حافظ درسلك مریدان
ایشا جای داشته واوکاد و ترقباانش ددامر شعر اذقملادبودهو
آنتبع دوش او ددغزلیات فرموده! !!
بطوربکه دبوانخواجهساففل خود گواه است حتی يك موردرا
توا یافت که حواجهحافظ شخمیتی را بنام ابواسحق شاعر و با
۳۹۰
فوامالدین شاعر وصوفی مدح وسنایش کرده وبادرمگ او مریه و با
ماده تاریخ سروده باشد؟ تنهامورداستنادابوسلیمانمحمد مور خبنجیری
برای توت ادعایش غزلی استازقوامالدینبنجیری که آث رادرردیف
وقافیه ووزن غزلی از خواجهحافظ سروده است وابن مورغ مدعی
است که خواجهحافعل غزل معروف نود بمطلع :
از آیورل ننگمرامونسجانباش . وینسوختهرامحرماسرارنهانباش
را درجواب غزل قوامالدین بنجبری سروده که غزل اورا پیش
ازاین آوردهایم دراینموردهم بایدگفت ابوسلیمانءحمدمور خبنجیری
نمیدانسته است که خواجهحافظ این غزلرا درسفریزد سروده ومخاطب
آن خواجه جلالالدین تورانشاه وزبر بوده و قصد خواجهحافظ از
آصف جمشید مکان درییت مفطع غزل » نحواجه جلالالدین نورانشاه
وزیر شاهشجاع است ۱
مااین غزل را دربخش مبنافرنت تعوّاجه حافظ به پزد آورده و
شرح کردهابم و خوانندهگان ارجمند بامراجعه این بخش ومطالمه شرح
رشان نزول آن تائید وتصدبق: حوّاهند, فرمود که قصد ونظر حواجه
حافظ از سرودن آن غزل چه بوده است ؟ و بنابراین غزلمورد نظر
بهیچوجه در پاسخ غزل سست فوامالاین_ بنجیری سروده نشده بوده
است خخاصه اینکه بائوجه بهبیت :
ایپیراگرت آدزوی دورجوانی است درحلقه دندان بوومینوشوجوانباش
که ازقوامالاین بنجیری است و آشکار است که در سرودن آن
نظر برییت زير ازخواجهحافظ داشته است :
۱ - یت مقطی غزل اينست «
حافظ کهوس میکندشجامجهانبین . گوددنظر آمفجمشید مکان باش
[زفی
درنرفهچ و آنشزدیایعارفسالك جهدی کن ومرحلقهرندانجهانباش
در میتبیم که این شاعر بنجیری حتی مقصود و مفهوم نخواجه
حافظ را هم از پبرو سرحلقه ورند درنیافته بود , و گرنه آنچنان بیتی
بیمعنی وبیمفز نمیسرود .
ماحصل از این بحتاینکه:هتأسنانه چنانکهبا زگ کردیم ابوسایمان
محمد مورخ بنجیری در نوشتن تاریخچه بزرگان دودمان خود بنام
اخبارالاخبار بیش احدنحت تاثیرجاذبهبزرگداشت بزر گا طابفه حور
فرار کرفه ودرنتیجه از شاهراه حثیفت بدور افتاده وبتابراین نمیتوان
به نوشتههای اودربست اعتماد واطمینان کرد ولی ثاگفته نبابد گذاشت
که درمعرفی وشناسائی افراد آذ دوران کم وبیش میتوان از نوشته او
بهرهگرفت + نعاصه اينکه پیداست درنوشنناثرش از شجرهانوادهگی
ویابادداشتهائی استفاده وبهره میبردهوچونتاریخ تفصیلی واجتماعی
فرن هشتم شیراز وفارس را دردست تداریم چه بسا بسیاریازنکنههائی
که در کناب اخبارالاعیار آمده وسپس درمالة الابرار منعکس گردیده
وبمد درعرفات الماشقین ثبتشده؛ برای محفقان بتواند گره گشائی کند.
شیخز,نالدیعلی کلاه شبرازی کست؟
درصفحات گذشته این کناب بکرات از شیخزین یلکلا
شیرازی باد کردیم وشناساثی او را به+بخشجدالحافظ بامدعی م و کول
ساختیم » از آنجا که ابن شخصیت فرن هشتم بنابه تحفیقاتی "له بسمل
آوردهایم کسی است که باخعواجهحافظ از روی رشگگ وحسد وعنادراه
دشمنیولجاج میببموده وچون صوفیوخانقاه دار بوره وخواجهحافظ
بااو از اینرهگذر بمبارزه میپرداخته وبنابراین آنچه خحواجه حافظ
درباره صوفیحفهباز و شعبده گرو بدگو و حسود در آثارش میاورد
متوجه باین شخصیت است واز این رهگذر بازشناعت اوبرای کسانی
کهعلاقه دارندمعني ومفهوم کنیا واارهها واستمرهها وتعریضهای
خواجهحافظ را نت به مدعی وحنود وبدگو در یابند بدیهی است
حائز کمال اهمبت وارزش است .
هورت این معاند و مخالف و دسمن وحسود خواجدحافظ
تاکنون اشناخته بودهوهیچکس متذ کر هوربن وشخصیت او
نگردیده بوده است, در آثار خواجهحافش ضن غزلهای بسیاری به
تعریضهالی برمیخوریم که اشارههاثی بنام ونشان واعمال این دشمن
حسود وحقهباز دارد از جمله :
صوفیظاهر پرست از حالما آگاهنیست . ددحنمنهرچه گویدجایهیج| کرانیست
و؛
صوفی نهاد دام وسر حقهباز کرد بنیاد مکر بافلك حفهباز کر
و
صوفی گلی بچینومرقع بخاربخش . وزینزهدنعشك رای عوشگواربخش!
۶
کجاستصوفی دجال فعل»لحدشکل . بگوبسوز که مهدی دینپنادرسید
ودهها مورد دیگر کهررهمینبخش ا کناب ( جلد اول ) دری
غزلهای گذشته درهرمورد متذکر آن شدهایم وضمناً دراییات زیر :
بازی چرخ پشکندش بیضه در کلاه۲ زیرا که عرض شعبده بااهلراز کرد
ساقیبیا که شاهد رعنای صوفیان دیگر بجلوه آمد وآغاز ناز کرد
ایدل بپاکه ما به پناه نعدارویم زآنج آستین کوئه ورست دراز کرد
ای" کبكخوشخرامکهخوشمپر ویبایست غره مشو که گرپه عابد نماز کرد
ونشانهمائی که در پیت زیرهست :
بر گر نس اندر حقازرقبوشان رعصتخبث نداد ارنه حکایتهابود.
برای ما معبارهانی بود که بتوانيم این دشمن حسود و معاند
خواجهحافظرا بشناسیم و باجستجو زر شخصیتهایزمان واجه حافظ
کسی که دارای حضوضبات زیر باشد:
۱-صوفی اما ظاهر پرست ۲ -شعبده گر و آشنا بعلوم غریبه
۳- آزرقپرش ۵ - خانقارار ۶ کسي که اورا به کنایه محنسب لقب
داده باشند .
پس از تقحص و نجسس بسیار نخست در دیاضالفادفین
۱ - درسحنه ۱۱۰۱۲ ۵
۲ - برش شک لوب ساختن کمی اس « چهارثربن +
ورتوا وبی آبرو ومفتضی کرد کسی « سراج اللغات - بهار عجم »
۳ - اینغزل وموضوع آن که مربوط بهعمرنبخش است ددصفحات آینده
شرحشده وشن نزول آنهم پدست دادهشده است
اواشفی
به نام شخصیتی برخوردیم که با این مشخصات تطبیق میکرد و
ددهمایون نامه بسعرفی شاهشجاع صوفی حقهباز را شناختیم که
خانقه دار بوده وازرق میپوشیده وسپس برای نکمیل اطلاعات خود
به تذکره عرفات العاشقین مراجعه کردیم زیرا میدا
این شخصیت درا بافنیم کهگمشده خود را بافهام واینهماصوفیدجال
فعل ملحد شکل است که برای آزار نعواجه حافظ دامها گسترده وبا
سك ومرام او بمباززه برحاسته و شعر میگفته وداعبه شاعری آنیم
برتر از خواجه حافظ داشنه علوم غریبه را آموخنه وبا آشناثی به سحر
رجادو شعبدهها برمیانگیخته است . ابنك دراینجا شر ححال اورا به
نقل از عرفات العاشقین میاوریم 1
[ شیغز بنالد رن علی کلاهشیر اي: از مشایخصاحیسجاده
کاملوانف ؛ عارف » جامع؛ به اکثر علوم ورسوم رمیده و درمرانب
اسماء و تسخبر ات یگانه فرید منفرد وبیبدیل آمده وفاتومرقلشدر
شیراز است گوپند نا زمان شاه شجاع بافی بوده ومیانوک
و خواجهشمسالد.بن محمد حافظمماحفات ومکالماتشده والحق وی
از جمله و اصلان ومرشدانساحب قددتبوده آمود عجیاوغر یبه
اذاو نقل نمودهاند ؛ درتذکرة المشایخ مسمی به مقالة الابرار مذ کور
است که قطباولیام والاصفباوانفدر گاصمدیت عارف بارگاه احدیت
سالك آگاه» مجذوب حضرتاله» ینالحقو الدین علی بنمحمد کلاه»
درتحصیل علوم دینبه وبینیه از طلبه ومترددین ؛ وارث علوم حقیفی
۱۳۰۱۵
المختص بلطایف له ابو محمدشمس الد.پن عمدالهشیر ازیبودهوارادت
نمام بخدمت وی داشته واینرباعی درشان ویگننه :
با شمس هدی راه نخدا پیمودم تحصیل علوم نزد او بنمودم
تهذیب صفاتنفس امارهخویش ازخلقجنابمولوی فرمودم
وبعداز و فات ویدرسنه۷۸۲اینغزل را درمرئیه ویفرمودهاست
دررخدای بینان دردخدا نباشد .. ورنیز هست دردی دردجدا نباشد
ایشمیبرجقدسی ویهاه ادجهمتی .. يروی دلثرییت مادا صفا نباشد
قدرقت نو مولاك امللطاب وا جز فیش روح قدست در روحما نباشد
دیمچر توچو پلبلازنابفرات کل اننان کلم هرادان دردم دوا تباشد
گرچه فراقمودتجسمبوختاها . جانم زداه مطی از تو جدا نباشد
عشاقراست گوید اذبوسابك بغنو کاین سوز وحالت نیددهر نوا نباشد»
این بود آنچه را که غرفازالماشفین در شرححال این شخصبت
آوردهاست اينك نظرات میاه ای صوفی صاحب سجاده و استادش
|بومحمدشمس الدینعبدالّه زاهد معرون عصرحافظ :
در عرفاتالهاشقین نوشته آست که « گویند تازمان شاه شجاع
باقی بوده » درتکمیل این نظر بای گفت کهچون سال مرگث او ۷۸۲ است
وشاهشجا ع درع۷۸ در گذشته بنابراینتاچهارسال پیش ازهرگشاهشجاع
تمام مدین دوران سلطنت اورادریافنه بووه است .
بهروایت مفالة الابرار ینصوفیعانقادرارنزد ابومحمدشمس الدین
عبداله بنجبریعلومغریبه آموخته بوده وازجمله معتفدان اوبودهاست
درهمابون نامه قطمه : ونامای از شاه شجاع آورره است که
خطاب به سعدالدینانسياست و ایننامد مطالبی را برای ما روشن»یکند
۳۶
وابنك عیننامهرا دراینجامیاوریم. «مولانازین الدینعلیمحنسب درمصلی
شیراز عمارتی کرده بود و آن را پرج وحدت نام نهاده وپادشاه سعید
دراین باب این قطمه فرمود :
محشب ددبروسدت لاف فربت میزند.- دست دردامان مهروبان به سنمیز ند
گاهکاهی احندایی گربظاهر میکند جاهای نیممن , دایمبخلوت میزند
گربهبیند دد مصلی قامني چون سروناز زاول شب تامحر فریاد فامت میززند
وهمچنین درنامهایکه درپاسخ عرضه داشتمولاناسعدالدینانسی
که از حالت مزاجي اواستفسا رکرده مینویسد:
« صباحهمگنان بهنشواتتوافق دورتوالی ونفحات نسایمدیاض
عندالصباح واللیالی روشن و گذران باد ؛ انحراف مزاج چوذبواسطه
امان مدام بوده قاضی حکم کرد ۰ مصرغ : و اخری تداواب منهما
بها؛ و از گوشه مصلی عفتی این:رخصت مطالعه کرده بود چون
م<اسب میگوید :
سجاده فناده دربن عم ترآبه شکست بر سرسنگه
مطربان مجلسبهنلهزاز و تفمه زیر فریاد برآورده:
ردشهر م بهمیخوروندلامتمی کنند ساقیا میدهبهلکایشانقیامتهیکنند
واز وقت طبل باز این حالات درمیان است وحالیا طلب شفا از
قانون ازغنون میرود و حال دل مهجور از نبض عود مطوم میگردد و
سوعتگی جگر ریش از قاروره صراحی ظاهر میشود و زحمت دوار به
اروار سابعمتندل است وسامت دوری وطنین بصوت حزین متدارل
واگر شکایت از نقرس است طبیب فاضل خود سراز پای بر ندارد و
میخواند:
سر که زسودا تهی استلایسنگهاست همچو مبولی که پر شرابنباشد
چون مجال کتابت تنگشددهدرچند عرصه کنایت فراخ؛ زبادت
ننوشت ولیس الخبر کالمعانیه » بنیز وبیا چنانکه من دانم و نو ام
از مضمولقطعه شادشجا ع ونامهاو درمیپایيم که شبخ زینالدین
علی کلاه در مصلی شیراز خانقامی ساخته و آنرا برج وحدت نام
نهاده بوده ومریدان ود را در آنجا گرد میاورده دیگر آنکه» اینشیخ
زینالدین علی کلاه دراثر مدانعلائی که در امر پمعروف ونهی آزمنکر
میگرده به تعریض براو محتسب میگفهاند و اوهمچنین مردی ریا کار
بوده و آنچنان که میگفنه وخودرا میندوده نبوده است بعاوریکه شاه
شجاع فاشمیگوید :
گاهگاهی احتسایی گربظاهر مبکند. جمهاینبمهمن دایم بهعلوتمپزند
چنانکه ورصفحات گذشته آووهایمدر آغازلفبطنز وتعریض امیر
مبارزالدین محمد را محنسب داده بووهاندبهتصریح محمود کتبی ۲ در
تاریخ آل مظف رکه خوز زووومانش از خدتگزاران آل مظفر بوره اند
وبدرش نیز ورخدمت شاهشجاع میزیسته و گفته او برای ما سند است
شاهشجاع این رباعی را درهجو وتعریض پراحوالپدرش سروده بوده
است :
درمجلس دهر سازستی پستاست._نهچنكبفانولوهدفدردست است
رندان همه ترله میپرستی کردند جزمحنسب شهر کهراممست است
۱ - چنانکه درسفدا خواهیم گنت قطمه و نامه را شاه شجاع
دراو اخر عمرشینوشتهو انشا یامه پس ازرسواشدن شیخزین | لدینعلی کلابوده است
۳۳
۳#
خو اجهحافظ نیزدرچندموردبراینعر یض بهامیرمارز الاینمحمد؛
آورا محتسبشوانده که اینمواردرادرشر حوقابع دورانامیرمبارزالدین
محمد آوردیم ونشانراديم» لیکنهمگان چنینمی پندارندکه هرجاسخن
ازمحنسب در آثارشو اجهحافظدرمیاناستنظور و مفصودامیرمبارز الاین
محمد مظفر است . درحالیکه این اشتباه است و بطوریکه آوردیم وسند
از شاهشجاعارائه دادیم دریشتر موارد نظر وقصد عواجهحانظ اژ
محنسب » شیخزینالدین علی کلاه است که صوفی برده وخانقه داشته
وباسلوروشطر بقتیخواجهحافظراه مخالفت وستیز مییمودهاست
رضاقلیخان هدابتدرریاضالعارفین ! درمعرفی .اینصوفیمینوبسد:
«علی شیرازی و هوشیخ زینالدین علی کلاه ازمشاهیر علماء و فضلاء
و عرفا» چونه ناكسیاهد | کلاهگوبند ) دستار سیاه رنكبرسرمیبسنه
بان لقب ملقب شده »
بطوریکه از مطالب مفالةالابرار برمباید شیخزین الدین عل ی کلاه
شیرازی درعلومغریبه بعنی"هیپنو تیزم ومانهتیزموسحروجادو وتردسنی
وشمدهبازی دستداشته و کارهای شگفتانگیزاز خود ظاهرمیساخته.
وبراین اعمالجادوثی خود نام کرامات وخارفعاداتپگذ اشهوبفریب
واغوایمردم عامی میپرداخنه ودرنتیجه دستگاهی بعنوان برج وحدت
بجای خانفاه برپ سانعته بوده وگرومی کثیر از اعوام که عفلشان دد
چشمشان است گرد او جیع آمده واو را زعیم و پیشوای خحودساخته
بودند واین مرد شباد بااستفده ازحسن خن مردم قدرتوفوت وش وکنی
1 -س ۰ 3 نات کتابخانه محمودی سال ۱۳۴۴
از
بهم رسانیده ودر شیراز از دوران شاهشبخ ابواسدق در امور شرعی و
اجتماعی وحنی حکومتی مداخلتی میکرده است بطوربکه از نوشته
مقالة الابرار پرمیید . امیر مبارزالدین محمد که خود مردی ریا کار و
متظاهر بوده وقدرت مذهبی را برای بسط و توسعه و نفوذ حکومنش
ضروری ولازم میدانسته : بااین گروه عوامفریب ازدر موافقت در آمده
بوده وجولازمعنقدان ومریدان استاداینشعبده گریمنیشمس الدین عبداه
شبرازی بنجیری بودهنسبت به شیخزین الدبنعلی کلاه نبز رویهرانفت
و مواققت نشان میداده و چنانکه در صفحات گذشته آوردهايم در
دوران حکرمت امیرمبارزالدینمحمد ؛ شمسالدین ابوعبدلهبنجرری
که زاهدی خشك وتعصب بوده باهمدستی شیخ زینالدین علیکلاه؛
برای آزار وصدمه بهحو اجهحافظشیرازی آثار او را که در آنهادمازعدق
و رندی میزده » مسنسك و دست آوبر حمله براو ساخنند و اورا
مباحتی ومهدورالدم خواندند وقفتلا مجا کمهاش را داشتند که ناگهان
اوضاع تغبیر یافت وامیر مبارزآلاین محمد دستگیر و کور گشت وشاه
شجاع بجای او بهسلطنت نشست وبهمردم برخلافدوران پدرش آزادی
داد وچنانکهگفتهابم خواجهحافظ به دستیاری و كمك دوتن از وزبران
شاه شجا ععواجه برهان الدین فتح له وهواجهتوامالدینصاحب عبار
از آندامومهلکه جدتوامان یافت. ایننفار ووشهنیعبان نعواچه حافظط
وشمسالدین عبدالله وشبخزینالدین علیکلاه که نخستین را خواجه
حافظ در آثارش بنام زاهد ظاهر پرست مینامد راز دومی بنام صوفی
باد میکند پیوسته پا بر جا بوده و دیچگاه بایان نیفته و این جدال
و کشمکش دردورانهای مختلف عمر خراجهحافظشدت وضعف دانته
شفل
است؛ دراینکه آثارعرفانی نع واجهحافظخاصه در آنها که سخن ازعشق و
رندیوشاهد ومی ومارب بمیان آورده دست آویزحمله براو شدهبوده
مورد تأیید وتصدیق جایع دبوان او نیز فرار گرفته و از زبان حواجه
حافظ در پاسخ مولاا قوامالدین عبداله نجم فقیه که از خواجه حافظ
میخواسته است دیوان اشعارشراگرد آورد ومدون سازد بهوضوح بیان
داشتهربنوشتهجامع دیا دراینمورد فرموده بوداست « و آن جناب
حوالتدفع ددفع اینبناد! بر ناپروائیو ناداستی مردع دوذگار
کردی و بهغدد اهل عصر عذد آوددی »
چنانکه میدانیم غدر در زبانفارس بمعانی «مکر ون وکال وحیله
وفریب و خیانت و کینه و بدخواهی و حصومت ومخالفت و بیانصافی
ودست درازی و فته وفساد و نمك بحرامیو آشوب وهنگامه» مستعمل
است و اهلغدد یعنیمردم بی دجم ونابکار و بد خواه و در کردث
بمنی مکر کرون و حبله و فرپبدادن !وبا توجه باپن معانی درمیبلیم
که نویسنده مدمه و جامع دبوان خواجه حافظ کهاز باران ودوستائ
اوست ۰ مردی مطلع و با دایئن, و بنیش بوده و در مقدمه دیول در
بیان احوال خواجه حافظ با توجه ب وضع زمان و دوران خود
کوشیده که مطالب جامم و کاملی را در الفاظ اند وفشرده پران کند
تاراه ستبز وحملهراسدود دارد . او بابکار بردنچند کلمه وبکیدوجمله
آنچه بایست گفت گفته وباصطلاح در سفته » خواجهحافظ در پاسخ
مولااقومالدین ع,داه نج فباظهارداشتهاست که باتوجه بهکینهورزی
و بدنخواهی وخصومت ومخالفت وبیانصافیوجیله ومکری که درهردم
زمان هست وبرای آنکه فتنه وفساد وهنکامه و آشوبیعلبه او برپانشود
۲۴۵۲ ۴
۳۰۳۱
ازفراهم آوردن اشعارش و ندوین آنها پرهیز و نحودراری میکند . پس
بااینبیان میبایست برای خحواجهحافظ چنین پیش آمدی روی دادهباشد
ینیاشعارش را معاندان وحسودان ومخالفان وسیله تمدی وغدر علیه او
فرار داده باشند نااز اینرهگذر خواجهحافظ نسبت به انتساب بسیاری
از غزلهایش بخود یمناك باشد واز ندوبن وتصدیق و گواهی اینکه این
آثار متعلق باوست بپرهیزد و از نشر آنها وسیله خودش ابا و امتناع
داشته باشد ؟؟
۹
۳۲
۳ ریش
در آثار خواجهحافظ بکرات بایننکات برمبخوریم ودرمیبایم
که خو اجهحافظ بکسانی ميتازد که مسلك و عقیده وروش اور در
عرفان نهپسندیده وعلیه آن سخنانی باوهوژاژ ودورازحقبقت میگفهاند
وخواجهحافظرابمناسبتچنینعقیدهومسلکی بیدینو کافرمیخ و اندهند,
ما اين موارد را که در بعضی از آثار خواجه حافظ منعکس بوده در
صفحات گذشته آوردهايم وبیشتر اینگونه مطالب که منعلقبهاینبخش
است به ترتیب درابن موقع ومفام خواهیم آورد .
برای روشنشدن بعضی از موارد ومطالب لاژم به توضیح است
که؛ درچندهورداز آثارحواجهحافظ به ازرقپوش وازرقپوشان اشارتی
هست از جبله میفرماپد :
پی رگلرنگمن»اندرحق ازرق پوشان ار نجصتخبتنداد ارنهحکاپتهابود
و
صوفی بیا که جامه سالوس ب رکشیم آبندانزرقراخط بطلانبهبرکشیم
و
مانگوئيم » بدومبل بناحق نکنیم جامه کسسیه ودلقخودازرق نکنیم
وهمیناشاره ماراهحفایقی رهبر است.حالبهبينيم منظور ازازرق
پوش ومباحتی چیست 1۲
امامفخر دازی در کتاب الفرفقی آنجاکه از صوفیان ذکر میکند >
طبقه ششمرا اباحتباشمرده ومینویسد: ونان بیوه گونی برخواستهاند
و به تدلیس و تلیبس دم از محبت حق میزنند ؛ کمترین بهرهای از
۳۳۳
دا وحفیفت نبرده هرگز طریق شریمت نه سبرده ؛ هیچگاه اهل دین و
نقوینبوده و گویند » حبیبرنج عبادت ومشتت تکلیف از آنهابرداشته؛
ابنانبدترین طوائفصوفبانندوچنانکهعواهیم گفتبه حقیفت پیر و آئین
مزدك باشند ۱»
واما درباره ازرقپوشان » امام فخررازی در کتاب الفرق ۲ آنان
را بدینگونه معرفی میکند :
« ازرقیان »واینان نایمابونافعداشدبنازرقاند ومذمب ایشان
آندت که هکس باایشان خلاف ورزد کشتن او جایزاست »
بطوربکه درصفحات گذشثه جستهو گربخته مت کر شدهایم شیخ
زینالدین علی کلاه وشمسالدین عبدالّه بنجبری خواجه حافظ راکه
رند وقلندر بود پااستفاده از این نکنه که رندان و قلندران اباحنی و
ملامتی اند و اباحتیان دم از محب و محبوب میزنند و متقدند
که تکلیف از ایشان برخاسته رین بهميچيك ازامورشرعی وتکالیف
مذهبقيام واقدام نمی کنند و بتاپزاین مر د کی مسلکند و مزدکی مسلكك
پیرو مانوبهاست و باایناستدلال اوزاژندیق خوانده و بنابراین با این
تهمت وافترامذهب عشق خافظ را اباعتیوملامتی میشمردهاند وسخنان
عاشفانه اورا پفزعم خود به افکار وعقاید مباحتی نبیر میکردند در
صفحات آینده خواهیم دید که خواجهحافظ چگونه باين گروه پاسخ
میدهد وچه مطالب ومسائلی را دراین زمینه فاش و آشکار میسازد .
میدانیم که خواجه حافظ با صراحت خود را ملامتی مذهب
میخواند و مینامد ولی آنچه را که درباره زشتی ملامتان گفتهاند در
1 - درجله درم حاظظ خرابایدد بیان وتحفیق فرق تسوف وعرفان شرح
دتعقیق کافی بسل آوددءايم ودر اینجا چون بحث از مسلك ومکتب خواجهدر
میان نیستبنابراین بهاختصاد بررگذاد میتود ۰ ۲ - جابدانشگاه تهران
۳۳۴
باره فرقهمتشبهه به ملامبه بوده است ه ملامیه ؛ نحواجه حافظ درباره
مذهب خود فاش میگوید :
درمذهبملامتخامیطربق کفراست آریطریقرندیچالاکیاستوچنی
و بنابرینخوداو رند را ملامتی میداند -
ید دانست که شیخ زینالدین علیکلاه در برج وحدت دم و
دستگاهی فراهم آورده بود وبرای ابنکه پپروانش از دیگر طبقاتممتاز
باشند بر آنانباس ازرقمپوشانید وآنهادسنار سیاه برسر ميبستند وبه
پیروی ازمنقدات ازرقیان کشتن مخالفان ود را نیز جایز مپشمردند .
این نکنه نیز گفتتی است که شاهشجا ع پسس ازمراجمت از
اصنهان» کم کم بهعبادوزهاد نوجه می کند وبا آنان جلیس وانیسمیشود
وبه وسوسه آنان دستور میدهد که از آزادی میخانهها جلوگیری شود
وبادهنوشانرا کهدرمعابرو گذرهاویابا غٍوصحرا به میگساری میپرداختند
دستگیر و بس از مجازات و اثیذ تعهد "اپنکه دیگر تکرار نکنند آزاد
میکردند و حواجهحافظ نیز بانظاره این اوضا ع باردیگر زبان به انتقاد
وشکایت میگشاید وما درصفحات: آبنیه اینگونه غزلهارا خواهیم وید
دراوائلسال ۷۷۰ است که شاهشجاعبالقاهربانعباسیبیمتمیکند و
دمتورمیدهد رسالههائی هم دراین باب نوشتهشود . تظاهربه دیندادی
واجرای مفررات نهیازمنکر درزمان شاهشجا ع پیش از ووسالنمیپاید
یعنی تا اوائلسال۷۷۳دوامنمی کند وبار دیگرشاهشجا همان آزادنشی
گذشته را بدست مباورد خاصه آنکه پس از گذشتسه سال به تجربه
درمییابد که زه.. خشك شمسالدین عبداله زاها وشیخ زینالدین
علی صوفیجز نظاهر وربا نیست و آنان قصدشالاز تقویت مبانیدینی
۳۰۳۵
بدستآوردن قدرتوحکومت برعوامالناس ونفوذ دروستگاه حکومت
است وهمینزماناست که از این گروه سلبعنیده وتوجه میکندو کم کم
بطردایشان از دستگاه خود میپردازد و باردیگر نظرعتایت و محبت به
نحواجه حافظمی افکندو نامهایبهعر اجهحافظ مین وپسد واورا که بصورت
قهر دریزد بسر میبرده بشیراز فرا میخواند . وور شعر وبا ثثر به
سخریهی محتسب که همان شیخ علی کلاه باشد میپردازد .
مادر گزارش شرح وقایع سالهای ۷۶4 و۷۰ و ۷۷۱ که طی
شرح غزلهای مربوط بایندوران بهترتیبوقو عحوادث آنهاراپیدربی
خواهیم آورد بایننکات توجه و اشاره یکنیم و شأن نزول هرغزلرا
بدست میدهيم .
| چهقامتی کازسر تاقدم همه جانی چهصورتی کهبهیج آدمینمیمانی
۲ نهصورت ی کهگل گلستان فردوسی _نهفامتی که سهیسرو با غُرضوانی
۴زبسحکاین حستشنیدهامشاها_کنونکه دیدمت الحق هزارچندانی
۴ تنم چوچشم توداردنشان بیداری دلم چوزلف نو دارد سرپریشانی
مزجستجویتونهنشنمارچههرنفسم_میان خون دل و آب دیدهبنشانی
ع زخاکپای عزیز تو سرنه گردانم گرم زدست فراغت بسربگردانی
۷ توچوذسپهرجفا پیشهایواحوالم ز روزگار نهادست روبویرانی
#زروی لعف وتر حمچرا نهبخشائی _چردردمحنت حافظکنونهمیدانی
دراینبخش بطوریکه ازعنوان آنهم برمایدموضو عجدالحافظ
بامدعی مطر حاست ؛ لبکن ان جذال"ونیاززهابندابسا کن و بدونمقدمه
میانخو اجهحافظومدعباندرنگر فتهوبدبهی استمانندهرواقمه ورویدادی
انگیزهای موجب وسبب بروز وظهور آنگردیده است .
آنچه را که آثار خواجهحافظ درباره اینجدال ومبارزه نشان
میدهد حاکی است که پس از باز گشت شاه شجا ع از اصفهانبه شیراز؛
صوفیحفهباز وزاهد متظاهر ومنعصب عصر حافظ کهپیش از ایناپشان
را به حوانندهگان شناسانیدهام از موقعیت استفاده کردند ودرهیان مردم
اینشایمه را نشر دادند که : دراثر عدم توجهوعنایت شاه شجاع بهامور
۳۰۷
وشعاثر دبنی ومختل گداردن امر بمعروف و نهیازمنکر ؛ آن وفایج
اگوار برای مردم فارس وخوداو روي داد واز این رهگذر باپیگیری
وپشتکار هرچه تمامتر از شادشجاع میخواستند که باین سائل توجهی
کند ,
بطوریکه از شرح حال واحوالی که معاصران این پادشاه دربره
آونوشتهاند برمی آید » شاهشجاع برخلاف پدرش بهیچوجه تعصب و
زهد تعشاك وریا وتظامرنداشته» بلکهبالمکس بسبار روشنیین و واقع
نگر بوده لیکن هنگامبکه منگامه عوام را ميبیند او نیز ناچار میشود
برخلاف میل باطنی تاحدودیباخواسته مردمعامیهمراه وهمنظر شود.
ودزبر آوردن نعواستهآنان بهزعامتوپیشوائی دو منظاهر عصرش باین
تمنبات وعواهشهای دید آمده گردن نهد کم کم وبمرور زمان باانجام
نظرات آنان روی موافق نشان ومد .
پساز باز گشتشاه شجاع خواجهحافظ که این زمزمههار اشنیده
بوده دلنگران مبشود که مبادا اوضاغ ناگوار دوران امیر مبارزالدین
محمد بادهیگر تجدید شود وان نگراني عاطر اورا در آثاری که در
این تاریخ ( ۷۶۹) سروده بخوبی میتوان دید و دریافت وپس ازمدت
زمانی براین » میبنیم ومیتعوائیم که این « دلنگرانی » او باموفقیت
شاهشجا نسبت بهانجامخوا استههایشیخ زین الدینعلی کلاهوشمس الدین
عبدالهبنجیری صورت حقیفت و اقعیت بخودمی گیرد ۰ بطوریکهررسال
۷۷۰شاهشجا عدست اینصوفیو آذزاهد را دراجراینهی از منکر و امر
بمعروف باز میگذارد و بادهیگر بساط تکثیر وتعزیر گسترده میشور
وبه بستن درمیخانهها وتعفیب میحواران ونوازندهگان وست میبازند
تلف
وباشدت به محو آزادیهای فردی میبردازند .
خواجهحافظ بس زا بنجر بان بعنی ددسال ۰۷۷۰ بهسرودن
آثادی دست دده که ده آنها بای اعمال خلافوذشت تاخته واز
شاه شجاع خواسته است که بدام تزا با کادان اسیر ودد یر
نشود ودضا دهد که دددودان اواینچنین دفتاد اشاپست د
اسند انجام گیرد .
ما درجای خود درهءین بخش بشرح اینغزلها پرراختهایم و در
هرمورو زمان وشأن نزول هريكرا برشمردهايم؛ ماحصل این سنیزه و
جدال آن میشود که معاندان » رده گیریها و انتفادها وسرزنشخواجه
حافظ را از زهدریائیوشمبد:بازیدست آویزفرارمیدهند ونزدشاهشجا ع
از او بسعایت وبدگوئی میپردازند ونظر پادشاه جسوان را علبسه او
برمیانگیزند وموجب میشوند که خشم شادرا بدشمنی اوبرانگیزند و
این جاستکه اجه حافظ ازیمجان نازیر بفرار از شیراز میگردد
وما این واقعه را دربخش سفر خواجه حافظ به تفصیل آوردهايم .
قصد از این توضبح ومقدمه انن بود که خوانندهگان
آرچیند در بابند ومتوجه این نکتا باشند داحیانا برما خرده
نگیر ند که چرا دچگونه در آغاز بخش جدال حافظ بامدعی +
غرلهالی آمده وشرحشده که در آنها خواجهحافظ به ستایش از
رو بالا وذیبائیشاهشجاع پرداخته وهیچونه اشاددو کنایهای
از جدال او بامدعی ددمیان نیست !1
برایدفعابنسو: تفاهممجدداً بادآ ود میشو یم کهخو اجهحافظ
پساز باز گشت شاهشجاع از اصنهان باهمان شود و هبجان بستارش
این بادشاه جوانمی پردازده اشتیاق فرا انخوددابد پدار بادشاه
۱۳6
ابر ازافاظهاد میدارددهمچنین خواستار است که نست به ظلم
دستمی که در دودان دوساله حکومت شاهمحمود در باره اوشده
است بمقام چبران بآ" پدواو دا اذذحمت ودنجو سختیو تنگی
معاش برهائد .
بعلود,بکه دی غزلهائی که باتوجهبهترتیب و قسذشت
زمان و تادریخ میابد خواهیم دید این نحوه ستارش اد کم کم
صودتدبگریبخود میگیرد و جسته و آر بختاددسان اینگوه
غزلها اشادههالی به عوامفر یمان سالوسیان داد تا نکه_یکباده
لحنسخن خواجهحافظ بیر هی کند ولی برده از شعیده فران
وحقه بازآنسخن بمیانمی آوددو _پردهد با
بر آناند) میددد
وشاهرااز معاشرتمجالست هم آهنگی دهم فکری با نان بر حذد
میداد
انك این بخش را.ازشرح ری که درصدراین مقدمه آوردهايم
آغازمیکنم.
لازم به بادآ زیاستیه کهراینغزل/یرنسخه قزوینی نیست ؛
لیکن درنسخههای . آ. د . ج . اینجانبثبت است و ازغزلهایاصیل
خر اجهحافظ بشمار میرود .
بیت۱: چهقد واندام برافراخته وبالابلندی داری | ! که سرتاپای
آن روح وروان است «جان » یعنی » به آدمی روح وروان میبخشدو
توءچه رخساروسیمائی داری که از نظر زیباثی . به روی وچهسردهیج
آدمیزادهای نمیماند وماننده نیست ( گوئی از پربان وفرشتهگانی )
بیت ۲ : تو » آرخسار وچهره « صورت » و آن شکل وهبأ
۷۰۳۰
آدمي نیستی «صورت » بلکه « که » گلی هستی از گلزار بهشت و آن
قدوقامت تونیز » اندام آدمی نیست » بلکه سرو؛ راست قامت« سهی 4
وبالابلند و کشیدهبا غ بهشتی«باغ رضواذا »( پس تو ؛ درخت طوبائی
رهم فرشته و هم گلی از گلهای بهشت نه آدمزاد ) [ ضمن غزلهانی
که درتوصیف وتعریف زیبائیهای شاه شجاع تا کنو از خواجهحافظ
آورده وشرح کردهابم » هبهجا اندام بلند اورا ستوده چنانکه بارها
متذکر شلهایم از زیبائی چهره وسیمای اوسخن رانسده ودرایین غزل
پاتتناد بیتسوم که صراحت دارد طرف خطاب وستایس پادشاه
است ؛ بنابراین شکينیست که اینتونه ستایشها برای محبوب
و معشوقنیست, بلکاستایشو توصیف اذحسن و کمال بادشاهاست]
بیت ۳ : ای پادشاه « شاها» ازرس که داستان زیبئیهای تورا
شنیدام ( دچار تردید وشك بودم وباورم نمی آمد ) ولی ازهنگامی که
تورا دیدم بدرستی وراستی وحقیقتس وگن که هزار بار بهتر و پیشتر
از آنچه میگفنند هستی .
بت ۷ : اندامم ازیس رنئج کشیدم وهجران وفراق تورا دیسده
مانند دیده گانفتان نو از ظلم وستمی که بر او رفته : نحیف و نزار شده
ونشانیازاینبیاد رابود دارد وبیدادی که برمنرفنه همچنان چشمان
پیداد گرتوست که بیدادمی کند وبا غعزه هاپش به حال دل بینندهگان
رحم نمی آورد .
و دلم همانند گیسوان ته کهپیوسته پربشان و آشفته است » حال
واحوال آشفته ومضطر دارد وبه پر کندهگی گرائیده ( جمعیت خساطر
۱ - رشان جز مسی بوی خوش , دداصل بمعني فرشته تگاهبان وورپان
باغ بهشت است ومجازاً بسعنی بهشت هم بکاد میبر ند
۳۳۳
ندارم )
بیت ۵ : آزپی کردن ودنبال گرفتن « جستجو » نو دستبسردار
نیستم «نه نشینم» هرچند واگر چه هردم «نفس» ( مرا ازهجر ودوریت)
به گریستن واداری که از ربده عون بگریم ومبان خوناب جگرودل و
چشم درانتظار بهنشینم
بیت ۶ : سوگندباومی کنم ؛ بهها کپای و که ؛ نزد من ازهرچیز
گرامیتراست ؛ براینکه: از مهر ومحبت نو رو گردان نخواهم بود و
انصراف حاحل نخواهم کرد «سرنگردانم » اگرچه « گسرم - اگر تو
مرا » از هجران ودوریت سرگردان و آوارهام سازی « سربگردانی 4
پیت ۷ : نونحوی واحوالت + بخاطر مفام ومنزلترفیعوبزدگی
که داری مانند فلك وجهان است» واز اين رمگذر چون جهان منصف
به جفاکاری هستی + وستمکاری« جفاپیشه » کار توست ؛ و دل من از
این ستم نو وجفای روز گار به ترابی « وبرانی» رونهاده است .
روزگار ستم کار و جفا یشه » اوضساع واحصوال مرا وارون و
واژگون وعراب کرده است ( دراین بیت خواجهحافظ اثاره صریح
دارد براینکه دردورانشاهمحمودبراو ستم رفنوسختی کنیده واوضاع
واحوال معاش او مختل وبریشان شده است )
بیت ۸ : ایپادشاه ؛ چرا از راه « روی » عنایت و عطوفت و
بخشایش کردن « ترحم » به حال واحوال حافظ بخثایش نمیکنی با
| دزععنی سربگردان
مرادود سرت بنوان قرباثی بکردا
عفهوم استماری هم مستتر است که هرچند
وفدا وفر بانازی
۳۳۲
اینکه دردودنج ومحنت او را میدانیو از زحمت معاش « محنت 4 او
آگامی (واورا دروقایمی که پیش آمد آزمایش «محنت » کردی و
ودانستی که وفادار است )
درمصر ع نخست» «ترحم وبخشایش برایسیار ولنشین در کنارهم
آورده است [ خواجهحافظ دراینغزلپس از آمدن شاهشجا ع ازاصفهان
به شبراز بمفام تاضای کمكوهساعدت و نوجه برای جبران خسادات
واردهبرخود بر آمده است )
ف
1 - محنت پمعنی پلیه و آژمایش است ولی درذبان فادسی_بمنیتتکی و
سختي معشیت بکار میرود .
۳۰۳۲
۱صورتخوبتنگارابس به آئینپستهاند
۲ ازبرای مقدم خیل خبالت مرومان
۳ کارز اف توستمشگهافشانیچین تن
۴ پارب آنرویست درپیرامنشبند کلاه
۵خحطسبز وعارضتر اچونمهرور انمدام
۶ جمله وسفتشقمن بودهاستحسن دوی تو
۷ حافظا, محض حقیقت گوی؛ یعنی سرعشق
گویانقش لبت ازجان شیرین بستهاند
زاشگرنگیندردپاردیده آذین بستهاند
مصاحت را تهمتی برنافه چین بسنهاند
با بگرد ماهتابان عقّد پروین ستهاند
سایهبان از گردعنبر گردنسرین بسنهاند
آنحکاتها
برفرهاد وشبرین بستهاند
غیرازاین آدی, خبالانی بهتخمین بستهاند
چنانکه درشرح غزل گذشته گفتیم حواجه حافظ غزلهائی چند
پس از آمدث شاه شجاع از فان بشیراز سروده کهاين غزلها همه
درتوصبف زیبائی اوست و اینگوّثه غزلها متعلق به مامهای اوائل سال
۷۶۸ است .
در آغاز شرح حال شاه شجاع مذ کر شدیم که این پادشاهسیار
زیباصورت وخرشچهره و بلنداندام و خرش گفتار و نيك رفتار بوده
و خوش مبداشته که زیبائیهای اورا بستابند ردروصف نبکوئیهایش
داد سخن بدهند و همین مورد یز موچب شد که درمکانبات منظومی
که با پادشاه جلایری کرد (و ما در صفحات آینده بآن اشاره خواهیم
کرد)اورا مورد سرزنش و نکوهش قرار بدهد : زیبائی او نابحدیبور
که چنانکه گفتیم و گذشت بوسف انیش خوانده بووند .
غزلی که اينك بشرح آن میپردازيم از همین گونه غزلهاست .
۳۰۳۴
این غزل درنسخه فزوینی ثبت نیست ولی در نسخههای » آ « ب.
چ.د. اینجانب ثت است .
بیت ۱ : چهره نيك وپسندیده « خوب » تو راه ای محبوبی که
پرستیدنی هستی «نگار! » جه بسبار « بس » آرایش و زینت کردهاند
« آئين بستهاند» تو گولی « گوبا » و ظاهراً «گوییا » چنین برمباید
که لبانت را از جان وروح مجسم آفریده ونفش لبت را چنان شیرین
بستهاند . که در شیرینی چنان است کهگوبا از جوهر شیرینی آفریده
شده ویا روح وروان شیرین « معشوقه خسرو »لبان تو را حبات بخشیده
است .
ببت ۷ : برای آنکه به سپاه «خیل » تصور وبندارت که اجلال
نزول خواهد کرد ؛ خیر مقدم بگویئد وبه پیش باز آن ایند : گروه
مردم؛ درابن استقبال و پپشباز درشهر تدبار» چشمانشان را ازسرشك
سرخ کهعون آلوداست؛ زیور و آئین بستهانده ناازتو پذیرائ ی کنند !!
و یا توت نثارت سازند
( همین پیت نشانی است ازاینکه غزلهنگامی سروده شده کهمقارن
و مصادف با بازگشت شاه شجا ع از اصفهان بوده و اشاره ایست از
۱ - نگاد بمعتی بت ویمعبی نقتی ومر ادف نقشهم هست ولی تحقیق آنست
که نگاشتن و نگاریدن یم نقاثی کردن وجون در نفائیهای نخستین
ودت
الهها وخدایان دا درهمابد وپرستش گاهه! نقاشی میکردند اینست که مجاذاً
بمتی بتهم آمده است واساماً خط نخدتین نقاشی بوده و این خملوط نقش و
زکاری در آغاز برای ادعیه واذ کار خدایان ونموینها بکاد میرفت و خطهای
نختین همه دینی بوده است بدا براین خط بادین «پرمتش ونيایش دابطه مستفیم
داشته و اینستکه نگاد بمعنی«ذیبای پرستیدنی است؟
۳۳۵
استبالبینظیرمردم از شاه شجاع که باعقد فرار داد صلح ودرداقع
فتحاصفهان به فارس باز گشنه بوده است )
بیت ۳ : زلف سیاه و مشگین » وعطر بیز و « مشگین » کارش
عطر افشانی اسث « مشگه فشانی » وعطری میافشانه که همان بوی
عطر مشگختن (یکی از ایالات چین) رامیدهد ودرواقح وظبفه مشک
آهویختن ونافه آهویچینرابرعهده گرفنه وبویخوششر میوهد؛ و
ار بویخوش را صفت نافه آهوی چین دانستهاند بنابر مصلحتی این
گمان بد « تهمت »را برده وچنین ظنی پدید آوردهانددرحالبکهحفیقت
ایست که مگ واقعی را باید گیسوان سیاه وخوشبوی تودانست و
از آن عطر گرفت .
بیت ۴ : خداوندا! «باري» (پناه میبرم برتو ازاین کارشگفت
که.. ) آیا آنچه را میبینم چهره زیای اوست و پادردور و اطراف ماه
از ۰ پروین که سنارگانی هستند درعشان چون مروارید و مانند يك
رشته است؛ بردور واطراف ماه آبنرشته مروارید را کشیدهاند ؟ !
[ عقد پروین چند ستاره کوچك ودرخشان است که در صورت
فلکی ور در کوهان آن جا داردو آنرابهعوشهایازمرواربد و لولوء
تشبیه میکنند و از اين تشبیه حواجه حافظ چنین برمیاید کهبند کلاه
ملطتي شاه شجاع که بزبر گلویش وصل میشده مرصع به گوهرها
بوده است ]
بت ۵ : چهره ماه نو ؛ نیز مانند ماه آسمانی_ پیوسته و همیشه
از موهای نازه رسنهای که برگرد عذار وچهرهات داری ؛ گوئی يك
۳۳۴
سایبانی از غبار« گرد »+زرورنگی عنبر ! خوشبو در پیرامن « کرد آن
ازگل نمرین تعبیه کردهاند ( این وصف زیبائی است از ریش تازه
رسنه شاه شجاع )
بیت ۶؛ هیچ میدانید ؟ آنهمه توصبفهاثی که از عشق فرهار
وشیرین کردهاند وآن زبائیهاثی را که به شیربن نسبت ميدهند
چه بوده 1 .
آنها همه وصف عشق من به او وتوصیف وییان زیائیهای او
بوده که بیجا آنرا بهشیرین وفرهاد نست دادهاند « بستهاند »
( اینببت ازجمله ضرب المثلها وجزوامثال سابره زبانفارسی
در آمده وهههجا نیز بام حواجه حافظ ثبت گردیده وخود دلیلی است
بر صحت و اصالت انتساب آن )
بیت ۷ : ایحافظظ » حقیفت تعالص « محض » وبیشابه و وافع
را بگوی » یعنی از راز عشق سخنتبازنْ «زبرا جز عشق حقیقی و
وافعی هرچه گویند مجازی وبيجات ودرواقع پندارمائی است که
کسان نابخنه وخام باافکار تارسای و آن را سنجیده اند « تخمین
کردهاند »
۱ - عبر چرمي است که نوعی اذبالنها هنگام تولد مولودشان باجنین
هماهدادنه و اذ خودخاج مي کندد ومیکویند مولود بالنها در آغاز تولد این
چربی دا بجایخوداكميخورد. سار معطر است دژردرتك, آنرا سید میکنند و
از آن خوشبوهای گونا گونسیسازند
ت
۳۰۳۷
۱ ایقصبهشت زکویت حکایتی شرح جمال حور زرویترواینی
۱ انفاس عیسی ازلب لعلت لطیفهای آب خضر زنوش لبانتکنایتی
۳ هرپارهاز دل من ۱) ازغصه قصهای هرسطریازخصالتو از رحمتآینی
۴ کیعط رسای مجلسروحانبانشدی گرا » اگرنه بویتو کردیاحمایتی
۲۵ از آرزوی الا ره؟ یارسوخنيم یاد آورای صبا که نکروی *رعایتی
ءایدلبهرزه دانش وعمرت پبادرفت صد مابه داشتی و نکردی کفاینی
۷ بویدل کباب من آفاقدرگرفت ۲ این سوز اندرون نکند هم سرایتی
۸ در آتش ارخیال رخشدستبدهد سافی باه که نیست زدوزخشکاینی
4دانی مر ادحافظاذاینددد و غسهچیست ٩ ۸از بخت باودی وز خرو عناینی
بیت ۱ : ای آن کسی که داستان بهشت وزیبائیهای آن ازمنزل
وکوی تو افسانه وروایتی است«حکات و توصیف «شرح بزیبائی
حوران نیز از روی زيباي توگنتگو و نقلی است « روایت *»[ وصف
زیبائی شاه شجااع در آینبیت بدون کم و کاست درست همان توصیفی
است که از چهرهوسیما وقد وبالای شاهشجاع درغزلبیش کردهاست]
پیت ۲ : ومهای زنده کننده « انفاس » حضرت عیسی_ از لبهای
حیاتبخش نو بسبار نبکو واه کاری بحساب است « لطیفه ای » و
آب زندهگی که حضرت خضر پیخمبر میبخشد نبز » اشاره ونشانهای
۱ -ق. من واژ ۲ -ق . دعایتی ۳ - ق, در ۴ -ق. دنا شعقه
حمايتی ۶ -ق ,راگرفت 3-۷ ایین آنش درون بکنه هم سایتی 1۱
۸ بش . از توکرشمه ای وزخرو ۱۲ ٩ - رولیت یسی نفل کردذسعن
۳۰۳۸
از لبهای ثیرین وگوارا و آب حیات « نوش » نوست که زندهگیبخش
است [درچند غزل خواجهحافظسخنان شاهشجاعرا به دم عیسیهمانند
وتوصیف کردهاست» واین بمناسبت سخنسرائیوشاعری ونوبسندهگی
وبلاغت وفصاحت اوست از جمله ورمطلع زیر :
مژده ادل کهسبحانشیمی آبد! کهزانفاسخوشش بوی کسیمی آید
و
مسیحای مجردرا برازد که باخورشیدسازرهموئافی
ببت ۳؛ قلبم» دراثر هجر وفرانی او تکه تکه وحصه حصهشده
« باره» وهرتکه ولختهای از فلبم که دراثر درد ورنج هجران شرحه
شرحه شده است » هريك از این باره ها داستانی « فصهای » از غم و
اندوه فراق و درد هجران او را یادآور است ؛ همچنانکه هريك از
خطهای دفترمحسنات وخلق وخوی خوشتوه حصال » نشان وعلامنی
است « آپت » از بخشش «رجست) وتجوانردي و گذشت و نعمت
بخشودن تو « رحمت»
بیت ۷ : گلسرخ» چگونه مین
بتواند بهمجلس ومحفل عارفان و فرشنهگان « رو<انسان » و پریان
« روحانیان» راه یبد وبوی حوش بآنجا به بخشد « عطرسائی کرد »
و عطرپراکنی کند : ار + عطر دل آویز نو از گل سرخ نگهبانی
«حمابت » وپشتیبانی « حمایت » نکرده بود ؟ ! ممکن نبود که بتواند
انست و پرایش امکان داشت که
چنبن بویعوش بدهد(خواجهحافظ همهجاازبویخوششاه شجاخ باد
می کند واین میرساند که ایسن پادشاه به نعوشبوهاعلاقه داشته وخودش
۱ - شرح شده ددسحینه 1۶44
۳۳۹
را پیوسته معطر میساخنه : از جمله درغزل بمطلع زیر :
شناسخن آشناشنید )
بوی وش تو هر که زباد صبا شنید .- ازیار آ
بیت ۵ : از آنش حسرت «آرژو پووست بافتن بهحاله رمگذار
(تو که تونیای کحلبصراست ) سوختهارم وهنوز بدا رست نیافنهيم +
ایبادصبا که پیام برنده و آورنده عاشقانی ؛ بادت باشد که : دراین
کار ( بعنی آوردن غباری از گرد راه دوست برایم ) دربغ و مضایقه
کردی وجانب مرا نگاه نداشتی « رعایت نکردی »
ببت ۶ : (دراین ببت خطاب بخود میگوید ) ؛ ای دل من ؛ که
مأمن و جایگاهومر کز همه احساسات ودرله وشموری ۰۱ آنچه آموخنه
بودی و آنرا معرفت وغلم میدانستی « دانش » ودرنتیجه عمری کهدر
این راه صرف کردهای » چون ندانسنی که درچه راهی باید بمصرف
برسانی وچه چیز باید بیاموزي+بنابراینآنچه اندوشته و آموختهبودی
وعمری را که دراین را ضرف کرده تودی » به عفت وباطل و بهوده
«هرزه » به فنا ونابودی دادی 1 اد دآدن » و آنرا میج کردی « اد
دادن » تو ؛ سرماپههای آززندهای دراختبار داشتی و میتوانستی بااین
سرمایه ها « صدمایه » استفادههای بسیار به بری ولی سودی « کفایت »
از آن برنگرفتی واز دست دادی! (منظور ابنکه : ایحافظ تو ؛عمرن
را درراه تحصیل علم ومعرفت وعرفان وعشق ومحبت ؛ صرف کردی
واز قربحت سرشاری که داشنی و ذوق خدا دادی که در شاعسری بتو
داده شده بود « صدمایهراشتی » میتوانستی در راه بدست آوردنمال و
روت ومفام صرف کنی ؛ودر نتیجه نوهم صاحب مقام و جاه بشوی
۱ - قلما » درا بجای منز ودماغ میگرفتند وچنین اعتفادی داشتند
۱۴۰
نا امروز نبازمند زورمندان وصاحبان قدرت وعقام نباشی » ولی تو این
کار را نکروی و در نتیجه از دانش و علمی که اندونته بودی سودی
برنگرفتی وازنظر دنیاداران باید گفت که عمرت را به ببهوده وباطل و
مفت هر دادهای )
بیت ۷ : از قلب سوخته من که در راه عشن و غم زندهگی و
حسرت» از آن چنان بولی برخاسته که جهانرا درب گرفتهدآفاقدر گرفت»
وهمه جهانیان از آن آگاهي بافتهاند با اینهمه میدانم که این آتش
درونی کهدلمرا سوخته و کباب کردهودر آثارمنموههای آنهنعکس است
یز » دراو اثر نخواهد کرد « سرایت » ودر دل بیرحم او راه نخواهد
یافت « سرایت کردن » (واو بهیناله وزاریهايم توجهینخواهد کرد )
یت ۸: [ بمن بگوئد] ار آدمی در آنش برود وآنشبگیرد
ورسرزد در آنحالت ممکن اشت تصویرآونفش وپندار او « خیال » بر
آمی ظاهر شود » دراین صوزت وبا کبفیت » ای ساقی»من آمادهام
که بیئی ومرا به آنش شرابت سوزالی و آنشم بزنی باشد که ۰ در
عالم تصوروبندا تصویر او برمن ظاهر شود واو را بهبیم و این آتش
والتهابم فرو نشیند .
من برای این کار حاضرم که دوزخی بشوم و به جهنم بردم ؛
واگر برای دیدن او درعالم خیال نوشیدن شراببتواند چنین عوالمی
پرابمبافریند » پس بمن شراب بده زیر درفبال این حال حاضرم در
دنبای دیگر بمجازات برسم و درآتش دوزخ بسوزم
۱۴۱
ببت ٩ : آیا میدانی ؟ نظر ومتصود وخواسته و آرزوی « مرام
حافط از این بیان وشرح این غم و اندوه چیست ؟ وچه میخواهد ؟ او
از اقبال « بخت » میخواهد که كمك وپاورش شود تا درنتیجه ازپارشاه
« خسرو » نت باو توجهی گردد و نظر مساعد « عنایت »و اهتمامی
«غنابت ) درباره او مبذول دارد .
| پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد
از ره نظر مرغ دلمگشت هوا گر
۳ دردا که از آن آهویمشگین میهچشم
۴ از رهگذر خال سرکوی شما بود
۵ مزگان تو نا نبغ جهانگیر بر آورد
بس تجربه کردیم دراین دیر مکافات
۷ گرجان بدهد سنگسیه لمل نگردد
حافظ کهسرزلف بنانرست کششبود
وان راز که در دل به نهفتم پدر افتاد
ای دیده نگه کن که بدام کهدر افتاد
چون نافه بسی نون دلمدر جگر افناد
هر نافه که در دست نسیم سحر افناد
بس گشتهول زنده که بر یکدگر افناد
با درد کشان هر که درافتاد بر افتاد
باطینت اصلی چه کند بد گهر افتاد
پسطفهحریفی استکش اکنون ببر افناد
بیت ۱ : درسرپبری ۶ پیرانهسر » عشن وعلاقه جوان زیباروئی
درسم جاگرفت ودلم را ربود ["جواني دراین بیت به دو معنی است
اگر بای آرا وحده بگیربم می میهد ؛ عشق يكجوان و اگر بای
نکره بگيريم ؛ میشود عشنجواني آزجوانانبرسرم فده واگر جوانی
را با کسرهنسبتعشن بخوانیممعنیمیدهد: عثقدوراذجوانی برسرمن
افتاده وباز عشق دوران جوانیرا یادم میاورد. بدیهی است دراینست
منظور جوأنی معین و شده است ] آن سری « راز »را که
مبکوشیدم آن را درول نگاهدارمشتا کسیبر آن آگاه و واقف نگردد
برخلاف خواسته ونظرم فاش شد « از پرده بدر افتاده » همه از آن
آگاه شدند زیرا آشکار شد « بدرافناد »
بیت ۲ ؛ از طریق نظربازی « راهنظر » ودیدن او مرغ دلم که
۳۳۳
از صیدتد بدستشاهباز عشق او میترسید به پرواز در آمد «مواگیر»
و اما درهوا صید شد وشاهباز عثق او را گرفت ۱
ای چشمان من ۰ ( که مرا بین دام انداختی) بهحال زارمنگر
وین که سرانجام به دام وتله چه کسی در افتادهای ؟ کسی که از دام
او بارای جستن ورستن را نخواهی داشت .
بیت۳: دریفا ؛ وحسرنا «درداء و انسوس کهاز حسرت و آرزوی
وصال آن زیا روئی کهچشمانیچون آهویمشگخوش نظر واندام وبر
معطر دارد و از او عطر و خوشبوئی تراوش میکند و بههمهچیز عطر
میدهد وچشمانی چون مشگث سیاه دارد ؛ دردلمن از اینغم و حسرت
خونمنمند شد+وبهعنده وگرهافادهمانندنفه آهوی ختن که میبندد و
بسته میشود واز آن مشگك می گیرند .
) درغزلهای گذشته نهیم که حواجه حافظ ازشاه شجا ع بهنام
اسنعاری آهوی مشگین و آهوی نعتن بمناسبت اپنکه چشمانوگیسوان
مشگی ومعطر دارد بادمیکندواو زا ام آهوی ختن نامیده وخوانده
است از جمله :
یارب؟ آن آهویمشگین به نبازدسان . وآن سهی سروخرامان بهچمنبازرسان
رهمچنین منظومه آهوی تنهابه مطلع :
۱ هواگرفین دهواگیر یی پرداذ کردن صائب میکوید ,
غیاد دست ندارد پطرف دامن ما
همچوشاهینی که مرغی دا کمینسازدسليم ناهوا گیرد دل من ميدباید تبر دا
۲ درصفحه ۱۴۹۲ شرع شده است
۳۳۴
الای" آهوی وحشی کجانی مرا باتوست بسیار آشنالی
وبابد گفت همین موارد است که مارا براین راهنماست کهغزل
مورد شرح دروصف وستابش شاهشجا ع سروده شدهاست )
بیت ۷ : هربوی خوش « نافه؟ » که باد سحسری و نسم صبا
میپرا کند و وراختیار و مورد استفاره اوقرار گرفنه بوئی است که از
گذر گاه شما ؛ ای محبوب من؛ که از آن عبور کرده و گذشته ایوخالا
ازقدومتوعطر آگینشده عطر به عاریت گرفته است ۰
بیت ۵ : مژگانهای ت و که چون یر وتبغ دلدوز است ؛ همین که
برای صید دلهای عاشفان برخاست وتبغ کشید ؛ چه بسیا رکشتهگانی
که دلهائيزنده داشتند(برای آنکه عشن تودر آن جا داشت)و بااینهمه
بخاك و حون درغلعلیدند و برویهم از کشنه پشته ساختند [ اينها همه
وصف زیائی ودلربئیهای شاه شجا غ است وبخواهد الفاء کند که
چه بسپار کسان که از عشق تو بهحال زاز دجارشدهاند ]
بیت ۶ : ما بسیار آزمودهابم « تجربه گردهايم» دداین خانهای
۱ - پادآوری : منطومه «آهوی ننها» را خواچه حاقظ بنام ربرای شاه
شجاغ مروده واين منظومه متعلق ات بدودانی که شاه شجاع از شیراژ بصوزت
فراد بطرف ابرقوه متواریشد - از نظرعایت نادیخ سرودن آثار خواجمحافظ
ميبایست این منظومه دا بیش اذ این می آوددیم اما جون برای منظرمه آهوکه
تنها فصلی خاس اختساص دادیم ایس تکه آن دا پس از پایان غزلها وتسائد
رقطیات مربوط پدورال شاه شجاع فبل اژطرح سافینامه خواهیم آودد دد اینجا
به همین مختصتذکر اکتفا میرود
۲ - نافه مننلور ناف آهوی مشكاست ولی مجازا بسنیمك دبوکخوش
هرهت
۳۰۳۵
که گنبدی شکل و مدور است « دير ۱» ودر آن پاداش وسزا میدهند
«مکافات» کسانی که باعاشقان وعارفاندردنوش نعانبدوش »بهمخالفت
برناستند «درافتارند » سرانجام به سزای عمل ناپسند خودرسیدند( رد
به معنی ته نشین است و بخصوص تهنشین خمم شراب را درد گویند
درد شراب بسیار سکر آور است و کسانی کهتازهشر ابخوارندنمیتوانند
درد بنوشند چه آنکه : نوشیدن ورد حالشان را دگررگونهبسازد ؛ تنها
میخواران کهنه کار تواننوشیدندرد را دارنه و بانوشیدن آن نه تنهااز
پادرنمی آبند بلکه به نشاط وشنگولی مینشینند ؛ دردنوشی در عرفان
ابران اشاره واستعارهابست برای پیران ومرشدان ورندان کار آزموده
وآگاه ودراین بت نیز نظر حواجه حافظ براپنست که : هرکس با
آزادهگان و رندان درافتاد سرانجام بنابودی و فنا کشبده شد و بدنام
افناد )
[ قصد از دبر گنبد است,ومنظورآدایرههستی است چنانکه در
پیت دیگر میراد
در دایره قسمت ما نقطه پر گاریم 7 لط تآنچهلواندیشیحکم آنچهنوفرمالی
ضمناً باید توجه داشت که در این ببت اشاره و کنایه ایست به
مخالفتهای صوفی رباکار یمنی شیخزینالدین علی کلاه باعلیمحسب
که باردیگر پس از آمدن شاه شجاع از کرمانبه شبراز باغتافرصت
چنانکه پیش از این باد آورد شدیم به دشمنی و عناد با حواجهحافظ
غزل که ستایش شاه شجا عاست
برخواسته بوده وخو اجهحافظ درا
۱ - دین بافتیینی تلیسای ترمایان ومعبد رهبا نال .بهاد عجممینویسد
که . «دیر کنبدیاست که کناد در آن پر. اینهقا بل جرماست وفادسیان
بمینی مطلق کنید استمعال کنند» ودراین بیتخواجهافظدیربسنی مطاق نب
است وقصه از آن جهان وفلاك است که مدور وکنیدی شکل است .
مرف
ند وا
موقع را مناسب وبجا دانسته وبه تعریض علبه این صوفی پرداشته و
اورا هشدار داره که از مخالفت ودشمنی باعارفان ورندان پرهیزد .
ودست ازعناد ولجاج و آزار ورنجش خاطرش باز دارد وبرحذر باشد
وگرنه سزای اعمال وافعال ناپسندش را نحواهد دید وییت هفتم بز در
تکمیل بیت ششم است وبا آن ربط معنی دارد ]
بیت ۷ : سنگك سیاههر کاریبکند وهرتلاشی بجا آوردوجانش
را هم بدهد و جان بدهد » وحاضر باشد دربرابرنغییر ماهیت هستیاش
راهم بپردازد ؛ از آن جاکه سیاهول است وتیرهگی روان و جنمس و
روح دارد سکن نیست کهلمل بشود ورنگسرخ بخود بگیرد زیر
جوهر وبنیاد واصل سنگ سیاه را برسیاهی وپلیدی نهادهاند که دبگر
قابل تبدیل نبست » آن سنگی کهررمعدن به لمل بدخشانی تبدیل میشود
گوهر وخمیره دیگری دارد ؛ سنك .شیاه با خمیره « طینست » وسرشت
«طبنت » وخوو خلت «طینتا )خر تچه کاری میتواند بکند آدرحالی
که گوهر او دربنیاد اد رنه بن آرسیاهیوپلیدی وزشنی نهاده شدهاست
زینالدین علي کلاه وبااین اشاره میفرماید : او فلبش تبره وتار و کدرو
سیاه است روح او برپلیدی آفریده شده ؛ او حنی اگر خودشهم میل
داشته باشد وبخواهد که دست از اعمالش بردارد برايش این امر ایکا
پذیر نبست » زیرا خلقتش برپلیدی و ابلیسی و اهریمنی نهاده شده و
قلب سباهش نمیتواند مراة و آینه صافی و پااکی باشد و در باره همین
ریاکار درجای دیگر میفرماید :
گوهرپاك ببابد که شودفابلفیض ورنههرسنگ و گلیلزاژومرجاننشود]
پیت ۸ : حافظ که همیشهوپیوسنه سرزلف زیباروبان راگدائی
۳۳۲
میکرد «دست کش ۱ » و گدای سرزلف ماهروبان بود,وزلف زییارویان
مانندعصای کوران وناینابان دسنگیر وراهنمایش بهسوی محبوببوده
اپنك چه شگفت « طرفه ) ونادر « شگفت » همکاری « حریف» که
بتصور وپندار او آمده وقصد این همکاری عجیب را بااو کرده است
« پسرافتادن » ( منظور اینکه : حافظ که راهنمایش به عالم معنی ونزد
محبوب ودوست ؛ گیسوان کافر کیش « سیاه») محبوب بودهوپوسته
بدستیاری اینوسبله خودش رابهنزدمحبوبمیرسانید واز عالمعشقبهره
میبرده چه عجب حکاینی است کسی که بهیچوجه با او نناسپی ندارو
تصد همکاری بااورا کروه ومیخواهد درشعر وشاعری ورندی وعرفان
بااو همعنان وهمکار شود | ! ودراینبیت نیز بطوراشاره وایمامبرساند
که شیخزینالدین علی کلاه میخواهد با نحواجه حافظ در شاعری و
وعرفاننورندیومجالستوم آنشت باشاهشجا عرقابتوهم چشیبکند)
۱ - دستکشی کنایه از دو چیز است یکی بمعنی گدائیکردن نظامی
میفرماید:
سافی هن دستکش جام توست مرغ سح دستخوش نام توست
وکمالالدین اسعاعیل دام
ادستکش تو واینمقوی
ددوم کنایه از کسی باشد که دست کودان دا گرفنه بهرجانب برده و
راهنما پاشد
۳۰۳۸
اسان
۱ روز گاریاست کمارانگران میداری
۲ گوشه چشمرضائی بمنت باز نشد
۳ ساعد آنبهکبپوشیچونوازبهرنگار
۴ لازدستغمترستنهببل درباغ
۵ ؟ تاصبابال و بلبل ورقحسنتوخحواند
ع پدر تجربه ایدل تونی آخر زچهروی
۷ کیسه سیم وزرتپا پباید در باخت؟
+۸ ابکهدردلی؟ مرفعطلبی "ذوقحضور
دین ودل رفت ولیداست نمیبارم گفت
۰ گرچهرندی و خرابی گنهماستهیه!
۱ جوهرجامجمازکانجهاند گر است
گیباغنلره اعچمان
۳ مگذران دورسلامت بملامت حافظ
آزاین غزل به بعد هلوریکه ما در
بنده گان !را ه بوضع دگران میداری
این چنین عزت صاحب نظران میداری
دست درون دل پرهنران میداری
۲ میکلی منع زستي و برآن میداری
هر دو را شیفنه و دل نگران میداری
طبع مهر و وقا زین پسران میداری
*زین توفع کهتو ازسیم بران میداری
چشم خبریعجب ازبیخبران میداری
که من سوخنهرل را توبر آن میداری
عاشقی گفت توعود بنده بدان میداری
تواتمنا ز گل کوزه گران میداری
مر چا "بامن دلخسته گران میداری
چه توفع زجهان گذران میداری
ن شرح حال آورده ایم و
معتقدیم که این غزلها به ترتیبی که قرار دادهایم سرودهشسده است +
درمیپاييم که بهندریج وجسته و گريخته نع اجهحافظ بت به شاه
۱ -ق.مخامان ۲-ق.همه دا نسرزنان چامه در آنعیداری ۱٩
۳ ق . اين پیتداندارد ۴-ق. پرداخت ۱ ۵ -ق. اینطمیها ۱ اقه
ملیع ۷-ق.. نقد ۸ -ق. سری ۱۱
ولی ۱۱ -ق.اینبیترا ندارد .
۳۰۴۹
..۱۰ اینبیت داندادد . 3-٩
۴ -ق. برمن
شجاع راه گله وشکایت میپوید وسخن از بیمهری او میگوید ؛ و
ودراین بتالشکویها » اي نکنه بوضوح وروشنی به چشم مبخورد
که موجب بیاعننائی وعدم توجه شاه شجاع وتغیبر حال او نسبت به
حواجه حافظ ؛ فردي معاند وحسود وحقه بار وپشت هم اندازوریا کار
وسالوس کردار بووه است .
از همین رهگذر استکه باسابهای که ازشیخزینالدین علی کلاه
داریم ودرغزلهای آیندههم نشان خواهیم داد ؛ خواجه حافظ بهصورت
رمز واشاره باصراحت وکنایه نام اورا میاورد واو را نام» نکوهش و
سرزنش میکند ؛
باتوجه به سرودهای خواجهحافظ که در آنها ام و نشان
این مدعی هست برای ما هبچ. شك ۵ تردبد باقی نمیماند که
دشمن ددقیب ومخالف پزسخت ومعاند خواجهحافظ درشعر و
شاعری وطر. وسلك او شیخزینالدین علی کااه معروف
ب شیرازی بوده است بنابر این درواقع « جدال حافظ
بامدعی» جدال اد باشیخذینالدنعلی کالاه محتببودهاست !
بت ۱ :مدني است «روزگاری» که مراپریشاننعاطرومشوش
داشتهای « نگران » وچشمبراه ومتظر گذاشهای « نگران » و کسانی
که درعشق ومحبت امیر تو هستندبنده ) و چاکری تورا برعهده
گرفتهاند « بندگان به طرز وشیوه ای « وضع » و اوضا عواحسوالی
«وضع » که نسبت بدیگران معمول میداری دربازه آنها عملنمی کنی
(ومرا از نظر اندانتهای وتوجهی مبذول نمیداری ! )
بیت ۲ : ( دراین مدت از زمان که ازمن باد نمی کنسی ) حتی
۱۳۵
حاضر نشدهای که کمترین التفات « گوشه چشم ! داشتن » یمن ابراز
واظهار داری | !
آیا اینگونه حرمت واحترام وبزرگیوعزت کسانیرا کهدیندار
ومندین « صاحبنظر » وافمی هستند بجا میاوری ؟؟
[ صاحب نظر یعنی مندین ودیندار ۴ ولی دراینجا حواجهحافظ
آنرابهرونظر وبه وومعنی بکار گرفته است یکی بمعنی اصل ی کهدیندار
و متدین باشد ودراین مورد قصد و نظر او اپنست که :
اگر نظرتو برینست که از شعاثر دین و مردم باایمان و مین
پشتیبانی وحمایت کنی » دیندار واقعی وحیفیمن وامثال من هستند
که نظاهر وریا کارنیستیمواقاه ودیردایر نگردایم ودکاندیننگشرده
ایم پس دراین صورت چرا بما نظر لطف وعنایتی نداری ؟ وبرعکس
وبرخلاف همه توجهت معطوف به کسانی است._امشال زاهد رپاکار
شمس الدین عبدالّه بنجبری و باصوفي جقهباز نظبر شیخ زیناللین
علی کلاه ؟
ومعنی ونظر دیگر از صاحبنظر ؛ مردم بنیا ودانا و دل آگاه
است » بعنی عارفان ورندان که دراین صورت میفرماید :
توکسانی را که نظر صائب دارنسد ابنگونه عزیسز و گرامی
میداری ؟؟1]
۱ -گونمچم پچزی کردنوداتن ییات کردن یک خواه
حافظ میفمید:
آنانکه خالا دا بنظ کیمیا ند آیابودکه گوشهچشمی پم کین
۲- فرهنك افیسی
۱۲۵۱
بیت ۳ : بهتر است ساعد سمینیت را از انظار مخفی و پنهان
بداری و آن را پپوشانی زبرا ت و کسی هستی که برای رنگ کسردن
« نگاریدن » ونقاشی وخضاب سرانگشانت»رستت را تا آرنج «ساعدم
درخون دل هنرمندان وصاحبنظران فرو برده ورنگ کسرده ای | | و
نقش ونگار دست تو از حون دلهنرمندان است .
[ دراین پیت غیرمستقیم بهمرزنش ونکوهش از اعمال وانصال
ربائی شاه شجاع پرداخته واورا ذم کرده وگفته اسست که دستترا تا
مر فقو آرنجدر نو نذرلمردمدانافرو کرده ودستبخون آنهاشستهای زیر!
آنهارا باایناعمالت خونین جگرسانهای. کلاش و حهبازی را بنام
غلی کلاه بنام شاعر وهترمند وعارف وصاحب کرامت پذیرفتهای و از
کمانی مانند من چشم پوشیدهای ]
بیت ۴ : درباغ جهان نه ها غم هجرانت راهی بافتند ونه
بلیلها آسایش وصال گرفند . توهمه دا از مستی منم میکنی و
باز مبداری که مسني نگنته ای نزیبائی,تو هیهرا بر آن میدارد کسست
شوند ومستی کنند
[ دراین غزل که آغاز منع شرابخواری وسیله شادشجا عاست؛
حافظ بدیناشاره واستعره بان لب میکند که توخودت منع میکنی
همه را ازابنکه مست شوند ولی خودت شراب مینوشی وست میشوی
ولی دیگران را از آنکار مانع میشوی ]
بیته: اززمانیکهبادصباازروی بر ک دفترگل بگوش بلبل ازحسن
زیبائی توبرگی «ورقی» خحواندهاست.ازآنهنگامهمگلوهم بل رایفرار
۱۳۰۵۲
و دلباعته وفریفته «شیفته » و منتظر « نگران » دیدار روبت و مشوش
حال ساختهاست .
بیت ع : ایحافظ » توخودت سر آمد آزمایش کنندهگانهستی
وپیر تجربه آمونتهای؛ از چه نظر وبرایچه ؛ با آنکه انهمه آزموده
ودیدهای که در پسران این زمان نسبتبهمهرپدری عاطلفتی نبست ؛ پس
چرا ازآنهانونع وامید مهر ووفاداری؟؟(دراینجاروی»خنباشاه شجاع
است میفرماید. نسبت منباشاهشجا عتتاسبپدر وفرژندیاست؛باو بدیده
فرزندی مینگرم ایا او عاطفت ومحبتفرزندی ورعایت احترام پدری
مرا بجانمیآودد )
بت 1:۷ خطاب بخود میگوید ] تو باپن انتظار وچشمداشنی
که« توقع » از زبارویان که بیمهر و وفا هستندداری بایدپدانیکهامید
مهرووفانیستدرتبسمگلواگرتوچنین نفلاری داشتهباشیباید بدان که
پیو ستهوهمیش هکیسهاتازسیم رزرتهینعراهد بود(دراینجانیزنکنایست
و آن ابنکه ازطرف شاه شجاع وان منگام کك مالی و مساهدت
برداشت مطلب کرده
به حواجهحافظ نمیشده نت ونجو اجه اینچني
وموضوع را بیان وفاش ساخته است )
پیت ۸ :[ ایکسانیکه (وبای کسی که) ازصوفیان ومردمان ی که
مرقعرنگارنگ میپوشند انتظار دارید که حضور قلب وپاکی عفیات
و طینت داشته باشد وانفاس آنها قدسیه باشد «ذوق حفور » و
محضرشان خوشی آورنده باشد «ذونی حضور » و ازمحضر حضورشان»
کسب فیض و لذت منوی بکنید شگفت استکه چه امد و انتظاری
و چلم داشتی از چهکسانی داربد که خودبی اطلاع و نادانند؟ |
۱۳۵۳
«بیخبران» واز عوالم معنویبوئی نبردهاند. کسانی که خودشان درز
مقامومعنی نکروهاند چگونه میتوانند فضل دهنده باشند ؟ | زاتنایانن
آزهستی بخش کیتواند که شود هستیبخش ( و یشاه شجا ععجب
است که؛ از کسانی جو صوفی ظاهرپرس وزاهد ریاکار توفع داری
که بنومعنیبه بخشند وتو از محضرشان کسب فیضکنی آنه مکسانی
کهخوداز معنی وعلم حضور وذوق بیبهرهاند )
بیت ٩ : دین و آئینم را تو از دستم گرفتهوبر بادددهای و من
نمیتوانم حقیقت آنر|بازگو کنم که توه من دل باخته و دلسوخنه را
برانکار وادشتهی که دینودلبربا دهم(و آنوفتتوبازخواستمیکنی
کهچرا مردم بدبنومذمب پایبند نیستند وشعاثر دینیبجانمی آورند!!)
بیت۱۰: هرچندکهبرمن رندیوخراباتی برول را گنه گرفته
بدین تهمت بیدین و کافرم خواندهناد واینهارا همه گناه من دانستهاند
و شنبدم یکی از پیروانمذهب غشق میگ تو عودت چاکرانت را
بر آن وامیداری که رند وعاشق وحراباتی باشند پس گناه آنهاچیست؟
(دراین بیتنیز خواجهعافظ باوضوح و روشنی پسرده از راز
بازهبگیرد وبیگوید که مرا بمنامبت مسلك رندی وخرابنی بوون به
تهمت بیدینی متهم داشتهاند وعاشفی ورندی وخرابانی بودل را همه
گناه من دانستهاند )
بیت ۱۱ : جای تعجب است که تو از جام سفالین که ساخنه
دست کوزه گراناستننها به خاصیت اینکه ام آنهم جام است_ انتظار
هنر وکار ومجزههای جام جمشید و کیخسرو را داری درحالمی که
نمیدانی که ناد و اصل آن جام وفلزش از له پست. نبست بلکه از
۱۳۵۴
معدن دیگری است و آن معدحم به این جهان تعلق ندارد بلکه متعلق
به جهان معنیاستنهجسم » . تو از مردم عامیوعاریوبیبصرچهتوفع
وانتظار بیحاصلیداری ۱٩
آریگرجانبدهدسنكهلملنگردد_باطینت اصلیچهکندبدگهرافتد.
بیت ۱۲: از آنجاکه و ماننشد چشم نرگس؛ شهلائی؛ درباغ
صاحب نظران چشم وچراغی ومیدرخشی » و ای نسور وروشنائی ده
مردمان بینا و دنا و تو که سرآمد و امبد « چشم چراغ» صاحب
نظرانی» برایچه واز چه روی بامن رنجور وییمار « دل خمنه » و پینوا
« دلخسته وعاشق «دلخسته » سرسنگین و بیدما غ «سرگردان» هستی؟
( در اینبیت نیز میتوان به آغاز دلخوری خواجه حافظ و نفار
شاه شجاع از او پیبردووقوف یافت . از ابن به بعد است که کمکم
درطی غزلها درمیباییم که چگونه نی واجه حافظ از توجه وعنایت شاه
شجاع بهستظاهر ان و حقهبازانور رانا رنجور و رنجیده عاطر گردیده
و از تذکر اینعمل نابسند خحودداری"نمیکردهاست .)
بیت ۱۳ : ایحافظ یوران و روز گازان « دور » تسدرستی و
آسایش را«سلامت » به سرزنش و نکوهش مگذران » و عمرت
را باین طربق ببهوده و باطلبربد مده (برای آنکه نادنا بوده چنیین
بوده ) وتوچه اننظار «نوقع» وچثم واشتی « توقع »از دنیایگذرنده
داری برای آنکه کار او جز این نیست واین چنینانتظاری بیجاست.
۱ - این غزلدا پیش از این شرحکردهايم +
۵۵
۱ جانا توراکهگفت کهاحوالما مپرس
۲ نقش حقوقخدمت واخلاصبندهگی
۳ آنجا که لطفشامل وخلق کریمتوست
۴ خواهی کهرو شنتشوداحوالسرعلق
۵میچ آگهی زعالم دروبشیش نبود
۶ از داق پوش صومعه نقد وفا مجوی
۷ در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
۸ ماقصه سکندر و دارا نخوانده ایم
4 حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
ییگنه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
از لوح سینه محو کن و ناما پرس
جُرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
از شبع پرس قصه ز باد هوامپرس
آنکسکهباتو وت کهدرویشرا مپرس
پنی زنلمان صفت کیمیا پرس
ایدل بدرد نعوکن و نام دوامپرس
از ما بجز حکایت مهرووفا پرس
دریاب وقت راو زچون وچرا مپرس
درنسخه قزوبنی این غزل ثبتلیست لیکندرنسخه دکترخانلری
منتخبی از آن آمده است دزاینجا آذرا ازروی نسخههای .۲ . 13
نقل کردهابم .
بیت ۱ : ای عزیز تر از جانم «جان » به تو چه کسسی گفت و
آموخت که از حال ماجویا وپرسنده نباشی ؟ وباءایکبارهبیگانه فوی
و از شرح حال « قصه» و احوال « قصه » و داستان زنذهگی «قصه»
هيچيك از آشنایان نپرسی 1۲
بیت ۲ : ( این کیست کهترچنین بد آموزی کرده وتورا برآن
داشته است که , .
) تصور ونوشنههای « نقش » خدمسات وسابقه
خدتگزاران وچاکرانت را که بنهایت خلرص نیت و پاکی عقبدن
۳۵۶
بتو خدمت کرده بودند ؛ از ضمیرت « لوح سینه » پل کنی و بزدائی
و ناشان را پفراموشی بسپاری و دیگر از نام و نشانم جوبا نشوی؟ |
بیت ۳ : از آنجائیکه بز آنجا » همیشهعنایتو گذشت ومحبت
تو همه کس رامشمول میداردووربرمي گیرد « شامل» واینا خصوصیات
احلاق سنوده حصال وجوانمردی توست « خلسق کریسم » بنایراین +
تمنی دارم گناه نکردهای را که پرما گنه گرفنهاند « جرم نکرده » آنرا
به بخشائی واز آن درکذری ونبرسی که چرا ءارا بیعلست وجهست
گنامکار خوانده وقلمداد کردهاند ۱۱
[ اين بیت کاملا روشنگر این حقیقت است ک» » کسانسی به
گنته حافظ نزد شاه شجاع از او سعایت میکرده و اورا بر آن میداشته
اند که کمتر نسبت به حواجهحافظ وجه وعنابت داشته باشد و ضمناً
او را نیز به گناه وحطائی منهم داشتهبوده اند که خواجه حافظ خسود
منکر آنچنان گناه وخطاست و آنرا دزبازه خسود توطلهای میشمارد
زیرا میفرماید گنه ناکروه را با بهبخش ودرگذر |
وضمناً از شاه شجا ع میاه که ازاینداستان « !ماجرا» در
گذره واین واقعهو حادثه واتفاق رانادیدهبگیرد . زبرا درغبر ایتصورت
خواجه ناچار است که آنرا با زگ وکند واز فجایعی که در پس پرده
میگذرد او را با خبر سازد ونامش را برملا کند ! چنانکه درغزل بعد
کرده است!
دراین غزل خواجهحافظ دریبت دوم متذ کر خدمات گذشتهخود
۱ - ماجرا ؛ سس گذشت وانفاق و ] نچه گذشته بائدوواقمه رحادثه وعارشه
و کیفیت وصورت حالوعرضحال وقمه
یی
شده و از اعلاص بندهگی ونفش حقوق خدمتش دردوران سرگردانی
وفرارشاهشجا عباد آور گردیدهو او را متذکر گشته است : درصفحات
آینده خواهیم دید که خواجه حافظ مجددآبا آور است که شاهشجاع
مت چهتوعلهها علیه او باشد و او را بیگناه وبیجهت محکوم نکند ؛
دربیت باين نکته اشاره دارد ومیفرماید :
شاه ت رکان سخن مدعیان میشنود شرمی از مظلمه حون سیاوشش باد
ودرهمین اوان وهنگام است که بمرای نجسات و رهائی از دام
مهلکهآیز و توطثههای فتنهانگیز که علبه او گسنردهاند به نعواجه
جلالالدین تورانشاه وزیر متوصل میگردد و در غزلی عطاب باو
یفرماید :
شاهاترکانچوپسندیدویچاهم انداخن_دسنگیرار نشودلطلفتهمتنچه
ببت ۷: من کمی هستم که چاشنی ولأت ومزه خوشی آورنده
« ذوق » عشق تورا دریافته زورله ميکنم وقدر آن رامیدانم » نه آن
کسانی کهادعامی کنند؛ زیر آنهة بولی ازعشقنبردهومزهآنرانهچشیدهاند
و از عرفان و اشارات آن سررشتای ندازد ۱ آنها صوفانشد و
مدعیان وپشمینهپوش اند وتندخحو ۲ اگر بخوامی از سوز وساز وحلیقت
ءشق وعشفبازی صمیمیت و اخلاص در عشق آگاه شوی وراز آرا
دریابی لازم است که از شمع جوبا شوی که در راه عشق پروانه
پابرجا ایستاده ومیسوزد ومی گدازر ونابود میشودوهستیاش را دراه
عثق بر بادمیدهد» نه آنکه از بد صبا پپرسی ؟ که اوغماز اسست و
بل شرح وذاسين شده است
سشمینهپوش نندخو کاز مدق نشیندستبو ازهستیار. دمزبکوتاترل هقیار
۳۵۸
سخن چین و نخاموش کننده آنش عشنی است ؛ باوصبا پابرجا نیست
واو را نمیتوان ابتقدم دانست ؛ کسانی که چون بادصبا پرسروصدا
و مان تهي ود می هستند» مدعبانند؛ آنها خاموش کننده و دشمن
آنش عشقاند نه افر وزئده آن .
( بابراین مدعیان من کسانی هستند که آنهاراباد غرور ونخوت
فراگرفته وبی جا دم از عشق میزنند ؛ آنها رند وعاشق نیستند » و
سرو صدایشان از باد غرور استودرهیجامری پایدار نمیمانند )
بیت ۵ : آن کسی که بنو گفته است احوال درویشان و عارفان
را جوبا مشو پیداست که او هیچگونهآگاهی بهمرانب ومراحل وعوالم
سلوله وحقیقت و دروشی نداشته وخود نادرویش بوده وگرنه چگونه
ممکن است کسی که دروبش باشد و جنین ادعائی بکند علیه عفیده و
سلك خود نظر بدهد 11
[ با این ببان به شاه شجا ع اد رابت که صوفی حنهبازشیخ
زینالدین علی کلاه که علیه خرجحاقل بدسیسه پرداخنه و ذمن شاه
شجاع را مشوش داشته ومدعی مقامات و کزامات است نادرو بش است
وگرنه چنین عملی نمیکرد ]
یت ۶ : [ درتاپید مطالب بیتپنجم توضیسح میدهد که ] از
صومعددارانی که لباس وجامه عاص یعنی دلق ژنده آنهم رقعه رفمه و
صد رنگك میپوشند سرمایه وفاداری واخلاص و بندگی طلب مکن واز
آنها توفع وچشم داشت این را نداشته باش که به عوالم عسران و
رندی آگاه ودانا باشند زبرا هیچگاه مرد عارف ربانی » محبت وعشق
خودنی را باخدا به معامله نمیگذارد ود کان خداپرستی باز نمیکند وبه
۱۳۰۵۹
نظاهر وریا نمیبردازد وچون عشق به خداوند لباس مخصوص و جای
خاص نمبخواهد زیرا در هر لباس و جامه و مکانی میشودخداوند را
نبایش وستایش کرد وباو عشق ورزید ۱ وبتابرابن از نهیدستان بیمابه
« مفلس » بیان کردن و علامت ونشان « صفت ۲ » کیمیا را جویا مشو
زیرا خود فاقد آنو بیاطلاع از وجود کیمیاهستندچهاگر میدانستندکه
آهیدست وبیمابهوفقیر نمیماندند ۲ ففر وتبی دستی آنهابهترین دلیلو
وسند وگواه براینست که برعلم کیمیاگری آگاهی ندارند , (آنهائیکه
کبمباگری میدانند رندان عافیت سوزند آری
لام همت آن رندعافیت سوزم که درگداصفتی کبمیاگری داند)
ولی این صوفی ظاهرساز که عفیت ۴ طلب است ؛ زبرا بجای
طرد ورد مکروهات دین ودنیابه جلب آ که تظاهر وریا و دروغ و
مکر وسالوس است میپردازد وسلامتطلب است وراه آسایشمیجوبد
درحالیکه رندان وعاشفان در راة عشیاز سلامتنن میگذرند وملامت
را بجان میخرند واز مکروهاتمیپزهیزند آری
عافیت چشممدار ازمنمیخانه تین که دم از نخدمترندانزدهامناستم
( دراین بیت هر چندجملانیاندك دارد اما به گفته جامعدیو اه
حافظ با کلمانی اندك معانی پسبار خرج کردهاست. ودرهمینچند کلمه
میفرماید. صوفی صومعادار؛بارند وعاشق فدا کار فرسنگگهافاصله دارد
| - توخانقاه وخرابات ددهیانمیین خدا گواست که هرجا کنصتبااويم
۴ س صفت منیب بیان آوردن حال و علامت ونشانچیزی است .
۳ آرید درخانقه نکنجداسار عشقبازی جام میمعانه هم . بامفان نوانزد
۴ - عافیت - سلامتی یافتناژبیمادی ودود کردنهکروهات از بدنو بامان دددین
ودنیا وآخرت
۱۶۰
وئو » ای شاه شجاع از چه کسانی چه انتظارات وچشم داشتهائی
داری؟ | ینها که وم ازحقیقت وطربقت میزنند کلاشند وگدای معاش
نه رند قلاش )
یت ۷ : در کتاب شفا پزشكك معالج عاشقان و عشفبازن وفتر
طلب عشق » فصلی پنم باب » عقل ورد وجود ندارد | زیسرا عشق
را باعفل سرو کار نیست کسانی که دنا دارند وراه عفل میپیمایند
نان نمیتونند عشتق بورزند زبرا عشقمرحلهای ازجنون اسث » باعقل
وخرد سازگار نیست » عقل آدمی را از رنج ودرد بدور میدارد وپرهیز
میدهد اراه سلامت را برمیگزبند ؛ درحالی که عشقسراسرش غماست
وورد آری : عاشقانپیرو ابنشعارند که :
زدم یکره برهرچهکهست
ای جان عزیز «ایدل» وای حافظ ؛ تو بادرورنج عادت کن(خو
کن» وانس بگیر زبرا عاشن باتنها جوای/ دارو و معالجه بست بلکه
حنیا آفا هم برزبان میآوزد که وذتبعاشقن ای شکفراست.
پیت ۸ من وامثالم که رن وعاشقیم وبه دنیا عشق نمیورزیم
منهماندمکهوض و ساختمازچشمه عشق چهار:
وبا دناداران کاری نداریم؛ دنبال حشمت و شوکت فیمتیسم بنابرین
هیچگاه به شاهنامه خواندن علاقهای نداریم تا سر گذشست پاوشاهان با
حشمتی چوناسکندر ودارا را بمطالعه در آوردهباشيم؛ مامورخ نیستیم»
ماعاشفیم وفلاش وسینهچالا ودل بر راه هلاه » از این نظر از ماحکایت
عاشفان چوذشیرین وفرهاد ووامق وعذرا؟ لبلی ومجنون وفیسوعامر
وتنیو و پپرس و ازما داستانهائی که از مهر و وفا حکاپت میکند
بخواه » چن کارما براین بنا واساس وپایهاست وطالب مهر و وفائیم؛
#۱
ه جور وجفا . .
بیت 4 : ای حافظهنگام شگفته شدن گلهای سرخ فرا رسیده
وبهار ميآید . پس و از عرفان« معرفت» سخن مگوی و دم فروبند
وزمان رادریاب کهسی گذرد و فوت میشود او ازچون وچرا دممزدزیرا:
مزن زچوذوچرادم که بنده مقبل قبول کرد بجانهرسخن. کهجانان گفت:
۷۶۲
|دانی کهچنگوعورچهنفربرمی کند؟_پنهان خورید باره که تعزبرم کنر
۲ ناموس عشق و روتق عشاق میبرند عیب جوا و سرزنش پپرمیکنند
۳ گویند؛ راز ! عشنمگوایدومشنوید. مشکلحکاینیاستکهتفربرمی کنند
۴ تشویش وقت پیرمفان میدهند باز این سالکاننگر کهچهاپیرمیکنند!!
۵صد آبرو بهنیم نظر مبتوان خرید خوبان در این معامله تقصبرميکنند
عما از ۲ پرون پرده گرفتار صد فریب نا خوددرو پرده چهتدییرم ی کنند
۷ جزقلب نبره هیچ نشد حاصلوهنوز باطل دراین نیا که اکسیرمکنند
قومی بجدوجهد نهادندوصلدوست قوم دگر حواله به تفدپرمیکنند
4 فیالجمله اعتماد مکن برثبات ده کاین کارخانهایست که تفیرمی کنند
۱۰ میخود کهشیخ وحافظ ومفتیدهعنب چونيك بنگریهمه تزوبرمی کنند
غزلی که بشرح آن میپردازيم دروافع سر آغاز فصلیاستاز
زندهگی اجنماعی وسیاسی خواچهحافظ زبراراز این زمان به بعداست
هبار گر بمبارزه با خرافات وریا ومردمفرییواغواگریبرخواسته
وجون اين باه نیز برچم دار ابنکارپادشاه وفت شاه شجاع است
درمیباييم که دست به چهکار طیر وخطرناکی یازیده بوده است
چنانکه درهمین بخشیمنی جدال حافظ بامدعی چندبازبتکرار
آورره و نهیم . پس ازباز گشت شاه شجاع از کرمان اغواگرانه زمان
را برایانجام نفشه های عوامفریانه خود مقنضی ومناسب دیدن و
پیش آهنگ وپیشگام ان زمعه وین ظر دوان بودناه کهیکی بهزهد
-ق دمز: ۲ ق . مسلكدل ۰ ۴ ق .ما از برونددشدهمنرود
۶۳
وتفوی شهرت داشت ودیگری صوفیگری وعانفاه داری را پیشهخود
ساخنه بود این دونن یکی شمسالدین عبداله بنجیری زاهد و دبگری
شیخزینالدین عل ی کلاه شبرازی صوفی حقهباز عصر بود .
ابن درتن پساز اینکهروران تکفیرو خففان امیرهبارزالدین محمد
بدست شاه شجاع پبایان آمد و شاهشجاع جوان به سلطنت رسبد و
بمردم آزادی بخشبد و از کار های نمصب آمیز و عشك مفدسی پدرش
زرهیز مکرد ۰ ؛دوران حکومت وفرهنروالی وقدرت خوورابرعواب
الناس روبه اضمحالدیدندوهرچهو ابسطهبر انگیختندنتو انستندشاهشجاع
را برآن دارند که راه پدر را درپیش گیرد.
به اغوایشاه محمود پرداختندو چنانکهورصفحا گذشته گذشت؛
شاه محمود که از شاه شجاح جوانترتربود بزودی دستخوش و سوسه
جهانگیری و سلطنت قرار گرفتاوبادزیافت كمك ازپادشاه جلایریعلبه
برادرش شاه شجا غقبام کرد وترانست برفارس مسلط شود:
گروهطرفدار حکومت دین وقلدرت مقامات مذعبی؛ به تصور
که بتونند از وجودشاهمحمودامیرمبارزالدینمحمد دیگری بتراشندو
بساز ندبا و گرویدندولی از آنجاکه شاهمجمودهردیلثيم و عمیسونسك
و ترسو و ودورو بود آنچنانکه این گروهازواننظارداشتند نظراتشانرا
برآورده نساخت و آنان را نومید ودل سرد کرد و از طرفی وجسور
امرای تبریزی که درشیراز دست باعمالعلاف میزدند موجباتبدنامی
شاه محمود را مان عوام لاس فسراهم کرده بودند و ظهور موجی
ازعدم رضایت از تبریزیان و شاه محمود از طرفی و ابراز علافه و
اشتیاق مردم به با گشت شاه شجاع از طرف دیگر این گروه رباکار و
وی
دکاندار رابر آن داشت کهاز شاه محمود رو بگردانند ونتظر فرصت
مناسب دیگری بهنشینند پساز اینکه ناه شجاغ بر شاه محمسود فاثق
آمد وشاه محمود شکست خررد و به اصفهال گریخت و زمامداری
شاه شجاع بار دیگر تثبیت گردید؛ این گروه دست به تبلیغ و نشویق
مردم درمنابر وتکایا زدند وضمن دعا به قای دولتشاه شجاع؛ لب و
فقها خواستار ابل حراهتهبیشدند کهچون در گذشنه نوجه و عذاینی به
انجام فراض وشعاثر دین چنانکه بابدوشاید بعمل نمی آمد واعرنهی
ازمنکر وامربهمروف تعطیل مانده بود ؛ وفداد وفسق وفجور سردم را
فرا گرفته بود» از طرف خداوند برای تبیه عاسه بلائی بصسورت
اشگربان تبریز و تسلعل شاه محمود ظهور کرد وبربادشاه جوا مدنی
چول حضرت سلیمان دوران تنبه وبیداری ودوری از تاج وتخت پیش
آمد تاعبرت بگیرد وراه رفنه را نید وا کردهپشیمان شود وبنفویت
شعاثر دین بپردازد ۰ شاه شجاع,پس از مُیکوب ساختن شاه محمود
دراصنهانهنگاءیکهبه شپرازبازگشتجنانکه در یکی از غزلهای اجه
حافظ نیز مشکس است ومایدان دزضفخات گذشته اشارت کرده اي
بااستفبال بینظیر وپیش باز و آئینبندی شهر روبرو شد ومردم در ابن
نظاهر ات دوستانهبهاشارهو تج
زاهدان وصوفیانربائی تقویتامود
دین را خواستار شدند
شاه شجاع پس از این هنگامه وغوغا چاره ایجزاین ندیسد که
تسلیم خواستعواملناس شودواینست که میبینیم از آذپس بهمجالس
وعظ ولا به میرود ویادرمحضر عالمان دین حضور پیدا مس کند وبه
تعمبر وساختن با خیر ومتبرله میبردازد ودست به يك سلسله کارهای
۲۰۶۵
مذهبی میزند که بطور احتصار در آغاز این فصل از آنها ید کردهایم
خواجه حافظ که رندیهوشیار استوابنای زمان خود رابخوبی
میشناسداز انپیش آمددلنگر ان میگرودومیکو شد که شاه را باسخنانی
دلانگیزو بند آمیز از اغواشدن بدست سوداگران دین باز دارد .لیکن
چنانکه آثار حواجهحافظحا کیاست از این راهتوفیقی حاصلنمی کند
وضمناً از آثاری که عراجهحافظ بنابه نشنهها ومعیارهاثی که در آن
هستویاما بدست دادهایمودر این دوران وزمانسروده واز آنها استباط و
استدرالك ومستفادمیشود ؛ معاندان وحسودان وعدعیان خو اجهحافظزمان
را مناسب دیدهوبه نشویشخاطر شاه شجا عازحواجه حافظ میپردازند
وباگزارشهای خلاف رانع ودروغ به رنجانیدن خاطر شاه شجاع از
خواجه حافظ میپردازند .
غزلی که نك شرح میکنیم چننکه گفتم سر آغازبازه علنی
خواجه حافظ است با گسترش بساط عوامفرییی ود کانسداری وربا و
تزویر که بار دیگر ظاهر شده بوده است .
بیت ۱ : آیا میدانی ودر مییابی و میفهمي «دانی» که سازهای
عود ۱ وچنك چه مطالبی را بازگو میکنند « تفربر »؟ | سخنانی که
| - عود . به چوب مطلق گوینداز هیدرخت و نام سازي است که
بآ بربط هم گفته میشود وجوبدر خی که پاسوز نان آن بوی خوش پخشمیشود
بآن هود قمادی میکویند ذیرا این چوپ اذقماد که شهری است ورهدد بدست
میامده است طالب آملی میکوید.
عود فماریازجگرم کر کنیبخور خونابه از مشبك مجمر فرو چکد
۶۶
از آن تقلب و تصرفدیوانیظاهراست « تفریر 4۱ ( وبااین بپامیرساند
ومی فهماند که از طرف دستگاه دبوان ودرات براي ساز و آواز
شنیدن و با آنرا نواختن وشراب نوشیدن حد شرعی مرعی گشنهزیرا
درمصر غ دوم سخن از تعزپربمیان مپاوردوهمین نشانه مارا راهنماست
براینکه این غزل متعلق به دوران شاهشجا ع است و مربسوط به زمانی
است که از طرفاو تکثیر وتعزبر معمولگردیدودلیل پراینکه ای غزل
متعلنی بدوران عفقان آور ومحدودبتهای زمان امیر مبارزالدین محماد
یست مصر غ نخستوییتچهارم است که میفرماید. : «نشویش وقت
پیر مفان مبدهند بز » بزء در اینجا بمهنیباردیگرو دیگر بارهاست و
این مبرساند که خواجه میفرماید بار دیگر بساط عوامفریی چولادوره
امیر مبارزالدین محمد گسترده شده است)
آری آنچه را که بربط ونجنك ناله سرداده وسخن دیوانیاثرا
بازگو میکنند اینست که :بار ذیگر دزنهانی میبنوشید بسرای آنکه
نوشندهگان باده وشنوندهگان ساز و آواز را بمصلحت زمان سپساست
۱ - تفریر سخن گفتنوددفادسی بمعنیسخنی استه از آن
دیوانیظاهر شود امیر مبزی گوید :
مككهای شام دا ترئیت داده يكبيك . مالهای ددم دا تفریر کردهبربدد
( آنساح)
- تعزین پعنی حلزدن کمتر ازحد شرع واقل حدژدن چهلدده
است وبضی گفته ند سیاست کردن کسی را آن مقدار که مصلحت وقت پاشد ,
وخواجه حافظ راژه تعزیر را دراینجا پاامتادیبکاد برده ذیرا میخواهد برساند
که شاه شجاع بنابه مصلحت وسیاست
مبارزالدین محمد پلکه کمتراز حلشرعی آنهم بنبه مصلحت وفت
حد مرزند ولي نه مانند زمانامیر
۶۷
بیت ۲ : عصمت وعفت « ناموس » وراز عشق وخویی «رونق»
ورواج«رونق 4 وجلای بازار عاشتانر! بااعمال زشتی کسی کنند دارند
میبرند وبر اد میدهند و توجهی بان ندارند ودرابن کارهم به جوانان
عاشقپیشه گناه میگبرند « عیب » که چرا عشقبازی میکنند و هم به
پیران دلآ گاه سرزنش میکنند !! خلاصه آنکه » بهیچ کسدراین کار
ترحم نمی کنندوهیج رسنه وفرفهای رابرایمنع و جلو گیری از کارشان
فرونمی گذارند .
بت ۳ :( میدانید چه مبگویند ۲۴ ) میگوبند که از اسرار عشن
ورندی سخننگو نید وحتی چیزی هم نشنوید ؟ | +عجیب داستانیاست
کهاز طرف دولتودیوانبمردم بازميگوبند و مروم را به انجام آن
ناچار و وادار میسازند ! !
بیت ۴ : آنها » رنج ومجنت ر تشویش »زهان وعسر «وفت 4
بزرگ عارفانو آزادهگانر پیرمقان» راپاردیگر باز» فراهمساختهند.
(به عبرتبنگر وبهبین کمانی کهخرو را سالك طرین تصون
وعرفان میدانند چگونه اعمال لاف سلتك وطرینت میکنند ) و این
پیروان ورونده گاذر ا+تصوفر ابنگرید کهبامرشدان حود چگونه رفتاری
دارند !1
[ دراین بان باصراحت میرساند کسی که موجسب تفربر بهنی
سخنی که از آن تفلب و تصرف دیوانی ظاهر شده است گردیده . از
صوفبه بودهوخوددم از تصون بزدهوخویش را پپرو طریفتمیخوانده
است .]
بیت ۵ : بایمنگاه محبت آمیز یکسی ؛ میتوان عزت وم نيك
۳:۶۸
« آبرو » بسبار بدست آورد « رید » وباینکه این داد وستد گرا
نیست وتنها باچشم عنایت والتفات به کسان افکندنحاصل است» بنابر
این دراین دادوسند محبت» نیکوان قصور و کوناهی میکنند «تقصیر»
[ تصد دراینجا اشاره وکنایهبه شاه شجااع است درایناشاره واستعاره
میفرماید که ؛ شاه شجاع برایبدست آوردندلها وتوجه وعنایت مردم
کافی است که بآنها گوشه چشمی افکند و دلهارابدست آورد ونبازی
بآن دار که خم وچم مشتی مردم عواءفریب را بدسست آورد؛ ودد
وافع درابن کار کوناهی میکند ]
بیت ۶ : [ از نظر رعابت احترام, خواجهحافظ دراین بیت روی
سخنراباحووش گرفنه ولی دروافع ودرباطنسخن باشاه شجا عدرمیان
است میفرماید : ]ما از درون پرده کاچه میگذرد ود آنجا چهم ی کنند
بخبريم وتنها بظواهر امورکه ماژاگرفنار مکر ودغا وطلسم « فریب»
کرده میپردازیم وغافلیم که آنچغرا درظاهر انجام میدهند و میگوبند
هبهاش حیله ودغا و مکراست و با آنجه وائمیت دارد تفضاوت راز
حقیفت بلور است . ( قصد آینست : کسانی که نعودرا ظاهرالصلاح
نشان «یدهند وظاهری آراسته دارند وسخنانی دل نشینمیگویندو داز
از خبر وصلاح مردم وجامعه ورین ودنامیزنند باطنشان جز آنست
که ظاهرسازی می کنند ومعلوم نبست در بان چه اندیشههای پلیدی
میبرورند.
آری :
واعتلان کاینجلوهددهحر ابومنبرمی کنند چون بخلوتمیر و نآ کاددبگ
بنابر این نباید فرببحورد ودغلیشان را پذیرفت )
۱۹۶۹
بت ۰۷( این گونه مردم ظاهرسازحقهباز) بااینکه ازابنگونه
اعمالشان جز بدست آوردندلیسیاهوزنك گرفته قلب تبره بوظلمانی
نتیجهای بدست نیاوردهاندبا(ینهمهجای
است که بازهم وهنوزه
دراین تصور وپندار باطل هستند که بای کارشان کیمیاگری میکنند
« اکسیر میکنند » ومبتوانند مس را طلا سازند ! !
[ این اشاره ايست به اعمال جادوشی وعلوم غریسه که شیخ
زینالدین علیکلاه مدعی انجام آنهابود و آنرا کرامات وخارقعادات
میشمرد ]
بیت ۸ :[ دراین پیت مسلك وعتیده رو گروه ازعرفا ومتصوفه
مطرح شدهاست وشرحویسط کامل این موضوع وییان آنکه چه کسانی
معتقد به جدد وچهد و کوشش هسنند وچه کسانی عقیده دارند که مقدر
هرچه هست خواهد شد ؛ درجلد وومحافظ خرابانی تحتعنوانحافظ
وقدریه مطرح شدهاست؛اینجا همین آندازه توضیح میدهم که رندا ۳
ملامیان معقد به جدوجهد بودند و کوش را درهمه کارهالازمه توفیق
وپیروزیوموفقیتمیدانستند ولی صوفبال عفیده بهتقدیر داشتند ]
گروهی بنای کارشان رابر کوشش ومجاهدت نهاده اند وسنقدند
که با کوشش وریاضت ومجاهدتمیتوان بوصالخداوند رسید وحفیفت
را دریافت وبدان دست پازیدو گروهی نیز توفیق در کارهایشان را به
پیش آمد واگذار می کنند ومیگوبند هرچه پیش آید خوش آید .
پیت ٩ : حاصل کلام اینکه« فیالجمله ۱ » از من بشنو و بر
1- الیل رن پمتی حامل کلام ومجمل سین بکاد میبردند
ولفظ درجمله ترجمه آنست حافط درجای دیکر میفرماید :
حافظ شراب و شاهه ورندی نهوشع توست . فیالجمله میکنی وفرو میگذارمت
۱۷۰
پایداری «ثبات» زمان وجهاناعتمادمکن وبدان که ایندنیا مانند » دک
ومحلکاریست: کارخاهکهپیوسته کار گرانش جابجا میشوند و جاعوض
میکنند .
بیت ۱۰ :[ با توجه باپنکجهانناپایدار است ومردم آنهمباینده
نیستند ]از منبشنو تا متوانی شراب پنوشوبگفتههای مردم فریبکار
وسلاهر گوش مده «روی سخن باشاه شجاع است که علاقهمفرطبه
شرابخواریداشت » وبدان که حافظرشیخشس این عبدالهبنجیری
ومفنیاعظم وزینالدین علی محتسب وقتی کهبادیده حقیقتبین بنگری
همه آنها یامیکنند وتورا مکر وفریبیدهنده تزویر» ودروغ میگویند
« تزوبر میکنند )
پادآودی : شاه شجا ع پس از اينکه پرده ریایشیغ زینالاین
علی کلاه دریدهشدوطشت رسوائي؛او از با بدنامی فرو افتاد قطهای
درهجو ابن صوفی حفهباز ژ محتسبٍ سیسه ساز سروده که نظربراین
غزل خواجه حافظ داشته و گفته مات
مجشسب ددبرجوحدتلاف فرب مرن ۸۷ «ستدردامان «هرویان بهسنسمپز ند
گاهکامی احتسابیگربغلاهر میکنه جاهای نیمهمندایمبخلوت میزند
افش
اواعظا کین جلوهدرمحراب ومتبر میکنند چوذبخلوتبروند آن کاردیگر میکنند
۲ مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس توبهفرمابان چراخود نوبه کم میکنند
۳ گوییا باور نمیدارند . روزداوری"_کاین همه قاب ودغل در کارداور میکنند
۴ باربابن نودولتان راهمهآخورشان نشان کاینهمه "عنج ازغلامترله واستر میکنند
۵بنده پیر خرابانم که درویشان او گنج را از بینبازی خالا بر سر ميکنند
۶ بر در میخانه عشق ایملك تسبیح گوی کاندر آنجا طینتآدم مخمر میکنند
۷ حسن بیبایان او چندانکه عاشق می کشد. زءرهایدیگر"هخیب از عشقسربر مکنند
۸ آنگدای ۴خانقه را گو که در دیر منان میدهند. آبی که دلهارا معلر میکنند
٩ * خانه خالی کن دلا تا منزل سلعلان شود کاین دوسنا کان دلوجانجایلشکر میکنند
۰ آهآه ازدست صرافان کوهر نانناس هرزمان خرمهره را بادر برابر میکنند
۱ «بحدم ازعرش میآ-دمروشی ۷ عنق گنت "قدسیان #رابین کهشمر حافظاز بر می کنند
سخن گو یاو پنددهندهگان که درروینابرودر برابرمحرابهاهنگام
سخنرانی اينهمه نود را مینماینند « جلوهدادن » ومانند معشوقانفر و
غمزه میآپند «جلوه " » ودم از تفوی و پرهیزگاری میزنند و مردم
۱ -ق؛ با خر خودشان ۴ سف .ناژ ۳ -ق. بهعشق از غیب
۴ - 3 . ایگدای خانقهبرجه ۵ -ق. این بیترا نداد ۶ -ق . اینبیت
داندادد ۷۰ -ق. خروتیعتل گنت ۸-. قدسیان گولی
٩ - جلوءبه کسر به نوع خاص خودداپکسی نمودنگوبندچرا که بروزن
له بالکسست کهبرای حالت پاشد سمدار -. کثف - فرهنك حسینی لطاف..
ید القواه
درمنتشب وبهارعجم بافنح است بمضی نمودن دعرض کرد خوورا
بي مجازا بسنی خرام معشون نیز مستعمل است
۰۷۲
را به زهد وعبادت وترك هوی وهوس ولفس «بخوانند ؛ پس چسرا و
برای چه ؟ « چون » وچگونه است که « چون » به منزل خود و دود
از اغبار که میروند « خلوت » دست به کارهای دبگر مپزنند و حلاف
آنچهخور گفتهاندمیکنند ؟؟[ نعریض است به شمسالدیسن عبداله
بنجبری وشیخزینالدین علی کلاه که درمنابر داد از تقفوی میزدند و
ومردم را به ترگ نفس وپرهیز کاری مبخواندندو کسانی را که از آنان
تیعبت نمیکردند کافر مینامبدندوور بان رز ویگری رفتارهبیکردندودر
پنهانبکارهاینعلاف شر عهیپرداختند چنانهبگفهشاهشجا عزینالدین
علی محتسب در برج وحدت می _مینوشید و سر درپای نم مینهاد
باید کنت که شاه شجا غ پساز گذشث یکی دوسال دانست و
آگاه گردید که این صوفی ظاهرساز +حقهباز است ودرخلوتوپنهانی
ونهاني دست بهزارکار نگفتتی میزد وان است که درفطعه ای درباره
او سرودهاست ۰
محتسبد بر وحدت لاففر بتمیز ند دستدددامانههروبان بمنتمیز ند
گاهگاهیاحتسایی گرظاهر میکنند" جامهای مادام بهعلوت»یزد
گربهبیندورصلیفامتی چون سروناز . زاولشب تاسحرفریادقامتميزند
درصفحات آبنده خراهیم گفت که مولانا جنبد شیرازی فزلیسرود؛ر
درآن این محتسب را طنز گفنه وپیداست که شاهشجاع درسرودل این
قطمه نیلر برغزل تجواجه حافظ و جنیدثبرازی داشته ادت ۰ )
درشواری «مشکل » پیشآمده ( که از حل
آن درماندام) وخواهشدارمبرای آسان کردن ودریافتن این دشواری
بت ۲ ؛ برایم ی
از دانشمند وعالممحفل که دادسخن میدهد ودرمنبر بهسخنوری مشفول
اورف
است پیرسی وسئوال کنی » واین پرسش و سثوال اینست که : برای
چه؟کسانی که مردم را بهتوبه کردن از کارهای ناپسند وستور و فرمان
میدهند رتهفرمابان ) پس چرا خودشان کمتراز کارهایناپسندوزشت
وناروا وعطابازنمیایسنندوتوبه") [ فصد خواجهحافظ در اینجا ازاین
بیان واین تعریف اينست که : این صوفی و آن زاهد که برای دیگران
پند واندرز میدهند چرا خودشان دست از اعمال و افعال ناپسند باز
نمیدارند ؟ ؟ اگر درگفتار و کردار ود صادقوراستگو هستند پسچرا
به من تهست ارو ونادرست ميزنند ومرا کافر وبیدینمیخوانند؟؟
آیا تهمت بیجا وناروا بر کسی زدن و آزار مردم بیگناه » ودعیبو
خطا نیست؟؟ چرا اینها از اين اعمال ناشایستشان توبه نمیکنند؟]
بت ۳ : چنین میبندارم « گویبء وگمانمبراینست « گویبا ) و
توگولی که « گویبا» بنان بروز,بازو است ورستاخیز عنبده زدارند
« باور ندارند » ومعفد نیستند که دز روز جزا و رستاخیز مسردم را از
کرده آنهابازخواست ميکنند > آارژ داوری و قضاوت اعمال زشت
وناپسند را خواهند کردوداوحواهان ومظلومان داد خود را ازستمکاران
شواهند گرفت . و از آنجا که به چنین روزی ایمان وعقیده ندارند
« باور ندارند » از این رهگذر است که درکارهای دا ند ودین و دنیا
اینهمه اعمال نارو | وتقلب و تزویر میکنند ؛ و اگر جزاین بود ببمنله
بودندومیترسیدند ودست به چنین اعمال وافعال اشایست نمیزدند .
بیت ۲: غداوندا !« پارب ۱» این تازه به دوران رسیده ها
« نودولثان » ونو کیسههارا که مانند خرانهسننه در آخورهای خودشان
۱ - توبهپالفتح بازماندن از کارهای بدو ناقس ونادرست
۱۱:۷۳
جابده ! زبرا لیافت وشایستهگی مفامی که احراز کردهاند ندارند ؛ آنها
خرانند وباید در آخور زندهگی کنند نه د رکاخومنزلهای شکوهمنداگر
آنها حر وابنبودند ولیاقتشان آخور نبود » اینهمه کبر ونخوتوغرور
وافتخار از داشتن بندهگان « غلام » ره و فاطرهای سواری که بر آن
سوارند نمیکردند » آدم فهمیده ودانشومند به دانش و ینش وددایت
و کمالش فخرمی کندنه به عرسواری و بندهگانی که اورا زروی نیاژ و
اجبار تکریم وتعظیم میکنند | [ این نودولنان ون وکیسهها که دراین
بیتبدانها اشارت رفته »همان شمس الدبن بدا بنجیریوشیخز ین الدین
علي کلاه بر ازیهستندکهپس از مناسب شدناوضاع باردیگر بدولت
رسیهاندوازهشکوهوش و کنییفنهندوباروبگ رکبکبه ودبدبه بهمرسانیده
اند وبروبیائی بافته بودهاند ]
بیت ۵ : منغلام و دمتکاراو خدمتگزار پیر منان وبزرگ و
راهنمای خرابانیان هستم وبندهگی"اور) بان خریدارم بسرای اینکه »
پیروان او که درویشان وبینبازآن باشند » چنان تیم بینیازی واستفنا
افتهاند که از روی استعنای طبع وغلم یا بمال دنیا برسر گنجهاخاله
میریزند و آنرا اچیز وبست میشمارند « ال برس رکردف »
من بنده پیر خرابانم که من درس بینیازی وبیاعتتن یآموحنه ,
واپنست که درسلك عشقورندی پابر جاومومنومعنقد هستم وازصوفیه
متنفروبیزارم زیرا بالمعنه مشاهده می کنم که پیشوای صوفیان چگونه
بمال دنا فرفته است وبه استرو غلام مینازد و فخر و مباهات میکند
واینهمه عشوه وناز غنج » میفروشد ! |
بیت ۶ :[ دراین ببت لك به دوصورت آمده و هردو صورت
۳۰۷۵
آن مورد نظروتوجه وقصد خواجهحافظ بوده است یکی به فتحتینبه
معنی فرشنه ودرگری بهفتح میم و کسرلام بمعنیپارشاه؛ بنبراینبانوجه
به هردو وجه میفرماید : ]
ای پادشاه فرشته حصال اگر میخواهی از معنویت وصفا وپاکی
وحفیقت بهره پبری و واقعً تصدت دینداری است بنابراین بجای رفتن
به مسجد وخانقه؛ بدر معبد ونبایش گاه عشاق که میخانه استرویبیاور
ودر آنجا حمد وسباس خداوند را «نسبیح» بجای آر زیرافرشنهگان هم
برای نبایش وستایش خداوند « تسبحاو » به میخانه عاشفان می آیند .
برای آنکه درروز از درهبخانهعاشفان کل وخمیر ۲ «ینت» آدمیرابامی
عشق سرشتند. و در آمبختند و در روز تگرین کل آدم باآب و وشابه
عشنخداوند سرشته شد و از این روست که فرشنهگان هم برای نیایش
به خداو ند به درخانه کسانی میروند که گل آنها را بامی عشق خداوند
درهم آميخته وعجین ساختهاند: ها کسانی هستند که عاشق آفریده
شدهاند ومقامشان در بارگاه عداوند تاپآن حد عزیز و گرامی است که
خداوند فرشتهگان را واداشت که پآنها تعظیم کنند و سجده برند .
و
ماك ۳ درسچده آدمزمین بوستو فبت کرد که ددحمنتو پیز ییافتپیش ازودانسانی
ملامشگر چه درایدمباعاخووسذوق - نبند چنم نابینا خموس اسادپنهانی
پس به درخانه عاشفان برای نیازی که داری پیاوبسدان که در
بالکر وحرف ثالث نون ؛ اندکی از کل وسرفت
۲- دوشدیدمما(نكدرهیها نزدند .کل آدم سرشعنه وپهپیمانه زدند
۳- درسحنه ۱۶۳۷ شرح شده است
۳۷۶
میخانه عشق خداوند بوده که در آنجا ال بنی آدم را بامی عشق
خدانی گل کردند واو را تکوین ساختند. [ قصدارندت که: ایپاوشاه
اگر میخواهیازم اهب عشقنعدائی برخوردار شوی و کامیاب ازحفیقت
گردی باید به عاشقان ورندان رویآوری نه آنکه از مردمی کلاش و
حقهباز تبعیت وپیروی کنی » آنهم کسانی که کفتارشان با کردارشان
دوتاست؛ درظاهر چیزی میگوبند ودرباطن کارویگریمی کنند. وواعظان
غیر متعظ همنند ]
یت ۷: زیالی وخریها ونکرئیهای خداونه که بیان آناتهی
ندارد ونمیتوان آن رابرشمرد آنچنان بسباراست کهعاشقانر ابرشمردن
این محسناتش از پا در میآوردو مي کشد »وان تجلیات برایردمقادی
است که باچشم ظاهر میتوانند پی به خوبیها و زیبائیهای خداوند و
تجلیاتایانپذبر نکولیهایاوپپرند واژ,رامدیداورا درا بند وباو عشق
ورزند؛ گروه « زمرهای » دیگریاژفردم و زمره ۱» هستند که ندیده و
درینهان ازعشق او سرورمی آورند وب پی میبرند و باچشم پا آنرا
میبینند وحقیقت را درمیبابند ۰ بکوش که از جمله این گروه مردم
باشی .
ببت ب: بسا نلیوگداه کهدرخانفاهپیجو حقیقت استودرآنجا
چیزی درنخواهد بافت ۲ بگوی که بسعبد اشفان که دیر مفاناست
بید زر درایندیرباو آبی مینوشانند که دماغش « ول » را ازعاسر
حفابق خوشبو میکند واورا از بوهای خوش عرفت سرمست میسازده
1 - زمره بالفم گروه مردم - لاف . منتجپ, یام
ای خواجه حااظ همه جا منظورش
از ر ۱5 ) سائل وسالك است که پیجو وخواهتاد وسوال
۳۷۳۷
۲ - در منحات گذنته متذکر نددایم
شرابی باومینوشانند تاسرمست عشق وراستی وحفیفت شود .
بیت 4: اگر میخواهی دل تو جایگاه نزول خداوند شود ؛ باید
خانه دلت را از عشفی ومحبت وعلاقه به غیر نالی وتهی کنی ۰ برای
آنکه سلعلان عشنی جائی اجلال نزول می کند که از غیر خبری نباشد و
او باشد واو . واین کسانی که درعشقبازی راه هوسبازی پیش گرفهاند
( هوسنال» اینان دل وجانشان را بجای مفر سلطان جابگاه لشکربان
ساخهاند ؛ ورل مشفولی دارند ؛ دل اینانجایگاهانبوه خلایق وتعنبات
وخواستههاست. [دراین بیت سلعلان ولشکر بهرومعنی آمدهوش و اجهدر
استعمالاین دونام فصد وعمدداشته, معنیریگرهمان سلطان ولشکراست
یمنیباوشاه وسپهاو» درابنصورتنظر برایناست که:اگرشیخزینالاین
علی صوفي فصلش مهر ومحبت ورزیدن پادشاه است باید قلبش را
پل کند واز مهر ومحبت وباسرو سر ادیگران داشتن پپرهبزد » او
نظرش از اظهارعلاقهبهپاوشاهعود اونیست:بلکه نظرش جلب وجذب
سپا وخیلوحشم ولشکریان. اوست؛ زیرا اوٌطالب قدرت ونفوذ است
وبه جمعیت ومردم توجه دارد ومیخواهد باجلب عنابت سلطال برسپاه
مردم حکومت کند و آنان را بصورت لشکربان خود در آورد ]
بیت ۱۰:
فرباد وافسوس « آه آه » ودریغ ودرد از کار و عمل
« دست »گوهربانی « صراف ا» که جواهرشناس نستند و حسودشان
اج گرهی نان موی عم بیش املع هر رآن
۱ - صرف بافتح ین سره کردن زدوسم ومران کسی که سیم وزر را
ره وبا ميکند ومجازاً ین گوهری
۳۷
وهروفت وهمیشه « هرزمان » خزف « خرمهره » را بامروارید یکسان
میگذارند وبشمار مپآورند ۰ این کار و عمل آنان چه دردنلك و جای
تأثر وتأسف دریغ است !۱
[خحواجهحافظدراینیس باصراحت و وضوح به تضاوت سطحی
شاهشجاع اشاره دارد وباید گفت این تعریض براوست که اشعار و
سرودههای شیخز ینالدین علی کلاهرا | باسرورهایخواجهحافظ همسنگ
دانسنه و آنهاراهمغزل وشعرخوانده استبدیهی استظاهرأمفصودسخن
ناشناسان معاصرشهستند لیکن برای کسانیکه رایع زندهگی خواجه
حافظ را دقیقا از روی آثارش بررسی کرده باشند و بوجود شاعسری
معاند وحسود که صوفی وحتهباز پاغدوشخصیتتاریخی او هم روشن
شدهباشد پی برهباشند درایننکتهتردید نمی کنند که موضو ع«صراف
گوهر ناشناس» دراشاره وایماشاهشجاع انبت که دراین تاریخ بهشیخ
زینالدین علی محتسب اقبال کرده بوده:وچه بسا سرودههای او را هم
ستووه باشد ؛ بادو نمونه از آثا زین ال علی محنسب که در
صحیهء۲۰۱ آوردهام واقعا باید گفتکهسرودههای اودربرابر غزلهای
نابنخو اجه حافظ درست هرگ باعزف است ]
پیت ۱۱ : [ خواجه حافظ پس از تخفیف سرودههای متشاعرال
وژاژخوابان و مهملسرایان بر ای آنکه عظمتمفام معنویوارزش سختان
آسمانیش را نموده پاشد بقصدوعمددراینبیت به تبجیلووتمجیداز خود
پرداخته وآنهارا آنچنان دانسنه که فرشتهگان در آسمان برای نیح
خداوند وتوصیفعشق آنهارا از حفظ میخواندهاند ]
۳۰۷۹
سحرگاهان از آسمان بربن « عرش » پیامی می آمد « بروش۱»
الهه عثق بمن گفت بنگر «به پین» که فرشتهگان آسمان دارند
سرودههای حاففظ را حفظ « بر » میکنده ویاد میگیرند و آنرا بجای
آبات آسمانی «یخو انند.
۱- سروش در امل میتی فرشته آورنده وحی والهام استوچوننامفرشته
پیفام آور نده سروش استجاذاًبمتی پیفام همبکاد میرود .
۰۸
۱ میفکن برصف رنداننظری بهترازاین بر در میکده میکن گذری بهترازاین
۷ درحزمرلبت آن لملفکه میفرماید سخت خوبست و لیکن فدری بهترازاین
۳ آنکه فکرش گره از کار جهان بگُشاید گو » دراین نکنه بفرما نظری بهنرازاین
۴ دل بدان رودگرامی چه کنم» گرندهم مادر_ دهر نزاده ۱ پسری بهترازاین
۵ ناصحم.گفت که جز غمچههنردارعشق گفتم ۲ : ایخواجهافل هنری بهترازاین
۶ ۲ منچوگويم که دح نوشولیسانیبوی_ بشنوه ای جان که. لگویه دگری بهتراذاین
۷ کلك حافط شکرین میونبات است بهچین که دد این باغ نیایی ۴ مر بهتراذاین
این غزل درنسخه فزوینی نیامده است لیکن درنسخههای کهین
این جانب پمنی نسخ ۲۰ ۰ب ۰۰ ج .و .نب .ل. آمده است
وباهم اختلانهائی دارد . آنچه را مجح شمردایم درمتن گذاشتهايم
واختلاف نسخ را در زیر صحیفه لمودهایم .
دراین غزل خواجه حافظ ازشاه شجا ع میخواهد که به عارفان و
رندان وعاشفان توجه بیشتری مبذول دارد ودچار اغوای معاندان و
مخالفان علبه آنال نشود
آنچه از فحوای غزل استتباط میگردد اینست که نعواجهحافظ
امپدوار پوده است نظر شاه شجاع را درباره تصمیمهائی که میخواسته
به تلفین ونشوبق متظاهران وریا کاران درباره نهیاز منکر و منعمردم
از آزادی عقیده و نغر بگیرد تفیبر بدهد ,
۱ -ج, ندادد ۲ -ب.ج. بودای ۳ - 7.۵ - منبگويم کفدم
۴ج . د. تروید ۰ . نابینی +
۳۸۱
ببت ۱ : با گروه ورسهد صف ۲ » رندان وعاشقان نگاموتوجهت
بشتر از این باشد وبآنها بانظر بهتری بنگری ( اینست خواهشرتمنای
من ) و گذرت بر درمیخانه از این خوب تر و نبکوتر باشد . [ قصد
اینست که : به رندان وعاشفان وعارفان بانگاه دیگری خلاف آنچهبتو
گلته اند بنگریودرعقیدهات نسیت به آنها تجدید تلسری بکنسی وبه
مکان تجمع و عبادتگاه آنها که میخانه است بیشتر آمد و شدکنی و
کُذارت به رسته و گروهآنهازآنچهاکنونمعمول میداشتهایپسندیدهتر
باشد - همین اشاره وکنایه مبرساند که درهنگام سرودن این غزل شاه
شجا ع نظر عنایت ومحبتی که نسبت به عارفان ورندان و روشتفکران
زمانش داشته اندکي نذ
گفتهبده وبا بتظاهران وقشریان ومتصبان و شبخان گمراه
مراودت بیشتری بهملمیاوروه که خراجه حافظ درلفاف اینگونهگههااز
او بمقام جلب عنایت و توجه بر آمده اس ]
فه بوده واحینا یه آنان وبزعم منظاهران
ببت۲ : درباره منددرخنمن»لبان مخنگو وشیرین نوه با ادای
سخنان لطف آمیز وتازه وتر لت » ونرم « لطف » که از آن بوی
عشوزت استشمام نمیشودوعناینی کهمیفرمائی بسیار پسندیده وبجاست
سخت خوب است 6 اما خواهش و انتظارم اینست که اندازه ای
« کدی » بیشتر از آنچه تاکنون مبذول میداشته ای مبذول فرمائی !
5 بت شا من دندید وف » بمی ایوان خانه ودالان است و از آنجا
که هرد دددالان واپوان به ددیف وپشنسرهم میایستند ورسودت دسته وگروه
ودسته و گروه وردیفهم مستعمل
بند درژرانفادسی بطود محاز
۱۸۲
[ منظور ابنکه ؛ هرچند آنچه را که درباره رندان وعاشفان فرمودهای
سخنان رم ودور از عشونت بوده واز این رهگذر بسیار سپاسگزاریم
لیکن انتظار ما انس تکه لطفت بیش از این شامل حال ما گردد ]
ببت ۲ : به آن کمی که نظر صائبواندیشه مشگل گنایش عفده
از کارهای جهان باز میکند و کارش گره از کار فروستهگان گشوده
است گولید » دراین سخن که مفز آنرا همه کس درله نمی کندونکنها»
وحتبا تآنچه تم تنها برا و که مشگل گشاست روشن است؛ تجدیدنناری
بفرماید و عفیده نیکوتری درباره ما پیدا کند ودریابد که در زیرمطالبی
که باو میگوبند چه دسیسهها پنهان است . واغواگران میخواهند برای
گروهی آزاداندیش گره در کارشان پدید آورند و آنان را دچار سخنی
کنند » درحالیکه ؛ کار نو . ای پادشاه » گرهگشالی در کار جهان و
جهانیان است ۰ ( متوجه باش که تعلاف عقیده ونظر تو عملی بدستت
انجام ندهند و این است آن ستخن پاکیژه « نکنه » که معنی ونفهومش
برهمه کس ظاهر نیست و پوشيله ات 7 نکنه » )
ییت ۴ :من آخر) چهگوه میت و انم بآن پسرعزیز درودگرامی»
کهچون فرزندم عزیز است«رودگرامی» واوراعزیز میدارم«رودگرامی»
علاقهمند وپایبند ودل بسته 6 نباشم و اورا دوست نداشته و عقاو
نشوم «٩ دلبستن » برای آنکههرچه مینگرم میبینم مادرروز گارهنوز
بهتر وپسندیدهتر از او فرزندی نیاوروه است ۰ ( و او اکنسون در دنب
بهنرین مردم است ) [ در میبابيم که این چنین توصیفهارا درحق
۱ - نکته. سخن پا کیزه که پوشیده باشد نی هر کس آنرا تدانه وبمشی
آنواقف نشود
۳۸۳
پادشاهان می کردهندواگرتصور کنیم که موردنحطاب دراینغزل فی الملل
محبوب وبا مراد وبامعاند است دچار اشناه شلایم زیر : نحوهبیان
بامحبوب اینچنین نیست وانگهی محبوب را که نبشود مانند فرزند
دوست داشت. وبامراد وبیر طرزییان نمیتوانداینگونه باشد واگرسخن
بامعاند درمیان است که به صف رندان نظر بهتر داشته باشد دبگر چسرا
این معاند را فرزند عطاب کند و مادر دهر بهتر از او فرزندی نیاوره
باشد . ]
بیت ۵ : پنددهنده ای؛ بمن پند میداد وگفت : تسرلا مکتب و
مسك عشق بگُو زیرا این مکتب ومسلك وعفیدهات جز اینکه برایتو
درد ورنج وغم بیافربند ویبار آورد چه حسن وخوبی ونکولی «هنره
وبرتری « هثر » دارد ؟؟ باو گفتم ؛ ای آقای خرومند که پیرو عقلی و
معاند ومخالف عشق » « خواجهعافل »همین هنروحسن برای عشقبس
که برای آدمی غم ببار میآورد زیراغم است که روح را لطیف ودل
را صیقلی و تجلی مبدهد پس چه هثری بهتر ونیکوتر از این میتوان
برای عشق درنظر گرفت؟
[ همین بیت نیز ما را براین نکنه رهنمون است که : موضوع
ومسئله غم و ناراحنی وعدم توجه به عواجه حافظ مساك و طربقت او
که عشق باشد بوده است . ومعاندان ومخالفان » عقیده وطریفت او را
که عشقودندی برده دست آویز تعرض بر او قرار داده بودهاند واز
همین رمگذر است که در آغاز غزلهم ازپادشاه مبخواهد که برصف
رندان نظری بهتر از آنچه دارد یفکند ]
پیت ۶ : [ این نکنهرادرشر حابنبیتبایدقبلادر نظر داشتهباشیم
۱۸۲
که شاه شجاع بطوریکه «مه ماصرانش نوشهاند عشنی و علاقه مفرط
به ثرب شراب داشت وچنانکه بارها مذ کر دایم سرانجام هم در
پنجاه وچند سالگی در گذشت و چنانکه خود او در
اثر ادمان ۱ مدام در
نامهایکه بهسعدالدین انسي نوشته است وما ابنجا برای تذکار مجدداً
میاوریم « صباح همگنان بهنشوات تواقق دور توالی و نفحسات نایم
ریاض عندالصباح والیالی روشن وگذران بادءانحراف مزاجح چون
بواسطه ادمان مدا بوده » معترف است که انحراف مزاجش دداثر
پپرسنه شراب خخوردن« ادمان مدام ) بوده است باتوجه باین نکتسه و
دریافت این مطلب که شیخزینالدین علی کلاه وشمسللدین عبسلاله
پنجیری معتقدبورند که شرابخواری او وعدم توجهش بهاجرای شماثر
ومناسكدینی موجب بروز حوادث نامطلوب گشت ودراین زمان بعنی
پس از بازگشت از اصفهان اورا,پرآن میداشتند که جانب اهل دنرا
نگاه داردوبه نهی از منک پرذازد وتعود از نوشیدن شراب بپرهیزد +
لعف اپنسخن وبیث خواجهعافظ که پیقام معارضه ومبارزه با عسرافه
پرستان وخرافانیان با مه برما مبلوموژروشن میگردد ؛ خسواجه
حافظ دراین ببتبفرماید : من ؛ برنعلاف زاهدان و صوفبان » بتسو
میگویم می بهنوش . وبدا که از می نوشیدن نو هیچ واقعه خلاف و
واتفاق غیر مترقبه ای رو نمیکند وننها مزاجت را از جاده وراه اعتدال
منحرفمیسازد وگرنه نه اساسدیا ونه باه دینرا متزلزل می کندولی
آنها که نو بابشان عطف توجه وعنایتی مبذول داشتهای؛ بنو میگویند
می ننوش و تورا از آنمنع میکنندبه ین + کدام بهترمیگولیم ؟]
1 - ادمان - پیوسته شرابخوددن -
۳۸۵
من که بنو میگویم قدح شراب بنوش و لبساقبانسیمینساق را
به پوس که بتو شراب مینوشانند » این گفته را از من بشنو و بدان
که ایا زجانعزیزتر» هیچکس |زاین گفته من بتونیکوتر نی نخواهد
گفت (آنها خلاف ایترا بتو میگوبند ؛ گفته آنها اینست که باگلرخان
و زیباروبان معاشر مباش ومی نلوش )
بیت ۷ : قلم «کلك ۱ » حافظ که ازنی است + گوئی از نیشکر
است و مره و میوه نیشکر شکر است و از شکر ثبات بوجود می آید
پس توازاینقلم نی من ؛ شاخههای نبات بهچین » برای آنکه در باغ
جهان توبهتر از این میوهای که از قلم منبدید میآید نخواهی وید »
ونخواهی چبد ! (دراین بیان از شعر خودکه بهترین است » وصف
ميکند ومیفرماید »در روزگار توه بهتر از شعر من که مره قلماست
نخواهی یافت و آنجه را که بنام شعر دیگران بر تو عرضه میدارند»
نی خالی است نه نیشکر بروبارندارداوچون نی نو خالی و بیثمر
است ۰)
[ دراینجا نکتهای نیز لاژم پیادآوری است و خواجه حافط درچند
موره از کلکش بنام نیشکر وبا ثبره شکر که نبا استبعنوان شاخهنیاتیار
گرده است. از جملا:
حافظ , چهطرفشاخ نبانی استکلكتو کش میوه دل پذبر ارازشهدوشکراست
یکی دوموده دیگره وعوامالناس که قصد ومننظور از شاخه نبات را
در نیافه ان برایخواجهحافظمعشوقیبنام و شاخ نبات ! » ساختاوپرداخته
۱ ۱- لك پاکسهرنییاخالدا عدوماً دنی فلم را خصوا کویند و با
فتحتین ژورقیکه از نیمیباشد وا آنجا که نوشکر نین_گونایزنی ات نا
کلشکرین آوردهاست
۳۸۶
اند وعجب استکه پهضی از نویمندهگان یز فریب این گفتاعامیانه راخودده
ودرشرح حالهای خيالي خواجه حافظمعشوق دمحبو بی برای او بنامشاخه
نبات ! ! تصور و آفریده اند | ! وباید گفت خراجحافظ «حبوب دمشوق
نداشته وتا پاپان عبر مچره ژبته . چنانکه در اين باره در چلد دوم در
پخش « ادبیات خرابانی و فلنددانه » به تفصیل گفتگو خواهیم کرد و
دلالل خود را دراين باره اقامه و ارائه خواهیم داد.]
۱ اگرروم ذپیش فننهاها بر انگیزد
۲و گربرهگذری یکدمازهوا"عواهی چوگرد درپیش افتم چوباد بگریزد
۳وگر کنم طلبنمبوسه:صدافسوس_زحفه دهنش چون شکر فروریزد
۴ ۴چوگویش کهجراباکان دد آمیزی_چنان کند که سرشکمبخون در آمیزو
۵ منآن فربب که درثگستومیبینم بس آبروی که باخالره؟پانیزد
راز و شیب بیابان عثق دا بلاست کچاست شیردلی کاز بلا پرهیزد
اب کینه برخیزد
۷ توعدرخوادوسبودیکه چرخثبد, با هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد
۸ بر آستانه تسلیم سربنته _ حافظ که گر ستیزه کنی » روزگار بستیزد
درغزلی که شرح میکنیم خواجهحافظ این نکته را عیان میدارو
که درحفظ روابتش با شاه شجا غٍدچاژحبرت وبلاتکلیفی استنمیداند
چه کند !! اگر به سناش وتعریف از ار بپردزد ؛ او هار بیبیلسی
ودل سردی میکند اگردمفرو بندر وبسکویت بگذراند او سکونشرا
حمل پروشعنی کرده و اورا وشمن میپندارد ۱۱
بیت ۱ : اگر بدنالش روان شوموبخواهم اورابانمبریم چه
غذان وشکنیهها ز فتهها » که برجود نمی آورد | « برانگیزد » و بچه
دیوانگیها« ها » که برپانمی کند واگر وست از او بدارم او این
بیتفاونی و کنارهجوئی مرا بدان میگیرد که با او راه تلا وعنساد
ا-ق. فتها ۱ ۷-ق. وفادادی ۴ -ق. این بیترا ندارو
۴- برآمزد .
۳۸۸
پیمودهام واز این رهگذربامن به وشمنی قیام می کند « برخبزد »
بیت ۲ : اگر از او نصف يكبوسه را بخواهم » ای دریفا؛ که
او بجای بوسه دادن بمن » دهان چون جعبه جواهرش و حقه ۱» را
میگشاید ومرواربد دندانش را بیرون مبریزد وبااین کار که بصورت
تسخر واستهزاه برمن انجام میدهد از دهانش شکر پیرون میریزد
اما ازدادناین شیرینی بمنمضابقه میکند ! !
بیت ۴ : همینکه باو میگویم چرا بادیگران آمیزش میکنی
« در آمیزی ) او دراثر شنیدن اینسخن بام نکاری می کندوچنان
کند» که من خون گریه میکنم و ازدیدهگانم حون ببرون میریزم |
[ این بیت اشاره دارد براینکه: همین که او را ازمماشرت با ریاکاران
ونااملان پرهیز میدهم او از این سخن من بر آشفته بیشود و بامنچنان
رفنار ناهنجاری میکند که من بجای اش خحون از دیده فرو میبارم]
بیت ۵ : آن عشوه ها و فریب )و طلسم و مکری « فریب »
که درچشمانشهلای نو مشاهدهم یکنم» چنان عشوهگر ومقار ودغاپبشه
است « فریب » که چه بسیار ؛ حیثیت واعتبار مردم « آبرو » را بهعال
ررخنه وپست وناچیزشان ساخته و آبروشان را برباد داده است [ دراین
پیت بااین استعارهو کنایهاین معنی مسنتراست که چشمان تو بیحیاست
وچه بسا که تو بابیچشم وروئی تمام » کسانی را که ازآنان رنجیده
خاطر میشوی یکباره حیثبت واعتبارشان را برباد میدهی ]
حقه بالضم و تتدید قاف ظرفی اسث چوبی که در آن مروارید و
جواهرات ومسچون وعطریات میدیزند .
لک
ببت ۶ : پستی وبلندیهای صحرای بیپسایان عشق » همسهاش
دامهائی است برای آزمابش« بلا » کردن مردان راه عشق » تا کسانی
که مرداین رمگذرند شناخته شوند. برای گذشتنازاین ابا آزمابش
شیر مردانیمیخ واه کهاز مصالبوز حمت وسختیهاربلا » و آزمایشها
« بلا »بیم نداشته و از آن دوری نجویند «+پرهیزد » (وگرنه کار عشق
وگذشتن از خطرات آنکار هرناپخته وخامی نیست)
بیت ۷ : ای حافظ ؛ تو ازخداوند بخواه که » بتو طول عمرو
شکیبائی « صبر » بدهد در برابر این ناملایمات که دنبای فریب کار
« شعبده باز» با بازیهای بلعجب « شعبده » میکند » از این کبارهای
حبرت انگیزی که کرده «شعبده بازی » ؛ و اگر عمر داشنه باثی
خواهی دید وناظر آن عراهی بود که تردستیهاد شبده » وبلعجبیهای
شگفتانگیز تری در یلچشم پهمزون « طرفه » بوجود خواهسد آورو
( قصد اپنست : از وقایعی که بیش آمده ؛ تو از نعداوند شکیبائی
وعمر بخواه » زیر درآینده از آنبجه شده وگذشته ؛ و فایمی شگفت
انگیزتر عواهی دید وناظر آن خواهی بود ومشاهده حواهی کرد که
بيك چشمبهمزدن: طرفةالجین» همه آنچه شده وارون وواژگون خواهد
شد وروزگار دیگری ده حواهد آمد ؛ وبار دیگر بساط عوامفرییی
ریا کاران برچیده واهدشدو آنهمنز ونعم که خزان میفرمودسرانجام
درمقدم بادپهار آخر خوامد شد )
ببت ۸ : ای حافظ : ( حال که چنین است ) تو نیز از وراه
و آستانه +حوادث از در اطاء ت وفرمانبری « سرنهادن » در آیوخووت
۳۰۹۰
را بدست پیش آمد ها بمپار تسلیم شدن » وسلامت بگذر « تسلیم »
برای آنکه اگر بخواهی جز این کنی وبا اوضاع زمانت به جنک
و سئیز » بر خیزی»روز گاروابنایزمانهمباتوبه جدال ودشمنیبرخواهند
خواست (ماحصل اینکه : فعلا موفعبت اقتضا ميکند کهترصدوتایم
وحوادث آینده بافی و سکوت اختبار کنی )
۱ رامی بزنکه آهی برساز آن توان زد
۲ بر آستان جانا گرسر نوان نهد
۴در خانقه_نگنجد اسرار عشقبازی
۴قسد خمیده ما سهلت. نمساید اما
۵ اهل نظر دو عالم در يك نظر بباژند
ازا شرم در حجابم ساقی نلطفی کن
۷ گردولت وصالشخواهد دریگشودن
۸آبر جویبارچشممگر سایهافکنددوست
٩ شد دهزن دل؟ ودینچشم تووینءجبنیست
۰ بر عزم کامرانی فالی بزن چه دانی
۱ درویش رانباشد ؟ نزل سرایسلطان
۲ باعقل و فهمودانشدادسخن تواناداد
۳ حافط بحفر آنکازشیدوزرف با آی
شعریبخوا که با آنرطل گران توان زد
گلبانگ سر بلندی بر آسان توان زد
جام میمفانه هم با مغان توان زد
بر چشم وشمنان تبر ازاينکمان توان زد
عشق است وداواول بر نقد جان توا زد
باشد کهبوسه خوش بر آندهان توان زد
سرها" در این تخیل بر آستان توان زو
بر خال رمگذارش آبی روان توان زد
گر داهزن نوباشی صدکاروان توان زد
باشد که گوی فرصت دراینمبان تال زد
مائیم و کهنه دلفی کانش در آن توان زد
چوذجمع شد معانیگوی ببان توان زد
باشد که گویاخلاس٩ دراینجهان توان زد
پس ازاینکه درغزل گذشته خواجه حافظا سخن از تسلیمورضا
و مدارا ببیان آورده در این غزل همان رویه را پیش گرفنه و کوشیده
است با سخنانی دلنشین و مسالمت
یز عنایت و توجه شاه را بخود
ین ۳-ق . اینبیتدا تداده
داندارد ۶ ف. بر سای
۷-ق. این بیتداندارد . #-ق , عیشی ۱۱
۳۹
بیت ۱ : [ راهجزهعنی طریقبمنیپردهاست و پردهجزرشتههای
رودهباممفلزی کهبردسته نار وسهنر وتبوربرای نگاهداشتنانگشتان و
حفظ مقامات موسیفی میبندند بمعنی مطلق آهنگگ نیز مستعمل است
با توجه باین معنی میفرماید : ]
ای نوازنده » آمنگی بزن که با آن آهنگ «ساز » وان ناله
سر داد و زاریکرد « آ۱۵) و افسوس وحسرت و دریغ خود رارآه»
اعلام و بیان داشت وای خواننده؛ غزل و شمری با آن آهنگگ بخوال
و سر بده که با مفاهیم آن بتوان با پیمانه « رطل"» بزرلد شراب نوشید
( مفصوداینکه: ای مفنی؛ سرودی و آهنگی دللشین بنواز که با حال
زارمن:هم آهنگث باشد و شعر مناسبیهم بخوان که مرا آماوه کند تا با
شنیدن مفاهیم آن به میل وشورورغیت در آیم)
بیت ۲ : اگر بتوان و تبوفیق دنت بسدهد که اين افتخار را
داشته باشم تایتوانم سرم را بر وزگاهپادشاه بگذارم «آستان» به انتخار
این نوفیق باآوازبلند «گلبانگک» تمه شادتانی «گلبانگ"» سرخواهم
داد و بمناسبت این پیروزی و افتخار وسر بلندی» سرب رآسمانخواهم
سود ۴[ اینکه آستان را بمعنی درگاه پادشاه دانستهايم باعتبار اینست
(- آءکلیه افموی استکه درمقام حبرت و مصیبت بکار میرود و نفس
و دمی راهم کویندکهبانله از سیته پر آید . ۲- «طلزدن -آنکه غله و اجناس
راوژن کددوایدراینجاپسنی نوشیدنو سر کشیدناست , کر منیبیم ابزدگ
۳- کلبانگ- آواز بلند وننمهبابلکه بخا کل سرمیدهد
۴- تقریباً بیان این ی است کهسعدیفرموده:
کلاء گوثه دهنان به آتاب زسید کهسایه برسش افکندچون توسلطانی
۳۳
که گاه بمعنی نخت پادشاه است و درگاه بمنی دری که بجایگاه تخت
پادشاه باز شود و هم چنینباستنادمفاد پیت بازدهم همین غزل ]
پیت : آگاهیبه راز ورمز واسرار» مکتب و طریفتعشقورندی
« عشقبازی » و در راه عشق از همه چبز در گذشتن « عشقباختن » در
خور توانائی اولبای خانقاه نیست «درخانقهنگنجد » واز آنجا که حانقاه
کرچك و ناچیز است گنجایش دریافت آن را ندارده منظورصوفیانم
صوفیان ظرفیت «گنجایش» و استعداد دربافت مراحل ورموز عشق را
ندارند( هر سخنی را با صاحب سخن بایدگقت و هر کار را با اهلش
باید انجامداد ) هم چنانکه شراب ساخنه شده مغان را «سفانه» را نیز
بابد با ود مفان نوشید که ظرفیت نوشیدن آنچنان شراب گبرالی
را دارند .
بیت ۴ : هر چند من پنرو ناتوانم و اندامم مانند کمان خمیده
شدهاست [در این سال پینی ال ۷۷۰ خواجه حافظ شصتوهفت سال
دارد؟ و بنابراینسخن از پیریو سالخوردهگینجود کهبمیان آورده چندان
دور و بمید و یا اغراق آهیز نیت ] با آنهمهبه نبروی معنوی منتکیه
کن و آن را منظور نظر بدار و بدان بااین کمان ٍ میتوانم تیرهائی
به نبروی معنوی بر دل دشمنائت بزئم ( همچنانکه در گذشته آه های
سوزانم که از کمان سینهام رها میشد و در اشعار و آلارم شکس
کردهام » دل دشمنانت را شکافت و سرانجام آنهارا از پا در آورر .
با توجه به آه در مصرخ نخست بیت اول ملع » قصد از بر وکمان
در این ببت؛ آه جگرسوز و دلدوز است که یکرات در فزلهای گذشته
۱- ذیرا توله او دا ۷۱۷ دانستهايم
۳۴
بدان اشارت کرده است )
بیت ۵ : صاحب نظران « اهلنظر » و دینداران واقعی(صاحب
نظر » و کسانی که در عرفان بمفامات عالیه رسیده وبرهرچیز با و آگاه
گشتهاند و دنیارا چون شعبدهبازی میدانند که به شعبده بازی پرداخته
است ۰« نظر بازا» آری این مردمان عارف در قمار عشق دعری«دار»؟
بردن و جان باختن «داو» دارند و اینگرو را به بهای جانشان میبندند
که اگر باخننه دراین راه جان ببازند و جانشان را ودیعه آن میگذارند
آری :
عشقبازی کاربازینیستایدلسربباز ورنهگویعشنننو انزدبچوگان هوس
پیت ۶ ؛ از حیا و حجلت «شرم» خودرا در پرده نگاهداشتهام
«حجاب» و نمیتوانم از پردهببرون آیمای ساقی محبت و عنایتییکن
«نلطف» و بمن شراب بده نا بنوشم :و ا رده شرم بسدرآیم باشدکه
بتوانم شهامت و جرأت پیداکنم و بوسهجاننه رخرش) و لذتبخش
و شادی آور «حوش» بر دهان آنزیبا زوی که دمانش خنده زده بر
حدیتقنده بزنم و از وصالش بهرهمندگردم
پیت ۷: اگر دوست از روی بزرگواری و بنده نوازی عنایئی
کند و با اندام سروسایش بر کنار جویباری که از اشك چشمانم روان
نطر بازیشعبده بازی
- نظر باز یضی شعبد,
۲ داو ؛ یی دعویکاد کردن . ادعا , فحش دشنام ؛ نوبتبازیشطر نم
و نردزیادکردن خسل وگروفمار و آن راهنده وزیادهنباشد وچونمر انب عدد
تا نهاست پیا نه خصل بوشترفب شد بعنی داد ارل يك است د دوم سه و سومیتم
وچهارم هنت و پم نه و ششمیازد, .. . وداوطلب بینیخواستاد داو
۲۹۵
گرریده قلم رنجه کند و پبایسد و بیربالای سرم بسهایسند و برمن ظل
سایه » عنایتی بگسترد بخاطر این بزرگواری کهکردهاست ؛ از اشك
چشمانم ال راه اورا آب پاشی خواهم کرد [ در قدیم بمنظور پزرل -
داشتکسان هنگامبکه ور مییافنه شخصیتیبدیدارشانم آیدء رهگذر
اور! آب پاشیمیکردند و این مصر ع اشاره باین موضوع است و قصد
آنکه در بزرگداشت او که بدیدار و احوال پرسیم قلرنجه حواهد
فرمود بااشك چشم» خالا راهش را آب میپاشم و نما کش را فرو
مینشانم ]
بت ٩ : چشمان شهلای او دزد «رهزن» ین و آئين و لب
مردمان است و در کس آن دیدهگانمردمفربب را بهبیند دل و دیسن
خواهد بات ویکسره عاشق توخواهد شد بنابراینجای
که » اگر دزد دلها توباشی »یدزد چشم شهلای تو؛ بجای بساكتن
میتواند قوافل دل و دین رابزندو از ام پدر ببرد .
بیت ۱۰ : ای حافظ » بقصد و آهنگ بر خورداری و بر آورده
شدن آرزویت «کامرانی» و بدست آوردل خواستههابت » تفالی بزن
زبرا تو چه میدانی که چه حواهد شد ؛ امبد آن هست که « باشد که » در
این میانه که هیج امید فرجی و گشایشی در کار نیست ؛ از روی بخت و
اقبال و انفاق؛ نوموفق و پیروز و کامروا بشوی «گوی فرصت بردن و
زدد » و در میدان زمان مجال رفرصت» بتوداده شود .
بیت ۱۱ : هر چند ؛ پینوایان و عارفان ورندان را چیزی کهلایق
و شایسته پادشاه باشد برنزل"» ندارند که درییش او گذارند و پذیرای
کنند ولی آنچه من دارم کهنه دای ژنده و پارهایست که حاضرم برای
مهم نیو آنچهرا که پیش مهمان تذار زد
۱۶
۱- ازل با لضمضیا
پذیرائی از او آن را آنش بزنم تا به :.اشا بهایسند و بدین وسیله از او
پذبرائی کرده باشم [ در جای دیگر نیز خواجه حافظ همین معنی را
آورده که برای نماشای دوست وپذیرائی از ار حاضر است حرفهاش
را بسوزاند از جمله :
مکیراست دلآتشبه خرقه خواهم زد ییا پیا که کرا میکند تماشائی!
و
ماجراککن وباذآگه مرا مردم چشم خرقهازسریدد آوددوبشکرانابسوخت]
( این بیت بهترین دلبل و سند است براینکه غزل رابرای پاوشاه
و ساطان زمان سروده است و بزعمماینبادشاهشاهشجا عاست )
پیت ۱۷ :کسی میتواند سخنورارزندهباشد و از عهده سخنوری
بهوجهاحسن ب رآید «داد دادن» که فهیم و دانا ودانشمند باشد ؛ و گرنه
هرک س که البا خواند و سجازی نو که نمیتواند سخنور و شاعسر
باشد! پس ازاینکه اینعوامل گرد آندند وبرای سخن سا زکردنهانی
کافی فراهم آمد آنگاغ میتوان ور مان یخن ؛ گویسخنوری «ببان»
ز دوگوی موققیت از دیگران ربود ( هر کار مابه میخواهد و بدون
مرمایه علمي و ادبی کسی نمیتواند سخنگو و شاعر و نویسنده وعالم
و دانشمند بشود ؛ همین بیت مود استناه ماست براینکه آفچهرا
در باره خو اجه حافظ و چگو نگیسخنودیاو درجوانی ساختها ند
داستان پردازی و خیال بافی آنهماز نوع عوامانه بوده است و
بگفته خود خواجه حافظ کسیمیتواندشاعری ماهر دسخنودی
قادد گرددکه دانشمند و عالمد فهیم و خردمند باشد و بددیهی
۱- برایاطلاع اذشرح اینبیت بهصفحه۴ ۱۹۳ مراجمه فرمائید
۳۹۷
بدران مسراحل نمیتوان دسید مگر آنکه سالها لتبع و
تحقیق و مطالعه کرد و درس خواند )
بدبهی است قصد خواجه حاقظ از بیانابن مطلب تعریضاست
به مدعبان شعرو شاعری زمان خودش بخصوص شمسالدین عبداله
بنجیری وزیناالاین علی کلاه و در لفافه این کلمات به شاه شجا ع الا
میکند که آنان نه فهیماند نه عافل و نه دانشمند و ه سخنور و برای
تأییداین نظر باتوجهبه طالب بینسیزدهم است کهدر آنسخن ازمردمزرانی
و شاد بمیان آورده است ]
ببت ۱۳ : [ در این پیت خواجه حافظ برای آنکه وست آوبز
بدستءخالفسرسختش ندهد سخنیرا که مبخواهد باو بگوید خطاب
بخود گفته است نا راه هر گونه ایرد و اعتراض راهندولیکن اهل دل
و معرفت بخوبی در مییابند که دراین بیان روی سخن حافظ » بامردم
شاد وحقهباز است نه خودش]
ای حافظ ؛ تورا بهحفا قرآن مجید سو گند میدهم که از راد
حفهبازیو شعبدهگری «زرق و ندز نك سزشت جلوه دادنوزرق»
1- معتی ذرق در ذبان عربی جز آنست کهدد ژبان قاری بکاد هیر فته
است + معني ین واژدر فادسی پیشتی ددراده زیا وخود دا دیندارو نيك مرشت
بدروغ جاومد ادن است و همچنین تظاهر به اععال خوب کردن و همچنین پمعنی
غهمدان ابنا با لخیردر کتاب نزهتنامه_ که
حنه باژی وچشمپندی و شمودهاست
دای نتری تهناست کارهای تردستانوشمیدهپازان دا ذرق نمیده و کسانيرا که
بهآن؟ دمیپرداز ندارشانداخداوندان ذرق زناموس ناهیده است خواححافناهمه
چا زرف را همین مه
بکاد پرده جماء ز
صوفی پیا که خرفه سالوی بر "کذیم ویندان ررقداخط پطلان به سم
و یا ,
تقاق و درق نه بخدد مدای دل حاظط... طررقرندی و عشقاختیار خواممترو
۳۹۸
و تظاهر به اعمال خوب کردن «زرق» و چشم بندی و ساحری «زرق»
ومکر وفریب:شید» و مکاری وفریب دهندهگی «شیادی» واگردیوآل
را تر گوئي ؛ و اگر چنین کنی «باشد که امبد آن هست «باشد کههدر
راه طریفت وحقبقت وملك بتوانیازراه پالا وخالصبودذوبا حلوص
دیت عبادت وطاعت و دوستی کردن «اخلاص» بهجائی برسی ورهبدهی
ببری «گویزدن» وموفقشوی «گوئیبزنی».
[ چنانکه بکرات گفهايم و در شرح حالزینالدین عليکلاه
معروف به محتسبهم آوردهايم او به اعمال تروستی و شببده بازی و
سحر و جادو و اعمال غریه آشنائی داشته و نا برابن هرجا نحواجه -
حافظ سخن از زرق و حقه بازی و شعبده بمیان میآوردرویسخنش با
این صوفیشیاد است ۰
خواجه حافظ این صوفی زا شیاو و زراق خوانده و صوفیه را
اهل زرقدانسته و دربراب آذرندال و اسان را صافی ضمیر و پاك رل
و با صفا نامیدهاست. چنانکه میگوید :
نفاق وزرق هبخشدصفایدلحافظ . طربنرندیوعشقاختیارخواهم کرد
اد گفت این غزل خطاب بهشاهشجا ع سرودهشدهودر آتعریض
به صونوبخصوص به این صوفی حقهباز بسل آمده وبطوربکهدرطی
همین بخش شان دادیم چون ابن صوفی و زاهد زمانش شمسالدبن
عبدالّه بنجیری کوشش داشتهاند که شاهشجا ع را بفریبند و اورا بر آن
دارند که بساط تکفیر وتعزیربگسترو و موفق همشده اند؛ بدین مناسبت
است که خحواجه حافظ برای مبارزه با نحواسته ایبن شیادان بسرودل
اینگونه غزلها پرداختهاست ۰ ]
۱۰۹۹
۱ چوگلهردم به بویتجامه ابرتن کنم چاله از گریبان تاپدامن
۲ تنت ۲ را دید گل درباغ ؛ گوئی چو مسنان جامه را بدرید درتن
۳ منازدست غمت مشکل برمجان ولی دل را توآسان بردیازمن
۲ بقول دشمنان برگشتی از دوست نگرود هیچ کس بادوست ؛ دشمن
۵بارایدیدهچونشمع اشالخوئین _ که نا سوزت شود برخلق روشن
۶ تنت در جامه چون_در جام باده دلث درسینه چون درسیم » آهن
۷مکن ؛ کاز مینام آه جگر سوز برآید همچو دود از راه روزن
۸دلم را شکن و در پا میسانداز که دارد در سرزلف نو سکن
چودل درزلفنو بستهاستحافظ بدیسان کار او در پا ینکن
بیت ۱ : بمانند کي هرلحظه به آرزو وشرق « بوی » دبداری؛
جامها را درتن پاهباره میکنم و تشببهبه شکفتن گل وعطسرافشانی"
آن دربرابر بلبل است » وجامهام رابهاشتیاق وشوقو از بقه تابدامانم
چا میزنم [ در دورانهای پیش اگر کسی به سفر مبرفت وپس ازمدتها
بیخبری بازمی گشتویادلداده ای پس از مدتها مهجوری بدیدار محبوب
نحود سرافرازمی گروید از روی اشتیاق وبیتابی هنگام دیدار جامهاش
را از
یبان تابدامن چاله میزد واین نشان بیصبری وناشکیبائی بود ؛
ازاين رهگذر است که خواجهحافظ میفرماید : منهم مانند گل که در
اشتیاق دیدار بلبل شکیبائی را از دست میدهد و جامهاش را صسدپاره
۱ -ق, ددتن ۲ . تنت دا دید گلگوئی که درباغ
میکند ( ینی میشکند و گلبرگهایشباز میشود ) در آرژوی «بوی»
روی تو که مشتاق دیدار آنم از بیصبری وناشکیبیجامهام را ازدست
فراق تو از گریبانتابدامان پارهباره میکنم وچاك میزنم تاهمه بدانند
که برمن چه میگذرد ]
بیت ۲:گل باآآن رنگث وبوی دلفریب»هنگامی که تنخوشرنگه
وبوینورادر با غریدو آراشنید: اززیبائی و حرشبوئی آن مانندمستانبه
شوقوشوردرآمد وازخود بیخود شد وبیاختبار جامهاش رااز شدت
اشتیاق برتتش درید وباره کرد ( تورا دید واز عوشحالی شکفت )
بیت ۳: غمدوریوفراق و مهجوری , واینکه ازدیدارت محردم
شددام چنان سخت ودشوار است که تصور و گمان نمیکنم بتوائم از
اینغم جان بدربرم » امادربرابر ؛ توبهراحتی وسادهگی دلمراازدستم
ربودی ومرا شیفته وعاشق وییفرار نود ساختی ( دراین ببت مشکل و
آسان بسبار زیبا در کنار
ات )
ببت ۲ : تو به گفته « قول » وتتعایت « فول بدشمنانم» از من
روی برتافای وگفنهآنها را دزباژه من پذیرفة ای ۰ «بچکس بخاطر
دشمن » پدومتانش دشمنی نمیکند؛ و بادوست دشمن نسیشود
[ اشاره صربح است به سعایت معاندان ودشمنان خواجه حافنظ » علیه
او نزد شاه شجا ع وچنانکه «رغزلهای گذشته من کر شدیسم ؛ کم کم
سعایت ها نزد شاه شجا ع مثر فادوغزلهاثی که از این پس خراهیم
آورد نشانی است از اینکه شاهشجا ع نظر عنابت از خواجه حافظ باز
گرفته واو را بحضور نمیپذیرفته است ]
بیت ۵ : ای دیده حسرت زدهمن؛مانند شمیع اشك خوئینفرو بار
۱۱۰۱
ناهمه مردم بدازن
وچه سوز و گدازی از ان محرومی ودوریوفراق
داریه بر توچهمیگذرد.
ببت ۶ ؛ ایزیباروئی نه؛ اندامت درجامههای زیبا ؛ مانند شراب
نشأت آور ولغزنده و دلربا درجام درخشنده و دلفریسب است ؛وای
زیا رولی که قلبت درصندوق سینه نفره فامت همانند آهن سخست
است [ منظور اینکه :ای کسی که زیبائی اندامتوچهره کل فامتبمانند
شراب اسن که هکس بان نزديك شور واز آن,نوشد وبه وصالبرسد
سرمست میگرددواو راب آتشهی کشد؛ و > ای کسی کهدر سبهمفیدات
که همچون نقره نرم است ولی از نك آهندر آنبجایدلنوادهای و
هنالوزاری دوستان ومشناقانب توجهی نمی کنی ودلت به محرومیو
حسرت آنهارمنمشود]
پیت ۷ ؛ تو > اینهمه بیدا مکن «مکن » و کاری مکن کهناچار
شوم از مینهام آهی چگ روز بر کشمچنان آهی که مانند دودازسوراخ
« روزن » پیرون میجهد ونشانی است از آتش وحرین [ و بدان کهاين
آه خانه پرانداز استودودمانهار! دوو وخا کستر می کند ]
پیت ۸ : دلعرا محزون وغمنالو آزرده مساز « دل شکستن ۱»
و کاراور! مهمل مگذار, « درپانداختن» و آراناچیز وبست مشماروور
پا انداختن » برای آنکه دل من درحلقه های گیسوی تو مأوا گسزیده و
به گیسوان زیای تو ول بسته است » بتابراین باین احترام و اعتباراورا
آزار ورنج مده وناچیز وپست مدان وبحساب میاور (بمن عنایست و
التفات اطر نشان بده زیرا هرچه باشد من از دوستاران و عاشفان و
1 - دل شکستن پمنیشکته خاطر
۳
رلباختگان نوهستمنهدشمن ).
یت ٩ : از آن نظر که حافظ بهگیسوان تابدار تو عشقمیورزد
«دل بستهاست» و علاقهمندو پتوتهلني حاطر دارد بدین ملاحئله و اعتبار
کار اورا انجام بده و در انجامتفاضایش اممال روا مدار «درپامینکی»
و آن رامعطل مگذار « دربافکندن 4
[ حراجهحافظ دراینبیت نیز باصراحت وروشنی سخن از آث
بمیان آورده که مدتی است شاه شجا ع بهنحواسنههایش عنایت وتوجه
خاطری نشان نمیدمدو آن رابر آوردهنمیسازد بنابراین تقاضاو خواهش
کرده است که درانجام عواست های شکوناهی روا مدارد ]
- درپاافکندن ودرپاانداختن- کنایه از اهمال وتعطیل کردناست
۳۱۳۳
۱ صوفی بیا که نعرقه سالوس بر کشیم اوراق" زرق را خسط بطلان بسررکشیم
۲ نذر و فتوح صومعه دروجه مینهیم دلق ربا به آب . خرابات برکشيم
۲فرا اگر نهروضه رضوال بما دمن غلمان زغرفه " حور زجنت بدرکثیم
۴ ببرون ۲ جهیمسرخوشوازبزم صوفیان غارت کنیم ساره و شاهد بهبرکشیم
۵ سرقضا؟ که در نتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب از رخسار در کشیم
۶ کاری کنیم و رنه ندامت بر آورد روزی که رخت جان بجهان دگرکنيم
۷ کو عشوه ای ز ابروی اونا چوماه نو گوی مپهر درخم چوگان زرکشم
۸ حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن پا از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
بیت ۱ : ای صوفی آماده باش «بیا »کهجامه ونشان صوفیگری
را که «خرقه » نشانی از ربا وتزوبز است «سالوس» آنرا درترازوی
حقیفث به سنجیم « بر کشیدن »وموتبهوومقام آنرا دربیم « بر
وبرسر این لباس پشمبنه وخرقه و زقعارقته واوراق»ونامه های صوفی
گری «اوراق» که ناچبز و فرونابه ستوبرایظاهر فریبی «زرق » و
اغواکردن « زرق » پوشیدهابم» خطباطل بکشیم و آن رادور ياندازيم
[تعریض استبه شینزینالدینعلی کلاهشیرازی صوفی زمانش :خطاب
پاو میفرماید :يا این لبساس تزویر وریا را پدرآور وآنرا به سنج
بهپین چه اندازه زشت و ناپسند است»بس از اینکه آن را در ترازوی
حقیفت سنجیدی ؛ پبا آنرا دور افکن وبراوراق باطلدفتر تصون خی
باطل بکش زبرا صوفبگری بر باطل است نه برحق ]
ش ۲ -ق . ددضه ۳ ق عثرت کنیم ودنه به حسرت
کشندمان ۱! ۴-ق . خدا ۵ باق . جلوهای
۱۴
پیت ۷ : یا آنچهصدقه «نذر» از مروم گرفتهای وجمع کردهای
و بدست آورههای و آنچه را که مردم برای گثابش « فنوح» گره
از مشگلهایشان به صومعهدار ان وخانقاهبان دادهاند آن را صرف خرید
و ابن پشمینه فرومایه و ناجیز «خرقه » که
روجه۱» شراب یک
آنرا برای سالوس « ربا ) ودرو غبه خوبی جلوه دادن وبهپاکیونقوی
تظاهر کردن پوشیده ایم ؛ با آب خرابات که شراب است بشوئیم
وپاکش کنیم و آن را هم وزن آب خرابات فرار بدهیم .
پیت ۳ : اگر دراثر این اعمال یعنی صوفیگری در آن دئیا بما
باغ بهشت را ندهند ( مراهپهشت راه ندهند) با این کارها که میکنیم
وبشت پا به صوفیگری میزنيم میتوانیم فرشتگان « غلمسان » را از
پالاخانهها وغرفه) وزیباروبان «حوران » رااز باغ بهشت پیروف آوریم
وبه آفرش به کشیم .
یت ۴ : ( همینکه این کارها را کردیم و از صوفیگری خارج
شدیم ) وپس از نوشیدنشرابحرابات؛ شمادوسرور میشوبموخودمان
را به مجاسعشرت خلوت صونان < بزم صوفبان »میزنیم و از آنجا
شراب وزیارویانی راکه برای عیش ولذت تخودشان فراهم آورده اند
تاراج میکایم « غارت » وبرای خودمانمیبریم[ با این کنایه میرساند
که صوفبان دربزم شبانه ومحرمانه خود هم شراب مینوشند و همشاهد
بازی میکنند ]
بیت ۵ : راز «سر» آفرینش « فضا » را که درسراپرده « نتق »
نادیدنیها « غیب » از مردم به یکسو شده وکناره گرفته «منزوی )و
2 الع دو ودخسار وطریه وطودوبسنی ذأت حفیفت چیز و آنجه
بدان معا کرده شود ودراینجا بسنی پولی است که برای خرید و تهیه لوا
پکاررود
۳۱۰-۵
پنهان است مادر حال شور وسرمستی وشادی ؛ پرده از رخسار آن راز
برمیگیریمودراین حالت و جذبهبهاسرار ورازهای آفربنش_ که پرهمه
پوشیده وپنهان است واقف و آگاهبيشویم و آن راژپرما آشکاریگردد.
بیت ۶ : بیا : تافرصت داریم عملی انجام دهیم و گرنه برایمان
پشیمانی پبار خواهد آورد » در آن زمان که جهان را تلا میکوئیسم و
پدنیای دیگر میشویم ومرگ ما را درمبابد ودیگر کاری از دستمان
ساخته نخواهد بود . ( پس ببا تا فرصت داریم کاری بکنیم )
بیت ۷: کجاست اشارهای « عشوهای » از خم ابسروی آن
محبوب که مانند ماه نو کمانی است وچون چوگانی است که گوی را
درخم خود دارد تادراثر اشاره آن کمان ابرو » هم چنانکه گوی را در
تحم خود میگیرد و موففیت حاصل میکند ؛ در اثر اشاره آن؛ ماهم
گوی موفقت بدست آوریم وباچوگان زرین که خورشید است ماه را
شکار کنیموورحلقهگوی اندازیم.
ببت ۸ : ای حافظ » انداژه تو لبست « حده » که در راه عرفان
و رندی این چنین فضوليها کنی« لافزون » و دم از حورستالی و
ودنمانی بزنی لاف زدذ» ( وبگوئی که ماورعالم عرفالچنینو چنانیم)
شطح وطامات مگو و حد و اندازه عودت را نگه دار وباندازهمقام و
مرنبات بلندپره ازی کن « پا از گلیم خود دراز کسرد! و در حد
خودت سخن بگو ,
ت 7 ازکی خود دداژ کردن کنایه از حد خود بیرون آمدناست .
بهاد عجم این امطلاچرامخصوسشرخ امین دافته ونوشته است «شیخا مار
پم از خود بیردن آمدنام: ممالفر رده و اینمحصوصایتان است »ررحا لیکه
میدانیم اين کنابه و امطلاع ضرب المثل ساثر زبان فارسی است و خواجه حافظ
آارا سیار جاویموقع وبمقام خود بکاد برده است
موف
مینالدین جنید شیرازی عارف دلآعاه
و معارخه او بباشیخ زینالندین علي کلاه
درصفحات گذشته منذ کر شدیم که شاهشجا ع درسرودن قطعه
خود نظر برغزل مولانا معینالدین جنید شیرازی عارف نامداروسخنور
عالیمقدار فرن هشتم هجری داشته است.
دراینجا متذکر میشویم که مولاا معینالدین جنید شیرازی از
عارفان پا کباز وپپرومکتب حقیفتنه مجازءیعنی ازرندان عشفباز؛ بوده
وازمعاصران خحواحه حافظ شبرازیاست و آنچه ازدیوان اشعاراوبدست
است نشان میدهد از شعرای ترفان پيشه و نامورایران بشمار میآید ء
مولانا جنید هم مسلك عببد و نعواجه حافظ است وما در جلد دوم در
بخش معاصر ان خواجه حافظ از او باد کسرده وشرح حالش را بلست
دادهایدراینجا همین اندازه متذ کرمبشویم کهبسیاری ازغزلهایحواجه
حافظ را استفبال کرده و دو رود آثارئر, نظر بر آنها داشنه از جمله
غزل بمطلع +
ایجمالتخوب واوصافت جمیل,:,صورتت بر معنی دنیسا دلیل
را دراستقبال ازغزل بسطلع :
ای رخت چوننخلدولعلت سلسبیل . سلسپپلت کرده جان و دل سبیل
خواجه حافظ سروده است .
مولانا جنیدشیرازی نیزهمچجون خواجه حافظ بهقداح وزم مولانا
زینالاین علی کلاه شبرازی معروف به محتسب پرداخته و در آثارش
براو تانخنه واز اعمال ناپسند وناشایست اویاد کرده و از آنجا که ابل
شاعر عارف همزمان و معاصر خواجهحافظ است فتهها و سرودههای
۳۱۲
اومیتواند برای اثبات نظرات ما سند ومدرك ودایل باشد بابرین بذ کر
يك مورد اکتفا و درباره آن بحث کرده و تود
مولانا معینالدین جنید شبرازی درغزل
علی کلاه پرداخنه وفرموده است :
زاهد اندر کنح خلوت آء کربت میزنه
آدیآدی هر کسیدا آ نچه دادن از ازل
مجتسب تاسر وحدت یافتبامردان عشق
دطلسنگین از سردعوی_ بلوبت میکشد
نزعت آباد است کوی عاشتان خرم ولی
با فضای تنک دل ااکبر هر زمسان
هر کهباخود بردچون ما آتشمهرش پناله
همچوفرها دش زجاند ادن به تلغیچجاده نیس
صوفی اندد برع و حدت لفق بتیز ند
اذبیآن تاابدگامی بهرغبت میزنه
اذ فراغتشتپا بر کنارجنت میزنسد
زامه ما کاودم ازتتوی وتوبت ميزنه
کاوبراینکوحلفهای برعزممحبتمیز ند
شرح عشقش جو کهعبشی ازچه نسبتمیز ند
باد مبحش پوسهها برخاك ترپت هیزند
هرکهباشیرین لبي لاف محبت میزند
تاکدای کوی دندا شد چنیه از سلطتت برفراز هفت ایوان پنج نوبت مینند
ما دراینجا مطالب این غزل را پانوشته سعدالدین انسسي بر ابر
مینهيم باين نکته نز توجه ميکنيم که سعدالدبن انسی کسی است
که پبوسته ملازم ومعاحب انیس ومونس شاه شجاع بوده و آنچه را
این پادشاه سروده وبانوشته بوده است در مجموعه ای فراهم آوروه و
درحتیفت جامع دیوان وترسلات شاهشجاغ اوست . بنابراین نوشته
او از همه جهت برای ما سنداست .
سعدالدین انسی درشرحی که برقطعه شاه شجاعنوشته آورده
است که :
«مولاناذینالدران علیمجتب درهصلي شیر از عمارنی کرده
وآن را برح وحدت نام نهادهوپادشاه سعید « شاه شجاع » در اینباب
تفا
قعلعهای فرمود :
مجتسب ددبرج وحدت لاف ثر بتمیزند دست دردامان معرویان په منت میزند
گاهگاهی احنسابي گر پلاهر میکند جاهای نیم من دایم بخاوت میزنه
گر بهبیندددهسلی قامتیچونسر و ناز ذاول شب تاسحر فریاد قامت میزند
دراین نوشنه سعدالدین انسي میخوانیم که محتسب بعنی شبخ
زینالدین علی وما در صفحات پیش شرح حال شیخزینالدین علی
معروفومشتهر به کلاه رابدستدادیم وازاینکهاوراصو فیواندایم
باستناد سروده مولانا جنید شبرازی است که در مصرع دوم مطلع
غزل خود میفرماید :
«صوفی اندر برجوحدت لاف فربت میزند » وچنانکه بتقل از
مولاناسعدالدین انسی ( یا انیسی ) آوردیم ؛ چون زینالدین علی بهنام
محتسبهم شهرت داشته واوست که برج وحدت ساخنه بوره و شاه
شجاع نیز میگوید « محتبب گزّیرج وجدت لاف قربت میزند » بنابر
این محتسب همان صوفی است که درمصلي شیراز برج وحدت ساخته
و نظر مین الدین جنید شیرازی از صوفی بعنی شیخزینالدین علی +
وهمین صوفی است که براساس شرح حالش » علوم غریبه میدانسته
وشمبهبازی میکرده وشعر نیز میگفته وخود را در شاعری هم سنگ
خواجهحافظ بشمار می آورده است .
مولاناجنیدور صدرغزلخود کهتعریضبرز اهدوصوفی استهیفرماید:
زاهد در گوشه انزوا و عزلت « خلوت » دم از اندوه و غم «تربت »
میزند وصوفی یز دربرج وحدنی که ساخته داعبه عویشی و نزدیکی
پاجداو ند را دارد .
میدانیم که فصد از زاهد . شمسالدین عبدالله پنجیری و غرض
از صوفی شیخ زینالدپن علی کلاه است ؛ مولانا جنید میگوید , اینها
از کار دین فارغند وپشت پا به بهشت جنت سرشت زدهاند وباشاهدان
به عشفبازی ونوشیدن رطل گران سرگرمند و بابنهسه داعیه دین و
پرهیز گاریدارند. پامطالعه مطالب غزل مولانا جنید بهتر وبیشتر کنابهها
و گوشهائی که نحواجهحافظ درغزل بمطلع :
صوفی ببا کهعرقه سالوس ب رکشیم اوراق زرق راحط بطلانبسر کشیم
ترما روشنو آشکارمیگرود.
نکته ای که دراپنجا لازم بیاد آوری است آن اینکه : خواجه
حافظ شیرازی ومولاناجنید وچه بساعارفاندیگری که متأسفان نام و
زشازشاناپنكك برمانامعلوم ومجهول اسست در آن هنام پمنی سالهای
۸- ۷۱ به مبارزه علیه عو امفربیهای اين صوفی و آن زاهسد با
خو اسنهبوهاند وسرانجام وراثر گنها ونوشتهها و گوشهها و کنایههای
ایشان شاهشجاع بر آن میشود که درباره این دوتن به تحفیسق مخفی
بپردازد وسرانجام منهیان او پرده از درو غ وربای ایشان باز میگیرند
و اینست که شاه شجاخ نیز قطعه طنز آمیزی درهجو این صوفیسروره
ودرنامیدیگر براوتعر ی ضگفته است . آنچه مسلم استقطمهشاهشجاع
ازغزل مولا جنبد لهام گرفته شده و حتی بجسای «رطل سنگیسن»
« جاهاینیمه من » بکاربروه ودرمصر عدوم غزل جنید پامصر عنخست
شاه شجاع تنها محنسب بجای صوفی است .
بآنچه آوردیم ان قصد ونظر را داشیم تا خوانندهگنارجمند
۱۳۱۹۰
نه پندارند ورمعرفی معاند ودشمن علیه خ و اجهحافظ شیرازی بنامهای
شمسالدین عبداله بنجیری و شیخ زینالدین علی کسلاه محتسب +
خبالپردازی وداستانسازی کرده ايم بلکه نظرات ما دراین بارء کی
پرشواهد ومدارلك بوده وبه تحفیق درباره « جدال حافظ بامدعی »سخن
ساز کردهایم .
اف
۱ میدمدصبح و کلهبسنه سحاب!
۲ میچکد ژاله بر رخ لالسه
۲میوزد از چمن نیم بهشت
۷ تختزرینآزدهاستگلبه جمن
۵ لب لمل "نو را حفوق نمك
۶ در چنین موسمی عجب باشد
۷ در میخانسه پسستهاند » دگر
۸ ۲ حافظاغم مخو رکاشاهدبخت
اامبوح العبوح یا اصحاب
المدام السمدام یا احباب
ها بنوشید دمبدم مسی نساب
راح چوذ لمل آنشین دریاب
هست بسا جاو مینههای؟ کباب
کسه به بسنند ۶ میکده به شتاب
اتتح یا فتسح الابواب
عافیت بر کشد ز چهره نقاب
ابن غزل را خواجه در استبال غزل خواجوی کرمانی بمعللع :
طلع الصبح من وراه حجاپ" "عجلوا بالرحبل یا اصحاب
سروده است ۰
چنانکه گنهایم و در شرح غزل گذشته هم آوردهايم . خواجه
حافظ در این هنگامم یکو شیده است ضمنعدح و ستايش از شاشجاع
, او را بر آن دارد که از تعزبر و تکفیر و عسوام فرپبی و جلوگیری از
آزادی فکر و عقیده ومسلك بر حذرشود و برای حصول باین مفصود
به سرودچندغزل هستگماشته. باید توجه داشت که تنها سلاح وحربه
خواجه حافظ در ابن مبارزه که پیش گرفنه بوده قریحه شاعریوهنر
ا- در نعه ل . و : ج ثبتدیکری داز که آنهم زیباست و چنین است ؛ میدمه
صبح و گلکتوده نقاب ۴-ق. زمرد ۳-ق . لب و دندانتدا ۲ ق
مینما ۵-ق. اینچنین ۶ ق. که بینند 3-۷ . بر دخ ساقی بری پیکر
همچو حاقظبنوش باده ناب
۱۱۲
سخنوری او بوده است . بنابرین کرشش میداشته که بنحو مثر از
این اسلحه تخود استفاره کند و حریف را بزانو آورد .
غزلی که اينكبشر ح آن میپردازیم از زمره ابنگونه غزلهاست
کهآن را در آغاز بهارسال۷۷۰ سروده بوده است ودلیل ما براینکهفزل
متعلی بدوران شاه شجا ع و مربوط باین زمان است ضمن شرح ابیات
غزل آوردهابم .
پیت ۱ : سحرگاهان بر آمده میشود « دبدن ۱ صبح » وگونی.
صبح نفس میزندو زندهگانی میبابد «دمیدن» و طلو غ می کند ودمیدن»
وابرها «سحاب» در این هتگام سایبان «کلهم۲ بسرافراشتهاند. (منظور
اینکه : در این سحرگاهان بهار ؛ با سحرگاه بهاری » که صبح آغاز
میشود و سپیده میدمد ابرهای بهاریهم در آسمان مانند عیمههائی
دیده میشود که سایبانهائی در آسمان برای جلوگیری از تابش آفتاب
بر افراشتهاند ) ای پاران و همتعال «اسجاب ۴» و کسان ی که بر من:
بزدگی و آفائی دار شتاب کنید و بشتیید بسرای صبوحی کردن » و
اس دمیدال مرادف دستن است مانند دهدن سبزه وگل و هار و بمتی
جوش ذدن چون دمیدن خون و عروقردم دبمتی دمدادنجون دمیدن کرنا وئی
دصود و روج و تفس و افون و بمتی وزیدن چث دمیدن باد دینی طلوع
کرد چول دمیدن صبح وبممنیلازم و متمدی هردو آمده
۲- کله با کس و نشدید لام به چیزی گویندکه مانند خیمه کوچك از
پارجه نارگ برای جاوگیریاز پشه و مکس میدوزند (پشهبند) و پامنی خیمه
د سایبان هرهست, ۰
۳اصحاب یمنی پادان و خداو ندال داين چمعصاحپ نیست بلکه جع
الجیع صاحب است بای آنکه جمع صاحب محب اسن باافتع و جع عحب
امحاب استو جمع امحاباساحیب است لطاّف -مدار- ولی سعدا لدین نفتاذانی
و جممی دیگی متقدند که اسجاب جمي سای است چنانکه اطهاد جمع نطاهر
ولي چارالة زمخشری مخالف این نظر است 7
۳۱۳
نوشیدن شراب صبحگاهی «صبوح» ( در واقع مطلع این غزل بقصد
تحريك و تهیج و تشویق ممدوح سروده شد؛ برای نسوشیدن شراب
صبحگاه آنهم درفصل بهار وگل).
بیت ۲ :( در این چنین سحرگاه بهاری ) از گلبرگهای لاله
قطرههای ژاله در حال فرو چکیدن و فروافتاون است و مانند (دانهای
بلور و مروارید است که میریزد ) ای دوستان « احباب » شراب و
شراب بنوشید والمدام"المدام > پیدرپیوهمیشهالمدام المدام»( تأ کید
برای شتاب و عجله در این کار است )
ببت ۲ : از طرف چمنزارها ؛نسیمیمیوزد که گونی این بوی
خوش «نسیم» از جانب بهشت میآید . باخبر باشید مان وهشدارید
«هان» ( وفترا ازدست مدهید) وبی در پی میخالص «ناب» بنوشید .
۷ برسطح
برافراشتهاند و گوئی بهسلطنت
«اح» لملرنگ سرخ را در بابید و پنوشید وفرصت راازدست مدهید
تخت نشتهاند » و تختی از زر
ند در این هنگام شما هم شراب
شراب بنوشید بهشادباشوشاد کامی سلامتی» پاوشاه گلهاکه بر تخت
زرینجلوس کرده است .
ببت۵ : لبان لعلی تورا که بر من پاس «حقوق» وننست «نمكم
دارزد و حیات بخشوده اند . و بر عاشقان و جان آنها و سینههائی
که دلهای درونشان از سوزش عشق کباب است و نو حق حبات بر
آنها داری و چه بسیار دلها که بخاطرلبان ملی تو میطبد و به عشق آن
زنده است [نمك و کباب راکه با هم ربطی دارند بسپارول نشین آورده
| - صبوح بفتح ارل شرابی که پوقت بامداد نوشند وضد آنغبوق است .
و به شتمین مصدر است پیني وقت صیح ۲۰ ب- مدام پینی شراب و همیشه ۳
ها . خبرداد پاش و اي نکلمه تتبیه است,
وزژی
است . این اصطلاح در فرن هشتم رایج بوده سلمان ساوجی هم بکار
برده و از جمله میگوید :
پسی حتي نمكدارد لبتبرسینهریشم _ نخواهددفتناینموز اذسمجروحبریاندا
و در لسخه فزوینی «لب و دندانتراحقوق نملم استحافظ در
غزل دیگر نیز همین تر کیپ را بکار برده و میفرمید :
آب ودهان تورا ای بسا <فوق نك کههست برجگرریش وسنهها کباب
مقصود اینست ؛ همچنانکه نمك برای طعم و مزه دادن به کباب
لازم و ضروری است ؛ هرچند نمك بر زخم و ریش پاشیدن دردثا
است اما اگرلیهای لعلی و زیبای نو نبود ؛ شور وسوزیبرپا نمیشد و
ودلهاازآتشعشقحرارت وگرمی نمیبافت »بنابراین حننمكوپاس
نعمت لبان نمکین ثورا باید عشاق داشته باشند]
بیت ۶ : جاي شگفتی و تنجب ات که در چنین هنگامي
«موسمی» و زمانی که فصل بهار است و موسم ریبع و جهان به نشاط
وشوربر خاستهاست؛ درهای میکدهها را بستهاند» آنهمبا عجله و شتاب
هر چهتمامتر | |[ اشاره است براین ماجرا که در آن هنگام دسئور
بستن و تعطیل میخانهها ومیکدهها را داده بودهاند ]
ببت ۷ ؛ باز ودیگر بار » میخانههارا تعطیل کردهاند «بستهانده
با زکن آنها را هرچه زودتر » ای با زکننده درهای بسنه وخداوندا» [در
اینجا واژه «دگره مارا رهنماست پر اینکه : بار دیگر در میکدهها را
بستهاند و آنهارا تعطیل کردهاند » پس میبایستپیش از اینهم به چنین
کاری اقدام کرده باشند و چون بدانیم در زمأن امیر مبارزالاین محمد
نیزوستبکارنسلیلمیخانهها زدندوآنهارا بستنداین استتصد بکاربرون
۲۱۵
ازو اژهباز»و اد گر »کهالغاکننده این مو ضو غ استوییا.می آورد کهپس
از آنرور ان فقاد وتکذیر کهدرمیخانههار ارسته بودند :| کنون نیزباردیگر
بهمال کار افدام کردهاندبابد دانست که: خواجه حافظ بستهشدن میخانهها
را نموداری از رواجعوامفریبی و حکومت اختناق و مبارزه باآزادی
فردیو فکرو عفیدهو «سلك میداند و بابراین هرجا سخن آزبسته شدن
مرخاهبه .انآ ورداظ رش |شارهاست بر قراری بساط تفزبزو نکفیرورو اج
تهمت و افترا ونعذیب مردم آزاده و حکومت زرق وعوام فریی ]
ببت ۸ : ای حسافظ ؛ اندوه مدار و غمگین مباش بسرای آنکه
«عاقبت» روزی فرا میرسد که اقبال تو جلوه کند » «شاهند
بخت» و خودش را نشان بدهد «شاهدبخت» و از روی رخسارهاش که
ابنك از تو پنهان کرده و در حجاب «نقاب» شده پرده از رخ برافکند؛
وروی بتونشان بدهد . (سرانجام زوزی فرا میرسد که بار دیکر اقبال
و بخت تو شکوفان خواجد شداو باز آزادی فکر و عفیده حکومت
خواهد کرد و باز در میخانهها را نقوآهند گنود و معندان و وضعنانت
میدان خاليخواهند کرد و" دوز وزمان و یز فرا خواهد رسید و تسو
عزت و مقام گذشتهات را بدست خواهی آورد):
زلف
۱ زبا فوصل تو با بدریاض رضوانآب
۲ به زاف و عارض قد تو بردهاند پناه
۳ چر چشمنهمهشبجویباربا غبهشت
۴ بهار شرح جمال تو داده در هرفصل
۵ لب و دهان و را ای بسا حقوق نمك
ع پسونت این دل خام و بکامدلترسید
۷ گمان مبر که بدور تو » عاشفان مستند
۸ مرا بدور لبت شد یقین که جوهرعفل
٩ مهل که عمر به بیهوده بگذرد حافظ
زتاب هجر تو داره شرار دوزخ تاب
بهدت و طوبی و طربی لهموحمنءآب
یال نر گس مست و بیند اندر خواب
بهشت ذکر جمیل و کرده در هر باب
که هست برچگر ریش و سینههای کباب
بکام اگر برسیدی نه ریختی خواب
خبر نداری از احوال زاهدان خراب
پدید میشود از آقتاب عالمتاب
بکوش و حاصل عمر عزیز را درباب
این غزل در نسخه فزويني نیت لیکن در نسخههای . آ ب
3 .د.ل.تل. این جانب ثبت اشت.
ببت ۱ : از برستان چبدار تور با غ وصل» مرغزارهای «ریاض»
باغ بهشت «رضوان» فیض و عزت و رونق و درخشندهگی و خوبی
«آب» میبابد و از آتش و آفته شدن «تاب» دوری وغم مهجوری توکه
بر ول شبفهگان نو در میگیرد شراره وازیبآن آنچنان سوزنده است
که آنش جهیم از آن به سوزش «ناب» وسوختن میافند وبا از آن آنش
و سوزندهگی را وام میگیرد +
۱- درندتههای . ل .ات بجای این پیت
به عشق روی تو حافط غریق بحربلاست
مقطع ذیر آمدهاست؛:
که فوت مشود ابنك بیا یکی ددیاب
۲۱۱۱۲
بیت ۴ : بهشت و درعت طوبی برای آنان است و بهترین
عاثبت «طوبی لهم وحسن مآب» (سوره۱۳رعدآمه ۲۸) درخت طوبی
به سابه قد و زیبائی روی و درازیگیسوی تو پناهنده شدهاست
زیرا فدسرو تو بالا بلندتر از درعت طوبی! است و رویت از بهشت
دل انگیزتر وگیسوانت از شاخههای طوبی که در هر خانه پهشتهست
افشانتر و هرتاری از آن کهدر دلی جا داردگرو بردهاست .
ببت ۳ : چشمان اشگیارم که ماد جویباران بهشت آب زلال و
صافی ميریزند وهرشب درفرافتاشگریزان است » شبها در عالم رژیا
دیهان شهلای دنر گس» تورامیبینندوباشتاقدیدار آچشمانار گس
مانند است که هرشب اشکّث میریزد.
بیت ۴ : فصل بهار ؛ در حفیفت_نماینده و مفسر و بیان کننده
زیبائیهای روی توست « جمال» ودرهرسال که بهار فرا مپرسد تذکاری
است از محسنات و زيبائیهاي تو؛ و بهشت در هر فسمتی « بابی» در
خور وسزاواروباب» ودرحق تووبا) بهبیان «ذکر» زیبالیهای صورت
«جمیل» تو پرداته (منظوراینکه : وصف بهشت با همه خوییهایش ور
واقع بیا
بیت ۵ ؛ دلها و چگرهای پریش و زحمدار از غم هجر و عشق
تو؛ برلب و دهانت پاس نعمت «حق مك دارند زیرا این زيبائيها
انیهای نوست)
ودل ربائیهایآن لب ودهال» سیب شد کهبه عشق آشنا شوند وازدولت
غم برخوردار گردند.
پیت ۶ : دل تجربه نیاموخخته « خام » و هنوز به آنش سودای
عشفت نه سوخته و نه پخنه » در این حسرت ۰ آنشگرفت و نابورشد
ا-طوبی - با لضم وباء موجدهمفتوح منیب نی خوذبودارو تروراکیزه
دگاهی بمینی عیش دخوشی و بشادت آید ونام درختی ادبهشت که بهرخانه
اذاهل جنت شاخی از آن باشد و میوههای گونا کون وخوشیو از آنحاسل آید.
۱۱۸
وبا بنهمه بهآرزو ومرادش «کام» نرسید» زیرا اگردل من بسهآرژو و
کامش رسیده بودهاینهمهعونابه از چشمانمدراین حسرتفرونمیریخت.
ببت ۷ : تصور مکن وچنینپنداروگمان مبر» که در زمان «دور»
وفرمانروائی تو «دوره تنها عاشفان وپیروان مکتبعشق»ستیمی کنند؟
این تصور وپندار از آن جهت اس ت که ازوضع و حال زاهدان ریاکار
بیاطلاعی ونمیدانی که آنها خرابترازمستان هستند و چنان در شهوت و
وشرابخواری ومستی غرفندکهگولی بنبانشان وبران شده است«خراب»
وبحال و روز غرابی دجارشدهاندو درستی «خرابی» از شودبیخود
شدهاند .
[درابن بیت با اغتنام فرصت به تعریض زاهدان ریاکارپرواشته و
میفرماید:
اگرزاهدان وصوفیان به عاشقان ورندان تهمت میبندند و آنان
را تکفبرم ی کنند که انان مشبت هویوهوسنده خودشانمستمیانگوری
هستند و از ممتی بحال باه و زار افنادهاند وتو ازاحوالشانبیخبری]
:من از لت «دور»لبان حبات بخش ت و که چشمهزندهگی
وآب حیات است و ازاطراف آن «دوره دانستم وبرابماطمینان حاصل
شد «یقین» واز شك و نردید بدر آمدم که اين نظریه درست و صحیح
است که جوهر فرد؟ کهگوهرخرد و مایُداناثی است درهعدن روح بسا
۱- خراب پمعنی ویرانه و این ترجمه عربیآنست دلی دد ذبانن فادسی
بمعنی ضاییواز کار دفته وبستی مت مستعدل امت خواجه حافظ میفرماید
کی کندسوی دل خته حافظ نظری چشم مستش که به گوشه خرابیدارد
وپیتی تباء نیزهستسدیفرماید :
خرابیکند مود شیشیرژن نچندانکه دود دل پیرذن
۷- برایسنیچوهر فردبهصفحات ۱۲۷۹-۱۲۷۷ همین کتاپساجمهشود
۳۱۹
تابش خورشید تکوین می"یابدوهم چنانکه لبل در کوهستان و معدن از
پرتوخورشید بوجود میآیده پرتوخورشيد و آفتاب جمال ورخسار تو
نیز اینچنین معدنلعل,و گوهرنخرد را پدیدمی آورد زیرا ازسمدلبان تو
نچه بیرون میتراود وتراوش می کند » همه حکمت وداناثی ودانشو
بینش ات و آنچهرا که تومیسرائی ومینویسی همهاش حبات بخشو
روحبرور است (اشاره است به قریحت شاعریوسخنوری شاهشجاع)
بیت ٩ : ایحافظ؛ عمرت را بیحاصل و بیتمر (بیهوده) و
ناحق وباطل «بیهوده»؟ مگذار «مهل»۲ که ازدست برودوبگذرده کوشش
کن ازاین عمرعزیزنمره وبهرهای ببری واز آن چیزی بفهمی«دریابی»؟
(در این گفته گرچه حافظ بخود میگوید ولی در واقع رویسخن باشاه
شجایاست وتلویحا بومیفرمای: بجای ابنکهعمرگرانمایاتراصرف
شنیدن لاطائل مشتی عوام فریب ودروغزن وریاکار بکنی »کوش ش کن
ازنعسات وزییائیهای جهانْ برخوردار شوی و آن را پباطل و ببهوده
مگذرانی ).
1 کوهر بالپباید که شودقابل فیضی... ودنههرسناكو گلي لرلوم ومرجاننشود,
۲ هوده یمنیحق وادل ناحق و باال ۳ب هدن پعني..
و کذشتن ومهمل نی مگذار ۴.. یمنی دریافتن وآن بسنی جبرفهمیدن
۳۱۲۰
۱ نقدها را بود آبا که عباری گیرند
۲ «صلحتدیدمن؛ آنست کهپارانهمه کار
۳ حوشگرفنند حریفان سر زلف سافی
۴قرت بازوی پرهیز بخوبان مفروش
۵ رقصبرشعر من و ناله نی عوش باشد
۶ پارب این بچهترکان چه دلیرند بخون
۷زاغ چون شرم ندارد که نهد پاپرگل
حافظ ابنایزمانرا غممسکیناننیست
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
بگذارنند و خسم طره پاري گیرند
گر فلکشان بگذارد که فراری گیرند
که درایخیلحصاری به سواری گبرند
خاصهرقصی کهرر آندستنگاری گیرند
که بهنپرهژه هسر لحظه شکاری گیرند
پلبلان را سزد ار دامن غاری؛ گیرند
زین مبانگر بتوان به که کناری گیرند
خواجه حافظ پس از اینکه طی غزلهائی چند به شاهشجاع
هشدار میلهد و با مدح و سناش از از "مبخواهد که فریب را کاران
را نخورد و اجازه ندهد که بار دیکر عوام فریبان وسالوسکاران تحت
عنوان حفظ شعاثر دین به آزادبهای فردی واعفبدنی مسردم بتازند و
متأسفانه از تذ کرات خود نتیجه مطلوب بدست نمي آورد ؛ بسه حمله
مستلیم میپردازد و میکوشد که پردء ریای ربا کاران را بدرد و ان
است که از اینپس غزلهای خواجه حافظ جنبه کلی و عمومی بخود
میگیرد و از اعمال و افعال صوفبان و زاهدان به انتفاد صربح و روشن
میپردازد و کنابههای اونیشدار و جانگزای مبگردد.
بیت ۱ : آبامبشود که «بو آیاءبییند و سکهها را «فدعرا به
محاث بزنند «عبار گبری کردل؛ و بهسنجند و به بینند که اپن سکههای
۱۲۱
رایج روز » چه مفدار طلا و نفره دارد ؟ | و نا چه حد و اندازه نقلبی
است ! ! ( آیا امیدآن هست و آیا این کار شدنی است ؟و میشود که
«بود آیاهکه ایند و این کسانی راکه باب روز عقیده وسلسك رابسج
ساخته و به رواج خرافات و موهوات پرداغنه و دم از برکات و
خرق عاداتو کرامات و آنفاسقدسیه و معلومات ودانش دینی وحکمی
میزنند با محك تجربه بیازمایند؟؟ و به بتند که چه در بارشانا هست؟
و چه مبدانند و چه مرتبه و مقامیدارند ؟ تا با اين بارگبری و سنجش
تفلبشان به ثبوت برسد و رسواشوند ؟ و اگر چنین کنند ...) ۰.۰ یقین
حاصل است اين مردمان بیکارهو مفت خواره که صومعهو خانفاه با
کرده و آن را دکان آب و نان خود ساختهاند بساز افشای رازشان و
برلاشدن تزوبرشانو اینکهچیزی پار ندارندو حقهباز و دسیسهسازند؛
ناچار میشوند بجای دکان دین؛ و زهد وتقوی سانهگی بدنبالحرفه
و پیشه دیگری بروند وبرایعووشان کار دیگری درزنده گی وست و پا
کنند ( آیا انهم شدکار که گروهی مفتخوار بنام وین و آثین ؛ صومعه
و خانفه براکنند و از نذرو فتوج وبگران ارتزاقکنند و به تحمیق
مردم بپردازندوافکار آنارامسمومسازند؟! وبرای پیشبردمفاصد شبطانی
خوددیگر الذرابه موهومات و خرافات پایبنددارند ؟)
ببت ۷ :من چنین صلاح میدانم «مصلحت دیدمن» که دوستانم
بجای پرداختن باین کارهای بیحاصل و باطل ۰ یعنی پرداختن بظواهر
دین و دفتن به صومعه و خانفاه و پایمنبر و عاظ غیر متعف ؛ ایناعمال
ا- باد را دراینها بسینیءیار که پرطلا ونقره میزننه ومصطاح زرگران
است بکارپردهايم
۱۱۳۲
را بگذارند و دست بکارمفید و سوومند دبگری بزنند و آن کار بدست
گرفتنطره دلدار و زیاروبان است؛ آنها بجای آن اعمال به عشنبازی
و حظ بصر بپردازند نا از آن ننیجهاي حاصلشان شود و بهرهای ببرند
(منغیرهستقبمرویسخن باشاهشجا عاستباومیفرماید:منصلاحکار تورا
در این میبينم که بجای پرداختن به تفویت شعاشر دینی و بیروی از
يك عده مروم سوداگر و حقه باز و رباکار که جز بدنامی و زیان معنوی
حاصلیندارند؛بهمصاحبت بازیا رویانپری پیکران بگذرانی نا لاقل
از حظ و لت این دنیا بهرهورشوی):
بت ۳: کسانی که خودشان را درعرفاوعشنورندی و مسلك
بهغلط همکارمنمیدانندرحریفان» و بهعارضه بامن پرداختهاند وحریفان»
و دراینکار برقابت با من برخاستهاند «حریفان» فعلا موفق شدهاند و
بمرادشان رسیدهاند «سرزلت سافیٌرا خسوش گرفتهاند » و از این
موفقیت و پیروزی شاد و عرسندندهتعوش) اما باید دید این وشي و
سرمستی و غرورادامهدارو پا ون و جهان پآنان اجازه خواهد داد که
هم چنان بر جر مراد سوار باشند ؟ و آبا دیا و گردش روزگار «فلكم
بایشان ابن فرصت ومجالرا خواهد داد که عیش وعءشرت و پیروزیشان
استوار وپا برجا بماند و آنان همچنان در کار خود ثابت بمانند؟ «فرار
گیرند ؟»
بیت ۴ : ( ای صوفی صوععهدار و ای زاهد خود بین ) نیروی
فوقالعاده وقوت بازوی پرهبز» و زهدتان را بسه رخ و چشم عارفان
«خوبان» و دین دارانوخربان» و نیکوان «خوبان» مکشید و حودستائی
۳۳۲
و شود نمائی نکنید « خودفروشی » برای آنکه تبروی معنوی
رئدانوعاشقان آنچناناست که درمیدانبارزه ومجاداه دريك از جمع
اینگروه «خیل) میتوانند به تنهائی دژی «حصارء از شماهارا فنح کنند
و شکست بدهند !
بیت ۸۵ : (بجای پرداخت باین موهومات و فریب خوردن از
مردمفریبکار) رفصیدن به آهنگ نای و شعر مای بیهمتای من نیکوئر
است ۰ بخصوص رتصیدن با دلربایان و زیباروبان و آن رقصی که در
آن رست زیباروئی رامیگیرند و میرفصند.
پیت ۶ : نداوندا» این ترگ بچهها , چه اندازه ور عونریزی
شجاع و دلیرو بیباکند ؟ آنها مبتوانند هر دم و هر آن «لحظه» با تبر
مزگانهای ولدوزشان ؛ کسی را شکار کنند | | (ترلشبچه»لقبی است
برای شاه شجاع چنانکه در ضفحات, گذشته بکرات آوردهايم که
بجهات عدیده خواجه حافظ و معاصران شاه شجاع او را ترك بچه وبا
ترك شیرازی مینامبدهاند و فصو منظور خواجه حافظ در ایسن بیت
بهمعنیومفهوم زیر است : این ترل! زادهها چه موشبار و شکار کننده
هستند. با نهایت شجاءتوشهامت درموقعیتهای خاص به شکار کردن
دل مردم میپردازنده از جمله حال که اوضا ع بر این منوال.است شاه
شجاغ به شکار کردن «ردم عوام فریب برای جلب توجه عامه پرداخته
۱- ترل جز پم نام قسوم و خود آهنی پمشی مسشوق نیز هبت و
علیلظاهردد ان بت خواجه حافد,بعنیاین معشوقانخوفرین است ولی مامت
بت کهآوددهءاي.
۳۱۳۴
و من میدانم که این صبد شدهگان روزی خونشان را بر سر این کسار
خراهندگذاشت » آنها تصور میکنند که شاه شجا ع را صبد کزدهاند
در حالیکه نمیدانند اپن نك بچه چه دلیر است بخون و با هر مژهاش
صدها نفر ازاینگونه مردم را صید وبدام میافکند واز وجورشاناستفاده
میکند )
پیت ۷ : منگامیکه زاغ بدآهنگ آزرم و حجا نکند و شرم »و
مکان و چایش را نشناسد و تصور کند بلبل است و بخواهد قدم بر
جای پا و نشمین گاه بلبل که گل سرخ است بگذاره و بجای آن
به نشیند » در این حالت سزاوار و شایسته آن است که پلبلان با زاغان
همنلین نشوند و بجای نشستن بر شاخه گل که قرارگاه زاغان گشته
بر ار به اشیند و نغمه سوگواری سر دهند» مسندی که زاغ بر آن
نشمین کند سزاوار بلبل نیبشت ( ور لب بیت با اين کنایسه و استعاره
میفرماید : در مقامی که زا بخ زان الدین عل کلاه » بخواهد جا و
متام مرادر دستگاه شاه شجاع بداست آورو و مجلس نشین شاه بشود»
مر چند آنجا گل است ولی چنین مکانی دیگر لابق و در خسور و
سزاوار من نبست و بهتر است به خار پناه ببرم و بر خعار نشیمن کنم -
پش از این گفتهيم کهواجهحافظ شاعر را لب لقب داده و سند آن
را در صفحات پیش آوردايم بت بر اینفلور خواجه حافظ این است
که :زاغ بد آهنگگ پعنی شیخ زین الدین علی کلاه که داعیه شاعری
دارد میخراهد از پلپل (که شاعر و حافظ است) تقلید نغمه و سرو دکند
نا برین برای او شایسته نیست که خووش را همشأن و مقام وهم سر و
۲۱۳۸۵
هم سنگگ با زاغ بد آهنگ کند )۰
بیت ۸ : ای حافظ » حال که مردم روز کار را تیمار داری «غم »
مردم مستمند و نیازمند نیست و توجه به مردم شیاد دارند » پس بهتر
و مصلحت آنست که اگر از دستت میرود «گر بتوانی » از مردم
روزگار کناره گیری و کناره جوئی کنی تا سلامت بمانی (در این
پیت رسماً و علاً کناره جوئي و کناره گیری خود را از دستگاه دبوان
اعلام داشته است )
ولاف
اینخرقه که مندارمدررهنشراب اولی وین _دثتر بیمعنی_فرق میتاب اولی
۲ چوذ عمر تبه کردم چندانکه نگ کردم در کنج خرابانی » افتاده خراب اولی
۲چونمصلحت اندیشیدوراستزدرویشی _همسینه ۱ پر آنشبهمدیده پرآب اولی
۷ من حالت زاهد را باعلننخواهم گت ۲ کاینقصه اگرگوبمباچنكورباب اولی
۵ تابی سرو پاباشد اوضا عفلك زیندست_درسرهوس ساقی در دست شراب اولی
ازهمچو تودلداری دل برنکنم آری ۴ گرتاب کشمباری زا زلف بتاب اولی
۷ چرن پبر شدیحافظ ازمبکدهبیرونآی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
بیت ۱ : [ باید توجه داشت که نحواجه حافظ به افتبار سخنو
گفته حورش صوفی نبست بنابراین نیتواند خرفپوش باشد و از این
رهگذر بایدرانستاینکه عورش را حرقهپوشنجواندهبمصلحتروزگار
و وقت برده تابراو معارض نشوند که چرا.به صوفیه اهانت کرده وخرقه
مقدس صوفیان را در گرو میشایِسته تر دانسته است .
واگر چنین گویند پتواند درپاسخبگویدفصد از خرقه» جامهژنده
خودم است ومن حق دارم درباره جامام هرچه میخراهم بگویم]
این حرقه صوفیگری کهمنبدوش دارم شایستتر آنست «اولی»
که در گرو شراب باشد زیرا به هیچ کاری نمی آید » و از آن هیچففح
وسودی عاید کسی نمیشود ۰
( خرقه شعار صوفیه است پس قصد از خرهدراینجا خودسلكگ
میفرماید: اینمسلك وطربقت کهنصوف
وطریفت تصوف استوا
تس ۲ -ق. این ۳-ق. چود
۳۳۲
ام دارد و باشعار نعرقه ونانقاه شناخته میشود باهیچ دردی وهیج کاری
نمیخورد واز آن میج گرهی نه در دنا ونهدر آخرت گشوده نمیگردد
ازشعار ودثار آنننها استفدهای که میتوانبرر اینست که آنرا درمیخانه
زد میفروش بگرو جامی شراب گداشت ودزباره انجامه این بهترین
وشاپستهترین کاری است که مپنوان کرد) ودانش وبینش صوفهردفتر»
را که جز غفلت وبیخبری وتنپروری وشکم خوارهگی نبست » بهتر
آنست « اولی » کهدرخم شراب افکند وباشراب آن را شست وبالا کرد
« غرق » ونابودش ساخت . [ باید توجه داشت که صوفی نامدار زمان
حافظ یی شبخزینالدین علی کلاه که شاکرد زاهد_ ناسدار عصر
شم س الدین عبدالّه بنجیری بوده وبرءخالفت ومعارضت با شرابخواری
وستن»بخانهها کوشش ونلاش وتعصب رسخت گبریخاص نشانمیدارند
واز این رمگذراست که ان صوفیزا محتسب لابداده بودند و ازاین
روست که خواجهحافظ نیز شراب را برثر وبهثر وشایستهتر از جامهو
علم ودانش صوفی دانسته > تابدین وسیله درمفام مبارزه صوفی زمانش
را گوشمالی داده باشد ]
بت ۲ ؛ از انکه عمرم را بیهوده هدردادم و به کردم )پشیمانم
وحال که بگذشته مینگرم از حاصل عمر از دسترفته متأسفم و از آن
عبرت میگیرم » اينك در میبابم بهتر آن است که ازابن پس وقت و
فرصنم را درخرابات بگذرانم واز حال دنیا ومردم آن غافل نمانم وبه
خرایی خود که همانا بتشکنی است پردازم وبت نفسسی و هوی را
درخود خراب کنم و از خودی باز آیم و به بیخودی بگروم و مذمب
۳۱۳۸
رندی وعشق اخنیار کنم ۱
بیت ۳ ؛ از آنجاکه صلاح اندیشی« مصلحت "» وصلاحکاری
ودوراندیشی ازطر ینت وعاشتی( دروبشی » بدوراست وآذرانمیپذبرده
پس بهتر است که همچنان سین ام از آنش غم ودرد وهجر پ رآنش
وسوزنده ودیدهگانم نیز از اشگحسرت پر آب باشد ( منظور اینکه :
رندانوعاشفان کهانی نیستن دکهبنابه مصلحت وصلاح وفتدست بکاری
بزنند وعبارانوطاعات آنهابمقتضای زمانیست » آنهاپیوسته بخاطر
دلنود وحواسته وتمنای رو حعاشقپیشه عویش دل بدرد عشق دارند و
همیشه بريكك نهج وطریق وروال هستند» از غم ودرد نمیهراسند و در
راه عشق خداوند ازبذل جان ومال ریغ ندارند» آنها عشق ورزیدن
پخداوندرا بزای جادومقامنمیخواهندتامعلحت اندیش باشند مصنلحت
بینی کار رندان وعاشقان نیست آری:
دنه عالم موزدا با مملعتبینی جکاذ کارملك است آنکه تدییر وتاملبایدش
پنابراين صوفیان که تلا ادیش ومعبلحتبینهمنند وباارند
نه رندان پا کباز وعاشقان سرانداز )
ببت ۴ :من از وضع وچگونگی و حالت ۲ » ومتتیر بوونحال
حالت » زاهد به مردم سخنی درمیان نخواهم گذاشت » برای آنکه
گفتن این داستان « فصه» باساز و آواز بهتروشایستهتراست؛ زیرا شنیدن
دارد و آدمی را بوجد وحال مبآورد ( منظور اینکه: از وضعیتو احوالا
وحال ژاهاه کهچعلورتفییررواوعمل میدهدورنگگمیبازد یمنی درظاهر
وزرقنه,حندسفای دل حافط - یی دندی وعدتق اخیید. خواه کرد
۲ -«صلحت به فعج لام ملاح کاد مقابل مفصده
۴ - حالت بمعن ی گشتنهرچین است
۳۱۳۹
وروبا روی مردم داز تقویوپا کدامنیمیزند وروزهداری میکند وپیوسته
خودش را درحال نماز ونیاز بمردم مینماباند ولفمه حرام نمیخورد؛
لباس ژنده ومندرس میبوشد » دنا را طلاق میگوید ءولی درغلوت
بامی ومعشرق قرین وهمنشین است وتغییر وضع وحالت میدهد؛پیش از
هر آدمی ما کولات ومشروبات میخورد: شهوت میراند ومیپرستد؛بکار
دنب میپردازد ورباست وزعامت میخواهد وچون مردم ازاحوال نهانی
آوبیخبرند بنابرایناگر باآنها ابنداستاثر ادرمیان بگذارم باورنخواهند
داشت ونخواهند پذبرفت ولی باچنگ ورباب که شاهد و گواه شب
زندهداریها وشاهد بازیهای او هستند واثیس و مونس خلوت اویند در
میان مینهم زیرا آنها واه اعمال ناپسند وزشت اوبند . ومیدانند که
من تهمت نمیزنم وافترا نمیگویم )بااين طرز بیان پرده ازروی اعمال
ناروایزاهدبرمیدارد واو رارسوامیسازد وبدون اینکه جای تعرضی
باقی بگذارد
پیت ۵ : تاهنگامیکهوضمولا [قارس منظوراست) اینطور درهم
وبرهم وبیسروسامان وبذین وال ات وازیندست» وافرادواشخاص
اصالح به امر دین وطریقّت مداخله وتظاهر میکنند و زعامت دارنسد
شایمترآنست که من بجایپرداختن بای اموردرچنین احوالی شراب
بنوشم و آرزویمجالست باساقی راداشتباشم.
بیت ۶ : ( ایپاوشاه ؛ بانیم .. .)از مانن تو کسی که ول
میبرد و نگاهدارندهرلهاست « دلدار » من ترك عشق ومحبت نمیگویم
«دلا برنمیکنم » آریشایستهتراست « اولی »» اگر با باشد کهتحمل
آتش را بکنم ودرآنش بسوزم « تا بکشم» وبیثابی بهبینم « ت بکشم»
۳۰
پس بهتر است ابن تب ونابرا از حلقه وشکن «تاب » گیسوان توبدل
بکشم وهموار کنم وداشته باشم +
بیت ۷ : ای حافظ ؛ حال که پر وفرسوده شده ای از میخانه
خارج شو وگوشهگیری اختیارکن ورست از طریقت رندی بردارژیرا
طربی رندی وعشقبازی برای دوران جوانی وتوانائی شایستهتراست.
( این بیان نب
اپنست که سخن از پیری خود بمیان آورده واگر نوجه کنیم کهغزل
را درسال ۷۶۷۰ سرودهدراین هنگام شصتوهفتسال از عمسر شریفش
میگذشته است وبنابراین بامطلب غزل کاملا مواققت دارد ):
»وید آلست که غزل را درهمین اوان سروده و
۳۱۳۱
۱ ای که دائم بخویشفروری "گر تورا نیست عشق معذوری
۲ گرد دیوانه گان عشنی مگرد . که به عقسل - عقیله مشهوری
۳ستی عثق نیست در سر تو . روکه همست شراب انگوری
۴روی زرد است و آه دردآلود . عاشفان را دزای رنجوری
۵ بگذر از نام وننگه خوز حافظ سافر میطلب که مخموری
در غزلهای گذشته یادآور شدیم که
بنالدین علی کسلاه ؛
صوفی عصر حافظ از مخالفان ومعاندان سرسخت سلك عنوملامت
با عشق ورندی بود وچنانکه گنتهايم مسلك وطریفت عاشفان را که
لام میخراند آنرا مسلکی مز کي میدانست وپبروان این طریقترا
مردمی میشمرد که از دین باز گشته واه اباحت پیمودهاندواز آنجا که
خحواجهحافظ نیز صوفیانرامرومید کاندار ومتظاهر وفرب کارمیدانست
وبه همین اعتقاد بر آنها میناخت ومد بو که صوفبه مردم را اغوا
میکنند واز حفیقت زندهگی وصلاح انعلاقی باز میدارند و آنان را
تنپرور وببکاره وبیاعنا بسرنوشت خودوسر گذشت بشر بارمبآورند
و وامیدارند که رباکار ودروغگو وهتظاهر
نشر دهند.از این رهگذر میبينيم که در بیشترآنارخواجهحافظتعروض
برصووفیه است وباییان وزبانی دلنشین به رسواکردن این گروه مکروه
همت گماشته ونشر همینبیل آثار سیب گردبده که صوفی شهیرعصر
اوشیخ زینالاین علی کلاه وزاهد معاصرششمسالدینعبدالّه بنجیری
باگروه زاهدان وخاناه داران که در عصر حافظ تعداشان ببیار بووه
وفساد را در جامعه
۱۳۲
دربرابر عواجهحافظاصفآرائیکنند و برای ازمیان برداشتن ومنکوب
کردن او اتحاد و انفاقنمایند » تنها حربهوسلاحی که معاندان ومخالفان
علیه نمواجهحافظ بدست داشتند مسلكك وطریقت وعفیدت او بود کادر
آثارش جمنه وگریخته بدنها اشاره کرده ودیگران را نز به طریقتو
مذهب خود خوانده بود .
این نکته نیز دداین معادضه ومبادذه قابل ذکر وبادآودی
است:
طبتی آثاری که از خواجهحافظ دروست است او از نظرنذهب
شیعی بوده ومفاندان ومخالفانش شافمی ویااهل سنت بودهاند و این
تضادعقایدنیزد این مبارزهبی تأثر نبووه وحتیمزیدبرعلتهممیشدهاست
وبیشتر موجب اشتعال آتش خشم و فضب ونفرت معاندانش میگردیده
است .
نویسندة این تحقیقهیج"اصرّازی نداد که خواجهحافظ
دا از پیر وان تشیعبداندذ برامکتقذاست خواجاحافظ ددم احلی
از تفکر و تعمق دددایت دداثالی یر میکرده که اودا مافوق
این مطالبومسائل فر اد میدادهاست . بدربهی است کسی کامعتقد
پاشد :
حزك هقثادو دوملت همه دا عذد بنه_ چون ندیدنه حقیات ده افسانه زدند
آزاه از بنگوه تعصاب ومععقدات قیل وقالی است .
لیکن نمیتوان منکر این حقیقت و واقعبت شد وآن را ندیده و
نشنبده گرفت و از آن گذشت و آن اینکه :
چگونه ممکن است تصور کرد کسی که چنین بینی سروده
است :
اوق
کجاستصوفیدجالفململحدشکل_بگو بسوز که مهدیدینناهرمید
به مهدی موعود وظهور دجال معتقد ومزمن نبوده است و با
صراینده :
۲ حافظ اگر قدمذنیدرره خاندان بعدق پددقه دمت شود همت شحنه نجف
از مخلصان ومعتقدان وشیمبان علی و آل علی(ع)نبوده است ؟
بگذریم از تصیدهمفصلی که درستایش امامان شیمیان سروده و
مادرمقدمه این کتاب آورده وپآن اشارت کردهایم ؟
هر تقدیر ونقربر این اختلاف مذهبی وسلکی از مسوجبسات
اساسی واصلی معارضه ومبارزه صوفیان وزاهدان بانعواجهحافظ بشمار
میرود و آزاین روست که خواجهحافظ به شیخزینالدین علی کلاههمه
جا بعنوان مخالف ومعاند دشمن عشق به سخن پرداخنسه واو را ازاین
راه مذمت ونکوهش کرده است::,وچنانکه با آور شدیم از آنجا که
شیخزین الدینعلی کلاه محتسب»:بامکت عشق ورندی مخالف بوده »
خواجه حافظ نیز اورا دشمن عاشقان خخوانده ونامیده است .
غزلی که ينك شرع آن میپردازيم طرف خحطاب آن همیسن
صوفی معرکهگر وحقهباز نی شیخزین الدین علی کلاه محنسباست.
بیت ۱ : ای آن کسی که پپوسته وهمیشه « دائم » بخودن غره
وفریفته هستی «مفرور » واز روی این خووخواهی« غرور - مفرور »
وتکبر و عجب « مفرور) اگر دردل توعشقلانه و آشیانهندارد #عذرت
پذیرفته است « معذوری » ( برای آنکه : عشق دردلیآشیاه میکند که
۱ - شرح شده درسفحه۱۸۳۷ ۲- ددصفحه۵ ۵۷شرشده ۳- در جلد درم
بخش مذهب خواجه حافظ دراینباده به تفمیلبون کردهايم .
۱۳۲
از ودخواهی وخودبرستی وخودفریبی ونخوت و تکبربری باشد »
تو که غرور ونکبرسراپایت را دربر گرفته وغرقه در آن هستی«بخویش
مفروری » بلابهی است که عشق دروجود چنین آدمی نميتواند راه پابد
ودردل چنین آدمی که چون سنك استسوزش آن اثر بگذارد ؛ پس
عذر تو خواسته ادت).
بیت ۲ : ای کسی که پای بند عنلی ومخالف عشق! [ جدالعفل
وعشنی سخنی است درعرفان که ما دربرهابنموضو ع درجلد دوم بحث
شافی وکافی کردهایم وازآنجاکه ابنموضوع ارتباط باسلك وعقیدت
خواجهحافظ دارد ودراینجا سلك ومذهب او مطرح نیست لذاتوضیح
وتریع آفرا بجای نعود وامیگذاريم وهمين اندازه اشاره م ی کنیم که
عارفان پیرو عشفند و حودرا فرمانبرول و عشق میخوانند و از عفلو
راهنمئیهای آن میپرهیزند ومتقند که عقل ملق به الم ماده است
وعثق ازعالم منی است و این دوباهم تجانسی نسدارند , عاشق درراه
عشق از هستیوناممی گذرد وخودرا فنأی فیّهم ی کند ورضایمحبوب
را بررضای خاطر مخلوق تزجیخمیدهد.
عقل آدمی را از آنچه که در دورنج والم ومحرومی ببار آورد
پرهیز میدهد عقل به آدمی حکم می کند که رضای مردمان و خواسته
آنان را بجای آورد زبرا بامردمان سر کار دارد وبدانها نیازمند است
پس باید کاری کرد که حرمت واحترام عام را بخود معطوف داشت نه
آنکه موجباتفراز و بدبینی وبداندیشیعامرا فراهمساخت . اما عارف
عاشق میاندیشدکه: بامردم کاری ندارد نبازشر! از علق بریده وبخالق
پیوسته ؛ پس چرا به ربا تظاه رکند ودروغ بگوید وبسه ساز و آواز
۳۱۳۵
مردمان بر فصد؟؟
مردمان هرچه میخواهند درباره اواندیشند زبراعاشق از نام و
ننگك گذشته استودل پدریا زدهاست.بنابراین دراینییت نبزرویسخن
تحواجه حافظباصوفی است همچنانکه درغزل گذشنه نیز فرموده بود :
ناسحم گفت کدجز غوچه هنر دارد عشق گفنماکخو اجهعاقلریبهتر اذاین
دراینجانیز روی سخنش بااین خواجه عافل و پیرومکتب عل
وخودخواهی وخودپرسنی وخودبینی یعنی شیخ زینالاین عل ی کلاهو
شمسالدین عبدا
بنجبری است ومیفرماید :
ای کسی که به عقلشریف «عقیله » وتشرینعقل وداشتن آن
شهرت داری وهعروف است که از عافلترین مرومي| پس باداشتنعقل
دراراف ودوروبر کسانی که دیوانه و والوشیدایعشن هستند گروش
مکن زیرا «یچ عاقلی خودش را بادپوانهها مرف نسی کنسد واز آنها
میپرهیزد:
[ گردکمی گشتن بمنی پیج و تتر بسرکسی گذاشتن است و
منظور خواجهحافظ نیز همین است وفیفرماید : اینهمه سربسرماعاشنان
مگذار و دست از ما عاشقان بدار » زیرا توعاقلی و علیامخدرهای
چوذ عفل را درنکاح داری «عقل عفیله » بنابراین نو ازعشق چبزی
نمیفهمی و کسی که چنین عقلی دارد و بعفمل ودرابت شهرت دارو
صحیحنیست که بادبونهگان طرفشود وسربسر آنها بگذارد ! ]
بیت ۳ : تو چون مستی شراب انگور درسرت هست و تنها
۱ - فقیلدراسل چمعنیزن مخندرم کراميشر پف نیب استدنیس انسا عبر
هرچین نفیس شرف اطلاق کننه از ذوات ومعاتی « از افاداتعلاقه قزوينی ذیل
صفحه ۳۱۶ دیوان حافظ»
مرف
مفهومی که ازمستیدرله میکنی ایست که بید شرابانگوری نوشید
وچشید نامست شد ولذت مستی راننهااز راه شرابخواری درم ی کنن
برای آنکه نو فقعل از راه مینهوردن حال مستی بافتهای واز این جهت
مستی دیگری را قالل نیستی چون درنیفنهای و از آنجا که از مسنی
معنوی و عشق و عروالم آن چبزی درك نمی کنی و نميفهمی بدیهی
است منکر آن هسنی ودرتصور وپندارت « سر تو » جز مسنی شراب
چیز دیگری راه ندارد اینست که از دریافت مستی عشق وعواللم آن
عاری هستی از این رهگذر با تو از ابزر عوالم ومعانی نمینوان سخنی
گفت.
بیت ۴ : عشاق و کسانی که بدردعشق مبتلا هستند » دوای درد
ایشان غم وبیماری دل است و آنچه آنان را مداوا میکند ۰ رخسار
زرد و آههای سوزناك و آنشین است. که از حسرت وحیرت برمی کشند
ودرتف ونب عشق میسوزنلداوبااین شوگیتن خامیهسای خسود را از
دست میدهند واز ببماری خردبیلیونخووپرستیوخودخواهی میرهند.
بیت ۵ : ای حافظ؛ تو کهعاشفیو ازنام وننگ هراسی نداری»
نه جوبای نامی و نه بیمناله از ننگ ۱ » هرچه برتو تهمت و افترابزنند
برئو هرجی نخواهد بود و برآن هیچ اثری مترتب نیست ۰ زیسرا از
ان سخنان ابا وپرهیز نداری بنابزاین پیلهای از می عشق بخواه و
درستی عثق سرکن زرا خماری تورا فرا گرفته و از اینکه درحالت
سکر و ستی نیستی اين وقت وعمرت را صرف سخن گنتن باصوفی
وعافل کرده ای چه اگرخمارنبودیودرعالمستی وعشن سیر می کردی
حیفمیداشنی کهبابنسخنان باوهپپردازیوخودت راباعاقلدمخورسازی,
عتقیفکی بدناهی مکن شبخ صنمان خرفه رهن خانه خمارداشت
۱۱۳۷
با آوری : خواجهحافظط هرجا فصد ونظرش از می وشراب ۰
شراب معمول ومنداول بوده نسجاز از آن بنام شراب انگسوری باد
کرده . جز موردی که آورديم موارد دیگری نیز در آثارش منبکس
است از جمله :
بهیچوجه نیابد فروغ مجلس انس مگر بروی نگار وشرابانگوری
۱۱۳۸
۱ برو زاهد به امیدی که داری .که دارم هم چنان امیدواری
۲ بهجزساغرچه دارولالدردست. ."با ساقی بیاور نا چهداری
۳ مرا در رشته دیوانگان کش . کهسنیخوشتراستازهوشباری
۴ بپرهیز آزمنایصوفی بپرهیز ."که کردم توبه از مشگلتناری
۵ببا دل در حم_گیسوی او بند . اگر خواهي خلاص ازرسنگاری
۶بوقت گل خدارا توبه بشکن که عهد گل . ندارداستواری
۷عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو برطرف چمن بادبهاری
۸ ییا حافظ نبید تلخ کننوش . چرا عمری به غفلتمیگذاری
غزلی را کهشرحمی کنیم ورنبخهفروینینیست لیکندرنسخهای
آ. ج .لت . اینجانب ثت است وُمطالب آن نیز همانند غزل
گذشته است.در آن غزل روی سح بافوفی برد دراینجاسخن با زاهد
وصوفی هردوست ۰ و مبذائی که غرض و ننظر از زاهد" وصوفی؛
شمسالدین عبداله بنجيري وشییخزینالدین علی کلاه محتسباست.
بیت ۱ : ای زاهد که به زهد واعمال ریا کارانهات امید بسته ای
که بهشت را دربست دربرابر این کردارت بتو خواهند بخشود ؛ پس
برو پیکارت وبکاری که دادی سرگرم ودلخوش باش وما را بحال
خود بگذار» زیر مانیز همچنانکه پیش ازاینبه اعمال و افعال خودمان
که عشقورزی باشد امبدداشتيم حال نیز امبدواریم که سرانجام مانیز
درکار خود موفق شویم ؛
۳۱۳۹
بیت ۲ : [ میخواهم بدائم] اه در صحرا جز ساغر شراب چه
چیز دیگری دردست دارد ؟ ( ونتبجه زندهگی او جز ساغری که لب
لبریز از می باون دل است چیست ؟)
تو نیز » ای سافی که سفابت میکنی ما را وبما مینوشانسی از
میمعنوی [ نه می انگوری ] آماده باش « با » وبرایمان بیاور از آنچه
که داری تا سرمست معرفت بشویم [ اين توجبهبهاعبار بیتی است
درغزل گذشته که در آنجا فرموده است :
مستی عشق نیست در سرئو رو ؛ که مست شرابانگوری
وبااین بیان باصراحت مستي صوفی را در اثر نوشیدن شراب
انگوری وستی وحال خود را دراثر نوشیدن میمعنوی وعشق دانسته
است » ساقی دراین بیت نیز مقصود کسی است که از طرف مراد به
مرید تعلیملازمیدهد ود حقینتواسفلهمپان مرید ومراداست وجامهای
معنوی سیر وسلوك را از طرف مراد به مربد میچشاند و با نوشانیدن
شراب طهورای عذن اورا سرمست مینازد ]
ببت ۳ :[ ای سافی بزم عارفان ] با ؛ و آماده باش که مرا در
ساسله دیوانگان ومجافین عشق به زنجیربکشی «رشتهع ومرا بسلسله!
آنها در آوری ودرسلك «رشته » ایشان داعل کنی وبآنان پیوند. وهی
۱ - سلسله «رژنچیر وهرچین که مانند زنجیر بهم پیوسته_باشد و مر
طاینه ای از تژاد انسانی که نژادشان محفوظ باشد وثرئیب وانتظام و نسل و
اولادرفرابت ۶ فرهنك نفیسی ٩ دچون در عرفان وتسود درهردو سلسله تست
وفرابت باهر طریق معتععل است از این جهت دشته
وقمد از آن هپزنجیر است وهم سلسله نسبت به طری
دداینجا پستی سلسله آمده
رندی وعشق.
۳۱۲۰
« رشتها » (برای آنکه هرچه میاندیشم درمیيابم ) که مستی عشق
بسیار دلپذیرتر از عفل داشتن ودر دئیا هوشیار زیستن است (منظور
اپنکه : هرچه میاندیشم ۰ بیشتر باین امر ممن ومعتقد ببشرم که در
دنبا پیرو مسلك ومکنب عشقی ورندی بودن بمرانب بهتر و پسندیدهتر
از آن است که آدمی حکیم وعاقل یازاهدوصوفی ودنیادار باشد.) .
بیت ۴ : ای صوفی ؛ ای شیخزینالدین علیکلاه ۰ از من دوری کن
ودور شو «یپرهیز » بر یآنکه من ازابنگناهبزگشته ام« نوبه "کردهامه
تابهد ازایناز آنچه ظاهری خوش وباطنی ناخوش و کنده و متعفن دارد
دوریکنم « مشگه نتاری » و ازاین پس دیگر مرتکب گتامی
نشوم که ببوی نوش فریب بخورم ۰
( منظور اینکه : تصون وزهد وربای ظاهر فریبوخوش؛ چون
بوی مشكث ثاتاری است . و از آنجا که مشك را از ناف آهوی تاناری
میگیرند وباطن و اصل ی بسیار کنده و منطن است بدین مناسپت
خواجه حافظ هرچیز ظاهر فریب وبیاصل وین را مانند مشگه ۴ فاسد
| -رشته تاد سك مرواریه وسمنیرسن وژنجیر و نام پیمادی است و
بمنی خویشدقرابت وپیوند استچون دشته دوستی ورشته اخوت.
۲ - توبه پیج از گذهبازگشتن وفادسیان باضم گویند ,
۳- مشک را پاید با کای فادسي ز نام فادسیاست_نه عربی و
آن ناف آهوئی است که در تانادستان وثبت و:
مشک تاتادی یاختنی یاتیتی هیگویند و بمت
أست که دد ناف آهوی مذکود پساز کشتن منمقد هیشود ودد
بدبوست ویساز اینکه آن راساختده مقداد پسیار اندك آن بوی خوش میدهد بب
خون ناف آهو که مشگ باه پس اژ انعقاد و خشك شدن سیاه ثیره میشود واز
دسا زا دبا قارسی با مشکه نت میدهندویمنندمیکنه چدوا
مشکین ومشگی ومشکذام وازایتکسشگرا
اذفر از لفات اضداد است ومشیمیدهد خوشبوترید
افلف
4
۳
وخون منعقد شده وبد باطن و کنده ومتعفن میداندو بدانشباهت میدهد و
بااین بیان که از ظاهر آنهیج تنافر وزشنی استتباط نمی گرده نهبایت
درجه نفرت خودرا از تصوف وزهد ریاثی اعلام واظهار میدارد ),
ببت ۵ : ای عزیز من « ایدل » اگر میخواهی از محبت وصدق
وراستی « خلاص ۱ » نجات ورهائی «رستهگاری » یابی آماده باس
«بیا » وخودت را اسیر گیسوان او « عشق » کن . پابند عق شو تا از
زشتیهای جهان رهائی ورستگاری یابی ( نطاب بسه شاه شجاع اسث
ومنظور اینست که تو نبز اگر قصه ونظرت رستگاری در ونیا و آخرت
است وتوجهت به شماثرمذمبی وساختن بقع متبرلدازاینرهگذراست؛
پس براینزدیکی به عداوند ورستگاری درجهان بجای اینکه ازصوفی
و زاهد پیروی کنی دست بدامان:عارفان وعاشقان شو نا راه نحات و
خلاص داشته باشی ).
بیت۶ :[ ای شاه شجاع ] زرا بخداوندسو گندمیدهمهنگامیکه
کلها شگفته میشوند و بهار فرازسیده آست توبه از شرابخواری
را ترك کن «بشکن زبرا هیچ کس درچنین موسمی وهنگامی ؛ که
همه جهان وطبیعت سرمست هستند ۰ دست از میگساری وستی بر
نمیدارد : برای اینکه نوبه زمیخوردن پشیمانی برایت ببار نعواهد
آورده زیرا منت عمر گل سرخ کوتاه است و تا بخواهی بخود آثی
خواهی دید که بهار عمرت؛ رفته وشزانزندهگی فرارسیده واینجاست
.۰ 1 - خلایباکس اول پسنیخامردرگزیده وق ومحین و بافیپسسی
نجات ورستکاری است وخواجهحاقظ به فمداً خلاص پاکسر آودده تاد بسرابر
رستگاری ازنظر موری خلاص نیز بنظر آید.
۲۱۳
که برعمر از دست رفته حسرت وپشیمانی وندامت خواهی برد » پس
دم وعمر را غنیمت شمار وتامینوانی به عپش ولذتبکوش وازموامب
جهان وطبیعت بهره برگیر . ۱
بیت ۷ : ای عزیزمن ؛ تابخواهی سربگردانی خواهی دید که
یام جوانی تو گذشته همچنانکه مدت عمر بهار بسپار کوتاه است و
آنچنان زود گذرنده که از نهود اثری برجای نمیگذارد ؛ باد بهاری
آنچنانکبراطراف و گرد گرد چمنزارها بسرعت میوزد و میگذدرد و
از حود چیزی برجای نمینهد عمر جوانینیز چون عمر گل وعمربهار
کوناه است و زمان آن بسرعت بادگذرا است وه رکس قدر و ادزش
آن را نداندواز آن بهره نگیرد دچار حسرت و پشیمانی خواهد شد
( پس نو نیز ای عزیزمن « شاهشجاع » که جوان هستی » ارزش و قلدر
وقیمت جوانی را بدان وبه باوههای مشتی مردم عوام فریب و اغواگر
گوش مده ودادعیش از دنیا وژندهگي بستانْ +
بت : احاقظ تنیز 4 از این سخنان تلخ و زنندهباز گرد»
«یا » وآماده باش « ییا ه که شراب خرما و نبید ۱ » که نلخمزه ولی
نشأتآوراست بنوش؛ وبرای چه عمر عزیزت را به نا آگاهیوظلت »
میگذرانی وازآن بهرهنمیبری ؟ تابتوانی از این عمر گرانعابهبهره
ورشو,
1 - بنظر این بنده شارح نبید آبجو بودهاستنه شراب خرما
اوزاف
۱ ببار باده و بازم رما ز رنجوری
۲ بهیچوجه نیابد فروغ مجلس انس
۳ زسحر غمزه حوبان بازهد غرهباش
۴ هافر یب بدامصلاح خو بش ازراست
۵ ادیب چند ملام کنی که مشق مباز
۶ به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل
۷ رسیددولت وضل و گذشتمحنتهجر
۸ بهرکسی ننوان گفت راز خود حافظ
که هم بباده توا کرد دفع مخموری
مگر بروی نگار و شرابانگوری
که آزمودم وسودی نداشت»نروری
دریغ آنیمه زهد وصلاحورنجوری
اگر چه نیستاوباین سخنبدستوری
اگر تو عشق نداری برو که معذوری
نهاده کشور ول باز روبسمموری
مگر بدانکه کشیدهاست محنتدوری
این فزل درنسخه فزوینی ثبت نیستلیکن ورندخههای. آ. ج,
د. ل ۰ ثبت افتاده واز غزلهای اصپل خواجه حافظ است . ۱
چنانکه درغزل پیشهم اشاره کردیم خواجهحافظ دراین هنگام
برای ترغبب و نشوبقشاه شجا عبیشتر غزلهائیسروده که ضورت خمربه
ندارد ونظرش برآنبود*امت که مبلورغبتشاهشجاع راکه بمیگداری
لاف وعشقمیورزیدعلیرغم صوفبانوز اهدانکهاورااز آن مانورداع
میآمده اند برانگیزد و بااینتدیبر از زهد فروشی ورواج عوامفریبیو
«شمنیصو فان وزاهدان که با آزاد اندیشی مردمانزمان مبارزه میکردند
جلزگبری کند .
درغزلی که به شرح آن میپردازيم من غيرمستفيم سخن با
صوفی زمان خود درمیان میکذارد وبااوسخن ساز میکند .
بیت ۱ : ببا وبرایم شراب بیاور و مرا از بیماری و رنج کشیدن
« رنجوری » رهائی بخش ونجات بده « بهرهان» برای آنکه باشراب
است که میتوان رفع «دفع» عمار و دروسر و شراب زدهگی کرد
۳۱۳۴
«مخوری ۲ (رنج ودردمرا جزنشثه شراب درمان دیگری نیست و
من ان درد ورنج ویماری را از خماری دارم وخمار ودردسرم از آن
است کهناظر اعمالو افعال ناپسند ومستمع سخنان اخوش آبند شدهام).
پیت ۲: محفلمحبتردوستیو الفت « انس»هیچگاه وبههیچروی
روشنالی « فرو غ » ودرخحشندهگی « فروغ » وتابشوجلانخواهدداشت
« نیابد » جز آنکه « دبگر » ورآن محفل ومجلس صورتزیبا وحوش
نقش « نگار » وشراب انگور باشد . وبه تابش اين دوخورشید محفل
و مجلس تاريك وظلمانی ؛ روشنانی ونوریا بدوسیامی وظلمت را از
دلها بزداید -
پیت ۳ : از افسون وفریب « سحر » وجادوگویهسا « سحسر »و
اعمال شبطانی « سحر » واشارههای دینداران «خوبان» که معرض از
دیا «زهد » ولذات آن « زهد ) تجودثبان را نشان مپدهند بآنان فریفته
« غره ؟ » مشو » برای آنکه »ان مزدمان کنارهگیر از لذات دنیا و
ساحر وجادو گر را آزمایش کردهام آزهزدم » وبه تجربه دریافتم که
خودخواهی « مفروری » وتکبر ونخوت « مفسروری ) وخودپسندی
« مفروری» وخودستالی« مفروری » آنها هیچ برایم فایدهرنفعینداشت
وفریفته شدن من به آنها و مفروری » برایم سودی پبار نیاورد ( زبرا؛
جادوگر وساحر ودغلباز وفریبکار بودند وزهد ایشان بدرو غ و برای
فریب بود )[ دراین بیت تحواجه حافظ پرده از روی گذشتسه نحسود
۱ - «خمور خمارآلود , وخماد نی ژائلشدن نشأت شراب د دددس
وبقیه مستی که ددس باشد.
۲ - فره ؛ بااکسس ونشدیله پمعنیفبینده کی وفریفته گیاست.
۳۱۳۵
برمیگیرد ومیفهماند که روز گاری اوفریب اين فریب ناران را خورده
وبه مسلك نصوفگرویده بوده وزهدظاهری ونقوی و پاکی مصلحتی
آنان اورا پدامشان افکندهبردهوپس از اینکه اعمالشان را بهمحكتجربه
آزمودهاست وبه عمق افکار و اعمالباطنی ایشان پیبرده از آنها رو
برتافنه وسپس بمبارزه باریا وفرییشان برداشتهاست .
درجلد دوم که اختصاص به سك عقیدهوطریفت خو اجهحافظ
دارد ما به تتصیل میر تحول فکری وعتیدتی او را نموهایم وعلاین
تغییر وتحولفکری اورا شان داهايم وجهات وسیب آنکه چرازمانی
درسلکی گام میزده و سپس از آن روی برگردانده و به مکنبدیگری
پیوسنه با گو کردهايم و اد آور شدهايم که حواجه شمسالدین محمد
حافظ دراوان جوانی به پیروی و تبعیت از روش خانوادهگی خود و
تحت یر تعلیم اولیه و آموزش وپروزش نخستین» چونزهارميزیسته
وپس از رشد فکری و آزاداندیشی باطنی قرب صوفیان را نهورره و
پس از مدت زمانی چون آنچه وا میجسته وطالب آن بوده در مکنب
تصوف نیافته وعاصه آنکه مکنبداران و زعمای آنان را مردمی شیاد
یفتهاز ایشان سرخوردهوسیس بهراهنمانی دوئن ازشاعران هم عصرش
به مکنب«عق وعلامت»گردبده گم شدهنعود را دراینطریفت بازیافته
و تا بایان عمر دراین عقیده ومذهب گام میزده است .
پس از گروش بهمکتب عشقوملامت کمر بهپارزه بادروغگویان
وسالوسیان درمیان بسته وجدال او بامدعیان آغاز شده است .
دراین کهبشر ح آن پرداخهايم منظورش از « سحر »اشاره
به اعمال وافعال شیخزین لدین علی کلاه اس که علوم غریهمیدانسته
وسحر وجادو میکرده وبراینگنه اعمال یطانی خود نام کراسات
۱۱۳۶
خارق عادات میگذاشته است که در صفحات آینده به مقتضای مطلب
واشارههای خواجهحافظ درباره آن بحث و گفتگو عواهیم کرد ]
بیت ۲ :بایکباراغواشدند فریب:وطلسم گشتن وفربب»رستگاری
« صلاح » خودم را از دست بدادم » انسوس وحسرت « دریغ #میبر)
بر آنتفوی وپاکیوترلا دنیاولذتها؛ ورنجی«رنجوری» که در داه این
اشتباه و تصوف » بکار بردم وبدام نیرنگگ بازاندرافنادم.
بیت ۵ : ای کسی که نخودت را ادب آموخته « ادیب » وشاعر و
سخنور « ادیب » وصاحب اطوار پسندیده میشماری « ادیب » مرا چه
اندازه نکوهش «ملامت» وسرزنش «ملامت »ميکنی که چرا به
طربقت عشق رو کرده وعشتبازی ورندی میکنم ؛ آیا در دستورادب
آموزیوقواعدآن کسیرا نکوهش نزن شکردلهجازوپسندیدهاست
اگر توادیب وادب آموختای وچنین ادعائی داری پس چرا
خلاف ادب ونزاکت رفتار مینمانی ومرا به طریقتی که دارم سرزنش
میکنی؟.
(ما میدانیم که این ادیپ کرست؟ اوشیخزینالدینعلی کلاهاست
که خودش را در علوم عریبه « ادب » ممتاز و بیبدیل میخوانه ولاف
و کزان سخنوریو شاعریمیزد وآثار خواجهحافظ را شایسته وسزاوار
خواندن نمیدانست بر آثار واشعار نعواجهحافظ خرده وایراد میگرفت»
آنهارا نظی از هم آسیخته مبخواند وبرطریفت ومذهب خواجهحافظ
اعتراض داشت واو را مباحنیوملامنی مینامید وورنتیجه مز دکیمذهب
میشمرد وهمین است که خواجهحافظ میفرمابد « چندملام تکني » و
۳۳۷۲
این اشارهبسیار مطالب گفتنیرابازگومی کند».
بیت ۶؛ [ایمرداغواگروای آن کسی که مرا به سبب معتقدبودن
به طریقت و آئین رندی ملامت می کنیبدانو آگاه باش که ۰۰۰ ]روح
« جان » مرومان دا را عشق نشأت وهستی میبخشد ومردمی که روح
دارند « صاحبدل ۱ » و پرهبز کار و باتقوی هستند « صاحبدل » و تفوی
باطنی دارند « صاحبدلند » نمیتوانند بدون عشق زندهگی کنند زبرادل
مرکز درایت وشعور آدمی است و انسان کامل باعشق زنده است و
حیات دارد . چون خداوند طبنت وخمیره اورا بامیعشق سرششه و
گل کرده ومرکز عشق را هم درول فرار داده است . کانون عشق
خداوندی رل آدمی است ۰ پس هر کسدل ندارد انسان یستوجودی
است شیطانی؛ آنانکه ول دارندد صاحیدلند_وبه معرفتدل آشنایند ۲
حال اگر و عشق نداری ناه بخشوده است « عذر » وبهانه «عذرء
داری زیرا درسینه نو رل نیافریدهاند پس تو انسان نیستی بلکه شبطانی
چرن شیطان دل نداشت وبرای همین خداوند باو عشق خود راعرضه
نکردبلکهانسان را آفربدودر او دلراودیمت نهاد تاپایگاه عشق خداوند
۱ - صاحبدل بدون اضافت است ومقیس علیه سایر کلمات است . چون
صاحب سفن ۰ ساحبنظ صاحبخیر , صاحبدولت , صاحپ راژ ؛ صاحپ رسد
ماحب سیر بصاحبز ایبودر اصل» اج پممنی دا ندهوخداو ند امترمجاز بمنیپار
دوست وهمدم ودفیقوما لك ومتصرف .وزیراستاد معلم دئیسبزدلاومردیزد گوار
بکار یرود - صاحیدل پینی مردم دینداد ویرهین کاد وپانقویه فرعنكنفیسی»
وساحیدلی درمکنب عثق ورندی « دلداری » است .
۴ -گرمناكاذاینجدینپنا +عجبدداد صاحبدلان حتماین دل خوشاد کنند
۳۳۸
باشد ؛ ه رکس دل دارد ذانا متفی وپرهیزگار وخداشناس است چسون
خداوند ذریمه بنیآدم را خداشناس وپرستنده آفرید . بالین توضیح
تو بهانه داری که عشن را نشناسی زیرا دل نداری وصاحب دلنیسنی
بلکه شیطانی وخداوند تو را از عشق خود محروم کرده است [ بطور
ابهام کنابه واشاره است به داستان آفرینش آدم و ابن نکته که درجای
دیگر فرمودهاست:
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من بیچاره زدند ]
بیت ۷ : من بوصال عشق ومراحل کمال آن رسیدهام ودب
دوران غم وبهجوری بریم ان باه .من بعطلوب عودوسنباه
و سختی های « محنت » ایام انتظار و طی طریق سلولا را پشت سر
نادهام
و از آنجا که بمقم ومرتبا ادلی « پرهیز گاری و تقوی »و
سلطنت بر کشوردل رسیدهام + ول ورانامکه ازعشق خالی بوداينك که
جایگاهفرمانروایعشق تست آن ویر نرخراب آباد روبه آبادی
نهاده ودیگر غمی ندارم.
بیت م۸ : ای حافظ | مگٌر باه رکس مینوان راز عشق و سرستی
را درمیان نهاد؟ وباو بازگفت ؟؟.
مگر همهکس را میتوان محرم شناخعت ؟؟ و آیاهرکس ازاین
مقله چیزی درل مکند ؟ کسانیکه غوولنداشته ومزه عشق و هجسر
نشیدهباشند چه میفهمند که تصد وغرض ونظر از عثقی چیست آ
تها کسانی از ان مراحل وسائل » نکنه وربافت میکنند ودرمیباند
لقافا
که مدتها سختی« محنت » ورنج وزحمت فراق« دوری ) ومهجوری
از عشقرا چشیده باشند ( شخ زینالدین علی کسی است که از اين
عوالم عاری است پس برایچه با از انمقوله سخن میگوئی + نرود
میخ آهنین برسنگ).
«»
۳۵۰
| منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
۲ وفا کنیموملام تکشیم وخوشباشیم
۳ به پیرمیکله گفنم کهچیستراهنجات
۴ به رحمت سرزلف تو واقفم لیکن ۱
۵ مراد دل زتماشای باغ عالم چیست
زخیط بار پیاموز مهر بارخ وب
۷ بهمیبرستی از آننقش خودب رآبزدم
۸ عنانبه میکده حواهیم" بردزینمجلس
٩ مبرس جز لب سای وجاممیحافظ
منم کهدیده _ نبالوده ام بهبددیدن
که درطریقت ما کافری استرنجیدن
بخواست جام می و گفت: رازپوشیدن
کثش چو نبود از آنسو چسودکوشیدن
بدست مردم چشم از رخ توگلچیدن
که کرد مرش خویان خوشش اس گردیدن
که تاخراب کنم نفش خودپرسنیدن
که وعظبیعملاث واجب استنشنیدن
که دست زهدفروشانطاستبوسیدن
درغزل گذشته حواجهخافظ بصوفی و ادبب مدعی تاخنه وبا
صراحت باو گفنه است که نو از عشق بیبهرهای .وچون انساننبستی
دلت جایگاه مهر نیست َغرلی که اينك رح میکنيم ۰ پسس از آ
غزل سروده وباابنکه در بایان غزل گذشته فرموده است :
به رکسیننوانگفتراز حووحافظ_مگر بدانکه کشیدهاستمحنتدودی
بااینهمه بموفع دانسته» گوشهای از معتقدات وطریقت خودرابا
صراحت باز گوکند و صلای عام در دهد که منعاشقم و کارم
عشقودذیدن است واز مسلك ووطریفتم الا وهراسی ندارم و آمادهام
که در راه طریقت ومذمبی که دارم جان ببازم.
(ق ودنه ۲
. - خواهيم ناف .
۱۲۱۵۱
خواجهحافظ درچند غزل انگشت شمار؛فاشسخن از معتقدات
ورمز وراز طریقت عشق وملامت بمیان آورده وغزل مورد شرح یکی
از آنهاست که دروانم برای منکران باین حفیفت وواقیت کهعواجه
حافظ ملامنی است پاسخی دندانشکن است وباب هرگونه گفنگو را
بر روی مخالفان ومنکران میبندر .
جای تسف است کانی درباره مسلكومکنب وعنیدت خواجه
حافظط اظهار رأی و عقیده میکنند که هیچگونه اطلاع دقیق و عمبق
ه از تصوف دارند ونه از عرفان خاصه اینکه در آرا و عقاید سلامنیه
تفحص ونجسی نکرده ومعلوماتشان متکی وبتتی است برنوشته چند
تذکره وسیر که متاسفانهآنهاهم نخووشان جیزی از ایسن سلاش
نمیدانسهند آنچه شنیده اند نوشهاند ؛نکنه بیار مهم وقابل توجه
اینست که ملامتیه مجاز به با گو کرد راز نبودهاند وهیج ملامتی را
نمیبييم کهفاش از مکتب وعقیدرت خود سخن گوید » حافظ درهمین
غزل میفرماید :
بپیرمیکدهگفتم کهچیسترأهنجارت بخواستجام میو گفتداز پوشیدن
راز پسوشی نخستین سنكك بنای سك مسلامتی است ۰ تنها
«این عربی » است که بااجازه از مقاماتعالی ملامیاند کیاز معتفدات
ملامیته را که نحود از آن گروه باشکوه است در فتوحات مکبه آورده
آنهم باختصار . از آنجا که افراد بدون مایه وسرمایه وبضاعتعلمیو
تحقیقی بامطالعه چند اثر تصور کردهاند که به حقیقت مکنسب ملامت
واقف شدهاند ورساله نوشته ویا در رادیو وتلویزیون سخنرانیمی کنند
جای کمال تأسف است زیرا اینان کور باطنانی هستند که با خواندن
۱۵۲
مطالیی دور از حقیفت و واقعبت تحت تأثیرساندان ومخالفانلامتیان
یعنی صوفیان ترار گرفته و آنها را اباحنیپنداشته واعمال وافعالگروه
متلبه به ملامیه را بحساب ملامتباگذاشته واز این رهگذر اظهاررای
وعفیده میکنند که حواجهحافظ ملامتی نیست | | در حالیکه_ تنها
افتخار خواجه حافظ ابنست که عادف دملامتی است نه زاهد و
اصوفی.
خواجه حافظ خود بهابنطریقتدسلکی که داددمباهات
و فخر می کند ؛ و جاك تعجب است که بیخبران او دا اذاین
گروه نمیشماد ند و آنرا برای خواجهحافظ عاد میپندادند
حافظ افتخاد داد که خرابا نی استه چونایندستهبی خبراذعام
ودانشخراباتند بنادانیخراباتداجایفدق د فجود میشناسند
ودد نعیجه از چنین نسبتی به خوا اجهحافظ میپرهیز ند و آنراددن
شأن ومقامحافظ می نداد ند!! رهیغفلت وذهی بیخبری!۱
مکتب ملامبتوقلندریه هروو از مکنبهایفلفی وعرفاناصیل
ایزانیاست وبهیچوجه صبفه عربي وسامی واسلامي ندارد .
در ینجا با عرض پوزش باید گفت چون دراین مجلد از کتاب
حافظ خرابالی اصل وبنید برابنفرار گرفنه که سخن ازآثارومطلبی
از عراجه حافظ دردبان آید که مربوط به روابسط زندهگی اجتماعی
وسیاسی اوباشد نه مطالب سلکی وعقیدنی او وا ین پرهبز از آن نظر
است که چون مجلذ دوم حافظ خراباتی اخعتصساص به آشارعرفانی و
مسلکی تعواجه حافظ دارد» مطالب تکرار نشود و تشنت موضوع و
پراکنده گیسخن وبحث پشنییدناچار درباره مملك وعفیدتخواجه
۱۳۱۵۳
حافظو تحفیق درباره ملامتبان و پیدایش ایشان و فلسفه ونظرانشان درجلد
ددم دربخش « ادبیات خراباتی و قلنددانه »بتفصیل سخن نايم
وبنابرین بمقتضای مقام در اینجا همین اندازه بمنظور روشن کردن
مطالب ومفاهیم غزل موردشرح باینمختصر بسنده میکنيم که :عاشفان
نان ملامتیان هستند و آنان تعلاف دیگر رها
ورندان درواقع از
دنیرابادیده حوشبینی مینگرند وجهان را جهان پاکسیها مبدانند؛
خداو نددد نظرابشانمظهر مهر اسن ودرواقعخداوند خودمهر است
وبتابران از مهرجز نیکی وبرکت ومحبست وعطوفست ساطع نیست
عشق نوری استدائی و تور منبع هستی وتندرستی است » نعمت و
بر کت ازاوستبابدگفت آنچه درمکنب |شراقسهروردییبینمشمهای
است ازفلسفه و معنقدات و مبانی مکتب عشتی و ملامت در این مکتب
عاشق مبکوشد که بمقام رندی برد . رندی + هوشیاری و آگاهی
است و جهل؛ ظلمت است و ظلمت سیاهی و تباهی است . پس
عاشق باید آگاه وروشن بین باشد روشنپینی هنگامی دست میدهد
که دیده لور یابد وول منبع نور شود . نور جائی ساطع ولامع است
که پاك ومصفاباشد» هنگامی میتوان صفا وپاکی یافت که ول راصیفلی
کرد » دل آنگاه صبقل میپذبرد ور آة جمال و کمال میگردد که از
رشگثه کین حمد »بخ : دشمنی + بدخواهی + خودینی ۰ شسود
پرستی» آزار وستم و ریا ؛ دروغ بدور باشد . نبایش بدرگاه آفرینش
باید تنپا از راه عشق وپرستشباشدنه بخاطر سوداگری وسعامله :نبایش
بدر گاهنعدارا از نیاز بمحبت وعشق اومیدانند ابیم و وحشت ازدوزخ
وجهیم . اعتفاد دارند عداوند چون مظهر مهر و عطوفت است از او
۱۱۵۴
بیمی نبابد داشت بلکه ازنفس پلید ود بایدبیمناك بود. آنچه نخداوند
و آفریننده علقت مبخواهد خبر وخوشی و آسایش برای مخلوق است
نه عذاب وعقاب او » خداوند عذابدهنده نبست » آنچه برای آدهی
عذاب می آفریند زشنی هائی است که انسان خود موجب وسوجد
آنست واینزشنیهابدرگاه آفرپنش بستهگی ندارد +
عاشق ورند کوشش میکند ومجاهدت میورزد تا با خصائل و
وخصایص ذانی نود که منشأخودخواهی وخودپرستی دارد «بجنگندو
آنها را منکوب وس رکوب سازد سالك مسلك عشق ورنسدی ؛ همینکه
باین مسلك گروید به راهنمئی پیر به خراب کرد خود منپردازد و
قصد از اين خرابی بنبانهائی است که تربیت خانواده گیواجتما ع در
او بوجود آورده ۰ عاشن باید اين بنیانها را درهم کوبد و خراب
کند وسپس به دسنور پیر ودریافت تعالیم ازسافی کم کم خود رابسازد
ناآدمی از نو ساخنه شود واز یرای باز آید وهمین است که خواجه
حافظ میفرماید من بدین مقام رام وویگرغمی ندارم وما این مطلب
را درشرح بیت زير درغزل گذشته آوردیم ودراینجا بمناصبت منذکر
آن میشویم ؛
رسیددواتوصل و گذشتمحنتهجر .- نهاوه کشوردلبازروبسمموری
بااین توجیه وتوضبح اينك به شرح غزل میپردازيم ؛
بیت ۱ :من آن کسیهستم که درهمه شهربه عشقبازی و عثق
ورزی و سالك مسلك عشق » معروفبت واشتهار پیدا کسردهام (وباین
شهرت خود میبالم ومفنخرم):
آری »من آن کسی هستم که چشمانم ایمن آلایش را نیافه.
«آلودهگی » وباین پلیدی ونجاست « آلودهگی » اندوده « آلوده نو
۱۱۵۵
وملرث و نجس(آ لوده» نگردیدهاست که همهچیزهار از شت و ناپسندبهبند.
این کنافت و پلیدی » ببینی است ؛ ومن چشمانم از کتافات
بدبینی وحقد وحسد پال است ؛ دبا را پاك ومطهر ميبینم : همه چیز
درچشمان من خوب است نه بد «جهانرا ینیم زیر دلممرچشمه
از زیبائی گرفته ونمتوانم جز نیکی وخوبی چیزی در دیا به بنم .
من آدم بدبینی نیستم و وجودم به این گونه پلیدیها ونجاستها آمیخته
ببت ۷ : ( من پیرو آن مکتب وطربقتی هستم کستقدات آنها
اینست که:) نامیتوانیم ؛ عهد بجای آوریم «وفاه وییمانشکن نباشيم
«وفا !»من از جمله کسانی هستم کهدر دوستی پایدار ودرعهدوپیمان
اسنواریم وف[ بطوریکه میدانیم « مهر » مظهر وفرشته پیماننومحبت
است ؛مادرباره مهرو« طر بقت مهرن» که حافظ یکبار آنرا باصراحت
درغزلیبکار بردهدرجلددومجافظ رابت در بخشعرفانایرانسخن
گنه ایم.
خواجه حافظ درایتجا با ابر واه وفا مطالب خود را ور
اینبارهباز گو می کند ومیفرماید : طریقت وسلکما « وفاداری »است
یمنی عهد وپیمان بجای آوردن وبه پیمان احنرام گذاشتن ]
میفرماید : مانکوهش وسرزنش مردم را «ملامت » بدوش
میکشیم و از آن هیچگونه رنجشی بخاطر راه نیدهیم »زیر معتقدیم
آنها نمیدنند چه میکنند وچه میگویند؟مابر کسی که برحفیفتامری
1
بسبردن عهد وپیداودوستیواستقامت وثبات درعهدوپیمان:
دوستی . سفا , سدق وضمانت درکاد وکردار ,
۱۱۵۶
آگاه نیست گناه نمیگیریم چه معتقدیم اگ کسی بداند کاری کهبیکند
زشت وناپسند است نمیکند . بشر ذانً طالسب و خواستار خوبی و
زیائی است ؛ خلقت او برعشق ومهر گذاشته شده نه برفهر وخشم:
ایست که مجذوب محبت ودوستی وعثق است رطبً از قهر و خشم
وزشتی بری است بنابرین باید او را بهمهر وعشق آشنا کرد وازخشم
وقهر پرهیزداد ۰
ماسرزنش ونکوهشمردم را بجان میپذيريم» زیر : بااین کار
به منکوب کرد اهریمن نعورخواهی وغرور كمك میکنیم و آن راد
وجود وهستینحودمی کشیم ونابودمیسازیم؛مبارزهباغروروخودخواهی
وخودپرسنی وفریب بزرگترین آرزوی ماست و بثابرین اگر در بسرایر
سرزنش ولکوهش دیگرا برنجیم ایننشان آنست که درطریفت خود
نحامیم وپخته نشدهایم » زیرا کننی" که درسلول عشنورندی بمسرحله
کمال رسیده باشد از نکوهش وملامتدبگر ان نمیرنجد بلکهبالمکس
وبرخلافشادوخرم میشود ودرمیبابد کهاغوای دیگران نمیتواندنفس
او را برانگیزد تا او به ستیزه نان میدهد که چنین سالك راهعشقی!
زمام نفس خود را بداست دارد و آنرا دربرابر اراده وهمت خود خوار
وزبون ساخته استهم چنانکه سالكنبایداز ستایش و آفرینو بزرگداشت
و خوش آمد گولی و نملق و چاپلوسی عواماناس افوا شود وفریب
خورد وخود را بدام بهلکه خودپرستی وخودخواهی و برتریطلبی و
رپاست وزعامت پیفکند ,
درسلاو هیا« طریفت » کسانی که از کار و کردهدیگران
۱- گرمرپدداءعتقی فکر بدنامیمکن شیخ صنمانجامه رهنخا نهخماردائت
۱۱۵۷
رنجور وافسردهعاطر شوند « برنجند » آنان از سلك ومذهسب عشق
بدور افتاده وراه ضلالت « کفر » وگمراهی وسیامی« کافری پوتخلان
مسلك ومذهب خود پیموده ورفتار کردهاند واین چنین سالکان مطرور
و مردود عاشقاذور ندانند ,
ببت ۴ : ازبزرگگ وپیر طریفت ومراد عشق ورندی«پیرمبکده )
پرسیدم وجویا شدم که طریق رهالی « نجات » از گمراهی ورابافتنبه
حفیقت وسلول عشق ورندی چیست وچگونه است ؟
او جامي می از سافی درنخواست کرد و و با نان دادن
نوشیدن آن بمن گفت : تودیدی که من جام مینوشیدم»امانابدآنچه
را درمیکده میبینی با کمی بازگو کنی ؛ نخستین گسام دراه ساسوله
مکنب عشق وملامت بر نگهداری است زیرا خداوندهم غفور است ؛
افشای راز خلوتبان ورندان درمذهب ملاست کافری است ۲ وجاپز
نیست ۰ رازداری گام اساسی درراه سلوله عشق ورندی است نباید با
نامحر مانسخن ازدل گفت زا راچه بسا که غوغايعامرا برانگیزند وفنها
سا کنند وحونهابناحق بریزند؛ هرمغز واندیشهای گنجایش درلدمعرفت
وحقیفت را ندرد » همچنانکه هرپیمنهای گنجارشمقدارممین ومعلومی
از شراب را دارد واگر بیشاز ظرفیت برآن برپزند. سرریز میکند و
آنرا به هدر میدهد پس عاشق ملامتی میبایست رازدار باشد و آنچهدر
۱-افیای داز خلوتیانخواست کرد شمع شکر خدا که س, دلشدرزبان گرفت
فرمتنگر که فننه چو در عالم اوفناد . عارفبجامیزدو اذفم کران گرفت
وددجای دیگر میفرماید
چوشمم ه رکه بافتای داژ شد مشفول ... بستیزمانه چو مقراش درزبانگیرد
۱۱۵۸
عطی سلوله براو میگذرد وعوالمی را که در آن سیر ميکندازنامحرمان
وکسانی که درمسلك وطریفت او نبستند نهان وپنهان بدارد -
پپر گفت ؛ تو ار میبینی من جام میب رکف گرفتهام » نباید با
کسیبگونی زبرامردم چه میدانند که این جام چیست ؟ ومفصود ازاین
چههست؟
(جام که هنت خطدارد وهرحطی نماینده راز و رمزی اسست و
نماینده مراحل هفتگانه سلوك است » برای دبگران مفهومی ندارد |
آنها قصد از جام را پیمانه وساغر شراب میداد وغاند از ینکسه در
زیر نام جام چه اسرار ونکانی از وجود وهستی وجود دارد وسالكدر
هرمرحله از مراحل هفتگانه جرعهای به گنجائی خود مینوشد تا به
مرور آماده شود که بنواند جام هفتخط را بنوشد وسرمست وسرور
و ازخود پیخود گردد ۰۰
اگر تو بگولی که پیرما جام ب رکف گرفت ومی از ساقی
درخاست کرد کسانی که ازع راجلسلول بدورند چنان میپندارند که
تومیگوئیپیرما شراب نوشید ودرتبجهن و گمانبدعامرابرانگیختای
و چه فتهها که برپا نشود . این سخن نمونه و مثالی ازکل بود؛ دای
اگر که اسرار ومکنونات این مکنب را باعوام درمان گذاری آنوقت
چه فنهها که برپانکنند وچه حونها که پناحق ریخته نشود . پس فلسفه
رازداری از این رمگذر است) [کسانی که درمذهب و طرینت ملامت
مطالمه داشته باشند میدانند که ملامتیان کوشش داشتند اسرارشان را
درمراحل سیر وسلوله ونظرات ومعتقداتشن را ازغیر مکنوم و پوشیده
دارند و بنابراین اصل تذکر عواجهحافظدراپنجا برای محققداقع بین
۱۱۵۹
مرتفع کننده هر گونه شك و تردید و ابهام است در اینکه خواجهحافظ
ملامتی نبودهاست ! ]
اماچرا دداینجا سخن از داادادی بمیان آودده است ٩
بطوربکه با حواندن غزل درمیبايیم خواجهحافظ در این اثر به
بان معنقدات ونظرات خود پرداخته وجون روی سخن در غزل بطور
کلی پاشاهشجا غ است باو میفرماید که :
من چون معنقدات خاصیدارم ودرمذهبعشنوملامت گام میزنم
پدستور پیر ومرادم مجاز نیستم که پرده دریکنم وناچارم که راز دار
باشم وحنی راز دیگران راهم فاش وپرملا نکنم آری :
پیر گلرنلك من انددحق از دف پوشان دخست خبث نداد ادنه حکابتها بود
وجون اجازه ورخصت ندارم بنابراین نمیخواهم برده موس
وننك دبگران بعنی صوفی حقهبازوزاهدرسیساساز راپارهکنم وبدرم و
آنان را رسوای خاص وعام تنازم ؛ همین اندازه به اشاره «ایماء اکتفا
میکنمومیگوبم که آنان دروفگوولانزن وحفهبازندویش از این مجاز
نیستم که اعمالشارا برملاکنم.
بیت ۴ [ درظاهرچنیندبت
ان پنداشت که این بیت نیزدرتکمیل
مطالب ببت پیش است ودرواقع سخن از پیر میکده در میسان است و
خواجه «افظ درباراوسخن میگوید ویامسکناستیعضی تصور کند که
فصد و نظردراینبیتخداوند جهاناست درحالیکه هيچيك ازایندونتار
صحیح نیست وچنانکه گفتبم اسااً غزل خطاب به شاه شجاع سروده
شده وبنابراین دراینبیت نیز روی سخن باشاهشجا ع است ]
میفرماید : من به خصلت بخشایش ومهربانی « رحمت » و عفوو
۷۱۶۰
منفرت « رحمت » نو آگاهم « واقفم» ان :(اینکه چرا بطرف نو
نمیآم وبتو نزديك نمیشوم و از مراحم وبخشندهگی و مهربنی تو
بهرهور نمیگردم برای آن است که تو مرا میخواهی وسويخودت
نمیخوانی « کشش » واز جانب تو جذبه نیست « کشش » محبتباید
دو سره باشد که یکسر مهربانی دردسربی » بنابراین و باین جهست
وعلت از تصدیع ومزاحمت بنو احنراز وبرهیز میکنم ) هنگابیکه
جذبه از طرف مفابلنباشد ودیگری نخواهده چهسودی دارد که آدمی
بکوشد عورش را بطرف نزديك کند وجذب او شود(پساگرمرحمت
ورجمتداری مرا بخودت بخوان زیرامن برحمتنونبازمندم) وگرنه
محبت يك طرفه ثمری ندارد ونتیجهایببار نیاورد.
بیت ۵ : آپامدانی که خواستهو آرزوی« مراد » روح وجانمن
«دلم » از زندهگانی کردن درجها وسبر در آفاق وانفس آن چیست؟؟
واز گشت وگذاردرب غدنیا چهیخواهآوممیخواهد و آرزومندم کهبدن
اجازه داوه شود تا پمرومك دیدام از رحسار چون گل نو بهرهبرگیرم
گلچیدن » وحظ ولذت برم « گلچیدن » و از ویدار گلزار گلعذارتو
سود برم « گل چیدن ء(آرزو دارم بهملاقات تو خرسند میگشتم و این
افتخار نصیب وبهرهام میشد زبرا دردنیا آرزوئی جز این ندارم )
بیت ع : بنظر من » از وفتر کائثات که حطوط آن را میتوان در
روی درست « پر »دید توا ی براژ ه دمز عشق «مهر » برد او
خواجهحافظ شاه شجاعدا همجاخطابخش و عفرکنده دجرپوش
خوانده از جمله:
درعیدپادشاه خطا بخشوجرمپوش .. حافافراهکش شد ومفیپالهنوش
۱۶۱
ازرخساره خوبرویان وعشتبازی باایشان ازباغ جهان وزیباشیهای آن
بهرهمند گشت وبابنحقیقت واقفگردید کجهان باغی زیباست وباید
از زیبائیهای آن بهرهور شد ؛ رحسار خوبروبان دفتری است که در
وی آن میتوان اين نکنهما را خواند و آموخت و بنابراین شایستهتر
آنست کهبجای گردش در باغها وگلسنانها دراطراف روی حسوبان و
زیبارویان به طواف پرداخت و آنرا پرستش کرد « گرویدن ۱)
ببت ۷ : من از آن روی به میخانهومیکده روی آوردم ومذهب
ردیر عشقاختبار کردم تبتوانم بانوشیدن میم رفتسرمست از حقبقت
شوم وباابن کار آن تصور رنگ آمیزی شده « نقش »را که ساعنه و
پرداخنه معتقدات وپرورش تخستینم بوومحو ونابود کنم « نقشبر آب
زد »و آن مستندات وباورهای ارئی ویالقینیونفسانی راکهبیثبات و
بیحاصلبودند «نقش بر آب» از مان پردامونابود سازم« نقش ب رآ
زدذ » من این کار را کردم تا آتضورئیژا که « نقش » شباهت(نقش»
به آدمیداشت ولی انسان نبود وسرشته شده بود ازورخواهی ؛ غرور
وخودبینی » آز و حسد « خودپرستی » ویران سازم « نعراب کنم م
و ازئو » انسانی بافضایل و کمالات آدمی درخود ببفرینم . [بلوریکه
درمقدمه شرح ابن غزل با کردیم فصد از خرابی وخرابشدن ؛ در
مدهب عشق وملامت همین است که سالکان به دستور پیر ومراد خود
۱- گردیدت داینجا بسنی گردش کردینی بطود دايره واد دور
چیزی گفتن که همان منیلواف کردن را میدهد آمده و چون دود چیزی
گردیدن دا دد فارسی پرسه میکویند بنابراین پرستیدن پعنی طواف کردن
چیزی نه نبایش کردن آن .
لفلف
از آغاز سلوله طی يك دوره کا رآموزي نمرینهائی انجام مسدهند تا
آن خووی را درخود محو و نابود سازند : بعنی وبران کنند و سپس
براماس تعالیعالیه مکتب عشق وملامت یاعشق ومروت یاعشقورندی؛
موجودی نو و تازهبامکارم خاص انعلاقی درخودیبافرنند وهمیناست
که حافظ میفرماید :
به میسجادهدنگین کن کرتپیر مغان گوید که سالك بیخبرنبودزداءودسمنزلها
بدیهی است درقرن هشتمهر کسیسجادهاش را باشراب می آلود
رچارچه حتارتهاوچه تهمتها و چهسرزنشهاوچه نفرتهایعامهمیشد
وشخصیت ساخته گیوظاهریاو که ساخنه وپرداخعته نعورنعواهی وجلب
توجه وعنایتمردهبود خردونابوومی گشت.خواجه میفرماید : اگر مراد
وپیر پتو دستور داد که سجادهات را باشراب یالای و رنگشراب بآن
بزن» تووستور او را بکار برببزای اینکه ؛ رادرو اریقت عشق و
ملامت بایداز طي طربق این سلول بای رسیدن سرمنزل مقصود آگاه
باشد و بداند که نخستین گام رای زدومین گام راب کردن خود
خواهی وخودپرسنی است]
بیت ۸: ماپس از ابنکهاين محفل سخن گفتن (مجلس» تمام شد:
بدون فوت وقت سوار میشویم « عنان بردن » وبطرف مبکده میتازيم
« عنان بمیکدهبردن » وبه مجلس وعظ وعاظ وسخنرانان زاهدنما کسه
همهاش حرف میزنندویگفههایشان عملنمی کندنمیرویم . زبربگته
کسانی که به گفتار نحودشان معتقد نبستند وعمل نمیکنند نباید گوش
داد وباید دانست ه ننها شنیدن سخنان باوه آنان مستحب نیت بلکه
شنیدن سخنان آنها واحب است ؛ به میخانه و مبکده رفتن این حسن
۱۳
را دارد که در آنجا بانسان معرفتمی آموزند ؛ آنها به آنچهیگوبند
خود عمل میکنند واین است مزیت مجلس ومحفل عاشقان پرمجلس
و اعظان پاوه سرا .
بیت ٩ : ای حافظ ( باتوجه به نکانی که گفته شسد ) تسو در
زندگانیت بهغیراز لجام میمعرفتولبان ساقی که پیام هاودستورهای
پیر ومراد را به سالك مپرساند و اورا سیراب میسازدمبوس؛برای آنکه
دست زاهدانی که کارشان خودستائی « خودفروشی » وزهدشان رابه
رخ اينو آن کشیدن است و اینرا دکان دیا ساخنهاند بوسیدن: گناه
است « نعطا ». [ دراینبیت من غیر «ستفیم به شاه شجا ع میفرمابدتوجه
کردن وحرمت گذاشتن به زاهدان ظاهرساز وربا کار وپبروی کردن از
آنان گناه استزیرا آنها کسانی هستند که بگفته خورشان ایمانندارند
وچون بخلوت میروند آن کار دیگرمی کنند وبدینترتیب میخضواهد
نظر اورا از ابن فوم فریب کار ویزوغگو وحقهباز باز گیرد ]
۱۱۶۴
۱ببا با ما مورز ابن کینهداری
۲ نصبحت گر سکن کایندربسی به
۴ فریاد خمار فلسان رس
۴ ولیکن کی نمائی رخ بعرندان
۵ بندرندان مگو ای شبخ و هشدار
نمی ترسی زآه آنفینم
۷ ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
که حق صحبست دبرینه داری
از آن گوهر که در گنجینه داری
خدا را گُر؛ می دو شینه داری
تو کاز خورشید و مه آیینه داری
که با مهر خدائی کبنه داری
تو دانی خرفه _ پشمینه داری
بقر آنی که اندر سینه داری
این غزل درندخه قزوینی نیت لرکن درندبخههای آ . ج .د :
ت . ل اینجانب ثبت است,
غزلی راکهذرج میکنيم تابیت پنجم آنخطاب به شامشجاع
است ونشان میدهد که دراین هتگاشاه شجا ع کاملا تحتتأثبتقینات
مماندان خو اجهحافظ درباره مسللك و طربفت اوقرار گرفته وتهمتهای
آنها را برمسلك وطریفت عسْق ورندی باور داشته و چنان ميپنداشته
که آنان مردمی بیبند وبارند وبدین و آئین پایبندنیستندودرپایان غزل
روی سخنش باشیخزینالدین عليکلاه است که او را هشدار مبدهد و
آشکارا نظر اورا ورباره رندان برملا میسازد وعنوان میکند که او با
رندان وعاشقان به دشمنیو کینهورزی برخاسته است .
بیت ۱ : ایکسی که پیاپی « ورزیدن ۱ » دشمنینشان میدهی >
انجادادناست.
۱ - ورزیدن بسني ورزش رملکهکردن وکادی دا پیددپی و بسیاد
۳۱۶۵
آمادهباشدبیا» ها زاین پساین کار رانکنی: با »برای آنکه ماس
« حق » دوستی وملازمت «صحبت ۲ ۵ مدت متمادی ودیر باز « دبرنهم
داری و ( سالها ما دوست ویار بودهای و برای تو عدمت و وفاداری
کردايم )[ و بان بدآوری به شاه شجاع متذکر میشسود که همین
عاشقان و رندان بودند که در غیبت او برای باز گشتشدست دعا ونیاز
بدر گاه کارساز دراز کرده و شبهای عزیز فدر برای آن که او توفبق
یابد وبارزویش برسد احیا گرفته بووند ۲ ]
بیت ۲ : از من این پند و اندرز را گوش کن برای آن که این
مروارید « در » بسیار « بس » ارزندهتر از آن مرواریدی است که در
خزانهات داری و بزای گوش گرفتن بهتر از آنست ؛ و آن پند واندرز
من اینست که , ,.
بیت ۳ : ۰ ۰ ۰ به دارخواهی کببنيبرسی «یفریاد » که بیچیزند
« مفلس » و محناج ونیازمندند «قلش) و آناذر! از خماری و بیشرابی
نجاتبخشی» آنها را از خوان نعمت و کرمت « مسیدو شینهات م
جرعهنوش کنی» و از کرم و احمانت بهرهورشانسازی, نورا بخداوند
سوگند میدهم وتو بخاطر خدا و خدارام این احسان و کرم را درباره
آنهاانجام ه.
۱ - محبت بمشی یادی و ملازمت است خواجه حافظط در جای دیگر
میفرهاید :
صحبت عافیت گرچه نعوشافتاد ایدل . جانب عشقعزیزاست فرومگذارش
۲ - به شرح فزل : آنشب قددی که گوینه اهل خلوت امشباست
۱۲۶۴ هر اجعهفرمایند
۱۶۶
بیت ۷ : ای آن کمی که خورشید وماه آثندار روی زیباینو
هستند و گوئی ماه وخورشید در آسمان د و آثبنه هستند که چهره زیبایتو
درآنها منعکس شدء وزیبائیآنهاانعکاس چهره نوست؛ نو پادشاهی و
با آنحشمت وبزرگی چهگونه ممکن است روی خوش به عاشقانهفلس
ورندان پا کباز نشان بدهی ؟ ؟ و آنان را از دیدارت بهرهمند سازی؟
[ باستنادهمینبیتمی گوئیم که طرف خطاب درابیات ۱ - ۲ شاشجاع
است زیرا مخاطب کسی است که خورشید و ماه آئینمهرار طلعت او
هستند و این سنایش را درغزلهای گذشته از شاهشجاع بعناسبت زیباثی
رخسار وعظمت جاه وجلال او بکار برده است از جمله دریت زیر :
شهسوارمن که مهآئینداد دوی اوست تاج! خورشید بلندشخالنلر کپاست
وچنانکه درشر حییت مذ کوگلنهایمشهسوارمفصودابولفوارس
است که لفب شاه شجا ع بوده است ]
بیت ۵ :[ دراین ببتاو ابیت دیگر غسزل, رویسخن با شیخ
زینالدین علی کلاه است که به فنهانگیزی رسعایت از خواجه حافظبه
نزد شاه شجاع پرداخته و سالك وطریفت او را دست آویز این
تعرض ساخته بوده است ] میفرماید :
ایشپخ مفلد و گمراه هوشیار باش کسه چه میکنسی ؟ از رندان
اینهمه بدگوئی مکن زبرا آنان عاشقان دا هستند و بخداوند عشق
میورزند و مهر خدائی را دردل دارند وبدگولی از آنان ودشمنی کردن
باایشان درحقیفت و واقع دشمنی کردن با عثقورزی بخداونداست
( پس نو دشمن خدائی که باعاشقان کینهدادی )
۱ - ددصحیفه ۱۲۶۴
یت ۶ : ( ایشیخ گمراه ودشمن خدا ) تو از آههسایسوزنال
و آنشزای من آبابیمنالك نبستی ؟ تو بابد از آههای سوزنده من بیم
داشنهباشیزیرا تو خرقه پوشی و خر تو از پشم است و اگسر درآن
آتش بکیرد بسرعت میسوزد و توهم در آنش آن خواهی سوخت
زیرا پوشش توست و تو درزبراین پوشش به حیات وزنده گیت ادامه
میدهی ] پترس از اینکه برای نابودی تواز سبنه پردردم آهی سوزنده
ب رکشم.
بیت۷ : سوگندبه قر آنی که نو ای حافظ آذ را ازبر «حفظ»
داری و حافظ آن هستی « سینهداری» از اشعار نو دل پسندتسر
« خوشتر » ودلچسبتراهیجشعری ندیدهام[ گفنیم که شیخزینالاین
علی مدعی بود که درشاعری از خواجهحافظ پیش استوبهضر از او
شعرمی گوید وبه همین نظر است که حافظ درمفطع این غزل چننافاده
سخن ومعنی وییان کرده وبقرآمجبل سوگند بادکرده نا شادشجاع
را توجهو دقتدهد وبه شیخ زینالدین علیهمبگوید که ادعای اوپرج
ویحاصل است )
۱۶۸
۱ چود در بهارخوبی امروز کامکاری . باشد که عاشفان را کامی زلببر آرو
۲ باعاشفان پیدل تاچند ناز و عشوه باییدلان مسکین تا کی جفاوخواری
۳ تاچند هم چوچشمت درعین ناتوانی نا چندهم جوزلفت درتابوبیفراری
۴ دردی کهازتو دارمجوری کهازتودیدم ..- گرشمهای بدانيدانم که رحمتآری
۵ اسباب عاشتی را بسیار مایه پاید دلهای هم چو آتش چشماذرودباری
گرچه وی وصلت درحشرزندهگردم ..- سربرنیارم از لد از رویشرسماری
۷ از باده وصالت_گرجرعهای بنوشم. نازندهام نسورزم آئیسن هوشیاری
۸ مابندهيم و عاجز توحاکمی و فادر گرمی کشیبزورمو ورمیکشیبزارو
٩ آخر ترحمیکن برحال زار حافط تاچند نا امبسدی نا چند خاکسارز
این غزل درنسخه فزوینی ثیست ولی درنسخههای اصیل , آ,
ب . ج۰ ۰۰۵ ثبث است .
درغزل گذشته گفتیم که زراین هنگام (سال ۷۷۰) شاهشجاع
تحتنأثیر وتلفین شمسالدین عبداّهبنجیری وشیخزینالدین علی کلاه
فرار گرفته وروی از عارفان وخواجه حافظ برتافته بسوده و دراین
هنگام است که لحن سخنان خواجه حافظ درغزلها کاملا به یکدیگسر
نزريك وشباهت دارد وحتی مضامین آنهم تفرباً یکسان است از شاه
شجاع میخواهد که به عاشقان چون گذشته نظر عنابت وعطوفتداشته
باشد ودرضمن شاه شجاع را از عقابد و »متقدات عاشقان ورندان کمو
بیش آگاه میکند وبدینوسپله میخواهد ذهن پادشاه جوان را نسبث به
۱۱۶۹
تقریرات وتلفینات و افتراهای معاندان روشن کرده باشد.
پیت ۱ : از آنجاکه تو از نعمت ودولت جوانی پرخمورداری
و پادشاهی هستی صاحب اقبال « کامگار ۱) به سپاسوشکر اینندمت
ابید هست که « باشد که » بارندان و عاشفان نظر عنایت پیدا کنی و
آرزو و خواسته وکام » آنان را از لبانبر آورده کنو آثان رامشمول
لطفویر خورداری از مصاحبتت قرار وهی « کام "از لببر آورون ».
بیت ۲ : بارندان وعاشفانی کهدل از دست دادهاند « بیدل» برای
اينکه آنان را پذیری و مورد نظر فرار وهی چهاندازه کسرشمه و ناز
ميکنی ؟ وبادل از دستدادهگان مستمند «مسکین » که نباز ببخشش
وترحم دارند ناچه زمانی مبخواهی بیمهری نشان بدهی ؟
بیث ۳ : تاکی آثان رامانند دیدهگان خمار آلودت که توان را
از آدمی میگیرد و خودهمچنانتواناست » آنان را در نهایت «عین؟»
بیتاب و توشی ؛ از دبدار چشمانت کم چون چشم زنان حوش چشم
«عبن » بیتاب وتوش است وهانندچشمه آب « عين ) لفزنده ومتحرل
است آرام ندارد وهمچون حورشید ین ) درخشنده و بیتاب کننده
است و مانند جاسوسان از منوپات دل آدمی جاسوسی میکنید . نگاه
میداری . وناچه مدتی میخواهی آنان را چون گیسوان تابدارین کهدر
دست نسیم به بازیگری مشفولند ولحظهای آرام و قرار ندارند تحمل
۱۰ - کامگارپاکاففای بروزن ناسدادپاهفاء ماب اقلا
گویند , برمان
۲ - گرچه میتوان این اسطلاح دا بسني پوس دادنمگرفت.
۳ - ین : باکسر زنان خوشچشم دا گوبند و بالشتح چشعه آب و
آفتاب وجاسوی منتحب اللنه برای آن ۴۸ معنی آورده است.
قرف
وبردباری را از آنان بازستانی ؟؟
بیت ۴ : اگر از آن رنجها والمهائیکه از ارف تسو برمنوارد
آمده مفدار کمی «شمهای » و اندکی آگاه گردی بااطلاعی کهازناب
رئوف ومهربان تو دارم برایم بقین است که بر من بخشایش و لطفا
خواهی کرد ومرا مورد عنایت قرار خواهی داد و به حالم مرحمت
خواهی کرد « رحمت آوردك » .
بیت۵: ( منعاشقم » وچنانکه گفتهاند درطریقت عشق ورندی
گام میزنم )وبههمین مناسبت واینکه دیده نبالودهام هبددیدنبهخوییها
وخوبان نیز عشق میورزم و از اینرهگذرچون عشورزی کارماست
وبرای عشفبازی سرمایه و لوازم بسیار لازم است از جمله» دل سوزانٌ
مانند آتش وچشمان اشکبار چون رودخانه دومن این دورا دارم چون
عاشقم .
پیت ۶ : هرچند در روز رستاخیز به آرزوی « بوی » رسیدن
بوصال تو باردیگر زندهشوغ وعطر توجسم خاله شدهامرا حیاتبخشد»
باینهمه آزرم وحبا بمن اجازه نمیدهد که سر ازخاك برگیرم و دویتو
را بهبینم [ بااین کنایه واشاره میفرماید : ماعاشقان مردماني باشرم حیا
هستیم و چون صوفبان چشم دریده وبی آزرم یستیم نا تسورا در فشار
بگذاریم و و اداریم که بطرفماعنایتی کنی ویاازنظرات ماپیروینمانی]
ببت ۷ : اگر بمناجازه داده شودکه یکبار دیگر بدیدار توناثل
شوم « جرعهنوش باده وصالشوم » یقین دارم تازندهباشم دیگرهیچگاه
روش ودرس وطریق هوشمندی را نیاموزم « نورزم » زیرا از دیدث تو
چناندرمدهوشی وبیخبری سیر خواهم کرد کهدیگر بهوشنخواهم آمد
۳۱۷
و مدهوش برد از دیدار و رابه ببداری وهشباری درفراقوهجرائت
رجیحوبرتری میدهم.
بیت ب: مابنده گانی هستیم ناتوان وپیچارهوتو فرمانروالیهسنی
توانا ونبرومند« پادشاهی » اگر بخواهی مپتوانی مرا به قحدرت وغلیه
«زور » بکشی و بتتل آوري واگرهم ارادهیفرمائی میتوانی مرابطری
ود بخواری وزاری بکشانی وجلب کنی »تا بامذلت و خاکساری
بپایت افتم ومجذوبت باشم [ منظور اینکه :
« ملك آن توست وخانم فرمای هرچه خواهی » وابن ببان طرز
دیگری است از این مضمون :
طالع اگرمدد کندرانش آورمیکف گربکشدزهیطرب: شدزهیشرف]
بیت ٩ : سرانجام « آخر » ودرپابانانهمه رنج براحوالحافظه
این عاشق ضیف وخوار ونان زار »به بخشای» « ترحم کن ناکی
بابد ذلبل وعوار ونومیداز درگاهت باشم [ این آنارنشان دهنده آنست
که دراین هنگام شاه شجاع کمتر او را مور لعف وعنابت و تسوجه
قرار میداده و بادسته مخالف ومماند خواجه حافظ ساخنه بودهاست]
نت
۱۱۷۲
۱ زان باردانوازمشکریاست باشکارت
۲ بیمزد بود ومنت هر خدمتیکه کردم
۳رندان تشته لب را آبی نمیدهد کس
۴ ازهرطرف که رفتمجز وحشتم نیفزود
۵ اینراهرانهایتصورتتو ان کجابست
غ دراینشب سیاهم گم گشتراه مقصود
۷ ای آفتاب خوبان میسوزد اندرونم
۸ چشمت بغمزهمارنحو نریختآمیپسندی
٩ درزلف چون کمندش ایدل مپیچکانجا
۰(هرچنده بردیآبم روی از درت نایم
۱عشقت رسد پفرباد ارحودبسان حافظ
گرنکنهدان عشقی خوشبشنواینحکایت
پسارب بباد کس را مخدوم بیعنایت
گویولیشناسان رفنند از این ولایت
زنهار از این با
کشصد هزار منزل پیشاست در بدایت
از گوشهای برون آی ای کو کب هدایت
يك ساعتم امان! ده در سایه لوایت؟
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
وین دراه بیتهایت
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنائت
جور ازحبیب حوشتر کاز مدعی رعایت
ف رن ز بر بخوانی با چهارده؟ روایت
بیت ۱: از آن دوستی کهکارش, نوازشگری دلهاست « دلفواز »
سپاسی آمیخته باگله دارم «شکایت» .
اگر ت و کسی هسنی که بهربزهکاریها وسخنانی که در آن رمزهای
«نکنه» عثق نهفته است آشنائی داری ایسن داستان «حکابت» شیرین
«خوش» وشنبدنی راگوش کن. [دراین مطلع غزل؛نعواجه حافظسخن
از آن ساز کرده است که درنهابت سپاسگزاری ؛ گلههائی از دوستخود
دارد و این دوست که مورد نظلر خواجه حافظ است و در زندهگی او
میتواند موثر باشد شاه شجاع است ۰
ت 3-۳. خونخورد - ۴- ق, درچارده
ارزاق
خواجه حافظ در مبارزه با شیخ زینالدین علی کلاه ودارودسته
او هنگامیکه وریافنه است . آنان توانستهاند با صحنهسازیها ونمایش-
هالی در مساجد و تیا نظر مساعد شاه شجاع را بطرف خود ممطوف
دارند و از طرفی پیوسته علیه او و بارانش نزد شاه شجا ع به بدگولی
و بستن افترا و نهست مشغولند ؛بنا به توجه بوضع زمان و موقعبت و
مکان و نوج بابنکه در آن دوران فمالماب
است مصلحت ندیده که با پاوشاه نیز از در مجادله ومباحثه واحباناً
ام سلطان مفتدر و مستبد بوده
خلاف در آید ؛ چه ؛ در این صورت جانش را به هدر درخطر میداده
است » بتابراین برای پیشبرد نظر وقصد خود صلاح چنان دانسته که
باصطلاح امروز در سخنان خود به نعل و به میخ بزند همستایش کندو
هم از بی مهری شاه و سعابت و خبائت بدگوبان ومعاندان بشکوه و
بت در آید .
کسانی که این دسب وءابنکوتهآغزلهای خواجه حافظرا عطای
به مراد و پیر تلقیو تصور کنند»تراه نخظا واشتباه پیمودهاندزبرا چنانکه
درشرح غزل خوامیم گفت مطالیی کته دزغزل بمیان آمده بهیچوجه
تناسبی با مراد و پیر ومسلك ندارد ء وانگهی نظیر و همانند همین غزل
درصفحات آینده بمطیع 3
دوز گادیشدکه ددیخانخدتی کنم .در لباي فتر کار اهل دولت میکنم
آمده و ور آن غزل حواهیم دبدکه با صراحت و با ام ونشان ازپاوشاه
زمان باد کرده و اورا ستوده وهمین مطالب راکه دراین غزل مطرح
ساخته با او در مبانگذاشه و بنابراین غزل مذ کور برای بازشناخت و
دریافت مخاطب و مفاهیم اینگونه غزلها بهترین معبار وسند است . با
مطالعه غزلی که بمطلع آن اشاره کردیم درمییييم که مطرح کردن این
۱۱۷۴
مطالب با پادشاه هیچگونه غرابت و شگفتی ندارد خاصه آنکه بدانیم
چرا و برای چه با پادشاه زمان سخن از مسلك و طریفت وعقاپد ونظرات
تخود درمیان نهاده بوده است] .
بیت ۲ : (شکایتی که از آن دوستدارم؛ آن دوستی کهدرنواعت
و نوازش دلها س رآمد است) اینست که : من برای او خدماتی انجام
دادم و ابن خدمات و فداكاريهايم در راه او بدون پاداش «مزد» وسپاس
«مزد) بودو در برابر آن درحق من نکوئی و احسانی نشد «منت!).
مناگر نسبت باو خدمتیانجامدادم نخدماتمرا به چشماو نکشیدم
و آنهارا برابش برنشمردم «منتنهادن» و از اوهم اجر و پاداشی «مزد»
نخواستم؛ من وظیفه دوستی ومهر ومحبت خود را نسبت باو انجام
دادم ولی او که نسبت بمن سمت سروری و بزرگی و صاحبی و
خداوندگاری داشت « مخدوم؟) و من باو حدمت مبکردم «مخدوم »
میبایست پاس خدمانم را مبداشت و آنرا درنظر میگرفت ایخداوند
«بارپ» ازئو میخواهم که نصیب هیچکسصاجب وسرور وحداوندگار
بدون توجه و اهنمام «عنایت؟» تفرمائی |
[میدانیم که خواجه حافظ آنگاه که شاه شجا ع منواری شد و
برادرش شاه محمود براریکه سلطنت فارس نشست درتعاممدتدوسالی
اس مت پاکس و تندید نون
دادن و بیان گرون با کسي و شمار کردل منعم نعمتهای خوددا به نستداده شده
و باه لسنت بن کسی«فهاون..
۲- منندوم : صاحب و خدمت کرده شده ۳- عنایت : آسدکرون د اهتمام
داشتن و دنم کشیدن جهتکی و نوجه و نظر لطف_ بکمی کردث خواجه
میفرماید ۰
حافظا الف حق ار با تو عنایت دادد .پاش فارغ دغم دوزخ و شادی بهنت
ید نون : نکوئی و احسانتردن با کی و نعست
۳
۳۷۵
که شاه شجا ع از فارس بلور بود» با سرودن غزلهائی دا تهیج
و تشوبق و تحريك افکار عمومی به سود ونفع شاه شجاع پرداخت و
چنانکهبهتفصیل درصفحات گذشته آوردهایم هیچگاه با شاه محمود از
در دوستی درنیامد و با او نساخت و همچنان در مهر ومحبت ووناداری
با شاه شجاع استوار مان . و گذشته از اين با دشمنان و بدخواهان شاه
شجاع نیز ببارزه در آمد وط ی آذمدت دوسالمحرومیت فراوان کشید
و از نظر امرارمعاش نیز براوسخت میگذشت زبرا ازدریافتستمری
و وظبفه دیوانی که برایش مقر رکرده بودند نیز محروم مانده بود الا
همان گام همین معاندان و دشمنانش با دستگگاه دبوان و شاه محمود
نرد محبت ميباختند و بااو کنار آمده بودند؛ حواجه حافظ بیلور ی که
آثارشکویاست درمدت غیبت وفرار شاه شجاع با هم سلکانش برای
برای بازگشت شاه شجا ع بدر ماه باریتعالی دست بدعا برمیداشته و
شبزندهداریها میکرده استٍ *
با توجه باین وفایع است که شواجه حافظ بهشاه شجا ع مت کر
است بیمزد بود ومنت هرتحدمتی که کردم؛آینگفنه دوپهلو وذووجهین
است از بنظرمیفرماید من بدون چشمداشت بهاحسان و باداشهرکاری
وخدمتی از دستم برمیآیسد درباره دوست انجام دادم و ازطرف دیگر
میفرماید : خدمت و محبت و فداکاریهايم بدول پاداش واحسان ماند و
بجای پاداشگرفتن از خدمانی که انجام دادهام امروز مورد بیمهری و
بیلطفی وغنایت پادشاه نیز قرارگرفتهام.]
ببت ۳ : به عاشفان و رندان در این دور زمان هیچکس کمترین
التفانی نمی کند وبا اینکه آنهانیازمند وعطشان هستند «نشنه لب کسی
۲۷۴
نیست که بآنها جرعه آبی بنوشاند و از ابنسختی و مذلت آنان را
برهاند .
پیداست «گویاء و محتمل است «گویا» و ظاهرائیست که
ین شهر و دبار و رلایت!» کمانی که بندهگان مفرب و نيك
«گوباء |
خداو ند وول ؟» رامیشناختند وقدر آنان را میدانستند و بایشان حرمت
میگذاشتند رخت بر بسته و رفهاند ؟! [اولیاءله" با سر آمدانعار فاندر
اصل بکسانيگفته میشدکه در مراحل عالی عرفان بمفامانی میرسیدندو
اینان دوستان و محبان درگاه خداوند بودند و این در وافع جمع ولی
است؛ ولی؛ نیز به کسی گفته میشد که در عرفان بمقام پیری و مرادی
رسیده بودوچون چنین آدمیصدبنون.بتبه مریدان پاری دهنده معنوی
وصاحب و خداوند مقامات معنوی بود و ازطرفی خودرا بنده نيك و
مقرب در گاه باریتعالی میدانست.اورا ولی مینامیدند .
خواجه حافظ دراین
ای به شاه شجا غ دارد ویر
زمان و دوران ناپسندی شدهاست, توجه بهحتیقت و راستینیستومردم
شیاد وحقهباز بکارها موم شدهاند و بزرگان مملکت هم بآنان
توجهمی کنند زیرا شناخت عارفان و عاشفان و توجه بایشانشمعرفانی
و دانائی مبخواهد؛ انك که میبنيم رندان وعاشقان درآتش نباز و
بینوجهی میسوزند چنین پیداست آنان که عارفان و اقعی و صادفان را
از کاذبان و حقهبازان باز میشنانعتند زاین دیاروشهر رفنهاند و رخت
بربستهاندوازاینرهگذر است که دبگ رکسی توجهی بهرنداننمی کندا!
1 - ولایت با کسر اول ماك يك یادشاه وحکومت و امارت سلطان, و تقرب
بنده تيك با خداینمالی و بافتجاول پاریدادن وصداقت ؛ «تفمیرجلال لدیین».
۲ ولی ؛ دوست صدیق و یاری دهنده وصاحب و خداوند و بنده نيك و مقرب
حقنمالی ۳ - اولیاع , دوستان ونزدیعان حقتعالی
۳۷۲
خواجه حافظ هنگامیکه شاه محمود شیراز را درتسلط گرفته بوو
همین مضمون را بورت دیگری آورده و شهر شیراز را ازعارفان و
رندان خالی دانسته ومیفرماید:
(۱)شهر خالیاستزعشاقبودکاز طرفی - مردیاذخویش پرونآیدوکاری بکند
خواجهدر بیتی که شرح کردیماین واقعیت راکاملا نشانمیده د که
دراینتاریخ وهنگام سرودنارنغزل که بنفارماسال ۷۷۰است شادشجاع
به اولیا له و ولیان که عار فان و درویذان وافعی وحتیقی باشند عطف
توجه وعنایتی نداشته ودرست اینهمان زمان وهنگاماست که اغواگرال
نی صوفیان و زاهدان برای باردیگر قدرت و نفوز بدستآورده ودر
دستگاه دولت و دیون نفوذ خودرا مستقر ساخعته بودند و شاهشجا عرا
کاملا نحت تأثبر و تلقین خود قرار داده بودند تاآنجاکه نظرات آنان
را بکار میبست و به توصیه و سفارش ایشان رفتار مینمود» و اینست
که نخواجه حافظ میفرماید :
در این هنگام هیچکس به عاشقان و رندان توجهی ندارد و نیاز
آنان راکه ععلشان هستند بر توروه نمی کند و آنسان از بیتوجهی
بحال کسی افندهاند که از ب ی آبی و نشندگی مپسوزد . و تصور میکنم
«گوئی» مردمي که عارفان و رندان را میشناختند و باحوالشان آگاهی
داشتند و آنها را سپاس میگذاشتند و قدر مینهادند از شور ما رفناند
و شهر از وجود آذها خالی شدهاست] .
بیت ۴( چون در بت پیش سخن از مکتب وطریقت رندی
پیش آورده اپنست که دراین بت ودوبیت دیگر درباره مسلك وطاریقت
خود و زحمات و رنجهائی که دراین راه متحمل شدهاست سخن بمیان
اس شرح شده در ص ۱۴۰۸
۱۳6۹
آورده و بااين طریق با آوراست که رسیدن بمقامات عرفانی کاریسهل
وساده و بیرنج و زحمت نیست) :
از هرجهن وسولی ۳ رک 3 هراس
«رحشت» و تنهاثی و رمندهگی «وحشت» من ببشتر افزوده شد و راه
بجائی نبردم امان میطلبم «زنهار» و پناه میبرم برنعدا «زنهار» از این
۳ ن وراهی که برایآن انتهی نمبشود تصور کرد ۰ «ینهابت)
برای راه باقتن بمقصود و مطلوب و حقیقت! هر روش وطریقی راکه
پیش گرفتم در رئتن آن طریق پس از طی سلوك جز تنهائی و رمیده
شدن از آن طریق «وحشت» برایم چیزی حاصل نشد .
خدام ندا ؛ مرا پناه ده ودر امان بدار از بیابان بیپایانی که آدمی
در آن سردرگم و محو ونابود «بشوه و برای رسردن بنور حقیفت در
سرابهای آن ازبا در می آید و سرانجامهم نمیتواند بهسرمنزلمفصود
ببت ۵ : برای اینطریی وطریفت «راهکی میت آن «کجاه پایان
راهیتصور کرد! «صورت بستن» و رای آن پایانی بصلاح کار درآورد
«صورت بستن» و آن را به تحقق آورد ؟ «صورت بستن» برای آنکه :
درابندای کار وشروع بآن بیش از صدهز ار منزل ومرحله در پیشاست
که باید از هربك ازاین منازل گسذشت و آنهارا دید وفرود آمدن در هر
منزلی خخود زمان وفرصتی میخواهد ؛ و نا از منازل راه اطلاغ نیافت
چگونه مینوان طیطربق کرد ؟ سالك باید از راه و رسم منزلها بیتحبر
نباشد!(پس بیاندیشید و دریابید که علی کردن راه عشق و رندی آنچنان
که دبگران میپندارند آسان و سهل نیست .
راهسخت استمگر بارشودلطف دا ورهآدم نبرد صرفاز۵بطارجیم)
بیت ۶ : من در سپردل راه عشق « طریفت عشق ورندی » وبسر
آوردن این بیابان بیپابان در شب تاریکی گرفتار شدهامه و سرمنزل
مقصود را از دست دادهام و در اين راه نباز بدراهنما وهدایت کنندهای
دارم که مرا از این ناریکیو ظلمت برهاندو راه رااز چاه نشانموهدپس:
ای ستاره «کو کب » درخشان و تابان و هدایت کننده و راهنماه تو نیز
مانند ستاره کاروانء که در شبها راهنمایکاروانبان است . طلوع کن و
مرا دراین بیابان تاريك وظلمانی رهنما شو .
[درغرلهای گذشنهگفتیم که پپر و مراد خواجه حافظ در سلول
عرفان درسال ۷۶۹ در گذشته و بهممین ننر در غزلی ازاو چنین بساد
کرده است :
پبر پومانه کشمن کهروانشخوش/اد, / گفتپرهیز کن از صحبت پیمانشکنان
وگفتيم که چون فرموزه «روانش عوشبساد» پس درگذشنه بود » و
بروح او درود فرستاده و اْست که ورشال ۷۷۰ از اپنکه راهنما ومراد
و پیری تدارد و معنقد است که دیگر در اثر عدم توجه و عنایت
اولیای دولت درشهر ازاولیبءله کسی نمانده است ازخداوند میخواهد
که يكي از اولیاءلّه با از عارفان دل آگاه را پفرسته تا درطی سلول
اورا راهنما باشد و مقصود ا زک و کب هدایت ؛ پیر ومراداست]:
بت ۷ : (در این بت تصدش از آفتاب نوبان پادشاه زمان شاه
شجاع اس که اورا درغزلهای دیگر هم آفتاب رخسار وپادشاه عوبان
خطاب کرده وءیفرماید:)
ای پادشاه آسمان « آفتاب » خوبی و ای سر آمد و خورشید
۳۱۸۰
زیباروبان دلم ازبیتصیبی چه دراه معنویت وچه در راه محرومیت از
زندهگی ومعاش وعم توجه به صاحبان علم ومعرفت آتش گرفنه »
تو بمنرحمتی آور وساعتی بمن زینهار وایمنی « امان» بده تا در ظل
عنایت «سایه 6 وپرچم وعلم پادشامی « لوا 4۱ تو بیا سایم و از ایسن
دربریوبی تکلیفی وسردرگمی نجات ورمائی پابمء
بیت۸ : چشمان تو که بااشارههایش خونم را برزمین میریزد و
مرا میکشد وهلالد ميکند آبا تو روامیداری « میپسندی » که از
چشمان خونخوار وخونریزت جانبداری کنی وبگذاریهم چنان عون
عاشفان را بریزد وبه ا کسارانت توجهسی نکنی ؟؟ پسس اینسك به
جانبداری از مهم برخبز , ( همین مضمون را درییت دیگسری در باره
چشمان شاه شجاع بکاربرده وفرموده است .
پارب اینبچه ت کان چادلیرند بخون . که بر مههرلحظه شکاریگیرند)
ببت ٩ : ای حافظ موای عفن « ایدل» در گیسوان کمندسای
او حودن را میاویز و مپیچ » برای آنکه درگیسوان پرپيج و تاباو
خواهی دید که چه سرهای بیگناهی بدون اینکه عطائی « جرسی 4
مرتکب شده باشند و با از آنها گناهی « جنایت » سرزده باشد بربده
و آویخته شده است ۱1
[ درظاهر مدح وستایش از زیبائی است بدپسن معنی کبه : چه
سرحائی بدون اينکه گناهی و خطائی مرتکب شده باشنسد در ژنجیر
گیسوان زیبای او دل وسراز دست داده وبه عشقش جان باختهاند [
ولی دربیلناين اشاره کنایههم مستتر است که او «پهنسي شاه
۱ - لوا: یکس اول نی عل وچ وان لعکر
۳۱۸
شجاغ 4 چه بسیار سرهائی را که بدون هیپیگونه حطا وگناه ( مانندسر
خواجه قوام الدین صاحب عبار ) بربده و در راه سر نعود کاسرداری
وسالاری است فداکره است خشم و غضب وبا عدم توجه وعنایشش
هیچگونه دلیل وعلت نمیخواهد . و بااین اشاره میفهماند که ممدوح
اوچگونه آدمی است او مستبد و خودرأی استو بدبینی و دشمنی او
چه مصائی ممکن است ببار آورد ۰ ]
بیت ۱۰ : ای پادشاه ) هرچند حیثیت و آپرویم « آبم »را ۳
جهت وبیعلت وبیجرم وجنایت پرباد داده ای « بردهای 6 باابنهمه
من کسی نیستم که از در گاه تودوی بربیچم « برتبم #وبرگردم«برتابم»
برای اپنکه » پیش من » از تو » که دوست هستی؛ سنم کشیدن «جور»
گوارا تر است «خوشتر» تااز مدعیوههاندمبه ینم که از منجانبداری
و حمایت میکند « رعایت()
ببت ۱۱ : تو نیز از بماند حافظ بتوانسی فر آن را از حفظ
بخوانیبر» آنهمباچهارودروایت. ( فراءهفتگانهبودهاندومعروفاست
که هريك از آنها در روایت داشتهازد ومحموع ۱ روایتمیشدهاست.
گذشته از قرأت هفتگانه سیف رآتدهگا (عشر )هم پورهاستوعلاوه
قرأت های دیگری هم هست که بآنهاقرأتشاد میگویند ولی معتبر
نمیدانند و ابنشمبودیکی ازفر اه شاذ است.شادروان شمسالدین جزری
« جزایری » کنابی تألیف کرده بناماللشرفی قرأت العشر که نسخه
خطی آندر کتابخانه مجلس شواریملی استواطلاعات ذیقیمنی درباره
قراء بدست میدهد که نتبجه بر رسی هفنادجلد کتاب درقرات است.)
۲ - دعایت نگهداشت چیزی کردن
۳/۸۳
دراین صورت پی بمقام ومکانت عشق خواهی برد ودر نثیجه
تو نیز مانند او به فغان و دادخواهی برخواهی حاست « فریاد »
کته
خواجهحافظ درچند مورد درغزلهائی که دراین هنگام سرودهبه
قصد وعمد درپایان غزلها باین نکنه اشاره دارد که حافظ فر آن استو
آنرا باچهارده رو ایتاز بردارد واز جمله درغزل دیگرهممیفرماید:
ندیدم نحرشتر از شعر توحافظ بقرآنی که اندرسینه داری
ونظر از این یادآوری آنست که به شاهشجاع بنهماند آنچه
در باره بیاعتقادی وبیدینی او گفته اند درو غ محض وافترا و تهست
استزبراکسی که حافظ قرآن آنهم با چهاردهروایت است و برتفسیر
قرآن شرح نوشته چگونه ممکن است به کناب آسمانی و دستورهای
آن بیایمان و بیاعتفاد باشد؟
۳۱۸۳
روز گاریشد که درمبخاننهدمتمی کنم
۲ اکیاندرداوصل آرمتذرویحوشخرام
۳ واعظ ما بویحقنشنید بشنوکاینسخن
۴چونسبا افتان وخبزان میروم تاکوی دوست
۵ خال کویتزحمتا برنتابد پیش ازاین
۶ زلف دلبردام راموغمزه اشتیر پلاست
۷ دیده بدیین بپوشان ی کربم عیبپوش
۸ حاش له کاز حساب روزحشرمبالانیست
٩ ۲ ازبمبن عرش آمینهی کند روحالاین
۰ خسروا امید اوج جاه دارم زین قبل
۱ حافظم درمحفلی دردی کشمدرمجاشی
در لباس _ فقر کار اهل دولت میکنم
در کمینم انتظار وقت فرصت میکنم
در حضورشیزمی گویمنه غیبت می کنم
" وزرباحین وگل استعداد همت میکنم
علفها کردی بناتخفیف زحمت می کنم
با دارایدل که چند پنت نصیحت می کنم
زیندلبریها کسسن در کنجخلوت می کنم
فال فردا میزنم امروز عشرت میکنم
چون دعای پادشاه ملك و ملت میکنم
الاس آمتان_بوسی حضرت میکنم
کی اینشوخیکهچون باخلقسنت ميکنم
بیت ۱ : مدت زقالی ات «روزگاري » که کارم خدمتگزاری
درمیخانه استوبا جامه درویشی « ففر » کاریرا کهباید کار کناندولت
انجام پدهند ؛ من برعهده گرفتام ( بطوریکه پیش از ایسن هسم بارها
با آور شدهایم منظور خحواجهحافظ ازمبکده و میخانه» همهجا : محل
ومکانی است که عارفان برای انجام مراسممسلکی و طریتتی خود گرد
ميآیند و بهنیایش میپردازند ودراین ببت نیز نظر حسواجهحافظ بر
اینست که
ده ۲و ۳
دبرگاهی است من در مسالك عشق ورندی گام ميزنم وبه
این ایبات از نسخه قروینی ساقط
۱۱۸۴
نبایشگاه عشاق « مبخانه ۱» روم و درآنجا به انجام کارهائی که بر
عهده گرفتهام فیام می کنم و در جامه درویشی بدون اینکه مقامی از
مقامات دولتی را داشته باشم واز دولت وکار آن تفع گرم براق
بقای رولت پادشاه وحفظ وحراست ملك وملت که از وظایف دولتیان
است » دعا میکنم و از اين طریق دراستحکام مبانی ساطنت و دولت
خدمتی انجام میدهم - همین موضوغ را صریحتر دربیت نهم نیسز بیال
کرده است )
پیت ۲ ۶( من این اعمال واین دما را انجام میرسانم )بامیل
آنکه زماني برسد ومن بتوانم بدیداررویزیبای او ناثل شوم « تذروی
نحوشخرام را صید کنم » وبه آرزویخود برسم واز زحمانم نیجهای
بگیرم: من درکمین نشسنهام و با فرارسدن زمان نامب «وفت »و
مواففت روزگار «فرصت» اانتظارم یکشم چشمبراهماننظار کشیدن »
تا توانم در تصدی کهدارم توفیق حاصل کنم[ درانتظار فرارسیدان
موقعیت و زمان مفتضیبرای رسین به آرزویم نشمتهام ]
بیت ۳ : واعظ زمان ماکه درمتبر سخنانبرا کنده میگوید وبمن
میتازد ومرا مباحتی وبیدین مبخواند . برای ايست که هیچگاه اودر
عمرش ؛ گفته وسخنراست و درست «حق » وسزاوار و واجب«حن»
از کسی نشنیده است وبرای همین است وقنی باو سخنان راست و
پوستکنده میگویم از من میراجد :
۲۳
منم که گوشه میخانه خانقاء مناست دعای پیر مغان ودد سبعحگاه مناست
۲۱۸۵
من آنچه را درباره او میگریم چون حق وحنیفت است باکی
ندارم و درپشت سرش نمیگویم «غیبت کردن» بلکهحاضرم درحضور
وبرابرش اینسخنان را بازگوکنم ۰ زیر من سخن براستی و درستی
مگریرو از کسی ال ندارم,
بیت ۴ : برای رسیدن به سراپرده دوست مانند باد صبا که گاه
تند و گاه آهسنه مبوزد » گوئی مینشیند و برمیخبزد و افتان وخبزانم
بفصد دیدارش بطرف او میروم ( کنابه ایست از ناتوانی وعجز )ودر
اینراه همچونباد صبا کهاز میانچمنو گاستان میگذرد و درگذر گاهش
از بوی سبزههای خوشیو « ریاحین » و گلهای معطر برای رسیدن
بدوستطلب كمك میکند « استمداد همت » ؛ وهمراخود بوی خوش
میآوردهنهم در راه و ابن مقصود از گلها وسبزههای خوشبوی باغ
وکلستان معرفت كمك میگیرم وبا گلدستهای از انقاسقدسیه بخدمتش
میرسم که دما غ جان او را معظر وعطر آگین سازم .
بیت ۵ : له متزلگاه دوست پیشتر از این » رنج و آزردهگی
«تافتن » مارا فراهم نمی کند و اجاژه میدهد که به حسریم او نسزويك
شویم وبنابراین ؛ ای زیاروی پرستبدنی « بتا بچول درحق ما مرحمت
رعنایت کردی بهمین نظر من نیززحمت ورنجم را بتو کم میکنم و
تورا زحمت نمیدهم « تخفیف زحمت).
بیت ۶ : ( دلبستن به زیبارویان همهاش رنج و زحمست است)
برای آنکه گیسوان او دام راه عاشفان است و اشازههای چشمانشنیز
تبرمائی است آزار رساننده «بلا» و آزسایش کننده «بلام
آیا عاشق تاب وتوال عشق را دارد یانه ای عزیز من« ایدل » پیادراشته
مرف
باش که من نورا برای پیمودن این راه بارهاپند و اندرز دادهام کسه
خووت را برحذر داری و این راه را نه پیمانی:
بت ۷ : ای پادشاه حطابخش اجرم پوش » وای بخشاینمده ای
که زشنیها « عیب) و نقائص دیگران را ندیدهمیگیری و چشمانترا
از بدینی در باره من وبخصوص از سخنان بیباکنه ای که در گوشه
تنهائی و خلوت پر زبان میرانم ؛ بگردان و آن را ندیه بگیر وستار
عبوب من باش ؛ زیرا تو عیبپوشی و از سخنانم بردلترنجی وباری
نه نشیند [ این بیت برای ما روشنگر سائلی است و آن اینکه :
شایمه ای که درباره اشعار عراجه حافظ و کدورت خاطر
شاه شجاع از آن درچند تذکره آمده بیاصل واساس نبوده لبکناصل
آن نه بدان صورتی بودهاست که آورده اند بلکه مساندان ووشمنان
خواجهحافظ که شخصیت وهویت, آنان را به خوانندهگان ارجمند باز
شناسانده یم سخنان او را دست آویز ساخته وبنحوی بنظر شاهشجاع
گذرانهاند که موجبات زلگیریو رنجش خاطر اورا فراهم آوردهاند
و به همین نظر است که حواجه حافظ پس از آگاهی با سرودن این
غرل بدین نحو وروال ه مقام عذرخواهی وپوزش برآمده است که:
من در کنج خلوت از فرط تنهائی اگر گستاخی «دلیری» کردام نو
۱ - باتوجه به کر يم عبپوش» این بیت مطلع خواجهحافظ که دد
جاع است بذهن خلود میکند :
حافنقرابه کش شد و مفنیپیاله نوش
و چون درییت ٩ و ۱۰ میفرمایسد ستايش پادشاه دا کرد با
این پاداهکريم عیبپو. شامشجاع است .
۱۸۷
که عیببوش و خطابخشی براین گناهم خرده مگیر و آثرا با نظرعفو
راغماض بنگر . درغزلهای آپنده خواهیم دید که همیسن موضسوع و
سابقه سیب رنجشی بزرگ گردیده و سرانجام کار را برخراجه حافظ
سخت گرفنه اند تجائیکهبرجانش پیمناله شده و نچار از ترلك شبراز
گردیده است ]
یبرم برخدا وحاش لله ۱ وسوگند. میخورم که
من از باز عواست روز رستاخيزهيجبيم و هراسی ندارم ( زیرا اعمالی
نکردهام که هراسان باشم » کسی را که حساب پالا استاز محاسبهیچه
با ) من برای آیندهام شگون خوش میزنم « فال »و آینده را خوش
میبینم و خوش میدانم و برای فردای رستاخیز لیز هراسی_ندارم وبه
همین مناسیت عمر وفرصت ووفت امروزم رائیز به پیم فردا باه وسیاه
نمی کنم وبه شادمانی وخوشی میگذرانم ؛ تو نیز همچو من باش »در
زندهگی راهی برو که از فردای رستأخیز هراسی نداشتهباشیوعمرت
را به خوشی وشادی بگذراني [دزاینجا نیز من غیر ستفیم تعریسض به
واعظاست میفرماید : واعظ که سخن دروغ میگوید خودش ازبس
عمل زشت میکند فردا که پیشگاه حقیفت شود پدید شرمنده رهسروی
که عمل برمجاز کرد . چون میداند چه کارهایناصواب کردهپیوسته
ازهول وهراس روز رستاغیز سخن میگوید و مردم را میترساند ودر
رحشت میآندازد و برای آینده مردم فال بد میزند و امروزشان راهم
فدای فردای موهوم میکند ]
۱ - حاشا بم پناه دیمنی بمید وپاکی دخالیوبسنی مکراست و
حاش لله و حاثاله بسني پاکی ودودی است خدای دا از این کاد ,
اف
بیت ٩ : من همینکه به بقای دولت پادشاهی که کشور و مردم
آن درپنه او هستند دعامیکنم» چون مستجاب الدعوه هستم از طرف
راست « یمین » آسمان برین «عرش » جبرئیل فرشنهراسنگو. «دوح
امین ۱ » برای برآورده شدآن میگوید: این چنین بد « آمین ؟ »و
خداوند قبول کند این دعارا « آمین»
( خواجه حافظ دراین ببت این نکنه را به شاه القا میکند که
دعای من وامتالم دردولت تو اثر دارد و مورد قبول درگاه خداوند
است نه دعای آن واعظ درو غپرداز و صوفی حقهباز ),
بیت ۱۰ : پادشاها « خسروا » من آرزوی آن دارم که مفام و
مرتبتم زدنو ار رود «اوج جاه» از انجهت « قبل؟» که راستگو
ودعاگوی خدمتگزار دولت نو هستم و اینکه درمیخانه خدمتمیکنم
واين طرین« قبل » را قبول کروهام مورد عنایت باشم و از اين جهت
«قبل » وبرای ابنکار «قبل )دز عرابت: الشاس * میکنم که اجازه
آستان »
فرمائی به حضورن شرفیاب شوم وافتخار حضور در درگاه«
تو راداشته باشم « آستان پوس حضرت [ درمیباییم که نحواجهحافظ
ثبل است » روح نام اوست و امین سفبت آود
۱ - روحالا
۸
خطاب امین از آن یافته که آنچه از کلام خداوند میشنیده ب
پپغمرر ص
بدون بیش وکم مپرسانداست
۲ - آمین اسم فمل است بسن قبول کن دعا وبستی چنینباد.صراح
۳ -قبل به کسر قاف و فتح امنی طرف و جانوجمتیدهد ومجاناً
پممنیطریق هم آمده است .
۴ النماي بکس درخوامتن وپامطلاح علم عربی سئوال باساوی و
درفادسی سئوالادنی بهالی پینی در خواست کوچکتی از بزدگثر :
۲۱۱۸۹
پس از استماع مطالبی که علیه او به شاه شجاع الفام کرده بودهانید
صلاح ومصلحت آن دیده که از پادشاه تقاضای شرفابسی کند و با
نشرف بحضور پادشاه بتواند بدبینی او را نست بخورش مرتفع سازد
و درببت هفتم بطور ایما وایهام بدان اشاره می کند ]
یت ۱۱ :من آن کسیهستم کهدرهرمجلسوانجمنی بسفتضای
آن محفل ومجلس رفتار میکنم اگر محفلدانشوعلم و قرأتقرآن
باشد در آنجا حافظ قر آنم و اگر درمجلسی که محفلانسباشدحضور
بابم بادردی کشان دماز عرفان ودانالیمیزنم. همان کاری که «تظاهران
بهدینداری وزهد وتفزیمی کنندمی کنم خودت در ستتماشا کنو بهبی که
من بامردم چگونه زرافی وشمهبازی و تردستی « صنعت» میکنم و
آنان را فریب میدهم
[صنعتباضم اول بمعنی کارهای تردستی و زراقی وشمهبازی
است وصنعت بافتح به معنی منر وپیشه است وحافظاین واژه رابمعنی
زرافی وشمدهبازی وتروسنی ژچشمبندي درآثارش, بکار گرفنه است
از جملهدراییات زیر.
حدیث عشق زحافظ شنونه از واعظ اگرچه صنعت بسپاردر عبارت کرد
صثمت مکن کاه رکه محبتنراست باخت عشنش بروی دل. در منیفراز کرد
آندا کهخوا ندیاستاد. ببنگریهتحقیق _سنتگر است اماشسر روان ندارد
صاحبانبهار عجم وصراح منقدند که صنمت بافنحوضم هردو
صحیح است وبيك معنی است و این بیت از درویش واله هروی راهم
مثال آورده اند.
شانمنمتیومندتگی کهدريك کار گاه ازهمان جنسي که سازدینبه خارا ساخته
۱
چنانکه گتیم حافظ صنمت را بمعنی زراق » حفهباز » نردست +
شعبدهگر بکار برده و همه جانظرش ازبکار گرفتن اين واژه تعریض
به شیخزینالدین عل ي کلاه است ۰ زیر درشرح او آوردیم که اینمرد
درعلومغریبه دست داشته وسحرو جادومیدانسته و تروسنی وشعبده گری
میکرده است. و قصد از صنعت کرد کارهای اوست ۰ و دراینبیت
از نظر اپنکه راه هرگونه تعرض را بر نود بندد آنچه را میخواهد در
باره اعمال این صوفی بازگوید بخود نسبت میدهد لیکن باواژصنعت
میرساند که نظرش با کیست و دراینبیت میفرماید:نگاه کن که چگونه
بامردموبندهگان خدا و کار خدا گستانعی« شوخی )و وفاحت«شوخی»
میکنم وباآنان زرافی وشعبدهگری وچشمبندی انجام میدهم و عفلان
را میدزدم وفرییشان میدهم | ۱
این نکته نیز گفتنی است که پنن ازطی دوسال نی سالهای
) ۱۷۷۱-۷۶۱ ) که حواجه حاف ینم شیاد به «بارزه برخاست
وسپس ناچار بهنرلد شیراز گردیه رانجام باگذشت زمان ماهیت و
شخمیت واقعی این صرفی دجال عل لد شکل برشاهشجاع آشکار
شذ و او را از خود راند وحنی چنانکه گفتهايم دراثری هجو کرد و
درائری که او را به مسخره گرفنه نیز درباره اش همین واژه صنعت را
بکار برده و گفته است ؛
جوحدت لافغر بت میززند - دست دردامان مهرویان به صنمت میزند
محتسب ددبرج
۱۱۹۱
۱ ساقي ار باوه از اين دست بجاماندازد عارفان راهمه_ در شرب مدام اندازد
۲ ورچنین زیر غم زلف نهد دانه خال ای بمامرغ خرد را که بداماندازر
۳ایحوشاحالت! آنمست که درپایحبیب! مرو دستار - نداند که کدام اندازد
۴ روزدر کسب هنر کو شکهمیخوردنروز دل چون آینه در زنگ ضلام اندازر
۷ آن زمانوقتمیصبحفروز۲ است کهذب گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
۶ باده با محتسب شهسر نوشی زنهار بخورد باددات "و سنگ بجام اندازر
۷زاهد خام طمع برسر انکار بماند پخته گردد چونظر ۴ برمی خام اندازد
۸ حافظا سره بکله گوشه خورشید بر آر بختت_ از قرعه بدان ماه نمام اندازد
بیت ۱ :ساقی اگر باینطریق وباینروال « زیندست » واینطور
واینگونه «از این دست » شراپ بجام ما بریزد » رندان و عاشفان را
وامبدارد که شراب پیاپی پنوشند و دائمالخمر شوند »و همبشه سست
باشند .
( آنچه آوردیم معنی فلأدری کلام وسخناست لیکن دراینبیت
پیشتر با کنایهها واشارههای عارفانه پبان مطلب کرده است » سافی در
اینجا منظور کسیاست کهسیان مرید ومرادواسیبلاغرامها ووستورها
وئنلیمات است»واوست که مرید را باتعالیم معنری حود به حالات
وجذبات خاص روحی فرو میبرد ونشأت و لت #نوی میبخشد و
شرب مدام نبز درادبیات عارفانه معنیخاصی دارد که بحث رازم ان
سس
3 . دولت ۲ - قا. حریف ۲-ق. فروغ امت ۴ -ق. در
-۵ ازکله
۳۹۲
رابطور تفصیل به جله دوم وامی گذاریم و دراینجا همین انداژه بسنده
میکنیم که عارفان پس از اینکه ورحالت جذبهو سکر اوسپس صحو؟
فرومپروند بیشان نشأنی وست میدهد که بان مستی وسکر مبگوبند و
این حالت چنان لذتبخش است که سالك میل به ادامه آن حالتدارد
واین تمایژ را شرب مدام میگو
و دراین حالت است که ساقی بنا
۱ سکر :
دفي ی میاقطاهز زاعع مت اختطان نروطل وراه اما دا وناز
خاطر بکارمیبرندولی صوفیان این حالت
را غلبه حال خوانند مولانا جلاالدین مولویدرمتوی اینحالت دا بابیانی دسا
لی ممتی ونشأةاز شراباست وعارفان آثراپمشی
آمدن از تفرقه وبدست آمدن ج.
توضبی ونشریی کرده وبرای بازیافت این موادد و درك چگونگی
مولوی چاپ خاور صنحات ذیر باجله دوم حافظ خراباتی مراجمه فرهائید,
ص۰۶ ۴سط ۳۶و۳۷ دض ۳۳۹ بط ۳۴ وم ۳۶۲ تن ۱۶ و ص۲۰۹
سر ۳ ۴ وم ۱۴۸ سطر ۱۹.ص ۱۵۶ مطن ۱۲ سطر ۲۴۹ ستلر ۱۲ من
۳ سار ۲۵ واص ۴۱۰ تن ۴
۲ - صحو , پالنتع بسمی:عوشیاری ار ستی است رپالبودن آسماناز
ابر ودراصطلاح خاص عارقال جععنی, تابودساختن, عادات وادساف ادثی است
ودرحقیقت پالکردن باطن آست اد ابرهای تیرهای که عادات نایسنه ورذائل
ارئی آدمی را پوتانیده است دهمچنین بهوش آمدن عادف است از صتی و
خودپرستی وخودبینی رحنظ نعادل عارف است از <الهای سکی وبسطنابتواند
خود دا حنظ کند ودرحالت سکر دم از شطي رطامات نزند - در میان عاشقان
ورندال صحو مقام ادچمندی دارد و کسی که دم اذ شلح وطاماتپزند نزدعارفان
سفیه ودیوانه است . همچین این حالت است کهخواجهحافظ آنرا خرابیخوانده
است مولاناجلالالدین مولوی دمتدوی درصفحه ۳۶۱ سطراز۴۰تا ۴۵ بهشرح
این حالت پرداخته است . حافظ هیفما
اگرچه متی عتفم غرابکرد. ولی امایهمتی من ذین خرابی. آباداست .
و, مگ رکتا بشحاقظدراینخرابی بود کهیعشنی از لس در می منان انداخت
۳۱۹۳
به تشخیص رضع روحی سالك و گنجایش وظرفیت قبول جذبات به
شرب او نی بهادامحالت جذبه كمك میکند وی آنرا نقطیمیسازد,
زیرا چه بسیار سالکانی کهدرچنین حالتی دراثر وضع خاص روحی
اگر جذبه وشور وشوق وسرمستی آنها ادامه یبد دچار اعنلال احوال
وحواس وجنون میشوند وممچنان دراین حالت بافی میسانند وابشان
رامجانین گویند . درمیان عارفان دورانگذشته کسانی که دچار جنون
گشته و بنام مجنون خوانده شدهاند بسیارند .
خواجهحافظ دراین پیت بدین معنی اشاراتی دارد و میفرماید
بدین ترتیب وباین نهج و روال که ساقي بهعارفانحالاتنعوشدهد؛
یم آن دارم که عارفان همه تفاضای شرب مدام کنند و سرانجام به
جنول دچار گردند . ضمنا این بیان و ناویل عرفانی را درباره مستیو
شربخمرو رب مدام به فصد و عمد آورده است. زیرا : ابیاتدیگر
غزل درباره شاه شجا ع است واین هنگانی است که از يك طرفزاهد
وصولیشاهشجاع را ازشرب خمر منم میکن و ازطرفدیگر خواجه
حافظدرغزلهای گذشته عوداو را مشوق بوده وحنی گنه است :
میدمد صبح و کله بسته سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب
میچکد ژاله بسررخ لاله المدام_ المدام یا احباب
در میخانه پستهاند .. دگر . افتتح یا منصح الابواب
وموارد دیگر کهدرغزلهای گذشته به مريك از آنهاشاره کردهايم:
همینمطالب دست آوبز زاهدانوصوفبان علبه اوشده برده و آنها بمردم
میگفتهاند :
باشاه را باپند واندرز وامیداریم که دست از میخواری بدارو
۹۲
ولی حافظ او را بنوشیدن شراب نشوبق وتحريك میکند نا ان حدکه
باو میگوید آنچنان شراب بخور که شب ببهوش باشی و اچار گردی
صبح صبوحی کنی و شرب مدام داش باشی !1 4.
بائوجه به يك چنین شایعه ها و گفنههاست کهخواجهحافظ درابن
غزل پس از عنوان کردن سافیوشراب بمفهوم عرفانیومجازی و اشاره
به شرب مدام که سرانجام جنون آوراست» باشاه شجاع به سخن
پردانعته و او را از نوشیدن شراب در روز بسرحذر داشته وروز را
مخصوص بکارهای مفید وسودمند « هنر » خوانده وسرانجام هم به
صوفی و زاهد تاخته وطعنه زدهاست )*
بیت ۲ : اگر او نیز بمانند صبادانی که برای بسدام انسداختن
پرندهگان دانهمینهند و بر آن رشتههای دام میافکنند تاپرندهگان را
بفریب وطمع آن دانهها بدام افکنند واه خال زیبابش را چسون دانه
برای صیددلعشاق نمایان کند ودراطرا آن رشته گیسوانش راچسون
دامیبهند؛ چه بسا که پرئدههای عفل را بدام عشق وزیبائی خود اسیر و
بدام اندازد ؟؟ !
بااینکه عقل «خرد » از عشق گریزان است » اما دانه و دام
اوچنان فرنده اند که پرندهگان عفول را میتواند. بدام خسود افکند و
مجنون کند ۱[ درغزلهای گذشنه گفته ونوشتهايم که شاه شجا ع خالی
درصورت داشت که بکرات خواجهحافظ آن را وصف وستوده است
ومابههمین نشانی غزل رادر نطاب وو صف زیبائیشاه شجا عدانستهایم],
بیت۲: چهنخوش وچهنيكاست » حال آنمسنیکه در پایدوستش
از شدت شوق وذوق ؛ دستار و سرش را ازشدت مستی عشق, نداندکه
۲۱۹۵
کدام را اپثار ونثار قدوم محبوب کند وبخاك افکند ؟ ! وسر از وستار
باز نشناسد ؟ ! ( اودرعشق ودلدادهگی این چنین از حود گذشته باشد
وبدین مرحله از عشق وفدا کاری رسیده باشد ) ومن_آرزو ميکنم در
عشق تو چنین حالنی داشنه باشم .
بت ۴ : روزهادربدست آوردن « کسب ۱ » وحاصل کردنبیشه
«هنره و کارتبگذر ان ومجاهدت کن «کوشیدن »نه اینکه به یخوردل
بگذرانی ! برای آنکه» شرابخواری در روز ؛ روح شفاف آدسی را
به کلورت و سیاهی مبدل مبکند زنگ قلام) و درنتیجه روز انسانبه
تاریکی وظلمت وتباهی میگذرد وزنگ ظلام» و کسی که روز ؛
شرابخواره شودء سیاهبخت وتیردروز خواهد شد
بیتع : زمان وهنگام نوشیدن» آن شرابی که همانند طسو ع
صبح وشفق آن میدرخشد شب اتعت ( تابادرعشش خود شب فلمانی
را روز نورانی مبدل کند) وآن زمانی است که خیمه وسراپردهپادشاه
آسمان « خورشید » درافق پرده شامی" شب «شام » خورشيد را از
انظار بنهان ونهان دارد وتاریکی شب فرا رسد .
بیت ۶ :[ پساز این چند نکنه که ورباره میخوردن بعنوان پند
کب پا فتج پمی حاصل کردن ومجازاً بمضی پیثه د هر است
وخواچهحافظ چهزییا ویجا کسب ر! در کنار دنر آررده است: ۱
۲ - شام دراینچا به دومینی آمده یکی نام کونهای پارچه است که در
سرزمینشاجمیبافدو پا آ مس اپرده و آفتابکردانمیساز ند وبآنشامیا هم کورنن
ودیگ مت شب است. شام نیز نام سزمینهاهاودان است که ملكسود نیز گویند
که سورستان باشه که همانسوریه است.
مرف
گفتم اين نکته را هم بای بان اضافه کنم که : أ
آگاه باش و زنهار 4 وبهپرهیز « زنهار » وهوشیارباش «زنهار»
که هرگز «زنهار » بامحتسب شهر « شیخزینالدیسن علی ) شسراب
ننوشی زیرا : او کسی است که هیچگاه باس حفوق دوسشی ونمك
کسی را بجا نمی آورد . او شرابت را مینوشد وبجای تشکروامتنان در
جامت سنگگ میاندازد و آن را میشکند ونمكبحرامی میکند «سنگل
بجام انداختن » و عیشت را منقص میکند و سنگگ بجام انداخنن! »
[ مفصود اینکه : هوشیار باش و هیچگاه این محنسب نامحسرم را به
مجلس شرابخواربت راه مده که او در مجلس باتو شرکت میکند اما
صبح تورا رسوا میسازد ؛ او آدمی نمكبحرام وناسپاس است پسسبه
او اعتماد مکن ؛ این نخستین غزلی است که در آن از شیسخزینالدین
علی بنام ستعار محتسب باه کرده و از او به نزد شاه شجاع بسانم
رنشان به انقاد پرداخته ؛ در صفحات_آینده. خواهیم دید که در چند
مورد دبگر نیز نامش دا بمیا آورده و از اعمالش سخن گفهاست].
یت ۷: آن زاهد آزمندی که بیحاصل است ۰ « ام طمع »
وچنان میبندارد پهشت را دربست باو خواهند بخشود وچنین طمع
خامی دردل میپزد !
همچنان پرسر انکار خودش از اینکه : راه غلط میرود و درحق
ماشفان به غلط قضاوت میکند وبه ناروا بآ نان تهمت وافترا میبندد +
1 - میلگ بچام انداختن همان منك پرسوذدن است که بمعنی عيش
کتی دا متقس کردن است.
۳۱۹۷
پابرجا وبافی ماندهاست » یفین دارم او نیز از ابن بیتجربه گی «نخامی»
ونادانی «خامی » بدر خوامد آمد؛ اگر نگاهسی بر شراب جا
یناه «حام »و پخته نشده یفکند و از بوی آن سرمست شود.خشگی
دافش علاج میشود و تردهاغی پیدا میکناه ۱ او از این زهد نعشات
باز میآید [ انگور که برای تهیه شراب درم ریخته مبشسود تازمانی
که اربمین آن بسر نبامده دچار تحولات واقلابایاست که باصطلاح
بآنانقلاب خلی میگویند ودراینحالت پبوسنه_میجوشد ومیخروشد
و در اين هنگام بوی شدیدی از آن متصاعد مبگررد عواجه حافظ
نظر وفصدش از شراب خام ؛ شرابی است که در حال پختن است و
مقصود بوی آن است که نعشگی دماغزاهد را که جنگ متعصباست
از مبان بهبرد ]
بت ۸ : ای حافظ » اگر میتوانیتو دسترسی داری » سرت را
از گوشه کلاه آن خورشید لا بیرون آوز [ کلاه گوشه بمعنی افتخار
وکبر ونخوت استهمچنانکدور کلاء گواشه شکستن کهبمنی کج کردن
کلاه و کجنهارن کلاه است از راه نخوت وغرور وتکبر شیخسمدی
نیز بمعنی افتخار ونخوت و کبر بکار برده ومیفرماید :
کلاه گوشه دهقان به تب رسید. کهاببرسرش افکندچرنتوسلطانی
ودراینجا بمعنی افتخار وغرور است ۰ بتابراینمیفرماید :
ای حافظ » اگر اقبال دوبت « فرعه » تفأل رابت بزند وبام
۱ - اشاره است باین بیت اذ خواجهحادنط
ززهد شش ملولم کجاست باده ناب که بوی باده مدامم دماغ تردارو
لاف
آن ماه زیبا ر که ماه عجسته ایس دراین تفأل بنام تو در آید . سرت
را از افتخار وسربلندیاز گوشه کلاه آننعورشيد لفا بدر خواهی آورد
ودرزیر حمابت وعنایت ونوجه او قرارخواهی گرفت و ازتوجهاتاو
برخوردارخواهیشد .
۳۱۹
| من وصلاحوسلامت کساین گماننبرد .که کس بهرند. خرابات فلن آن نبرو
من این مرقع دبریته بهر آن دارم که زیرحرقهکشممی؛ کساینگمان نبرد
۳ مباش غره به علم و عمل فقیه؛ مدا که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد
۴ مشو فریفنه رنگگ و بوء دح در کش که زنگ غم ز دلت جز می مفان نبرد
۵ اگر چه دیده بود پاسبان تو ای ول بهوش بساش که نقد تو بان نبرد
۶ امن ضعیف چگونهغم نو بردارم که بار هجر نو این بار نون نبرد
۷ آسخن بهپیشسخندان ادا من حافظ که تحفه کسدرو گوهر بهبحر وکا نبرد
این غزل در نسخه قزوینی نیامده ولی درنسخههای آ.پ.ج.ت.ل
اینجانب ثبت است .
در غزلهای گذشته باد آوز شدی که خواجه حافظ در آغاز
رژه
با مدعی ومعاندان ود کوشش دار که شاه شجاع را از خود نرنجاند
ومحبت وعنایت اورا بطرف نحوو جلب کند زرا مخالفان ومعاندان و
مدعیان او با فده از موقعیت و زمان خحورشان را بهشاشجا عنزواش
کرده بودند و می کوشیدند که از این نزدیکی بهرهبرداری کم کنند و
در آن موقمیت و زمان این تنها شاه شجاع بود که میتوانست به نفع
آزادمردان و آزادهان و آزاد اندیشان تصمیم بگیرد» بنابراینهواجه
یس
اس این پیت درشنه . چ ت . ل آمدهات. ۲- یر
ارنسعههای
4
آ.ب ثبت است . و در نسخه های . ج . ت . ل بجای آن بیت چهارم آمده
و هسرع ادل چنین است , اگرچه دیده بود پاسبان تو حافظ .
۳.۰
حافظ باین نکنه وافف بود و میاندیشید که ضمن مبارزه وسعارضه با
متظاهران دینفروش ورباکار؛ محبت وتوجه شاه شجا غ رابخودمعطوف
دارد وهرجا ایجابکند اورا بسناید و مدحگوید و بدین وسیله بدست
معاندان خود حربه و اسلحه ندهد نا اورا بکوبند و نظر شاه شجاع را
علیه و برانگیزند .
چنانکه در غزل گذشنه گفتیم . معاندان ومخالفان خواجه حافظ
در این هنگام با توجه به دشعنی دیرینهای که با او داشتند و ما شمهای
از آن را در ضمن شرح غزلهای متعلنی بدوران امبر مبارزالاپن محمد
آوردبم پیوسته از او بدگوئی میکردند و نزد شاه شجاع به سعایت از
او و طریفنش و شعر و شاءهربش سخن یمیان میآوردند و اینست که
تخواجه خطاب بایشانگفته بود :
زامدظاهر پرست از حالما آگاهنیست" درخقماهرچ گویدجایهیج | کرادنیست
و بطوریکه در صفحات آینده هم اد آمد میخوانیم که نمبت به
گنههای درو غ و تهمتهاي ناروای ايشان میفرماید :
ما نگوئیم بد ومیل بناحق نکنیم جامهکس سیه ودلقشود ازرق نکنیم
و بنا بر این جای شگفتی نیست اگر در غزلی که خطاب به صوفی و
تعریضبرارستدر پایانشازشاه شجاع سنایش ومدح بمیان آوردهاست.
بیت ۱ : من رند خرابانی و عاشق هستم و با این چنین طربققی
چطور ممکن استکسی درباره من ابنگونه تصو رکند «گمان برده که
من بفکر رستگاری «صلاح!» و آشتی و مصالحه «صلاح » با دیگران
| - ملاح پمتی دستکاری وتیکی وشد فاد و آشتیوممالحه است
۳۳۰۱
«صوفبان و زاهدان» بر آیم!! و از بدیها و سفتیهای دیگران بیگزند
بمانم «سلامت» ورهائی پابم «سلامت» و درچشم دیگرانبیعیب بنایم
«سلامت؟ و در چنین اندیشهای باشم؟؟! زبرا : من رند خرابانی هستم
و هیچگاه بنکر صلاح و مصلحت نود نیسنم [در غزلهای گذشته در
باره صلاح و مصلحت اندپشی سخن گفهایم وباد آور میشویم که
رندان و عاشفان مخالف صلاح اندیشی و مصلحت بینیهستند زبرا:
صلاح ومصلحت راکارصرفبان میدانند و اینست کهعواجه حافظدر این
باره بکرات مطالبی فرموده ازجنله :
مااحازما چهمیجوئی کهستانرا سلا کفنیم بدودت گس مستملامت دادما گتیم
و
ملاح کاد کجا و من خراب کجا بهبین تفاوت ده از کجاست تابکجا
و
ملاح منهمه جاممی است دمنزین بحث ", تیوز شاهد و سافی و هیچ باب خجل
1
دنه عالم سوز دا بامملحتبینی تچکار کاد ملک استآنکه تدییر وتأمل بایدش
و
مطلب طاعت. وپیمان «ملاح از منمست .که بهپیمانهکشیشهره شدمدوزالست )
بست ۲ من اینجامه پارهپاره « مرفع ۲ » و کهنهددپریشه » را
سس
۱ - سلامت : بی
زد شدان - بیکیبشدن - دهائیپافاین - و در
زبان فادسی این مسدد بیش مفمولجم میآبدیشی,تتددستی
۲ - مرقع يعني : خرقه ودلق درویشان وچون پادهپده ودقمرقماست
بآن مرقع میگویفه وبه همین مناسبت کنابهائی دا که از رقمات خاوط و با
نناشیها بهم پیوسنه شده باشد نیز مرفعخوانند.
۱۳۲
ازبرای وبخاطر آننگاه داشتهام که درزیر این خرقه صوفبانه ؛ بنوانم
شراب پنهان حمل کنم وچون ظاهرالصلاح هستم بتابراین هیچکسس
گمانبدیمن نمیبرد ومن میتوانم درزیر اینسربوش هرعمل زشتی که
بخواهم بای قاع شهوانم نجام دهم[ باین بان همعارضه و تقیح
اعمال صوفیان میپردازد وجامه وشعار وطریشت آنهارا دامی بسرای
صید مردم وفریب آنها میخواند واين گفته مولاناعبید زا کانیعارف
هم عصرش را بیاد ماورد کهوصوفیی را گفتند که : جبهات رابفروش
جواب داد اگر صیاد دام خود را بفروشد باچاصید تواند کرد ؟؟»
ببت ۳: اقفقیه » اینهمه به دانش فقهی خودت واعمالی که
انجام میدهی غره مشو وفریب مخوره فریفته» رای آنکه:
این اعمال تو مانع از آن نخواهد شد که حکم خداونده فضا
دربارهتو اجرا نشود | زیرا درجها کسی نیست که بتواند از حکسم
خداوند پرهد « جال ببرد » ودر اما باشل «جان ببرد » تونیزسرانجام
مکافات اعمالت را خواهي دید وبابن اعمالت نمینوانی خداوند را
فریب بدهی .
بت ۲ : ( ای ففیه ) ایناندازه فریب ظاهر و رنگ » ودغلی ها
« رنه آرزوهای « بو » فربنده ودت را مخور ! با ومنندماجامی
بزرگه از شراب پیر مغان که سانعته اوست « مغانه» بنوش تابانوشیدن
آن کدورت « زنگ » وسیامی «زنگه » و کنافت « زنگ » را که در
اثر اممال ناروایت برصفا وروشنی دلت چیره شده و آن را نبره کرده
است پاه کندوبآنصفاوروشنائیبهبخشد.زیر:عفانآنشپرستنل و آتش
دراختبار آنهاست و آنها بانور وگرمی سرو کار دارند ودر لها ور
۳۳.۳
میآفربنند ۱ فوروغمهر_ دردلهای کسانی پرتو افکن است که خوورا
باشراب معنوی پر مفان سرمست کرده اشند[ منظوراینکه: بیاووست
از جاهطلبیه! و کارهای زشت وناستودات ایفبهبردار و تو نبزیه
مسلكث عشق ورندی در آی واز تعليم بزرگگ عاشقان ورهبر رندان و پیر
مغان » بهرهور شو تادراثر آل درول زنگک زده و سیاهت نورمعرفت و
روشنالیمهر تبان شود ]
بیت ۵ : ای عزیز من « ایدل » هوشدار و هوشیار باش که
چشمان آدمی موجب بلا وفلاکت وادبار اوست» دیدهگان است که
هرچه را میبینند میخواهد و هسوس را دردل برمیانگیسزد و دام راه
عارفانشود؛ دیده گاناست که آدمی را از راه راست منحرف میسازد
هرچند چشمان آدمی بمنزله پاسبان اوست که راه را از چاه تمیزبدهد
و آدمی بدامنیفند بانهمه از چشمانت نیز حذر داشته باشو بیدار ول
باش که مبادا هستی « نقد 6 ترا که پا کيونقوی است همان دیدهگان
پاسبان به بادرهد وبا خور بلژوو !۲۲
بیت و :[ دراین بیت ستایش شاه شجاع است به استنساد پیت
مقطع که درشرح آن خواهیم گفت ] م. ناتوانچلورمیتوانمبانزاری
ونحیفی « ضعیف » بار سنگین غم هجر او را تحمل کنم ؟ «بردارم )
برای آنکه : بارفراق تو را بهيقین بدان که این دوست «بارضیفتو
- اشادها,
ازآن پدیر منانم عزیز میدادنه . که آنشي که نمبرد همیشهدردلماست
۲ - این گفنه باباطاهر عریان دا ییاد میآورد
زدست دیدب دل هردو فریاد که هرچه دید پینددلکند باد
بسازم خنجری پیئش زپولاد ذنم بردیده تادل گردد آژاد
۱۳۴
«نانوان» نمیتواند تحمل کند و بردوش او غم هجر سنگینسی میکند
(دروافع بااینبیان اظهار اشتیاق بدیدار وملاقات با شاهشجا ع را کرده
است).
بیت۷؛ایحافظ؛دربر ابر کسی کهخود سخنور استودرسخنوری
ماهر است تو شعر مگو و دم از سخنمزن ؛ برای آنکه هیچ آدم
فهمیده ودانائی مروارید «در » را بدربا که تولید کننده آنستوجواهر
را به معدن « کان » که پرورش دهنده آنست » ارمفان وتحفه نمیبرد
واگر چنین کند خودرا به منخرهگرفنه وشرمنده کردهاست! [ کفتهايم
ده بود و بان هنر خود مباهات
وافتخارمی کرد وملداشت کهاطرافبانش بخصوصسخنوران معاصرش
سخندانی او را بهستایند وخ واجهحافظبکر اتحنیبانام ونشانسخنوری
او را ستوده است ۰
بنابراینءاینگونه ستایش را دراین بپت درحق شاهشجا ع میدانیم
وبههمین اسئناد دوبیت پابابا غزل را درسنایش این پادشاه دانستهایم [
۱ زاهد ظاهرپرست از حالما آ گاه نیست درحن ما هرچه گوید جای هیچ کرادنیست
۲ درطریفتهرچهپیشسالكآیدخیراوست_برصراط مستقیم ای دل کسي گمراء نیست
۳ ناچه بازی رخ نماید بیدفی واهيم راند عرصه شطرنج رندان رامجال شاه نیست
۴ صاحب دیوان ما گویا نمیدانده حساب کاندرین طفرا نثان حسبةٌ له نیست
۵ ه رکه آید گویبا وهرچه گوید گو بگو!_کبر ونازوحاجب ودرباندریندرگاه نیست
۶ بنده پیر خرابانم که لطفش دائم است_ورنهلطفشیخوزاهد گاههست وگاه بست
۷ بردرمیخانه رفتن کاريك رنگان بود خودفروشان رابکوی میفروشاذراه نیست
۸ هرجه هست از فامت ناسازبیاندامماست_ورنه تشریف تو بربالایکس کوتاه نیست
#اینچهاسنغناست پاربدین
جهفادرحاکم است؟_کاین همه زخم نهانهست ومجال آه نیست
۰ چیست این سثف بلند ساره بسپار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
۱۱ حافظار برصدرنهنشیندزعالیمشرنی است عاشق دردی کش آندربند مالوجاه نیست
درشرح دوساغزل پیش از این یاد آورشدیم که خواجه حسافظ
دراین هنگام بمنی سال ۷۷۰ بمپارزهعنیعابهمس الدین عبداتّپنجیری
وشیخزین لین علی کلاهپرداخته ودر چنداثر خودبطورهستفیمو آشکارا
بر آنان تاخته وافکارشان را فاش و برملا ساخته ودرغزلی کهبشرح آن
میپرداژيم روی سخن بازاهد یعنی شمسالدین عبدالّه بنجیسری است
که گاه او را بنام واعظ نیز یاد کرده است وضعناًتأیید کنده اين نفار
۰9-۱ هر که خواهد گویبا و هرچه خواهد گوکو ۷ ق.
حکمت است .
۱۳۶
است که زاهد وصوفی در باره عواجه حافظ نزد شاه شجاع واین
وآن وبا درمحافل ومجالس سخناننامطلوب وتهمتهای ناروامیزدهاند
وخواجه حافظ بابن کردارشان اشاره صریح دارد. !
بیت! : زاهدی که ظاهر نگراست و به ظواهر بیشتر توجه
دارد نابه اصل وبطن وماهیت هرعمل وبظاهر آراسته و پیراسته توجه
میکند نه بطلون مروم و اخلاق وافکارشان « ظاهرپرست » زاهمدی که
پرستشش ظاهری است ظاهرپرست» نه اینکه عمیفآخداوند راستایش
ونبايش کند وچون این زاهد به ظواهر پایبند است نه باصول وعقاید
وایمان پنابراین او از احوال ما رندان وعاشفان نمینواندمخبرومطلع
باشد زبرا ما برخلاف او به ظواهر توجهی نداربم وپایبندظاهر سازی
نیستیم و از مر گونه ربا وتظاهر میپرهيزيم ۰ بنابراین چنین آدم غافلو
بيخبریدربره« حق » ما رندنوعاشقان هرچه بدبگوید برایماجای
هیچگونه نفرت وناپسندی « اکراه 4 وعدم رشامندی « اکراه» بست
از گفههای کسی که بدون اطلاع ودانشن درباره مطلب و موضوعی
که بر آن وار نبست اظهارنظرمی کندجای هبچگونه شکایت و گلهای
نیستواوراباید بهنادانیش بخشود :
بیت ۲ : درساك وروش ما « طریقت » آنچه که برای راهرو و
طیکننده ربق مکتب عثق ورندی پیش آمد کند + آن پی شآمد بر
صلاح « خیر » ونفع «خبر » او تام مبشود ( این عفیده وایمان ماست
۱ - ازجملددغزای دیگر میفرماید :
برو ملامت دردیکنان مکن واعظ. که برمن و تو در اختیارنگفاداست
مکن معا دضهاشیخ وقتباحافظ... کهحسنشیوولطفسخنخداداداست
۳۷
زیرا آنچه پیش آید موجب بیداری وهشباری ودانائی سالك وپند و
عبرت گرفتن میگردد ) م معتقدیم که راهی را که میرویم راه راسست
« صراط مستقیم » وورست است وبنابرین هیچکس دراه راستگمراه
نمیشود و از راه بدر نمیروده آنراه کج است که آومی را گمسراه
میکند ؛ طریفت ومسلك ما پرراستی ودرستی گذاشته شده و بنابراین
برای ما راهي که میرویم موجب نباهی و گمراهی نخواهد بود ودراین
راه راست وطریفت درست هرچه برایمان پیشآمد کند آنراشال
نيك می گبربمومهتقدی که آنچه میشودصلاح ونفع ما در آنمستتراست.
ببت ۳ :( دراین پیکار وجنگی که درمیان ما وزاهد و صوفی
در گرفته است مانند برد در عرصه شطرنج ) آنچه دراین بازی پیش
آید رخ نماید» وروی نشان بدمد «ورخ نماید » وآنچه را که رخ
«مهره شطرنج» بازی کند ما دزیراپر او پاده « بیدقی» بمیدان خواهیم
آورد ( ما فعلا یده همتیم و آنا مارد« رخ » هنند) و آنچه مسلم
است درپهنهنبرد « عرصه » و میدآن جنگ « عرصها» بارندان ؛ شاه را
پارای « مجال » وقدرت « مجال » و وقت وفرصتوجولانگاه «مجال»
( برای رندان ؛ شاه و وزیر ودیگران فرق و تفاوتی
ندار ندودرزندگا نیشان م و ثرنیسنند» اینشمازاهدانوصو فیانید کهناچاز ید
بهحمایت شاهستحضر باشید؛ رندان پیادههسنند؛ پاسو اران کاری ندارند
واینکهخودرایادهخوانده مسبوق بسابقه است چنانکه میفرماید :
تودسلگیر شواک پیر پیخجسته کمن پیاده_مپروم و همدهان_ سوادانند)
[ خواجه حافظ بایمیان کشیدن بازی شطرنج به حریفان خور که زاهد
ادگی میان سرای و جنك گاه -. میدان -. محرا-
میدان گیرودار وساط قطن .
۳۳۸
۱ - عرصه
وصوفی باشند این نکنه را متذکر میگردد که شما میکوشید درایین
مبارزه وجدال شاه را برعبهمنبرنگیزیدوچون قباس به نفسم ی کنید
بنابراین تصور شما اینست که اگر شاه علیه من برانگیخته شد من در
عرصه ابن مبارزه مات میشوم ولی باین نکنه توجه ندارید که ماهم
بازیگران ماهري هستیم ومانند پیاده ثطرنج عرصه را میپيمائيم و سر
انجام فرزین میشویم و دراین میدان جدال وبارزه شاه رامجال و
فرصت آذنیست که بما رندان وعاشقان زياني رساندو از او هیچگونه
هراس وییمی در دل مائیست زیرا نه صاحب جاهیم ونه دارنده مالکه
بترسیم آن را از ما باز ستاند» از مرگ نیز بیم و هراسی نداریموعاشق
پیوسته در اننظار وصل است . ابن شما هستبد کهبدنیا پای بندید وبرای
آن تلاش و کوشش م ی کنود ]
بیت ۴ : اینطور ميبنذارم تین نصور میکنم « گویا» که
سرکار و ناظرخزانهدولت ومالیسملکت « صاحب دبوان » حسابسرش
نمیشوو ونمیداند که در نان و.اجازه پردانعت « طفراا» خداوندی و
وعلامت « نشان » به حساب نخداوند « حسبله » درکار ثیسست وراو
نمیتواند مالیه مملکت را به حساب خداوند باین و آن که تبگویند ما در
راه نعداخدمت میکنیم و با زاهد وصوفیهستیم خرج کند » برایاینکه
مالیه معلکت برای رفاه حال مردم و کشور باید خرج شود ودرطفرائی
که او بدست دارد + نشان پاوشاه زمان پمنی شاه شجا عهست » نه نشان
حبعَته و بال وبخلشهای او باين گروه لاف مصلحت مملکت و
۱ - درباده طفر از س ۱٩۳۷ تا ۱٩۴۲ همین کناب توضبح لاژم
دادهایم .
۳۳۹
ملت است ؛ نعزانهپادشاه باید برای آبادی ورفاه مملکت ومردمصرن
شود ه برای مردم ربا کار ودین فروش» متا ع زاهدوصوفی دینفروشی
است ؛ نحداوند نه وین میخرد ونه پادشاه بابد دین_بخرد .
ببت ۵ : دردستگاه عاشفان ورندان ( خلان خانفاه داران که
دربان وحاجب ودم ودستگاه خردشان را چون دربار پادشاهان آراستاند
وال برخود نام پادشاه هم میگذارند ) هیچ دربان وجاجی دیسده
نمیشود همه کس به محل ومحفل آنان میتواند وارد شود و ورودباآ نج
آزاد است هرچههر کسدلشمبخواهد مینواند بگوید . در آنجا آزادی
گُفتار ورفتار و کردار واندیشههست ؛ بکسی نمیگوبند این سخسن که
گُفتی کفر است واستففراله بگو » رندان ؛ آزاداند
و آزاد اندیشند و میدانند کهعداوندزبان را برای گفتن و مفز ودماغ
دا برای فکرکردن به بشر نات کردةپابراین درمحفلآنان هکس
هرچه دلتنگش میخراهد متواند دون بیم وهراس بگویدواز تکتیر و
تغریر نهراسد ,
ذرا آموختهازد
پبتخزدمنمریدوبندهپوغلامبنده»پزر ک ورهبررندآنیعنیپیرخرابات
هستم برای آنکه : عنابت وتوجهش به مریدان ومردم هبیشگسی است
و او جز به خیر و صلاح مردم نمیاندیشد وبرایهمه خوبیمیخواهد
نظر او نظرمنوی است به مصلحترو زگار نیست؛ اما برخلاف:شیخان
گمراهوصوفیاننامه میاه » مردم روز هستند ونان به نرخ روز میخورند
ورهمصلحتررزگار گادبا کسی دوست وبعدباهم او دشمن میشونده به
عنایت ومحب تآنانهیج نمیتوان امبدواربورواعتماد داشت.
بیت ۷: کسانی که گام زن مکنب وطریقت رندی «ستضد باید
۱1۹۰
مریمی باثرنگويكجهت رصمیمی وامین باشند ه مصلحتاندایش و
دیا کیش :زیرا :
رندعالم سوزرابامصلحتینیچکار کار ملك اس تآنکه تدیبر وتاملبایدش
رندان ؛ يكرو ويكجهندارند ؛ برای مصلحتیبااکسی دوست
نمبشوند وسبس باهمان شخص دم از دشمنی نمیزنند » آنان ورعفیاه
ومسلك » دردوستی ومحبت ؛ يكرنگ هستند » پس کسان ی که دارای
این خصیصه وحصلت هستند به محفل ومجلس رندان که میخانهاست
راه مییاند , چون دراین مجلس ومحفل کسانی که خورشان را دنا
وبه صاحبان مقام ومنصب وبا بجاه ومال میفروشند نمیتوانند راه پسابند
وراه داشته باشند ؛ درمحفل ومجلس رندان » « کوی میفروشان »
کسانی که از خود دم میزنند وخودپرسنی مي کنند ابشانراهینیست:
یبت : ای خداو ند توهعه اازنعمات واحسانت یکسان بهرهور
ساخهای واگر نقصی هست دراد مامت وان ما هستیم که قد وفواره
ناموزوه داریم نه اپنکه علفت ما را در آغاز بد و زشت خلق کرده
باشنده این خلق و حوی نود ماشت که نا را بد میآفریند وگرثه در
نفس آفربنش همهاش نیکی و احسان و خوبی است ؛ آنچه را توعنایت
و مرحمت کردهای « تشریف » و خللتی «تشرین » که برخلایق
پوشانردهای و خواستهای ابنای بشر همه بزرگگ ومفنخر باشند؛ برای
همه یکسان بوده است «تشریفع! ولی این وجود خود ماست «اندام»
که نمیتواند از علعت تو استفاده کند و از آن بهره برگیرد ؛ خلت
توه عشق توست ؛ و این عشق اگر در دل کسی شعله بزند ۰ همه
۱- تعریف پعبی خلمت ویارزه و پوشنی له امراه و پادشاهان برای
پزر که گردانیدن کسی بوی دهند .
۱۳۱۱
ناموژونی او را موزون خواهد کرد .
بیت ٩ : خداوندا » «پارب » ( این مکنب و مذمب علن) چه
اندازه بینبازی می آورد و چه فرمانروای «حاکم» توانا و لابق و کار
آزموره است « قادر »که همه قوای آدمی را تحت ساطه و اختبار ود
میگیرد تا آنجا که عاشتی و پیرو مسلك عشق را بر آن میدارد با داشتن
آنهم ریش رزخم بو جراحتوزخم» کر دلو اندرون دارد ؛ با اینهمه »
فرصت و امکان آه کشیدن و الیدن هم نداشته باشد . ( منظور اينکه :
مکنب عشق انحتنیماتعالهحوده عاشفاراچنان میبرورانو لیم
میدهد وتحت نفوذ معنویخود درمبآورد که عاشقان را استغناوبینیازی
محض میبخشد و باآنکه ممکن است نبازهای فراوان داشته باشند اما
محال استدر اثر فرمنروائی نبرومند معنوی که بر آنها حکمفرماست
دم از یاز بزنند و سرنسلیم پیش هکس و ناکس فرو آورند» آنها
پا برسر شهوات خحود گذاشتاند واروی زرد خود را با خون دل سرخ
میکنند و از مصائب و ناراحتیهائی که ول آنها را خونین و مجروح
کرده باشد ممکن نیستٌ روی عجز و ائوانی نشان بدهند و بنالند
« مجال آه کشیدن ».
[ این گفته در تأید گنتهقبلی است که فسرموره است : عرصه
شطرنج رندانرا مجال شاه نیست],
بیت ۱۰ : اسرارکاینات و نلقتگرچه در بادی امر بسیارناچیز
و سهل « ساده » جلوه می کند ولی اینیمه نقوش و نگارههای عجیب و
شگاتانگیز که در جهان خلفت آفریده شده و ستارههائی که در سقف
آسمان چون نقوش دیده میشوند ؛ برای بشر معمالی پیچیده هستند و
هیجدانشمندی بر اسرار علفت ورموز آن تا کنون دست نیافته و آگاه
۱۳۲
نگفته است ( و کسی با کسانی که ادعا میکنند برموز خلقت وافف
شداند دروغ میگویند و لان میزننده مقصود اینست : صوفیانی که
سخن از خرق عادت و شطح و طامات و کرامات بمیان ميآورند و
مدعی هستند که برکنه اسرار علفت دست یافهاند درو غ میگویند زیرا
آنها هنوز از باز شنانعت آسمانی که هرروز و شب در بالای سرشان
هست و چون سقفی پر از نقوش جلوه میکند عاجز و درسانده و
نائوانند پس چگونه مبتوال باور داشت که براسرار مکنونه و رازهای
پوشیده دست یافته باشند ؟ )
بیت ۱۱ : اگر میبینید که حافظ ریاست طلبی نمی کند و
نمیخواهد در مجالس ومحافل جابربلای مجلس بگیردو با صرنشین
باشد نه از آن جهت است که استحقاق آن را ندارد و بادانشو بنش
او از دیگران کنر است» خیر؛ مسلك و طریقت بالا و برثر «مشرب
عالی » او ان چنین حکم میکند و او را این چنین پرورش داده که
هبچگاه دم از ما ومن نزند و خووستائي نکند و پیرسته خود را درعالم
دانش و ینش ناچیز پندازو؛ آری عاشقان که در نوشند! «درد نوشی»
کسانی هستند که پای بند و در بندمقام و مال نیستند و آنرا خوار و
ناچیز میشمارند .
ف
درباره درد نوشی در صفحات گذشته توضیح لانم دادهايم
۱۳۳
۱ خدا راکم نش
۲ در اینغرقه بسی آلودهگی هست
۳ تو ناز طبعی و طافت نباری
۴ در این صوفی وشان دردی ندیدم
فرقه پوشان
۵ یاو ز غين اين سالوسیان بين
چو مستم کردهای مستور منشین
۷ لب" مبگون و چنم مست بگشا
۸ تو؟ درخوابی کجا دانی که عاشق
٩ ز دل گیری؟ حافظ برخبر؟ باش
رخ از رندان بیسامان مبوشان
خوشا وفت قبای میفسروشان
گرانیهای مشتی دلن بوشان
که صافی باد عيش درد نوشان
صراحی خون دل و بربط خروشان
چو وشم دادهای زدرم منوشان
که از شوقت می لعل است جوشان
بسر در کسوت._میگردر خروشان
که داردسینهای چون دبگ جوشان
ضمن غزلهائی که درهمین بخش آوردیم نشان دادیم که خراجه
حافظ کوششداشت کهباسخناندلنشین وغزلهایرو حپرورومضاهینبکرو
پرمنی ۰ توجه شاه شجاع زا این نکته موف دارد که از دام حیله
و تزویسر صوفبان و بخصوص صوفی مورد نظر یعنی شیخ زین الاین
علی کلاه بر حذر شود و او را تفهیم کند که خرقه پوشان یمنی صونبان
مردم دورنگ و خرافی و حفه بازنسد و در اعمال ابشان حقیقتی نیست
آنها صوفیوش* هستند و خود را بآن زی و صورت در آوردهاند تا از
نام وعنوان آن سوع استفاده کنند آنهاه از صوفیگری تنها به صوف
پوشیدن و خانقاهولنگر را برپاداشتن اکتفا و قناعت کردهاند و نی
۱ د ۷ - این دوبیت اذ نسغه قزوینی ساقط است ۳ - ق. دلگ
۴ -ف. خذر ۵ - وش پسارنه است و بمدخول خود هد
ارمی ۱
وشببه میدهنه
هیچ نبرداختهاند؛ مرومی هستند خشگ و نخشن و متعصب و جاهسل و
پایبند ظواهر,
غزلیکهاك پشرح آن میپردازيممبنظرات ماست دراینکه:
این موضو ع واقعبت دارد که در سال ۷۷۰ شاه شجاع بسه تسوصیه و
سفارش زهاد وصوفیان برای جلب افکار مردم عوام منوجه ایشالیشود
و خواجه حافظ او را از اینکار منع میکند واز آبن چنین اتحادیاظهار
ناخوشنوری مینماید -
چنانکه در غزلهای گذشته همم بکسرات آوردهايم ۰ در این باره
کنابهها و اشارههای فراوان دارد و در این غزل نیز بعلور صریح و
آشکار چگونگی را برملاوفاش ساخنه وحقیقت را باشاه شجا عدرمیان
گذاشته است .
آلردید ندادم که : هستند کسانی که خلاف نظر و تحقیق
ان پنده شارح معتقداتی دار ناو از جمله نبت پاین موضوع
جائب انکاد به پیمابند و فیالمثل بگوبند دد اپن غزل دوک
سخن حواچه حافظ باهمهگان آست و جنبه عام دادد 4 خاص»
لکن نظر و "نوجه اینگونة منکران را به معالی ابیات ۲ د ۶ و
۷ ۸و ٩ معطوف و جلب م ی کنم و اگر از دوي انصاف نه
لجاح به مفاهیم این ابمات بنگرند خود در خواهند یافت که
طرف خطاتیکنفر استآنهم شخص معین دخاصی: هن ی کمی
که سر انجام اعمال او موجب دلگیری خواجه حافظشده است
و هنعامیکه مفاد اپبات غزل دا با وقاع دودان شاه شجاعدر
کمادهمقر ادمیدهيم ۵ میسنجیم جراین نمیتوانیم بباند.یشيم
که سن خواجه حافظ درباده ددبردوفیه متوجه کسی اس تکه
به صوفبان "زوجه وعذایت کرده و ددنتیجه باد دبگر کاامنجر
۳۳۵
با بسته شدن دد میبکدهها و اختناق مردم و ممانعت از آذاد
آندرشی و دواح باذاد عوام فر ی گردیده است .
اینك شرح غزل
پیت ۱ : تور! بخداوند سوگند میدهم «خدا را که باصوفیان که
خرقهپوشند کمتر نشست وبرخاست ومجالست وموأنست کنی«کمنشین»
و (از موانست و مخالطت والتفات به آنها پرهیزکنی)ودر برابر» روی
از مجالست و آميزش و عنایت به عاشقان رند ؛ مگسردانی«مپوشانم
[منظوراینکه : تورا قسم میدهمت ,خداوندکه از عنابت و نسوجه به
صوفیه روی بگردان و برخلاف به عاشقان و رندان که عارفان باشند
روی خرش نشان بده و آنان را از مراحم و الطاف خود محروم مفرما
«پرشاد»]
بیت ۲ : جامه صوفیان که خرفه باشد باناپاکی و فسق وفجور
«آلوده دامنی» وگناه و عیب پنیار «بس) در هم آمیخنه «آلودگیا)
وبکثافتودغلی رنگ شده است؛ خرقه؛ صلر نگ داردواینصدرنگی
شعار عفیده و مسلك آنهاست؟ 1 پل چه بسیاز حوش است «خوشام
۱ - آلوده و آلوده گی بمعنی عیب وتر دامنی و فسق و فجود وجنایت
است. آلود دامن نی مردم فاسق و فاجر و گناهکاد و عامی ۰ آلودنبسنی
آمبحتن است اما آمیخنن با ناپاکی و ذشتی و آلابش نیز بهمین مضیاست.
۲ - خرقه از حرن که چالك شدن و پاده شدن باشد أخوذ استبعنی
لبایپادهپاده ولی چون خرقه همان دلقملیع وبا دلق «رقع استبنابراین
خرفه جامهایبوده که موفیان از که پادههای پارچههای گوناگونومختاف
بهم میدوخنند و خواء وناخواه دنگک بر نک میشد و نگادنهبودوددابنییت
مد دنگی و دنکادنگی خرقهددایهام پنهان است .
مافف
فرصت و زندهگی و معاش میفروشان «وقت فا که جامه ایشا تها
باشراب آلوده شده و يك رنگ بیشتر ندارد و فقط يك آلودگی دارد
که آنهم شراب است؛ وچهشرف وبرتری دار لباس وفبای می فروشان
پرحرفه صد رنگک صوفبان (گفنهابم و بار دگر میگویم که در اصطلاح
عرفانی و بخصوص در مکتب عشق و رندی میخانه و میکده و خرابات
مفاهیم خحاص دارد و به جا و مکان تعلیم و پرورش سالکان طریفت عشق
و رندیگفتهمبشود. واین نها در برابر صومعه و دیرو خانقهبرگزیده
شدهاست نو اجاحافظ خود باصراحت بدون درچگون ابهام ابن»طاب
را نید و بیان میکند و میفرماید :
منم کهگو شه مبخانه؛ خانقاهمن اس دعایپیرمغان ورد صبحگاهمن است
و بتابراین می فروش کسی است که به مشتریان میخانه ویکده
ماع معنوی و شراب روحی مبدهد ور آنان را سرمست میکند و بدین
سبب در برابر خرقه صوفیان آشکار انست که قبای میفروشان بمني جامه
عارفان و چون فصدء از خرقه ور ایتجا شعار و سلك است. پستفصود
ان میشودکه :مك و رف مذهبوعقيدني فا و فاجر
وپلیدی وفسق وقجور آلودهاند و اعمالشان ریائی
نکرده| ند این امطلاح مر کب است از (وقت + فبا) بائوجه باینکه فبا تنگه
شدن دابهاد عجم تنگی معاش معنیکرده است پس میتوان ددیافتکهفبابمنهو)
مماش و زنده کی هم آمده و دد این صودت وقت تبا مضی میدهد «مجال د
فرصت ماش و زنده گی» و خوشا وفت قبا ,نی مرحبا بهزندهگی وساش
می فروشان , شناً تا در اینجا پدومشی آمده است و منی دیگر دد برابر
خرقه ؛ قبای میفروشان قصد استکه جامه آنها باشدکه اذ صد دنگی بدود
است و یك رنگ دادد آنهم در ائی آلودهگی باشراب است
۱۳۷
است و در برابر مسلك و متا غ عارفان يكرنگی و صداقت و صفا و
پاکی است. خواجه حافظ خرقه را شعار صوفبهگرفته و بکرات از آن
اظهار نفرت وانزجار کرده از جمله میفرماید :
خدازان خرقه بیزار امت صدبار .که صدبت_باشدش ور آستینی
ویا:
صوفیبشویز نگلدلدودبه آبمی کازشستذویشرق4غفر الیرد]
ببت ۳ : و خولی نم «نازلاطیع» و طبیعنی پاکبزهنازدطیع»
داری و با چنن طبیعت ظریف نمیتوانیدرشتی «گرانی» مردم ناگوار
دنکروهطایعرا دگران »که وجودشان بر مردم سنگینی میکند « گران
مآیدام تاب و تحمل پباوری «طافت نیاوردنءاین مردم خشن ومکروه
طبیع کسانی هستند که جامه جشن و پشمینه« داق» میپوشند وطبعشان
مانند جامعهشان نشن است »نان صلوفبنند «رلقپوشان: (پس + بنابر
این ازساشرت وهم صحبتیو مجالستباین گروه «کروه بپرهیزکسه با
طبع توساز گاری ندارد):
ببت ۴ :من در وجرد این کسال که نود را چسون صوئیان
واقعی مانند کرده اند «صوفیوش درد طلب ندیدام ؛ آنها فصد و
۱ - گران - پکسر اول ثقیل و سنکین که متابل سيك بالشد و ضد
ادزان پرهان و بهاد سراجاللغاتپنوس که لفگران پسنی شخس ناکوار
و مکروه طبع که وجودش بر مردم گران پاش نیز اطلقبیگردد.
۴ س وش پساوند امت و معبی شبیه و مانند پمدخول خوومردهد ,
۱۳۷
خواسته و آرزوی معنوی « درده ندارند آنهابيخبالند و عشق ندارند
تا درد داشته باشند : پسباید دعا کرد به اینکه همچنان زندهگی حوش
«عیش» عاشةانورندان «دردنوشان»مصفا «صافی» وبالاو بیآلابش وبی
غش « صافی» باشد » عارفانی که بیتوشند با آنکه درد نوشند ولی
درودارنلو صاف وبی دردو بی غل و غشاند «صافی» (منظوراینکه:
چون در صوفیال درد طلب و درد عشق یست آنها هیچگاه بجائی
نمبرسند ۱ زیرا خواستهو آرزوی معنوی ندارند تا برای دست بسافتن
بآن تلاش کنند : نعواسته و آرزوی آنان شکم است و جاه طلبی که
بآن میرسند؛ ولی رندان وعاشفال؛ درد خدا دارند و ایندرد؛ دردعشق
استولی صوفباناین درد دا ندارندولی عاشتان ورندان که دلی صاف
و عقیدهای پالا دارند ؛ درد دارند و روندارند گسر چه به دردنوشی
«روکشی» مهماندوشهرت بافهاند تجداوند راه وروش و کارشان
«عیش»راپایدار وتابناكه «صافی» وبیغلوغشبداراد )
پیت ۵ : آمادهباش یا و پیشآ + نا از نزديك معامله «غب
و عمل «غین» این متظاهران « سالوسیان » و دروغگویان « سالومیان»
و کساني که به ربا و دردغ نظاهر بهدینداری و محبت خداو ندم ی کنند
«سالوسیانم را بهپین که چگونهزبان کردهاند ؟! «غبن»منبونشدهاند »
و ازاعمال بشان است کهصراحی درونشخوناست « شراب » وتنبور
1 - در این باده میفرماید طبیب عشق مسبحا دم استو مشق ليك
چو در ددرتونابیند کرا دوابکند
۲- با فیح اول و سکون با زین بافتن دد خرید دفدخت:
۳۹
ابربت ۲ »درفغالوزاری از افعال آنهاست .
(منظوراینکه : صوفیان در معامله وسوداگری دین در دنیا هستند
و در سودای عشق باختهاند و مفبون شدهاند زیرا : نه دبا دارنل نه
آهرت ؛ آنها با اینریاکاریها که میکنند وزرق و سالوسی که انجام
میدهند » به عشق و محبت نمیرسند و به مکلب والای حقیقت دست
نمیبابند ودر نتبجه دردنیا هم باختهاندزیرا به مردمانیریا کار و منظاهر
شهرتبافنهاند )ء
بیت ۶ : ( هر چند ظاهر بیت چنین مینماید که خطاب بهدرگاه
خداوند است و مخاطبخداوند است ولی حقیقت اپنست که مخاطب
شاهشجا عاست + نی همان کسی که درعطلع غزل از او خواستهاست
که با خر قه پپوشانهمنشینی نکند ) میفرماید :
تو مرا مست باده عشفت کرد ایووالهو شیدایخودت ساختهای
بنا بر این چسرا در پرده میروی«ستورنشتن» و خودت را
از من پنهان میکنی 1۲ حال کهءز! ازانوش دیدارت بهرهور ساختهای
و مزه آنسرا بمن چشانیدهای » پس چرا اکنون میخواهسی بمن تلخی
ددزهرهجر ان رابهچشانی ؟ | توکه در باره عارفانومن؛ کرم وبخشش
کردهایچرا عطایت را میخواهی اینگونه بیاجر و نصیب و بی ارزش
کنی؟ و مارا از عطاثی که بخشودهایبهپشیمانی واداری ؟؟ (مفصود
اینست که: چراپس از اینکهرافربفنهحنوخویت کردی کنون میخواهی
ث ۱ - بط میرب بربتفادسیات و آن بسنی مینه اوه ات و ینام
بمناسبت شکل ظاهری کاسسازی است"
تنبود ولی کمی بزرگتر از آناست .
۳۳۰
این نام معروف شده و آن سازی شبیه
رخ از رندان بیسامان بپوشانی و نهان داری ؟ ما رندان که آرام و
قرار و سکون «سامان ا» در عشق نداریم » مارندانیکه مانند صوفیان»
خانقاه و دم و دسنگاه نداریم « بیسامانیم) بنابراین چرا روی از ما بر
افتهای وبه سالوسیان رو کردهای ؟ | مارا که به محبت تو خوگر شده
بودبم از دبدارت محروم مکن وزهرمجرانمنوشان» و اجازه بده مانیز
از دیدارت بهرهند باشیم) و با این بان تفاضای ملاقاتازشاه راکرده
و مبخواهد که همچنال باب مراوره مفتوحباشد .
ببت ۷ : (بروی ما ) لبان چون شرابت را «میگون » که بمانند
رنگ شراب «مبگون» لعلی است و چشمان مخمور و مستت رابرروی
ما رندانیی سامان بگشا و باز کن » که از شوق دیدارت و دیدار لب
لسل گونت ؛ شراب لعلی هم در جوش آمده و مبخواهد از خم صبر
سرریزشود (بدینگونهنهایت شزق واشتباقشرا بدیدارشاه شجاعبراز
و اظهارواشتهاست ).
ببت۸؛ تو آسودهایلو وی وبنابرزاین چطورهیتوانیدریابی
و آگاه شوی و کجادانی» که دلباخنه نو «عاشق » به جای آنکه با پاابه
خانه تو پیابد » با سرش در خبابان «کوی» خانهتو برای راه بافتن به
حریم و ازشدتاشتباق در گردش است«بیگردد6با حالی خروشنده و
فغان کننده .
ببت ٩ : تو از ابنکه؛ حافط از ابن کارت دل گرفته« دلگیر »
۱- سامان. آدام و سکونو قرادو شهر وقصبه و قددت و قوتوساختن
چیزها و ساختن کادها و مجاذاًبمضی زندهگی و مماش و خانه و افاتد
الپتهم هست .
۱۲۳
و رنجیده حاطر شدهاست زدلگیر» آگاهباش «برخبر» و بدان که از این
بی اعتنائی های تو وکارهائی که در جهت توجه به صوفبان وسالوسیان "
و دغلبازال انجام دادهای » دل در سینه اي از شدت اندوه مانند دیگی
که جوش میزنده در سوختن و گداختناست(اورا ازاینحال و احوال
نزار رهاثی بخش):
۱۳۳۲
۱ یز تا خرقه صوفی بخرابات بریم
۲ تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
۴ سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
۴ خالا کوی توبصحرای قيامت فردا
۵ ور نهد در ره ما خار سلامت زاهد
با تو آن عهد که در وادیایمن بستیم
۷ شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
۸ قدر وقت ار نشناسد دلو کاری نکند
4 در بابان فنا گم شدن آخر تا چند؟؟
۰ فننمیبارداز اینسقف مقر نس برخحیز
۱ کوس ناموس توا کنگره عرشزنبم
۲ بگذریو بگذارینهنشان کم است
۳(ای دلاین کارعجیباستبههمت بگشای
۴ حافظ؛ آبرخ خود بردرهرسفله مربز
شطح و طامات ببازار خرافات بریم
چنگ صبحی به در پیرا خرابات بریم
دای شطاحی؟ و سجاده طامات بریم
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
از گاستانش بسزندان مکافات بریم
همچو موسی ارنی گوی به میفات بریم
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
بسخجالت که ازاینحاصل اوفات بریم
ره ببهپرسیم مگر پسی به مهمات بریم
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
علم عشق نو بربام سموات بریم
این فضاپا بسر ارباب مناجات بریم
ورنه بس, چور ز ارباب منافات بریم
حاجت آن به که بر فاضیحاجات بریم
بیت ۱ : آماده باش؟ «حیز» که جامه صوفیان را که شعار ایشا
است برای تطهیر بهخرا|
بریم ( زبرا اين جامه نش اعمال زشت و
۱ مناجات ۲-ق. بطامی ۳-ق.تاکی ۴و۵ این
دو پیت اذ نمخه قزوینی ساط است .
۶ خبز امر خبزیدن بمعنی پرخاسئن و برپا بلند شدن است ولی دد
اینجا بمعنی آماده قدن بکاد گرفته شده یمنی آماده باشکه ..»
ارزفف
اپسندو آلوده به کثافات است » کثافاتمعتوی ؛ این جامه شعار و دثار
صوفبان ونماپنده مسلك و طریقت ایشان است»پس»یبءنا افکار وعقاید
اینصوفیان باطل مسلك وزشت گفتار وناهنجار را برای شسئن آندیشهها
و عفایدشان با آب خرابات » بهآنجا ببریم و آنان را با شرابعرابات
بشوئیم و غسل دهیم تا پا و مطهر شوند و تغیبر فکر و نظر و عفیده
دهند) همچنین » سخنان وگفتار و افکار و معتقدات آنان را که سخنا
خلان شرع و کلمان مخالف شریمت است «شطح"ه و هذیان میبافند
و گزافه میلافند « طاماتآ) و اظهار کشف و کرامات و هرزه -
لالی میکنند . چون در بازار فضل و درایت وبینش خربداری ندارند؛
آنها را برای عرضه بهجالی که سخنانباوه وپریشان و بیهوده میگویند
و مردم را خوش آینده است « بازار عرافات 4۳ ببریم زیرا در مجمع
۱- شعحبمنیچیزهای مخالنظاهر شرع گفتن و کلماتخل(فشریت
برزبان آوددناستسخنانی کة ددهدگام تمنی و وجد از زبان موفبانخارج
میشود:
۲- طامات. لاف و گزاف صوفبان که درباب هار کشف و کرامات خود
و هرزء گوئمیز نندددشیدی و سراج|للغات نوشن که طامات در اسل بهتشدید
میم است و فارسیان به تخفیف استعمالکنند بهمنی سخنان پرا کنده وستخنان
بیاصل و پربشان که برخی از صوفیان برای گرهی باذاد خود گویند ,
۳- خرافات: بغم اول سخنان بهوده و پریشان که خوش آیندهباشد
جمع آن خرافه است وخرافه مجازاً نی کم پر یشان و ببهوده است سروری
مپنویسد! این مجاز از آنجا آمده که گویند در عرب مردی بوده خرافه نام
که پریان عاشق او بودند و او از آن عالم حکایات میکرد و مردم منمجب
شده باور نمیداشتند معهذاسخن غیر قابل اعنماد را خرافه
۱۳۳۲
عارفان این هرزه درائبها خریدار ندارد.
پیت ۲ : برای آنکه عارفانی کهازمردم عامی وصونیانگزافهگو
عزلتگرفته و گوشه تنهائی اختیار کردهاند «نعلوتیانا» را به شادی
آوربم نا شراب صبحگاهی «جام صبوحی؛ بزنند و از خمار شبانه
برهند» زمره (ناهید) را « چنگ صبحی؟ که خنیاگر فلکی است +
۱- خلوتبان کسانیکه رای عبادت دو نیمروذ در گوش تنهامی نفینندو
خلوت طاهر و بان می گزیند .
۲- چنگ سبحی دا هیچ يك از فرهنگهها نی نکردانه( تا آنجا
که ت) ولی مدنی و قصد خواجه حافظ از چنگه
این بث
مبحی ستاده زهرهکه همان ناهیدباشد است, و چنگگ دا ددبرابر پیرخرابات
آودده چون چنگ اسلا بسنی خمیده ومنحنی است و از این دهگذدنامسازه
استکه انحناء دادد و در یا قازسی بان چنگ گفنهاندکه ادغنون
«اد کانون» باشد ؛ حافظ میفر نا
جنگ خمیده فامتمیخوا ند ب#عشرّت., بش و که پند, پیران هیجت زیان ندادد
و چونستاره ناهید یا زهره هنگام سحر طلوع میکند و بأنسناره
بهادی هم میگویند اینست که خواجه میفرماید : سح گاه برایخواندنوطلب
کردن پیر منان «پیرخرابات , ستاده سبحکه ناهید است و دبالنوع
خنیاگری است و چنگ زن است او دا بدد خانمه پیر فا میبسریم خواجه
حافنا در آثارش ناعید و یا زهره دا بینوان سرود کوی و چنگیزن آورده
است از جمله میفرماید :
در آسمان چه عجبگر بکنته حافظ سرود ذهره به دقمآورد سیعادا
و: چنان بر کش آهنگ خنیاگری که ناهیه چنگی » برفس آوری
و: که حافظ چو مسنانه سازدسرود از جسرخش دهد دود ذهره : دود
۳۳۵
به در خانه مراد خرابانیان پریم تابا نواختن بهترین آهنگها
و خواندن بهترنن سرودها او را بوجد آورد وچون نور و فروغی زیا
و دل آرا دارد مانند چراغی فرا راه او نهیم تا با ما پهنشاط صبحگاهی
هنشیند و ول از غم و انموه باز دارد ۰ با این چنین کارهاء ما عارفان و
رندان به شاومانی اينکه نعط بطلان برعفاید و افکار صوفیان کشیدهايم
و اعمال و افکار ناپخته و خام آنان را درهم نوردیدايم؛ به عشرت
ب ليم .
بیت ۳ : برای وجانب « سوی » رندان عاشق « قلندر » از این
سفري که به خانقاه کردهایم و آنها را شمتشو دادهایم و از انحراف و
سخافت" فکری با واشنايم . از آنچه در خانفا تراچ کردایم نی
جامه صد پاره «دلق » و ژنده رنگ رنگك «دلق صد پاره » که هررنگگ
آن نشانسی از نیرنگگ است و حودشمار دغلی « رن » و حبلهگری
است « رنگ » و مسلکی که در زیرشعار آن «دلق » سخنان باوه و
بیپایه و مخالف شریعت و فیقت میگوبند و سجادهای که وسیله لاف
وگزاف « طامات » گوئی است » برای بساران عاشق «رندان فللار»
آرمغان سفربیریم ( در نسجخه قزوینی دق بسطامی است واینغلط فاحش
بلکه افحش اسث زیرا بعتبار طامات در همین مصر عشطاحی صحیح
است زیرا در آغاز غزل هم شطح وطامات را با هم آورده ؛ وانگهی؛
نسبتدادندلق » به بسطامی که مننلور» ابا بزید بسطامی باشد » ازطرف
نحواجه حافظ ببدبلکه مستبعد است چون ؛ بطوریکه در جلد دوم به
تقصیل آوردهايم خواجه حافظ بایزید بسطامی را عارف میشناسد نه
۱) سخافت , تنگی و سبکی و کمظرفی و بیهتلی . منتغب وسراح
۳۶
صوفی و او از سرسلسله عارفان بزرگ ابران است و نحود با صوفیان
دشمنی داشته و با آنان و افکارشان بمبارزه پرداخته بووه است با این
توصبف چگ نه ممکناست که خواجه حافظ دای او را بهسخریهگرفته
باشد؟! باتوجه باینکه در چند غزل بطور اشاره او را ستوده است ۰ )
بیث ۴ : (در اینجا روی سخن با خداوند است؛ و قصدازعشق؛
عشنخداو ندیاست که عاشفان و رندان در آن را به عشقبازی ونرد
محبت میپرداختنهاند ) میفرماید :
خاله راه حانه عشن تورا که میخانه و خرابات باشد؛ جالیکسارا
بسوی تو هدایت و رهنمائی کرده مکان مقدسی که در آنجا نوانستیم از
خرافاتباز آثیم و به حفایق راه ياییم ؛ آن راء کوی رسیدن به خانه تو
میشناسیم؛ بمنی کنبه آمال ما بوده وهست » خالا ابن خانه واقعینورا
وگواپاکی و عشق صادق ما باشد ؛
و افتخار برسرمیگذاریم و به
پیشگاه تو مآنیم؛ تاشرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد .
ببت۵: اگر در این زاهی که بسوی,توست و ماپيسپاريم» زاهد
ظاهرساز وصوفی حقهباز» به تهمت آینکما ملامتیهستیمتیغ «نخارههای
سرزنش و نکوهش «ملامته بربزد تا پیمان مجروح و ریش شود ؛
که ناچار از پیسپردن و طیکردن این راه بازمنيم » ما در برابر این
عمل زشتی که کرده است؛ او را از گسلستان دنبا (که برای او خانقاه و
مسجد ومسند ارشاد و زعامت است) یکسر به زندان میبریسم تاجزای
اعمالش را بهبیند «مکافات"» (اورا بدوزخ میفرستیم) [با مفاد ابنبت
۱ - مکافات به يم باهم پرار ایستادن و جزای رقثار بد و ایندد
اسل مکافیه بوده باء متحرك ماقبل مفتوج آن یادا بالف بدل کرداند مکافات
ین ممدد پسشی حاصل مصدر مستعیل است .
۱۳۳۷
تعود می کند دبار برای بدیمنترین مسردم و منکران جای
انکار باقی نگذاد که خواجه حافظ با صوفران و زاهدان به
مىادژه برخواسته بوده و ما درشرح اشعار او دچاد توهم وبا
خیالبافی نشدهابم و دداین تردبد نکنند که ؛ معانداندمخالنان
خواجحافظ اودا می آزددندو صدیه «لطمه»و ادد میساختهاند
و اینآدزوها بدست آو بزطر یقت و مسلكاو کاعتق ودندي
باشد بوده ٩ ابست که میفرماید :
ار زاهد در راه مسلك من که ملامت است خار راه ود و با
ار راهباشد اورامن چنینو چنان میکنم. خواجه حافظ خرابیاوضاع
جسهان را زیر سر صسوفیان و اعمال ناروائی ايشان میدانسه چنانکه
میفرماید .
حافظاین خر قه ببانداز مگ جانببری کاش از خرقهسا لوسو کرامت برخاست
ویا:
صویبشویر نكدلخودبه آپامی _کاز بنشوی حرقه ؛غفراذنمیرسد
بیت ۶ : خسداوندا ! فان پیمائی که در راه عشق نمو » همانند
حضرت موسی درصحرای جاثب زاست کوهطور وادیایمن ۱ برای
دبدارت بستیم ارئی گو چون حضرت موسی برای انجام وعدهای که
۱-دادیایمن نا#سحر ائی است کهموسی عیهالسلام با زوجه خود بوأتشب
در آن میدفنند ناگهان ژوجه اودا درد حمل گرفت جستجوی آتش کردنه
واذ دود دوثنی پنظلر آنها آمد چون نزديك دفتند بر درختی نوری دیدند»
در آنجاببوس از غیب ندا آمد و اولین معراج موس آنجا بودو ایمنبفنح
اولوسکون با وفع
آزیمین که پمعنی دست راست است چونوادی مذ کود جانب دست داست موس
وافع بودلذا وادی آیمنگننند ۶ بعضینوشنهاند که وادیمذ کود جانب داست
کوه تود واقم پوده است ,
بمعنیصاحب جانب یمینصینمفتمشبه است مأخوذ
۱۳۳۸
کردهايم «میفات!» خاهمرفت نا از تجلی ,ذات تو برخوردارگردیم
(مارنیگوی هستیم :اما پاسخترانی نخواهیم شند زبرا تابوتحمل
ما از کوه برای کشیدن بار غم نو بیشتر است و از تجلی تو استوارنسر
از کوه خواهیم بود و ما این را درخودآزمودهاپم) *
یت ۷ : (ما همچچون صوفبن نیتم که با پوشیان جامهپشمین
برای حودکرامات و خارقعادت قائل شویم و پوشیدن جامه را برای
خود فخر ومباهات بشما نمیآوریم)ا ازجامه بشمین خورحیام یکنیم
و از آن آزرم میبریم «شرممان باده اگر به لباس پوشیدن و با طریقتی
که پیش گرفتهيم نام هنر بر آن بگذاریم و برای نود ففیلتی بحعاب
آرریم وبا آنرا برتسر از دیگران بدانیم و بسرای خوومانکارهای فوق
قدرت بشری تصور کنیم و قاثل بشویم | ما این جنین ادعائی نداریم ؛
اين چنین دعاوی از کونه فكري است و شرم آور است.
ببت ۸ : اگر ارزئن عمرت رآ دوقت» ندانی و بجای نباوری و
درك نکتی ونشناسی» و دز زمانی که فزصت و مجال دار ی که ازهمرت
بهره معنوی بگیری ععلی لت و نف انجام ندهی؛ پس ا زگذشتعمر
و فرصت» روزگاریفرا میرسد تا مات آنکه از عمرتبهرهاینبردهای
اس میقات به کس یوقت وهنگامکاد و وعده گاه وبسنیآنجائیکه
احرام حج بندنه و میقات با نا موی عبارت است از وقت و وعده و جای
وعدهگاهکه حق تعلی به موسی در آنجا من گفته بود و موسی دیدارخدآوند
را طالب شدجواب انترانی شنید نی هر گز تخواهی دید هرا :ند آمدکه
نگاهکن بسویکوهکه قوت تحمل آن از تو پیشثر است اگر کوه تاب دیداد
آدد هم خواهی توانت مرا دید هبنکهخداند رکه ی کرد
کوء از هم بشید و چده ده شد موس ا دیداد این واقه ازهثدفت:
۳۳۳۹
وحاصلی جز غفلت پبار نباوردهای پشیمانی و ندامت نحواهیبرد (بس
بکوش تازمان وفرصت را ازدست ندادهای از آن بهره معنویبرگیری
و راه راست را از کج بازشناسی و بدنبال حقیقت بروی).
ببت ٩ : سرانجام ؛ وئاکی ؟ مبخواهی «آهرء در باباننپیدا
کرانه نابود و سردر گم شوی 1٩ این یابان صحرای حبرت و نادانی
است ؛ برای آنکه از این صحرای لم بزدع و بیزادوتوش که پایاش
بمه نابودی میرسد بسر منزل مقصود و آبادی و آسایش برسی
و راءیابی ؛ چاره اینست که دانا شوی «راه بپرسی» و جویای حفیقت
باثی «راه بپرمی» زیراه اگر جستجوگر و محفق نبافی دراه نبرمی»
ممکن ثیست کسی بتو راونشان بدهد وبابهراه راست وحفیقترهببری؟
باشدکه؛ اگر جویای رابشوی به کمانی برخورد کنی که بتو راهنمای
کنند و تو را از نادانی و گمراهی و سردرگمی نجات و رهائی بخشند
و تورا راهنما شوند و درنتیجه تو بتوآنی بهکارهای عظبم و دشوار که
برتردکنوم و پوشیده است بیابه بری و راوبابی «مهماتا» و به انجام
کارهانی که اگر فوت شود زوا و چایز و پسندیده نباشد توفیق بابی
«مهمات» و سرانجام از ابن اندوه وغمی «مهمات» که از این راهدبرتسو
دست يافته است نجات یابی [منظور اینکه: تافرصت باقی است کوشش
کن نود را از ندانی وسردرگمی و سرگردانی درجهان نجاتبدهی
و داناشری و برایدانائی هم باید خضر راهی طلب کنی که بتو راه را
نو هش ر مان هم اندازنده وهم بلفتع و تشدید میم نی
اندواست. پس مجاذاً نی امرتظیم وکاردشواراست جرا کهکار دفوادطبیمت
دا دد اندوه وفکر مياندازد و کنابه از ضرودهم هست , بهاز منتخب سراج .
فرهنگ نفیمی مپنویسد :کارهای مهم و چیزهای لازم و واجب وکارهالی که به
ءحله و شناب بای کرد وکارهای کردنی که فوت آن روا نباشد .
۱۳۳۰
ازجاهنشانبدهد وبایددراین راه رهنمای صاحبدل داشتچنانکه خواجه
حافظ جای دیگر مفرماید :
بی پیر مرو توور خرابات ."هر چند سکندر. زمانسی
ویا:
تو دستگیر شو ای پیر پیخجسنهکهمن _ پیاده میروم و همرهان سوادانند
و
مرادرینظلمات آنکه رهنمونی کرد نبازنيم ثبی بود و گربه سحری
نظیر همین مطلب ومعنی رادرغزل دیگری هم فرموده کهوراپنجا
برای تذکار مبآوریم :
تاج شاهی طلبی کوهر ذاثي _بنمای ود خود از گرهرجمشید وفریدون باثی
در ره مئزل لبلی که خعارهاست بجان شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
کارو آنرفتو تودرخوابو ییا باندر پیش کیرویده زکه پرسیچهگنی چون باشی
له عشق _نمودم بنوهان سیو مکن ودنه چون بنگری اذ دابره بیرون باشی
بیت ٩ : شروبلا وهنگامه «فننه) وفاد «فننه » از آسمان «سقف»
پلند و منقوش ومدور «مقرل س؟» مانند بباران برروی زمین میبارد »
پسبلندشوتابرایپنه برون ازاین شر وهنگامههبهپناهگاهی برویموخود
را از این آسیب و بلایا «آفات» نجات دهیم : و اين جایگاه امنوامان
که بنواند مارا ازاین شروشور در امان دارد؛ مبخانه است [دز اینبیت
۱ - فتنه بالکر آذمودن وآذمون و ]7
و فئنجمع آنوبمنی مننون محاز است .
۷ - مثرنس عبارتیکه آن دا بمودت قرنای ماخته باگند و قرنای
ایش: بلا. شر,هنیکامه: فساد
یعلی بینی کوه و مراد ازمقرنس عمادت بلند و جای عالی و منقش است, بنای
مدود و ایوان آداسته و مزین شدهباصودتها ونقوش دا مقرنی گوینة - و
زینتی کهگچ برها باگچ دد الطاقها و ایوانها بشکلهای گونا گون بوجود
میآورتد نیز مقرنس میگویند.
۱۳۳۱
خواجه حافظ به اوضاع نا مطلوب زمان خود اشارائی دارد که فساد و
تباهی و گمراهیمردم هرروزغوغالي بر میانگیخهومیفرمایدبرا ی آنکه
کسی بخواهد از این<سواوث و »بر کها پر کنسار بماند بهترین راه
اینست که بجز که رندان و عاشفان بهپیوندر و دل را ازعموم و غموم
زمان برحذر دارد ]
بیت ۱۱ : ( ماعاشقان ورندان) طبل پادشاهی«کوس» و نبکنامی
«ناموس» تورا ؛ اینعداوند ؛ «ناموس» ب رکنگره آسمان برین خواهیم
کوفت«زدن» و برجم فتح و پیروزی عشن و محبت تورا برپشت بامو
ستف فلك برعواهیم افراشت (قصد از کوس زدن ۱ نقاره زدن است و
چون برای پادشاهان پنج نوبت بر بام قصر پادشاهان میزدند و این امر
برای تبجبل و بزر گداشت بوده است خعواجه حافظ با اشاره باین رسم
میفرماید : عاشفان و رندان » پربامفلك طبل پادشاهیو فرمانروائیتورا
بصدا در میاورند و برچم فتح وپیروژیخردشان را بهعنایت و حمایت
نو علیه دشمناننعودبرآسمانها برخز اهند افراشت ) .
بیت ۱۲: ( بنظر شارح در این ببت» روی سخن بساشاه شجاع
است که به صوفي زمان رویتعوش نشال داده و روی ازعارفان برتافنه
بوده وتو اجهدرهمین باره سرودهبود :
خدارا کم نثین با خرقه پوشان . رخ از رندان بسیسامان مپوشان
و در اين ببت نیز بنحوی دبگر او را مورد خطاب فرار داده و
پس از اینکه زشتیهای صوفبان را بر شمرده و مقام عار فان را متذ کر
گردیدهباو میفرید :]این نهعلامت جوانمردی وبزرگواری است ۰
۱ - کوسنقدپزد وبهسنی کوفتناستونفاده دنامب کوفتنکوس
گوش 1
۳۳۳۲
رنه نشانه کرم است »که تو ازکنار عارفان و عاشفانبی تفاوتگذ رکنی
/ آنهارا در اندومو ناراحتی وبیالتنانی بگداری » بآنماتوجهوعنایتی
مطوف نداری «بگذاریوبگذری» اگر نو براینکار ادامه دهی ما هم
این سخنان « تضایا » و وقایع و افاقات « قضایاا » را واجب مبدانیم
« قضایا» که نباز خود وشکایت از تو را برورصاحب و نخداوند ادا کننده
نبازها دارباب حاجات) که خداوند بزرك است ببریم +
ببت ۱۳ : ای حافظءاین کار شگفتی است کهتومیخواهیانجام
بدهی و آن انست کهشاهراپرسر ملاطفت آوری» تاگرهازمشگلعارفان
بکفاید ؟ » تو بهتر است گره این مشگل را با همت ۴ و انفاس قلسیه
خود با کنیو راءلاج را از نود بجوئی وگرنه «ورنه» اگر جزاین
بشود و شاه شجاع نسبت پما روی عنایت و محبت نشان بسدهد بسیاز
«بس» ستمها: از صاحبان نفق و نعلاف و دشمنی و حسد از کسائیکه
میخواهند مارا نیست کنند بنافات؟تفواهیم دید [در انجا نیز صراحت
رارد که مدعبان ووشمنان رندان و عاشفان و بخصوص خواجه درتلاش
آن بووهاند که اورا از میان بزدارند وبااوراهمنافات میپیمودهاند ]
بت ۱۷ : (پسازاینکه در بیت ۱۷ بسه شاه شجاع بسن نحو
بیان هشدار داده است که ابنهمهنسبت به رندان و عارفان بیتوجهباشد
وفریب صوفیان رانخورد در ابن پیت بدوناینکه جای ایراد و اعتراض
ات . حوادث و اتفاقات آسمانی -نفیسی
7 قفا ۰
قفا بمشی حککردن .گراردن وا وادا کردن و پپان کردن و عبادتکه
وقت آن گذشته باشد .
۲- درپاده همت درسنحات گذشثهتونیحدادهايم ۳- منافات بمنیاز
هم جدا نفیکردن و با هم هردیگری دا ایبت کسردن جنانکه نثیش و
ضدبت میان شب و دوذ -
۳۳۳۳
بگذارد من غیر مستفیم صاحبان قدرت را پست و ناچیز شمرده و در
اینکه تفاضای كمك کرده اظهار ندامت و پشبماني میکند ومبگوید: ]
ای حافظ + اعتبار واحترام و آپرویت رابیجهت درپیش مردمان
فروماه وپست کهارزش آنراندارن که تو از آنها تفاضای توجهو كمك
کنی بر باد مه «مربزه برایگرهگشائی در کارهایت بهتر است بجای
النجاء باینگونهمردمان زمان.اگر نیاز داری بدر گاه کی روی آور که
حکم + و فرمانده برای ادای نبازهاست «خداوند بز رگ
دست حاجت چوبری پیش خداوندی بر ...
ورف
۱ ما نگوئيم بدومیل بناحق نکنیم
۲رقم مفلطه بر دفتردانش نکشیم!
۳ یب درویشو توانگر به کروبیش بد ست
۴ عرش برانیم جهان درنظرراهروان
۵ آسمان کشنی ارباب هنر میشکند
ع شاهاگر جرعهرندان نه بحرمتنوشد
۷ گربدی گفتحسودی ورفبقیرنجید
+ حافظ رصم عطا گفت نگیریمبراو
جامه کس میه و دق خود ازرقنکنيم
سر حق باورق شمبده ملحق نکنیم
کاربد؛ مصلحت آنست که مطلق نکنیم
فکر اسب سبه وزین مفرق نکنیم
تکیه آن بهکه براین بحر معلق نکنیم
التفاتش به می صاف مروق نکنیم
گوتوخوش باش که ما گوش به احمتی نکنیم
وربهحن گفت جدلباسخنحق نکنیم
در غزلهایگذشنهگفهایم که ممانسد و دشمن خواجه حافظ »
شیخ زینالدین علی کلاه از او نزوشاه شجناع و کسان دیگر بدروغ و
اثترانهمتها میزده و زشتگوئیها میکزدهو می کوشیده است که نظر
شاه شجا ع را از او بگرداند و شاه زا از نج واجةٌ حافظ برنجاند .
دوستان و نزدیکان خواجه حافظ اورااز ماوفع آگاه کردهاند و
اینست که خعواجه حافظ در چند اثر خود باین معللب اشارانی دارد و آن
را متذکر میگردد. آنجه نظر مارا دراین مورد تاد و تصدبق وگواهی
میکند غزلی است که ابنك بشرح آن میبردازیم و این غزلگذشته از
آنچهگفتیم حاکی از آن اس که این معاند وحسودکسی است که خود
را در طریفت صاحب سند میدان و باخعواجه حافظ معارضه مسلکی
داشته و شعبدهباز بوده واعمالجادوئی وحقهبازی میکرده وبراین اعمال
3-۱ . نزنبم
۲۳۳۵
ام کراماتمینهاهاست و چنین وانمود میکرده که آنچه میکندنتبجه
ریاضت و ثمره عنایت و توجه نخداوند باوست.
اين همان صوفی حفهباز است که تحواجه حافظ در غزل دبگری
که بعدشرح خواهیم کرد درباره او میفراید :
صوفی نهاد دام و سرحقهباز کرد - بنباد مکر با فلك حنقهباز کرد
و چون اینصوفی حفهبازرا از روی شرح حال او باز شناختهايم
بنابراین میدانیم که در این غزل هم حراجه حافظ نفارش ازنحسوو یکه
به او بدمی گفته ورقم مفلطه بروفتربینش ودانش اومی کشیده»شیغزین.
الدین علي کلاه معروف به محتسب بودهاست و اینکه گفتهايم نزوشاه
شجا عاز خواجه حافظ سعایتوبدگوئی میکرده یکیازدلائلوستندان
ما در اینباره همینغزلی استکه در آن با صراحت و روشنی از شاه
شجاع باد میکند وسخن از غمازوبدگوئی که موجب رنجشتاطرشاهرا
فراهم میآورده تا نظرش زا سب بهرندانوعارفانبگرداندبمیان کشیده
است.
اينك شرح غزل :
بت ۱ : ما درندان وعاشفان»کسانی هستیم که مسلك وطربقتان
مارا از بدگوئیوبد کرون بدیگران باز میدارد و منع میکند ؛ طریفت
و مسلك ماءبم آموخنه است که هیچگاه تمایل و توجه «میل) بهکارهای
اواجب «ناحق» وناپسند. «ناحق» و ناروا «ناحن» و ناراستی «ناحق) و
نادرستی «ناحق» و آنچه حلان خواسته و فرمان خداوند است «ناحق»
نشان ندهیم؛وهمچنین از روی خودخواهی و خودپسندی » لباس کسان
دیگر را بهپلیدی «سیاهی» نکشیم و آن را سیه و تاه نخوانیم وجامه.
۳۳۴
و شعار خود را کبود «ازرق» نسازیم . (منطوراینکه: مسلك وطریقتما
که عشقورندی است بما نیم داده است که از هبچکس بدگوئی نکنیم
و اعمال و افعال ناروا و ناپسند و آنچه علاف خواست نحداوند است
مرتکب نشویم ؛ مسلك وطریقت دیگران راپلید «سياهه و آنان را جامه
سیاه بنیزشت کارننامیم و دربرابر طریفت و مسلاك خودرا برتسر و
جامه و لباس خاص » بعنی کبود پوشیم و بآن تفاخرو مباهات نکنیم و
مسلك خودرا ممناز از دیگران نشماریم ) حواجه حافظدر ضمن باین
نکته اشاره دارو و میفرماید :
این ازرق پوشان یعنی شیخ زینالدین علی کلاه و پیروانش که
خحودشانلباس کبودموشند ودر باطنشان نبره ودلسیاهندو چونسباهدلند
دیگران راهم سیاهدلو سیاهکار میبندرند :ابنسخن ومطلب رانخواجه
دربیت دیگری آورده ومیفرماید :
غلام همتدردی کشان بکر نم هن وه کهازرق لباس وول سیهند
[پیش از این گفتهیده" است که یت زینالدینعلی کلاه براک
خود و اتباعش دثار و شعار اززق بعنی کبود برگزیدهبود و چون خود
را تاب ابنافع میدانستبهتعبت از نظر اومعتقدبود کهجوندشمنانش
مباح است و در برابر مسلك و طریقت تخود »ساپردستههاو مسلكها را
تاه و سیاه وباطلمبخواند و پیروان طسریفتهای دبگر را مردهی
سیاهکار میشمرد » اینست کهنعواجه حافظ دراین پیت نحوهییانمطلب
را بدین شیوه آغازکردهکهماکسانی هستیم که انچنینکارها نمکنیم
۱ - درسحیفه ۲۰۲۳ در باده اذرق پوشان و این صوفی ازدقپوش و
عتایدشان مطالبی آوددهايم .
۳۳۷
و منهوم مخالف آن یعنی؛ کسانیهستند که جامه ازرق میپوشند و بد
دیگران میگوبند ومیل بناحن هم میکنند وسایر فرق را باطل و مبال
میخوانند] ۰
بت ۲ : ب کناب وعقاید «دفتر» وعلم و دانالی دیگران ؛ نوشته
درقم» اشتباه انز کسه آنسان را بسه غلط و گمراهی بیافکند «مفلملا»
نمینویسیم ورازهای خداوند «سرحق» وحقیفت و راستی «سرحق»
و دانش عرفان را «سرحق» بانسوشته و برگهای دورق» شعبدهبازی و
تسروستی و جادوگری پبوسنه و پیوند «ملحق» نمی کیم و بسآن این
پرابههای جادوئی را نمیبندیم «ملحق کردنا) (منظور اینکه: بردانش
وبینش عرفان خط بطلان نمی کشیم «رفم»فلطه کشیدن» و آنرابانوشنهها
و گفتههای گمراه کننده که مردم را به خطا و اشتباه وغلط بیافکند آلرره
و آمیخته نمی کنیم و ما » عاشقابٌ ورندا؛ چون ازرقپوشان ور مکتب
خود که عشن ورندی باشد هیچگاه را عشق و عرفان راباکارهایشبده
بازی و جادو گری تم نمیسازبموبه دنله آن عالم باه و مقدسداین
اعمال شیطانی را برای فریب تمیبندبم .
بااین بیان نظرخواجه حافظ همانند بیت نخست درست مخالف
آن است یعنی میخواهد ازگفته خود نتبجه مخالف رابه شنوندالا کند
و میفرمایل شا ازرق پوشان چنین کارهائی می کنید؛ در کارهابتنفامله
مکند ارم راگره ازید و دانش وییش دیگران را باطلولاطائل
- منامله باه جابیک مردم در آن به اثتباء وغلعلی افتند.
۲ -ملحق در رسنده و در دسانند,ودباینده و آنچه بآ چیزی
پیوسته شود .
۱۳۳
میخوانید و حودتان را با رازهای خداوندی کسه عشق بخدا و رسیدن
باوست براین رازهای مقدس و پاك که از هرگونه پلیدی و زشتیبرکنار
است کارهای شعبدهوجادو گری اضافهبی کنید وبانشاندادن وشمپندیها
به تسخبر عفیده و نظر عوام الناس میپردازیدو بمنظور زعامت و
رباست براینگونه اعمال شیطانی خود نام کرامات مینهید و با اسرار
خداوندی به بازی مينشبنید.]
بیت ۳ : ایراد و اعتراض « عیب » کردن و بیهنر و فشرهنگ
خواندن«عیب» مردم درویش وتهیدست رابرینکه ازبلبافتیوبیهنری
تهی دست و ناچیزند و بااینکه سزاوارند ناتهي دست و ناتوان باشند و
همچنین برتوانگران وثروتمندن خردهگرفتن «عیب)»براینکه چراثروت
و مال و توانالی دارند و آنان دشمن خدابند؛ و سخن از اینکه: چا آن
کم دارد و این پیش همه زشت وانگوهیده و ناپسند است. صلاح در
آنست که ما «عاشقان ورندانغ بطیور کليکار بد نکنیم «مطلنی» وخودمان
را ازاین زشتیهابر کنر دایم [هََم مخالف اینستکه: ازرقی پوشان
این چنین مرومند وچنین میالگارند و بردرویش و توانگر عبب جولی
می کند وماحصلاینکه: این گروه دشمن همگانند وبهیجدسته ورستهای
در اجنما ع هوش بین نیستند و جز نحووشان هیچکس را شایستهوکمل
و بیعیب نمیدانند) :
بیت ۴ : ما طریفت و مسلکمان برابنست که : بچشم سالکاناین
طربقت جهان را غوب بگذرانيم و در آن خوبی و یکی به نیم وهمه
را غوب و نيك بشماریم وراه حسد را سدکنیم و در اندیشه آن نباشیم
که بازشت وزیا کردن این و آن وتمجید و یاتکذیب وتعلق وچاپلوسی
۳۳۳۹
برای خودمان زندگی بهتر و اشرافیتر ندال بهبنیم و از جمله درفکر
تهیه وبدست آوردن اسب سیامو زینولگام سیمین«مفرتق»باشیمآواین
گفه نیز برینمعنی است که شیخزینالدین علی کلاه فکرو ذکرش از
همه اینکارها و بازبها اینستکه زندهگی اشرافی و پرهمطراق برای
عورش دست وپاکند و از جمله بر اسب سیاه به نشیند آنهم اسب که
بزیندیرگمرصح و نفرشان مزین باشد)[ازین شعرچنیناستنباطمیشود
که در زمان خواجه حافظ اسب میاه ور مبان اسبهای دیگسردان و
شرکت و مزینی داشنه است]
پیت ۵نما میدنیم که دنیا: هیچچگاه با هنرمندان وافعیرویخوش
نشان نداده و نمیدهد و ایسن دریسائ ی که در فضا . بسدون تکیهگاه
آویزان است «معاق) و مردرهواست«معلق» با امواج و توفانشپوسته
کشتی زندهگی صاحباندانشوفرهنگل را ددرهممیشکندوغرقهمیسازد.
از این روست که مارندان نیز فیچچگاه پامور دنبای متکی نمیشویم
«تکیه کردم و دبا را به هیچ میگبریم ؛ نا نتواند بما صدمه و آزاری
برساند؛ماءبینیازی بش گرفنهايم و بتابراین از او برایآزار مما کاری
ساخته نیست » این شما ستیده که بدنیا تکیه کروه رشکی هستید ولگام
نفره نشان و اسب ممناز وبارگاه و خانقاه و مرید وپیرو و ریاسث و
زعامت میخواهید ؛ بنابراین از آين رهگذر نیز بما صدعه ولطمهای
بمیرسل۳ج
پیت نو : ار پادشاه «شاه شجاغ) به احترام و اعسزاز «حرمت»
درباره رندال کرم و جوانمردی نکند «جرعه رندان ننوشدم مارندانهم؛
گوشه چنمدالتفات» او را برای نوشیدن میبالوده و بیغش«شراب»
۱- التقات باکسراول بکوشه جشم نگریستن
۱۳۰
مروف» جلب نخواهیم کرد !!
[جرعه نوش شدن » و باجرعه نو شکسردن بمعنی جوانمردی و
کرم کرد است ؛ در این باره در صفحات ۶۵۷-۶۵۱ و صفحه ۱۰۶۵
به تفصیل توضبح داده و سند آوردهایسم و اينك بعنوان یا آوری از
خود خواجه حافظ مثال و سند میآوریم .
اگرشراب خودیچر عهایفشان بر خالك . ازآن گناهکه نفی دسد به غبر چه بالگ
وابنهمان است که درعربی کاس الکرام گفهاد :
خاکیانبی بهرهانداز جرعه کاسالکرام این تعلاول بین که پاعشاقهسکین کرد ند
و جرعد کش کسی شدن؛ بمفهوم زیر بار احسان ومنتدیگری
رن و مدیون و مرهون و نواله خوارکسیبودن است» نحواجه حافظ
میفرماید :
دادگراتو را فك جرعه کش باهذ دشمن دسیه توفرهبخون چولالیاد
بنابرینفهوم کلیبیث خواجه اف درغزلموردشر حاپنس تکه:
اگر پادشاه نخواهد بانظر غیت و کرم وجوانمردی به عارفائو
رندان و عاشقان بنگرد و آنان را از جات خود برخوردا رکند » ما
رندان نیز ؛ او نخراهیم گفت به نوشیدن شراب نوجسه کند و باگوشه
شم عناینی داشنه باشد» واین نکته اخبر از آن جهت است که میدائیم
شاهشجاع مردی شرابخواره بود وبه شرب شراب مبل واشتباقفراوانی
داشت ودر این هنگام که توجه ونظر خاص بهز اهدان و عابدانوصوفیان
معطوف داشته بوده آنها ار را ازنوشیدن شراب منع میکردند وچنانکه
درچندغزلگذشته نشان دادیم خواجه حافظ به زعمآنهابرایشاه شجاع
خمریه سروده واو رابه نوشیدن شراب مشوق بوده و دراپنجا میفرماید:
اگر نسبت بما رنندان توجهی نشود » ما نیز نسورا از نوشیدن
۳۳۴۱
شراب مجاز نخواهیم کرد وناچار از تبعبت از زاهدان وصوفیانمیشوی
و در مضبقه و زحمت میافتی
هم چنین در این بیث قصد از شراب بیغلوغش و مروق یمنی
مسلكك و طربقث عاشتان و بااین توجیه نظر اینست که: اگر شاه نوجهو
عنایئی و جوانمردی و کرمی نسبت به عارفان نکند از این پس دیگر
نظر توجه او را به طریفت رندی وعشق جلب نخواهیم کرد و بسکون
خواهیمگذراند. [این بت نظلرات ما را در شرح ایبات غزلهایگذشته
براین توجیه ائیدوصحه میگذارد]
بت ۷ : اک آدمی بد خواه «حسود؛ ورشگ بسرنده «حسودم
درباره ماناسز| وبدم گنت وسخنانی زشت از زبان مابدیگران باز و کرو
و تهمت و افترا زد و غمازی و سخنچینی کرد و در نتیجه اين اعمال»
دوسنی را از ما رنجانید ؛ توبه آندوست از قول ما بکُو : تو آسوده
خاطرباش «خوش» واز این ماجرارولگیر آبشو «خوشباش»برا آنکه:
من؛گوشم به سخنان نادان «احمق» ابست و به سخنان مردم نادانگوش
فرانمیدهم و آن راهیج میشمازم» گولی که چتین سخنی گفته نشدهاست؛
زبرا سخنان مردم نادان شنیدن ندارو ,
بت ۸ : ای حافظ ؛ اگر دشمن تو ؛ سه و کرد «خطاء واشتامو
گناه بدون اراده وخطام درباره تواز اوسرزد؛ براوسخت مگیردنگیرنم1
وبهحسایش مگذاردبراونگرفتنم وازاودلخور ورنجورمودرراوهگیره
و او رابه بخش «براومگیره! و اما اگر اي دشین سخنی به حنیفت و
۱ - این ددست مفهوم همین عقیده است که :
جفابريم وملامت کشيم و خوش باشیم .که در طربتت ماکافری است دنجبدن
۱۳۳
راستیگفنه «حق» توباسخن درستو گفنه صحیح اورحن» جدال«جدل»
و باحثه «جدل» و منزعه «جدل و حصومت «جدل» مکن . (ماعارفان
همیشه نسلیم حفیفنیم حتی اگر دشمنمان نیز سخنی براست گوبندراستی
را تائید و تصدیق میکنیم» اینست حفیفت رندی)
۳۳۴۳
۱ عیبرندان مکن ایزاهدپا کیزه سرشت
۲ من اکرنیکماگربده توبرو ود راباش
۳ همه کس طالببار ند؛چههشیاروچهست
۴سر لیم من وخشت در میکدهها
۵ ا ایدم مکن از سابقه لطلف ازل
۶ نه من از خانه! تفوی پدر افتادم وبس
۷ با غ" فردوس لیف است ولیکنزنهار
۸ گر؟ نهادت همه اپنست زهی نيكنهاد
٩ برعمل؟تکیسکن خواجه کهورروزازل
۰ حافظا روز اجلگربکف آری جامی
که گاه دگری برتو نخواند. نوت
«رکسی آن درود عاقبت کار که کشت
همهجاخانه عشقاستجهسجدچه کنشت
مدعی گر نکندفهم سخن گوسر وخشت
توبسپردهچهدانی که کهنعوبست و کهزشت
پلارم نیز بهشت ابد » از دست به هشت
تا غنیمت شمری سابه بید و لب کشت
ورسرشتت همهاينست زهی نيك سرشت
تر چه دانی قلم صنع گنادت چه نوشت
بکسر از کوی خرابات برندت بهبهشت
بیت۱ * ای زاهدی که مدعي هستی سرشت توبالل است «پا کیزه
سرشت)» و غل وغشی در وجودت نیست «با کیزه سرشت» و خلقنت را
برپاکی نهادهاند «پا کیزه سرشت» !
ار با نهادی «پاکیزه سرشنه چرابار رندان خرده ی گبری
(عیب کردذء و هنر و فرهنگگ آنان را بیهنری و بیفسرهنگی «عیب)
میخوانی آ
آیا نمبدنی ؟ که هر کس هر چهبکند از خود ار در روز جزا
۰3-۱ برده 9۲ ۳ و ۴ - اینسهبیتدرنسخه قروینی نیست لیکندر
شخهای . [ . ب. ج .تن
د . آمده آست
۳۳۲
بازخواست خواهند کرد؟ و رده گبری وعیب جوئی از آفریهشدهگان
خودگناه و حطانی بزرگ است ؟ و اک رکسی بدکند و با بدکار باشد
اعمال او را درنامه اعمال تو ثت تخواهند کرد ! و ببای تسو نخواهند
نوشت ؟ و ورا مسئولکار دیگران نمیدانند ؟
تواگر پاکیزه سرشتی پس چرا اعمال وافعال اصواب می کنی؟
و برکار دیگران ندانسته و نسنجیده عیب چولی میکنی آ
ببت ۷: تو اگر سرشتی پا داری بکار نخودت بسرس «خود زا
باش) بسروبسکار نعودت کار داشته باش «خود را باش» و سر حودگیر
«خود را باش» برای آنکه هکس نتبجه عملش را خودش ميبیند ؛
اگرگندم کاشت جو درو نمی کند و اگر بدکرد پاداش نيك نمیبیند +
سزای هر کس را درخور عملش میدهند وبخودش میدهندنهبهدیگری؛
پیت ۲ : همه مردهان و مقصود و منظور همه ادیان و یاملل
ونحل مختلف و سلكها و طریفتهاءرا اگر نيك بنگریم یکی است ۰
چه؛ کسانی که خود را هوشیار مپداننا و چه آنهائ ی که مست شده ودر
مسی و ببخودی می گذراند؛ همه يك قصد,ونظر دارند و آن اینست که
بمعبود و معشوق و محبوب خورشان برسند «بار» [هم چنانکه جهان
جاذب و مجذوب است و همه درپیبار حود هستند] مردمان نیز همهدر
طلب عداکه معبود و معشوق اصلی و حقیقی است هستند و او را
میخواهند و او را میجوبند؛ همه به خداوند عشق میورزند ؛ هکس
بزبانی وبه یانی؛ گرچه زبانهامتفاوت و مختلف است امامفصدومتصود
یکیاس؛ همه دا را ابش می کنند و بسرای نیایش و عشق بسازی
بخدا ؛ مان و محل خاصی نمیتوان درنتلرگرفت و جائی را برجافی
۱۳۳۵
و مکانی را برمکانی مزبت و برتری داد و با والا و بالا شمرو ؟ ! مسجد
و دیر و کنشت » این هر سه جای عبادت بدرگاه خداوند و عشق ورزی
باوست » پس ۰ از نظر يك نفر دانا و بنا «عارف» این سه مکان مقدس
و «حترم است » زبرا نعانه عشق بخداست . و همچنین کسانی که دراین
مکانها برای عشنی ورزی بخداگرد می آیند گرامی هسنند و باید آنان را
عزیز داشت نه آنکه دشمنشان شمرد و ب نان راه دشمني و حصومت
سرد ۱۱
توکه عبادت میکنی و طریق زهد پیش گرفتا » جزاین است
که مبخواهی بنده مقرب درگاه خداوند باشی ؟ پس چرا به آن رندو
عاشن که اونیز جز عشتق بخد! قصد ونظر وهدفی ندار ناسزا میگوفی
وبرارش خرده میگیری ؟ وعیب جولی میکنی ؟ آبا اب نکارنوورست
وصحیح است و از آدمی پل سرشت اعمال زشت سر میزند ؟ عشق
بخدا که در انحصار زامد نیس ؟ و باز اختصاص ندارد ؟ همه مبتو انند
به خداوند خود عشتی ورزنساه و عاشفانه او را نبایش و ستابشکنند 1
پس ؛ نبایش کنندگان بخدا و غشقازان ا» در هرلباس و کسوت وهر
دین و آثنی باشند از نظر يك نفر حداشناس و عاشق بخدا ؛ اد عزبز
وگرامی و محترم شمرده شوند.
بیت ۷ ؛ من ؛ میکده رنسدان ؛ وحتی میخانسه شرابخواران پل
طینت وپاله سرشت راکه بخداوند صمیمانه عشق میورزند و درکارشان
ریا نمی کند سپاس میگذارم و آثان را میستايم» زیسرا در کارشان و
درجائی که آنرا انجام مدهند حقیقنی است ورندان دراه عداجانبازی
میکنندنه اهر سازی (من نه نها مطیع و فرمانگزار آنها دستمبلکه
1۳۴۶
غلام وبندهآننم) حال اگر مخالف ومماند مدعی» و آن کسی کهباما
سرعناد دارد «مدعي 4 سخن و مطلب مرا درل نمکند « فهم سخن
نمی کنده و نمیخواهد حقیقت را دریابد. دفهم کنده باوبگو برو و بمیر
«گوسروخشت") و بروتا سرت به عشت لحد بخورد تا آنگاه بفهمی
که چه تفهمی بودهای ؟ «سروخشت» وبرو سرت را به عشت بز که
اپنست سزای مردم نادان .
بیتع: [تو چرا میکوشی که با سخنان پا در هوایت در مسورد
اینکه : عداوند چنین با چنان قهار و جبار است و برای هرعملناچیزی
بشر را بدوزخ میفرستد و به بنی نوع بشر عنایت و لطفی تدارد..].:
مرا از پیشبنه نکوین و خلفنم که خداوند در بارهامنهایت محبتوعنایت
و نوجه راکرده ؛ برحذر بداری و موجبات یأس وحرمانم را ازعنایت
و توجه خداوند فراهم آوری؟؟
درحالیکه خداوند مظهر عذِق و محبت و نیکی و مهر است و از
روی عشق و محبت بشر را آفرید ( اينستآن سابقه وپیشبنه للفازل)
6 بخاطر تجلی ملق 2 آفرپنش_بنی آدم پرداخت بنابراین چرا
۹۳۹ 3 مبتند است ۹ هایزی رکه خواجه دد »وادد مختلف
فرمودءاست:
غلام همت. دردیکشان يك دنگم آن گروه کهازرقلماسودلسهند.
غلام آن کلماتکه آش افزوزد ه آبسرد زندددسخن ی رآنشتیز
غلام همست آن دند عافیت سوزم که در گدا مفتي گیمیا گری داند
ام هتآنم که ذبر چرخ کبود ز هرچه رنگانماقپذیردآذاداست
و خعکنایه از مایت اعراض ددمحلیکهنعیحت کنده مخاطب
سر
بکوشدضا نشنود , بهار عجم
روز
مرا از اين! سابقه نبك که خداوند نهاپت لعلف و محبت را بمن ارزانی
داشته است مأیوسم میکنی؟ آخر نو چهآگاهی داری از اینکهنگارنده
غیب" در پس پرده خلفت آدمی چه آفریده وه رکس چه سرنسوشتی
دارد و درنهاد و بنیاد هر کس چیسن ؟ و چه نعمیره و سرشت وطبنتی
دارد از آنجا که توظاهربینی وبظاهرسازی عادت کردهای بنابراین آنچه
را تومیبینی وحکم میکني علیالظاهر است و به باطن کاری نداری؛
۱- ددباده معنی این پیت یعنی :
فامیدم مکنن از سابقه لطف اذل تو جهدانی کهپسپرده کاخوبتو کهزشت
بای به غزل ذیر کاملا توجه داشت ذیرا در این فزل پیان مطلب دا
بوضرح و دوشنیکرده و سایقه لعف ازل دا توضبع و تفریح کرده است
در ازل پرتو حمنت ذ تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش بهسعالم زد
جلوهای کردد ختدیدملكعنقتداشت :کین آتش شد اذاینغیر؛ ویر آدمزد
ین اس بنغیر ود
عقلمیخوا.ت کاز ان #ملهچر اغافروزد برقا یرت بدرخشید وجهال برهمزد
مدعی خوامتکه آید بئعاا که داز 7 دست فیب آمد وبرسیه نامحرم زد
جان علویموسجاءزنخدان توداشت ۰7" دستدرعلنآن زلفخماندر خم زد
حافظآن دوزطربنادستتونوشت که قلم سر سس اسباب دل خرم زد
شرح این قزل دد جلد دوم آمده است . و این پیت نیز دد بیضی نس
خطی آمده و فابل توجه امت
نظری کرد که پید بجهان صودتخریش . خییه در آب وگل مزدعه آدم زد .
۲- دد اینجا پاید باين ابیات هم توجه داشت :
ساقبا جاممم دمک نگارنده غیب. نیست سنلوعکهد پردهامرادچهکرد
آنکه پر نقش زد این دایرء مبنائی .. کسندانست کادد کردشبر کارچه کرد
پرقعثق آنشغردردل حافظذدوسوخت .یار دیرینه بهبنید که پایار چه کرده؛
۱۳۳
پس تو چه مبدانی که چه کسی باطنی نباعکار یا پالسرشت دارد و از
نیات و مقاصد «ردم که آگاه نیستی تا درباره آنها حکمکنی بنابسراین
چرا درکار خدائی فضولی میکنی ومردم را با باوهسرائیهایت ازدرگاه
خداوند بینیاز و کارساز»أبوس و محروم میسازی؟ آیا انستغجادت
تو؟ ابنست راهنمائی وپیشوائی تو ؟ ابن است آن رسالتی که مدعسی
هستی برای هدایت و راهنمالی خلق به خوبی و _خداپبرستی بسرعهده
گرفهای ؟ پس اگر نمبتوانی مردم را به محبت و عشنی تحداوند میدوار
کیال آنان را بیجهت و بیسبب و بیعلت مایوس و نومیدمکن:
بیت ۶ : اینکه میگونی » عاشقان و رندان ؛ از پرهیزگاری
به دورد «تفوی» و يا مردم نمیترسند «تفوی» و از ترس روز جسزا
ب رکنارافتدهاند» وباآنان که در مکتب عشق و رندیگاممیزننداز ترس
روز جزا «تفوی!» بدورند. و از پرهپزگاری برکنار فناهاند» باید این
نکته را بو بگویمکه من فرزندخفم؟ ثه ناخلف زیرا پدرم آدم نیز از
دستور وفرمان سرپیچمی کرد ونترسید و از تحانه بهشت رانسده شد منهم
فرزند همان آدمم وناچار هرچه او کرده به کنم بنابراین ایچه ایرادی
است که نو ازمن و دبگران میگیری ؟ نبا و جد بزرگوارم بخاطر
ابنکه_ از دستور سرپیچید و فریب خورد برای همیشه از بهشت
رانده شد » منهم فرزند آنآدمم وچون همه چیز ادئی است این حصلت
و خلقت هم بمن ارث رسیده؛ و آنگهیمن اساسا بهشتی آفریدهنشدهام»
۳3 تقوی : به
کس واه هم مئعمل استبسنی ترسیدن و پرهیز کاری امت
۲- میفرماید
پددم دوشه رنوانبدگندم پفروخت ناخلف باثماگر من باجوینفروشم.
۳۳۳۹
اول و تم داد , درا-تعمال فادمی زبانانگاهیبه
زیرا ار بهشنی بودم که از بهشت رانده نمیشدم ۰ آنهم برای فپبه
وابد!! (اين نکته راصریحو روشن درغزلی که پسازاین شرح کرددايم
آزرده است ومنذکر است که آدم برای بهشت آفریدهنشده و بهشتی
نیست پس وعده بهشت هم برای او صحت ندارد )
بیت۷: این صحیح و درست است که باغ بهشت بسیار ثروتازه
است «لطبف» و موابش لطافت و تازهگیدارد اما هرگزوز نهارع ومادا
(بامید بهشت نسیه نقد را از دست بدهی) ومبادا وزنهار» سایه بید ولب
کشتزارهای خرم وسبزرا که بهشت زمینی وموجود ونقد هستند ازدست
بگذاری + این موجود را مفتئم شمار «غنیمت شمردن» واز آن بهرهور
شو و بدنبال وعده مفقود مباش
ببت ب : اگربنیاد هستی تو «نهاده برایننهاده شده که از اعمال
اجداد و نیاگانت پیرویکنی . آفرین «زهی» براین سرشت و بنیادبای:
واگر طینت وخمیره و خقتت!«سرشت» بر آنگذاشته شده است کهیکار
مردم کاری نداشنه بای و آنانر! ازسابقه لطف ازل نومید نسازیآفرین
برطینت ونخمیره پااکت «زهی)..[بابد توجهداشت کسه در اینجا معنی
مخالف آنهم مورد نظر است بدین وضبح که: و اگر جز این است که
دنت و نفرت بر حمیره و سرشت زشت و شیطانی و کثیف توی
بیت ٩ : ای آفای من «خراجهء و ایآفای بزرگوار «خواجه
توهیچگاهبرکرهئی که میکنی تک مباش «نکیه کردم و به یه
انجام میدهی در صحت و درستی آن اطمینان واعتماد نسداشته بباش
«عمل» که سرانجام » مزد و سرای اعمالت را چه میدهند ولوچهجواهی
گرفت؛ زیر + هیچکس؛ برماهیت وحقیقت نيك و بد وان نیس !
ونمدالیم که خداوند که نعالق است ؛ برای تو چه اعمالی راگناه وجه
۱۳۹۵۰
چیزها را ثواب به حساب آورده است ؟ بنابراین زیاد بخودت متکی
وغره مشو و این شكثو تردید را هم بدلت راه بده (زیرابچه بسااعمالی
راکه تومیکنی و آنها را به حساب خودت اعمال و افعال شايستهونيك
میبنداری و سزای آنرا برای خودت رفتن بهبهشت تصور ی کنیولی
خلان آن باشد و همین اعمال و فنارت سیب گردد که تو درتکب گناه
شده باشی و نو را گنامکار بشمارند وروانه دوزخت سازند!! چنانکه
بیجهت وبیاطلا رنه کارهایرندان را عیب میگیری وب رآنهانهمت
میزنی وبیگناهمنهمشان میکنی؟ آباسزای ی نکارهاینامتودهتوبهشت
است؟)
پیت ۱۰ : ایحافظ «حاظاه اگر درروز موعودکه پیمانهعمرت
بسر رسیده است «اجل) همان هنگام پیماهای ازشراب خرابات بدست
آوری وبنوشی (من اطمینان دارم که بهمیمنتوپاکی این شراب واین
عمل پسندیدهونکوئی که انجام میدهی و چنین مطهر و پسالا میشوی؛
بدون هیچگونه پرس وجوئی تو را بدول درنگ روانهبهشت میکنند
[دراینجا حواجه حافظ میخواهد به معاندان و مسدعیان بفهماند که فصد
۲۲۵۱
| بر ایزاهدودعوتمکنم سوی بهشت
۲ يكجواز خرمنهستی نتواند برداشت
۳ تو و نسیح و معلی وره زهد و ورغ
منم ازمیمکن ایصوفیصافی کاسکیم
۵ چوذمیصانبهشنی نبود به که چومن
راحت از عیشبهشت و لبخورشنبرر
۷ حافظا لطف حق اربا تو عنابت دارد
که نعدا ور ازل از بهر بهشتم نه سرشت
هر که در راه فنا دانه تحقیق نهکشت
من و میخانه و زنارو ره دپ-رو کنشت
در ازل طینت مارا بسه می قاب صرشت
خرفه در میکدهها در گروباده به هشت
هر که اورا من دلدار نعود ازیستبهشت
باش فارع زغم دوزخ و شادی بهشت
این غزل در نسخه قزوینی نیست . در نسخههای آ. پ , 13
د.ل .ات .۵ . آمدهاست .
در غزلی که پیش از این بشرحآن پرداخنمعواجه حافظ روی
سخنش با زاهد بود و بظوریکه در ان بخش بکرات عنوان کردهايم +
جدال حافظ با مدعی > منوجه زورتن از «ماصرانش است » بکی زاهد
پا واعظ هم عصرش یعنی شمسالدنن عبداقهبنجیری و وبگری صوفی
امزمانش زینالدین علی کلاهممروف به محتسب در غزل پیشازاین
روی سخنش با زاهد برد و باو بادآور گردید که به چه علت و برای
چه از رندان و عاشتان عیب جوئی و رده گیری میکند آ و در پیرو
همان سخناندراین غزل در همان برواشتاست کهبار دیگر مبازامدرهم
باصوفیسخن میگوید و بر آنازکتههامی گیردو بسیادیازعقادش
۱ -دد تفه , ن این معرع چنین است ز
تو مکن منع مرا صوفی سای که چکيم
۳۵۲
دا فاش میسازد و باید گفت براستی خواجهحافظ دد آن عصر
و زمانبانپابت بی بر الیو شجاعت اخلاقي توانستهاست چنین
سخنانی ساز و آغاذ کند و از جانش نهراسد و پیمناك نباشد
و بیان همین گونه مطالب و سخنان ادست که سرانجام بر آن
میشود که علبه او دسیسه ها چینند ۵ بالحادو کفرو زندقه
متهمش ساز ند .
ببت ۱ : ای زاهد جامد ؛ برو پی کارت و مرا به پهشت موعود
مخوان « دعوت کردن ع و به من وعده پهشت مده ؛ برای آنکه از روز
اول و نخست که خداوندخمیره و طنت «سرشت » و خلق و خوی
«سرشت » مرامی آغشت «میسرشت » و خلفت می کرد ؛ خمیره و
گل« سرشت »مرا برای بهشت و بهشتی بودنساعت ؛ زیر اگر چنین
نبودکهاز بهشت رانده نمیشدم+درعمل معلوم شدکهجای آدمیزادبهشت
نیستو آدمیزاو کهشکمبارهوشهوث کارهاستبا پددر دنیازنده گی کندودر
آنروزهم که گلمرا می آفربدندآن راب شابعقخمیر کردند | وباعن
پیمان و عهدعشن بسنند؛ من ساخته رنه رای نله گیدر بهشت نبودهام.
بنابراین تونیزببهوده مرابجالی کههیچگاه بدانراهنخواهمبافتمخوان! ۲
و بمن وعده ووعید بیجاو نسبه و درو غ مده
ببت ۲ : هر آن کس که در طرین فناه یه و در مزرعه دنا
برای پژرهش از هستی » دانهای نکاشت » مسلماست که از این مزرعه
ار هم خرمن پرنخواهد داشت و عمرش را ببساطل و عبت و
بیهوده گذاشته و برای آخرت هم نوشهای نیاندوختهاست ( ایسن بیت
( - دوشديدم تسلاكدرمیخانزدنه کل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ی پدرم نیز بهشت آبد از دست به هشت
۳۳۵۳
۲ - من نهازخاهتقویپدر اف
اشاره است بفرموده الدنا مزرعالاخره )
[ ضمناً ابن نکنه را هم گوشزد میکند که: هر کس در راه اینکه
چرا میمبرد و مرگ چیست؟ و سرانجامش به کجا میانجامد هپژوهش
«تحقیقنپرداخت بقدر ارزن و حنی دانه جویهم از محصول «خرمن»
هستی و بفا نیتواندبهرهای ببرد زبرا از چگونگی هسنی و وجسود
بیخبر است و کسی که بیخبر از حقیقتی باشد چگونه میتواند آنرا
دریابد و از آن بهره مند شود ؟ ] در ضمن به شیخ و زاهسد صوفی
میفرماید :
شما راهی که پیش گرفهابد رامی است که به حفیقت منتهی
نمیشود و راه حملاف و گمراهی است ؛ بنابراین چگونه اننظار دارید
چون در مزرعه دنیا تخمی نکاشتهاید از محصول آن در جهان حرمن
پردارید ؟
ببت ۳ : من با تو کاریآندارم ۸ تورا بکارخودت میگذارم » تو
براي نجاتت و پیبردن به حقیقت هستی و جهان وکائات و سرحیات
به دانهنسیح متوسل باش و پیوسته به قصلی برو و طریق امتنا غو اباء
و نفرن از خوشيها «زهد» و خلاف انجام خواهشهای دل « زهدا؛ و
پرهیز از آمور دنیوی « ورع » راپیشگیرومراهم : بگذاربه راه نردم
بروم که راه من رفتن به میخانه و بستن کستی! وزنار » و گشت دردیر
و کنشت است ( زبرا در مذهب و مسكك من ؛ همه جا خانه عشق است
چه مسجدچه کنشت . همه کس طالب یاراستچههشیاروچه مست )
۱ - زهد پالنم خلاف دغبت کردن و خواهشنمودن باذات و نباز
۲ - پیروامزدیسنیدیسمانیدا پس از آنکه بحد پلوغ دسیدند وسیلا
وید پر کمر ميبندند و دد واقع این پیمان پستن پاکی پاخداست .
۱۳۹۵۴
بیت ۴ : ای صوفيباك؛ و بی غل غش ! 1[ البته این توصیف
از پاکی و پاکیزه سرشتی با لن تمسخر اس نه جهو در جهت انکار
است نه تصدیق]
ای صوفی پاکیزه سرشت !مرا از نوشیدن شراب مانع مشو و
پرحذر مذار «منع کردذ» برای آنکه خداوند حکیمو دانا که حکت
هر چبز را بهتر از من و تو میداند ؛ در روز نخست « ازل »و آنگاه
که وجود مرا تکوین و می آفرید گل و میره وجودم را با شرابپالا
وبی غلغشد ناب- شراب طهورا » آفشته و عمیر کرد ؛ پس ؛بنیادم
را با خمر بهشتی آغشتهاد » تو چه توقع داری که من از نوشیدن
شراب بهرهیزمزیر ین مردرابارخودم نیست این تعیت از طبیعت و
خلفت وهستی ام است ۰
بیت ۵ :1
شراب بی غل وغش بهشتی يا شرات طهور؛ نبود
#ات ر | درمیکده و
و بآن دسترسی زداشتی مانند ممن رف ض
میخانه برای نوشیدن شراب بنزمیفرزش گرو بگذار(ان نیزتدریضی
است بر صوفی » میفرماید : خرقه و مسلك تسوا هیچ ارزشی ندارد و
ن فایدوسودی کهاز آن منصوراستاینکهآنرا اگره ميفروش
بزد
بگرو بستاند و فبول داشته باشد نزد اوگرو بگذاری و جرعهای شراب
بنوشی تا نعشگی دماغت زائل شود و کبر و غرورت بر باد رود و
ساعتی بصرر تآدمیانبیرنگ وریادربیائی
بیت ۶ : هر آن کسی که دامن بار عود را از دست بداد و به
زیباروبان این جهان اللفات و توجهی نکرد و از نعمات ابن جهان بهره
نبرد بقین اززندهگانی حوش «عیش) در بهشت و بوسیدن لبان حوریان
آسودهگی و آسایش نخواهد داشت ؛ یعنی بهره و سودی نخواهد
۱۳۹۵۵
برد زیرا کسی که از لذت بوسه در ایندنیا بهرهای نبرده باشد و آن را
آزمایش و نجربه نکرده باشد چه لت و بهرهای در بهشت ازبوسلبان
حوریاننصییش خواهدشد؟؟ و چهعواهدفهمید ؟
بیت۷ : ای حافظ اگر حداوند به رنج کشیدن تو «عنایت» در
باره عشق بخودش آگاه است و در باه تو وحقم توجه و محبت دارد
پس تو ؛ آسوده «فا غء خبال باش از اینکه تورابه بهشت با به
بفرسنند زیرا تورابه دوزخ نخواهند فرستاد برای آنکه حداوند کسانی
راکه دوست دارد نمی رنجاند و آنان را در آسایش و راحت خواهد
داشت ؛پس تو نیز بجای اینکهپیوسنه دربیم از دوزخ و با درفکردست
یفن بهبهشت باشی آیابهتنیست کهبخداوند و محبت او بیاندیشیوکاری
کنی که موجبرضایت و عنابت او باشد ؟
دزی
| منم که گوشه میخانهنانفاه من است
۲ گرم ترانه چنگصبوح نیست چه بل
۲ز پسادشاه و گدا فارم بحمد اه
۴ مگربه تیغ اجسل خیمه ب رکنم ورنه
۵ غرض زءسجدومیخاهاموصالشماست
ع از آن زمان که برینآسنان نهادم روی
۷ امراگدای توبوون ز سلطنت خوشتر
۸ گناه اگر چه نبود اختبار ما حافظ
دعای پیر مغان ورد صبحگاه سن است
اچوآه من بسحرگاه» عذرنعواهمناست
دای ال در دوست پادشاه من است
رمیدن ازدر دولت نه رسم وراهمناست
جز این خیال ندارم خداگواه من است
فراز مسند خورشید نکیهگاه من است
که ذل جوروجفای تو عز وجاهمناست
تو در طریق ادبباش وگوگناه مناست
در دو سه غزل گذشته نعواجه حافظ به زاهد و صوفی تاخنه و
بی پروپا بودن مسلك و معتقداتشال را در باخته و سخن از این مقوله
بمبان آورده که در نظظر و عفیلده,او» براي نیایش کردذ و بخداوندعشق
ورزیدن دبر وکنشت و صومعه و خافاه و ببخانه و میکده وخرابات
یکسان است و اوهم چیین توجهی با بش موعود ندارد و ازنارجهیم
هم نمیهرامد » زیرا . نوداثیرا که او میشناسد و میپرستد جز حدای
قهار و ظالم و جباری است که مورد نبابش صوفی و زاهد است وبرای
آنکه مستمسك پدست نشربان و متعصبان نداده باشد در ایین غزل بسه
توجیه میخانه ومیکده و نظرانش پرداخته است.
پیت ۱ : من آن کسی هستم که خانفاه و عبادتگاهم را کنج
«گوشه» میخا
برگزیدهام و آنجانیکه به عبادت و نیایش خداوند
۱- نوای من بسجرآه عذد (* ۲- این پیت دد قزدینی نیست.
۱۳۹۵۷
میبردازم ؛ میخانه و میکده است و بجای آنکه شیخ و صوئیرا وعا
کنم - دعای هرروزه دورد» من درسحر گاهان برای دوام وبفای درلت
و عمر پیر مفان که بزرگ عارفان و رندان است میباشد.
آری کار هرروزهام در سحرگاه و هنگام نیایش و نماز؛ دعا به
بقای دولت و عمر اوست .
(من خانقاه و مسجد و دیرو کنشت ندارم ؛ بلکه آنجائیکه من
و عاشفان و رندان بهیابش و دریافث آموزش و پرورش میپردازيم
میخانه ومیکده نامدهمیشود و کسی که ما رارشاد و هدایت وراهنمنيی
میکندپیرمفاننام دارد وکار هرروز منهم دعابه بقای دولت وعمروسلك
و طریقت اوست).
یت ۲؛ گر مانند صاحبان خانفاه در سحر اه برای آنکسه پیدار
شوم برایم نی و چنگ سحرگاهی ز[چنگك صبوحیء نمیزنند و من با
ناز و نعمت و شکوه و شوکت رای تجادت از خواب برنمیخیزمهیچ
غمی نیست «چهبال۱ برای آنکه آههای حسرت آلود سحرگاهيم در
پیشگاه خداوند : از این که دز رام نیابشش چنکگک و نسای ندارم وبدین
دست آویزهامتوسل نمیشوم» پوزش مرا خواهد خواست.
(قصد اپنست که:نبایش بدرگاه اند و عشق ورزیسدن به او
۱- دد دیروکنشت پرای آنکه عبادت کنند گان سر کامانبسرای
خواب برخیز ند ناقون دایسد! درمیآورند وساحبانخانتاههایبز رگ
بجای تواختن ناقوی چنکه دنی میزدنه و اینکاد دا برای شوکت و شکوه
خانقاه خود سرودی میشمردند و آنرا جای پنجفوبت پادشاهانمیدا نسنند.
جنگ همیثه با نی نواخته ميشده است شیخ سدی میفرماید:
نیادهپدد چنگه دد نان خویش .. پسچنگی ونای آورد پیش
۱۳۵۸
اینهمه پیرایه و دسنك و دست آویز نببخواهد؛ بلکه آنچه دربارگاه
خداوندی مورد پذپرش است خلوص نیت و پاکی عقیدت است؛ يك
آه از سردرد بهتر از هزارنغمه چنگگ ونای وتتبوراست! و باسادهگیر
پاکی ؛ دور از بار و اغیار بهپیشگاه خداوند بهنبایش پرداشتن وازربا
و تظاهر دراین کار پرهیزکردن بمرائب بهتروشایستهتر از آنس تکه بسا
تشریفات و شوکت و شکوه و با غلم و کتل و ساز و دمل و چنگث و
نای و سنج بهنایش پرداغت وجهاني را خب رکرد):
بیت۳: (من دراین مسلك و طریقتی که دارم و دراین زاهمی که
بی سبرم. )
خدای را سپاسگزارم کمه در عثفی کسه ميورزم آساپش خبال
«فراغ» از ادشاه و گدا دارم و نمیخواهم که هپاوشاه بداندچه یکنمو
ه نیاز دارم که گدابسان وبی چارهگٌان بفهمند که من نعداشناسم و یابه
خداوند عشق میورزم و مرو عداهستم آردراین راه آن کسانیکه در راه
عشنق بخداوند مانند ود من تال هشتند «گداء مفام ومنزلت وش و کت
وشکوهشان بمرانب ببشتر از پازشاة ات ونان پارشاهان دنبائی من
هستنل .
بیت ۴: دراین را وطريقت يیکهگامزن هستم» یج چیزجز مرگ
«یغاجل» نمیتواندمان ازتر من ازدنیا وباارمازاینبشودبرای آنکه
تشخیص دادهام وارستهگی از علائق «دولت؛ و حصول مطالب دنا
و آخسرت«دولست") در پیمود این راه و روش است و سر نعوردل
۱- دولت بروژن شوکت: نقیض نکبت باشد ونزد محففین به معنی
وارستهگی از علالق وحسول سالب دادی که دنیا و آخرت باشد «برهان»
۱۳۹5۹
«رییدنم" ووازده گیبرمیدن» وگریختن وفرار «رمیدن» ازچنیندرگاهی
نمیتواند شبوه و روش من باشد!
(منظلوراینکه : طریفت عشق و رندی ننها راه حصول به مقصور
ومطلوب است وین نشخیص دادهام که برایوارستگی از علائنوزویو
حصولبطالبدنیاو آحرت تنهاوسیلهورادراد مین ارینوروشیاست
کهبرگزیدهامبنابراینباچنین:
یددو ایمانیر ادوروش:
کهانتخاب کردهم؛باز گروم: وی آنراناتممبگذارم مگراینکهر گکمرااز
ادامهاینراهبازداردو گنه تا زنده هسنم طریفتومسلكوروشمابنحواهد
بود که هست) من جز آستانه پیرمغان وبزرگه ملامیان ور ادروشرندان»
راه رستگاریدیگرینمیشناسم ونمیدان آری:
گرم ه پیر مفان در بروی گشاید کدامدربزنم چاره از کجاجویم؟
غبارراهطلب کیمیایبهروزی است. غلام دول آنخالعنبرینبويم ۰
بیت ۵: هدف و نشانه «غرض؛؟ ومطلب و منصودم «غرض» از
گفتنمبخانه و رفتن به میکده ویا مسجد ودیرارسیلن بهحقیقت وخداوند
است .روصال شماست» و وتو تخانقاه و خرابات درمیانه میین حداگو
است کهه رجا کههستبااوبم» در رفتن بهبیخانه وبا مسجد که هردوبرای
۲ دمیدن - دم درزبان فادسی بدون تشدید پمفی نفرت است ددزبان
عربی با تشدید ثانی پم گریختن د گرب باشد درزبان فارس بدون تشدید
نیز پومان معلی گریز و فرادو خوردن ایزستممل است.
۲- فرش پمدنی هدف و نشانه و مطلب و مقصود است:
۱۱,۰
نبایش است من جزاینکه بخواهم به خداوند نزديك شوم!
وگمان «خیال» و نظروقصد «خیال» دیگری ندارم و خداوند خسودش
بهترین گواهبراین مدعای مناست» زیرا اوست که ازمنویات وکنونات
دل آفریده شده گان گاهاست.
(برای کسان ی که دراه طلب گام برمیدار ند وفصدونظرشارسیدن
به معبود و معشوق حقیقی و وافعی پعني دریافتن حقبقت ازهستی!
و خداوند را طالب و جوبا هستند » دبرو کنشت و صومعه و خانقاه و
مسجد و کلیسا؛ نها همه بهانه و وسبلهاست؛ به وسیله نباید توجاداشت
پلکه ید نظر وغرض و قصد را دریافت ۰ آری ؛ تو خانفاه و نحرابات
در میاه مبین خداگواست که هرجاکه هست با اویم ؛ حداشناس وخدا
ت
دوست وعاشقبه عداوند» کسی است که درهمهحال و احوال ازشداوند
منفك و دور نشودو فریب ظواهر را نخورد ؛ بت پرستی نکند » پمنی
توجه زباد به جا و مکان نودگونهی, بت پرسنی است» آبا نظروغرض
از رفن به نعانقه وبا مسج چینمت؟ جزاینکه در آنجابخواهمبدرگاه
خداوندنیایش کنیم و سپاس خود را باو تفدیم داریم ؟ و محبت وعثق
او را درکانون دلمان بیشتربرافروزیم؟
بنابراینخداشناس واقعی نباید اجازه بدهد که میاناو ومبودش
که خداوند است جبزی حایل" و مانع شود و بنظر من ؛ خوو وجود
حانفاه و مسجد و دبرو کنشت میان خدا پرست و خداوند دیسواری
حایل میکند وسدی بوجود میآورد زرا توجه رااز مبدً و مقصلباز
ر ی نی مرف 0۳
۱- ددفزل بطلع:
سرم خوتاست وان لد مبگويم .که من شیم محر ذ الا یجوم
۷ س زهد پسوجه خماد نه نشیند مریه همت دددیکشان خوشخویم
به نحو دیگری همین سانی و مطالب دا بان فرموده است.
۲- حایل, بکسروممزه زد ند ومانع شونده مان دوچبز
۲۶۱
میدارد و به خودمحل ومکان مععاوف میدارد ؛ پس تو اگرخداشناس و
خدا پرسنی » خانفاه و خرابات در میانه بین؛ میان خووت وخدا:دیوار
وحایلی بوجود مبآور. )
بیت ۶ از آن گاه و هنگامیکه « زمان» بردرگاه وآستان پیر
مفانوبهبخانه وخرابات روی آوردهاموبدانجا پناهنده شدهام وسرتسلیم
بردر آن دز گاه نهادهام وروی نهادنء وراهی آن راه شدم «روی نهادم»
چنانقام و منزنی یفام کهاینكبرباایجایگاهومسندخورشید و آفتاب
جهانتاب بالش و نشیمنگاه و قرارگاه من فرار گرفته است ( شأن
و منرلتی چنان والایافتهام که برترازخورشید وماه درجهانکالتات شدهام
چون خورشید و ماه باهمه اینکه جهان را روشنائی میبخشندوازفروغ
آنهاست که درزمین همتی پابرجاست ولی ازچگونگی همنی ووجود
خودشان بينعبرند اما من از کنه وجود و و هستی و غرض و قصد خافنم
آگاهم»پس بر آنها مزبت وبر ترق دارغ)
بیت۷: من گدائی وساثلی ورمبخانه و خرابات و بندهگی ونکدی
کردن از در گاه پیرمقان را [پاستناد بیت تخت که دعای پیر مضانکار
هرروژه اوست] بربادشاهی گرون بدتاه برتری میدهم ونزدم گوارافرو
زیبنهتراست «ندوشتر» برای آنکه خواری «ذل»۱ واطاعت «ذل کرون
ورام شدن طریشت بهتر از زجر و زحمت کشیدن «جور»" و خواری
و ستم دیدن «جفا» از مراد و پیرومرشدمبهترو گواراتراز مقم «جاده و
شو کت وعزیز بودث و ارجمندی در دنیاوعز» و نزد پادشاه و سلطان
است [میتوان ان نی و بفهوم را درباره دود نیز وانست بدین
۱- ذل با تشدیلام خواری ورام شدن و نرمی,
۲- جود درفادسی بمهای بالاونت,
پائیندیدت ود مربی
۶۲
معنی که: خوار و زبون بودث در پیشگاه و راه عداوند را پرترو والاثر
ازآن میدانم که در نزدپادشاه و سلطان عزیزباشیم.]
بیت ۸: [ابن نکته قابل توجه است که خواجه حافظ بهجهات و
عللی؛ جبری میاندبشد و ما اين جهات وعللرا دربخش «جبرواخنیار»
وفسمتی هم دربخش «حافظ وقدربا» در جلد دوم حافظ خرابانی بسه
تفصیل بحث کردهایم و هم چنانکه بارها منذ کر شدهابم از تکرارطلب
و مرضوع وراینجلدهعذوربم و همین اندازه مت ذ کر میشوی مکهحواجه
حافظ معتقد است که بشر خود در تعقل وتفکرمختارنیست و جبرطبیعی
و خلفتی اورا بآ میدارد بنحوی که خمبره وطینت او ساخته شده
میاندبشد ومعتقد است بشردرمبان دو جبرقهری قرارگرفته یکی تولد و
دیگری مرگ و بنبراین فاصله این دو نیز نمیتواند از جبر بدورباشد.
نه آمدنش باختیار و خواسته او پوره و نه بمیل و رضا و خواسته نود
میمیرد ومبرود؛ بس درحرکت ازمبدا تولد تامرحله مرگ زاکه طمی
می کند وا زجبریبهجبریدیگرمیزتننجاراینحرکت همجبریاست و
درطولاین فاصله آنچه براو میگذردوراختبازشنبست باتوجهبایننکته
میفرماید:]
ایحافظ اگرازتو گناهی وخطائی صادرشده وسرزده باشدهرچند
که صدوراینگناهدراخنیارتونبوده وتوبالاجبار مرتکبخطالیشدهبافی
با این همه توءاز را بجاي آوردن حد واندازه «ادب» واطوار پسندیده
«ارپ» ونزاکت «ادب» » بگ که تسو گناهکاری و این خطا را تسو
مرتکب شدهای و گنه را برگسردن نخودت بگیر نه بر جانب <
۱۳۳
| اکنون که زگل بازچمن شد چوبهشتی
۲ گر محنسبت بر کدوی باه زندسنگگ
۳ مار وجود ار نزدي رنگگنوبرعشق
# جهل من و علم تو فلك را چه تفاوت
دزن" غمت از دل می گبرنگک بردپاه
زاهد مکن از نمیه حکای که بهنقدم
۷ بر خالك درخواجه که ابوان جلالاست
۸ کلکتکه مریزاد زبان شکرپنش
٩ ترس بچهایدرش همی گفت: که حافظ
سافی میگلرنگك طلب بر اب کشنی
پشکن نو کدوی سر اونیز به خشتی
در آب محبت گل آدم ه سرشنی
آنجا کهبصر نیست چه خوبیوچازشتی
بشن که چنین گفت مرا پل سرشتی
ت رکیاست چرحوریوسرالیجوبهشتی
گر" بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مهر از و ندید ارنه جوابی به نوشتی
حیف اس که هر وم کند آهنگ کنشتی
این غزل درنسخه قزوبنی یمیت و درنسخههای آ.ن.ت.ج. ثبت
غزلیرا که شرح میکنيم در ستايش جلالآلبنشاهشجاع است
به دودلیل و دونشانه یکی بدلیل و نشاهای که ور بت شثم آمده که
میفرماید «تر کی است چو حوری» و دیگری اشاره و ایهابی استک:
در ببت هفتم هست و فرموه «برخا در عواجه که ایوانجلال است
دربدی امرسسکن است تصور شود که منظور از خواجه وجلال:خواجه
جلالالدین تورا
نشاه وزیرباشد که عواجه حافظ او را بکرات مدح و
۱- این مصع درنسخههای .ن.ت. چنین است : زآثینه دل زنگاغست
باده کند ساف
۲- دد نسحه . ت مصرع چنین است: کافی است بزیر سرمابا
لخد
کش حذنی
۱۳۶۴
ستایش کرده است لیکن باید وجه داش ت که وزبر مذکور ترك نبوده و
از زیاروثی او در جائی سخنی نقل نشده است وانگهی در یبت هشتم
سخن ازکلك شکرریز معدوح وخواجه است و نا آنجاکه ما اطلاع
داریم خحواجه جلالالدین تورانشاه وزیر مردی ادیب ونویسنده و شاعر
نبودهاستبلکه بالعکس شاه شجاع اس تکه هم ترلاوهم زیباروی وهم
شاعر ونویسنده بورراین هنرهای اویکرات مورد ستایش خحواجهحافظ
قرارگرفته است ۰
بیت ۱ : حالیا «اکنون» که ازشکفته شدن گلهای سرخ «گل»بار
دیگرصحن چمن ودشت» مانند بهشت شده است «درماهاردیبهشت»
پس» ای سافی توهمبرای سفایت و نوشانیدن بما شراب ارفوانی
که برنکک گل سرخ باشد بدست آور و درکتار کشتزاری آن را بما
پنوشا
ببت ۲ : اگر شیخ زیالدینهای ندب ب رکدوی" جایشراب
۱- ددایام قدیم ازگو ای گذوکه پوستی بت ومحکم دادد نگ و
کوزه درست میکردند بایین توضیح که: اپنگونه کدوها داکه دتگی نادنجی
داشت وبوته آن جور بجكعاست و از داد و دادیست بالا مپرود ومیوموامره
خود دا ازآن آدنگ میکند » ای کدوشکی گردو گردنی باديك دادد. این
کدو دا پس ازدسیدن ازبوته جدا میکردند و ددوش دا ازتو گوشت خالی
میساختند وتنها پوست آن میماند وظرفی پدست میآمد که بسیاد سبومقاوم
بخند و بسحرا میبردند ذیرا صراحی وبط شرابکه
بود ددآن شراب
از شیشه بود بیم شکستن داشت » پی از ممول شدن قلبان از ایسن نوعکدو
يانهم میساخنند و دوی آن را با نقاشیهایزیباتلینهمبکردند .
۳۲۶۵
و بقصد شکستن آن سنگث زد و نیز در صد نلافی برآی وسر او را
که مان کدو درون تهی است ومفزندرد وروستباخشت بشکن!, که
گفتهاند :
محتب خم شکست ومن سراو من" بالمن والجروح. تصاص
[دربیتموردشرحابهام و اشارهای هسم به غزل دبگر دارو که
فرموده بود :
باده با محتسبشهر ننوشی زنهار .. بخورر باددات وسنگبجام اندازو
و سر او را با خشت شکستن نیز ایهامی به این بت در فسزل
گذشتهرارر.
سرتسلیم من وخشت در میکدهها مدعی گرنکندفهمسخن گوسروخشت
منتلور اپنکه : سزای او را با زون عشت بر سرش بده زیرا او
آدمبف و نمی است و مفزش از ادلی عشنیتیاست]
بیت ۳: خالق آدمی وجهان ومیماروجود» اگربنای وجود آدنی
را با سیرت وفطرت «رنگ» عنق نیافربده و از عشق باو نصیب ربهره
«رنگ» نداده بود و روج آومیرا «رنگ) با عشق نبافریده خمیره و
طبنت آومیان دا از آب عثق ومهر «محبت»گنکرد نا عشق با او
عجینشود؟ [درصفحاتآینده دراینبارهضعن بل توضیحشرسی دایم
(پس درجابکه طینت وهستی آیمی را باعثنق آفریدهاند چگونه
۱- سری کعشق ندادد کدوی بیباد است ۷- سودممائده ۲سرنگ ۵
معنی دادد ازجمله لون - حمه وقسمت و تعیب یادووجان - سبرت وقانون
وفاعد, -۲- همین معنی است که در آثار خواجهپسور مختلف آمده و ازحلا
منسوداز آغشتهشین گل آدمی
دوش دیدم که ملالدر میخانه زدند کل آدم بمرشنند و به پیمانه زدنه
۱۶۶
هیزکند و آن را ندیده
کسی که آدم آفریده شده باشد میتواند از
بگیرد وی ترله عشقگوید ؟؟ باین اسندلال هرکس بوئی از عشق برده
خلت آدمی ندارو : او شبطان است که از نار آفریده شده)
۴ ندانسن و نادانی من و دانش ظاهری تو برای دنبا چه
اختلاف «تفاوتا» وجفرقی «تفاوت»برایجهان وهستی«فلك» چهاثری
دارد «فاوت» زیرادنا و لا که چشم واقعین وحقبقت نگروشعور
ندارند پس دانش وجهل من و نو برای جهان چه اثری میتواندداشته
باشد ؟ اگراثری داشنه باشد برای نود هاست و دراین صورت دانشد
بینش واقعی آنست که موجب گشادگی چشم دل بساشد «بصیرت؟ ه
چشمسر؛ ودرنزدکس یکه چشم ول ندارد زشتوزیبا یکسان است چون
او نمیتواندهتبازوفرق میان خوبوبد را بدهه برای اوبیتفاوتاست
(ونوای محتسب «شیخ زینالدین علی ی کلاه» چون بصیرت نسداری چه
امنباز مان حوب و بدوزشت وزیا میتوانی داد ؟ ابنس تکه نو عشق
را زشت و ریا ونظاهر و فیق وزرق را زيبميدانی ۰ وانگهی علم تو
ند ما عاشقان و عرفان جهلاست زیر عمتودردفتراست وعلمودانش
ماازعالمبرت آری:
بشوی اورانی اگر همدرس مائی . که علم عشق در دفتر نباشد)
۱- تفاوتینی دوری میأن دوچیز» درزبان فارسی بمعلی فرفواختلاف
وبیاثری ملی میدهد
۲-بمیرت يا چشم دل نزد عادفان اصل فهم و ددایت است چنانکه
کنهاند :
چیم دلباز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی
۳۳۶۷
بت ۵:شراب چون گل سرخ آنچنان جلا وصافیدارد کسیتواند
کدورت وجرکی «زنگكه دلهای تیره و ناريك را پکباره بسه برد
«بردپاك» و آن را پا کند وبزداید «بردپالام و آن را چون آیینهشفان
وصاف سازدناپتواند منعکس کننده تجلیات ذات باشد. این سخن بر
مفزونفز را ازمن گوش بگیر وبشنو» برایآنکه آنن را بمن کسیگفت
که سرشتی با ومصفاداشت.[یدیهی است دراینجا قصد ازمیوشراب:
عشق است ومیالستی که گفتيم چکونه سافی آن را به سالكك مبدهد ودر
اینجا منظوروءتصود خواجه حافظ ازمیاینست]
ببت ۶: ایزاهد » بسرای مسن اینهمه از داستان بهشت افسات
رحکایت مخوان و داستان مگوزیراءآن نسیه است ومن خودبهشتنقد
دارم وگوشم بوعده و و عیدانسیهپاهکار نیست .
من ترگی چون حوربهشتی واه ایچونبهشتدارمنبراین چرا
این نقد را از دست بگذارم وبهآزژوی بهشت موعود توءکه نسیه است
و کسی ازحفیقت آن واقض و آگاه نیست دلبهبندم ؟!
(قرلبنی ممشوق هم هست ولی دراینجا بصورت کنابه ایهم
قصدومنظور شاهشجا عاست که گفه يم اور اتلد -شاه ترکان-ترلاشبرازی
مرخو اندهاست و چوذشاه شجاع بسیار زییا صورت_بوده او را چون
حوری وصف کرده وتصد از سرای بهشنی باغ ارم شیراز است . زیرا
ارم بهمان معنی بهشت است . ومادرشرح قمیده ببطلع:
سیم که صبابویلطلفجانگیرد.. چمن زلف هوا نکن برجنانگپرو
درشرح بیت شماره ۲۱- در زیر صفحه ۸ در بساره باغ ارم
۱۳۶۸
شیراز نظراتشادروان علامه قروینی را آوردهايم و در اینجا یا آور
مبشویم که یکی ازباغهای دولتی شیرازاز دوران بسیا رکهن با غارمبوده
وباغ ارم امروز نیز باد بودباغ ارم دیرین است واین باغ مقر سلطنتی
بوده است. وقصد ازبا غ بهشنی که در آن حوری ترا زندهگی میکرده
است با غ سلطنتی ارم یا بهشت بوده که شاه شجا عپاشاه ترکان در آن
میزیسنه وبا این ابهام واشاره یفرماید من چون دراین دنیا چنین بهشت
وچنینحوری بهشنی نفدرارم بدنبال حوروبهشت نسیه نو نیستم)
بیت۷:بردر گاه آقایمان«خو اجه» که برمن آقالیوبزر گی وسروری
«خراجهگی» دارد و بارگاهش صفه «ایسوان» و طاق ورواق «ابواناه
شکوه وبزرگی است «جلال» [وضمنً خواجهای که نامشجلالالدین
شاهشجا عاست] و اگر در این درگاهمانندبهشت برای آسایش متکا و
زیرسری «بالش»زرباف ندارم ولیقانع هسئم کهدراینجاودراین بارگاه
جلال,ا عشتی برای بالش,بزیرسرممیسازم (در ابن نحوه ییاننمهید
مطلبی هم شده استو آن اینکه : ار آقا وسرور بزرگوارما بما توجهی
ندارد و بجای اینکه بالش زر زیرسرمانبگذاردخشتام برا ی آسايش
ما میدهد » با اینهمه مارندان مردم قتانعی هستیم و باو عشق
میررزیم وحاضریم بر در بارگاهش با اين وصف مقیم باشیم هرچندکه
بما سخت بگذرد و در تهی دستی بسربریم . فصد از این ببان اینست
کهمن غبرهستفيم شاهشجاع راهم توجه دهد کهارورندان نیاز ب كمك و
مساعدتو کرموبخشش او دارند. )
۱۳۶۹
بت ۸: قلمشکرین! و شاخ نبات تو پاینده بمانساد » مریزاده
وبنمایزدرهربزاد) از زباشکر بارشومرحبا و آفرین وتبارلالّهومریزاده
بر او این کلك شکرین ازطرف نومحبتیندید وگرنه اگر از توتوجه و
عنایت واشارتی میدید درپاسخ غزل ونامه من + برایم پاسخیمینوشت
ومضایقه ودریغ نمیکرد .
(خواجه حافظ بدین وسیله گله و شکوه کرده استکه چرا در
برابر تفاضاهالی که کرده بدریافت پاسخ نائل نشده و مطلب را بسدیسن
صورت بیان کرده است وضمن تمجید وتوصیف ازقلمشکر باروشیرینی
آفرین که درنوسنده گی شکرریزی مکند میگوید :فلم نو از تو
اجازه نداشت و گرنه میخو است که پاسخ نامه وتقاضای مرابدهد ۰ )
[گفنهايم که شاهشجا ع نو پسندهوشاءربودواورامعاصرانشوخود
خحواجه حاقظ بکرات بداشتن ای هت ها ستودهاند وهمین نشانی نیز
دلبلی است براینکه خواجه وترک وجلالی که در غزل مسدح شده است
جلالالدین شاه شجا ع ترلد شهرازی است]
بیت 4: دیروز » ترساکودکی » پیوسته و پی درپی به حافظ
میگفت که :
دریغ است از حافظ «حیف» که هر لحظه فصد. «آهنگم و عزم
«آهنگه» رفتن به عبادتگاهی رابکنده کنشتی» (یعنی دریغ استاز کسی
چون حافظ اگر قرار باشد که متلونالمزاج و تغییر دهندهعنیده وسلك
باد.)
۱ قسد از کلك شکرین همان شاخ نبات است
حافظ چه طرفه شاخ نباتی استه
نکه مبرنیه
نو کش میوه دلپذیرتر از شهدوشکراست
۳۳۷۰
مقصود اینکه: حتی کودلاترسا هم دریفش می آیسد که من مانند
دیگران پیوسته رنگک عوضکنم و ثابت قدم نباشم »بنابراین شاهچطور
رضا مبدهدکه من بمیل زاهد وصوفی حفهباز طربی ومسلك عشقورندی
را رهاکنم و ازعفیدهوایمان ود باز کردم و توبهکنم آ
افو
برو بکارخودایواعظ؛اینچهفربادست
۲میان او که خدا آفریده است زذهج
۴بکام تا نرساند مرا لبش چون _نای
ار چه ستی عم خرا کرد وی
۵ گدای گو: یتوازهشتخلستفنی است
عدلامنال ز پیداد وجور پار که او
۷برونسانه مخوان فسون مدم حافظ
مسرافتاده دل ازره تسورا چه افتارست
دفیفهایست که هیچ آفریده نگشادست
نصیحت همه عالم بگوش من بادست
اساس هستیمن؛ زآنعرابی! آبادست
اسیر عشق تو از هردوعالم آزادست
تورانصیبه "همین کردهاست وایندادست
کازبن
اران
فسانه و افسوذرابسیبادست
چنانکه درچندغزل گذشتهمتذ کرشدیم خو اجه حافظ برور برب
شدت اعتراض وءخالفت خود علیه زاهد واعظ و صوفیحفهبازنسینبه
نحوه تتکر و معنقدات یشان میافزّاید وبطوریکه ور صفحاتآینده
خواهیم دید این مبارزه چنان شدت میگیرد که سرانجام بمداخله شام
شجاع به نفعمعاندان خخو اجه حافظ می انجامد
بست۱: آی واعظ غیرمتعظبیکار وعمل خودت باش با من چه
کار داری واینداد واففان چیست؟ که در باره من براه انداختهای؟
جای عجب است ! من دلمرا ازدست دادهام و درد دارم و باید
فرباد وقغان کنم نه تو !اما توبجای من داد وفریاد ره انداختهای ابرای
من واقعهای رخ داده اما برای تو چه پیش آمد کرده است که اینهمه ناله
واففان می کنی!؟
- ق. خراب ۲-قه , صیب
(منظوراینکه: ای واعظ » توبکارمنچه کار داری؟ منعاشقم و
۲۳۷۲
وعلق میورزم؛ خود میدانم؛ توبرای چه ازاینکه من عشفبازی م ی کنم
اینهمه هباهو وغوغا به راه انداختهای؟] من دلدادهام وبرای ابنکه دلم
را ازدستدادهم بایدبجوشوروش ونالوزاریدر آیم؛ واگرچنی نکنم
حقدارم؛ولیتو» کول ندارینا آثرا ازوستبدهی! ت و که عشقنمیفهمی
ونمیدانی چیست! تو که دردنداری وازدردبیخبری! پسبرایچابیهوده
عربده سردادهای ؟1
ببت ۲ : منزیبائیرامیشناسمر بهزیبالیها عشق میورزم وبرای
همین از کمراوومباذاوهکهگونی ازباریکی : خداوندآفرا زهیچ آفریده
و وجودندارد ؛ و در این باریکی باريكببنیهائمی مستتروپنهان است
«رقیقه» و دفیفی ازرموزعشقوهمنیدر آن هست کهنا کنون مبچمخلوفق
خدالی نتوانسهاست پیبانرموز برد واین عقده ها رابگشاید و هم
چنان ناگشرده و سضلباقی مانده است [اید توجه داشتبسرای اینکه
واعظ را دراعتراضبه عشغبازی تخود زر مرحهای فرار بدهد که نتواند
هییچگونه اعتراضو ابرادیبگیردناجار» ور نظربازینعودشاه شجاع را
مورد توجه قرار داده وبه توصیف زیائیهای او پرواخته میدانیمکه
شاه شجاع ازپهلوانان زمان خود بو سینهای سطبر وکمری بساريك
واندامی موزون داشت و آنجه دراین بیت آورده توصیفی استازاندام
زیای شاهشجاع وبهواعظ میگوبد آبا سزاوار است که آدمی؛اینچنین
اندامی زیباورعنا راپهببنده و آفرین نگوبد؟]
بیت ۳: تزمانیکه لبهای زیبای او ام و آرزوی مرا بر آوردهنکند
و مرا مانند نی پلبانش نزديك نسازد وبرهن نفسگرم محبتش را ندمد
۳۳
نا اههای زارم را بگوشش برسانم»بفین بدان که اگر همه مردم جهان
برای انصر اف من ازاین کار پند واندرزمبدهند سخنانشانور گوشمچون
بادپا درهوا وبیاثراست.
[مفصود اینست که؛ تا شاه شجاع مرا بمطوبم نسرساند و اجازه
ندهد چون نیاله سردهم و وصفدوریومهجوری خودم را بگوش او
برسانمهر کس هرچه بگوید ومخالفت کند بگوشم نخواهد رفتومسن
نخواهم شنید و بآن
گوش من همانند آن است که باد بگوشم افاده و وزوز میکند . ویاباد
تیب اثری نخواهم داد زیرا گفنههای مخالفان در
ازبابرگوشم میگذرد واز زمزمهبد چیزی مفهومم نمیشود ؛ زبرا باد
هرچند صدا دارد ولی صوت او منهومی ندارد و صونی هرزهویهووه
۱
است . در!
معنی که ز
ی
گنته ابهامی هم وجوودارد و سخن ذو وجهین استبدین
من همربانی پیدا نکردهام تا رازهای درونیم را با او درمیان
بگذارم وناله ازدوری ومهجوری ازخداوند سربدهم . من در راه علق
بخداوند از باوه سرائیهای مشتی نادان روعبر گرداننیستمو آنچهواعظ
غیرتعظ بگوید تا مرا از راه عشق ورندی باز دارد در گوشمنخواهد
نشست» زیرا سخنان این گونه مردمان درگوش من زمزمه بساد است. و
همچون باد بیاثروبی مراست.
بایدگفت که پادونای در اینجابسیارزییا ومناسب؛ همراه وکنارهم
آمدهاند زیرا + تا باد درنی ندمنده ازنی آوائی برنمینجبزد؛ اسا دم و
بادی که ازمحبوب دمیده میشود ؛ ناله وزاری ای را برمیانگیزد ونای
۳۳۷۴
پس ازاینکه با همدم ود جفت شد به سخن درمی آید وگرنه اگرباد از
کناروهان ولبان نیبگذرد وهم چنانکه باد از کنار و اطرافگوش آدمی
بگذرد هیچ اثری درنی نمیگذارد وصدانی از آن برنمیخبزدسخنان
یاوه وهرزه ژاژخاباننبزهمانند آن است که از کنارنی با زنزديكك گوش
آدمیبادبوزد وبگذرد؛ ازصدایباد چیزی مفهومودستگی کسی نمیشود
این نیز آنچنان است .
نکته دیگر اپنکه : قطعاً ویفناً عواجه حافظ در این بیتنظرش
براین گفتارمولانا جلالالدین محمدین محمدبنالحسین بلخضی رومسی
است در آغاز موی » بخصوص ایبانی که دراینجا برای تذکار متذ کر
آن میشویم ؛
بالب دساز خود تاجفتمی
آتش استاین بانثنای ونیست.باد
بر من از ناله من دور نیست
آتش عشق است کاندر نی فتاد
نیحریف ه رکه از باری برد
هم چونیزهریو تریاقی کهرید
نی حدیثراه پرخون میکند
محوماینهوشجز بیهوش نیست
هرکه او از هم زبانی شد جدا
در نیابد حال پخته هیچ خام
همچو نی سنگفتیهاگفنمی
هرکهاین آنشندارد نیستباد
ليك چشمگوش راآننورنیست
جوثش عشقاست کاندرنیفتاد
پردههایش_پردههای ما درید
هم چونی دمسازومشتافی کهدید
قصههای عشقدجنون؛ ميکند
مرزبانرامشتری ج زگوش نست
بیزبان شدگرچه دارد صدنوا
پس سخن کوناه باید والسلام!
۱.- درجلد دوم حاف خراباتی دربخش حافظ ومولانا بحنی شافی در
۳۳۷۵
بیت۴:هرچند که من دراثرشراب عشتق؛ مست وخسراب شددام ؛
اما اييك واقعیت و حقبقت است که بنیاد وجودم «هستیمن»از آخراب
شدن درست وساخنهوشکل گرفته است.
[درصفحاتپیشهم متذ کراین نکته شدهایم که عاشتان و رندان
در آغازسلول با انجاميك سلسله تعرینهائیکه زطسرف پیرومراد دده
میشد طی چند مرحله توفیق میبافتند که بنای ساخنه شده مسوروئی و
تعلیمانی دوران اوائل زندهگی خرد را درهم فروریزند وغرابونابود
کننده درشرح صحو بایننکته اشارئی کردیم . پیه و بناد مکنب عشتق
ورندی براین اصلو اساس بنبان گذاشنه شده کسه عاشق بایدنختهسمه
مواریئیراکه باو وسیله ارث منتفل شده ومعنقدات انوی وخانوادهگی
رپس اجتماعی اورا تشکیل میهد فراموش کند و ازباد به برد و آنها
را دروجود خود سرکوب ومنکون ,نابور سازد. آنچنانکه پس از
آزهمایشهایمکرر ازطرف مراد :الم گرد که سالك و رهرو
به مرحله خرایی رسیده است وریگرهیج همبسنهگی باگذشتهومتفدات
دبرین نعودنداردو گولی باروحی تازه وبنیانی نوبا بعرصه هسنیگذاشنه
است اینمرحله جرابی امدارد ورس از آن رحله هی آغازیگرور و
باده «رلی» و آغاز متنوی مولوی دادیم ونشان میدهیم وثابت میکنيم که نتلر
مولان اذنیچیست ؟ و آنچه «ربادء نی تاکنون توضیح وتفسبر کرده|ندغیر از
آن بوده که مولانا نظر وقسد داشته است. بهرحالخواننده گان ارجمند دراین
مودد پس ازمطالما آن بخش ب
بی و دوشني دبط مفاهیم اینبیت خواجه-
حافظ دا پا اپیات مولانا استتباط و ندرا خواهند فرمود :
موف
درانمر حله است کهمرشدعشق! بپرورشرهرووسالكمیپردازدوباوطریق
سلولدعشقرامی آموزدومقا حآنرا یکی پس ازدبگری برسالك طریقت
میم مدهد. خواجه حافظ در چندمورد بین که اشره صریح داردکه
یکی از آن موارد همین ببت مورد شرح است
مفرماید اگرچه وهرچند؛ من در اثر نشأت مکتب عشق از عالم
بینحودی و فناستی» هسنیساخنهگیام را خراب کردم و درنظرظاهرت
پینان خراب و آلوده شلم «خراباتی» اما درواقع بنیانو اساسوجودم از
آذخراب شدن » آبادیوهستیگرفتو ازنو آدمی آفریده شدم و عالمی
تزه باتم]
۵:[درایل بت روی سخن خواجه حافظباخداو ندگاراست]
میفرماید :
هرک س که سائلی «گدائی» کویعشن توراه ایحداوند بر گزیند؛
وآن را انتخا بکنده چنب نآدمی اژهثت بهشت بینبازیداردرمستغنی»
و اودبگرنبازیبه رفتن.بهپهشت رده زیرا : همیشه با فرو غ عشقتو
دربهشت زندهگی میکند؛ وه رس گه دربند عشق نوگرفتار آبد» این
اسارتو گرفتاری؛ او را ازجهان هستیونیستی «دوعالسم» آزاد ميکند
چون؛ برای اودبگرنیستیوستی مفهومی ندارد. او ) همبشه هست و
پآزادی مطلق ؛ از درد ورنج» هویوهوس, شهوت وآز - حقدوحد:
رشکگك و غبرت ؛ کینه و دشمنی» غم وهم : مالومتال وزن و فرزند
خویشو پیوند رسبده است » چنین آدمی؛ دردنیا جز.تو چيزي نمیبیلد
۱-ملامنم بهخرابیمک نکهمرشدعثق حوالنم بخسرابسات کرد دوذ نت
۳۳۷
وبه جزتو بهچیزدیگری لمیاندیشدا]
بیت۶: ای عمزیرمن؛ لاه ازستم ویداد محبوب ناله و زاری
سرمده» برا ی آنکه اربهره تورا «نصیبهم ازعشق خود همین کردموبتو از
عثق خودش این سهم واندازه را داده است؟
بیت۷:ایحافظ بروبرایم داستان مگوء وحکابتوقصهسازیکن
وبعنظور رام کرونمعزابممخوان «افسون» و ساحری مکن «افسون؛زیرا
من ازاین قصها وساحریهابسیارویدهوییددارم وبنابرین؛ دمافمونگر
وسحارتو درمن کار گرفیست .
[باید توجه داشت درمقطع غزل قصد حافظ منخبرمستلم واعظ
است ودرواقع میفرماید :
ای واعظ این انسداز برایسم قصه وداستان ازبهشت وجهنم و
حرروبری وغلمانوجوی شبروشهد؟ مگ زیرا من ازاین افسانههابسیار
شنیهام وباور نمیدارم وفریب این سخنان سحرانگیز را نمیخورم ؛برو
این دامبرمر غ دگرنهکهعتفار! لد (سستآشبانه
۱- مهم این بیت
هر کز نمیردآ که دلشزنده شدبهعشق ثبت است_دد چسریده عالم دوام ما
۲-دضا پداده بده وذ جبین گرهبگفا که برمنوتو دد اختبار نکشودست ,
۲ - چوطفلان تأکی ای زاهد فریبی ببه سیب پنوستان و شهد و فیرم
که دد اینبیت نیز قصد است:
ای زاهد تا چند مرا مانندکود کان با قصه و افسانه از بهشترسیبهای
آن و جویها و انهادثیروصل میخواهی فریببدهی؛
لشفن
ضمنا باکلمه «افسون که بمعنی سحر است ان نکته را هم الا
م ی کند که گوشه و کنایهای به شبخزینالدین علی کلاه داردکه سحر و
جادو میکرد و باو هم میفرمایدکه سحرتو در من بیاثر است وبدام
افسون توگرفتار نم آیم:]
۳۳۷
۱ نفد صوفی نههمین صائی بیخشباشد
۲ صوفی ماکه ز ورد سحریمستشدی
۴ خوش بودگر محك تجربه آید بمیان
۴ناز پسرورد تلعم نبرد راه بدوست
۵ غم دنیای دنی چند نحوری بادهبخور
ع خطسافی گرازاینگونزندنفش بر آب
۸ دای و سجاده حانظ ببرد باده اروش
ای بسا حرفه که مستوجب آنش باشد
شامگاهش نگرا ان باش کهسرخوش باشد
تا سبه روی شود ه رکه دراو غش باشد
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
حیف باشد دل دانسا کسه مشوش باشد
ای بسا رخ کسه بخونسابه منقش باشد
گرذراب از کف آن ساقی مهوش باشد
در ای *#وس ب
در ۶زل گذشنه باد آور شدیم که خواجه حافظ بندریج برشدت
مبارزه و تعرضش به صوفی و زاهد میافزاید و کسار مجادله و مبارزه
را علنی و آشکار میسازد این آینغرّل ۱
راتئید و غزلهای آبنده
مارا بیشتر درجریااینبارزه فرازمیدهد,
ببت ۱ : وجود و هستی نفد و بی غلوغش بودن «نقدم برای
صوفی » تتا نباید شراب بیدردوصافو بینش »بش ایسن ننها عیب
او نیست » چه بسیار دیده شده «ایبساه که مسلك وطریفت این قوم و
عقیدت فاسد و خحرابشان چنان کف است که باید سانند نجاست
آنها را سوزادا ال شوند:« خرقهستوجب آنش » سلاك وطربتن
آنها مس و طریتیکثیف و نجس است جادرد وجود این ترا
باتش کشید
[ مقصور از خرقه چنانکه ارها تام مسلك و طربفتصونران
۳۳۸
است و بنابراین میفرماید اگر صوفیانفقط شراب میوشیدنه ولاف
شریعت اینگونه اعمال را انجام میدادند جای شکایت وصحبت نبزد
زیرا شراب نوشیدن عملی است که زشتی آن بخووشان بسرمیگردد
ولی صوفیان جنان کارهائی میکنند که شراب نوشیدن در برابر آق
کارها حکم عبادت کردن را دار » آبها آنچ ن اعمال زشت و اپسند
انجام میدهند و کبیف هستند که آنهارابه آب زمزم و کوثر سفید
کرد و تنها ره اینکه این کثافات را پا و زمین را از نجاست آنهامبرا
ن کثافات را
ان
ساخت آتش زدن و سوزاندن آنهاست
بالك می کند ]
یت ۲ : ابن صوفی ما« بمنیشیخزینالدینعلیمحتسب » کهکارهبر -
روزه و روزانهاش «ررد) میخوردن سحرگاهی «صبوحی»بودحالاکارش
بجائی رسیده که از صبح نا شب مشت است و برای اینکه دریابی و
بنگری که درغروب«شامگاه» جهوضنبتیدازداورانظاره کن«نگرانباش»
نا بهینی چگونه سرمست و شنگول است «سرخوش»
[ مقصود اپنکه اینصوفیما: همان کسی کهدیگران را بسخاطر
مینوشیدن حدشرعیمیزند وخم خانهمیشکند و خراب میکند ه نها
صبوحی بلکه طبوق همبی کند ]
بیت ۳: چه بجاو حوب وشایستهوسزاوارباشد که «خوشبودها گر
شببایدو ایندغل
هاوحتهبازهارا آزمابش کند تا آشکار شود ما عارفان با صوفیان کدام
وسیلهایدرموردسرهازناصرهبازشناختن«محك تجر 4
يلك از ب نه آزمایش و محك تجربه» سیاه رویوزشت کار در می آئیم»
بوثه آزمایس می یم
۲۲۳۸۱
و ماهیت و حقیقت ما «ماوم شود که کداميك از ما زر نقبی «سئیم و
کدام سردو پل !
[ این آدزو برای آناست که بشاه شجاع تفهیم کند که اگربن
باشد به راستی و درستی به اعمال و افمال این صوفی رسیدگی شود
و بهکار ورفتار و عقیده و گتار ما هم کسی رسیدگی کند و در یابد
آنوقت روشن میگردد که کدام يك از ما در مسلك و طربقت باطل و
بت ۴ : کسانی که با نست فراوان « تنعم » و در آسایش با -
ایپروائیودناز» فخر« ناز ) زندهگی کرده و برورش بافهاند » ایسن
گونهمردم نمیتوانند بدوستو محبوب واقعی «خداوند» دستریداشته
باشند و در راه عشق او گام بردارند برای اینکه عشق بخداو عشقبازی
در راه اوروش و طسرژوروال «شیو؟و هنرو کمال «شیوهع رندان و
عاشقان است که به بلاکشیدن خوگرشده و زحمت کشیدن وزجرویدن
کار و هنرایشان است
[ مقصود اینکه » صوفیان نسنپرورند و دنیدار ؛ آنسها عساوت
کردهاند که بناز و نعست سر کنند و حانقامومرید؛ وسپاهی از ستایش
کنندهگان و بندهگان و خیلوحشم داشته باشند این چنین مرومی که
تارو بود وجودشان در اینگونه دابها اسیر است نعبنوانند بسه خداوند
عشق بورزند و سخنیهای راه عشقرا به پیمایند ودر راه محبوبخود
ازهمه چیز بگذرند و جانبازی کنند . این عاشقان پاکبازند که ور راه
عثق سرمیبازند و از همه چیز در را عشن درمیگذرند و خم به ابرو
۱۳۸۲
نمی آورند و در تبجه و سرانجام بعفصود و مقصد میرسند و بحریم
دومتراه میبابند ]
بیت ۵ :[ در ان بیت خطاببه نود میفرهاید ] غم و اندوهاین
جهان پست « دنی» را نا چند عواهی خسورد ؛ ببا بجای فسم جهان
خوردن و به جهان گذران و ناپایدار اندیشیدن » شراب پنوش تا شادو
خرم و سرحال و مسرور باشی ؛ برای آنکه؛دریخ است «حبف »فکر
و اندیشه » «رل» کسی که داناستپریشان و دروم باشد زیرا بدنبا
اندیشیدن » پربشانی خاطر میآورد و آدمی را از جمعبت اطر باز
میدارد؛ تفرقه اندیشه؛ خحطر ال ترین چیزی است که سالك را ازوصول
بمقصود باز دارووجمعبتخاطررا ازاومی گبرد +
بیت ۶ ؛ اگر از این دست و اینچنین «اینگونه» سبزه نورسته
«خط روی و رخسار ساقی و اغراضی/وتبط» او بساین روال و ددش
نه کار بیهودهبکند و سعی بیحاصل بجای آورد «نقش ب رآب
زدن » چه بساء کسانی که از ری تا و ناسف چهرهشان «رخ » را با
خونابه دل » نقشبزنند (کنابه از تاثر و دل سردی و دریغ و پشیمانی
است ) [ منظور ینکه :گر سافی بخواهد اینگونه سفایت کند وبرای
کدانیکه لیاقت و شایستهگی نوشیدن شراب را تدارند و نیم و تعلم
عشق برای آنها بیفایده و بی ثمر است کاری یکندچه بسیا رکسان که
از این کار بیهوده او پشیمانیوندامت وشررولی برند ا]
بیت ۷ : ار قرارباشدساقی ماء آنماهروی ماه رخسار «مهوش»
و ماه مانندباشد و شراب بنوشانده حافظآنقدر در نوشیدن شرابافراط
۳۳۸۳
شواهد کرد که نه تنها درچه نقدینه دار خوامد پرداخت بلکه » دنق
صوفی گری وسجاده زهد را هم نزد او بگرو خواهد گذشت [ اینهم
نعریضی استبرصوفی وزاهد که میفرمابداداق و خرقه وسجاده شماتتها
بابن کار میآید که آن را نزد میفروش برای نوشیدن شراب بگرو
گذاشت ]
۱۳۸۴
در صفحات گذشته در شرح حال شاه شجاع آوردهايم که شاه
شجاغ بس از رفتن بهابرقوه ؛ خواجه جلالالدین انودانشاه را که
حاکم ابرقوه برد ودر هنگام متواری شدن شاه شجا ع نسبت به آو همه
گونه اعزاز و اکرام و ساعدت مالی و معاضسدت نشان داد و از نظر
رأی صائب ومتین ودرایت و کفاینی کهاز او بمنصه بروز و ظهوررسید
مورد نوجه شاهشجاع قرار گرفت و در نتیجه اورا با خود بکرمانبرد
و بوزارتخرد برگزید وپس از تصرف مجدد شیراز اورابنوانوزیر
بزر گبابفرموده خواجه حافظ خو اجه چهانانتخاب کرد.
خواجاجلالالدین آنورانشاه » مردی مدبر و کاردان و کار
آمد و با حفیفت و درست و فهیم و زان دل و صمیمی و یکرنگ بوده
و با اینکه در دوران سلطنت شاه شجاع پکي دو بار حاسدان برای از
بان برداشتن او بطرح نفشه و تیه وت پازیدند لیکن از آنجا که
او مردی پالسرشت و فرشته تعصلت سود ازهمه این مهالكك بسلامت
جست ! و بیش ازبیش بر قدر و منزاتاو نزد شاه شجاع افزودهگردید
تا آنجاکه در تمام مدتسلطنتشاه شجا ع مفاوزارتوخو اجهچهانیرا
جفظ کرد و این امر با توجه بهاوضاغ نا مطلوب آن دوران و مسرور
وقایحسلطنت شاه شیخ ابواسحق و امیرمبارزالدین محمدو شاه محمود
و ود شاه شجا ع و شاه بحبی و سلطان زین المابدین و شاه منصور و
ن در دربار و دستگاه جلایربان و در حکومت گذشته ایلخانان
این وقایم را با آناری از خواجه حافظ که ناظر برآنهاستدد
سفحات آیند آودام
۳۳۸۵
امری فوف العاده به حساب مبآید زیرا در دوران سلطنت هيچيك ازاین -
پادشاهان هر چند کوناه مذت هم بوده است وزيري از آغاز تا پایان..
سلطنت بر سندوژ ارت متمکن نبودهاست. آنچهبنواندروشنگراینوانمه
باشداینست که خواجه جلالالاین تورانشاهوزیر» مردیبنماممعنیمدیر
ومدجرو کاردانوپالاویکر نگ و صادنبوده و بهلت خصائل بر جسنه معنوی
و فضایلدنیویتوجه عامه را نیز بخود معطوف کرده بوده است .
درسالهای۷۶۸- ۷۷۰ مبدانیم که خواجهجلال الدین نورانشاه
در مفام وزارت و منصب صدارت جای داشتهاست.
خواجهحافظ که اساسا و اصولاًمروی گوشه گیر و با استغناء و
دور از تماق و چابلوسی بوده وکمتر خود را باولیای دولت نزريك
مبکرده است ؛ خاصه ابنکه وقایع دو سال دوری شاه شجاع از شیراز
چنانکه در صفحات پیش آوايْموجبات هرچه یشتر نزدیکی و
آشنائی و صمبمیت او را باشاة شجاغ فراهم آورده بوده است لیکن
پس از اینکه شاه شجاع یکمال از آمدنش پشبراز گذشت وبعدازفتع
اصفهاذدر اثر بلغا ندانتوحامدان ودشنان خواجه حافظ؛بخصوص
در جلب توجه و نظر عامه و گستردن بساط عوام فریبی؛ کمکم تحت
تثیر سخنان آنان قرار گرفت و از کسانی همچو نعواجهحافظ و عبید
زاکانی و مولاا جنید که در این زمان در شیراز بسر میبروند ری
میجمت و کمتر بهعاشرت و مجالست عارفان و روشن بینان رت
و یل نشان میداد زیراه صوفبان و زاهدان متفد زمان اورا از مماشرت
باین چنین مردمانگمراه ! ! بر حذر میداشتند و از طرفی شاه شجاع
بنا به مصلحت زمان و در نظر گرفتن موقبیت و مکان و سیاست خاص
۱۳۸۴
آن دوران؛ صلاح در آن دید که از تظاهربشرابخوری به پرهیزد وئن
به سفارشعباد وزهاد دروهدوروی همیناصلبهتعمیر بقا غ متبر وپهبذل
و بخثش به صوفیاو زاعدان پرداخت و چنانکه پیش از اینهم اشاره
کردهيمبه مجالس وعظ حطبایرفتودرگفت وشنود با آنان مینشست
و در این کارها گوئی از رفتار پدرش امیر مبارزالدین محمد تفلیا
میکرد :
اکنون که ما تاریخ را مرور میکنیم درمیبايیم که فصده شاه -
شجاع از ابن امورابراز و اظهار تمیل بهطبفه زاهدان و صوفیان برای
جلب نوجه و عنابت مردم عامیو نفوذ در قشرهای اجتماع زمان حود
بود تا بتواند هرچه پبشتر مبانی سللنت و حکومتش را با روبروبودن
با دو دشمن سرسخت انوادهگی یکی شاه محمود و دبگری شاایحجی
استحگام بخشد و پس از بدست آوردن فرا غ خاطر از طرف آن دو
دشمن که با دشمن دیربنش جلایان هبداستان شده بووندباردیگرهم
چنان بآزاد اندبشی خود باز گرد بر حال؛ وفایع روزسره؛
خواجه حافظ را که مردی آزاز ندش رده خوش نمی آمده ضاصه
اینکه :
دو دشمنسر سخت از دوران سلملنت شاه شیخ ابو اسحق هم
چنان او را می آزررند و پیوسنه منرصد ودر کمین بودئد که او را از
صحنزندهگی برانند وب کنار دارند تا از نبش قلم و کنایههای او برهند
این عرامل اورا بر آن میداشت که هوشیار و بیدار باشد و تا آنجا که
میتواند به دشمنان خود میدان ندهد نا یکه تسازیکنند و بر او فمائق و
پیروز آیند » سال ۷۷۰ دورانی است که حواجه حافظ احساس میکند
۳۳۸۲۷
شاه شجاخ کاماز تحت ثاثیر تفینات صوفیان و زاهدان فرار گرفنته
و دیگر بمانند گذشته نسبت بهاو عنایت و توجهیندارد
بطوریکه آثار این زمان خواجه حافظ زشان میدهد : عسواجه
حافظ بدون اپنکه از پیش آمد بهر اسد همچنان به مبارزه علنی سود
علیه دو معاند ورشمنشبعنی شمس الدین عبداللّه بنجیری و شیخزین-
الدین علی کلاه ارامه میدهد ولی در ضمن از ستایش و جلب عنایت
شاه شجاغنیز غافل نمیماند هر موقعیتیرا کهبدستمیآورد میکوشد که
با زبان شعر و بیان معجزنمای نود شاه شجاع را بسر آن دارد
که او و دیگر آزاد اندیشان را از عنایت و محبت حود بینصیب
نگذارد .
آنچه از فحوای سخنان سواجهحافظ که متعلق این دوران
نی سالهای ۷۱-۷۷۰ است بزرمی آید دیگر از صسله و وظسیفه و
مستمری که از شاه شجا ع ذریافت میگرده تصیبی نداشته و بسار دیگر
دچار مضیقه مالی فرار گر فنه کارضع و حال تخود را درایین منگام
ضمن چند اثر با صراخت پبان روز که دز صفحات آینده بموقعو
مکان و متام خود خواهیمآورر و همین عرامل سیب مبشود که شوجه
به وزیر مدبر و کاردان وشریف شاه شجاع پیدا کند و نخود را بداو
بشناساند و از کمك و محبت و احبانا در وانع ضرور از حمااتو
عنایت او برخوردار گردد
در آثاری که خواجه حافظ بنام و بسرای خواجه جلالالین
نورانشاه وزیر سروده از آنها بیتوان باین نکنه واقف گردید و پی برد
که.پس از آشنائی با خواجه جلالالدین تورانشاد وزیسر میان اپن و
۳۸۸
شخصبت علمی و سیاسی رشته الفت و موانست و دوستی پایدار و
محکمی امتوار گردیده و خواجه حافظ صمبمانه هوا خواه وموادار
او گردیده وبار دبگربه محبت و عشنی مردی پا کسدامن و پاکباز دچار
شده ودر موقع. گرفناری او با پابمردی به دفاع از این وزیسر پرداخته
اشت :
از آنجا که آثار خراجه حافظ بنام این وزبر باندبیر فابل توجه
است بدان نظار که مطااب و موضوع این بخش درهم نشود و رشته
وقابم از هم گمیخنه نگردد آنجه را که باوضاع سیاسی و اجتماگید
زندهگیحواجه حافظ وبخصوصاعمال و افمال معاندان و با شاشجاع
ارتباط دارددر اين بخش که اخنصاص به جدال حافظ با مدعیدارد
پآوریم و بفیه را در بخشی جداگانه تحت عنوان «خواجه جلالالابن
تورانشاهو هو اجهحافظه خواهیم آورد .
غزلی راکه بشرح آن نحواهیمُرداعت نخسنین غزلی استکه
در این زمان (۷۷۰) خحواجه حافظ دز سنایش از خسواجه جلالالدین
تورانشاه وزبربه بیان حال حور پرواخته ومتذکر است که چرا بهسلك
و طربقت رندی بدهاست و بدیناشاره خواستهاست اورابه متقدات
و ارات حردش آشنا کند ء
بطوریکه در شرح حال ابن وزیر خواهیم گفت ! صوفیحفهباز
لاش و کوشش برای جلب توجه و عنایت ونظر
خواجه جلالاندین تورانشاه از پا نشستهبوده و میکوشیده است که
نیز در اين هنگام از
او را تحتتار و نفوذ اعمال شیطانی خود فرار بدهه و به مسلك و
طریقت خود در آورده آنچه از آثار خواجهاستنباط می کنیم ؛ حواجه
حلالالدین تورانشاه وزیرذوقو شوقشرب عرفانی داشته وازطریفت
۱۳۸۹
خوششمی آمده وباینمکتب اظهار تمایل میکردهاستو ازهمین نظراست
کهخو اجه حافظ دراثریباومیفرماید :
تودم فقر ندانی زدناز دست مه مسندخواجهگیو منصب تورانشامی
و «ر غزل مشهوردبگری کادرصفحات آینده بشرح آن خواهیم
پردانعث نیزبشارهبههدینموضو عیفر ماد :
من غلام نار آصفعهدم کاورا .. صورتخواجه گیوسیرتددویشانست
در اینجا ناگزيریم چند فزل راکه خواجه حافظ در ستایش
خواجه جلالالدین تورانشاه دراین هنگام سرودءاست پی دزپیپاوريم
وبا اینطریق در مسیر وقایعی که روی داده برده است قرار گیریم.
۳۳۹۰
اخمی کهابرویشو ختود رکمانانداخت
۲ نبودنفش دوعالم که رنگ الفت بود
۳ به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
۴ پنفله طره مفتول ود گسره میزد
ز شرم آنکه بروی تو نسبتش کردند
خبيكك کر شمه کنر گس بخودفروشی کرد
۷ثرابخوردوخوی کردهچونرویبچمن!
منازور غمیومطربندیدمیزین پیش
٩ کنون باب می لمل خرقه میشویسم
۰ مگ رگشایش حافظ دراینهرابی بود
۲۱ جهان بکممن! کنون شودکه دورزمان
بتصد جان من زار ناتوان اندانغت
زمانه طرح محبت نهاين زمان اندائغت
چو ازدهان توامغنچهدر گمان اندانغت
صبا حکابت زلف تو در میان انداخیت
سخن بدست صباتحالك دردهان انداعت
فریب چشم توصد فتندرجهان انداعت
که آبروی نو آتش بهارغوان انداعت
هوای »فیچهگانم درابن و آن انداعت
تصیبه ازل از خود نمینوان اندانعت
که بخشش ازلش دربی مفان انداغت
مراربه بندهگی خواجه جهان اندانعت
بیت ۱ ۰ قوس و نحمیدهگی وم کهابروان دلیر و بیباه وجلد
و چالاك «شوخ؛! ت که چون کمان است برای صید دل من خودش را
آماده کردهاست:شم در کمان اندنعتن» [خم در کمانانداختن اصطلاحی
در فنون تبراندازی است بدین معنی که پس از گذاشتن یر درچله کمان
زه را میکشند و کشش زه فشار ب رکمان میآورد و کمانرا بصورت
قوس ؛ خمیدهگی مبدهد و همین نمیدهگی و قوس است که پس از
8-۱ . مبروی بچمن ۰ ۲-فوغباداومجهول
بسنی دلیروبی بو
جابك و با واه معروف ین جراه وپلیدی وییحیا دب آزدم
۱۳۹۱
رهاشدن چله وزه به تبر قوت پرتاب میدهد و آنرا بطرفنشانهمیبرده
تشیبه ابرو به کمان و قوس آن؛ بسبار معقول وصحیح است] تاثیرهای
مژگان تورا بمنظور هدف رفده ساختن قلب منضبف ورنجور «زار
وناتوان» ثراندازی کند .
(منظور اینکه : این قوس ابروان زیبای تسو برایآن کمانسی
است؛ کهدلمرا مد کند و مرا بدم عشق و محبت توپایبند سازد).
پیت ۲ : هنوز جهان وکثتات «نقش روعالمه مستی نیافهبورند
که نقش وطرح و بنان «رنگثه! مهر و محبت «الفت» و دوستیوعشن
«الت» را خداوند آفریده بود؛ وجهان آفرینش (زمان - زمانهبی کران»
دهر) بنیان واساس بنای «طر ح» عشق را » در این روزگار نساخته و
پی نیانکنده بلکه از دبرباز و پیش از آفربنشجهان ؛ نخست عشقرا
آفریده بود.
[خحواجه حافظ با نوج ب4آیاتی از ف آن مجبد که میفرماید ذربه ,
بنی آدم در روز ازل با اون یمان عشق ومحبت بستند «فالسوالست
بریکم قالوابلی» در آثارش با توجه بعرفآن کین ایرانی و بخصوص
عفاید مهردینان که در مکنب عذق و رندی سهم برجستهای دار معتقد
است که در جهان آفرپنش پیش از آنکه جهان وکالنات حلق و آفریده
شوند » نخست » عشق و مهر آفربده شد وسپس بنای هستی بنیانیافت
۱- دنك ۳۱ معنی داد از جمله لون » حصه و قسمت , فاعدهوفانون:
فش وطرح ساخئمان ,
۲- طرح قائم کردن بنا و مکان و تمون عمادت نو و بمشی نقاشی و
کنادء گرفتن ازکادی مآمده است ,
۳۳۹
بنابراین جهال منبمث ازمهر است و خداوند مظهر عشق و محبتاست.
ویش ازاینکه بشر آفریده شود مهر وعثقآفریده شده بود وایننظریه
را در چند اثرخود منعکسساخنه است ازجمله درغزل بطلیزیر؛
درازل پرثو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شدو آتشبههمهعالم زد
که در ذیل صحیفُ ۲۷۴۸ متذکر آن شدهایم و شرحکافی دربارة
این نظر و غزل را درجلد دوم حافظ خرابانی آوردهبم :
چنانکه درشرح بیت :
امیدم مکن ازسابقٌ لطف ازل توچهدانی کهپسپرده کهخوبتوکزشت
رصح ۲۲۴۷ در «مین زمینه صحبت کردیم که مقصود از
سابقه لطف ازل چیست ؟ ]
ببت ۳ : دیشب در حالی که سرخوش و سرحال بودم «مست »
بعش رتکده چمن «بزهگاه جمن» گذرکردم و آنجا غنچهای گل سرخ
را دبدم و دیدن این غنچهها مرا به خبال وبندار «گمان» دمان چون گل
سرخ تو انداعت (و دیدم که رعان و زتبانر ازغنچه گل سرخ است) :
بیت ۷ : بنفشههارا ددم که آنهانازهای پیچیده «مفتول» و نافته
«مفتول» گیس و انجون ابریشمبنشانرا«مفتول»۱ بهم میبفتند وه آرایش
آن پرداخنهبوونه و آنها را گره میزدند (و از این گیسوان زیا برخصود
میبالیدند) درهمینهنگام باد صبا کهپیم آور عاشفان است باآنهاداستان
گیسوان زیبای پرجعد و شکن تو را در میان گذاشت «بمبانانداعت»
و بنفشهها از شنید اپنخبر شرمسارشد ندوازشرمنده گیسرافکندهگتندو
اینست که بنفشهها سر در گریبانند )۰
پیچیده وتاد تفثه . خواه اذابر یشم وخواء از کلانون .
اوزیزا
ببت ۵ : گل سمنکه سفید است + پس از اینکنه روی مپید و
خوشبوی وپرطراوت نو را دید؛ ازاینکه او را بهرحسار تومانند کرده
بودند شرمگین شد و با دستهای باد صبابرای آنکه خفت به بسرد و
خاموشی گزیند وخالا بردهان! ررختن» له بروهان حورش ریخت تا
دیگر دم از برابری با تو نزند و خاموشی گزیند و انکر ایننسیت کند.
(متصود اپنکه : چرن در جمن؛ سمن میخواست از سفیدی و
خوشبوئی با رخسار قو لاف برابری بزند باد صبا درگرفت و خسالا و
ال زمینرابراشت وبرسر وروی اوافکند و چون شگفهشده ورهان
گشوده بود ال بروهانش ربخت و رویثر بش را تبره وتار و سیاه ساعت
تاه روسیاهی برد ودیگر دم برابری با تونزند).
پیت ۶ ؛ چشم ثرگس با يك اشاره چشمان شو وکرشمهم که
خواست لاف اززیائی ود بزند 6 پنگر که دراین عشوه و مکروفرربم
چشمان توچه دیوانهگیها «فنه در جهانْ بوجود آورد و چه عثاقی
«فتنه»۲ ور دلب پدید آورو ا] (منظور اینگه : چشمان تو آن اندازه زیباو
دلرباست که با اشاره و غمزهای که به ثر گس کرر دو نرگس شیوه چشم
تو را وام گرفت + بیین چه غوغائی 1
اندانعته! پس بان قباس درباب کهپمشمال توخوو چه فتهایبرانگزنه
است !1
که میم دراين سخن فص واگرفتن زیانی نرگس ازعشوه
۱- خاك دردعان انداختن پمعنی خال برلپ مالیدن یینیانکاد کردن
است وخاك برلب نیز نی خموشی گزبدن باشد . بهار عجم
۲- فنله : دیوانه , عاشق و معشوق
۱۳۹۴
و کرشمه چشمان سعدوح است به استناگفتة خواجه حافظ است که در
جای دیگر میفرماید :
نرگس همه شیرههسای مستی .از چشم خوش نو وام دارد
خراجه حافظ در بارٌ رگس و اینکه همیشه اینگل زیاازچشم
دار بایمحبوبزیائیر! وامگرفته وبا دربرابر چشم معشوقخودفروشی
وبیحبائی کرده است مضمونهای بکر ونازه دارد ازجمله :
نر گیارلافزدازشیو:چنمتومراج نرونه اعل نطر اذ پی فا
۳
و: ن گس طلبدشیوهچشتوذهی چشم - مسکینخبرش ازمرودرد:دهحیانیت
و: شوخی نر گسنگر کهپیش توبشکفت چشم دینده ادپ ناه ندارد
ونر گس کرشمه«ببرداز<هبرونخرام- ای جان فدای شبوه چم سیاه تو )
بیت۷: همین که«چون» شراب خورده وا حرارتوشرار شراب
بر افروخته شده و بچمن میخزامی » حیثیت و اعتبار «آبسروه زیبائی
رنگه روینو آنش دردل درنعت ارغران میانکند ؛ واینست کهسرا -
پای آن برنك رخسار میزده تور آرغوانی میگردد «و در وافسم ایسن
رنگگ را ارغوان وام داررخساربرافروختافوست »
ببت ۸ :من . پیش از این در اثر زهدد و تفوی «ورع » از
پرهبزکاران دور ع) بودم و هیچگاه در عمرم شراب نوشیده و گوش
بآواز و ساز نوازنده گان نداره بودم و با آنها لفت و آمیزشی نداشتم
وندیده بودم» اما سرانجام آرزوی «هوای» دیدار و برخورداری از
بانوازنده گاث
معرفت مفان کوچك ««فبچه) مرابه شرابخواریوهم
وهوانندهگانطرب» وا داشت و اپلست که ناگزبر پروی مسذهب
رنداث کردهواز آذزما است که باشراب وساقی و سازو ی همنشین
۳۳۹۵
شده ام [در ابن پیت خواجه حافظبه خواجه جلالالدین تورانشاه تفهیم
میکند که : من نیز روزگاری از زاهدان و متقیان و زمره پرهیزگاران
بردمر درساك عباد وزهادو صوقیان جا داشتم اما از بس.از آنهااعمال
و افعال نابجا و زشت ریدم و افکارشان را نارسا و ناپسند یافتم ناچار
به مسلك مفاندر آمدم واز زمانبکه پیرمغن «بزر گعاشقان»مرادمن شد
با شراب معنوی و آواز و موسیفی روحپرور آشناشدم و آد خنگی
و قشری گری را بدور افکندم و ترداغی بافتم ۰ بطور بکه دزجلد
دومحافظ خرابانی گفتهاربم , خواجه حافظ دد دودان جوانیبه
بیروی از ربمت 3 پرودش خانواده لیاز ذمره عماد و زهاد
بوده و همین هنگاماست که قر آن دا اذبر کرده و به آموزش
و فراگر فتن تفسیر و احاد بنهمنمی گماشته وددعاوم دینی به
تحقبقو تس می پر داخته,پس ازچندی بافرقه صوفیه گر و بده
و ددسلك تصوف مراحلی دا طي کر ده برازودهز واسرادشان
دقوف یافته و چون دد این سك حقیقتی فدیده از اینک
عمری بهباطل گذدانده و بر با داده 9 ناسفی عمبق و شدربد
بر او دسنبیدهد ۰ ددارین هنگام 4 داهنهائیدو: از شاعر آنهم
عصرش خواجوق کرمانی و عبمدزا کانی بهفر قاملامبهگر و یده
و تاباران عمر دداینعقیده وسلاک بابدارو ابر جاماندهو یکی
از ءواردی که به ددشنی براین نظر به صحه مبگذارد همین مت
است که4خواجهحافظ اذعال میکند ذمانی از متودعان و عابدانو
ذاهدان بوده است]
ببت ٩ : (پس از اینکهبهمکنب وسلكملامت گرویدم وعشقباز
شدم و از آن مد ) وحالا دا کنونه با شراب لملگون » حرفه صوفی
گری بشمینم راشستشو میدهم » تا رناك دغلی و حتهبازی را از جامام
فروشویم چه کنم ؟» و چه مبتوانم کرد ؟ برای آنکه : قسمت «نصیبهه
۳۳۹۶
و مدرم ونصیبهه ؛ از آنچه در دلیابهرهام دادهاند و در روز نخست
تکوین «ازل» این بود و من نمیتوانم این بهره و نصییم را از خودمدور
کنم و بدور افکنم « نمینوان انداخت » و آن را ندیده بگیرم :
[ اشاره است باپنکه : در هنگام آفرینش آدم ؛ خمیره او را با
آبعش نی که شراب!استی باشدگل کردند؛با این اشاره میفرمایدخمیرهام
با عشق آفریده شده و چارهای ندارم جز اینکه عاشن باشم و خرافات
و متقدات باطل و افسانهای را که تصوفباشدوخرقه» با آبخر ابا ت که
میعشق باشد به شویم و پاك کنم ]
۰ برای آنکه «مگر» توفیق و فرج « گشایش ۲ حافظ
در این بود که خراباتي شد «خرابی» و توانست معتقدات پوج و بی
حاصل را که باو بارث رسیده و با در اثرتلقین و تبلیغ حاصل کرده
بود . همه را جراب کند و وبرانسازد وخرابی"» وخود را از نوبساژو
و ابن فتح و پیروزی مم برای او از رجا بعاصل شدکه کرم «بخشش»
خداوندی شامل حال او بود زبرا در روز نخت که او را آفریدند
نام نو ند کهاز نو شنده گان یناد اوراهیخانهسفانافکندند
تا از نوشنده گان میسغان گردد
[ مقصود اینکه : آنچه در دانش و بنش من ؛ فتح و فتوح
« گشایش»حاص ل گشنهو دیده گانم بر روی حفایق گشوده شدهدگشابش»
بر بوده است که توانستم آنوجودی را که ازمن؛بهعاریت
و آن مولودتوهمات و حرافات و معتفدات پوج بود عراب
گفاد است که فتح و ظفر و خوشیاد باشد. ۷- دد
باره خرایی دد سنحات پیش شرح دادهايم
۳۷
کنم و دور بربزم و نحودم راه موجودی نو با افکاری تازه بيافرینم ؛
ایننیزبرایمحاصل شد که تفضل تحداو اد شاملحالم گشت«بخثشش از لی»
و مرا بدستگاه عشاق و رندان افکند و راعنمایم شد کسه از می مغان
بنوشم وسرمستعثقازلی بشوم ]
یت ۱۱ : اپنك «اکتون» دور جهان به آرزویم عواهد گشت
« بکام » برای آنکه گردش دوران «دورزهان» مرا راهنما گروید تا از
نخدمتگز ار ن«بندهگان» خواجه جهان ۰ حراجه ال الدینتورانشاموزیر
بشوم و در سلك هواداران او در آیم و از ملتزمان او باشم ۰ ( نحوه
ستایش از خحواجه جهانکاملا" هوید است کهدر آغاز آشنائی با سمدوج
بوده است )
۱۳۹
۱ بشنوایننکنه کهعودرازغم آزاده کنی
۲ آهرالمرگلکوزهگران خواهی ند
۳ گراز آن آدمبانی کهبهشنتهوساست
۴ تکیه برجایبزر گا نتوان زدبگزاف
۵ اجرها باشدت اي خمرو ثبرین دمنان
۶ خاطرت کی رفم فیض پذیرد هیهات
۷ کار خود گر بکرم باز گذاری حافظ
۸ ای صبابنده گیحو اجهجلالالدین کن
حون نهوری گرطلب روزیننهاده کنی
حالیا فکر سبو کن که پر از بده کنی
عيش با آدشی چند پسری زاده کنی
مگر اسباب بزرگسی همه آماده کنی
گرنگاهی سوی فسرهاددل افتاده کنی
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
ای بساعيش که با بخت خدا داده کنی
که جهان پرسمنو سوسن آزاده کنی
پس از سرودن غزلی که پیش از این شرح کردیم و آن را آغاز
باب ستایش و مدح نعواجه جافظ از خبواجه جلالالدین توراناه
وزیر دانستیم خواجه حسافظ غنزلی را که اينك شرح می کنبم سروده
است » در اين غزل گرجه روینخن با خوانعه جلالالدین نو را شاه
وزیر است ولي سحنانی نبزدارد که روی آن به شاه شجا ع و کار های
اوستو چون خواجهجلالالدین نورانشاه از آنجه در زمان او میگذشته
بخوبی آگاه بوده بدیهیاست به اشارات ومفاهیمی که بطو ر کنایه در
غزل آمده است واقف بوده و لطف سخن خواجه حافظ را از ایهام و
آشاره درمیبافته است .
بیت۱؛ [ از بت اول تا ببت چهارم نعواجه حافظ با نهود سخن
مبگوید و درضمن به مخاطب خود نیز گوشزد مب
۳۳۹
را در آغاز غزل نا یت چهارم خمرف شبرین دهنان میشناسیم و
چنانکه در غزلهای گذشته تیم قصد از سروشیرین دهناذیهنیپادشاه
شیرین سخنان که همانا مقصود شاشجا ع است که بکرات او را بدین
نحو بیان سنوده است . بنابرینفرماید ؛]
تو این سخن پا کیزه را «نکتهء که مفز نغز آن از دیگران پوشیده
وپتهان است «نکنهماز من بگوش بگیر » تا در اثربکار بستن آن خود
را از زنجبروزندان «بندم اندوموغم ۰ آزادی بهبخشی وچون آزادهگان
زندهگی کنی؛ آن سخن پاکیزه و نفز اینست که : اگر طالب قسمت و
نصیبی باشی که برایت مقرر نکردهاند بیجهت و بیسیب خسون دل
تخسواهی سورد زیرا آنچه را که بئو نصیب و بهره نشده است بنو
نخواهند داد » چون برای هکس سهمی و میزانی مقرر کردهاند که
بهمان اندازه و نسبت باو خواهند داد و بیشتر طلبی موجب آزار و
رنج او خسواهد شد » رزقی که برای تو معین کردهاند مانند سفرهای
است که برابت گشودهاند و تو باید بآن قانع باشی نه آنکه در حسرت
سفره نگشوده و نبانداخته به انتظار بهنئینی و نقد را از دست بدهی و
پیوستهحسرت وغمبخوری: چنین رویهای ننیجهاش جز باس ونومیدی
یست ۰
بیت ۲ : سرانجام «الاخرالامر» توخواهی مرد و اندات خحساله
خواهدشدوسپس این خالهمورد استفاده گوزه گرالبرایساختنسبوو کوزه
قرار خواهد گرفت » پس : از هماکنون که سرنوشتت را مبدانی + در
اندیشه آنباش؛ سبوثی را که از هستی دبگران ساخته شده بدست آوری
و در آن شراب بربزی و بنوشی و از زنده پودنت لذت ببری و از
۱۳.۰
سرنوشت دیگران که سبو شدهازن پند بگیری و غم دنیا و حرص و آز
آذرا که موجب درد و الم است فرامرش کنی! [ذکر سبو کن که
از بادهکنی نیز نظبر این ضربالمثل است که فکر نان کن که خربزه
آبست] تا زندهای از حیات و زنده گسی بهسرهور شو » که نخضواهی
دانست فردا چه خواهدشد و پس از رفتن از دنیا و جهان چیزینخواهی
فهمید » پس دم را غنیمت شمار]
(چنانکهگفیم در این چند بیت هسرچند با سود سخن میگوید
ولی بطور خطاب روی سخن با شاشجاع نیز هست باو میفرماید : نو
سرانجام الا خمواهی شد پس نا فرصت و مجال داری می بنوض و
زندهگی را بخوشی بگذران)
ببت ۳؛ نو اگر از آن گسروه مردمان هستی که آرزو دارند به
بهشت بروند ؛ اگرمیخواهی در آرزویت نباعته باشی با پری زادهتمان
حفیقی و وافمی که در دنبا وجود دارند عوشبگذران زبرا ایننفد است
و پری و غلمان بهشتی نمیه[در اینگفته نیز روی سخنش با شاشجاع
است میفرماید : اگر در اث تبلیغ و سخنان زاهدان و صوفیان در این
اندیشه افتادهای که برای آخرتتدست وپائی کنی و در آن دنبا تو را
به بهشت ببرند و از این رهگذر به گفتهای عوام فریبانه و اغواگرانه
۱- اینبیت بسیار به ایندو «باعی خیام نزديك است که کفته :
آمدمحری ندا زمیخانه ما کی دنه خرابانی دیوانه ما
برخبز که پرکنيم پیمانه ذ می ذان پیش کمه پرکنند پیماله ما
برگیر پياله و سبو ای دلجوی .. فادغ بهنشین به کشتزاد وب جوعه
بس شخص عریز داکه چرخ بدخوی .مد باد پیاله کرد و صد باد سبوی
۳۳۰۱
صوفی و زاهد گوش دادهای و از آن پیروی میکنی » هوشدار که این
سخنان افدانه است و چون برای تو میسر و مقدور است که در این دنب
برای نحسودت بهبشت درست کنی و بسازی ؛ درست همانند بهشت
افسانهای وتصوریوخیالی که موعود است : بتابر اين بهتر آنست که
در این دنبا با پری روبان کسه کمتر از پربان بهشتی نیستند در بهشت
زمین بعشرت بگذرانی تا چیزی را از دست نداده باشی و بعد ندامت
و پشبمانی ثبری]
بیت # : نمیتوان ببهوده و بلافوهرزه درائی «گزاف»برجایگاه
مردم بزرگوار نشمت و مقام آنها را دریافت ؛ الا اینکه آنچه سزاوار
وشایسته بزرگي و والائی است مهبا و آماده کرده باشی [در اب
نیز گفتارش سه وجه دارد . در يك وج به شاهشجاع میفرماید :
پادشاهی و سلطنت کردن بر مرّرم و حلق خدا مرانب و مراحل
و وسائلو علل و اسباب میخواهد و بایدسلطانبه رعاپایش پرسد وبذل
و بخشش داشته باشد و همه رابه يك چنم پنگرد بی نظر و بی غرض
باشد و وسایل و پیوندها «اسباب» و خویشی نعودش را به مروم نشان
بدهد که بآنها بسنگی دارد «اسباب» و آشکار کند که سرور و سالار
است » در جهتدیگر؛ به حواجه جلالالدین تورانشاه وزیر میفرماید :
مسند خواجهگی و خواجه جهانی» تنها با عنوان و نشان بدست آوردن
کافی نیست : کسی که بر مسند حواجه نظمالملك و صاحب بنعباد و
خواجه رشیدالاین ففلالّه که همه آنها صدور و عسواجه جهان
بودهاند تکیه میزندباید همانندآنان رفتارو کردار داشته باشد و ازاعمال
و افعال آنان پیرویکند نا شایسته صدارت وبزرگی باشد . در مرحلً
۱۳۰۲
سوم بخود می گوید : ای حافظ اگر میخواهی نو نیز بجای بزرگان به
نشینی و با آنان همنشینی کنی «یبابست درخور وسزاوار آنان وسایل
فراهم کنی بمصداق :
با مکن با پل بانان دوستی با نا کن خاهای درخورد پل ]
پیت ۵ :ای پادشاه شیرین سخن «خسرو شیریندهان» بتو پاداش
پسیار خواهند داد «اجر» اگر مانند شبرین » به فرهاد دلباخته ات که
بتوصمیمانه عثق میورزد » توجه وعناینی بکنی [در صحیفه ۱۹۲۵ که
غزل بمطلع :
شاهشمشا دقدان خسرو شیریندهنان کهبمو گانشکندقلبهمهصفشکنان
دا آرردهایم و همچنین پیش از آندر صفحات ۹٩۳ و ۱۲۴۹
و ۱۲۵۰و ۱۲۵۱ و ۱۸۸۱دد بارشیرین دمنان وشیرین سخن توضیح
داده و گفتهايم از آنجا که شاه شجااع شاعر و سخنوری بود او راشکر
لب و شیرین سخن و شیرین وان وف میکند که از دهانش شیربنی
و شکر میریزد همچنانکه کلك و فلم ار را هم به شاخ نبات و با شکر
توصیف کرده" وبنابراین منظوز از عسروشیریندهنان یعنی شاهشجاع
( در این ببت نیز کاملا این وافعیت استنباط میکُردد که در این هنگام
شاه شجاع بهخواجه حافظ عنابت و توجهی نمیکرده وخوجهحافظ در
آاری که این هنگام سروده میکوشد که دگر باره عنایت و توجه شاه
را بخود جلب کند و چنانکه پیش از این آوردیم برای آنکه بتوانند
وسیلهای جهت جلب توجه شاه بدست آورد به عواجه جلالالدین
تورانشاه وزیر نزديكشده ومیکوشد که نظراین وزیررا بخود معطوف
از جمله در سفحات ۲۲۶۴ و ۲۲۷۰
۳۲
دارد تا او را در صف حامیان و پاینبانان شود قرار دهد و این غزلنیز
مزید این نظر است )
پیت ۶ ؛ آنچه در دلت میگذرد «خاطرت » و آنچه را در دل
آرزومیکنی «خاطرت» چگونه ممکن است «کی» و چه هنگامي به
نتیجه خواهدرسید «کی رفم فیض پذیرد) و چه رمانی «کی» بامضای
خیرو بخشش برسد «رفمفیض پذپرد [ منلوراز رقم نوشهودر اصطلاح
دیوانبانحواله و امضاست و در اینجا مفهوم اپنست که ! آرزوی تو
در باره اینکهبنو خیر و بخششی پرسد پسیار بعبد است «هیهات) مر
اینکهعاطرو اندیشهات رااز افکار جوراجور و تفر آوردپر | کنده»بال و
بی آلابش بسازی تا در اي صورت خداوند بتو توجه و عنایتی کند و
شاه نیز تو را مورد توجه و عنایت فرار بدهد] .
بیت ۷: ای حافظ؛ اگر کار و زندهگیات ؛ را بخداوند وعنایت
و بذل و بخشش او واگذاری چه بسیار زندگی خوش و با اقبالی را
کهعداوند بنوخواهد راد و خواهی گذراند. [قصد اینست که : ایحافظ
تو کارت را بخداوند واگذار تا حداوند عودش کار تورا رو براه کند واز
او کمك بخواه نه از بنده گانش] .
بیث ۸ ؛ ای باد صبا ؛ که پیامبرند عاشقانی » برو و حدمت
خواجهُ بزرگه جسلالالدین نسورانشاه وزیر رابکن ؛ تا در اثر ایسن
خدمتگزاری بتوانی جهانی را دراثر نشاط وشادی که بتودستخواهد
داد و فضل وبرکت خواهی بافت ؛ پر از گل سمن و سوسن آزاه که
ده زبان دارد وخاموش است بکنی :
در اینبست بد وعمد سخن از سمن و سوسنآزاده بمیان
۱۳۲
آوروهاست در غزل گذشته دم کهدر ستایشخو اجه جلالالدینتورانشاه
بود ؛ از گل سمن اد کرده بود و ابن بدان جهت است که خواجه
جلالالدین نورانشاه سپید رخسار بوده وابنکه از سوسن آزادهباد کرده
یزبدانناسیتاست کهاینوزیر کم سخنمیگفتاومردیبا حجب وحیابوده
و با این ابهام و اشاره میفرماید درچند که خواجه جلالالدین تورانشاه
وزیر مرد سخنوری است اما مانند سوسن آزاده با حیاست و با داشتن
ده زبان پیوسته خاموشی اختبار ميکند و کمتر لاف و گزاف میزند
و یشتر عمل کنه ]
۲۳۰۵
۱ گفتم کیام دهان و لبت کامران کنند
۲ گفنم خراج مصر ؛ طلب میکند لبت
۳ گفتم به نقله وهنت تخرد که برد راه
۴ گفتم! زنوشلعلبتان پیر را چه سود ؟
۵ گفتم شراب وخرقهن ین مذهب است
۶ گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
۷ گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
۸ گفتم که نحواجه کی بسر حجله میرود
٩ گفتم دعای دولث او ورد حافط است
گفا به چشم هرچه توگولی چنان کنند
گفتا در اين معامله کمتر زیان کنند
گفت ابنحکایتی است کهبانکنران کنند
نا به بوسه شکریتش جوان کند
گفت این عمل بمذهب پیر مفان کنند
نا بکوی عشق همین و همان کنند
گفتا حوش آن کسان که دلیشادمان کنند
گفت آن زمان که مشتری ومهقران کنند
گفت این دعاملايك هفت آسمان کنند
خواجه حافظ با اغتنام فرصت از ژناشوئی خواجه جلالالدین
انشاه وزیر وبهاصطلاح کدتفذاشدن؟ از غزل مورد شرح را سروده
و در وافع باو تهنیت گنه ودر ضمن برس و پاسخ بسیاری ازمطالب
و مسائلی راکاراجع باخود میخواسته استبالاعاین وزير برساند»
رسانیده است .
۰-۱ کنتم زلدل نو لبان پیر را چهسود ٩ ۲- کدخدا پمنی
صاحبخانه است چهکد بمتی خانه وخدا نی ساحب ومالك آمده است در
امطلاح وعرف شخمی را گویند که مزتروسنبرکادساز ومهم گزاد مردباشد
وپادشاهراهم کدخدامیکویند ومردی دانیز گویند که زنداه
باشد و کدخدائی
نی زن اختبا کردن . پهاد عجم.
۱۳۶
پیت ۱ : باوگفتم که چه زمانی و چه هنگامی لب و دهان نسو
آرزوی مرا بر آورده میکند « پاسخم داد و گفت : اطاعت میکنم
«بچشم» هرچه تو بخواهی و بگوئی میگوبم که برای رضای خاطر و
آنطور بکنندو آرزویتورابر آورند[متصوداینست که:باوگفتمچه زمانی
لب ودهان تو بمن پاسخ مساعدخواهد داد و خواهد گنت که آرزوهایم
را بر آورده خواهد کرد اوپاسخم داد که به دید منت و قبول«بچشمه
هرچه نو بخواهی و آرزو کنی آنرا انجام خواهم داد] .
یبت ۲ : باوگفتم» بان نو از بس شیربن سخن است » خراج
سلکت مصر راکه شکر مصری باشد به باجاینشیربنی ازمنمیخواهد؛
گفت : اگرشکر بدهند وشکر لبان مرا بخرند در ابن سوداسود کنند و
زبان نمیبیننه زیر آنچه را مپدهند شبرینتر وبهتر مسیستانند ۰ «یعنی
ونم :
پیت ۳ : گفتم : بلط وهان نو که اقطه موهومی است و چون
جوهر فرد استوار کوچکی؛ هم هس و هم نیست » چه کسی بایین
نقطه راه میبرد و آنرا درگ میکند؟ زتردزاه» گفت : ان داستانی
است که باه رکس نمیتوان گفت ودرمیان گذاشت تنها کسانی میتوانند
باین نقطه پوشیده وپنهان از همه کس «نکنه» بیبهبرند که نکنه شناس
باشند | [مقصود از نقطةٌ دهان همان جرهر فرو است » زیرا نقطه و
نکنه یکی است و این وصف از دمان کوچك است » در صحیفه
۷۶ :۱۲۷۸ درشرج بت :
بعدازاینم نبودشایبه درجوهرفرد کهدهانتوبرایننکنخوشامتدلاایاست
توضح وشرح کافی درمعنی جوهرفرد و ربط آن بادهاندادهابم
۱۳۰۷
ضناً دراینجا اد آور میشویم که نظامی گنجوی نیز همین عنی را در
این مورو مانند عواجه حافظ آورده و گفته است :
دهانش بر وجسود جوهسر فسرد ... دعاوی از کسلام اثباتیکرد
لش آن معدن باقموت رشان نبانی جاذ فزاتر زآب حبوان
بیت ۷ ؛ بو گفتم از شیرینی لبان لعلگون زیبارویان» مردان بیر راچه
فایدهای حاصل است ؟ زیرا دیگر آن شور و نشاط جوانی را ندارند
تاازبرسههایعشن؛شوق و ذوقی اند ؛ در پاسخم چسون نکنه دانست
گفت ؛ بتن وزیا رویان با بوسههای شبرین وچون شکر ود ؛پیران
را جوانی میبخشند و آنان را برسر ذوق میآورند و حبات و زندهگی
تازه ميرهند ,
ببت ۵ : باو گفتم که شراب نوشیدن با حسرفه پوشیدن خلای
روش و طربقت دین و آلین استاو این چگونه است؟ کسی که دم از
عشق زند و خرفه میپوشد و آنگاه شراب مینوشد ! در پاسخم گفت
اینکاری است که در طسریقت و آلم
مفاذهم خدا رامیپرستندوهم؛ می وحدت مینوشند وسرمستی می کنند
و در اين آئین این عمل مجاز است .
بیت ۶ : بو گفتم ای عزیز » بت پرستی مکن ؛ «صنم پرست»
و با نعداوند « صمد » باش « نشین » بمن پاسخ داد که در شهر عشق
«کویعشق» هم زینی را میپرستند وهم خدا را :این دو لازم وملزوم
یکدیگرند (زیرا کسی زیبائی را که خالق آن عداست نشناسد چگونه
پیر مغان انجام میدهند در آثین
میئواند به عظمت و قدرت خداوند و به زیبائیهای جهان خلقت وخدا
پرستی راه یابد؟ )
۳۳۰۸
ببت ۷: با گفتم ؛ آرزوی «هوای» ميکده که جایگاهنبایش
عشاق است هر غمی که آدمی در دل داشته باشد ميزداید و از میان
میبردوبجای آنشادی و امید میآورد , در پاسخم گفت ؛ حوشا بحال
کسانی که میتوانند در دنبا دلیرا شاد و حوش کنند (یعنی؛ فرخنده باد
مبکده و خوشا بحال و احوال رندان که چنین نیت و عقبدت و مرام و
سلکی در
بیت ۸ : باو نم : ای دوست ؛ خسواجه جلالالدین نورانشاه
چه هنگامي به اتاق بخت و زناشوئی برای کامرو ائیعواهسد رفت
«حجله» ۱ بمن گفت آنزمانی که ماه و مشتری با هم ور يك نقطه ملاقات
می کنندرقر ان وساعت سعدومودباشددر چنینساعنی اینماه ومشتری
همباهمملاقاتعو اهند کردوبوصال هم حواهند رسید . [با این بیان در
حقیفت زناشو ی خر اجهجلال نت ناه راتهنیتوتبريك گفتهاست]
بت ٩ ؛ باو گفتم کار هر روزه وورد» حافظ » دعای بقای رولت
و منام و شکوهوش کت #دولت» و اقال «رولت»خواجه جلالالدین
تورانشاه است ؛ او در پاسخم گفت : این دعا را فرشتگان هفت گنبد
۱ حجله : پردهای که برای عروس مسرتب سازنه و آن دا حجله
دامادی نیز خواننه ۰ بهادعجم. و بطو کلی اتاقی دا که دد شب زفاف و
عروسی عروس و داماد در آن خاوت میکنند .
۲- قران - پاسطلاح علمنجوم یکی شدن دو کسوکب درجمله هفت
ک وکب سیاد» سوای شس دد برجی به يك درجمه بابيك دقیقه. فران ماه
ومعثری باذهره ومعتری سهداست وبرایهر کادی اقدام کردن بفایت نبکوست,
۱۳۹
افلالا هم می کنند و بقای دولت او را از خداوند میخواهند زیرا وجوو
او منبع فیض و برکت و آسایشخلق است +
[چرا ما خواجه را در اين غزلها عنوان خواجه جلالالدین
بم؟ ومنظورازخواجهرا وزیر دیگرینشناختهابم؟ !
بطوریکه درشرح غزلهای گذشته آوروه و نشان دادهابمخواجه
حافظ هبچيك از وزراء را جز خواجه جلالالدین نورانشاه با عنوان
تورانشاهوزپر وا
خواجه سنابش نکرده است . در مدح خواجه عمادالدین محمود
کرمانیوز برشاشیخ ایواسحق میفرماید:
بخواهجامصبوحی بهباد آصفعهد .. وزبر ملكسلیمانعمادالدینمحمود
و در مدح خواجهابونصر برهانالاین فتحالّه وزیر میفرماید :
مسندفروزدو ات کانشکوهوشو کت برهانءلكوملتبونصربوالمعالی
و
برهان ملاووین کهزدستوزارنش ۰ ایامکان بمین شده و دریا پسارهم
و در باره حسواجیه قوامالدین محمدینعلسی صاحب عیار در
فصیدهای که او را ستایش کرده میفرماید :
قوام دولت و دینیحمدینعلی. که میدرخشلش ازچهرهفریزدانی
در هيچيكاز سنایش هائی کهدر آنهاوزراء را ستودهاست بآ نان
عنو ان خواجه وخواجهجهاننداده جز خو اجهجلالالدین تورانشاهوزیر ؛
در غزلی باروشنی و صراحت میفرماید که مسند نعواجهگی نها به وی
برازنده گیدارد.
تودم فقرندانی زد از دستمده ._مسند نحوجهگیومنصبنورانشاهی
۱۳۰
ویا:
بنده آسف عهد که در این ساطنتش . سورتخواچه گیومیرت«دوبشانت
و میبنيم که مسند خواجهگی را شایسته و مختص به حسواجه
جلالالدین نورانشاه دانسته است . و از این رهگذدر است که هر جا
درغزلخواجه آوردهمقصود و منظور خواجه جلالالینتورانشاه وزیر
بودهاستلاغیر ]
ف
۱۲۱۳۱۱
۱ روضه لد برین حلوت درویشانست
۲ گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
۳ فصر فردوس کهرضوانشبدربانیرفت
۴ آنچه زرمیشود از پرتو آن قلب سباه
۵ آنکه پیشش بنهد تاج نکبر خورشود
۶ دولتی رکه نباشدغم از آمیب زوال
۷ خسروان قبله حاجات جهانند ؛ ولی
۸ روی مقصود که شاهان بدعامی طلبند
٩ از کران نا بکر اذلشگر ظلماستولی
۰ ایتوانگرمفروش ابنهمهنخوت کهتورا
۱ گنجقارون کهفرویرود! از قهرهنوز
۲ آخحواجها رآبحبات ابدی"میطلبی
۳ بنده؟آصف عهدم کهدراین مبلطنتش
۴ *حافظاینجابادب باش کهسلطانیملك
مایبه محتشمی خسدمت درویشانست
فنح آن درنظر رحسمت درویشانست
منظری از چمن نسزهت دروبشانست
کیمیائیاست کهدر صحبت درویشانست
کبربانیاست کهر حشمت درویشانست
ی کلف بشنو دولست دروبشانست
سبیش بندهگی حمضرت درویشانست
مسظهرش آینه طلعت درویشانست
از ازل نا به ابد فرصت دروپشانست
مسرو زر در کنف همت درویشانست
خجواندهباشی کهممازغیرت دروشاست
منبش خحسال در خسلوت درویشانست
صورت و اجگی و سبرت درویشانست
همه از بندهگی حضرت درویشانست
حواجهحافظ پس از ابنکه درمیبابد شاهشجاع بهزاهد و صوفی
تمایلنشانداده» چنانکهگفتیم منوجه واجه جلالالدین تورانشاه وزبر
میشود 1 یکی ین وزیرمتوجه میگردد که این وزیرباتبیر
۱ ق. مینود ۲- ق. حافط
3-۳ اذلی میخوامی ۲ ق,
منغلام نظلر آسف عهدم کاودا . ۵- ق, این بیت دا ندارد
۳۳۲
نمایل قلبی به عرفان و تصوف دارد و ذوق و روح او به این فرفه ماپل
است ؛ برای آنکه مبادا مخالفن و معاندان بخصوص صوفی حقهباز
از این علاقه و ذوق خراجه جلال الدین تورانشاه سوه استفاوه کند و
او را به زمرهو طبقه صوفبان در آورد گذشته از اینکه اوراصربحآازاین
کاربر حذرمیدارد میفرماید :
تودم ففرندانی زدن از دست مده_مسندحواجهگیو منصب نورانشاهی
بهسرودنغزلی در توصیفدرو یشان" « رندان وعاشفان»پرداخته
و بشرحفامات ایشان زبان گشوده تا مفام رندی و درویشی را بر
وزیر روش سازد و او رامتذکر باشده که درویشی جسز صوفیگبری
است » و ابن توضیح را برای روشن شدن شأن نزول غزل آوردیم.
ببت ۱ :باغ بهشت را که آنهمه از آن توصیف شنیدهای و
نزهت و بهجت آذرا که وصف کرژهاند» عارفان و رندان «دروبشان»
که با خود خلوت میکنند ؛ چنافینت که گوئی در بهشت زندهگانی
میکنند و بهشت وافمی لوتی است که درویشان برای ود فراهم
میکنند و با این علوت درونی هیچ نبازی دز
به بهشت ندارند .
۱ - خواجه حافظ از دز ان و عاشقان بجای ملامیانپنام درویشان یاد
مبکند و خود دا ددویش مبخواندو ما در جلد دوم شمن تقیقی که در باره
ایننام کهدردودان پیش ازاسلام در آئین زدتشت و حتی قبل از آن دد آئین
منال و مهردینان آمده به تفمیل گفتهايم که جرا عادفان ایران این نام دا
برای خود بر گزیدهانه , پس از فرن هشتم کم کم صوفیه نیز خود دادروش
خوانهاندو اساسا با آن اصالت در عرفان: وتصوف و امتیاز مکتبهای مختلف
در صوفیه و عادفان پمرود از میا دفشه و وضعی ددهم و مخلوط بوجود
آمده است .
۳۳۳
چاکری و کورنش کرد «غدمت» به درویشان سرمایه بزرگی
و بزرگواری است . و کسائی کهبهچاکری درویشان همت میگمارند
برای خود عظمت و بزرگی خریدهاند .
بیت ۷ : نزانه و گنجینهننهاثی «گنجعزات» ( که همان کُنچ
عزلت وخلوت نشینیدروبشان باشد) مانندگنجهائی که با سحرو افسون
پر آن طلسم کرداند که حقبقت آن از انظار مخفی بماند ۰ عوالمی
دارد که بسیارشگفتانگیز است و گشودن دفتح» این طلسم و شگفنی
آنها تنها بادیده بصیرت و محبت ومهربانی «رحمت» درویشان حاصل
شود (منظورانکه وصوذبهعوالم شگفت انگیزچلهنثبنی و کنج
خلوت وعزلت وافمی تنهابرای دروپشان مبسراستو صوفبه و دیگران
که از این سخنان میگوبند: لاف میزنندو این حقابقی بر آنانمکشرف
نیست )
بیت ۳: کاخهای زیبای هش که فرشته نگهبان را که رضوان
باشد بدربانی آن گماشتهاند ؛ دز حتیقت و در مقام قیاس, ننها منظره و
نموداری است «منفرازسباحتگاه "«چمن» معنوی درویشان که بدون
عیب وزشتی « نزهت» و با کیزه و نیکو» وشادیآور است «نزهت»
(منفلور ابنکه: عوالمیر که دیدهبهبرت و چشم و دلدرورشان
میببند منظره قصور بهشتی » در برابر آن بعنوان نموداری است ؛ و
درویشان در عوالم معنوی و سیر و سلوك خود به چنان نزمنگاهمی
دسترسی میپابند که قصر بهشت و باغ آن در برابرش ناچیز است .)
بیت ۷ : آن داروی معجز اثر و تر کیب شگفتانگیزی که
میتواندمسرا زر کند واز نور خود تقلب و ناپاکی « قلبسیاه» را به
۱۳۴
طهارت مبدل سازد در وافع آن کیمبای وافعی ؛ مجالست و دریافت
محضر دانش و ببنش ومعرفت درویشان است که ابشان با سخنان خود
میتو انندقلوبتیرهونارو ارو احپلید رابه پا کی وتابنا کیمبدلسازند
بیت ۵ : آن مفام و جایگاهی که در برابر آن خورشیدبا آنهمه
عظمت افمروناج»غرور«نگیر بوبزر گی«تکبر»خووشرا بعنوان بندهگی
وتسلیموعبودیت ازسر برمیدارد و بر زمین مبگذارده آن مقام والا وبزرلا
«کبربائی» تنها در اثر خدعتگزاری و تبمیت « حشمت! » از دروبسشان
حاصل میشود . و این مقام درویشی است که همه چیز و همه کس با
همه شکوه و جلال در برابر آن به تعظیم و تکریممیبودازندو ناج از
سر برمیگیرند وبرزمینمینهند ۰
بیت ۶ : آن فرمانروالی و حکومت و اقبال و بزرگی «دولت»و
روت وافعی که میچگاه اندوه نبستیٌ وزوال» و نابودی ندارد وپیوسته
پایدار و پاینده است؛ بدون مجامله وبیتکلِ» از من بپذیر « بشنو » و
بدان که این دولت بی زوال > افبال و جاه ومفام وفرمانروائی«دولت»
درو پشاندر جهان است کهابدی وسرمدیاسنت*
بت ۷: درست است که پادشاهاندر جهان کمبه آمال وبر آورنده
نبازهمندبهای مردم هستند و همه به آنها روی ميکنند » هم چنانکه بسه
فبله روی می آورند و نماز مبگذارندو نبازشان را در آنجا میخواهند
ولی بایدبدانی و دریابی که ابن مفام را آنها از آنجا بدست آورداند
که خودشان چاکری و دمنگزاری درویشان را بر عهده گرفهاند و
تین خدهشکاران و
۱ - جشمت بالکمر بزدگی و دبدبه و به ق
تابمان و باسکون شین همباین معنی آمده است. غیاث
۲۳۵
به میمنت این خدمت » به ایشان چنین مقامی عتلا و عنایت شده است .
بیت ۸ :پادشاهان هنگام نیایش ونماز که چهره بر درگاهخداوند
کار ساز بر زمین میگذارندو امید «روی» و قصد دیدن و بر آوردهشدن
حاجاتشانر ادارند, آنچه را که آنها برای دیدارش دعا میکنند محلنلهور
و آشکار شدن «مظهر» حواسته آنان ؛ دیدار رعسار «طلعت» دروبشان
است
( مقصوداینکه؛ آنچه را پاوشاهان هنگام نیابش بدر گاه خداوند
قصد دیدار آن را دارند و امیدواند که روی مفصود را ببینندونیازشان
بر آورده شود ۰ جای ان دیدار و تماشاگاه آن «مظهر» رعسسار و
چهره دروبشان است کهنجلی گاه حبقت و مر آة تجلیات خداونداست
و دیدن آنمیمنت وشکون دارد ونبازهارا بر آورده ميکند [ درصرع
اولدروی»بمعنیفلزی است که دز قدیم آذرا صیقلی میکردند و بجای
آینه بکار میبردند در این ببتابطرژ ایهم در بسرابسر مظهر و طلمت
معنی آینهرا دارد ]
بیت ٩ : از این سر تا انتهای آن طرف «کران نا کران» و ازاین
افی تا آن افق «کرانتا کران »همه جا در سیاهی «ظلم» و ستم و قهر
«ظلم»قر ارگرفته و آنچه را که در فرمانروالی ظلم و سنماست محدود
است زیرا از آغاز خلفت وازل؛بطور همیشهوجاوید «ابد» ودرزهاذبی
کرانه «ابد» مواققت روزگاروفرصت» ونوبت «فرصت » فرمانروالیبا
درویشان است .
« متصود اینکه : اگر چه در دنبای فانی سپاهیان ظلم و عدوان
ی سپ 1
۳۳۶
و تباهی و سباهی جهان را فرا گرفته ولی اين فرمانرواثی و حکسومت
موقتي است و ناپایدار اما فرمانروائی و سلطنت عدل داد و حقیقث و
راستی کهحکومتدرویشان باشد از آغاز خلفتشرو ع شدءوهمیشهگی و
جاودانیوزوالناپذیر است )
بیت ۱۰ :ای کسانی که توانائی مالی دارید «توانگران» بسه
دنیا و مردم آن این اندازه بخاطر مال و ثروتتان تکبر و غسرور نشان
ندهبه و ثروت خود رابه رخ آنان نکشید «بفروش» زیرا این حفیقت
را پاید درپایید که ثروت و جانشما در پناه «کنف) ارادهبلند وهمت»
و تصد دل «همت) و دعای «همت) درویشان است ۰ ( پس آگاه باشید
و نسبت بمردم بذل و بخشش و کر و جوالمردی کنید و نواضع و
فروتنی پیش گیرید و بترسیداز ابنکه درویشانازشمارویبر گردانند زیرا
نباه خواهدشد )
بیت ۱۱ ۰ داستانگنج فارون! را که مردی بودازبنی اسرائ که
روزتان سیاموزندگا
گنج او راچهلخانه گفهاند وبسیار ثم و خسیس بود و سرانسجام در
اثر دعای حضرت موسی خود و گنجش به زمین فرو رفتند و نا روز
۱ - گنجفادون, امام فراگنته که چهل تن کلیدهای گنج قادون
را ميکشیدند و هر کلید پمقداديك ابگثت بود امام تعلبی گفته که خزانه
قارون جهار صد هزار و چهلهزار انبان بود پراز زد و سیم و بدعای موس
قادون و عمه خزانه اه بزمین فرو دفنه که تا قيامت بسوی اسفل دوان
خوامد بود . غباث: فادون نام مردی است از ذمین اسرائبل که چهل
خانه گنج داشت و با آن گنج هم ذیر مین دفت و هنوذ میرود : نفیسی
۱۳۷
رستاخیزهم چنان فروخواهند رفت؛ فطع خواندهایوشنیدهایومیدانی که
سرانجام لثامت و نخوت رمالپرستی چیستودعای عارفان که موسی
نبز عارفی بود به فارونچه کرد ؟ ! از اینداسنانعبربگیرو با درویشان
به ازاینباش| (درعرفان حضر را اسناد وپبر موسی میدانند از ابن روی
اورا عارنشناختهاند)
بیت ۱۲ : ای آقای من «حواجه» اگر آب زندهگیجاودانی را
طلب میکنی و آرزوی بدست آوردن آن را داری ؛ بدان و آگاه باش
که سرچشمه «منب» آن؛ خاله درگه و جایگاه عزلت گزینی «خلوت 4
و عبات «علوت» درویشان است. اگر بدانجا رویآوریواز آندر گاه
یضیاب شویهم چنان است کهازآب حاننوشیهی .
بیت ۱۳ ؛ من چاکر وزیر حضرت سلیمان زمان «آصف» که
خواجه جلال الدین تورانشاه وژیراست هسنم . که در اين فرمانروائی
«سلطنت» گرچه به ظاهر «صورّت » وزیر است و آفا «خواجه » ولی
در باطن «سیرت» و غلق و خوي «سیرت» و رفتار و کردار «سبرت »
چون درویشان رفتارمیکند .
[بطوریکه در صفحات گذشته بکرات یاد آور شدهایم خواجه
حافظ پادشاه فارس راسلیمان و وزیر او را پدین مناسبت آصف مینامد
و قصد از آصف عهد یی وزبری که اکنون وزارت میکند ووزبری
که سلطان است ! و این نشانی یعنی وزبری که سلطنت مسی کند ما را
راهنماست بر اینکه این شواجه و وزبری که سلطنت ميکند خواجه
جلالالدین تورانشاه است زیرا نام این عواجه نورانشاه بمنی شاه و
سلطان توران و از این رهگذر است که خعواجه حافظ میفرماید . آصفی
۱۳/۸
که سلطتهمداردیمنیپادشاهتوران همهست ]
بیت ۱۴ : ای حافظ » درمقام درو یشان حد واندازه را نگاهدار
«بادب بودنء و رفتار پسندیده داشته باش «بادبباش» زبرا در این مفام
پادشاهان وملك داران . آنچه را دارند همه را از راه چاکری وغلامی
«بندهگی»حضرت درو بشان بدست آوردهاند و بدانکه مفام ایشان بالاثر
و فخیتر از پارشاهان است ۰
۱۳۹
و ضرودی
درصفحاتی که گدشت چند موضو ع ومطلب آمده که ناگزبراست
درباره آنها توضیح مختصری بدهدءاین موارد هرچند مر بوط بهعرفان
است وما خود را ملزم دانستايم که آنچه درباره عرفال باید بگوئیم در
جلد روم حافظ خرابانی بیاوریم لیکن چون مطالبی که در طی غزلهای
این بخشبکرات بداها اشارت کردهايم ممکن است بسرای بعضی از
خوانندهگان ارجمند مبهم رگٌنگ باقی بماند انست که بناچار دراینجا
نحت عنوان «توغیح» شرحبیشتری میدهیم تا مطلب روشنترشود و
جای ابهام واحباناً یراد باقی نگذارد .
پیش ازطرح مطالب عرفانی لاژم به توضیح است که در صفحه
۷۲ فدن شرح بت :
عثقت دسدپفریادکر خود بسارا حاقطٍ/ ۲ آقی آن ز بر پهوانیبا چهاددهروایت
مطالبی آوردهايم و در اینجا اضافه میکنیم
در کتاب المهذب فی قاتا لش رتلیف محمدمجمدسالممخیین
که کنابی استدرعام نجویدوفراأت چگو نگی آنودرمعرفیقرایأمقریان
عشره تحقیقی جامعدارد معتقد است که دو مقری با قاری بودهاندکه از
هرقاری دونفر به دوگونه روایت کردهاندویکی از ائفریانعشرنانع
معروف بوده که از او دونفر روابت کردهاند که بسیار مشهورند ابن دو
تن یکی قالون ودیگری «ورش»نام دارند
ما9
درچند مورد ازجمله در صفحات ۲۲۵۳ و ۲۲۶۶ بمطلم زیر :
دوشدیلم کهملايكررمیخانهزوند .کل آدم پسرشتند وبه پیمانازوند
۱۳۳۰
اشارتی نرفته وگفته شده واجه معنقد است که در روز تکوین
گل آدم را با شراب عشق آغشتند و خمیر کردند چون توضبح کافی در
اینباره را درجلد درم دایم اچار درموارد مختلفبه اختصاربر گذار
کردایم. لیکن ازنظرتوضبح لازم دانستیمدراینجا شرح مختصریداده
باشیم که نی ومقصود برای خوانندهگا ارجمند روشنتر باشد .
در آغاز بایدگفت که مقصود ازمی وبا شرابی که عرفا از آن یاد
میکنند شراب وعمرالستی است و آن باده عشق خداست که سکرالهی
میآورد حمری که موجب التهاب عثنخدائیمبگردد وسرمستی وحدت
میآورد
عارف معتفداست که در روز ازل خالا آدمیان را با آبی خمبر و
گل کردندکه سکر آور بود وسکروستی آن آدمیان را به باکبازی
در راه عشق بخداوند وحالق خود وامپداشت ۰
درباره این می هيچيك ازعارفان ایران مانند مولانا جلالالدین
محمد بلخی رومی سخن فاشی نگفته وبرای آنکه سخن ما دراین مورد
منکی به سند باشد آنچه را مولانا درباره می فرموده و سروده در اینجا
میآوریم:
تا دراینسکریازاینسکریتودور نا ازابن مستی»از آنجائی تودور!
زینفدحهامیخورو کم باش مست .. تا نگردیبت تراشو بتپرست 4
سوی باده بخش_بگشا بهنگوش تا از آن سو بشنویبانگسروش »
۱- صفحات که دراینجابان دجوع مبدهيم متلق به نوی چپ کااله
خاور است. دفترشهم س ۴۰۶ سر ۴۶
۱۳۲۱
هر مخمسور خدا_جامطهور
لاه چونکه عارف گفت مي
فهم_ نو چون باده شیطان بود
می؛ شناسی؛ «بن بچشایروترش
می ؛ شناساهین بچچش با احتباط
قطرهای از بادههای آسمان
تا جه مسنیها بود افلاك را
خاصه آن باده که از خم نبی است
حلقکان نبود سزای این شراب
حق ندارد نعاصه کان را در کمون
چون بجولی تو به توفیق حسن
چون بیفزاید می توفیق دا
بهرمنکر آب شور پر نفور۱
پیش عارف کی بود «مدوم شی ۲
کی نو را فهم می رحمان بود »
آنمیصافی کاز آن گردی هدش ۲
تامیی با بیمنزه ز اختلاط »
ب رکند جان راز می وزسافیان ۴
وزجلالت روعهای باه را»
نیمبی که مسنیاويك شبیاست*
آن بریده به بشمثیر ضراب؟
از می ابراد جز دریشربون ۲
باه آب جان بو ابریق تن ۸
فقوت می بشکند ابربق رام
دوذبهان بقلی شیر ازی که ازعارفان بزرگث اپران استسخنانی
دراین بارهدارد که بایدبآن نیزتوجه کرد, میفرماید:
«آن همرنك خال آدمی راگفنی؛ مرا ازسکرشرابخانه لیمع له
دمیرهالی ده ارحنا يا بلال که لشکرقدم اوباش عدم شکست و سهام
قوسین آزهدف کونین گذشت»رنگک ر جارنگ بوقلمون صبغةاله درجنب
۱- دفثر پنچم م ۴۳۹ ستلن ۳۴ ۷- دذتی ششم امن ۳9۲ سفن بو
۳- دهثر چهارم اس ۲۵۹ عطار ۳ ۴ دفتن سوم می ۱۵ سطر ۱۲ ۵
دفتر پمهأدم مس ۲۴۹ ۶- دفترششمی ۴۱۳ -دار۲۵ .لس دفترششم س ۴۱۰
سطر۴ اشاده است بهآبه شربفه اثالابرآدیشربون منکایکان مزاجها کافوزا
۸- دفترسوم س ۲۱۳ سر ۳۴
۳۳۲
نیمرنگمسبحجاذزن؛ تا نگادبان فاك دد ببت معمود تودادنگرذی
کنند » قابله آدم را بگوی تا زیده» ممحاص صلصال رااز مخیصجان
پراندازد نا نو سر خهراله طینتبنی آدم دصیاحصبح صفت
بدانی»
این گفته روزبهان بقلی را بخصوص درباره سرخمرالثه طیمت
بنی آدم خوانندهگان ارجمند باید درنظرداشته باشند تادرضمن شرح
ببت که بدان اشارت میرود مفهوم واقعی را در یابند,
هدیمان
درباره پیمانه وپیماندریت خواجه حافظاشاراتی خواهیمداشت
کهدراین مورد نیز بجاست بگفته شیخابوعمداله خفیفشیرازشیخ
کبیرنیز توجه کنیم میفرماید:
«چرن آن مرغان مقدین» جمالخن بدیدند بداجال بدو عاشق
شدند» به پیمان عشقش تا ابد پیمان کردند : عشفشان هرساعت ژیادت
آمدزیرااکه معشوق فدیم نات ندارو» عشقآزجمال او آمد از آن بی-
منتهاست؛ عاشق جمال ازلی بودند از آن ابدی شدنداو "4
و درمورد پیمنهنبزبایدپین فرموده همتوجه داش ت که سفاهم
رنهمشرابا طهورا؛ یمنی بنوشانید ایشان را پروردگار شراب بینهایت
پل .
۱ص ۱۶۷
۲-واين گذنه خواجه را بیاد مبآوردکه:
منبش خالاد خلوت ددویشان است
خواجه ار آبحیات ابدی میخوا
۳۳۲
با توجهبه نکانی که ,باد آو دشد.یم اینك به معفی پیت ذربر
می بر دازربم
دوش دیدم که ملايك درمیخانه زدند .کل آدمبسرشستندوبپیمانهزوزد
خواجهحاففل درا جابانظرعرفانی بهاين آبهشریفهینگر کهونخرن
طینت آدمبدیاربمین صباحم! هن
اينك توجه خواننده ان گسرامی را بفرموده روزبهان بقلی جلب
می کنیم کسه فرمودهاست سر تمرالله طینت بنی آدم و درمیبابيم که
عرفا از آیه مذ کسور بعلور ایهام خمرت را بمعنی شراب گرفتهاند زبرا
درست است که در آبه مذ کور معنی مرت یعنی آغشتن وخمیر کرون
ولی باتوجه به اشعاری ک؛ از مولانا آوردیم دانستیم که عرفا رانظربر
آنست که در روز ازلبه آدمی میالستی دادند و خواجه حافظ نیزعقیده
دار که در روز نخست طنت آدم زاربا خمر بهئتی و شرابالستی
آغشتند وابن همان مطلب است که روز بهال بفلی نیز منذ کر آن گردیده
و باید توجه داشت که جواجه حافظ در سرودن اين غزل نظر بر عقاید
وگفنههایروزیهان بفلی شیرازی دآشته و آنرا با اين چنین نمای زیبائی
آرایش داده و مجسم ساخته است عرفا از آبه مورد بحت بطرر ایهام
و از نظرجناس لفنلی ایناستنباط را کردهاند هرچند بطورکلی در زبان
عربی اساسا خمر بمعنی شراب هسم آمده و آنند راج درشرح این واژه
چنین مینویسد : خمر : مذکر و گاه موثآید ویمعنی شراب ومی آي
انگور که سکربود هست زیرا زمانی که آبه تحریم خمر در مدینهنازل
شد شراب انگور در مدینهنیودبلکه شراب خرما بور و سمیت بذلك
7 - سوده ۱۲ بقرءآبه ۱۳۲
شب ۱۳
لانهاتخیرالعقل وتستره اولانها ترکتحتی ادر کت واضمرتاولانها
تخامرالعقل » عمر ازباب نصروضرب خبروخمراً وخمرالشثی » پنهان
کرد آن چیز راون
وگذاشتن آرد سرشنه و آگلولای دائا خفیر شرومیگوبند .
شانیدن می وشرمداشتنو مابه کردنددخمیر
بنابراین خواجه حافظ بطور ایهام این معنی را از عمر در آیه
مورد نظر اذکرده که گل آدمی دابا شراب آغشتند وچهل دوز
گذاشتند تاکهمالبافت واذاین دهعّذد_ طیفت بنی آدمبا شراب
عشق خداو ندی تخمیر شده وددخمبرهاو این عشق مخمراست.
و اپنست کسیفرماید :
در عالم روبای صادقانه وبا عين الیفین ان حقیفت را از نظارم
گذراندندوبمن نشان دادند کهفرشته ان چگونه در روزازل میره آدمی
را تکوین کردند : گل او را سرشتند ومعد از آمساده شدن باآن پیمانه
ساخنند که ظرفیت قبول مي الستی وشرّاب عشق و مستی خداوندی را
داشته باشد . وهم چنین در روز ازل عمبره آدمی با عشق خداوندی
پیمان و عهدبست و در اینجا پاید از پیمانه بطور ایهام معنی پیمان را
بو عبداللمحفیف شیر از ی که فرموده
بفی اد عاشق شدنده باخدا,پیمان
همگرفت . بانوجه بگفته شیخ
عاشقان دد دوز اذل به جمال.
عثق بستند .
خواجه حافظ در مصرع دوم از پیمانه بطور ایهام اشاره باین
پیمان دارد و نظر او بر آبه شریفه «قالوالست بریکم فالوایلی» است
در این بیت خواجه حافنظ ازقیاس لفتلی خمر وپیمانه دوهعنی دبگر که
شراب وپیمان باشد قصد و اراده کرده است ومیفریاید :
خببره وطینت آدمیسان را در روز الست باشراب عشق خمیر
۲۳۲۵
کردند وبا آن قدح شرابخوری «پیمانه) ساختند کسه ظرفیت نوثید
شراب عشق خدا را داشته باشد و هستی او با عشق به خدا عجین شد
و او در آغاز علفت خودباند اند پیمان عشق بست وابنست که ه رکس
آدم است و از ذربه بنی آدم باشد نه از حلفت شیطان»عاشن ذاتاوست
وبر سرپیمان روز نخست وعهد خود استوار است .
گدائی - دا - سائل
گدائی در عرفان ایرانیبمنی سئوال ازحق کردن است و دای
مقامی والا دارد حمین منصور حلاج میگوید : دد دنیاهیچ حرف
نمکو تر ا دای کردن ثست ( این سخن رادر مقام سئوال وادب
اینمعنی گفته است بعنی هیچ نیستیکوتر ازسئوال ازحق سبحانهتعالی
بهر گامی ۲ بدنامی بخودآوددن » یعنی گدای نوام ازعباللهپنظفر
آیدمرید مکدی را خطاب آید که چند نود را برما زلبل کنی الی الی
فانالك وانتلی » اينها سئوال برای نحوورنکنند بلی عاشقان سرمست
را خدمت کنند » این ادب از ایشان معروف است ۲
بس گداربان در نب عشق, ود ند کسانی هسنند کسه ور
رد عدمت عشاق کنند وسائل یعنی سثوال کننده ازحق » که
همان دا باشد عواجه حافظ هبه جا فصدش از گدا و گدائی » نوجه
بهمینمعنیاستنه مفهوم دریوزه کننده وما درسراسراین اثر همه جااین
نکته را متذ کرشدیم۲ وبحتپیشتر در این باره رابهجلد دوموامی گذاريم
ازجمله در ابیات زیر :
ایگدای نحانقهبازآ که ور دبر مغان میدهند آبی ودآها را معر می کنند
دای درمیخاه طرفهکسپری است گراین عمل بکنیخالا زرتوانی کرد
۱ - شلحیات ص۲۳۷ ۲- درنسخه جاپیکامی ۳- س ۲۳۸شطلجیات
۴ ارجملهٌ درسفحات ذیر ۶۲۰ و۰2۵ و۱۴۸۸
۱۳۶
هزم میکده عشق پیش نه قدمی _ کهسودهاکنی ارایسفرئوانی کرد
برورشاهم گدائینکنهای در کار کرد گفتبرهردر کهبنشستمحدارزاقبود
مبین حفبر گدایان عثت را ینقوم شهان بی کهرو «سروان بی کلهند
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز کهسایهسایهابراستوبزهگه لب کشت
گدای کوینوازهفتخلد
گدای کوی شمائیم و حاجتی داریم روامدار که محروم از آسنان برویم
گدای میکدهام ليك وقت مستیبین_کهنازبرفلك و فخر پر سناره کنم
گدالی در جانان به سلطنت مفروش _ کسی زسایهاین دربهآفتاب رود !
بو اریمنکر -نمتیمفانوتحیفاند۱ . کهسددمجلی عذرت گداید
کهبرد بهنزوشاهان ز من کدا پيامی کهبکویهیفروشان دوهز ارجمجامی
بهصدرمعطبهام مینماندا کنون بار گدای شهرنگه کن کهسیرهجاسشد
۱
است اسیرعشقنوازهر ووعالمآزاداست
دارد
۱۳۳۲
یز برای بار سوم به ذکر خیر از او میپردازيم .
چنانکه پیش ازاین گفهايم مولانا یداه زاکانی پس ازبا گشت
از بفداد بهاپران آمد ولیچرن اوضا ع فارسرا نامطاوبپافت و آمدن
او مصادف بردرا فرمانروائی شاهمجمود درشیراز ناگزیرشد که پکرمان
نزد شاشجاع برود و همراه این پادشاه که شاعرنواز وشعرشناس بود
به شیراز با گشت وحنی با شاهشجا غ در سفر فتح اصفهانثبرهمراه شد
و پس از بازگشت به شیرازاز آنجا که پیرو فرتوتشده بودعزلت گزید:
عزات گزینیو گوشه گیریمولانعبید اه زاکانی جهت وعلت دیگرینیز
داشت .
میدانبم کسه مولانا عبید زاکانی در سال ۷۷۲ در گذشته است و
بطوربکه حمد مستوفی درتاریخگزبده از او اد میکند؛ هنگام نوشتن
تاریخگزیده او را بعنوان صدرو همچنین از معاریف و گوینده کال
ونوبسندهگان شهیر نا ميبرد ۰ بنابرآین اگر به پذيريم که در هنگام
نوشتن تاریخگزیده که سال ۷۳۵ بوده است مولانا عبید زاکانی لااقل
۳۵ سال داشنه است بنابراین تولد او درحدود سال ۰ هجسری رخ
داده بوده و با این حساب در سال ۷۷۲ کسه در گذشته هفنادو دو سال
داشته در واقع در سال ۷۷۱-۷۷۰ مردی معمر وفرتوت بوده و باتوجه
باینکه در دوران حبانش براو سخنیها و آوارهگیها گذشنه بوده و از
آنجا که مردی آزاداندیش و روشنفکر بوده از اوضا ع نامطلوب زمان
و مردم آن پیوسترنج میبرده ودرد می کشیده وهمنوا وهمفکری که با
۱۳۸
او درد آشنا باشد کم داشته است با توجه باین مسائل درمیبایم مان
عبید که در مدت غربت در بغداد نیز از وضع ناساز گار و نامطلوب
دربار جلایریان دلخرش نبوده با امید فسراوان باین که دوران سلطنت
شاهشجاع فرارسیده و سخنانی که از باران خود درباره آزاد آندیشی
این بارشاه شنبده بود اوراامیدوار میکرده از جمله غزلی را که خواجه
حافظ در آغاز ساطنت این بادشاه سروده وچنین گفته بور :
سحرزهاتف فبیمرسیدمژدهبگوش کهرورشاهشجا عاستمیدلیربنوش
شد آنکه اهل نار بر کناره میرفتند هزارگو نهسخنبردهانولبهاموش
بصوت چنکبگوایم آن حکاتها که ازنهفتنآريك مینهمبزندجوش
شراب خانهگی ترمحنسبخورده بروی بار بنوشیم وبانك نوشانوش
محل نور نجلیاسترأی انورشاه چوقرباوطلبی درصفاینیت کوش
بجز نای جلااشساز و ردضمیر, کههست کوشدلشمحرمپیم سروش
و ابنکه شایع بوده با خلاف پدرش با عوام فریی و زهد و
تفوی ونقدس خشگ وربالی تالف است ومردم را آزری فکر ونظر
وعقیده بخشوده است با لك لین آرژو و امیدیروی به شیراز نهاد و
پس از استقرار درشیراز متأسفانه با وضعی روبروشد که درست خلاف
انتظارش بود ۰
چنانکه گفتیم در ابن هنگام شاهشجاع بنا بهمصلحت زمانش
ناگزبر شد که تن به توصیه وسفارش ریاکاران دهد وبا آنان بهمجالست
و معاشرت پردازد و نظراتان را درباره بستن میخانهها و بر قرا کرو
حد شرعی و مانند آن به پذیرد . علاصه بار دیگر هم چنانکه دز
صفحات گذشته نشان دادیم بازار عوام فریبی و ریاکاری رونقو دداج
۳۳۳۹
یافت مولاثا عبید زاکانی که از دیرباز با این اعمال مخالف و پیوسته با
آوشتن طبزهای دلنشین بمبارژه برخاستهبود انك که پبر فرتوت شده
ودیگرتوانائی جسدال و کشمش نداشت با افسرده دلی از این اوضاع
مناسب آن دید کهدامن ازمعاشرت غیرفروچیند ود گوشه عزلت نشینده
گفهايم که نحواجه حافظ از دوستان ومجالسان ومعتقدان به مولنا عید
زاکانی بوده و در این هنگام که او نیز با مخالفانش درگیر میگردد و
مبارژه_میپردازد و مورد بیمهری شادشجاع فرار میگیرد مولان
عیدزکانی که ه خواجه حافظ علقه و النی داشته از ان وقایع دلگیر
و بیش از پیش گوشهگیر بیشور . بطوربکه در صفحات آپنده ضمن
سفر حواجه حافظ بهیزد خواهیم گفت . صواجه حافظ بعلل ناساعد
بودنزمان ناگزیر از مهاجرت به یزد میشود و راه سفر پیش میگیرو و
نا سال ۷۷۳ در بزد متوطنمیگرود + در غیاب خحو اجه حافظ مولانا عبید
زاکانی رخت از سرای فبانی به دار/باقی میبرد ووفتر زندهگی
پرافتخارش پابان می بابد و آثاریگرانقدر و جاورانی از حودیبادگار
میگذارد .
روانش شاد باد .
مولانا عبید زاکانی پس از باز گشت از بغداد بشبراز و ءلاحناه
اوضاع ابسامان و بساط عوام فریبی و بخصوص اعمال و رفنار شیخ
زینالدینتلی محنسب به مدح او میپردازد و بنابرشواهدی که ور وو
اثر شهیر او بعنی رساله دلٌشا وتعریفات هست این دو اثر را در پابان
عمر نود نوشته (احتمالا سالهای از ۷۷۱-۷۶۸) و در این دو اثر است
که به تمریض بر صوفی و زاهد و محنسب پرداخته است و محتسبی را
۳۳۳۰
که در این در اثر یا میکند منظلسور امرمبارزالدینمحمد ثیست بلکه
نظر او در این دو اثر بر شیخزینالدینعلی محتسب و زاهد زمان یمنی
شمس الدینعبدالّه بنجیری است .
اگرچه مورنعان دوران خسواجه حافظ به نصریف و توصیف و
تشربح اوضاع اجتماعی و اخسلاقی و سیاسی و اقتصادی آن دوران
پرداخنهاند لیکسن نرشتههای مولانا عبید زاکانی بهتربن نسودار این
اوضا واحدوال است و او با موشکافیهر چه تدامتراین مهمرااز عهده
بر آمده وبرای آبندهگان تصویر روشنیاز اخلاق و رفتار و معتقدات و
خحصوصبات ذوقی و روحی ونحوه و طرز زندگی مردم عصرش ترسیم
کرده است .
با مطالعه آثار عبید از جمله رساله اخعلاق الاشراف و صد پند و
رساله دلگشا و تعریفات مینوان وریافت که در آن زمان بر اعل علم و
معررفتچهمبگذشته و مردم چگونه میا نٍیشیدهوعوام فریبان چه میکرده
و از چه نو غ مرومی بودهاندبرآی آنکه دربیم آنچه راکه خواجهحافظ
در جدال با مدشی مبگوید عفیفت منحض است و دور از همرگونه
اغراقی یا خیال پردازی است »طالب و سخنانی را کسه عبید زاکانی در
همین مور آورده در اینجا بادآور مبشویم و مرور میکنیم تا بهتر
به لطلف بیان خواجه حافظ در انتفاد از شیاد زمانش و اذف شویم ؛
عبید در اینکه صوفیان زهاناودکاندار و دام گمتر بوددوه-اك
وطربات وعرقه را برای صید مردم بکار میبردداند وبه صید عفیده و
ایمان مردم میپرداخنهاند میگوید وصوفني را گفتند جبهات دا پفروش
جوابداد اگر صباد دام خود را بفروشد با چه صیدتواندکرد 4
۳۳۳۱
در شرحومعنی کلماتی که ازعبید زاکانی میآوریم نکات پاريك
بسیارینهفنهست کهپر ادلمعرفتپوشیده نیستوهیتوان آشکارا دریافت
کسولاناچهیگویداز جمله: الفلاکت : نتبجهعلم ۰ المخبط آنکه خور
بیت خواند ونعور سرجنباند العزدائیل : فاضی با برادران الزهد :
پرده لوندی . الدین نقلید متقدمین از سك کمتر صوفی کسج خلق ,
المعید , آنکه روی مفتی ندیده باشد ۰ الدسلمان: قفا تخوارهمه کس
الجهلالعر کب : دوصوفی در يك جا الصوفی : قاطع الطربق ,
الشاعر دزد سخن ۰ الوز یر : لعنتی المنتیداد : مبغوض هبه کس .
القاضي : میخ درگل ۰ العفتی: بیدین الطالبالعلم : گرسنه ازلی .
المحتسب : آلت قاضی که پفرمان اوست المناك : آنچه صوفیان را
دروجدء آورد .
از رساله تمریفات : القاضی : آنکه همه او را نفرین کنند .
الحلال : آنچه نخورند البهشت
آنچه بر عود از همه چیز مباحتر اند ۰ چشم قاضی : ظرفی که به
هیچ پرنشود ۰ الددگالاسقل: مشام او پیتالنار : دارالفضا . عتبفب
آنچههبینند مال) لا بتامو الاوقاف :
الشیطان : آستانه آن) السعید : آنکه هر گزرویقاضینببندالواعظ:
آنکه بگوید ونکند . الروباه : مولنا شکلی که ملازم امرا و خواتین
باشد ۰ الشیخ : ابلیس التلمیس : کلمانی که در باب دنبا گویشد.
الوسوسه : آنچه درباب آخرنگویند . المهملات : کلماتی که در
معرفت دنیاگوبند ۰ الهذبا
اب وواقعه او . الشیاطین :انباع
اد : الصوفی: مسفتخوار. العرد المالوس والزراق : ابساع او
المحتسب : دوزشی .
۳۳۳۲
ودررساله صد پند میگوید : سخن شیخان باورنکنید ناگمراه
نشوید وبلوزخ نروید ,
دست ادادتدردامن دندان اکساز ز نید تادستگاد شو ید
ازهسایگی زاهدان دوری جوئید تابک؛
قلندری د] مابه شادمانی داصل
ننگك برهانید نا آزاد بتوانید زیست حاکمی عادل و قاضی که رشوت
نستاند وزاهدی که سخن بربما نگوید وحاجنی که بادبافت باشد وکو
دربست و صاحب دولت دراین روزگارمطلبید . تخم بحرام انندازید ثا
دل توانید زیست؛ مجردی و
ز ندگی دا تید ؛ خودرا ازبند نام و
فرزندان شم فیه وشیخ ومقرب سلطا باشند ۰
ازرساله دلگشا :
ترس بچهای صاحبجمال مسلمان شد ۰ مجتسب فرمرد که او را
ختنه کردند چون شب در آمد اورابگائید » بامداد پدر از پسر پرسید که
مسلمانان را چون بانتی ؟ گفت +فومی عجیبند هکس که بدین ابشان
«
درم ی آید روز کیرش میبرند وقب گونش میدرند!ا.
آنچهراکه بطورنمونه از آثار عبید زاکانی آوردیم اگر ژرف در
آزا رن اجه <افظبنگربمهمینسخنان راد بارهثیخومفنی و قاضی ومحتسب
وعلم ودینردنبامیفرماید لیکن درنحوه یانی دیگر..
ِ
۲۳۳۳
۱ بیا که قصرامل سختسست بنیاداست
۲غلامهمت آنمکه زیر چرخ کبود
۳ چه گویمت کهبهمیخانادوشستوخراب
۴ که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
۵ تورا ز کنگره عرش میزنند صفیر
۶ نصیحنی کنمت یادگیر ودرعمل آر
۷غم جهان مخور وپند مبر از باد
۸ مجودرستی عهد ازجهان سست نهاد
4 رضا بداده بده و زجبین گره بگُشای
۰ نشان عهد و وفا نیست در نسم گل
۱ حسدچهمیبری ای سست نظمبر حافط
بیار باده که بنباد عمر برباد است
زمر چه رنك نعلق پذیرد آزاد است
سروش عالم غیبمچه مزدههاراد است
زشمین تونه این کنج محنت آباد است
ندانمت که دراین دامکه چه افناد است
که این حدیث زپیر طروفنم باد است
که این لطبفه عشقم ز رهروی باد است
که این عجوزه عروس هزار داماد است
که برمن و تو در اعنبار نگشاد است
بنال _بلبل پیدل که جای فریاد است
قبول خاعارو اف سخن خداداد است
درصفحاتگذشته منذکر شندیم که خواجه حافظ در این هنگام
صلاحومصلحت خویش را در آن میبیند که عزات گزیند و در کنج
تهانی شین بحکنک :
«رلاحر کنبهتهائیکهازتنهابلاخبزد)و دراینزهان است که ازشاه
شجا ع نومید شدهورویبهعو اجهجلالالدین تورانشاه وزیر آورده است
غزلهانی که دراین دوه اززنده گانیش سروده همهمشحون است
آزبیلباتیدنیا وبي اعتنئی به آن و نحوشبینی وخوشدلی به آنچهنصبه
آدبی است:
غزلی را که اينك شرح میکنيم از آنجمله اسث و در آن به
شیخ زینالاین علی کلاهناخته وفاش ساخنه. کسی که براشعار وغزلهای
۱۳۳۴
آپدارش رشكك و حسد می برده وبر آن رده میگرفنههمان کسی است
که در این دوره از حیانش به فتنهوفسادعلیه اوبرخاسته بوده چنانکه ور
شرحغزل خواهبمگفت ۰
بیت ۱ : آماده باش و بامن همراهی کن «یا» و آگاه باشدییا ۱6
و بدانکه «یاء اي کاخ امید «امل» که دنبا باشد بسیار «سخت و زباد
«سخت»بی نیاو بدا است( کا خدآمل»استعره است بر ایجهانودنیا)
پس ؛ شراب پیاور نا بنوشیم و شادمانی کنیم وغم نبریم زیرااساس و
بنایعمروزنده کی آدمی پرهیج نهاده شده است «بربادبودن» وسرانجام
آن؛ نابودی وفناست «بربادبودن» (مقصود آنکه : این دنبا وجهان که ما
در آن زندگی میکنیم و اپنهمه فعالیت و کوشش در آن میشود و یا
خحورش فعالیت میکند و کوشاست و میچرخعد ومیگردد وفرینهاست
و درحشش دارد » بی اعتبار است »و پتبان آن بسیار سست و ناپایدار
است . خودشجاودانی نیست نا مادر آث بُوانیم جاودانه بمانیم وحال
که بنای کار جهان و زندهگی بر نابودی وّفنا نهاوه شده است » چه
بهتر که ایام زنده بودنرابجای اینکه غم بخوریم می بنوشیم و ازغم
فارغ بانیم و شادمانی کنیم )
بیت ۷ : من ) بنده وبرده و خدمتگزار «غلام» آن کسی هستم که
در زیر آسمال آبی رنگث «کبوده از هرچیزی که صورت «رنگ» و
نمای «رنگه ولون «رنگك) وحصه و نصیب «رنگك» ونفع و سود دارد
«ر نگ وباوبهرهو نصیببدهد «نعق پذٍبر6 ودل بستهگیایجاد ميکند
خودش را رهانیده و آزاد کرده است .
( مقصود اینکه: من پیرو و دوستار کسانی هستم که حودشاثرا
۱ - با . امر بهآمدن است لیکن, این کلمه دد بیان زبان فادسی دد.
منگام ادای آن و در مواقع متلف معانی خامی دادد
۳۳۵
از تعلفات و پیوستهگی های مادی و شهوی و جاه طلبي و عفام پرستی
رها ساعتهاند و آنان رندان و عاشقانند و با بر این من ؛کسی هستم که
بنده و کوچك و خدمنگزار دنیداران و جاه طلبان وفرمانروابان نیستم
وبآنان ارادنی ندارم »
بیت ۳ : از اینکه در میخانه دیشببرمن چهگذشته است ؛ با تو
چگونه آن را در میان بگزارم و با چه زبانی بیان کنم آ چهگوبست»
کهفرشته وحیو الهام وخبر آورنده «سروش» از دنبا و جهان نادبدنی
«غیب» برایم چه اخبار مسرت بخشی آورده بود !! و چه بشارتها
«مزده) برایم داشت ۱؟
بیت ۷ :[ سروش از عالم نادیدنیها برایم این پیام را با گفتو
بگوش جانم رسانید که ... ] ای پرنده که تو در میان همه پرندهگان
چونشاهباز والا ومفامیبالاداری و جایگاه نشمتن تو ویرانه نیست ؛ و
ویرانه جای جغداست بلکه جایگاه توررحت سدره در باغ بهشتبوره
است» چرااززادگاه ونشیمن گاه تدودناد نمیکنی و آن راییاد نمیآوری
آن رابیاد آور و بدان که قرازگاه و سکن تو در گوشه « کنج » این
دنيائي که آبادی آن ویرانی است «خراب آباد» نیست و تو باید سر -
انجام بزادگاه وسکن مألوف خود باز گردی ( تو پرندهای بهشتی
هستی و نید چو کر کسان مردار خوار باشی بلکه تو شاهبازی و طعمه
وصیدتو چبز دیگری است و مردار اینجهانو ویرانه آنبرایکر کسان
و جفدان شایسته است که در آن بمانند و بآن ولخوش باشند ؛ نه تو,
که شاهبازی وفرارگاه و مسکن
است )
تو درخت سدره و طولی در بهشت
۱۳۳۶
بیت۵ : (سروش گفت: ای شاهباز سدرهنشین) تورا ازبلندیهای
«کنگره» کاخ آسمانبرین(عرش»صدامیزنندوصفیر۱6 ومیخوانناوصفیر»
وچرا بآنجا نمیروی» من نمیدانم برای نو «ندانمت» دراینجا ی که دام
نهادهاند که تورا صبد کنند چه انفاقی رخ داده است؟ «جه افتاده؛ که به
ندای آسمانی گوش فرانمبدهی وبه زادگاعت پروازنمیکنی؟(مقصود
اینکه: توپرندهای آسمانی هستی نهزمینی؛ وپبوستهبرای بازگشت توبه
آشیانت که آسمانهاست؛ نورا آواز میدهند ؛ من نمیدانم وراین دنياکه
دامگاه وزندان است ومردمرابه آبودانه چون مرغان برای ید شدن
درثله خرد فریب میدهده برای توچه انفافی رخداده و چگونه ریب
خوردها که به آن ندای آسمانیگوش نمبدهی و بجابگاه ود باز
نمی گردی؟ مکرتورا اسبر ود بند کردهاند؟؟)
ببت ۶: [سروش گفت] هنتورا پندی میدهم کسه آن را بیموزی
وبکاربندیومن اینپندرا ازپیشوا و دهبرهپیر»و_بسزرگك:پیر» سلك
«طریقت» و آئنموطریفت» باد ارم که آن را برای نو بازگو میکنم.
بیت/؛ [اینپندچنین است] برای دنب که فانی است اندوه را
بردلت راه مده واین پند را هیچگاه فراموش مکن «ازیامر» و بداندر
این باره نکته نفزی ولطیفه» هم از يك سااك «رهرو» طریقت و مسلك
عشق ولطیفه عشفم؛نیزمرا درنخاطراست دید که آن را هسم پتوبازگو
میکنموآن نکنه نغزاینست که...
بیت ب۸:... ازدنیئی که بنای آنن بسرناپایداری «سست»گذاشته
۱ - مفیرییآوازپرندهگان وآوازی که برای طلب کردنوخواندن
پرنده گان کنند واین معرب سپیل است. فیات
۱۳۳۷
شده ترپیمان ووفای «عهد» صحیح وراست وسالم ونشکستنی «درست؛
انتظار نداشته بای وجستجومکن؛ برای آنکه؛ این دنیا کهن است وپیره
زالی است:عجوزه» که نا امروز به عقد زناشوئی و مواصلت» هزاران
مرد در آمده وبهحجله بخت آنان رفنه و آناذرا یکی پس ازویگریبگور
فرستاده وبازازنو» با مرد دیگری زناشولی کرده وبه هيچك از کسانی
که درعقدشان در آمده وفانکرده پس بنابرابن» توچه اتظاری از چنین
عجوزه وپیرزالدستان باز:داری؟
توضیح
درانجا ناگزبر است توضیحی درباره انیتبدهد زیراصرع
دوم بیتهشنمغزلاز فصیدهایستمتمای به اوحدالدین کرمانیاز عارفان!
نامی ایران که درقصیدهای بمطلع:
ما
«آن کاز: غم توآزاد ات غمشمخورکابفم خوردنتودلشاداست
کهسیثرماید ,
مده بشاهد دنیاعنان دل زنهار ..- کهاینءجوزه عروسهزارداماداست
۱- شیخاوحدالدین کرمانی ددابندایحالمر یدشیخ کمالالدینمنجامی
یامجامی(9) که مرید فطبالدین ابوریواومربد ثیخ|بوالنجیبهروددیاست
بودء پسازاینکسحبت ثیخ محیالدین عربی دا ددیافت تثیبرحال داد ودر
سك طریقه ملاهیهدر آمد داین تفییرحال دا دیگران اژجماه جامي ددتفحات
آلانسبهنوان «متبدع» راد کر دهبهرحال او ازهر یدان شیخ»جیالدین عربیاست
وشیخ محیالدین عربی دراب هشتم ازفنوحات مکیه اذاو باد میکند ص۵۸۸
۸۵ ریاضالسیاحه
۳۳۸
وازطرفی؛ دربیت هفتم من غبرمستفيم از پیرطریقتش بادم ی کند
وبرای ما بازشناعت پیرطریق و مسلك خواجه حافظ اهمیت فوقالهاده
دارد. هرچندبحث دراین مأله وموضو ع باید درجلد دوم بعمل آیدام
چون ناگزیر ازشرح ابنغزل دراین موقع وعفام بودهایمبناچار نیزباید
در بر آن شرح لاژم بدهیم و اینست که دراینجا بهبسبط مقالمیپردازیم
ونحفیقی که در این عصوصدرجلددوم آوردهايم دراینجا بعلور اختصار
با زگومی کنیم
[۱ خواجه حافظ دراین بیت با صراحت و وضوح میفرباید :
نصیحنی کنمتیا گیرودرعمل آر کهاینحدیث زپیرطریفتمباداست
پس بگفته حواجه حافظ آن سخن نسووتازه «حدیث» که پس از
این ببت آورده ازپیرطریفت اوست بهبنیم این سخن نو از کیست؟
دربیت هفتم سخن نووناژه راکه حدیث باشد آوره و آن اینست
هم جهان مخوروبند من مبرازاو» وبید بیگویدلطینه عشفم»یننکته
نفزی که درمکنب وطریفت عشق اس نیز ازيك نفرسالك آن راهشنیده
وآن لطیفه را دربیت هشتم آورره است.
تحقبق وسخن رراینجاستتکه: در دوبیت پشت سرهم قافیتکرار
شدهیهنی باد دو بر آمده وبنابراین یکی ازاین دومصر ع نباید ازخواجه
حافظ باشد ومصرعی است ازدیگر ی که تضمینگرویده ودراینصورت
درفنقفبه مجاز وازبلاغت وفصاحت دورنیست. حال باید دید که این
مصرع ازکیست؟
وراپنجا نکنهای هست و آن اینکه: نباید اوحدالدب نکرمانی را
ری ری ره ۱ و۳ و
تل از جلد دوم حافظ خرابائی
۳۳۹
آمده که سالك باشد نه پیرو قطب.
خواجه حافظ به آثار آوحدالدین کرمانسی متخاص به اوحدی
بسبار نظرداشته وغزلهائی از او را تبع و استقبال کرده است ازجمله :
اوحدی میگوید:
منم غریبدیاروتونی غریبنواز
حافظ میفرماید:
منم که دیدهبایداردوست کردمباز
اوحدی:
در غمعویش چننشیفته کردیبازم
حافظ درغزل بمطلع:
درخرابات مغان گر گذر اد بازم
میگوید:
صحبت حور نخواهم که بودین تیور
دمیبحال غریب دبارخود پرداژ
چهشکر گویمت ایکارسازبندهنواز
کاز نجال توبخود نیز نمیپردازم
حاصصل خر قهوهجادهرو اند بازم
با خیال نو اگر با دگسری پردازم
بنابراین اگربگوئیم که نجواجه حافظ ور غعزل مورد شرحو در
بیت موردنظر براثر اوحدالدین کرمانی نظر داشته بعید نگفتایم خاصه
اینکه اوحدالدین کرمانی از ملامیهاست وبرای اثبات اینکه او ملامی
بودهاست ترجیع بندمعروف ش که هاتف اصفهانی در سرودن ترجیع
خود بر آن ننظرواشته. کافی است با ینهمه بایدگفت که نظر خواجه
ازببرطریفت کس دیگری است نه اوحدالدین کرمانی ؛ بلکه اوحدی را
دراین غزل بنم سالك و راهسرو و پپروطبریقت عشق و رنسدی نامیده
است.
س آابن بلمرطر بقت کیست 1 بنظراین بنده شارح نع اجهحافظ
درسرودنغزل خودنظر بر غزل خواجهقطبالد ین بختیادااکشیمع روف
به کاکی داشته وضمناً چون اوحدالدین در سرودن فصبده نعود از غزل
خواجه قطبالدین استقبال کردهبوده نبزخواجه حافظ تصیده او دا هم
درمدنظرا داشته است؟
خراجه قطبالدین بختیار کااکی ازبزرگان ملامیهاستو عودش
فاش میگوید:
ای فطبدین اگرنوزامل ملامتی کو درفراق بار توراآه دردنلا.
۱- تذکره خرینةالامفیا ددصجیفه ۳۰۸ درمنافب خواجه قطبالدین
بختباد کاکی اوثی «پنویمد :
نقل است روزیحضرت بزداه خواجه ممینالدین مجزی دا وفت خوش
بود فرمودکه ازحاضران مجلی عر کس که چیزیبخواهد : بخواهد که در
اجابت منتوح است يكکس دنبا خواست دیگری طلب عقبینمود هردوبمتمود
رسیدنه بمداز آن خواجه دوی موی شیخخمیدالاین صوفی نموده فسرمودکه
ازبرای توازخدا خوامثم که در دنب وی معزذ ومکرمباشی؛شیخ هر کرد
که بنده دا چه مجال که زبان بتتوال باه نهواستمن خواست مولیاست
دنبمه متوجه خواجه قبالدین بختبااوشی شدکه ادشادتو هم بخواه آنچه
مبغوامی؟ وی بجواب پرداخت:
هرجهخواهیتوبخواهمدهویدسر بر آسنانم بندهدافرمانناشد هر چه فرمائی برآنم
خواجه بزرك اذاین هردوخوشدل شده فرمودکه:
الترله مالدنا والفادغمنالبیوالموس ول الا سلطا شاد کین
حمیدالدینصوفی وقطبلدینالزهدینندوتا لواسلینتمب لاقطاب قطب این
پختیاداوش. از آندوذحمیدا لدینمخاطب به خطاب ساطاالثار کین وقعلبالدین
پخنیارمخاطب به قطبالاقطابشد,
۳۳۴۱
ویا؛
خواهيشویزهستیموهومخودخلاس . می کش بصدق بارملامتزعام و خاس
دراینجا بذ کر این دونمونهبرای استناد بگفته غود اکتفامی کنیم
زیرا درخانه اگر کس است يكحرف بساست. بهر حال خواجه حافظ
درسرودن غزل خود نظربرغزل حواجه قطبالدین بختبار کااکیداشته
که اينك غزل اورا دراینجا مآوربم
»راز پیر طریفت همین اسخن پاداست . کهرستازدوجهانهر کهازخود آزاراست
بکوش و خدمت پیر طریق کن ارجا تو به نیز کلیمی کهضرشاستاداست
گر دار جهان دست خویش کوتهکن . مباش غره که بنیاد عمربر باد است
کجا روم چهکنم ؟ درونخود کراگریم؟ _ چنین کمه یار » تفافل شعار افتد است
میان که مقصود مارهی است نهان , کسی نرفت بسعی خودش خدا داد است
مپیچ سر ز شریمت هم از طریق دپ کاوق م رکب این را تقویت داد است
بروز وصل ز دیداد دوست بستان داد و قطبدین کشهنشاهحسن بیداد است
با توجه باینکه قطبآلدین! تیار کاکی اوشی در ۵۱۸ متولدد
شده؟ (به خبط گنج سروری که تاریخ ترلاش را ناه «وتولیدش
۱ - لته مقمود از این قطب دپیر پروقطلب طریات بوامطه است نا
بلاواسیلد اين نکته دا ازآننل تذکر دادیم که ادتباهی رخ ندهد و بر سا
خرده نگیرندکه چگونهبختیارکاکی کهدرسال ۲۴ ودر گذشتهطب ویر خواجه
حافط میتوانمنهاست باشد 4 !
۲ - برای اطلاع اژحالات شیخقطلب!لدین بختیاد به کتاب سیرالائلاب
مراجمه فرمااید
۱۳۳
رفم زد قطب عاشق » ) و در چهاروهم ریمالاول ۶۳۲۱ در گذشته و
«قطبالدین مقدس قطبالافطاب ۴ راماده تاریخ و فاتاودانستهاند.
بنابراین زمان او مقدم بر زمان او حدی کرمانی است و دلیل براینکه
خواجه حافظ به آثار خواجهفعلبلدین بختیار کاکی توجه داشنهاست
نمونههائی است که در آثار خواجهحافظ بروشنی میببنیم وبرای استناد
وارائه نموه ذکر چند مورد آذ میپرداژیم :
خواجه بختبار میفرماید :
فاشمیگویم و حواهمنرود از دم کهبسودای غم عشت نو مادر زادم
زلف بر باومدهزانکهدلمستهاوست ورنهچونزافپریشان بدهیبربادم
حواجه حافظ :
فاش میگویم از گفته ود دلشادم بنده عشفم و از هردوجهان آزادم
زلف برباد مده تا ندهی بسر بایم "از بنیاد مسکن تما نکنی بنادم
خواجه بختیار :
ایدلار دوریتوازدیدادجا انم میور دردئوشایدرسدروزیبدرمانغممخور
نعواجه حافظ :
برد گهکنهباز آبد داد غممدور که احزانشودروز یگلستانغممخور
خو اجهبختیار :
غلامهمتآنم کهمیتشهماوست بفبر فکر ول آرام تخود ندارد کار
حواجه حافظ :
غلام همت آنم کهزیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلن پذیردآزاداست
حواجه بختیار :
2۱ با خبط متا الوادیخ چهادهم دیول سال ۶۳۲
۳۳۳
حجابخویش توئیقطبدینبرو زمبان
خو اجهحافظ :
حجاب خویش تولیحافظ از میانبرشیز
واجه بخ
ال
هرگز نمبرد آنکه شود مست جام عشق
خواجه حافظ :
هرگز نمیردآنکه دلش زنده شد بهعشق
خواجه بختیار .
چون نیاورد فلك تاب وصالش بیشك
خواجهحافظ :
آسمان بار امسانت نتوانست کشید
خواجه بختبار:
دلدار رفت و خسته لان را وا سکرد
خواجه حافظ :
دلبر برفت و دلشدءگان را خر نکرو
زیش خویش زهانیوسرفرومگذار
خوشا کسی که دراین راه بیحجابرود
آنکس که مست عشنبود جاودال بوو
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
آدم خالاصفت سار امانت بکشید
فرعه فال بنام مسسن دیوانه زدنسد
رز خود رقیب روی سیه را جدا نکرد
باه سس ریف شهر ورفیق سفر نکر
نك غزلی نیز بتمام از خواجه بختبر کاکی ميآوريم نا نشان
داده باشیم چگونه روح سخن و معنی او با غرلهای عسواجه حافظ
نزديكاست .
تامن دل شده از مادر گینی زادم عشق دربادبه وصل نو شد استارم
حلفهبندهگیت فا که کشیدمدرگوش
از غم سود وزیان دوجهان آزادم
تا قدمبر سرکوی تونهادم هقی ناموناموسجهاندرسرکویت دادم
۱۳۷۲
برنویدیددلمرخنبسویتوکشید . خویش را گر بنمالی ببری بنادم
عقل و هوشوخرد ومبر وقراد و آدام
همه در شعله عشق توبرفت از یادم
زلفبربادمدهزا انکدلم ستاو رست . ورنهچونزانپریشانبدهیبر بادم
قعلبدینشیشهزهدور عخویششکست مشمارید عزیران دگر از زهادم
و غزلدیگری کهعو اجهحافظ غزل بمطلع :
سالهادل طلبجام جم از ما میکرد
آنچه حودداشتزبیگانهتمنامیکرو
را در استقبال آن سروده مپآوريم ؛
داربائی که نظر در همه اشبا میکرد
بیگمان بو پر جملسملايك میسوعت
از تر و خشگه دوعالماثری کی میماند
آن نگارازیل ما آرنهای ساخت نخست
چون تواندنددراین روز رخش»حبرانم
آنکهاز قدرتخودصورتهانقش کشیل
قطب دین سرد وعالم بگل ماست نهان
غائبنهنظر لطف سوی 1 میکرو
گر برایشان همه يك راه نمجلا میکرد
آتش عشفش اگر جای بهر جا میکرد
چهره خویش در آئبنه تماشا میکرد
کهچراوء...ده امروز بفردا میکرد
خورشتن را که نهان بود هویدا بیکرد
گربدی تم طلب جام خود از ما بیکرد
موارد بسبار دیگری نیز هست که اگر بخواهيم در اینجا متذکر
آن بشویم از حوصله این مقال بیرون است . با توج
با نچه آوردیم
متذ کر مشیم که نعواجه حافظ در غزل مورد شرح بر غزل خواجه
بختبارکا کی و بیتنخستآن نظارداشتهو سپس چون ارحدالاین کرمانی
نیز با توجه بر این غزل خواجه بختیار قصیدهای سروده آنرا هم از
نظر دور نداشته و در غزل خود از او بنام راهرو یمنی سالك مسلك
عشقباد کرده و بيتي از او راهم به تضمین آورده است .
۲۳۴۵
در مصرعنخست مطلع غزل خواجه بختبار کی آمده است که
« مرا زیر طریفت همین سخن یاد است » و خراجه حافظ میفرماید :
«که این حدیث زپبرطراقنم یاد است » و با این نکنه و اشاره میرساند
که خواجهبخنیارکاکی را پیرطریق مسلك خودمیشناختهوبااوحدالاین
کرمانی در يك مکتب و طربفت که مملك « عشق ورندی» باشد
کام زده و اپنست که در باره او میفرماید « که این لطینه عشفم ز
رهرویباد است »
ببت ٩ : از آنچه قضای الهی بتو داده است «رضاا » خوشنود
شو «رضاء و اخم و غم را از چهرهاتبزدای «گرهاز پیشانی گشودنم؟
برای آنکه برروی من و تو در خانه انتخاب کردن «اخنیار» و مختار
بردنواخترار» وبر گزیدن هرچه دلمان بخواهد واختبار» را باز نکرداند
رنگشادهند» وایندر برویمن و توبستهاست .
۱ - دا : بهکسر خوشنودیو پدفتح خوشنودشدن - دد امطللاح عارفان
ایران خوشحالی کردن بر هر چه قسای الهی به پنده دسانیده و قبل از این
مرتبه دد عرفان مسرتبه سبر است و پسالار از آن مقام لیم است , منتخب
النه همداین سسانی دا با فتح اول دانمته است
۲- گره پیشانی کنایه از اخردو و بیماغ و این فعل داگره بر
جببنزدن و گره برابرو زدن و آوردن و اداختن گو بند.بهارعجم .
خواجه حافظ ددهمین می میفرماید :
کشا کارمشتاقان درآن برویدابنداست خدادايكفیبهنن گرهءبکشازپیانی
۳۳۳۶
[ خواجه حافظ گشادذ را در برابر گره برابر و افکندن آورده
زیرا گره از ابرو باز کردن حود بمهنی روی خوش نشان دادن است و
خواجه در ببت دبگری نبز که اصطلاح گره از پیشانی باز گردرا
آورده گرهرادر برابرگشاد کاربکاربروه بدینصورت :
گشاد کار مشناقاندر آننابرویدلبنداست_دارايك نفسبنشین گرهبگشازپیشانی]
( قصود اینکه :ما در جهان تابع جبر زمانیم و بماابن اجازه و
آزادی عمل داده نشده است که بمیل خوومان هر کاری را میخواهيم
بکنیم و هر چه خواستیم از خوب یا بد «نا برگز ینیم » هسم چنانکه
ناگزبرمبهار وتابتانو پلیز و زهستان را بپذیریم و روز وشب وگرم
وسرهاومرگ وتولدوو ...را
در صفحات پیش باد آور شدیم که خواجه حافظ از نقطهنظر
خاصی و فلسفه مخصوص یک ما وزج دوم نحت عنانحافظ و قدریه
دربخش جبر و اختبار آوردهايم و آنرا توضیح و توجیه کردهايم »
قائل بنوعی وگونهایجبر است )
بیت ۱۰ : در حندیدن گلهای سرخ «گل» که شگفتن آن بساشد
هیچ آناری از بجای آوردن پیمان و سوگند «عهدء و بجای آوردن
ووستی «وفاء وعهد سخن «وفا» دید نمیشود ( برای آنکه نشگفته پرپر
میشود و میمیرد و از میان میرود زبراعمر گلي کوتاه است و فرصت
و مجال بجای آوردن عهدو پیمان باو داده نشده است ) ۰ پس ایبلبل
بیدل و ناآرام و بیقرار کهبمد وصال و دیدن و خندیدن گل اینهمه
۳۳۷
بینابی می کنی و هیچگاه بآرزو ووصال نمیرسیچون عمر گل کوناه
و مسجال اینن وصال را بستو نمیدهد + پس اله وزاری سر بسده و
اینحق توست که بنالی زیرا در اپسن وافعه جادارد که آدمی بنالد و
زاری کند .
(منفاوراینکه: به زیائیهای ظاهرفریب و موقتی و ناپایدار جهان
که مانند خندیدن وشکفت نگل سرخ هستند وعمرودو امشانمدت کوتاهی
استنمیتو ان اعتماد واطمینان کرد ودلبست. زیرا به هبچکس مجال و
فرصت آن دادهنشده استکه اززیبائها بهره ببردیابهرهبرساند وعهد و
پیمانبجا ی آورد؛ دنا همهاش بیوفائی است وهیج چیز او بفانداره و
پیمان شکن است)
بیت۱۱: ای کسی کهبجای شهر سرودننظم میسازي! ونظمتهم
بیپروپایهاست «سست» وبراماس و قاغدهای استوارنیست «سست)» و
فرومایه ولغران است «سست»تو» چه رشك وحسد به اشعارمن «حافظء
میبری؟! نوراچه رسد پاینکبخواهی پاسرودههای من هم عنانی کنی!!
این حسدورزی توبیجاست و بجائی نمیرسد! زیرا قدرت خلاقیت و
سخنوریمن موهبتی حدا دادی است؛ ودراثراین موهبت ذائیوغریزی»
سخنانم کهبصورت شعرتراوش میکند. بدلهامینشبند وقبولخامر» ودل
مردم آن را میپذیرد «فبولخاعر» ومطبوع و پسندی ده طبایع میافند
۳۳۴۳۸
«قبول خاطر»ومفبول ومرضیمردماست «قبولخاطر!» سخنان من+چیزی
است که دردل مردم میگذرد ولی نمیتوانادبگویند اما من آنها راباز گو
میکنم وچون خواسته آنانست وموافق ومرضی رو ح آنان اپنست که در
دلها مینشیند وپذیرفهبیشود «قبولخاطر» توآنجه را که میسرائی نم
استهشعر| واین ازهمه کس ساخته است که کلمانی موزون ومتفسی را
سخن از اطف و تازهگی واژهمه
مهمتراقبال وپسند طبایع مردم بدور است بلکه منفور است و طبایع از
بیدربیبباورد و سرهم بکند وی چنین
آذنفوردارد. پس, برای چهبمن حسد میبری؟] این نقص در توست که
طبیعنترابرای خلق شعرثبافربدهاند واین موهبت را بتو نداوهاند ,
[خواجه حافظ میان شعر و نظم امتیازی فاثل است ونظم راهنر
نمیداند وآن را ازشعر که موهبتی است آنسمانی جدا میداند و میخواند
تاآنجا که این بنده شارح اطلاع دارد نها حافظ است که میان شهر
ونظمفائل بهتفاوت واءتبازگرویده و گرنهنه شعرونظم را یکیویکسان
دانستاند. حافظنفلم را کلمانی منظوم براساسفواعد واصول و فوانین
عروض وبدیع ومعانیبیان «یداند وهمیشناسدومعتقد است که ه رکس با
خواندناینفواعدوئمرین میتواندکلمانیسرهم کندکهازهآنیو«جذایی»
و «لطف»ووقبولخاطر»بری است. ولیشعر را الهام وخالیودور از عفید
۱- قبول بعنیپذیرفتادی ومقبول ودلپذیر. ومرضی و مسوافق و قبول
آفتادنیسنی معلبوع وپسندیده شدن وخاطر یعنیآنچه در دل گسندد و دل دالیز
گویندبرایآ نکهددعرف دل صاحب خطره است. منتخب. بهادخیپان. نفیسی,
۱۳۶۹
وصنع و روان وزبان دل و گوبای معانی روحانی میداند و میشناسد.
خراجه حافظ همهجا آثارش را شعرخوانده ننظم و برای اثبات
ایننظر به آثاری که دراینباره سرودهاسنشهاد م کنيم.
ازجمله :
به شعر حافظ شبراز مبخوانند و مبرقصند . سیه چشمان شبرازی و نسرکان سمرفندی
كً
شمر حافظ در زمان آدم اندر باغ لد دفتر نسرین وگلرا زینت اوراق بود
4
شعر حافظ راکه یکرهدحاحسانشماست . هر کجا بشنیهند از لطف تحسین کرداند
ت
شعر خونبار من ای پادبدان یار رسان که ز مژگان سبه بر رگث جان زد نی
شعرم بیمن ملاح تو صد ملك_دلگشاد . گوثی که تیغ توست زبان سخنورم
4
مبحدم از عرش میآمد سروشی عفل گنت قلسیان گوئی که شعرحافظ ازبرمیکنند
ِ
گرازاین دست زند مطرب مجلس رهق . شعر حافظ پرد وقت سماع از هوشم
4
پس ازملازمت عیش وعشق مهروبان . زکارها کهکنی شمر حافظ از بر کن
رف
حافظ از آب زندهگی شعر تو داد شربتم. ندرك طبیب کمن با ندخه شربنم بخوان
2
ندیندم خوشتر از شعر تسو حافظ بقرآننی که انندر مینه داری
۰
کی شعرترانگیرد . خاط رکهحزین باشد . يك نکنه از این معنیگتیم وهمین باشد
3
شمر حافظ همه بیتالفزل معرفت است . آفربن برنفس دلکش و لعلف سخنش
9
4 یمن راپت منصورشاه ...ی . علم شد حافظ اندر ظم اشعار
حجابفلمناز آنبست آب خض رکه گُشت _ زشعرحافظو این طبع همچو آب خجل
ِِ
سرود . مجلستاکنون فك برقصآرد که شمرحافظ شبرین سخن ترانهتوست
حافظ نو این سخن ز که آموخنی که بار . تعوپذکرد شعر تدو راو بسزر گرفت
ز شوق لمل تو حافظ نوشت شمری چند . بخواننو شعرشدرگوشکن چومروارید
#
بدین شعرتر شیرین ز شاهنشه عجب دارم که سر نا پایحافظراچرادرزرنمیگیرد.
۱۳۵۱
کسی کهبراشعارخواجه حافظ رشگمیبرده وبر آنعرده و ایراد
از راه حمد میگرفنه وسخنانی منفلوم میساخته وخرمهره راب دربرابر
میکرده است شبخ زینالدینعلی کلاهصوفیزماذاوبوره کهحودسخنانی
موم میساخنهومانمونهائیاز نظماورادرصفحات پیشبدست دادیم
والحق همین است که خواجه حافظ میفرماید اونظم میساخته نه شمر و
دراین غزل نیز فصد ازحسود اوست.
۱۳۵۲